در ستایش گفتمان آزادی: نسخه ای تازه از چپ اسلامی

 

«می خواهم از اختیار، اراده و آزادی صحبت کنم» 1

احمدی نژاد با گفتن این جمله نشان داد که نه «تذکّر» به گفتمان انقلاب اسلامی و نه حتی «بازگشت به آرمانهای 57» بلکه «احیا»ی گفتمان انقلاب اسلامی را رسالت خود قرار داده است.  احمدی نژاد حالا قلب «راست گرایی» چه مسلمان یا سکولار، چه اصولگرا یا جمهوری خواه و چه اصلاح طلب یا دموکرات را هدف گرفته است. او جرأت کرده است که به سنگینترین و دشوارترین وادی تعالی خواهان «وادی آزادی» پای بگذارد.

   شکی نیست که گفتمان انقلاب اسلامی در چهارمین دهه حیات جمهوری اسلامی در مرداب تاریک و قهقرای سراب گونه و سیاهچال خواب کننده‌ی «راست گرایانِ» پنهان شده زیر عبای «نظام ولایت فقیه»، سخت به انحطاط و اندراس کشیده شده است و دور نیست روزگاری که پیام آن چون پیام رهایی‌بخش محمّدی که به اسارت دستگاه جاهلی خلافت درآمد و تا قرنها بخش عمده‌ی الهیات و فلسفه سیاسی اسلام را مسموم کرد، در اسارت راست گرایان فروبمیرد تا شاید «شیعیانِ شیعیانی» سالها بعد ظهور کنند و پیام اصیل الهیات رهایی بخش انقلاب اسلامی را از زیر تلّی از «الهیات اقتدارگرایانه» دوباره کشف کرده، از خمینی و یاران صدیقش به نیکی یاد کنند.

   در روزگاری که واژگان همه به فحشا دچارند و هر مفهوم متعالی، رحم اجاره ای مقصودی ضد خود در خوانش راست است؛ در روزگاری که چون «مردم» بنویسی «طبقه متوسط» خوانده می شود و چون «عدالت» بنویسی «اعتدال» خوانده می شود؛ چون «ایران» بنویسی «دولت-ملت» خوانده می شود و چون «غرب ستیزی» بنویسی «تحجّر» ؛ چون «نقد فرهنگ مدرن» بنویسی «گشت ارشاد سرّی» خوانده می شود۲ و چون «نقد جامعه مجازی» بنویسی «بستن فکر و باز کردن شکم، بستن سیاست و باز کردن اقتصاد» خوانده می شود؛ چون «ضد امپریالیسم» بنویسی «بستن نمایشگاه کتاب با تئوریهای امریکایی امنیت» خوانده می شود و چون «اقتصاد مقاومتی» بنویسی «شاپینگ مال دو برابر بزرگتر از دوبی مال»۳ و چون «نقد توسعه» بنویسی «الگوی التقاطی پیشرفت اسلامی» خوانده می شود؛ چون «آوینی» بنویسی «زم» خوانده می شود و چون «خمینی» بنویسی «حفظ نظام» خوانده می شود و چون «سیاست» بنویسی «قدرت» خوانده می شود و چون «فلسفه» بنویسی «کلام» خوانده می شود و چون «اخلاق» بنویسی «فقه» خوانده می شود و چون «امامت» بنویسی «خلافت» خوانده می شود و چون «اسلام» بنویسی «ایدئولوژی»، در این زمانه عسرت معانی و هجرت اهل معنا و چپاول ارزشها و آبستنی سترونان، چیست که بتواند ما را از اسارت راست رها کند؟

   «آزادی». آزادی مقدستر از آن می نمایاند که به دهان راست گرایان آلوده شود. اما نه! ساده لوحی است اگر بپنداریم «راستی» که کل قامت خویش را بر گوشت و استخوان «چپ» بنا کرده به این سهولت از لقمه دندان گیر «آزادی» گذشته باشد. بله چپ اسلامی انقلاب روزگاری گفت «آزادی» و منافقینی در صفوفشان خواندند «لیبرالیسم» و این آغاز پایان چپ نسل دوم انقلاب بود.

   لیبرالیسم آن صورت کریه «آزادی راست» است تا افساری باشد بر دهان آزادی خواهان. لیبرالیسم همان آزادی بی خطر سوغات کاپیتالیسم است که نه از سرچشمه «سیاست» بلکه از مرداب «اقتصاد» سیراب می شود. لیبرالیسم صورت اخته شده ی آزادی است: آزادی حیوانات در چریدن، آزادی بردگان در مصرف، آزادی کاربران اینترنت در غفلت: آزادی افیون ها و ممنوعیت بیداری.

     احمدی نژاد 96 بالاخره می خواهد حق انقلاب را از «راست های چپ نما» بستاند. تمام هویت نظام اسلامی در «آزادی خواهی» ریشه دارد. مگر رهبر کبیر نگفت که «استکبار ستیزی آزادی خواهی در مقیاس یک ملت است» پس چطور راست گرایان پرنفاق ریشه آزادی خواهی را می کنند و میوه ی آزادی خواهی را می طلبند؟ چگونه می شود مردم را به لیستی رأی دادن فراخواند و ظلم ستیزی از آنان خواست؟ چگونه می شود مردم را رمه‌ی گوش به فرمان خواست اما بصیرت از آنان طلب نمود؟ چگونه می شود شعار رفاه داد و حمایت از فلسطین مطالبه کرد؟ گذر زمان بر ساده لوحانی چون ما جوانان انقلابی دهه چهارم آشکار کرده که تعارضی در کار نیست: ما جزء دوم را غلط می فهمیدیم: ما و رهبر می گفتیم «استقلال» آنها می خواندند «آبروی بین المللی» ما و رهبر می گفتیم «ظلم ستیزی» آنان می خواندند «اقتدار منطقه ای» ما و رهبر می گفتیم بصیرت آنها می خواندند «کیاست و زیرکی» ما و رهبر می گفتیم «فلسطین» آنها می خواندند «کرانه باختری» ما و رهبر می خواندیم «دشمن» آنها می خواندند «قدرت رقیب». ما و رهبر می گوییم «اسرائیل و امریکا» آنها می خوانند «عربستان و افراطی گری».

  «آزادی» یک آرمان موهوم نیست، یک راهبرد سیاست داخلی است، یک راهبرد سیاست خارجی است، یک راهبرد برنامه ریزی اقتصادی است، یک راهبرد توسعه و تعالی است. آزادی هم شرط تعالی است، هم راه تعالی، هم نتیجه تعالی. آزادی عین تعالی است. تنها باید آنرا در جای جای زندگی به درستی معنا کرد و اقامه نمود.

   احمدی نژاد 96 به خوبی دانسته است که «عدالت بدون آزادی، به اعتدال می انجامد». اعتدال، صورت استحاله شده ی عدالتخواهی چپ گرایانه احمدی نژاد 84 است که با قلب در راست به اعتدال مبدل شد. آزادی هم پیش از این در کوره ی پرقدرت راست به «لیبرالیسم» مستحیل گشته بود و حالا دوباره کسی آسیتن نجات بالا زده است. آیا احمدی نژاد 96 می تواند گفتمان انقلاب اسلامی را به کمک نور بیدارکننده و رهایی بخش «آزادی» در آستانه احتضار جمهوری اول و تولد جمهوری کاملاً عرفی دوم۴، بار دیگر زنده کند؟ پاسخ به این پرسش بیش از هر چیز به «تصمیم ما» وابسته است.

 

پی نوشت ۱: سخنرانی دیروز محمود احمدی نژاد در جیرفت

http://www.ahmadinejad.ir/%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%B7-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/

پی نوشت۲: اشاره به چاپ بدون اجازه مطلب بنده با عنوان «تمدن عریان» در روزنامه وطن امروز فردای خطبه آیت الله موحدی کرمانی در توجیه پلیس سری حجاب و ضرورت بسته شدن نمایشگاه کتاب

پی نوشت ۳: اشاره به گزارش روزنامه هفت صبح در روز ۷ اردیبهشت ۹۵ درباره ساخته شدن شاپینگ مال در منطقه ۲۲ 

پی نوشت ۴: اشاره به یادداشت آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم

سپاه به مثابه یک نیروی چپ: پاسداران انقلاب اسلامی یا نظام اسلامی؟

«گفتمان امنیت ملّی» یکی از آن ستونهای قطور مشترک میان راست سنتی و حکومتی و راست مدرن، میان اصولگرایی و دولت اعتدال روحانی است که از قضا دیروز در آخرین سخنرانی از سلسله خطابه های «خودآگاهی فاطمی» آیت الله خامنه ای از اسفند 94 به بعد، مورد نقادی جدی قرار گرفت.

آیا «چپ بودن قوای نظامی» یک پارادوکس است؟ نیروهای نظامی همواره در ایران و جهان در مرکز نیروهای عرفی کننده جوامع انقلابی قرار داشته اند. اولویت قوای نظامی «حفظ نظم و نظام» و «حفظ و تقویت اقتدار» است و چه کسی است که نداند «نظم و نظامی گری» کانون جوشنده محافظه کاری و راست اندیشی و قتلگاه انقلابی‌گری و چپ‌گروی است؟

 در تصور عموم و البته در تصور تقریباً عمده ی مسئولین نظام جمهوری اسلامی شکافی عمیق و بس پرناشدنی میان چپ و راست برقرار است. آیت الله هاشمی رفسنجانی را نمی توان جریانی حاشیه ای یا حتی بخشی از نظام جمهوری اسلامی تلقی کرد. آیت الله هاشمی رفسنجانی تمام نظام جمهوری اسلامی منهای آیت الله خامنه ای است. آیت الله هاشمی رفسنجانی نماد مصلحت نظام در برابر آرمانخواهی به اجرا درنیامده ی انقلاب است. جناح راست و غالب یاران امام معتقدند که چپ اندیشه ای نظم زدا و نظم گریز است و لاجرم متعلق به پیش از انقلاب؛ و دقیقاً لحظه ای که قانون اساسی در رفراندوم ملت به تصویب می رسد روز مرگ چپ و «تشکیل صحنه سیاسی واقعی» ایران جدید است. صحنه سیاسی واقعی ای که در آن امام خمینی نه بعنوان رهبر انقلاب اسلامی بلکه بعنوان حاکم حکومت نوپای جمهوری اسلامی به «اداره»ی این «کشور» نوپا می پردازد. از آنروز به بعد چپ آرمانگرا، جهان وطن، تحول خواه و دائماً نقّاد موی دماغ حاکمیت است مگر آنکه از آرمانشهرسازی دست بردارد و وارد معادلات گردد.

   اوج بروز این پارادوکسِ «جمع جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی» متعلق به نیروهای نظامیِ برآمده از «نهضتهای رهایی بخش صدر انقلاب» است که بر اساس پروتکل مأموریت مقدس «حفظ نظام» و «امنیت کشور» را بر عهده دارند و هیچ چیز نباید آنها را از این مأموریت مهم تضعیف کند. «گفتمان امنیت ملی جمهوری اسلامی» که حسن روحانی خود را مهمترین پایه گذار آن می داند، با چنین مبنایی ساخته می شود. در واقع گفتمان امنیت ملی در یک کلام چیزی نیست جز اولویت نظام بر انقلاب: اولویت امنیت بر آزادی، اولویت امنیت بر عدالت، اولویت امنیت بر مردم، اولویت امنیت بر امریکاستیزی و از همه مهمتر اولویت امنیت بر ارزشهای متعالیه اسلامی. حاصل همان منافقانه ترین چهره اسلام است که «حاج حیدرها» را به مسلخ می برد.[1] با رییس جمهور شدن حسن روحانی حالا همه چیز «تازه» سرجای خودش قرار گرفته است:

یکی از مباحث مهم و زیربنایی در این زمینه، همان بحثی است که کم و بیش هنوز در گوشه و کنار فضای ذهن نخبگان ما خلجان می کند و اینکه آیا می خواهیم «جمهوری اسلامی ایران» باشیم یا می خواهیم «انقلاب اسلامی» باشیم. اگر بناست انقلاب اسلامی باشیم رسالت بسیار بزرگی بر دوش داریم. یعنی ما انقلاب اسلامی هستیم و می خواهیم این فرهنگ را در سطح منقطه و جهان اسلام نشر بدهیم و قاعدتاً ثروت و قدرت خودمان را هم در سایه آن می بینیم و بر این منبا هر مقدار انقلاب اسلامی بسط و گسترش پیدا کند به طور طبیعی بر قدرت و حتی ثروت ما افزوده خواهد شد. اما اگر می خواهیم «جمهوری اسلامی ایران» باشیم رسالت اولیه و اولویت ما جمهوری اسلامی ایران است پس باید مسیر دیگری را بپیماییم و با اقتدار نظام جمهوری اسلامی و تأمین قدرت و ثروت است که به استحکام آن خواهیم رسید و هدف محوری ما هم حفظ این نظام خواهد بود. از این دیدگاه بسط انقلاب اسلامی میز منوط به پیشرفت کشور و قدرت نظام و الگوسازی آن خواهد بود. در واقع انقلاب کردیم تا به جمهوری اسلامی برسیم و دیگر نباید به گذشته رجعت کنیم. پس ما هنوز روی برخی مسائل اساسی اختلاف نظر داریم.[2]

جالب است که روحانی خود در همان سخنرانی علاوه بر بیان اختلاف خود با آیت الله خامنه ای، محل اختلاف خود با اصولگرایان را نیز به خوبی تبیین می کند: «اولویت در امنیت ملی با ثروت ملی است یا با قدرت ملی؟» و اینچنین شاخه اصولگراییِ راست از شاخه ی مدرن و تکنوکراتِ راست جدا می شود. اختلافی در فروع که پرواضح است که به مرور و با فشار اقتصادی، با دادن حق و حساب اقتدارگرایان کم سوادِ راست اصولگرا به نفع راست مدرن رفع و رجوع خواهد شد.

  در واقع جمله «دنیای فردا دنیای گفتمانهاست و نه موشکها» در زمینه گفتمان حفظ نظام و امنیت ملی نه تنها جمله غلطی نیست بلکه نشان از هوشمندی نسل جدید راست گرایان و تفطن آنها به اهمیت مناسبات اقتصادی و قدرت نرم در معادلات «عصر امریکایی» کنونی دارد. اصولگرایان در میانه نزاع اصولی آیت الله خامنه ای با این جمله که از مبنای «اولویت انقلاب بر نظام» بر می خیزد، تنها به مثابه مترسکهای متحجّری عمل می کنند که واقعاً می پندارند با قدرت موشک و نه مذاکره می شود به حفظ نظام اندیشید!

  حضرت آیت الله خامنه ای با اعلام اینکه «نیروهای مسلح ایران باید به مردم و مکتب انقلاب اسلامی پاسخگو باشند و نه حکومت و قدرت حاکمان» بار دیگر رایحه فراموش شده ای از سپاه و بسیج صدر انقلاب اسلامی را زنده کرد. در شرایطی که نظام جمهوری اسلامی روز به روز بیشتر پا در مسیر عرفی شدن می نهد، این واپسین خطابه های فاطمی آیت الله خامنه ای به نهیب های آتشینی بر تن نظام رو به استحاله ای می ماند که شاید تنها آیندگان را به پرسش درباره علت و دلیل این زخمها فرا بخواند. آیندگانی که شاید بر خلاف نسل دومیهای انقلاب یا همان نسل اول مدیران جمهوری اسلامی، دیگر «حضور چپ در قدرت» را پارادوکسی در کتاب اسطوره‌ای «نهج البلاغه» تلقی نکنند.



[1] نگاه کنید به یادداشت «بادیگارد، فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی» از همین نگارنده منتشر شده در

http://badumchi.blogfa.com/post-150.aspx

 

[2] سخنرانی دکتر حسن روحانی در آیین گشایش همایش «راهبرد بهره برداری از ذخایر گازی» با عنوان «ثروت ملی یا قدرت ملی؟»، منتشر شده در شماره 39 ماهنامه راهبرد، تابستان 1383، ص 7. از جناب آقای محمد شمس الدینی که این ارجاع را در اختیار بنده گذاشتند تشکر می کنم.

بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

محمد حسین بادامچی

 

آیا اصطلاح «نظام مقدس انقلاب زدوده» اصطلاحی پارادوکسیکال است؟ آیا «تقدّس» و «عرفی شدن» می توانند توأمان در یکجا حضور داشته باشند؟

   تقابل حاج حیدر ذبیحی و مأمور شورای عالی امنیت ملی در فیلم بادیگارد -که صورتی فوق العاده بلوغ یافته تر و به لحاظ اندیشه سیاسی غامض تر از تقابل دهه هفتادی حاج کاظم و سلحشور است- روایتی ناب و ژرف از «ماهیت خاصِ عرفی شدن نظام جمهوری اسلامی» است که بار دیگر دو دهه پس از آژانس شیشه ای پیشتازی ابراهیم حاتمی کیا را از تمام روشنفکران، روحانیون و دانشگاهیان هوادار جمهوری اسلامی در تحلیل بحرانهای بنیادین دوره ای که در آن به سر می بریم، به نمایش می گذارد.

  به نظر نگارنده فیلم بادیگارد به این توفیق نایل آمده که با نشان دادن بی فایدگی نظریات عرفی شدن مسیحی و یهودی در تحلیل جمهوری اسلامی، صورت بندی نوینی از «مسیر عرفی شدن نظام اسلامی» ارائه دهد. در واقع بررسی و تحلیل مباحثات انجام شده در تاریخ دو دهه اخیر بر سر عرفی شدن نشان می دهد که منتقدین و مدافعین نظام جمهوری اسلامی همواره در بستری از مناقشات مسیحی-یهودی «نسبت دین و سیاست» به ارزیابی و قضاوت درباره نظام پرداخته اند. منتقدینی چون داریوش شایگان، مهندس بازرگان، عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، سعید حجاریان و طیف خاصی از اصلاح طلبان راست (لیبرال) با مفروض مسیحی «عدم مداخله دین در سیاست» و «عرفی شمردن الگوی یهودی» رأی به عرفی شدن دین در نظام و در نتیجه عرفی بودن نظام به خاطر دینی شدن سیاست داده اند و عمده مدافعینی چون تقی سبحانی، حسن رحیم پور ازغدی، علیرضا شجاعی زند، حمید پارسانیا، عبدالحسین خسروپناه، صادق لاریجانی و عمده اصولگرایان با مفروض یهودی «دینی بودن سیاست» و «عرفی شمردن الگوی مسیحی» رأی به مقدس بودن نظام اسلامی و رد عرفی بودن نظام نمودند.

   با اینحال تحلیل عمیقتر تاریخ سیاست اسلامی نشان می دهد که با توجه به درآمیختگی دائمی دین و سیاست نزد مسلمین نه تنها تعریف مسیحی از عرفی شدن هیچ معنا و محلی از اعراب ندارد، بلکه لااقل از منظر شیعی با توجه به مردود شمرده شدن بخش عمده ای از تاریخ «نظامات سیاسی دینی» یا همان «نهاد خلافت» فهم یهودی از عرفی شدن نیز به هیچ وجه معتبر نیست. فلذا به نظر می رسد برای تعریف معنای حقیقی عرفی شدن در نظامات سیاسی اسلامی، بیش از نظریات جدید باید به نظریات قدیم اسلامی، تجربه صدر اسلام و بویژه تجربه جدید جمهوری اسلامی توجه داشت.

  در همین راستا آنچه نگارنده  چندی پیش در یادداشتی با عنوان «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی»[1] منتشر کرد را می توان به مثابه طرحی ابتدایی برای استخراج نظریه عرفی شدن از درون فلسفه سیاسی اسلامی (بویژه آراء معلم ثانی) و تجربه صدر اسلام (بویژه قیام بی نظیر حضرت زهرا (ع) علیه مقدسترین نظام سیاسی تاریخ) تلقی کرد. طرح بحثی که به نظر می رسد با اعلام هشدار جدی رهبر انقلاب اسلامی با تعبیر «انقلاب زدایی از نظام» - دو روز بعد از انتشار آن یادداشت- اهمّیت راهبردی آن در شرایط کنونی به تأیید رسید.

   به نظر می رسد فیلم اخیر ابراهیم حاتمی کیا را تنها می توان و باید از چنین منظری نگریست. «بادیگارد» روایتی دوگانه از این فرآیند خسارت بار است. بادیگارد از یکسو با نشان دادن استحاله ماهوی محافظان ریاست جمهوری به بادی‌گاردهای مزدبگیر از «عرفی شدن یک نظام مقدس» سخن می گوید و از سوی دیگر با نشان دادن یک پاسدار ارزشی در شورای عالی امنیت ملی، رویه ی بسیار پیچیده تر و خطرناکترِ «مقدس ماندن یک نظام عرفی» را کشف می کند و جالب آنکه مهمترین و اساسی ترین چالش فیلم نه در نسبت با فرآیند اولی –یعنی تقابل میان حاج حیدر و فرمانده حفاظت- بلکه در نسبت با فرآیند دومی –یعنی تقابل حاج حیدر و مأمور امنیت ملی- شکل می گیرد.

   با این همه آنچه از دید نگارنده روایت حاتمی کیا را به مشکلی حل ناپذیر دچار می کند، راه حلی است که حاتمی کیا برای برون رفت از مسیر عرفی شدن نظام به آن پیشنهاد می کند و آن جایی است که وی دوربین تحسین گر خود را به سمت سازمان انرژی اتمی و دانشمندان هسته ای می گیرد: «شخصیتهای اصلی نظام در دهه نود همین جوانهای نابغه علمی هستند.» مشکل اساسی شاید نه به ابراهیم حاتمی کیا بلکه به موقعیت ویژه تاریخ کنونی باز گردد: بادیگارد در دوران پیشابرجام ساخته شده ولی در دوران پسابرجام اکران می شود. با اینحال این تفاوت ظاهراً کوچک قادر است تمام طرح فکری حاتمی کیا را –  اگر نگوییم ویران - دست کم دچار بحران می کند. آیا دستگاه نظری ابراهیم حاتمی کیا قادر است که تفاوتی ماهوی میان «امنیت ملّی» و «انرژی اتمی» تشخیص دهد؟ این پرسش دشواری است که شاید تنها نسل جدیدی از فرزندان خمینی (ره) که ماهیت نظام پسابرجام را شناخته باشند، امکان پاسخ به آن را خواهند یافت.

  



[1]  منتشر شده در نشانی زیر:

http://badumchi.blogfa.com/post-149.aspx

 

رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش

رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش

محمدحسین بادامچی

از آنجا که انقلاب اسلامی 1357 و سیره عملی دو نفر اول قدرت در 37 سال اخیر جمهوری اسلامی، امام خمینی و آیت الله خامنه ای، بر هویتی «فلسفه سیاسی» استوار بوده و نزاعهای عمده صدر انقلاب ایران ریشه های «ایدئولوژیک» و «اعتقادی» داشته است و بویژه «روشنفکران و اندیشمندان» و «اسلام شناسی خاص آنان» نقش اصلی را در رویدادهای سیاسی معاصر ایران از مشروطیت تا کنون ایفا کرده است، اغلب چنین تصور می شود که مناسبات سیاسی در جمهوری اسلامی از «هویتی بنیادین» و «نظری» برخوردار است و این «سویه های اعتقادی و ارزشی» و «مکاتب فکری» هستند که اراده های فردی و جمعی را بصورت جنبشهای سیاسی و سپس اجتماعی به حرکت در می آورند.

   برخلاف جامعه شناسان و اقتصاددانان و روان شناسان و مارکسیستها و بطور کلی اهالی مدرن علوم انسانی که به کلی رویکرد فوق را «به لحاظ فلسفی» و «روش شناختی» رد می کنند، معتقدم که انتخابات خرداد 1388 را باید «نقطه گردش سیاسی» ایران دانست که ما را از تحلیل فوق الذکر به تحلیل جامعه شناسی سیاسی منتقل می کند. خرداد 88 و قضایای پس از آن نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود که ما را از «سیاست اندیشه- پایه» به «سیاست قدرت-پایه» منتقل کرد. به عبارت بهتر در خرداد 1388 رابطه زیربنا و روبنا در جامعه ایران وارونه شد، رابطه اندیشه سیاسی و قدرت دگرگون شد ودوران جدیدی از سیاست ورزی در ایران آغاز شد که بیراه نیست اگر آنرا «بازگشت به دوران سیاست ورزی فئودالها» یا به تعبیر فارابی «بازگشت به سیاست جاهلی» دانست.

   درست است که تاریخ سیاست در جمهوری اسلامی در دوره پیشا88 هم هیچگان از تأثیرات این نوع سیاست ورزی جدید –که من در یادداشت دیگری از آن با تعبیر «سیاست راست» نام برده بودم[1]- در امان نبود، امّا دو اتفاق بزرگ سیاسی یعنی دوم خرداد 1376 و سوم تیر 1384 هر بار به مثابه رستاخیزی از سیاست ورزی راستین بهمن 1357 عمل کرد و با دمیدن روحی تازه در مناسبات سیاسی و اجتماعی و مانع شدن از غلبه «سیاست راست» همگان را به بازی کردن در صحنه «فلسفه سیاسی» و بازگرداندنِ کنش سیاسی به مبانی نظری سیاسی و تعیین موضع در قبال وضع تاریخی-اجتماعی ایران وادار می کرد. با این حال با حوادث خرداد 88  فلسفه سیاسی با کشیده شدن به خیابان به «تعصب سیاسی» تبدیل شد و «خشونت» (نرم و سخت) جایگزین «گفتگوی عقلانی» گردید که در چارچوب مناسبات آزاد «جمهوریت» و «دموکراسی انتخاباتی» دنبال می شد.

   در جهان پسا88 اگرچه کارکرد مفاهیم دنیای پیش از آن به ظاهر تداوم می یابد، اما ماهیت آنها به کلی دگرگون شده است. «اصولگرایی و اصلاح طلبی» مهمترین دوگانه فلسفه سیاسی پیش از 88 بود که اینک نه تنها چیزی از درون مایه اصلی سیاست ایرانی را حکایت نمی کند، بلکه به فریب بزرگی مبدل شده است که از یکسو «مسخ سیاست» و «چهره شنیع فئودالیسم سیاسی» را بزک می کند و از سوی دیگر باز آرایی و بسیج هوادارن اعتقادی قدیم این دو مفهوم فلسفه سیاسی و به عبارت بهتر انتقال آنها از دوره قدیم به دوره جدید را بر عهده می گیرد. چنانچه مفهوم «ایدئولوژی» را پایه روایت سیاسی تاریخی خود قرار دهیم، ایدئولوژی در سال 88 از «مطهری» به «بشیریه» یا از «هگل» به «مارکس» منتقل شد. امروز ایدئولوژی همان افیونی است که مارکس آنرا کشف کرد و زندگیش را وقف رسوایی آن نمود.

   وضعیت جدید آنی است که من از آن با نام «رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش» تعبیر می کنم. مهمترین ویژگی فئودالها این است که «سیاست را قدرت معنا می کنند» و «مردم را نردبان قدرت» و انتخابات را «مهندسی افکار عمومی». فئودالها اینطور نیست که عاری از اندیشه سیاسی باشند اما ماهیت اندیشه سیاسی نزد آنان به کلی متفاوت است. فئودالها بنا به اینکه در کدام بخش از ساختار قدرت لانه کرده اند و چه مفاهیمی به بازتولید قدرت آنان می انجامد به تبیین مواضع نظری خود می پردازند. پرواضح است که اندیشه سیاسی نزد ایشان نه «فلسفه سیاسی» که بخواهد مبنا و عیار اعمال و گفتار و سیره ایشان، که «کلام سیاسی» است که توجیه و مشروعیت بخشی به اقتدار ایشان را بر عهده دارد و به کلی از نقد و ارزیابی و برنامه ریزی عقیم است. در اینجا لازم است که برخی وجوه اندیشه سیاسی این دوگونه فئودالها را مورد تحلیل قرار دهیم.

1)      فئودالیسم سیاسی و اسلام

از نظر فئودالها اسلام چیزی بیش از «مجموعه ای از عقاید و مناسک» نیست که بویژه از منظر فئودالهای ریش دار در مواقع مخاطره می تواند به اهرم مؤثری در جهت مدیریت افکار عمومی مبدل شود. فئودالها همچون اندیشمندان مدرنی چون ماکیاوللی و روسو و دورکیم دین را امری لازم و ضروری برای حفظ همبستگی و بقای اجتماعی می دانند و به همین دلیل عموماً از نهاد سنتی دین یعنی حوزه های علمیه حمایت می کنند با این تفاوت که فئودالهای ریش دار حوزه های علمیه را همچون کلیساهای قرون وسطا می پسندند و فئودالهای بی ریش مثل کلیساهای جهان مدرن بویژه کلیساهای پروتستانی امریکایی.

2)      فئودالیسم سیاسی و انقلاب اسلامی

از منظر فئودالها انقلاب حادثه ای بود که قدرت را از فئودالهای وابسته به پهلوی به فئودالهای وابسته به حکومت کنونی منتقل کرد. اصولاً فئودالها تاریخ را به صورت «روندی از گردش دولت (به معنای قرآنیِ آن) از فئودالی به فئودال دیگر» می بینند. در این مورد هم تفاوت فئودالهای ریش دار و بی ریش به پایگاه قدرتشان بازمی گردد. به طور کلی با توجه به دوآلیسم بوجود آمده در جامعه ایران معاصر که بویژه بخاطر اجرای سیاستهای مدرنیزاسیون در نیم قرن اخیر تشدید شد، تقسیم قلمرو نانوشته ای میان فئودالهای ریش دار و بی ریش پدید آمده است که فئودالهای ریش دار پایگاه قدرت خود را در اقشار سنّتی تر و فئودالهای بی ریش در طبقه متوسط و اقشار تحصیلکرده و فرنگی مآب مستقر کرده اند. فلذا با توجه به عقاید اقشار سنتی درباره «ولایت» فئودالهای ریش دار انقلاب اسلامی را حول محور «فرامین ولایت» تقی کرده خود را کارگزار ولایت معرفی می کنند و حال آنکه ولایت فقیه نزد آنان نه به معنای «امامت» بلکه به معنای «خلافت» است.  فرامین رهبری از نظر ایشان نه مفاهیمی توپر و برآمده از عقل بلکه شعارها و واژگانی توخالی برای توجیه مشروعیت نظام است. در مقابل فئودالهای بی ریش که به واسطه پایگاه اجتماعی خود امکان چنین خوانشی از ولایت را ندارند، عموماً انقلاب اسلامیِ دوره امام خمینی را بعنوان دوره ای برای گذار از فئودالیسم رژیم سابق به فئودالیسم رژیم جدید معرفی کرده، تمام امکانات خود را برای دفن مقولات متعلق به دهه اول انقلاب و اتصال تاریخ پس از انقلاب به پیش از انقلاب از طریق حلقه های واسطه ای مانند «برنامه های توسعه» به کار می بندند.

3)      فئودالیسم سیاسی و مدرنیسم

فئودالیسم سیاسی اساساً چه در شکل با ریش آن و چه در شکل بی ریش آن نسبتی با مدرنیته ندارد و ابزار نظری درک آنرا هم در اختیار ندارد با این حال این به آن معنا نیست که فئودالیسم سیاسی به مدرنیته و غرب بی اعتناست. فئودالیسم سیاسی با مدرنیته از طریق آن دسته از عوارض مدرنیته ارتباط می یابد که نقشی در معادلات قدرت داخلی و خارجی پیدا کند. مثلاً فئودالیسم ریش دار با «هتل و مال و منطقه آزاد تجاری و گسترش پهنای باند اینترنت و بانکداری خصوصی و تکنولوژی های نو» و از این قبیل محصولات غربی که نه تنها تهدیدی بر قدرت او نیست بلکه می تواند منشأ اقتدار گردد، نه تنها مخالفتی ندارد بلکه خود کارگزار توسعه آنها می شود. تنها تفاوت فئودالها در مواجهه با مظاهر مدرنیته باز هم به پایگاه قدرت آنها بر می گردد، چه فئودالیسم ریش دار «مدرنیته فرهنگی» را مایه تضعیف پایگاه خود می داند و با آن مخالفت می کند ولی برعکس فئودالیسم بی ریش از آن حمایت می کند. دغدغه های فئودالها درباره مقولاتی مثل خانواده، روشنفکری، کتاب، یا هنر هیچ یک اصالت ندارد چرا که اصولاً اینگونه امور وزن چندانی در معادلات قدرت ایفا نمی کند و صرفاً از جهت اشک تمساح و جور کردن ویترین و تأمین مشروعیت تبلیغاتی به کار می آید.

4)      فئودالیسم سیاسی و مدرنیزاسیون

مدرنیزاسیون در نظر فئودالهای کنونی آن معنایی را ندارد که نزد محمدرضا پهلوی یا نزد تئوریسینهای وزارت خارجه امریکا در دوران جنگ سرد داشت. مدرنیزاسیون از نظر فئودال یعنی «بسط خود در اقتصاد» و این نه با هدف «توسعه» یا حتی «نوسازی» بلکه با هدف «تقویت پایگاه اقتصادی قدرت» دنبال می شود. در واقع فئودالها به امر توسعه نیز مثل همه امور از منظر معادلات قدرت می نگرند و مفاهیمی چون «آبادانی»، «عمران مناطق»، «پیشرفت علمی»، «تولید ملی»، «خودکفایی»، «اقتصاد مقاومتی»، «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» و نظایر اینها که توسط فئودالها به کرّات به کار می رود، همگی باید به روش تبارشناسانه فوکویی مورد رمزگشایی و تأویل هرمنوتیکی قرار گیرد. یکی از بهترین نمونه های آشکار مدرنیزاسیون فئودالی ایرانی «دانشگاه آزاد اسلامی» است که اخیراً توسط همین نهاد بعنوان «برترین دست آورد علمی انقلاب اسلامی 57» معرفی گردید! نسبت دانشگاه آزاد اسلامی بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون فئودالی با ریش و بی ریش پس از انقلاب با دانشگاه صنعتی شریف بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون امریکایی پهلوی دوم خود به خوبی می تواند ابعاد مهیب و فاجعه بار غلبه ریشه دار فئودالیسم سیاسی بر مناسبات ظاهراً اسلامی را نمایان کند: دانشگاه فئودالهای اسلامی صورتی پوشالی از دانشگاه امریکایی پهلوی است که خود آن نیز صورتی سطحی و کاملاً جهان سومی از مدرنیته بود، با این تفاوت که اینبار نه یک نسخه که هزاران نسخه از این معجون دهشتناک شبه مدرنیزاسیونی-شبه فئودالی در سرتاسر ایران منتشر شده است.

***

داستان بررسی اندیشه سیاسی فئودالهای با ریش و بی ریش (یا همان جریان راست اسلامی) و تبعات تسلط آنها بر نظام جمهوری اسلامی خود نیازمند تحقیقات مفصل و نگارش کتابهاست. اما آنچه در رابطه با انتخابات کنونی نکته تازه ای به نظر می رسد دو تلاش جدیدی است که بطور خاص در این انتخابات به اوج خود رسیده است. مسأله اول اینجاست که این انتخابات را باید اولین انتخاباتی دانست که هیچ «کاندیدای واقعاً سیاسی» در آن حضور ندارد و انتخابات بصورت کامل توسط فئودالها بلعیده شده است. این انتخابات بخوبی نشانه دفع شدن کامل خطری است که از جانب چهره های سیاسی ای چون میرحسین موسوی، محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد منافع فئودالها را تهدید می کرد. به عبارت بهتر صحنه سیاسی ایران در این انتخابات «بطور کامل تحت مدیریت درآمده است.»

   نکته دوم به مردم باز می گردد. جز کاندیداهای انتخاباتی مهمترین مشکل وضع سیاسی ایران برای نظم فئودالی، «کنش سیاسی» مردم ایران است، چه مردم ایران همواره به صورت پیش بینی ناپذیری اختیار، اراده آزاد و خواسته های فرامعیشتی و ارزشهای متعالی خود را مبنای انتخاب خود قرار می دهند، به شکلی که امکان مهندسی شدن افکار عمومی در ایران را به امری بسیار مشکل مبدل کرده است. فئودالها در این انتخابات برای حل این مشکل اساسی تدبیری اندیشیده اند و آن کادوپیچ کردن مقوله بسیار زننده «رأی دادن لیستی» برای هر دو پایگاه سنتی و متجدد است. فئودالها به این نتیجه رسیده اند که مردم ایران برای تبدیل شدن به مردم گوسفند صفتی چون مردم امریکا که تنها از ناحیه امور معیشتی تحت کنترل و هدایت قرار می گیرند، نیاز است که مرحله خاصی را از سر بگذرانند. این مرحله خاص که بطور ویژه در این انتخابات در حال وقوع است، «ایدئولوژیک نشان دادن مهندسی انتخابات» و مشروعیت بخشی کلامی و اعتقادی به «رأی دادن توده ای و گله وار» است. چنانچه مردم ایران از این مرحله به خوبی عبور کنند زین پس فئودالها به سهولت بیشتری امکان رسمیت بخشیدن به نظم فئودالی جدید و استحمار ایدئولوژیک ملت برای حفظ دائمی بازی آبی-قرمز دست می یابند، به طوریکه تا چند سال بعد همان تبلیغات اقتصادی و معیشتی و رفاه جویانه –نظیر تبلیغات انتخاباتی امریکا- برای مدیریت انتخابات ایرانی کافی خواهد بود و نیازی به مایه گذاشتن از «سخنان ولی فقیه» که خود می تواند مایه خطری برای بر هم خوردن ثبات باشد، نخواهد بود.

  فئودالیسم سیاسی با شتاب فراوان بالهای خود را برای اختناق کامل فضای سیاسی ایران یا به عبارت بهتر «سیاست زدایی از شهر سیاسی ایران» گشوده است و این تنها «رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» در سالهای آتی است که می تواند از انسداد کامل انقلاب اسلامی در نظم فئودالی پسا88  جلوگیری کند.

 



[1]  ن.ک به یادداشت «جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» منتشر شده در وبلاگ سوتک

کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»

کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»

نظام آموزشی مدرن مهمترین کارگزار ایدئولوژی زدایی در ایران

اول بار که نام کنفرانس به گوشت می خورد خوشحال می شوی آن هم به خاطر شنیدن کلمه «عدالت آموزشی». سرمایه داری روز به روز بیشتر در حال غلبه بر نظام آموزشی ماست و این لاجرم بی عدالتیهای پنهان بسیاری را پدید آورده است: مهمترین کارکرد نظام آموزشی ما آنست که فرزندان اقویا را همچنان در طبقه اقویا نگه می دارد. بچه پولدارِ بالاشهر نشینِ بورژوا مآبِ پیش دانشگاهیهای خوب تهران با پارکینگ ماشینهای شاسی بلند رتبه های خوب کنکور سراسری و آزاد را دو قبضه می کنند و بچه مثبتِ شهرستانیِ مدرسه دولتیِ سر محله باید به فکر یک پادویی  خوب در اداره ای، شرکتی، دکانی جایی باشد که بعد سربازی به جای جیب مبارک ابوی یه لاقبای بیچاره، آویزان دولت مستظهر به دکل نفت (اگر چیزی اش برسد به این مویرگهای آخر زنجیر!) یا جیب مبارک ابوی آقازاده ی بورژوای مذکور شود.

 البته این فقط ظاهر قصه است. پوستر کنفرانس را که می بینی ته دلت احساس می کنی که یک بویی می دهد ولی خوب شیرفهم نمی شوی که بوی چیست. بعد که به برگزارکنندگان نگاه می کنی و اسم سازمان مدیریت و برنامه ریزی و از آن مهمتر دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه شریف را که می بینی تازه معلوم می شود که آن بوی مخصوص بوی نچسب بچه لختیهای افریقایی در پوسترهای یونسکو است!

   برای فهم رابطه میان توسعه و عدالت آموزشی، یا به عبارت بهتر تفکر نوکارگزاران و عدالت آموزشی باید این چارچوب نخ نمای بوردیوییِ شبه مارکسیستی در تحلیل آموزش در ایران را کنار گذاشت و عینک فرهنگیِ مطالعات تاریخ معاصر را بر چشم گذاشت. البته پرواضح است که قبل از همه اینها باید عینکهای خر رنگ کنِ «حقوق بشری» و «حقوق کودکان» و «حقوق مهاجرین» را که برنامه کنفرانس مالامال از اینهاست به دور انداخت.

   مسأله «توسعه آموزش به مناطق محروم» در تاریخ معاصر ایران طنین بلندی دارد. بلندترین صدای آن مربوط می شود به پروژه بزرگ «سپاه دانش» که شاه امریکایی پنجاه سال پیش در مجموعه رفرم کلان انقلاب سفید پیاده کرد. ساده لوح ترین مورخین هم اذعان دارند که رسیدگی به محرومین و بهبود وضع روستاییان آخرین هدف در پیاده سازی این طرح بود، همانطور که آزاد کردن رعیت از سلطه ارباب بی اهمیت ترین موضوع در اصلاحات ارضی، یا دادن حقوق برابر به زنان و مردان آخرین مسأله در طرح «حق رأی زنان» و ارتقای کیفیت آموزشی بی ربط ترین مسأله به «انقلاب آموزشی» در انقلاب سفید بود.

  هدف از سپاه دانش چه بود؟ مسأله اصلی اینست که مناطق روستایی و پیرامونی هنوز «استقلال فرهنگی و اجتماعی» خویش را حفظ کرده اند و نتوانسته اند در نظم جدید مدرن ایران که مدرنیزاسیون پهلوی در تهران و شهرهای بزرگ کلید زد ادغام گردند. به عبارت بهتر مناطق پیرامونی ایران هنوز در جهان سنت زندگی می کنند و مناسبات خویش را در چارچوب جهان بینی، فرهنگ، اقتصاد و روشهای قدیم انجام می دهند. این عدم ادغام مناطق پیرامونی جزیره های بی ثباتی را می سازد که بخاطر استقلال فرهنگی و اجتماعی، پیوندی با دولت مدرن به عنوان مهمترین کارگزار مدرنیته ی ایرانی ندارد و نفس این استقلال از دو جهت بسیار مخاطره انگیز است: اول اینکه منابع و ظرفیتهای انسانی، معدنی، اقتصادی و ... روستاها و شهرستانها را از دسترس خارج می کند. یعنی بازار خوبی از نیروی کار و همینطور مصرف دائمی از چرخه اقتصاد بیرون می افتد که کاملاً به ضرر اقتصاد مدرن نیمه بورژوایی-نیمه دولتی ایران است.

مسأله دوم از این یکی خیلی مهمتر است. استقلال فرهنگی و استقلال اقتصادی، استقلال سیاسی می آورد و این یعنی آنکه تمام این جزیره های جدا مانده مناطق مستعدی برای طغیان سیاسی و جذب ایدئولوژی های انتقادی و اعتراضی به شمار می آیند. مسأله این نیست که این مناطق فقیر یا غنی باشند، مسأله اینست که فقر اگر با وابستگی سیاسی توأم نباشد به طغیان می انجامد. فقر کنترل شده در چارچوب وابستگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مشکل را به خود فرد نسبت می دهد و راهی خیالی را به روی فرد می گشاید که مانع شکل گرفتن «حسّ بن بست»، توجه به ساختارهای کلان و اعتراض سیاسی در او می شود. این تفاوت ماهوی فقر افریقایی بدبخت قرن بیستم با افریقایی بدبختر قرن بیست و یکم است.

   ایدئولوژی مهمی که شاه در دهه چهل شمسی از رواج آن در میان دهقانان و روستاییان بسیار بیم داشت کمونیسم بود. البته توسعه ی «توسعه» به مناطق محروم همانطور که گفته شد اساساً ضد هرگونه ایدئولوژی و تفکر سیاسی معارض عمل می کند و مختص مقابله با کمونیسم نیست. این همان طرحی است که سال گذشته باراک اوباما در 69امین کنفرانس سالیانه سازمان ملل برای مقابله با رواج «اسلام گرایی» در جهان اسلام برای حفظ موجودیت «عصر امریکایی بعد از جنگ جهانی دوم» ارائه کرد:

«اگر فراتر از مرزهای خود نگاه کنیم، اگر یک تفکر جهانی داشته باشیم و با مشارکت اقدام کنیم، می توانیم مسیر این قرن را ترسیم کنیم، همانطور که پیشنیان ما عصر پس از جنگ جهانی دوم را رقم زدند ... در اینجا من میل دارم به طور مستقیم با جوانان در سراسر دنیای مسلمان سخن بگویم ...شما نشان داده اید که وقتی جوانان ابزارهای موفقیت را در اختیار داشته باشند- مدارس خوب، آموزش در ریاضیات و علوم، اقتصادی که پرورش دهندۀ خلاقیت و کار آفرینی باشد- در آن صورت جوامع شکوفا خواهند شد. بنا بر این آمریکا با کسانی که این دیدگاه را ترویج می کنند مشارکت خواهد کرد.»[1]

مسأله ی اصلی در ایران به جامعه شناسی رأی مردم در انتخابات 1384 و 1388 بازمی گردد. در شرایطی که مردمان شهرهای بزرگ یا به عبارت بهتر طبقه متوسط شهری تحت تأثیر حساسیتهای اقتصادی و فرهنگی خاص طبقه بورژوا در پی رأی به کاندیدای تجدّدگرا و تداوم نورمالیزاسیون و عرفی شدن جمهوری اسلامی بودند، مردم روستاها و استانهای پیرامونی که علی رغم تمام تجاوزهای فرهنگی مدرنیزاسیون، هنوز استقلال فرهنگی خود را از دست نداده در چارچوب کلی تفکر عدالتخواه و بومی انقلاب اسلامی می اندیشیدند، به اصلاحات اساسی در ساختار نظام بر مبنای همان ایده آل صدر انقلاب رأی دادند. با اینکه نامزد مورد نظر طبقات مستضعف ایرانی نتوانست آرمانهای این مردم را برآورده کند، امّا زنگ خطر یکدست نبودن بافت فرهنگی ایران برای طرفداران ایران سکولار بی ادّعا یا همان رژیم پهلوی بازتولید شده در جمهوری اسلامی استحاله شده به صدا درآمد.

   بر این اساس است که تصور می کنم کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» تکنوکراتهای کنونی بیش از هرچیز در ادامه طرح سپاه دانش و توسعه آموزش مدرن به روستاها در رژیم سابق قابل تحلیل و تفسیر است. جلال آل احمد نیم قرن پیش در آستانه انقلاب سفید نوشت: «شهرهای ما اکنون در همه جا به رشد یک غده سرطانی می رویند. غده ای که اگر ریشه اش به روستا برسد و آنرا بپوساند واویلاست.» (غرب زدگی، فصل چهارم) اکنون که قریب نیم قرنی از خشکیدن قلب روستای ایرانی به دست شاه  می گذرد، هنوز روح خبیث مدرنیزاسیون امریکایی نمی تواند از لاشه ی نیمه جان روستایی بگذرد که شاید روزگاری «احمدی نژادی دیگر» از آن سر بر بیاورد.

 با اینحال نسخه سپاه دانش سال 94 طبعاً تفاوتهای مهمی با نسخه پنجاه سال پیش خود دارد. مهمترین مشکل در ضعف آموزش رسمی در نهادینه کردن شهروندی بورژوایی است. بنابراین باید تحت عنوان «تمرکز زدایی از آموزش و پرورش دولتی» و «مسئولیت پذیری شرکتها» و «گسترش ICT و تکنولوژیهای آموزشی مجازی» [2]قلمروهای نوینی به روی مکاتب آموزشی مؤثرتر باز شود. آموزش باید بتواند ضمن انتقال زیربناهای فرهنگی جدید و گسستن نسل جدید روستاییان از جهان بینی سنتی، معیشت آنان را نیز با ساختار اقتصاد مدرن نوظهور ایرانی پیوند بزند. نتیجه کار در یک کلام «رام شدن روستاییان» خواهد بود که احتمالاً به زعم جامعه شناسان پروژه نورمالیزاسیون آخرین پایگاه اجتماعی انقلابی گری در ایران است.

ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا

ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا

تاریخ ایران، تنها چند ماه پس از در هم شکستن نظام پهلوی چنان یقینی در صورت بندی نسبت ایران-امریکا داشت که روز عجیب 13 آبان را آفرید. اشتباه است اگر تصور کنیم سیزده آبان محصول جلسه دانشجویان پیرو خط امام در خوابگاه زنجان دانشگاه شریف بوده است، بلکه آن چیزی سیزده آبان را پدید آورد که چند ماه پیش 22 بهمن را آفریده بود. سیزده آبان، بیست و دو بهمن و حتی پانزده خرداد همگی از یک تبارند و آن تبار عصری است که جلوه خویش را بیش از همه در آیینه روح الله خمینی متجلی دید. در واقع وقتی صحبت از «عصر خمینی» می کنیم باید دو چیز را از هم جدا کنیم: یکی دوره 25 ساله از 1332 تا 1357 که به یک معنا عصر خمینی است و دیگر دوره 1357 تا 1368 که به یک معنای دیگر عصر خمینی است. البته اگر از من بپرسید واقع امر اینست که من تصور می کنم اولی به این نام شایسته تر است تا دومی. یعنی اگر برنیاشوبید می خواهم این عقیده عجیب را مطرح کنم که این دوران سیاه سلطنت محمدرضاشاه مستحقتر است به نامیده شدن با نام عصر خمینی تا دوران پیروزی انقلاب اسلامی.

   دلیل این مدعای نادر بسیار ساده است: ریشه های انقلاب 57 را باید در همین دوره 25 ساله – و البته زمینه های کلیتر پیشین آن بخصوص از مشروطه به بعد- جستجو کرد. در واقع هر آنچه خطوط کلی انقلاب اسلامی 57 و گفتمان خمینی (ره) را سامان داد آن چیزی بود که صورت بندی کلی آن در این دوره 25 ساله به تدریج در جامعه ایران –بویژه طبقه نخبگان آگاه- نهادینه شده بود. همین نهادینگی است که حادثه بسیار عظیم سیزده آبان را در آن تاریخ خاصِ کاملاً نامأنوس برای امروز محقق می سازد.

  در بررسی صورت بندی نسبت ایران-امریکا در دهه چهل و پنجاه شمسی حداقل پنج صورت بندی زیر قابل شناسایی است:

1)      ایران و امریکا به مثابه تمدن منحط عقب مانده و تمدن پیشرفته

2)      ایران و امریکا به مثابه جهان سوم و جهان توسعه یافته

3)      ایران و امریکا به مثابه استعمارزده و استعمارگر

4)      ایران و امریکا به مثابه جنوب و شمال/ خلق درهم شکسته و امپریالیسم

5)      ایران و امریکا به مثابه شرق و غرب

به عبارت بهتر درک و تحلیل رابطه ایران و امریکا در فرهنگ دهه چهل شمسی حداقل 5 عاملی است. عامل اول میراث مشروطه است و محصول تلاشهای منورالفکران ترقی خواه. عامل دوم گفتمان نوینی است که پس از جنگ جهانی دوم در ایالات متحده تولید شد و توسط سازمان ملل به رسمیت شناخته شد و توسط محمدرضا شاه ترویج شد. عامل سوم باز هم خاطره ای به جا مانده از مشروطه است که گاهی با صفت «نو»  نیز همراه می شود: حسی مبهم اما قوی از دخالت و استیلای بیگانگان به شیوه های مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی فکری. عامل چهارم محصول بازسازی ایرانی و جهان سومی مارکسیسم و ثمره بزرگ تلاشهای چپهای ایران است.  عامل پنجم اما از همه جدیدتر است و شاید بیش از هر چیز با دو قرائت مختلف از هایدگر آلمانی که تقریباً همزمان وارد ایران می شود پدید می آید: میراث بزرگ کربن و فردید.

   روح الله خمینی که در 1356 ظهور می کند، جامعه ایران سالهاست که با هاضمه ای عجیب به ترکیبی سازوار از این 5 عامل دست یافته است. ترکیب سازواری که شاید بیش و پیش از هر چیز در کتاب عظیم «غرب زدگی» نوشته روشنفکر نابغه آن سالها در 1341 معماری جدیدی می یابد. در طرح بزرگ جلال یک نکته جدید برای اولین بار در حاشیه این 5 عامل از قبل موجود اضافه می شود: هویت اسلامی به مثابه گمشده جامعه ایران. علی شریعتی طرح ناتمام او را با افزودن یک عامل جدید که کل صورت بندیهای دیگر را تحت شعاع قرار می دهد به کمال می رساند:

6)       ایران و امریکا به مثابه تقابل تشیع علوی و طاغوت

روح الله خمینی رهبر کبیر جامعه شش عاملی 1356 است. او خود مجتهد بزرگی است و گرچه از تمام ادبیات تولید شده در این سالهای «فوران در خفقان» بهره می گیرد اما گفتمان جدید خویش را خلق می کند تا تمام بهره ی فرهنگی عصر خمینی را در فهمی قرآنی در آمیزد:

7)      ایران و امریکا به مثابه مستضعف و مستکبر

مطلب را بیش از این تفصیل نمی دهم. سیزده آبان وقتی اتفاق افتاد جامعه ایران تمام ادراک تاریخی خویش را در صورت بندی مستضعف-مستکبر خمینی (ره) انباشته یافت. در واقع این ملت ایران بود که در سیزده آبان 58 به فراز دیوار سفارت رفت، مستشاران امریکایی را به گروگان گرفت، برگه های ریزریز شده را به هم چسباند تا حقانیت  گفتمان خویش را در قریب به هشتاد جلد «اسناد لانه جاسوسی» به جهانیان فریاد زند. سیزده آبان 58 محصول 25 سال گداختن تجربه مواجهه ایران و غرب در کوره تفکر روشنفکران و روحانیون نواندیش بود.

   اما امروز که ما با هم سخن می گوییم از میان این 7 صورت بندی تنها دومی است که فروغی تهییج کننده و برانگیزاننده و امیدبخش دارد. از نظم فکری بزرگی که در 1358 پدید آمده بود همه چیز در هم شکسته و تنها به مدد تلاشهای پراگماتیستها گفتمان دوم از میان خرابه های این انهدام فکری به سلامت بیرون آمده است. هر بار پس از نواخته شدن با سیلی ناملایمتها، فرشته ی مصلحت، بقا و اضطرار با پتک سنگین ترس و هشدار، آغوش مهربان خود را باز می کند تا با تسکینی که می دهد، خروش وجدان ایرانی را آرام کند. با بالا گرفتن جنگ خود زمینه آتش بس را فراهم کرد، خود قلم امضا را به مردم می دهد و خود بر کرسی بازسازی و نوسازی می نشیند و ذهنها را به جای گذشته، درون یا آسمان، به حال، امروز و اکنون، گذر «روزمرگی» و مشاهده فوتبال و خندوانه فرامی خواند.

   دو سال پیش که پس از شانزده سال تحرّک و تلاطم، دوباره اوضاع اقتصادی بر ملت گران آمد، باز همان فرشته از راه رسید تا یادمان نرود عصر پس از جنگ «عصر رفسنجانی» است. خلاصه کنم. امروز صورت بندیهای هفت گانه ای که انقلاب 57 را پدید آورده بود فرو ریخته. چندان اهمیتی ندارد که آیا خاتمی و احمدی نژاد در روزگاری صورت بندی هشتم و نهمی را به اینها افزودند یا نه، چرا که خیلی زود آشکار شد که فضای عصرپس از جنگ تنگتر از آنست که صورت بندی دیگری را بربتابد. امروز که ما با هم سخن می گوییم جامعه ی پیچیده ی هفت عاملی ایران به جامعه ای تک عاملی تنزل یافته است. زبان الکن ایران امروز واژه دیگری جز «توسعه» را نمی تواند هجّی کند. سخن از استکبار ستیزی و شعار استکبار ستیزی و تلاش استکبارستیزانه امروز مغتنم است، اما چه فایده که صورت بندی فاهمه ی ملازم با آن، سالهاست که از ذهن و ضمیر نخبگان آگاه ایرانی و به تبع آن جامعه ایرانی رخت بر بسته است. ناقدان نگویند سیاه نماییدی، راه چاره در متن پیداست: چاره همانست که طاقت شنیدنش در کاهلان به ظاهر انقلابی نمای به باطن غرقه ی امریکا موجود نمی باشد.

 

پی نوشت: آنچه خواندید خلاصه ای تکمیل شده بود از آنچه در جلسه اول «حلقه کتاب خوانی روشنفکران ایرانی و غرب» مطرح شده بود که یکشنبه ها ساعت 15 تا 17 در دانشگاه شریف (مسجددانشگاه، مدرس شهید باهنر/ یا دفتر جامعه اسلامی) برگزار می شود. حضور برای عموم آزاد است.

یاعلی

ایران در کشاکش آلودگی به مدرنیته و سکولاریزاسیون

در این یکی دو روز صحبت از شبیه سازی توافق ایران-امریکا با توافق چین-امریکا و شوروی-امریکا توسط مقامات امریکایی و برخی دوستان انقلابی بسیار مطرح می شود. اصل استدلال به نظریه سکولاریزاسیون ماکس وبر باز می گردد که مدرنیته را اسیدی معرفی می کند که تمام نظامات ارزشی قدسی و فرامادی را می خورد.
این نظریه بیشتر از هرچیز توسط خود انقلاب اسلامی ایران ابطال شد وقتی برخلاف فرآیند مطلق مدرنیزاسیون ایران توسط رژیم پهلوی انقلابی دینی ناباورانه کشور را فرا گرفت. در دوره پس از جمهوری اسلامی هم رابطه انقلاب اسلامی با مدرنیته آنطور که غربیها فکر می کنند صفر و یکی نبود و این خود باعث شد که امروز جامعه شناسان به مسیحی-کاتولیکی بودن ریشه های نظریه سکولاریزاسیون و عدم صدق آن درباره اسلام اذعان کنند.
با اینحال این نظریه به کلی متفی نیست و آگاهی مهمی را در اختیار ما می گذارد. جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در میان جنگ و محاصره و تحریم و تهدید بوده. سیاست دشمنان از دیروز عوض شده است. بنابراین سیاست جمهوری اسلامی هم از امروز باید عوض شود. اگر تا دیروز مقابله امنیتی و نظامی و استحکام سخت افزاری، مادی و اقتصادی در اولویت بود از امروز صحنه مقابله به قلمرو پنهان بنیادهای هویتی نظام کشیده شده است.
این اتفاقا فرصت بی نظیری برای انقلابی بوجود می آورد که نه خود را کودتایی نظامی می داند و نه تغییر صرف مناسبات قدرت بلکه هویت خویش را به فلسفه و تفکر و فرهنگ باز می گرداند.
امروز وقت آنست که نظام اسلامی توجه خود را از نهادها و طبقات نظامی و اقتصادی به نهادها و طبقات فکری و فرهنگی بازگرداند. از دیروز به بعد دیگر موشک و قدرت تسلیحاتی نمی تواند کیان ایران را حفظ کند. آنانکه از توافق دیروز ترسیده اند و سخن از فروپاشی و عرفی شدن و براندازی می کنند در واقع جمهوری اسلامی را یک کاخ پوشالی قدرت و ثروت دانسته اند که تنها با نفی بیرون بر سر پاست. نسلی از حزب الله که چنین می اندیشید اینک باید صحنه را به نسل دیگری وابگذارد که به بنیاد فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی ایمان دارند. امروز روز بازگشت به مطهری و شریعتی و بهشتی و آل احمد و خمینی و خامنه ای دهه چهل است. امروز روز بازگشت به ریشه ها و مقاومت و پیشرفت هویتی است. 

نبرد خامنه ای-هاشمی:پشت پرده جدال ابلهانه مقاومت گرایی نیهیلیستی و سازش گرایی ایدئولوژیک

 

ایران انتهای قرن چهاردهم شمسی جهان گسسته نقطه های آنی و خط های دفعی و اندیشه های مقطع است. در جهان نقطه چین و خط چین لایه ها و سطوح آب می روند، واژه ها توخالی می شوند، مفاهیم سر بریده می شوند و سوالات مهم از دایره دید آنی خارج می شوند.

ایران امروز ما ایران بی تاریخ است، بی فلسفه، بی اندیشه، بی آینده، بی پیوند عمیق میان تک تک انسانهایی که به مدد افکار به کل سرنوشت تاریخی یک ملت پیوند می خورند. ایران امروز ما «ایران تلگرامی» است چون این روزها همه ایران در تلگرام جا شده است. ایرانی که در تلگرام جا شود ایران نیست ایران تلگرامی است یعنی همان چیزی که محل زیستن انسانها نیست محل زیستن شبه انسانهاییست که در آنی به دنیا می آیند و آن دیگری می میرند و شبه انسان دیگری جای آنها را می گیرد. جهان نومینالیستی حرکت جوهری اسم ها حول کلماتی که تاریخ انقضایشان چندین ساعت بیشتر نیست و موضوعاتی که تنها سایه شبح وار احساس و عاطفه ای که به جا می گذارند جان ها را به عکس العمل وا می دارد، چه «عقل» شرط امکانی ندارد و «حس» تنها قوه شناختی است.

***

در این ایران گسسته تلگرامی اواخر قرن چهاردهم شمسی اما دو تاریخ به هم برخورده اند. دو تمدن رویاروی هم قرار گرفته اند. گفتگویی میان ایران و امریکا پدید آمده است که سرنوشت سازترین گفتگوی قرن بیست و یکم خواهد بود، چه آنطور که ابرروایتگران این قرن گفته اند تنها دو تمدن از پنج قرن کشمکش قرون اخیر جان سالم به در برده اند که یکی در دوره کهولت و با تجربگی و جهانداری خویش است و دیگری جوانی تازه از زنجیر رسته و در جستجوی نام که گرچه خاطره مبهمی از نیاکان خویش دارد اما سخت آنان را در دل می ستاید. پیرمرد سلطان جهان است و جوان گرچه با تنفر بسیار تازه از زنجیر او رها شده اما حسی چندگانه از تحسین و دلهره و شیفتگی و خشم به سلطان دارد. حس نوجوان تازه بالغی را دارد که با پرخاش از خانه پدر گریخته و حالا با دلهره بر آستانه کوچه ایستاده و کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته...

***

وضع کنونی سیاست عمومی ایران ماحصل وضعیتی است که دو تصویر فوق در یکجا و یک زمان در ایران انتهای قرن چهاردهم شمسی در آستانه پایان مذاکرات هسته ای روی هم کشیده شوند. یک سوی میدان مقاومت گرایان نیهیلیست در این اندیشه که چون از خط توافق عبور کردیم همه چیز بر باد است و نابودی و شرم در انتظار ماست و آن سوی میدان سازشگرایان ایدئولوژیک در این اندیشه که درهای بهشت مدرن پشت خطوط مذاکره گشوده شده و با یک پرش دیگر ما هم در صف منتظران ورود به دریم لند امریکایی قرار گرفته ایم. چه آسان یک مشت مفاهیم خیالی که زاییده ذهنهای بیمار است مفاهیم بلند ما را به یغما می برند وقتی اندازه عزت و ذلت به یک فریاد یا یک ژست نشستن فروکاسته می شود. چه آسان رویارویی های ژرف تاریخی ما  به یک دعوای پوچ حیدری-نعمتی مبدل می شود و صدها هزار نفر را مشغول خود می سازد.

***

سیاست ایرانی، ایدئولوژیک و منحط است. با این حال نمی دانم این چه سرٓی است که صحنه گردانان اصلی سیاست ایران معاصر البته چنین نبوده اند، چه ناصرالدین و مظفرالدین و رضا و محمدرضا و امیرکبیر و مصدق و فروغی و هویدا و علم، چه امام خمینی و خامنه ای و هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد و روحانی اغلب افکار بلندی در سر داشتند اما به محض تبدیل آن به حرف و عمل و انتقال به یک رده (و تنها یک رده) بعد همه چیز به یک کاریکاتور مضحک و مسخره و پوچ تبدیل شده است!

خوب یا باید امروز هم پشت یکی دیگر از نقاط عطف تاریخ معاصر ایران با همه فراز و نشیب آن دو مرد اصلی نشسته است. باقی بازیگران چه حسن روحانی باشد یا حسین اوباما، چه محمدجواد ظریف باشد یا جان کری یا عراقچی باشد و موگرینی، چه  مجلس اسلامی ایران یا کنگره و سنای امریکا چه شورای امنیت ملی چه مراجع یا دلواپسان چه طبقه متوسط نگران وضع اقتصادی و چه جوانان و نوجوانان متفرق در شبکه های اجتماعی چه صداوسیما و چه بی بی سی فارسی و چه فرارو و چه رجانیوز همگی خرده امواج حرکت دستهای غول آسای این دو مردند. گرچه فهم غالب سیاستمداران کنونی ایران بالاتر از همین دوگانه ساده لوحانه مقاومت-سازش نیست، این دو مرد برنامه های بلندمدتی برای آینده ایران داشته و دارند و سالهاست که شطرنج پیچیده ای را که به اهمیت کل تاریخ یک قرن آینده ایران است ادامه می دهند. شطرنجی مستمر که ذهنهای ساده ی صفر و یکی یا برد و باختی را مجال درک پیچیدگیهای آن نیست. موضع ما در این جدال عظیم هر چه باشد، ایران هنوز زنده است چون هنوز مردان بزرگی در آن زنده اند که سیاست را با تمام معنای عمیق و پیچیده آن، به وسعت سرنوشت یک ملت می فهمند و پیش می برند.

یاعلی

مهندسی، سلطان نالایق علوم

مهندسی، سلطان نالایق علوم

کمی چون و چرا درباره شأن امروزین علوم تکنولوژیک در جامعه ما

سلطنت مهندسی بر دنیای ما گرچه چیزی نیست که خیلی نیاز به توضیح داشته باشد اما در عین حال نیاز به توضیح دارد! در واقع سلطنت مهندسی اتفاقی است که همه ما آنرا درک کرده و پذیرفته‌ایم اما کمتر مستقیماً درباره آن گفتگو کرده‌ایم. سلطنت مهندسی بر دنیای ما شکلی عام و فراگیر دارد که البته دربرخی از نقاط زندگی روزمره ما شفافتر و بی‌پرده‌تر از همه جا به نمایش درآمده است. «نظام علمی» ما یکی از این نقاط روشن است که حاکمیت علوم مهندسی و تکنولوژیک بر دیگر معارف در آن چنان عیان است که نیازی به چون و چرا باقی نمی‌گذارد. گرچه هستی و واقعیت این سیطره از فرط عریانی جای چون و چرا ندارد، اما بایستی و مطلوبیت آن علی رغم حجاب سنگین عادت و توجیه روزمرگی، برای ذهنهای نقاد و تحول‌خواه بس جای تأمل و چون و چرا دارد. با اینحال پیش از قضاوت درباره وضع کنونی نظام علمی کشور، لازمست که کمی درباره دلایل این سیطره قدرتمند و بقای آن بر آموزش و پژوهش ایرانی گفتگو کنیم.

 

روایت اول) روایت آشنای شیفتگی و جنون رشته‌های مهندسی

آرزوی «دکتر- مهندس شدن» فرزندان که هم‌ارز دعای عاقبت به خیری گاه و بیگاه از زبان بزرگترها شنیده می‌شد، شاید اولین آشنایی بسیاری از ما با قله‌ی موعودی بوده باشد که مهمترین شاخص سعادتمندی در جامعه ما محسوب می‌گردد. شاخص عرفی قدرتمندی که عملاً هم نمره موفقیت والدین در پرورش فرزندان تلقی می‌شود و هم معیار ارزیابی شخصیت و منزلت فرزندان. بعدترها در دبیرستان موعد انتخاب رشته دیپلم که می‌رسد، باز هم این سایه سنگین مهندسی است که رشته ریاضی-فیزیک را بر صدر تجربی و البته علوم انسانی، معارف اسلامی و هنری می‌نشاند که از پیش بازی را باخته‌اند. از پیش بازی را واگذار کرده‌اند چون پدر و مادر آینده‌نگر خوب می‌دانستند که فرزند دلبندشان را باید در راهنمایی یا حتی دبستانی بگذارند که «ریاضی»، این پایه بس پرضریب مهندسی را، خوب آموزش دهد. در واقع اصلاً جای درنگ نیست! همه می‌دانند که ریاضی-فیزیک سلطان است، همانطور که چندسال دیگر در وقت کنکور کارشناسی همه خوب می‌دانند که مهندسی بر علوم پایه و علوم پایه بر مدیریت و اقتصاد و شهرسازی و همه اینها بر علوم انسانیِ از پیش محذوف غلبه و ترجیح دارد. خیل مشتاقان رسیدن به سلطان علوم که زیاد می‌شود، مهندسی قربانی طلب می‌کند چرا که حبّ او قلوب را برای پرداخت هزینه‌های بزرگ آماده کرده است. قربانی، چهار سال از بهترین ایام بلوغ و نوجوانی است که باید به پای نگهبان معظم رشته‌های مهندسی، کنکور بزرگ، ریخته شود تا مجوز ورود به تعدادی از نخبگانی که قربانی بهتری نثار کرده‌اند، داده شود... در پس همه این اتفاقات یک سؤال محوری وجود دارد: چرا رشته‌های مهندسی اینچنین محبوبند؟ برای نزدیک شدن به پاسخ باید روایتهای محبوبیت مهندسی را از نزدیکتر مورد توجه قرار داد.

 

روایت دوم) روایت عوامانه: مهندسی به مثابه نردبان ترقی اجتماعی

علی رغم همه این عرض اندامها و قیل و قالها، مفهوم «مهندسی» چیز چندان آشنایی در جامعه ما نبوده و نیست. مهندسی در نگاه عوامانه بیش از آنکه اشاره‌ای به معنا و مسئولیت شغلی مهندس داشته باشد، لقبی معطوف به مسند و مقام است. در این نگاه «مهندس» کسی همچون سرکارگر یا مدیر است که به واسطه مدرک تحصیلیش شایستگی قرار گرفتن در منصب بالاتری از امور را پیدا کرده است. در واقع این فهم عوامانه از مهندسی رابطه نزدیکی با فهم عوامانه از تحصیلات و درس خواندن دارد. درس خواندن در تلقی عوامانه ایرانیان معاصر ارتباطی با «دانش، سواد یا معرفت» در معانی سنتی آن که بویژه با شیوه آموزشی قدیم ایران و حوزه های علمیه همراه است، ندارد و به عنوان «مسیری برای کسی شدن» تعریف می‌شود.[1]

    بصورت دقیقتر با رجوع به زمینه‌ی اجتماعی ایران معاصر، پدیده جدید «درس خواندن» که با حضور در مدارس جدید محقق می‌شود، پدیده‌ای متعلق به دوره گذار جامعه سنتی ایرانی در دوره حکومت پهلوی به سوی جامعه مدرن است. در چنین وضعیتی جامعه‌ی سنتی، که جز بخشی از تهران کم و بیش تمام ایران را شامل می‌شود، جامعه‌ای روستایی، همراه با مشاغل سنتی نظیر کشاورزی، دامداری یا بازرگانی سنتی است که به شدت در مقابل اتفاقات جدیدی که در «شهر» می‌افتد و مشاغل نوپدید شهری احساس حقارت، محرومیت و عقب‌ماندگی می‌کند. در چنین زمینه‌ای «درس خواندن به شیوه جدید» نوعی نردبان ترقی یا بهتر بگوییم «تنها» نردبان ترقی محسوب می‌شود که جامعه سنتی ایرانی را به جامعه مدرن شهری پیوند زده، امکان گذار نسل جدید روستایی به فضای فرهنگی و اجتماعی مدرن و رهایی از مشاغل فلاکت‌بار سنتی و گرفتن مشاغل جدید در ادارات دولتی و کارخانه‌ها را بوجود می‌آورد. در واقع جامعه ایرانی در دوره پهلوی به شدت دچار شکافی است که طبقه بالایی نزدیک به دربار رژیم با تمرکز بالای قدرت سیاسی و اقتصادی و گرایشات ایدئولوژیک مدرن را در برابر تمام جامعه سنتی ایران قرار می‌دهد و «مدرسه» تنها امکان به سوی طبقه بالای پیشرو محسوب می‌شود.

    مشخصاً چنین تلقی‌ای از «درس خواندن» و «مهندس شدن»، که تا همین امروز نیز ادامه دارد و از طریق والدین به فرزندان منتقل می‌شود، توجه چندانی به ماهیت علوم جدید و به تبع آن علوم مهندسی ندارد و به واسطه فهمی عرفی از منزلت اجتماعی مهندسان، با نگاهی ابزاری به درس، علم و مهندسی همه را به «مهندس شدن» فرا می‌خواند. اینکه چرا «کسی شدن» در جامعه ما مترادف با «مهندس شدن» معنا می‌شود امریست مرتبط با ساختار مشاغل در نظام اجتماعی ما و در سطحی کلانتر جهتگیری فرهنگی کل جامعه که در بخش بعد به آن خواهیم پرداخت.

 

روایت سوم) روایت دانش‌آموزی: مهندسی به مثابه ریاضیات و فیزیک پیشرفته

گرچه نگاه عوامانه به مهندس شدن هنوز محرک اصلی محبوبیت مهندسی در کشور ماست اما نسلهای جدیدتر می‌کوشند تا اندکی بیشتر از پدران خود با مفهوم واقعی مهندسی آشنا شده از تصور صرفاً عوامانه فاصله بگیرند. با اینحال هنوز به نظر می‌رسد که تصور نسل جوانی که به عنوان متقاضی رشته‌های مهندسی وارد دانشگاه‌ها می‌شوند، بسیار آشفته و مغشوش است.

    در فضای کلی زندگی نوجوانان چیزهای زیادی وجود دارد که به نحوی بر دریافت دانش‌آموزان از علوم مهندسی تأثیرگذار است. در یکطرف تصویری فانتزی و نمایشی از تحقیقات علم و تکنولوژیست که از فیلمهای سینمایی و انیمیشنهای هالیوودی‌ تا مجلات، نمایشگاه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی را درنوردیده و با آب وتاب از تولید آخرین محصولات تکنولوژیک در زمینه خودرو، هواپیما، اسلحه، لوازم خانگی، گوشیها و کامپیوترهای همراه در لابراتوارهای بزرگ تحقیقاتی سخن می‌گوید و در سوی دیگر تصویری کارگاهی و صنعتی از مهندسی است که با سیم‌کشی و آهنگری و جوشکاری و فرزکاری پیوند خورده است و به واسطه دشواریهایش همواره آنچنان به میان دیوارهای هنرستانها و مراکز فنی-حرفه‌ای تبعید شده است که گویی هیچ رابطه مشخصی میان آن و مهندسی شیک و علمی آکادمیکی که همه برای آن سر و دست می‌شکنند وجود ندارد.

   با اینحال فهم غالب دانش‌آموزان از رؤیای بزرگ تحصیل مهندسی در دانشگاه، نه تحت تأثیر این دو تصویر فانتزی و کارگاهی، بلکه متأثر از غلبه «ریاضیات و علوم پایه» بر پارادایم آموزشی مدارس ایرانی شکل می‌گیرد. دانش‌آموز ایرانی که در بخش عمده‌ای از تحصیل خود مشغول محاسبات سخت ریاضی است، علوم پایه‌ی فیزیک و شیمی را نیز با قرائتی ریاضیاتی می‌خواند تا اصولاً به چنین دریافتی برسد که همه علوم اشکال پیشرفته‌ای از مدلسازی ریاضی پدیده‌ها هستند و هر دانش دیگری که به موضوع و روش دیگری جز ریاضیات بپردازد، دانشی درجه چندم و کم‌اهمیت است. چنین است که در سنت آموزش علوم جدید ایرانی نه تنها تمامی علوم و معارف نظیر فلسفه، علوم دینی، اخلاق، تاریخ، اقتصاد، سیاست، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، هنر و ادبیات به حاشیه رانده می‌شود، بلکه ابعاد آزمایشگاهی و تجربی علم و همینطور وجوه کاربردی و تکنیکی آن و البته مهمتر از همه دلالتهای فرهنگی و فلسفی علوم جدید به یکباره از آموزش کنار گذاشته می‌شود و به جای آن تنها مجموعه‌ای از معادلات و محاسبات پیچیده ریاضی در آن علم به دانش‌آموز عرضه می‌شود. نتیجه امر این می‌شود که دانش‌آموز رشته‌های مهندسی را نوعی ادامه پیشرفته‌تر ریاضیات و فیزیک دبیرستانی تلقی می‌کند که البته با تصویری مبهم از مسأله اشتغال و درآمد و تلقی عامیانه از مهندسی درمی‌آمیزد و او را مشتاقانه وارد دانشگاه می‌کند.

 

روایت سوم) روایت دانشگاهی: مهندسی به مثابه علم و معرفت محض

از مدارس که بگذریم تلقی از مهندسی در خود دانشگاه‌ها نیز چندان نسبتی با واقعیت و ماهیت علوم تکنولوژیک ندارد. در منظر دانشگاه معاصر ایرانی رشته‌های مهندسی بیشتر از آنکه در نسبت با صنعت و تکنولوژی تعریف شوند، در نسبت با علم (ساینس) و بالاتر از آن معرفت و حکمت در جهان‌بینی دینی و سنتی ایرانی تعریف شده‌اند. دانشکده‌های مهندسی و دانشگاه‌های برتر کشور که غالباً فنی و صنعتی هستند، خود را نه محل آموزش تکنسین و مهندس و محقق صنعتی، بلکه محل رفت و آمد خردمندان و فرهیختگانِ نخبه‌ی طراز اول زمان تلقی می‌کنند که نماد زنده حکمت در عصر حاضر تلقی می‌گردند. دانشجو و استاد دانشگاه ایرانی به محض حضور در دانشگاه ناخواسته خود را وقف علم مقدسی می‌یابد که کمال نفس آدمی و گوهر کمال بشری و فهم حقیقت هستی و اوج گرفتن در افق معرفت و حکمت و خرد است که باری تعالی درباره‌شان فرموده: «یرفع الله الذین اوتوا العلم درجات».[2] علم آکادمیک در منظر دانشمند ایرانی تداوم قدسی سنت «العلم» است که در قرآن کریم و وحی الهی و لسان پیامبر خاتم بس تکریم گشته و در ادبیات فلسفی و عرفانی این سرزمین قرنها رشد یافته و اینک به سنت دانشگاهی جدید متصل شده است.

    علم قدسی کجا و ساینس تقدس‌زدایی‌شده‌ی عملگرای قرن بیست و یکمی کجا؟! بیراه نیست اگر برخی معتقدند که «استاد ایرانی از شأن علم در فرهنگ ما سوء استفاده کرده تا مسئولیت خویش را انکار کند»[3] خلط فاجعه‌بار علم جزئی‌نگر و دنیاگرای آکادمیک و «العلم» گفته شده در دستگاه دینی، نه تنها باعث ناکارآمدی و عقیم شدن دانشگاه ایرانی گشته، بلکه از سوی دیگر طلب معنوی عده دیگری که از «نیاز به علم مقدس»[4] در دنیای جدید سخن می‌گویند مسکوت و مغفول نگه داشته است. به هرروی قرائت دانشگاهی از مهندسی نیز چندان به واقعیت رشته‌های مهندسی راه نمی‌برد، اما بار دیگر بر شیفتگی و جنون و سیطره این رشته‌ها می‌افزاید.

 

روایت چهارم) روایت مسئولین: مهندسی به مثابه پشتیبان منافع ملی

محبوبیت و غلبه مهندسی اما اگر در سطوح رسمی سیاستگذاری حمایت نگردد، خیلی زود فروخواهد ریخت و اینجاست که حمایت حاکمیت از این علوم اهمیت خویش را می‌یابد. حمایت مسئولین از علوم مهندسی به قصد استفاده از علوم در راستای منافع ملی انجام می‌شود که به زعم من در سه سطح است: اول استفاده از علوم به قصد تأمین «امید و آبرو» است. از این منظر نه نفس علوم بلکه مقالات بین‌المللی ISI هستند که آبرو و اعتباری جهانی و امید و خودباوری در سطح ملی پدید می‌آورند. از این حیث علوم مهندسی چون ظرفیت بالاتری برای استخراج مقالات علمی دارند بیشتر مورد توجه واقع می‌شوند. سطح دوم استفاده از علوم به قصد تأمین «قدرت ملی» است. صنایع استراتژیک ملی صنایعی هستند که به واسطه مصرف خاصی که دارند جایگاه سیاسی-امنیتی ویژه‌ای در جهان می‌یابند و علوم مهندسی می‌توانند مستقیماً در خدمت تأمین این هدف باشند. صنایع حوزه انرژی همچون نفت، انرژی اتمی و گاز، صنایع نظامی و تسلیحاتی و برخی تکنولوژیهای رسانه‌ای ازاین دستند که خودکفایی در آنها در هرکشوری به عهده مهندسین است. سطح سوم استفاده از علوم در جهت «تولید ثروت» است که ضمن صیانت از دارایی‌های ملی، با تولید اشتغال و رونق کسب و کار شاخصهای اقتصادی و البته امنیتی کشور را ارتقاء می‌دهد. در اینجا نیز مهندسین کسانی هستند که حلقه واسط اصلی برای تجاری‌سازی علوم به شمار می‌روند.

    لازم به ذکر است که در میان این سه سطح کارآمدی مهندسی در جهت منافع ملی، تنها سطح اول، (که از قضا ارتباطی نیز با ماهیت علوم مهندسی نمی‌یابد) است که بصورت مشخص و متمرکز درون دانشگاه انجام می‌شود و سطوح دوم و سوم در مراکز غیردانشگاهی و معمولاً مبتنی بر تواناییهای شخصی و غیرسازمان‌یافته افراد دنبال می‌شود.

 

روایت پنجم) روایت فرهنگی: مهندسی به مثابه کارگزار توسعه

همانطور که می‌بینید، اکثر دلائل سلطنت مهندسی، دلائلی روانی- تبلیغاتی محسوب می‌شوند که جز بخشی از مورد آخر، که چندان به نظام آکادمیک ما مربوط نیست، هیچیک از 4 مورد دیگر مستقیماً به واقعیت و ماهیت رشته‌های مهندسی ارتباطی نمی‌یابند. علی رغم این، مهندسی مشروعیت گفته نشده و پنهانی در شرایط کنونی جامعه ما دارد که اقتدار آنرا تضمین می‌کند و آن مشروعیتی است که ریشه در جهتگیری فرهنگی-تاریخی جامعه ما به سوی «توسعه غربی» دارد. در واقع مهندسی گرچه در کشور ما هنوز به جایگاه واقعی خود دست نیافته و تنها کورکورانه پرستش می‌شود بی آنکه خدماتی به جامعه ارائه دهد، اما لاجرم به سوی این نقطه در حرکت است چرا که جامعه ایرانی صدسالیست که رهسپار مدرنیزاسیون، صنعتی شدن و نهایتاً مدرن کردن خویش است. از این منظر علوم مهندسی مهمترین کارگزار توسعه است که حرکت به سوی مدلهای غربی در تمامی سطوح و حوزه های اجتماعی را تمهید می‌کند.

    شاید برای اهل تعمق این معنا ناپذیرفتنی به نظر برسد چرا که عموماً و شهوداً علوم انسانی کارگزار توسعه و مهندسی اجتماعی تلقی می‌گردد. نکته اینجاست که مهندسی در ایران استوار بر «عقلانیت ابزاری» مدرن است و به خوبی استمداد از تجربیات غربی برای رسیدن به اهداف مشخص مادی را فراگرفته است و به همین جهت بسیار ساده در مسیر این الگوبرداری در حوزه‌های غیرصنعتی مانند اقتصاد، آموزش و پرورش، سیاست و فرهنگ قدم برمی‌دارد. به این معنا موتور محرک مدرنیزاسیون ایران نه اهالی علوم انسانی بلکه مهندسینی هستند که بر کرسیهای مدیریتی کلان کشور قرار گرفته‌اند و بی‌محابا به تقلیدهای کلان از جوامع غربی دست می‌زنند. مهندسینی که با آشنایی تدریجی با برخی رشته های عملگرای شبه علوم انسانی نظیر مدیریت و اقتصاد، تصویری معیوب از علوم انسانی بدست آورده، تنها جسارت به کارگیری روحیه مهندسی خویش را به سطح مهندسی سازمانی و اجتماعی تعمیم می‌دهند.

    مهندسی از اینرو با «تکنوکراسی» عجین است که با اهداف عمیق اخلاقی، سیاسی و فرهنگی بیگانه است و عملگرایانه تنها رو به سوی اقدامات عاجل و زودفایده دارد. مهندسی در جوامع درحال توسعه جهان سومی لاجرم بر صدر می‌نشیند چون تمدنهای حاشیه‌نشین جهان سومی چنان در پارادایم «عقب‌ماندگی از غرب» لگدمال شده‌اند که وقت کافی برای اندیشیدن درباره مسیر و مقصد خویش را ندارند. جهان سوم سودای صنعتی شدن و توسعه‌یافتگی دارد و تا زمانیکه چنین است مهندسان، رهبران این جامعه خواهند بود همانطور که زمانی فیلسوفان و عارفان و گاهی فقیهان زمامدار امور جامعه بودند.

 

برداشت انتقادی: علوم مهندسی بر کرسی نادرست

به هرتقدیر، تکنولوژی و علوم تکنولوژیک در نظام علمی ما بر کرسی سلطنت تکیه زده است و تمامی رقبای خود را چه در حوزه فلسفه قدیم (فلسفه و منطق و مابعدالطیعه)، چه در حوزه علوم سنتی دینی (فقه و عرفان و تفسیر و حدیث)، چه در حوزه انسانیات (اقتصاد و سیاست و ادبیات و انسان‌شناسی و الهیات و اخلاق و تاریخ)، چه در حوزه علوم انسانی و اجتماعی (جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و علوم سیاسی و اقتصادی)، چه در حوزه علوم بنگاهی (مدیریت و اقتصاد و بازرگانی و تبلیغات) به کنار افکنده، مطرود و منزوی کرده است. مستقل از ابعاد این وضعیت و تبیین عوامل پدید آمدن آن، مسأله مهمتر ارزیابی و قضاوت درباره آنست. آیا مهندسی در نظام علمی و اجتماعی ما در جایگاه درست و مناسب خویش قرار گرفته یا کرسی معرفت دیگری را اشغال کرده است؟ پاسخ به این پرسش گرچه نیازمند تفکر عملی درباره اهمیت و شأن صنعت و تکنولوژی در جامعه ماست اما بیش از آن منوط به پرسش از آرمان اجتماعی و طرح تاریخی ملت و دولت ماست. در واقع گرچه بصورت عرفی یا حتی علمی در ارزیابیهایی در جامعه علمی و اسناد بالادستی ما نظیر نقشه جامع علمی کشور سلسه مراتب ارزشی علوم مطرح شده است اما پرسش از معیار ارزشگذاری علوم پرسش بنیادینی است که تنها توسط اندیشمندان اجتماعی با خاستگاه فکری دینی و بومی قابل بررسی و پاسخگویی است. سلطنت علوم مهندسی وضعیتی تحمیلی است که استعمار و عقب‌ماندگی معاصر بر گرده کشور ما و دیگر کشورهای اسلامی جهان سوم تحمیل کرده است و رهایی از آن زمانی محقق می‌گردد که افق نوی تمدن اسلامی چنان در قلبها و جانها نفوذ یابد که سلسه مراتب علوم به سوی سلطنت علوم و معارف حکمی و معطوف به تعالی معنوی و انسانی تحول یابد. تحول تاریخی بزرگی که عزم بزرگ مصلحین و احیاگران را طلب می‌کند...

 

 



[1]  شاید در دوره‌ای از اوایل ورود مدارس جدید و دانشگاه ها به ایران «درس خواندن به شیوه جدید» نزد مردم با مفهوم تجددمآبی و روشنفکری قرابت می یافت. تلقی‌ای که شاید امروز نیز در میان بخشی از دانشگاهیان و اساتید وجود داشته باشد. با اینحال تلقی عمومی از درس خواندن بویژه پس از انقلاب اسلامی و مشروعیت یافتن آموزش مدرن در مدارس و دانشگاه ها به مفهوم «نردبان ترقی اجتماعی» تغییر یافته است.

[2]  آیه یرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ أُوتُواالْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَاللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبير(خداوند کسانی که ایمان آوردند و صاحبان علم را درجاتی برتری می‌بخشد و خداوند به آنچه می‌کنید آگاه است) آیه ای که بر سردر دانشگاه شریف نوشته شده است. برای توضیح بیشتر رجوع شود به مقاله «علم روی سردر یا علم توی کلاسها» مقاله منتشر شده نیما نریمانی در شماره ششم مهاجر

[3]  نقل به مضمون از مصاحبه جناب آقای دکتر رضا منصوری عضو هیئت علمی دانشگاه شریف در مصاحبه با مهاجر، شماره پنجم

[4]  نام کتابی است از دکتر سید حسین نصر که وی در آنجا از نیاز انسان معاصر به علم مقدسی سخن می گوید که رو  به آسمان داشته باشد و کمال معنوی انسان را به جای تمتع و لذت این جهانی او وجهه همت قرار دهد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

شماره سیزدهم مهاجر منتشر شد

شماره سیزدهم مجله مهاجر منتشر شد

شماره سیزدهم نشریه مهاجر که اولین شماره از دوره سوم انتشار آنست، منتشر شد. مهاجر در دوره جدید خود در سه پرونده متمرکز در موضوعات «دانشگاه اسلامی»،‌ »سبک زندگی» و «اندیشه اجتماعی» از منظری بنیادین به موضوعات روز فرهنگ و جامعه و دانشگاه می‌پردازد.در این شماره مطالب زیر را خواهید خواند: 


1.    پرونده­ سبک زندگی: بت پرستی مدرن

گرچه برخی خوش بینان دیندار چنین می پندارند که بت پرستی در جوامع جدید منسوخ گشته و نوعی از تدین در مردمان جریان دارد و در مقابل برخی بدبینان مدرن عبودیت و پرستش را پدیده زیرخاکی متعلق به عالم سنت تلقی می کنند، چنین به نظر می‌رسد که بت‌پرستی یکی از جریانات عمده جهان امروز ماست. پرونده­ی سبک زندگی این شماره پیرامون معضل تقلید و توجه خارج از عرف مردم و به ویژه جوانان به ستاره­ها و چهره­های معروف ورزشی و هنری (celebrity) است. در این پرونده به سیر تاریخی و وضعیت بغرج امروزین این پدیده فراگیر نظر افکنده شده است. در این پرونده می خوانید:

·         بت پرستی مدرن؛ پرستش چهره های مشهور بدیل پرستش سنتی و عبودیت دینی

·         سندرم پرستش چهره­های مشهور

·         اسطوره­های مستور

·         «قهرمانان» ؛ تأملی بر نسبت ستاره، مد و اقتصاد مدرن

 

2.   پرونده­ دانشگاه اسلامی: مهجوریت علم و اندیشه در دانشگاه

دانشگاه ایرانی گرچه نام دانش و علم بر پیشانی دارد اما اساساً نبست مشخصی با علم و اندیشه در متن خود برقرار نمی‌کند. این ادعای به ظاهر بزرگ اما عمیقاً درست، دستمایه پرونده دانشگاه اسلامی مهاجر سیزدهم است. جایگاه نادرستی که امروزه علوم مهندسی در میان سایر علوم دارد، علم ترجمه­ای و تقلیدی ما در دانشگاه­ها و نقد نظام آموزشی کشور که باعث ضعف فکری در میان جوانان شده­است، از جمله موضوعات این شماره­ی سرویس دانشگاه اسلامی است. در این پرونده می خوانید:

·         ملک را تقلید ما بر باد داد؛ چرا دیکتاتورها مقبول و مطبوعند؟

·         چه­گونه می­توان پایه­هاب فکری یک تمدن را خشکاند؟؛ نقدی بر نظام آموزشی کشور

·         مهندسی، سلطان نالایق علوم؛ کمی چون و چرا درباره شأن امروزین علوم تکنولوژیک در جامعه ما

·         علمی برای تسخیر و تصرف؛ واکاوی انگیزه تسخیر عالم در مبانی علم جدید

·         بزرگترین عامل مشکلات کشور ما چیست؟؛ مروری بر سخنرانی دکتر مهدی نایبی استاد برق و الکترونیک دانشگاه شریف درباره اهمیت علوم انسانی

·         علوم انسانی بومی، مانده در میانه­ جهان­های موازی؛ نگاهی انتقادی به نسبت ایده تولید علوم انسانی بومی و نیازهای کشور

·         یادداشت شفاهی دکتر سعید زیباکلام برای مجله­ی مهاجر درباره تغییر رشته مهندسان به علوم انسانی

 

3.    پرونده­ اندیشه­ اجتماعی: اعتدال

موضوع سیاسی روز کشور یعنی اعتدال، در این پرونده مورد نقد و نظر نویسندگان قرار گرفته­است.‌ در این پرونده مهاجر تلاش کرده است تا با ارائه تحلیلی فراتر از تحلیل­های معمول به ارزیابی گفتمان حقیقی دولت یازدهم و واکاوی آن در لایه هایی عمیقتر از آنچه عموماً از واژه اعتدال به نظر می‌رسد بپردازد.

·         اعتدال نظری، افراط عملی

·         روحانی بدون روتوش؛ به بهانه تحلیل مقاله های اخیر محمد قوچانی

·         اعتدال، رفرمیسم عملگرا؛ رمزگشایی از ایدئولوژی نقابدار تکنوکراسی در پوشش جدید اعتدال

·         از اعتدال تا افراط راهی نیست؛ تحلیلی از مبانی نظری اعتدال در عرصه سیاست خارجی و پیامدهای آن

·         ماه عسل پس حاج مسیب؛ داستانی آنتی رئالیستی و کاملاً غیرسیاسی!

ادامه نوشته

رودخانه انقلاب اسلامی را از مرداب اصولگرایی نجات دهید!

رودخانه انقلاب اسلامی را از مرداب اصولگرایی نجات دهید!

تمایز سه گانه جریان انقلاب اسلامی مردم/ فرهنگ/ اندیشه‌ورزی، با سه گانه جریان اصولگرایی دولت/ امنیت/ عملگرایی


اشاره: این متن را برای سایت پرطمطراق اصولگرایی نوشتم که بس ادعای اندیشه ورزی و انتقادی بودنش می شد اما پس از حدود 20 روز بررسی نهایتاً از انتشار این مطلب استنکاف کرد. گرچه در این متن نسل اول انقلاب و بویژه طیف اصولگرایان را مورد نقد قرار دادم ولی جالب اینجاست که این سایت توسط نسل دوم اصولگرایانی اداره می شود که خود را منتقد اصولگرایی به معنای جناح راستی اش می دانند! به هرحال انگار امروز روزگاریست که نسل سوم انقلاب باید در انتخاب مسیر خود راهی مستقل را انتخاب کند.

 

امروز بعد از گذشت سی و پنج سال از وقوع انقلاب اسلامی و بویژه پس از اتمام دولت محمود احمدی نژاد، نسل اول انقلاب خیلی بدش نمی‌آید که باب زایش و تحول جریانات سیاسی را در جمهوری اسلامی ببندد و ثبات سیاسی و به تبع آن اجتماعی کشور را با استقرار و تثبیت سه جریان سیاسی موجود یعنی اصلاح‌طلبی چپ، اصولگرایی راست و اعتدال میانه تضمین کند و زین پس با مدلی مشابه دیگر دموکراسیهای غربی، رقابت را هر چهار سال یکبار میان این سه گروه برگزار کند و مردم را هم به تبع منافع و سلیقه هایشان میان این سه قطب سیاسی پراکنده کند. تصور می‌کنم چنین طرحی اجماع بخش عمده‌ای از رجال سیاسی جمهوری اسلامی را جلب خواهد کرد چرا که با به رسمیت شناخته شدن همگی آنها و اعلام رقابت آزاد در چارچوب قانون اساسی، از یکسو «منافع» آنان تا مدتهای مدیدی تضمین خواهد شد و از سوی دیگر وفاق فراگیر بر محور «قانون» اساسی و اسناد بالادستی نظام واهمه هرگونه اقدام غیرخطی و ساختارشکن از بین خواهد رفت و خیال به اصطلاح طرفداران نظام و انقلاب هم از هرجهت راحت خواهد شد.

    چنین طرحی که نقطه آمال بسیاری از رجال سیاسی و به ظاهر دلسوز جمهوری اسلامی است، طرحی به ظاهر غیرایدئولوژیک، محافظه‌کارانه و بر پایه ارزشهای مشترکی نظیر توسعه (مدرنیزاسیون) همه جانبه کشور، آشتی با جهان، نخبه‌سالاری و تخصص‌گرایی، دستیابی به رشد علمی، تکنولوژیک و اقتصادی، گسترش توریسم و مراودات فرهنگی، حضور در بازارهای بزرگ بین‌المللی و در یک کلام ادغام در جامعه جهانی در عین پایبندی تام به تمام اصول قانون اساسی (مثل اصل 110 و غیره!) و تحقق سند چشم انداز 1404 ایران است که به ظاهر هیچ ایرانی دلسوزی منکر آن نیست و تنها مشتی تندروی عقلانیت‌گریز شعارزده ممکن است که اخلالی در روند آن بوجود آورند والا نسل اول علی رغم ملاحظات متفاوتی که بعضاً در موارد جزئی مثل اهمیت آزادی یا جایگاه مراجع تقلید با هم دارند، هیچیک با چنین طرح عقلانی و چنین افق روشنی برای نظام جمهوری اسلامی در جامعه جهانی مخالفتی ندارند!

    در واقع به زعم رجال سیاسی جمهوری اسلامی، دوره ریاست محمود احمدی نژاد بر دولت، هشت سال سیاه نظام بود که با آرمانگرایی کور و افراطی‌گریهای خود، هزینه های زیادی را بر نظام و مردم تحمیل کرد، اما در عوض یک فایده اساسی داشت و آن اجماع تمامی سران نظام، از راست تا چپ و از اصولگرا تا اصلاح طلب در کرسی مخالف دولت بود که نهایتاً با فرهنگ سازیها و انتقادات عقلانی خود با موفقیت توانستند صندلی ریاست را از زیرپای احمدی نژاد بکشند و وفاق دوباره ای میان نظام، دولت، مردم و حتی حوزه های علمیه و دانشگاهیان پدید آورند.پی نوشت

   در چنین طرح وحدت‌بخش و فراگیری اما تنها دو نقطه تیره در کل کشور به چشم می‌خورد که مانند دو وصله ناچسب و ناجور کل این طرح را به هم می‌ریزند و در «نظم سیاسی-اجتماعی بزرگان نظام» اخلال ایجاد می‌کنند. این دو دسته نیستند جز دو جماعت طرفداران انقلاب اسلامی: یکی آخرین سرسلسله دار احیای دین در جهان معاصر و میراث دار مصلحین اجتماعی جهان اسلام در بالاترین نقطه هرم نظام و دیگر مشتی بسیجی گریزان از منطق مستقر که شمّه‌ای از رایحه افکار امام روح الله خمینی روح و جانشان را تسخیر کرده و مجنونان نظم جدید جهانی به حساب می‌آیند. ادامه این مقاله تلاشی موجز است برای برجسته کردن رئوس تمایزات گفتمان فرهنگی انقلاب اسلامی و گفتمان سیاسی اصولگرایی به هدف رها کردن رودخانه زنده‌ای که به مرداب محافظه کاری «اصولگرایی» گرفتار آمده است.


1) مردم یا دولت؟

حکومت برای مردم است یا مردم برای حکومت؟ این پرسش که یکی از مهمترین پرسشهای فلسفه سیاسی و روشن کننده امتیازات ویژه تفکر انقلاب اسلامی و یکی از ارکان هویتی آنست، امروز کمتر مورد توجه طرفداران نظام قرار می‌گیرد. تلقی بسیاری از بزرگان نسل اول انقلاب، بویژه اصولگرایان که موضوع بحث ما هستند، چنین است که حاکمیت لاجرم امری بالا به پایین است و حاکم، قیم و سرپرست ملت است. در چنین رویکردی با ظهور انقلاب اسلامی و تغییر رژیم حاکمیتی تنها حاکمان هستند که تغییر می‌کنند و معنای حکومت که با مفهوم «قدرت» در هم تنیده شده و ریاست ملت را تداعی می‌کند، تغییر نمی‌کند. در واقع از چنین منظری مشکل ما با رژیم سیاسی پهوی صرفاً این بود که قدرت در دست «آنها»، یعنی یک خانواده فاسد و یک دربار وابسته بود و حال آنکه قدرت باید در دست «ما» باشد. نظریه ولایت فقیه در چنین نگاهی تنها یک نظریه توجیه و مشروعیت بخشی به «قدرت» است و تنها به کار انتقال مشروع و در عین حال مردم‌پسندِ اقتدار حکومتی می‌آید نه چیزی بیشتر از آن. وقتی تلقی حاکمیت از خود ریاست و قیمومیت ملت باشد، مردم هم به تبع آن چیزی بیشتر از «رعیت» و «زینۀ المجالس حاکمان» نیستند. گفتمان اصولگرایی به واقع فهم درستی از پدیده «انتخابات» ندارد و لاجرم چون به واسطه قانون اساسی و شاید توجیهاتی چون «ضرورت مقبولیت» آنرا پذیرفته است، چند صباحی یکبار ملت را به بازی می‌گیرد تا رأیی از آنان بگیرد و باز به قدرت بازگردد.

    در واقع گفتمان اصولگرایی – والبته اکثریت حضرات نسل اولی- سیاست را به معنی مدرن آن یعنی «بازی قدرت» می‌فهمند و عمل می‌کنند. گرچه مجال ورود به این بحث نیست اما شاهد آوردن این نکته لازم است که شومپیتر یکی از بزرگان علوم سیاسی قرن بیستم، در نقد معنای قرن هجدهمی دموکراسی، آنرا تنها بازی احزاب برای تبلیغات و جذب آراء و بر کرسی قدرت نشستن معنا می‌کند و تلقی احزاب به عنوان نمایندگان مردم و پیگیر خیر عمومی را رد می‌کند.[1] «حکومت اسلامی» در چنین نگاهی نوعی «اقتدار مسلمین» است که تنها زمانی «مردم» برایش مهم می‌شود که مخاطره امنیتی پدید آورده، عامل تهدید شوند. البته در این حالت هم مردم مهمند و بسیار از آنان یاد می‌شود اما نه بالذات بلکه بالعرض و به همین دلیل ضمن کنترل ملت، به طور کلی باید نیازهای اولیه آنها را درنظرگرفت و همواره آنان را راضی نگه داشت.

    دقیقاً در مقابل این دیدگاه نگاه انقلاب اسلامی و بنیانگذاران آن به مردم قرار می‌گیرد. در نگاه اسلامی حکومت هرگز فی نفسه ارزشمند نیست و تنها برای اصلاح امت و هدایت آنان به سوی حیات طیبه دینی و الهی است که اهمیت می‌یابد، تازه آن هم بعنوان یکی از ابزارها و نه همه ابزارها! انقلاب اسلامی برای تغییر رژیم سیاسی نبود بلکه برای نجات از زندگانی مادی و حیوانی و ارتقاء نفوس مردم و تحول در وضع جامعه و جهان بود و تغییر رژیم سیاسی و بدست گرفتن حکومت یکی از مهمترین وسایل برای حرکت به سمت این مقصود تلقی می‌شد. صحبت از اینکه مردم «ولی نعمتان» و «صاحبان» این انقلابند و خود عامل، موضوع و غایت این انقلابند صحبتهایی تزئینی و تبلیغاتی نیست. سیر حرکت انقلاب اسلامی سیری انتزاعی نیست که در جایی فرای تاریخ یا در نهادی جداافتاده چون حکومت محقق شود بلکه سیری کاملاً انضمامی و از میان بطون مردمان است و تمام شاخصه‌های ارزیابی آن چه انحطاط و نزول آنرا توصیف کند و چه رشد و تعمیق آنرا باید بر اساس ارزیابی وضعیت مردمان باشد.

    متأسفانه باید این آفت را فراروی نگاه ها افشا کرد که جریان طرفدار نظام «دولت‌زده» شده است و آرمان «مردم» را فراموش کرده است. با استقرار حکومت اسلامی، حرکتهای از پایین و فعالان اجتماعی مردمی کار را تمام شده تلقی کردند و وظیفه جدید خویش را پاسداری از نظام مستقر و حاکمیت سیاسی تعریف کردند. اصولگرایی گفتمان سیاسی خود را حول حفظ حریم اقتدار تازه بوجود آمده تعریف کرده و بدین معنا دچار انحرافی شدید از گفتمان انقلاب اسلامی است. با کمال تأسف اصولگرایی به خوبی توانسته روحیه حکومتی خویش را به نسل جدید بسیجیان سرایت دهد و بسیج مردمی دهه شصت را به بسیج حکومتی امروز مبدل کند.

 

2) فرهنگ یا امنیت؟

تمایز دیگر منظومه سیاسی اصولگرایان با منظومه فکری انقلاب اسلامی، نگاه درجه دو به فرهنگ و نگاه درجه اول به امنیت است. تلقی اصولگرایانه با اصالت امنیت شروع می‌کند، امنیتی روایت می‌کند، امنیتی تحلیل می‌کند، امنیتی توصیه می‌کند، با محوریت امنیت عمل می‌کند و پیروزی و شکستش را با معیار امنیت ارزیابی می‌کند. تفصیل معنا و طرح مصادیق هریک از شقوقی که ذکر شد خود مجالی جداگانه می‌خواهد اما در تقریب معنا همین بس که اکثریت صاحبان بصیرت و تحلیل در نگاه اصولگرایانه، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و صاحبان دسترسی به کدهای پشت پرده و گفت‌وشنودهای خصوصی است.

    اصالت امنیت از اصالت حکومت برمی‌خیزد که دربخش پیش مطرح شد و درجه دوم بودن فرهنگ به بی‌اهمیت دانستن مردم و از آن مهمتر «بیگانگی نسبت به هدف حکومت دینی» بازمی‌گردد. «فرهنگ» که در گفتمان انقلاب اسلامی «بنیان نظام جمهوری اسلامی»[2] و «منشأ انقلاب اسلامی»[3] و آن «بخش حقیقی تمدن» و «هویت ممتاز جامعه دینی»[4] است که بدون آن تفاوتی میان ما و تمدن مادی غرب نیست و در غیاب آن «رستگاری همه ما مورد تردید است»[5]، در رویکرد اصولگرایی اهمیتی درجه چندم دارد یا شاید بهتر باشد بگوییم اساساً درک نمی‌شود تا اهمیت یابد. مشابه بحث مردم، تنها در یک صورت است که توجه اصولگرایان به فرهنگ جلب می‌شود و آن موقعیتهای مخاطره آمیز و امنیتی است. درک تازه‌ای که در اصولگرایان جدید پدید آمده که فرهنگ هم می‌تواند عرصه تهاجم و جنگ نرم باشد. فهمی امنیتی از فرهنگ که آنرا تنها عرصه جنگ روانی و تبلیغات تلقی می‌کند در دهه هفتاد که رهبری از «تهاجم فرهنگی» سخن می‌گوید پدید نمی‌آید بلکه در اواخر دهه هشتاد با تقلیل حوادث اجتماعی به عملیاتهای گسترده اطلاعاتی و هدایت شده از خارج از کشور -نظیر آنچه در فیلم قلاده های طلا، پایان نامه، و بسیاری از مستندهای تلویزیونی روایت می‌شود- ظهور می‌یابد.

    از شاخصه‌های گفتمان انقلاب اسلامی توجه اساسی به فرهنگ است. فرهنگ نه به معنای مبتذلی که مدیران از آن مراد می‌کنند بلکه به معنای عمیقی که ریشه در جهان‌بینی، ارزشها، اهداف و در یک کلام دین آن ملت دارد و فضای تنفس، هویت تاریخی و جهت تمدنی یک ملت را مشخص می‌کند. فرهنگ در میان اصولگرایان مظلوم است و متأسفانه این مهجوریت به طرفداران نسل سومی انقلاب اسلامی نیز سرایت کرده است.


        3) اندیشه‌ورزی یا عملگرایی؟

اصولگرایی سر در عمل دارد و از مباحث مبنایی و خلوص اندیشه‌ای بیزار است. از نظر اصولگرایی مسائل و راه حلهای آن بسیار واضح است و تنها «مرد عمل» می‌خواهد که مردانه وارد گود مسائل شود. از آنجا که تلقی اصولگرایانه از حکومت، «اداره امورات» است، هیچ حیثیت ایدئولوژیک و مبنایی در این اصطلاح نمی‌یابد و می‌پرسد مگر باقی حاکمان دنیا چه می‌کنند؟ اداره عرفی و روزمره امورات بی‌آنکه ذهن را مشوش به معترضینی کند که از پیوند عمل با نظر و اتکای راه حلها بر مبانی و ایدئولوژیهای خاص و آثار سوء فرهنگی تصمیمات عملگرایانه سخن می‌گویند، ورد زبان تمام حاکمینی است که غایت حکومت را اقتدار ملی و بین‌المللی دانسته هدف دیگری برای دولت متصور نیستند. اصولگرایی عملگراست و همچون تمام دولتهای پراگماتیستیی که سرتاسر جهان کنونی را قبضه کرده‌اند، دولت اسلامی یا دولت لیبرال یا دولت سوسیال یا دولت محافظه کار یا دولت کاپیتالیست یا دولت رفاه نمی‌شناسد و معتقد است که دولت دولت است و باید به وظایفش عمل کند!

   با عمل‌زدگی اصولگرایان به وادی تقلید از الگوهای جهانی کشیده شده‌اند و مهمتر آنکه «پیشرفته شدن» را، آنطور که غربیان در سیصد سال گذشته معنا کرده اند و با قرار دادن خود در انتهای تاریخ، آنرا مترادف وضع کنونی غرب تفسیر کرده‌اند، پذیرفته و توسعه کوروکورانه‌ی مادّی را وجهه همت خود قرار داده‌اند. اصولگرایی از این نظر پیوندی وثیق با تکنوکراسی دارد که با نفی اهمیت آرمان و ایدئولوژی توجه خود را به علم و تخصص و عقلانیت ابزاری معطوف می‌کند. دانش مورد علاقه اصولگرایی مهندسی است و چون باتجربه‌تر باشد، مدیریت و اقتصاد و سیاستگذاری، آن هم با این تبصره که «هرچه کاربردیتر بهتر!» برج میلاد نماد مفتضح تفکر اصولگرایانه تکنوکراتیک است که تنها فریاد اقتدار و قدرت مهندسی است و حتی به اندازه برج بی هویت آزادی هم نسبت با مرزو بوم خود ندارد.

**

ادامه این مقاله موجز بدون آنکه چیزی بر رئوس آن افزوده شود و تنها با تفصیل به شیوه قیاسی، مثنوی هفتاد منی خواهد گشت به طول تاریخ سی و پنج ساله انقلاب اسلامی و عرض موضوعات و اتفاقات و مسائل بسیار این ایام. به زعم حقیر ناگفته پیداست که غلبه اصولگرایی بر تفکر طرفداران نظام باعث معطل ماندن پیشرفت انقلاب و روی زمین ماندن تمامی مطالبات حقه رهبر مظلوم است. وقتی از تحول در علوم انسانی و ضرورت نظریه‌پردازی گفته می‌شود اصولگرایی «مسموم بودن» علوم انسانی را فهم کرده بار دیگر راهبرد امنیتی اتخاذ می‌کند. باب علوم انسانی را می‌بندد و از رشته های فنی-مهندسی که کارگزار مدرنیزاسیون هستند پشتیبانی می‌کند. سخن از نهضت نرم‌افزاری که به میان می‌آید اصولگرایی توسعه فضای سایبر و توسعه کور علم و تکنولوژی را برداشت می‌کند. کرسی آزاداندیشی که مطرح می‌گردد اصولگرایی بیگانه با اندیشه و فرهنگ و مردم، آنرا راهبردی امنیتی برای تخلیه انرژی تلقی می‌کند و با خود می‌گوید چه بهتر که برای تخلیه انرژی کنسرت و کمدی برگزار شود تا کرسی آزاداندیشی! غلبه اصولگرایی بر ارکان کلیدی نظام نظیر صداوسیما، ستاد الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، مجلس شورای اسلامی، پژوهشگاه ها و سازمانهای تبلیغاتی منجر به عقب ماندگی و تحریف گفتمان انقلاب اسلامی شده است و این دردیست که جز با احیای واقعی اندیشه انقلاب اسلامی و رجوع دوباره و بدون حجابهای زمانه به روشنفکر زنده انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنه‌ای درمان نخواهد گشت...



پی نوشت: احمدی نژاد نماد گسست انقلابی از اصولگرایی منجمد بود که متأسفانه به فرجام نرسید. با اینحال بنده هم همانطور که در مقاله «مرگ بر دولت روزمرگی!» نوشتم، مثل دوست عزیز جناب شهرستانی (در اینجا) معتقدم که احمدی نژاد تکنوکراتی با جهتگیری نسبتا صحیح بود که البته به واسطه عملزدگی اش کاری از پیش نبرد و جذب اندیشه ظاهرا مشابه اما کاملا سکولار مشایی شد. عدالتگرایی با فهم صرفا تکنیکی به مسکن مهر می انجامد که گرچه از بی سرپناهی مردم بهتر است ولی نهایتاً جامعه ما را به جامعه «سیران درنده» مبدل می کند که جامعه «گرسنگان آدم خوی» بسی دلنشین تر از آن است.


[1]  كوئينتين، آنتونى؛ فلسفه سياسى؛ ترجمه مرتضى اسعدى، نشر هدى، تهران، 1372، مقاله دو مفهوم دموکراسی از شومیپیتر

[2]  بیانات مقام معظم رهبری در19/9/69

[3]  بیانات مقام معظم رهبری در 25/7/74

[4]  بیانات مقام معظم رهبری در 29/11/79

[5]  بیانات مقام معظم رهبری در 23/7/91


الحاقیه:

محمد قوچانی چند وقت پیش در تحلیل انتخابات یازدهم یادداشتی نوشته با عنوان   دوم خرداد دوم
که از دو نظر برای من جالب است. اول اینکه او رأی روحانی را گذار از دوره روشنفکری و دولت ایدئولوژیک و استقرار نوعی عملگرایی محافظه کارانه، تخصص گرا و معطوف به ارزشهای عام جهان آزاد و در پی ادغام در جامعه جهانی تلقی کرده است و این دقیقاً مضمون همان دولت منفوری است که من در «مرگ بر دولت روزمرگی!» آنرا پیش بینی و مورد نقد قرار داده بودم. از نظر قوچانی نهاد ریاست جمهوری در ایران رو به سوی عرفی شدن دارد و این دقیقاً همان ایدئولوژی زدایی از ریاست جمهوری است که توسط نسل اول در حال پیگیری است.

    نکته دوم اینکه وی صراحتا از ایده دوحزبی شدن ایران مانند بسیاری از کشورهای جهان سخن گفته که اصولگرایی منهای رادیکالیسم (که چنین طرحی را بر هم نزند) در کنار اصلاح طلبی و احیانا عنصر سوم و میانی محافظه کاری مدرن (هاشمی و دولت روحانی) هندسه سیاسی مطلوب ایران مدرن ایشان را تشکیل می دهند. اجماع فراگیر بر سر نظمی حول نظام که همانطور که گفته شد، قتلگاه انقلاب خواهد بود.


میراث آلبرتا 2، عقب نشینی مفتضحانه!!

عقب نشینی مفتضحانه!!

میراث آلبرتا 2 روایتگر دوگانه‌ی ناصوابی دیگر

1)      میراث آلبرتا را دوست دارم چون از سر دغدغه و درد متولد شده است. میراث آلبرتا حرکتی مبارک است چون حاضر شده از غوغای هرزه سیاسی بگسلد و روایتی اجتماعی از واقعیت هرروزه‌ی ما مردمان سرگشته ایرانی در جدال میان «سنت و مدرنیته» یا صورت نازلتر آن «اینجا و آنجا» ارائه دهد. میراث آلبرتا از میان همین نسل و در میان همین درد جوشیده و به میان همین نسل و آماج همین مسائل می‌رود و این یکی بودن موضوع  و مخاطب، انجام و سرانجام، ارزش کار را دوچندان می‌کند. همین ارزشمندی و علاقه است که مرا برآن می‌دارد تا بی‌مسامحه‌تر نقادی کنم عزیزی را که لایق و شایسته‌ی نقد می‌دانم.

2)      میراث آلبرتا 2 را که دیدم اول چیزی که به نظرم رسید یک چیز بود: «عقب‌نشینی مفتضحانه!» میراث 2 اصلاً میراث‌دار میراث 1 نبود و این لطیفه‌ای نبود که بتوان به سادگی از آن گذشت. سرتاپای میراث 2 به اعتقاد من، اعلام برائت سازندگان میراث بود از نسخه اول. میراث 1 که «ماندگان» و «نه‌روندگان به تحصیل فرنگ» را در قامت رعنای مقاومانِ نستوهِ متعهد و آرمانگرایانی ملی و مذهبی تصویر می‌کرد که همچون مجاهدین جبهه های جنوب در میان شدائد دهر ایستادگی کرده و پل و سد و تونل ساخته تحویل ملت می‌دهند، اینک نه تنها امتناع خدمت در وطن و بی‌چارگی متعهدان و دلسوزان را اعلام می‌کند بلکه پا را فراتر گذاشته محصولات صنعتی همان عده مجاهدان آبادانی میراث 1 را نظیر مجتمعهای صنعتی عسلویه زیرسؤال می‌برد! جالبتر آنکه جماعت خارج رفته‌ای که در میراث 1 از غرب تنها آدرس «ساحل» را گرفته بودند و جز تحصیل مدرک دانشگاهی در محیطی نایس وآزاد، هنر دیگری جز رقاصی و عشوه نداشتند اینک دانشمندان و پژوهشگرانی وارسته در طلب علم مقدس به پرده در آمدند که چون وطن را لایق علم متعالی خویش نمی‌دانند و جز خدمت به علم مقدس سودای دیگری در سر ندارند، با غربت ساخته مجاهدت برای علم را در دیار بیگانگان دنبال می‌کنند. اینگونه است که میراث 2 به جای آنکه ادامه‌ای منطقی برای میراث 1 تلقی گردد، به آب مطهّری برای تطهیر ننگ میراث 1 مبدل می‌گردد!

3)      اساس میراث آلبرتا باز هم بر دوگانه‌ای استوار است که اینبار برای توضیح چالش دانشجویان ایرانی در حال تحصیل در اروپا برای تصمیم‌گیری میان ماندن در غرب/ بازگشتن به وطن  مطرح می‌شود. از نظر مصاحبه شوندگان فیلم، یا بهتر است بگوییم از نظر سازندگان فیلم، دانشجویان در دوراهی میان «نوستالژی وطن» و «رؤیایی بودن زندگی در غرب» گرفتارند. کیفیت بالای کار علمی، مزایای خوب محل زندگی، پول و رفاه نسبی، فرصت شغلی و در نتیجه آینده کاری تضمین وقتی در کنار طبیعت زیبا، نظم شهری و فرهنگ آزاد قرار می‌گیرد شرایط ایده‌آلی را برای زندگی پدید می‌آورد که تنها یک چیز گهگاه آنرا در هم می‌ریزد و آن چیزی نیست جز حس غریب «غربت»! میراث آلبرتای 2 هم ندا با نوعی مرام کور و غیرعقلانی عوامانه که همه چیزش را پای سه تن، «رفیق و ناموس و وطن» می‌ریزد، رکن اصلی محتوای خویش را بر نوعی وطن‌پرستی بسیار احساسی و مبهم بنا می‌کند تا شاید ساده‌لوحانه بتواند با طناب سست و سخیف «نوستالژی وطن» تمام آن ادله‌ی آهنینی که در مجد غرب و تقبیح زندگی در وطن خنثا کند و دست‌آویزی حداقلی برای مخاطبی که «رؤیای غرب» تمام وجودش را تسخیر کرده برجای بگذارد...

4)      همانطور که در شماره سوم مهاجر در مطلبی [1]نگاشتم دوگانه «وطن‌ماندگان متعهد و فرنگ‌رفتگان آزادیخواه» در میراث 1 ناصواب بود و دوگانه «فرنگ‌ماندگان علم‌دوست و وطن‌بازگشته‌های غربت‌گریز» ناصوابتر! واقعیت به گمان من اینست که «آنها که می‌روند، آنهایی نیستند که بازگردند» نه اینکه لزوماً از اول می‌روند که بمانند امّا نوع نگاه آنها به مقوله تحصیل و زندگی آنان را بر آن داشته تا در غرب به ادامه تحصیل مشغول شوند و خب طبیعتاً این نگاه در آنجا نیز همراه آنهاست. دانشجوی ایرانی در رؤیای غرب است، چه اینجا باشد و چه آنجا. اینجا که باشد به فکر رفتن می‌افتد و آنجا که باشد به فکر ماندن. همانطور که در آن مقاله نیز گفتم زندگی دانشجوو استاد ایرانی صورت ناقصی از زندگی علمی در غرب است پس چه بهتر که این تکه‌ی جدا افتاده از اصل به متن خویش  بازگردد.

5)      در میان تکه تکه های آراسته شده به مذاق نویسندگان و طراحان فیلم اما دو صحنه از طرح کلی جا افتاده بود که به گمان من دم خروسی بود که از زیر پوستین پزرق و برق دوربین غرب‌زده‌ی میراث بیرون مانده بود. این دو صحنه به گمان من روایتگر حقیقیی زندگی در غرب بود. زندگی در غرب را نه دانشجویان ترگل و مرگلی که چندصباحی میهمان هتل-یونیورسیتیهای باکلاس اروپاییند، که آن دانشجوی آلمانی تَردست و آن استاد پیر در هم شکسته ایرانی نمایندگی می‌کند. دانشجوی آلمانی که برای تأمین هزینه‌ی تحصیل خود تبدیل به مترسک تبلیغاتی شرکت «او تو» شده است و در اوقات غیردرسی با حرکات نمایشی تابلوی تبلیغاتی امرار معاش می‌کند وقتی در کنار تصویر زندگی درهم‌ریخته، حالات عصبی و خانواده فروپاشیده مرد ایرانی مقیم آلمان قرار می‌گیرد به خوبی پرده از پیامدهای یک زندگی واقعی در نظام آهنین سرمایه‌داری مدرن برمی دارد، واقعیتهایی که البته به ندرت به چشم خطاپوش جهان سومی ما می‌آیند...



[1]  در نقد میراث آلبرتای 1 با عنوان «مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان؛ مسأله اینست!»

 این متن در شماره دهم نشریه مهاجر منتشر شده است

 

 

 

شماره دهم نشریه مهاجر با موضوع

زندگی

منتشر شد

 

 

در این شماره می خوانید:

 

× در بخش پرونده:

-         زندگی بدون ایدئولوژی ممکن است؟/ یادداشت سردبیر

 

-         همه عمر برای رسیدن به موفقیت صدثانیه ای/ اشتباهی بزرگ در حل معادله زندگی موفق به شیوه امروز/ نیما نریمانی

-         به نام آزادی به کام تمنای پست مردانه/ سوگ نامه ای برای زن هزاره سوم/ محمدحسین بادامچی

-         روایت فرو رفتن در باتلاق زندگی مجازی/ حیات مجازی رهاورد مدرنیسم/ سینا عزیزی

-         تیغ عطاری/ روایت متفاوت دردمندی طب قدیم و سوداگری طب جدید/ محمدقائم خانی

-         اوقات فراغت، کمال غایی زندگی بدون خدا در بهشت زمینی/ اپیدمی غفلت در عصر سرگرمی/ محمد حسین بنا

× در بخش میهمان:

-         تکامل زندگی بر مدار دین؛ از رساله عملیه تا مفاتیح الجنان، از مفاتیح الجنان تا مفاتیح الحیات/ تحلیلی بر کتاب مفاتیح الحیات/ محمدحسین بادامچی

-         چالش بیوتن علم با بی «وتن» دین/ تحلیلی بر روایت نزاع «علم و دین» در بیوتن رضاامیرخانی/ یحیی مهدیانی

-         زندگی به سبک آنها/ تأملی بر تأثیر مدرنیته بر سبک زندگی اسلامی/ معین شادرو

-         حجاب به مثابه حق الناس/ حسین کامکار

-         زندگی خوابگاهی/ وحید ضرغامی

 

× و در بخش بازتاب:

-         وقتی از دانشگاه اسلامی صحبت می کنیم از چه چیزی صحبت می کنیم؟!/ سیدمحمدحسین غفوری

-         تکنولوژی، جهان مجازی و زندگی دوم/ محمد شمس الدینی

-         «صناعت و قناعت» پس از 26 سال/ ابوالفضل مرشدی

-         طنز: اندرباب بر صدر نشستن تکنولوژی در ضیافت نوروزی و در تأمل شدن شیخ را!/ مهدی خلیلی

× به همراه ضمیمه نقد مستند میراث آلبرتا 2

-         هدر رفت یک فرصت استثنایی/ درباره خوب و بدهای ساختاری قسمت دوم میراث آلبرتا/ محمدقائم خانی

-         یک سری بدیهیات مخاطب پسند!/ آیا میراث آلبرتا 2 تصویر درستی از مهاجرت نشان می دهد؟/ وحید ضرغامی

-         عقب نشینی مفتضحانه!!/ میراث آلبرتا 2 روایتگر دوگانه ناصوابی دیگر!/ محمدحسین بادامچی

مهاجر مشتاقانه منتظر نقد و نظر شماست

متن کامل این شماره را از اینجا دانلود کنید:

http://bayanbox.ir/id/9192593498890176258?info

 

سوگ‌نامه‌ای برای زنِ هزاره‌ی سوم

اشاره: این مقاله را در وصف ستم سترگی که بر زن در دنیای امروز می رود برای شماره دهم مهاجر نوشتم که ان شاالله هفته آینده منشر می شود. به مناسبت میلاد مبارک حضرت زهرا (س) و روز زن مطلب را پیشکش تمام آزادگانی می کنم که در سودای کرامت زن فاطمی زندگی می کنند:

 

به نام آزادی، به کام تمنای پَستِ مردانه!

سوگ‌نامه‌ای برای زنِ آزاد هزاره‌ی سومی

نمی‌دانم چرا ولی در جامعه ما وقتی سخن از «آزادی» به میان می‌آید، اول چیزی که به ذهن می‌رسد «آزادی پوشش» است. مشابه آزادی، «عدالت» هم سرنوشت مشابهی در فروکاسته شدن دارد و به محض به زبان آمدن «محاکمه‌ی دانه‌درشتهای اقتصادی» را جلوی چشم می‌آورد. با اینحال آزادی مانند عدالت، مفهومی ریشه‌دار و کهن در فرهنگ اسلامی-ایرانی ما نیست و سابقه‌ی آن به همین تاریخ معاصر ما و اولین مواجهه‌ها با فرهنگ و فلسفه غرب بازمی‌گردد. در این میان نقش گفتمان اصلاحات در سالهای دوم خرداد را نیز در تمرکز مفهوم آزادی در موضوع «پوشش» نمی‌توان نادیده گرفت.

    آزادی پوشش به معنای حق انتخاب آزاد شهروندان در انتخاب نوع لباس و نحوه حضور در جامعه است. آزادی پوشش یعنی اینکه من هرچه را بخواهم می‌توانم بپوشم و در ملأ عام حضور یابم. یعنی اینکه کسی حق ندارد به من بگوید ظاهرم چگونه باید باشد یا محدودیتی برای انتخاب لباسم ایجاد کند. یعنی چیزی مانند گشت ارشاد به هیچ وجه اعتبار ندارد و کسی اجازه تعرض یا حتی اعتراض به وضع ظاهر مرا ندارد. بالاتر از همه اینکه آزادی پوشش یعنی اینکه قانونی عمومی مانند حجاب اسلامی یا هرنوع قانون محدودکننده‌ی دیگری که دربرخی کشورها و در برخی اماکن خاص در جاهای مختلف دنیا برای کنترل نحوه حضور عمومی افراد اجرا می‌شود، مشروعیت ندارد و باید به نفع حق اساسی «آزادی پوشش» کنار گذاشته شود.

    با صرف نظر از این بحث که چنین آزادی مطلقی تقریباً در هیچ جای جهان امروز وجود ندارد و همواره بر سر حدود آزادی پوشش و نسبت آن با مصالح اشخاص و منافع عمومی بحثهای فلسفی و اجتماعی بی‌پایان وجود دارد، نکته بسیار مهمی در این نگاه وجود دارد و آن بیطرف بودن اصل «آزادی پوشش» نسبت به «نوع پوشش» است. در واقع گزاره لیبرالیستی آزادی پوشش به هیچ وجه قصد طرفداری از شیوه خاصی از پوشش را ندارد و همه‌ی انواع پوششها در برابر آزادی علی‌السویه اند. ایده‌ی مدرن «آزادی» نه تنها نسبت به «نوع پوششِ بهتر و برتر» هیچ نظری ندارد، بلکه بالاتر از آن نسبت به هرنوع طرح ارزشی و ایدئولوژیکی درباره زندگیِ خوب و سعادتمند خنثاست: «این یکی از مشخصه‌های اصلی لیبرالیسم است که نهادهای جامعه لیبرالی و بنابراین اصول اساسی لیبرالیسم که این نهادها مظهر آن هستند، در برابر دیدگاه‌های رقیب راجع به کمال شخصی بیطرف هستند. فردی لیبرال ممکن است عملاً پایبند درک و برداشت خاصّی از زندگی خوب باشد، و کاملاً ممکن است فکر کند که جامعه لیبرالی [آزاد] مساعدترین جامعه برای رسیدن به این زندگی خوب و گسترش و ارتقای آن است؛ اما چنین فردی به این فکر نخواهد کرد که اصول و نهادهای جامعه لیبرالی به قیمت فدا کردن درکها و مفاهیمِ دیگر از زندگی خوب، در خدمت گسترش و ارتقای درک و برداشتِ خود او از زندگی خوب قرار گیرد.»[1]

    در چنین چارچوبی، آنچه موضوع این مقاله است نه بحثی فلسفی-سیاسی درباره اصل آزادی و مسائل مربوط به آنست و نه بحثی ارزشی-ایدئولوژیک درباره چیستی زندگی خوب و به تبع آن نوع پوشش برتر. پرسش اساسی این نوشتار اینست که اگر گزاره‌ی آزادی نسبت به نوع پوشش بی‌طرف و خنثاست و برای اصل آزادی پوشش که در کل جهان تبلیغ و تا حدی اجرا می‌شود هیچ تفاوتی نمی‌کند که شهروندان آزادانه عریانی را انتخاب کنند یا حجابِ کاملِ مخصوص ادیان را، چرا عملاً نحوه لباس پوشیدن مردان و زنان تمام دنیا به سمت نوع پوشش خاصی گرایش دارد و واقعیت جهان روزبه‌روز از حیث معیارهای گوناگون انتخاب وضع ظاهری و پوشش، وحدت بیشتری می‌یابد؟ آیا آزادی همگانی مردمان جهان در انتخاب پوشش به تکثر و ظهور انواع و اقسام فرهنگها و قواعد در حدود و نوع پوشش انجامیده یا زندگی بشری در این برهه خاص تاریخی از الگوی جهانی واحدی در پوشش یا بهتر بگوییم «بینش درباره پوشش» تبعیت می‌کند؟

اگر پوشش در ایران کاملاً آزاد باشد چه پوششی را انتخاب می‌کنیم؟

در واقع بحث «آزادی پوشش» در کشور ما بحثی فرعی است که دیوار بلندی حول مسائل اساسی‌تر «الگوی پوشش» و «انتخاب پوشش» کشیده است. این دیوار بلند همان لایه محافظتی جامعه مدنی مدرن است که حوزه خصوصی افراد را به تاریک‌خانه‌ی اسرارآمیزی تبدیل کرده که تا بحثی به درون آن کشیده شد، دیگر امکان پرسش از آن منتفی می‌گردد. در همین کشور خودمان اگر از پسر یا دختری پرسیده شود که چرا این نوع پوشش را انتخاب کرده‌اید، پاسخ معمول اینست که «به کسی ربطی ندارد و هرکسی در انتخاب نوع پوشش خود مختار و آزاد است». در حالیکه بوضوح این جمله، پاسخ آن سؤال –که پرسش از دلیل و انگیزه بود- به شمار نمی‌روند، بلکه صرفاً اشاره‌ای به همان دیوار محافظ است که منطق انتخاب و بحث درباره الگوی پوشش را از دسترس مباحثه و پرسش خارج می‌کند.

     پرسشی که حواشی و گردوغبار زاید حول مسأله‌ی پوشش و حجاب را در ایران کنار می‌زند با عبور از مسأله‌ی آزادی حاصل می‌شود: شرایطی را تصور کنید که محدودیتهای عمومی حجاب برداشته شود، شما چه پوششی را انتخاب می‌کنید؟ نکته بسیار مهم اینجاست که این سؤال چندان هم تخیلی نیست و همه‌ی ما هر روز، بسته به شرایط محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، درجات مختلفی از آزادی را برای دادن پاسخ عملی به این سؤال تجربه می‌کنیم: در محیط عمومی ایرانی آزادی کاملی برای انتخاب حجاب کامل موی سر و بی‌حجابی وجود دارد. همینطور آزادی کامل برای انتخاب میزان آرایش دست و صورت، انتخاب نوع کفش، مانتو، شلوار، رنگ لباس، مدل مو و غیره در تقریباً همه جای ایران وجود دارد. محدودیتهای کمتر برای پوشش را اکثریت افراد در خانه ها  و در مهمانی‌های خانگی و تالارها تجربه می‌کنند و بالاتر از آن فضای مجازی و فیس بوک محیطی کاملاً آزاد را برای انتخابهای همه ما پدید آورده است. بعلاوه هریک از ما ممکن است سفری به خارج از کشور داشته باشد که تا حد زیادی آزادی در انتخاب هرنوع پوشش را عرضه می‌کند. وقتی عرصه برای ما آزاد می‌شود، الگوی پوشش ما به چه سمتی سوق می‌یابد؟

واقعاً «ما» پوشش خود را «انتخاب» می‌کنیم؟

پیش از آنکه سراغ پاسخ برویم لازم است که صورت آنرا از عنوان بخش قبل تا آخرین جمله، کمی تصحیح کنیم: ما پوششمان را انتخاب می‌کنیم یا پوشش ما به سمت خاصی سوق می‌یابد؟ در واقع مشابه بحثی که در شماره پنجم مهاجر درباره «انتخاب رشته» انجام دادیم، این بحث بصورت جدی وجود دارد که نقش خود افراد در انتخاب نوع پوشش‌شان چقدر است؟ بعنوان مثال همین چکمه‌های زمستانی را که چندسالیست خانم‌ها در اکثر شهرهای بزرگ و کوچک استفاده می‌کنند در نظر بگیرید. خانمی که از سرمایه مالی کافی در زندگی خود برخوردار است، کاملاً مشابه دانش‌آموزی که رتبه بالای کنکور سرمایه بالایی برای او به بار آورده، دوست دارد که سرمایه خود را با خرید چیزی نشان دهد که کاملاً ثروت و منزلت او را آشکار کند. در مثالِ انتخاب رشته پرسیدیم که چه کسی تعیین می‌کند که کدام رشته ارزشمندتر است و پاسخ دادیم که هیچکس! دست نامرئی بازار! و به عبارت بهتر الگوهای کلان فرهنگی که هیچیک از ما درباره نحوه شکل‌گیری و ماهیت آنها چیزی نمی‌دانیم. خانم پولدار مثال ما هم ترجیح می‌دهد سراغ چکمه های گرانِ مد روز برود تا قدر و منزلت بالای خویش را به بهترین شکل ارائه دهد.

   در واقع خوش‌بینانه اگر بنگریم بخش عمده‌ای از زنان جامعه ما به «معنای فرهنگی» پوشش خود اشراف ندارند و به چکمه‌ی پاشنه بلند روشلواری با طراحی خاص آن همان نگاهی را دارند که 50 سال پیش زنهای جامعه ما به النگوی طلایی چندتایی جرینگ‌جرینگی داشتند! مشابه بحث انتخاب رشته، فهم معانی فرهنگی بسیاری از رفتارهای ما نیاز به دیدگاهی کلان دارد که اصولاً‌ از دسترس آگاهی عمده مردمی که بازیگران در صحنه‌ی جامعه‌اند خارج است. برای درک معانی فرهنگی پوشش زنان باید نگاهی به الگوی کلان «زن بودن» در فضای جامعه جهانی داشته باشیم.

«زنِ هوس‌برانگیزِ گشاده‌دست»، الگوی کلان زن بودن در فرهنگ جهانی

به نظر شما علت آنکه الگوی لباس رسمی و میهمانی زنان در جهان، لباسی با سر و شانه و سینه برهنه و پاهای عریان و آرایش زیاد روی مو، صورت،‌ دست و پا و پوست است و در عوض الگوی پوشش مردان لباسی کاملاً پوشیده تا گردن و دستها و پاها و سر و صورتی با حداقل آرایش است، دلائلی صرفاً «زیبایی‌شناختی» دارد؟ آیا پیشرفت دائمی بشر در تشخیص «زیبایی» او را بر آن داشته تا زیباترین لباسها را در اوج پیشرفت بشر اینچنین تصویر کند یا در پس ظاهر این آراستگی، جوهرِ دیگری فریاد می‌زند؟

     اکثریت مردمان جهان الگوی عرفی کنونی پوشش و رفتار زنان را نوعی عرضه «زیبایی» می‌دانند اما پرسش اساسی اینجاست که چگونه می‌توان مرز میان «زیبا بودن» و «شهوانی بودن» را دریافت؟ در واقع این مسأله به بحثی بنیادین در منشأ زیبایی راه خواهد یافت که کدام ذائقه و خصلت انسانی معیار و تمیزدهنده «چیز زیبا»ست؟ بسیاری از فلاسفه و انسان‌شناسان از بعدی متعالی در وجود انسان سخن می‌گویند که وجه تمایز انسان با حیوان است و نیازهای عالی او را همچون زیبایی و معنویت در برابر نیازهای دانی و حیوانی انسان چون تمنای شهوت و قدرت، پدید می‌آورد. حال پرسش اساسی اینجاست که آنچه امروز در الگوی پوشش متعارف زنان از سوی غرب به عنوان «زیبایی» مطرح است، ریشه در فطرت آسمانی بشر دارد یا چیزی برخاسته از هوس و تمنای شهوانی دون انسانی است؟

    تشخیص این تفاوت –بویژه برای مردان- چندان مشکل نیست. یادم می‌آید چندی پیش نوشته‌ای از دختری امریکایی در سایت بازیهای کامپیوتری گیم اسپات[2] دیدم که به وضع ظاهر و لباس شخصیت زن «تام رایدر» در آخرین نسخه بازی آن اعتراض کرده بود. او با اشاره به وضعیت جسمی و پوشش تام رایدر طراحی آنرا صرفاً برای تحریک و لذت مردان دانسته و محافظه‌کارانه تنها اعتراض کرده بود که مگر زنان هم مخاطب کمپانی آیدوس نیستند که تنها مردان را ملاک طراحی قرار داده‌اند. با اینحال او به شدت مورد اهانت طرفداران عمدتاً مرد بازی قرار گرفته بود!

    تردیدی وجود ندارد که جوهر و مایه اصلی الگوی کلان فرهنگی «زن بودن» در غرب، شهوانی بودن برای مردان است. مهمترین عنصر طراحی لباسها و مدلهای آرایش و محصولات مختلف زنانه هوس‌برانگیزی بیشتر آن برای مردان است. جهتگیری مدهای اصلی در کفش، کیف، جوراب، لباس، مانتو، زیورآلات و بالاتر از آن الگوهایی نظیر وزن، قد، صورت و اندام ایده‌آل زنانه همگی در جهت جذابیت و لذت جنسی برای مردان است.[3] معیار انتخاب زنان در بسیاری از مشاغل همچون منشی‌گری، مهمان‌داری هتلها هواپیماها و رستورانها، هنرپیشگی و فروشندگی آشکارا و علناً جذابیت جنسی زنان برای مردان است و اینطور تبلیغ می‌شود که زنان هرچه مدرنتر باشند به پذیرش چنین مشاغلی راغبتر و مشتاقترند! بی‌شک «زن بودن» در جهان ما به معنی «مترسک شهوانی مردان بودن» است و این تمام آن چیزی است که اکثریت زنان جهان ناآگاهانه پیشرفت و کمال فردی و اجتماعی خویش را در گرو آن می‌بینند.

زن، مظلومترین قربانی جامعه آزاد مدرن

تحقیر و اهانتی که در جهان جدید نسبت به زنان اعمال می‌شود بزرگترین است و عکس‌العمل زنان نسبت به این تحقیر عظیم کوچکترین. امروز تمام مردمان جهان به اینکه زنی برهنه شود تا کالایی به فروش برسد عادت کرده‌اند. در واقع زنان آنچنان به جزو ثابت تبلیغات در فرهنگ مدرن غربی تبدیل شده‌اند که گاهی این سؤال پیش می‌آید که مگر زنان خریداران این محصولات نیستند که هیچگاه ابزار تبلیغات در جهت تمنیات آنان نیست؟ جامعه سرمایه‌داری مدرن به شدت مردسالار است و استفاده ابزاری از زن برای تحریک مرد به خرید را مدتهاست که مفروض گرفته است. در مسابقات بین‌المللی ورزشی مانند المپیک، هنری مانند اسکار و حتی گردهمایی‌های بزرگ سیاسی این زنانند که چندتاچندتا آراسته و مردپسند می‌گردند و برای اسکورت قهرمانان و ستاره‌ها و سیاستمداران و زیباتر شدن زمینه تصویر به کار گرفته می‌شوند. در فیلمهای هالیوودی به صراحت از قرار دادن زنان در کیک تولد به عنوان هدیه به مردان و از پذیرایی با ناهار، مشروب و زن در جلسات مردانه مهم سخن گفته می‎‌شود. اهانتهایی فجیع و بس عظیم علیه کرامت انسانی زن که حتی اگر علیه حیوانات یا دیوانگان انجام می‌شد فریاد آزادگان جهان را بلند می‌کرد امّا امروز اینچنین در میان رضایت توأم مردان و زنان به عرف و قاعده روزمره مبدل گشته است. در جامعه آزاد مدرن، مردان ملاک ارزیابی زنانند. زنی که از جذب و تحریک جنسی مردان ناتوان باشد هیچ است و زنی که در این امر توانا باشد همه چیز. آرزوی مردپسند شدن- لاغر، برنزه، خوش‌اندام و پرادا بودن- تمام زندگی زنان را پر می‌کند و حال آنکه مردان درگیر بیزینس و دنیای اقتصاد وسیاست خویشند. جوهر انسانی زن، اراده و آگاهی و ایمان و توانایی و جرأت و معرفت زن همه تحت شعاع جلوه جنسی اوست و بدون آن در دنیای مردان راهی نخواهد داشت.

    در جامعه آزاد امروز جهان، زن همه چیز خود را از دست داده است و مرد هرچه ملتمسانه در طول تاریخ از زن مطالبه می‌کرده، بدست آورده است: مرد همواره تنوع در شهوت‌طلبی می‌خواسته و زن پایبندی و پایداری مرد را در عشق یگانه‌اش. «ازدواج» نهادی باستانی و قدسی بود که در طول تاریخ شهوت افسارگسیخته و واگرای مردانه را به عشقی وفادارانه و همگرا مبدل می‌کرد تا زن در سایبان امنی از عشق و دلدادگی و نیاز مردانه آرامش یابد. زن برای رشد در زندگی به آرامش و امنیت نیاز دارد وحال آنکه الگوی مدرن زن بودن، هوسی هرجایی و هرروزه را به او پیشنهاد می‌دهد. با در هم شکسته شدن ازدواج و توصیه به روابط آزاد جنسی این مرد است که کیفور می‌شود و این زن است که رنجور. درهم شکستن ازدواج نه تنها امنیت عاطفی و جنسی که امنیت اقتصادی زن را ویران می‌کند و به اسم مالکیت اقتصادی –که زنان غربی تازه صدسالیست به آن دست یافته‌اند- او را راهی سگ‌دو زدن برای زنده ماندن می‌کند تا مسئولیت دیگری را از گرده آسوده‌خواه مردان پرسودای مدرن بردارد. ساختار نظام اجتماعی غرب، نه از دیدگاهی دینی که از منظری صرفاً انسان‌گرایانه، ساختاری به شدت ظالمانه و یکسویه علیه زنان است.

    یکی از مشخصه های اساسی مکاتب بزرگی که بنیان جوامع قرار می‌گیرند برخورد آنها با «انرژی جنسی» طبیعی در میان انسانهاست. جورج اورول در رمان مشهور 1984 نقدی اساسی بر جوامع کمونیستی وارد می‌کند که با کنترل شدید انرژی جنسی و سرکوب آن سعی در افزایش انرژی سیاسی شهروندان دارند. اورول انرژی جنسی را فطری و طبیعی و چیزی برای لذت و کمال خود انسانها تلقی می‌کند. جورج اورول اما زنده نماند تا فجیع‌ترین سوءاستفاده‌ی تمدنی تاریخ از انرژی جنسی انسانها را ببیند. غرب انرژی جنسی انسانها را از حریمهای خصوصی و میان حجابهای ضخیم تاریخ بشری به میان کوچه و خیابان کشیده و آنرا موتور محرک گردش اقتصادی و صنعتی خود قرار داده است. غرب مدرن، زن یا بهتر بگوییم عروسک زن را ابزار بی‌بدیل رونق صنایع سرگرمی، توریسم، تبلیغات، عطر، پوشاک و دارو کرده است و اینچنین انرژی جنسی را در راستای توسعه مادی و اقتصادی خود به کار بسته است. نیاز جنسی که با تلاشهای سترگ ادیان با نیاز عاطفی و نیاز به کمال اخلاقی تنیده شده بود و نردبانی برای انسان شدن در کانون خانواده پدید آورده بود، با انقطاع از روح انسانی و تجاری شدن، امروز چیزی پیش‌پاافتاده، دم دستی، غریزی، بی‌معنا، پوچ و ملال‌آور است که هرگز آرامشی برای جان خسته و عطش جانگداز انسان مسخ شده‌ی هزاره سوم به ارمغان نخواهد آورد جز آنکه با تلفیق با خشونت، مواد مخدر و موسیقی یا تبدیل به همجنس‌گرایی زخمی عمیقتر و شدیدتر برای فراموشی دردهای عمیق روحی انسان سرگشته امروز باشد.

مسأله آزادی نیست... مسأله آزادگی است!

وقتی از جان استوارت میل، فیلسوف قرن نوزدهمی انگلیس و از بزرگترین مدافعان آزادی در جهان می‌پرسند که «آیا انسانی می‌تواند از آزادی خود استفاده کند و خود را به بردگی بفروشد؟» پاسخ می‌دهد: «آزادی نمی‌تواند مانع آزادی انسان گردد.»[4] حکمتی عجیب در این جمله نهفته است. در واقع اگر بخواهیم جمله او را به فارسی سلیس ترجمه کنیم باید بگوییم «آزادی نمی‌تواند مانع آزادگی انسان گردد.» گزاره آزادی اگرچه آنطور که گفتیم برای این پرسش «که چگونه باید زندگی کنم تا سعادتمند شوم؟» پاسخی ندارد، اما عملاً در دنیای امروز به نوعی از زندگی منجر شده که آزادگی انسانی را در زیستن از بین برده و مرد و زن را به دو موجود دائماً‌ هوسناک و هوس‌باز و هوس‌برانگیز فروکاسته است. گرچه به لحاظ فلسفی میان آزادی و این نوع زندگی ظالمانه ارتباطی وجود ندارد اما به لحاظ جامعه‌شناختی تناسب روشنی میان آنها وجود دارد به گونه‌ای که گویی همه‌مان باور کرده‌ایم که عریان شدن زن و خودآرایی او برای مردان یکی از شاخصه‌های آزادی در یک جامعه است. برای ما مسلمانان هم همچون استوارت میل، آزادگی پرارجتر از آزادی و آزادگی‌خواهی بس مهمتر از آزادی‌خواهی است که جهان امروز از مرگ آزادگی و تنزل انسانیت بس رنجور است و برای آخرین بار نیازمند آوایی نو و آسمانی است...



[1]  فلسفه سیاسی استوارت میل، جان گری، ترجمه خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو، چاپ دوم 1389، صص 25و26

[2] gamespot

[3]  بدبختانه اینکه بعضاً همین جهتگیری در طراحی الگوی حجاب ملی هم دنبال می‌شود...

[4] J. S. Mill, Utilitarianism, On Liberty and Considerations on Representative Government, London, Dent, 1972, pp 157-158

به نقل از فلسفه سیاسی استوارت میل، جان گری، ترجمه خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو، چاپ دوم 1389، ص 173

قبله دانشگاه ما کجاست؟

قبله دانشگاه ما کجاست؟

بازخوانی جایگاه «دانش‌گاه» در نسبت با دین و جامعه

(مقدمه ای بر نقش تمدنی دانشگاه اسلامی) 

 اشاره: شاکله هر تمدنی را نوع معماری مثلث دین/ علم/ جامعه مشخص می کند. در جوامع سنتی دین بر راس فوقانی مثلث قرار می گیرد و با زیر نفوذ گرفتن دو راس دیگر نقطه پرگار استقرار و هدایت جامعه قرار می گیرد. در چنین وضعیتی است که دانشگاه، دانشگاه دینی خواهد بود و علم نیز علم دینی. بعد از رنسانس این معماری به هم می ریزد و گرچه مسیحیت از کرسی مشروعیت و اقتدار به زیر کشیده می شود اما دین از بین نمی رود بلکه این علم است که در صورت بندی نوینی از دین یعنی «مدرنیسم» بر کرسی سابق دین می نشیند و به این ترتیب دانشگاه، کلیسای جامعه جدید می شود. البته چنین شأنی برای دانشگاه مدرن پایدار نیست و دانشگاه خیلی زود با ورود به امریکا و کشورهای جهان سوم به جایگاه علوم ابزاری برای پیشبرد مقاصد اقتصاد آزاد و دولت توسعه طلب مبدل می گردد...

    در این نوشته جز دانشگاه سنتی (یا حوزه علمیه) که پیوند دین و علم است،  سه گونه دانشگاه دیگر به نامهای دانشگاه مدرنیست اروپایی، دانشگاه تجاری امریکایی و دانشگاه توسعه گرای جهان سومی بازشناخته می شود و نهایتاْ به بحث درباره اینکه دانشگاه  امروز ایرانی چه نوع دانشگاهی است و آیا ظرفیت تأسیس جامعه دینی را دارد یا خیر پرداخته خواهد شد. کل نوشته را درادامه مطلب یا شماره هشتم و نهم نشریه مهاجر  بخوانید.

 

شماره هشتم و نهم مهاجر با موضوع

دین در دانشگاه

منتشر شد

 

فهرست کامل مطالب این شماره را از اینجا بخوانید

 

فایل کامل این شماره را از اینجا دانلود کنید

ادامه نوشته

هشدار نسبت به نسل دوم تکنوکراتهای علمی-مذهبی

هشدار نسبت به ظهور نسل دوم تکنوکراتهای علمی-مذهبی

آغاز مصافی دشوار بر سر مفهوم پیشرفت

جناب آقای دکتر رفیع‌پور استاد و چهره ماندگار رشته جامعه‌شناسی، عضو دائمی فرهنگستان علوم ایران و صاحب کتاب معروف «توسعه و تضاد» در کتاب مهمی که با عنوان «موانع رشد علمی ایران و راه حل های آن» در سال 81 منتشر کرده، می‌نویسد: «مشکل ما در علم و دانشگاه در آنست که هرکسی وارد دانشگاه می‌شود چه دانشجو و چه استاد به ندرت برای علم و بیشتر برای فخر است. عشق و علاقه علمی در این مدل توسعه جایی ندارد. دانشجو می‌خواهد مدرک بگیرد و فخر بفروشد. «چیز یاد گرفتن» و توانایی حل یک مسأله را کسب کردن فرع است، اگر اساساً هرگز مطرح باشد! دانشجوی دکترا (عموماً) نمی‌خواهد بخاطر علاقه و انگیزه درونی علمی، مسأله‌ای را حل یا کشف کند. او در درجه اول می‌خواهد به عنوان «دکتر» دست یابد. استادِ «توسعه‌ای» می‌خواهد –در بهترین حالت- مقاله و کتاب بنویسد، نه برای آنکه یک مسأله‌ای را حل کند و به کشورش کمک کند، بلکه بتواند در مسابقات داخلی و خارجی ارتقاء به درجه بالاتری دست یابد.» علاوه بر آسیب‌شناسی ایشان که وجه عیان این جملات است، آنچه این بخش از نوشته ایشان را پراهمیت‌تر می‌سازد، ریشه‌یابی خاصی است که ایشان از بیماری مدرک‌گرایی و کلاً آفات نظام علمی ما به عمل می‌آورند که به مبحث «مدل توسعه در جامعه ایرانی» بازمی‌گردد. درواقع ایشان معتقد است که شیفتگی ما برای پیشرفته شدن و توسعه‌یافتگی منجر به این شده است که مدل و مسیری بسیار ظاهرگرایانه و سطحی را برای پیشرفت انتخاب کنیم. از علم غربیها فقط مدرک گرفتن و مدرک دادنش را یاد گرفته‌ایم و از سیاستشان فقط آیین‌نامه و سند و قانون و بخشنامه نوشتن و اداره و سازمان درست کردنش را و و از فرهنگشان فقط ادا و اطوارهای تجددمآبانه و سگ در بغل گرفتن را و زنها را بزک‌کرده و پرسخاوت فرستادن به بانکها و بازارها و کلاس‌ها و اداره‌ها! در نگاه جناب آقای دکتر رفیع‌پور و بسیاری دیگر ما باید به جای برنامه‌ریزی صرفاً ظاهری، بیرونی و کمی برای توسعه‌یافتگی، برنامه‌ای درونی و محتوایی برای پیشرفت از درون طراحی کنیم.

    با اینحال نکته‌ی ظریفی که کمتر به آن توجه می‌شود اینست که ظاهرگرایی و سطحی‌نگری ما در مواجهه با غرب تنها در طراحی «مدل توسعه»مان نیست، بلکه در تلقی ما از معنای خود مفهوم «توسعه» یا بهتر بگوییم «پیشرفت» هم حضور دارد. یعنی ما نه فقط در راهی که می‌رویم دچار ظاهرگرایی و به اصطلاح خودم «ویترین‌زدگی» هستیم، بلکه به نحوی مضاعف در هدف و مقصود و غایتمان هم به سطحی‌انگاری مبتلائیم.

    تفاوت بسیار عظیم ماجرا در اینجاست که کسی‌که ظاهرگرایی را صرفاً به «راه» و «مدل توسعه»‌ی ما منسوب می‌کند چاره را در تقلید از غربیان در سطوحی بنیادیتر می‌یابد. اگر علم و تکنولوژی و بازار و صنعت و اقتصاد و رفاه و نظم و آسایش، آنطور که در غرب رونق دارد در میان ما آشفته‌حال و پریشان است، باید مسیر و راهِ متجدد شدن را اصلاح کرد و آن نیست مگر تنظیم و تدوینِ اموراتِ دولت و اقتصاد و دانشگاه بر طریق کشورهای پیشرفته. یعنی چشم بیندازید و ببینید که غربیان چگونه علم و دانشگاه و صنعت و اقتصادشان را مدیریت می‌کنند و شما هم همانطور سازمان و قواعد و نظام اجتماعیتان را سامان دهید و اینگونه جامعه‌ای کارآمد و از جمله دانشگاهی کارآمد بسازید. در چنین نگاهی است که رشته‌هایی چون مدیریت و MBA و اقتصاد و آینده‌پژوهی و سیاستگذاری و برنامه‌ریزی اجتماعی ارج و قرب وافر می‌یابند تا تحصیل‌کرده‌های کراواتی یا ریشوی این رشته‌ها –که خوشبختانه یا متأسفانه اینطور مقولاتِ از جنس دین مانع وحدتشان نیست!- با نقدِ مصلحانه‌ی ظاهرگرائی مدیران توسعه‌اندیش نسل اول، خود در مقیاسی وسیعتر و عمیقتر نسل دوم توسعه‌اندیشان وطنی یا «توسعه‌گرائی علمی» را نمایندگی کنند!

    امّا کسیکه ظاهرگرائی را در هدف و آرمان و غایت هم تشخیص می‌دهد، از چیستی معنای واقعی کلماتی چون «آبادانی»، «توسعه»، «ترقی» و «پیشرفت» می‌پرسد و نشستن بتهای رهزنی چون «تکنولوژی» و «صنعت» را بر کرسی پیشرفت به نقد می‌کشاند. او می‌گوید حتّی اگر سودای توسعه‌یافتگی مادّی را همچون کشورهای اصطلاحاً پیشرفته جهان درسر می‌پرورانیم، بس به خطا رفته‌ایم اگر متجدد شدن را صرفاً «صاحب تکنولوژیها یا حتی صنایع پیشرفته شدن» تلقی کنیم و بس بیراه است اگر ساده‌انگارانه علامت مساوی را میان هایتک و پیشرفت قرا داده آنها را معادل بینگاریم. چنین کسی معتقد است که پوشاندن تمام غایات و ارزشهای حرکت اجتماعی ما زیر واژه پرابهام «کارآمدی»، کلاه گشادی است بر سر ما و آیندگان ما که تنها بر سردرگمی تاریخی ما خواهد افزود.

    مانند تمام مصافهای عاشورائی تاریخ بشری، این دو جریان هم بس در ظواهر و آراء مشترک، مشروع و محقّ به نظر می‌رسند. هردو از اسلام می‌گویند و هردو از انقلاب و هردو از نظام.  هردو از کشور و نیازهای آن می‌گویند و هردو از ناکارآمدی و نابسامانی اوضاع نگرانند و هردو درد ملت و آینده امت دارند. هردو ظاهرگرائی را نکوهش می‌کنند و هردو بر تعمق و نگاه‌های کلانتر و بنیادی‌تر تأکید می‌ورزند. جالبتر اینکه هردو از اهمیت علوم انسانی سخن می‌گویند و هردو از ضرورت رویکردهای بومی سخن می‌رانند و هردو به مقام معظم رهبری استناد می‌کنند! گوئی این تقدیر الهی تاریخ است که «حق» از «باطل تنیده در حق» همواره در مصافهایی چنین دشوار ازهم بازشناخته شوند. مصافی دشوار بر سر معنای «پیشرفت» که ما تازه در ابتدای آن به سرمی‌بریم...

یاعلی

 

پی نوشت:

این متن با عنوان «یک دانشگاه کارآمد همیشه یک دانشگاه خوب نیست!» یادداشت سردبیر شماره هفتم نشریه مهاجر بود.

وقتی همه با هم تکنولوژی را می‌پرستیم!

وقتی همه با هم تکنولوژی را می‌پرستیم!

آیا پیشرفت زندگی فردی و اجتماعی ما با توسعه تکنولوژی و صنایع محقق می‌شود؟

(عنوان فرعی: شرحی بر خطبه بی نظیر رهبری انقلاب در جمع جوانان خراسان شمالی با موضوع سبک زندگی)

همه ما در طول زندگیمان به مفاهیم، باورها و ارزشهای آشکار یا پنهانی متکی هستیم که چتر سنگین و پرنفوذشان  بر جای جای افکار و رفتار روزمره‌مان بویژه در موقع انتخابها و تصمیم‌گیری‌ها سایه انداخته است. در حالیکه بخش بسیار کوچکی از این ارزشها آنچنان اختصاصی‌اند که دامنه شمولشان از خود ما تجاوز نمی‌کند، برخی از آنها مختص خانواده‌ایست که در آن پرورش یافته‌ایم، بعضی عمومی‌ترند و میان یک طایفه، شهر، قوم، منطقه یا در میان مردم یک کشور مشترکند و بالاتر از آن ارزشهایی هستند که در میان بخش عمده‌ای از مردمان جهان در یک مقطع تاریخی خاص مورد پذیرش و اتفاق نظرند. ارزشهایی جهانی که نظام فکر و عمل تقریباً تمام انسانهای امروزین کره زمین را شکل می‌دهد.

    هرچه ارزشی عمومی‌تر باشد آگاهی به آن دشوارتر است. در واقع ارزشهای مشترکتر در لایه های زیرین‌تری از ذهن و روان افراد  مستقر شده‌اند و در نتیجه دیریاب‌ترند، کمتر مورد تشکیک واقع می‌شوند و البته تأثیرات مهمتری هم در افکار و رفتار افراد می‌گذارند. اینجاست که مخاطبین متأهل این متن – و البته نه آن متأهل‌نمایانی که تنها چند صباحی روایطی سحطی را مشروع یا نامشروع در پارک و رستوران و سینما می‌گذرانند!- خیلی راحتتر از دیگران متوجه این جملات می‌شوند. در واقع ازدواج یکی از آن اتفاقات سختی است که جهشی ناگهانی در خودآگاهی هرکسی نسبت به ارزشهایی که داشته و بر اساسشان زندگی کرده اما به آنها نیندیشیده، بوجود می‌آورد.  درواقع زمان انکشاف و ظهور بسیار غافلگیرکننده‌ی اینگونه ارزشها زمانیست که ما از تُنگ اجتماعی محدودی که در آن زندگی می‌کنیم خارج شویم و به نحوی مؤثر به تعامل با دیگر مردمان بپردازیم. خودآگاهی بوجود آمده در تقابل مؤثر با یک غیرهم‌رشته‌ای، غیرهم‌دانشگاهی‌، غیرهم‌شهری‌، غیرهم‌وطن، غیرهم‌کیش و البته یک غیرهم‌تمدن به تدریج لایه‌های پنهانتر و بنیادین‌تری از ارزشهایی که بدان معتقدیم افشا خواهد کرد.

    بحث اصلی من بازمی‌گردد به همان اصطلاح عجیب و غریب «هم‌تمدنی». اینکه در دنیای امروز ما می‌توانیم از ارزشهای مشترکی به نام ارزشهای جهانی صحبت کنیم به اینجا بازمی‌گردد که امروز، روز سلطه تمدن واحدی بر کل جهان است که بنیادین‌ترین ارزشهای خود را به عنوان ارزشهای تمام مردمان جهان و حتی تمام طول تاریخ مطرح می‌کند. در واقع تمام مردمان جهان امروز «هم‌تمدن»‌اند و دقیقاً به همین دلیل و به واسطه عدم رویارویی مردم با تمدنی «دیگر»، بسیاری از ارزشهای زیرین و اساسی این تمدن در ناخودآگاه ما و همه جوامع، مورد پرسش قرار نگرفته است و بهتر آنست که بگوییم از استقرار ناخودآگاه به موضوع توجه خودآگاه مبدل نشده است.  یکی از این ارزشهای اساسی مفهوم «پیشرفت» است.

بقیه مطالب را با عناوین زیر در ادامه مطلب ببینید:

پیشرفت در زندگی فردی: وقتی در وسایل زندگی خلاصه می‌شویم

تکنولوژی یعنی زندگی خوب: راز صفهای طولانی فروش آیفون 5 در کل جهان

تکنولوژی به جای آرمان و ایدئولوژی: وقتی همه مهندس می‌شوند!

 

شماره هفتم نشریه مهاجر با موضوع

آیا توسعه تکنولوژی به معنی پیشرفت است؟

منتشر شد

 

 

 

× در پرونده این شماره می خوانید: 

-یادداشت سردبیر: همیشه یک دانشگاه کارآمد، یک دانشگاه خوب نیست!

-سرمقاله: وقتی همه با هم تکنولوژی را می پرستیم!/ آیا پیشرفت زندگی فردی و اجتماعی ما با توسعه تکنولوژی و صنایع محقق می شود؟/ محمدحسین بادامچی

-فرهنگ مهمتر است یا تکنولوژی؟/ بحثی پیرامون نسبت توسعه مادی و پیشرفت فرهنگی/ صابر منادی

-واقعاً ما تکنولوژی را اداره می کنیم؟/ سبک زندگی و تکنولوژی دو روی یک سکه/ سینا عزیزی

-صبح کار... بعدازظهر کار... تا خود انتشار کتاب کار/ روایتی از مواجهه ما با مقوله پیشرفت/ محمد قائم خانی

-پیشرفت علمی... کمال دینی/ درباره مبانی انسان شناختی مفهوم پیشرفت/ نیما نریمانی

-رهایی از سیطره تکنیک/ درنگی فلسفی در بررسی نسبت ما با تکنولوژی مدرن/ محمد حسین بنا

-         توسعه: راز رونق بی حد و حصر تکنولوژی در مغرب زمین/ پارادایم توسعه و نقش تکنولوژی در آن/ حسن نیلی

-         مصاحبه: به واسطه انقلاب اسلامی ظرفیت هضم تکنولوژی غرب را پیدا کرده ایم/ دکتر فاتح راد

 

× در بخش میهمان

-         فناوری از نظر اخلاقی و فرهنگی بی طرف نیست!/ معرفی کتاب اسلام، علم، مسلمانان و فناوری نوشته دکتر سید حسین نصر/ محمد نمازی

-فلسفه لسفه فر یا قاعده خمسه شریعت/ تبیین مفهوم «پیشرفت» در الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت/ محمد نوروزی

-تکنولوژی شمع پیشرفته تر است یا سیستم گرمایشی نانو؟/ علی الله یاری

-نقد و بررسی فیلم IN TIME/ به مناسبت اکران در شریف/ محمد شمس الدینی

-         زهر خرمای خدانداده و تن رنجور انقلاب/ درباره تأثیر مدرنیزاسیون دهه هفتاد بر شعر فارسی/ یحیی مهدیانی

-دنیای متهور نو عفونتهای زهدان تکنولوژی/ معرفی رمان دنیای متهور نو نوشته آلدوس هاکسلی/ یحیی مهدیانی

-طنز: اوضاع ما در حال و هوای تمدن اسلامی/ داوود شجری

 

× بخش بازتاب:

-         مدرک گاهی خوب گاهی بد بسته به شرایط/ نقدی بر یک بام و دوهوای مهاجر در برخورد با مقوله مدرک/ علی نیکزاد

این وسط چه استعدادهایی که گمراه نمی شوند.../ وفا عباس آقایی

 

فایل کامل این شماره را از اینجا بگیرید

یاعلی

ادامه نوشته

از علم تا مدرک: داستان غم‌انگیز «دانش» در «دانش‌گاه»

از علم تا مدرک: داستان غم‌انگیز «دانش» در «دانش‌گاه»

آیا واقعاْ نیازی به این همه دانش گاه هست؟

تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا ما ایرانیان اینقدر به دانشگاه علاقه‌مندیم؟ خب طرح این سؤال شاید برای خیلی ها بی‌معنی به نظر بیاید، چرا که این پدیده را آنقدر طبیعی یافته‌اند که چنین سؤالی را پرسش از یک وضعیت بدیهی می‌پندارند. برای اینها این سؤال همانقدر بی‌معنی و حتی احمقانه است که بپرسیم «چرا آب سرپایین می‌رود؟!» با اینحال بد نیست اگر کمی از وضعیت فرهنگی اخیر خودمان بیرون بیاییم و به گذشته خود یا حال دیگر کشورها نگاه کنیم تا بفهمیم که در این موضوع خاص از قضا برخلاف همه جا «آب سر بالا می‌رود!» و ازقضاتر اینکه اینجا همه قورباغه ها هم به جای قورقور ابوعطا می‌خوانند!

     رجوع به جایگاه دانشگاه در ینگه دنیا هم که اصولاً الگوی نظام آکادمیک ما به شمار می‌رود نکات جالبی درباره وضعیت خاص دانشگاه در ایران در اختیار ما می‌گذارد. با کمترین جستجویی در اینترنت متوجه می‌شوید که بین 25 تا 30  درصد دانش‌آموزان امریکایی تحصیل در دبیرستان را رها می‌کنند، 30 درصد از آنها که دبیرستان را تمام می‌کنند به کالج نمی‌روند و 43 درصد آنانکه دوره لیسانس را در کالج آغاز می‌کنند، فارغ‌التحصیل نمی‌شوند. گرچه برخی در امریکا از این وضعیت به بحران آموزشی رها کردن تحصیل یاdropout crisis یاد می‌کنند امّا برخی دیگر همین آمار ورود به تحصیلات دانشگاهی را اضافه بر نیاز اجتماعی تلقی می‌کنند. آنچه مسلم است اینکه بسیاری از جوانان امریکایی راه پیشرفت خود را در مسیری جز دانشگاه می‌جویند. این وضعیت چنان در مقاطع بالاتر تشدید می‌شود که پیدا کردن سفیدپوستهای امریکایی در کلاسهای رنگین‌پوستان ارشد و دکترا بویژه در رشته های مهندسی جزء نوادر محسوب می‌شود!

    برای بیشتر معلوم شدن ابعاد ماجرای عجیب علاقه‌مندی ما ایرانیها به دانشگاه بد نیست که آنرا با حوزه مقایسه کنیم. مواجهه مردم ما با حوزه، بعنوان نهاد علمی سنتی، در چند نسل پیش از ما خیلی با مواجهه امروزینمان با دانشگاه متفاوت بود. هیچوقت همه مردم آرزو نمی‌کردند که بچه‌شان حوزوی شود. حوزه هم هیچوقت آنقدر در خودش بسط و طول ایجاد نمی‌کرد که بتواند همه‌ی بچه های مردم را درون خودش جا دهد. حرفه علم حرفه خاصی بود که اهل خودش را طلب می‌کرد و هرکسی به درد حضور در نهاد علمی و آموزش و پژوهش علمی نمی‌خورد. اینرا هم حوزه خوب می‌دانست و هم مردم. بخاطر همین بود که نه تقاضای زیاد شدن کرسیهای درس و افزایش ظرفیت و تأسیس شعب جدید و تشکیل حوزه آزاد اسلامی و پیام نور حوزوی و ... وجود داشت و نه حوزه اصلاً‌ صلاح می‌دید که بساط عرضه خودش را گسترش دهد. معروف است که حضرت امام (ره) که می‌خواست فلسفه درس بدهد کوچکترین اتاق را انتخاب می‌کرد چرا که درس فلسفه را بالاتر از این می‌دانست که همینطور ول بدهد میان هیاهوی هزاران کس و ناکسی که قدر آنرا می‌دانستند و یا نمی‌دانستند. تازه از میان طلبه‌ها هم قرار نبود که همه عالم باشند و مجتهد، چرا که خیلیها از اول به دنبال حرفه‌ی روحانیت یا تبلیغ به حوزه می‌رفتند و بعد از گذراندن دوره های اولیه و بدست آوردن دانش لازم، به شهر و موطن خود بازمی‌گشتند تا به وظیفه اجتماعیشان عمل کنند.

    ممکن است کسی عمومی بودن مخاطب دانشگاه و خاص بودن مخاطب حوزه را به تفاوت ماهیت علوم در این دو نهاد علمی نسبت دهد. حوزه متولی آموزش قشری خاص به نام روحانیان است ولی دانشگاه در صدد تدارک کارشناسانی برای اداره امور در جامعه مدرن که نیاز به نیروی انسانی عظیمی دارد. در چنین نگاهی در واقع دانشگاه در جایگاه حوزه ننشسته است بلکه محل رسمی آموزشهای غیر رسمی است که سابقاً در کارگاه‌ها، اصناف، بازارها و دیوانهای اداری به شاگردان و نوآموزان داده می‌شد. مثلاً رشته مهندسی مکانیک آموزش دهنده همان شاگرد مکانیکی سرچارراه است منتها برای مقیاس بزرگتری به نام صنعت.

گرچه چنین تعریفی از دانشگاه تعریف اصیل و فلسفه وجودی ایجاد دانشگاه های جدید است امّا بر آنچه در حال وقوع در دانشگاه های ایرانیست قابل تطبیق نیست. در ایران نهادی که متولی آموزش کارشناس برای برطرف کردن نیازهای صنایع است سازمان فنی حرفه‌ای یا اصطلاحاً هنرستان است که از قضا نهادی بسیار مهجور و مظلوم و در حاشیه است که البته کار خودش را خوب انجام می‌دهد و تکنسینهای خوبی را تحویل صنعت می‌دهد. امّا دانش‌گاه نهاد فاخری است که اصلاً کلاسش را به آموزش فنون و مهارتها و تربیت تکنسین تقلیل نمی‌دهد چرا که دانشگاه و دانشگاهی اشتغال به «علم» دارد! فرقی ندارد که این دانشگاه دانشگاه صنعتی شریف باشد یا دانشگاه پیام نور فلان شهر؛ هر دو در لیسانس مهندسی همان سیلابسها و همان آموزش فاخر علمی را دنبال می‌کنند که در کارشناسی ارشد ادامه می‌یابد و در دکترا تمرین می‌شود و سپس در استادی به سیستم بازگردانده می‌شود تا چرخه ادامه یابد! بعنوان شاهد بد نیست که آمار اشتغال فارغ‌التحصیلان فنی حرفه‌ای و مؤسسات آموزش کاردانی با آمار اشتغال مهندسین دانشگاهی در صنعت در جایی تهیه و ارائه شود.

با این حساب دانشگاه به مانند حوزه خود را نهاد علم می‌داند و هیچ از این جایگاه خود کوتاه نمی‌آید. بنابراین همچنان جای این سؤال باقیست که دلیل اقبال این چنینی مردم ما به دانشگاه چیست؟ آیا حقیقتاً این علاقه ذاتی ایرانیان فرهیخته به «علم و دانش» است که چنین سودای بزرگی را در میان خانواده‌ها، مدارس، مؤسسات آموزشی و جوانان برای ورود به دانشگاه و سپس ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد و دکترا بوجود آورده است؟

    تصور می‌کنم اصولاً علاقه به علم و دانش نمی‌تواند چنین موج اجتماعی عظیمی بوجود آورد. اینجا هم مقایسه میان علم حوزوی و علم دانشگاهی کارساز است. علم حوزوی علمی است که صرف مطالعه آن معرفت‌بخش و سعادت‌آفرین است چرا که علم دین است. اثرگذاری اجتماعی بسیار زیادی دارد چون هدایتگر زندگی مردمان مسلمان است.نتیجه آن هم به خود مردم بازمی‌گردد چون روحانیت متعلق به موطن خویش است و بعد از تحصیل به وطنش بازمی‌گردد. در مقابل علم دانشگاهی ارزش ذاتی ندارد چون علم ابزارهاست. اثرگذاری اجتماعی آن بسیار محدود و گاهی در حد صفر است، نتیجه آن هم به ندرت نزد مردمان موطن دانشمند بازمی‌گردد و بسیار کم دیده شده که مثلاً دانشجوی مهندسی خوانده شهرستانی برای خدمت به شهر خود بازگردد و از قضا بسیار دیده شده که برای خدمت به کشورهایی سفر کند که سالها این کشور را مورد غارت و چپاول قرار داده اند. بنابراین اگر قرار باشد ارزش علوم منشأ علاقه‌مندی مردمان باشد حوزه علمیه امروز و دیروز باید هرسال هزاران متقاضی را پشت کنکور حوزه می‌گذاشت و هزاران کانون فرهنگی آموزش در شهرهای مختلف پیدا می‌شد تا ورود نوباوگان ملت به حوزه را تضمین کند!

    در واقع آنچه در مواجهه ما با دانشگاه اصلاً اهمیت ندارد خودِ علم است و ارزش واقعی آن!  علم عنصر مظلوم و مهجور کل فرآیندهای اجتماعی عظیمی است که در جامعه ما حول محور «دانشگاه» اتفاق می‌افتد. در کل فرآیند کنکور، انتخاب رشته و دانشگاه، کلاسهای درس، نمره گرفتن و نهایتاً مدرک کارشناسی یا ارشد یا دکترا، آنچه که غیبتی تام و تمام دارد خود علم است.به عنوان مثال تا به حال فکر کرده‌اید که چرا عدم انتخاب رشته و دانشگاهی که نرم افزار انتخاب رشته براساس انتخابهای هم‌رتبه‌ای‌های ما در کنکور پارسال، برایمان تعیین می کند، تبدیل به قماری بزرگ بر سر گذشته و آینده خودمان و همه کس و کارمان می شود، جوریکه اگر یک دانشجوی بخت برگشته ی رتبه 500 کنکور، به جای مهندسی کامپیوتر شریف فیزیک دانشگاه بهشتی را انتخاب کند، همه او را به عنوان یک دیوانه روانی و پدرومادرش را بعنوان یک جفت والدین بی‌مسئولیت می‌بینند؟ آن نیروی عظیمی که خانواده را بر آن می‌دارد که میلیونها تومان خرج فرزندشان کنند و مدرسه را بر آن می‌دارد که رشته ریاضی- فیزیکش را تقویت کند و شرایط کنکوری را از سال سوم یا دوم کلید بزند یا دانش‌آموز را بر آن می‌دارد تا بی چون و چرا انتخاب جبری سیستم برای رشته‌اش را بپذیرد و بعدها دانشجو را بر آن می‌دارد که یکسال وقت بگذارد و در کنکور ارشد شرکت کند تا در مقطع بالاتر حضور یابد و اساساً کل جریان آموزشی و علمی مملکت را در تب مدارک بالاتر گرفتن به سوی قله‌ی موعود دکترا گرفتن فرا می‌خواند؛ چه نیروییست؟

    پاسخ را همه می‌دانیم و حس کرده‌ایم، حتی اگر نسبت به آن خودآگاه نباشیم. این نیروی عظیم «منزلت‌طلبی» و «تلاش برای ارتقاء شأن و جایگاه اجتماعی» است که در نهاد تمام ما ایرانیان ریشه دوانده است. آنچه ما ایرانیان از دانشگاه می‌فهمیم علم و دانش نیست بلکه «مدرک» است و مدرک هم نیست جز سندی رسمی که بالاتر بودن شأن و مقام ما را تأیید می‌کند. این همان خوی لقب‌ساز و منصب‌پرور ما ایرانیان است که سرتاسر تاریخ ما را انباشته، همان رقابت پنهان همیشگی دنیای سیاست ایرانی که چگونه می‌توان زود از پله های قدرت بالا رفت و دیر پایین آمد!

  رقابت دانش‌آموزان ما برای ورود به دانشگاه رقابت بر سر علم نیست، بلکه مسابقه‌ای نفس‌گیر بر سر رسیدن به «مدرک چشم‌پرکن‌تر» و رقابت بر سر پله های ارتقاء منزلت و جایگاه و شأن اجتماعی و به عبارت بهتر بر سر پرستیژ است! یعنی امروز روز که بنده با شما صحبت می کنم «برق شریف» یک چیزی است تو مایه های کفش آدیداس یا  عینک دودی ریبن یا پورشه سقف‌بازشو! دانشگاه برندی است که روی پیشانی ما می چسبد و قدر و قیمت اجتماعی ما را معین می کند. همه آن فشاری هم که ناخودآگاه در درون خود حس می کنیم یا خودآگاه توسط خانواده به ما منتقل می شود، همین فشار اجتماعی است که مبادا در مسابقه کسب شأن اجتماعی یکهو عقب بمانیم. از برکت همین نگاه که علم را به چشم پله صعود اجتماعی و آسانسورِ پرستیژ می بیند، روح دانشگاه می میرد و چشمه علم می خشکد و از دانشگاه نمی ماند جز چند کنکور و مدرک برای دانشجو و چند مقاله و لقب و دیگر هیچ. نمره جای سواد را می گیرد و تقلید به جای نوآوری باب می شود و سیلابس آموزشی به جای علم ورزی می نشیند و مقاله نویسی جای رفع نیاز کشور را پر می کند. مسابقه بزرگ ارتقا به وسعت کل کشور برگزار می شود تا با کم اثر شدن مدارک مقاطع پایینتر، همه راه ها از مدرسه و دانشگاه و لیسانس و ارشد به یک نکته ختم شود: همه می خواهند دکترا بخوانند!

     در اینکه این وضیعت یک بیماری اجتماعی است شکی نیست. در این هم که این وضعیت با عقبتر رفتن سالهای آمادگی برای کنکور و بالاتر رفتن هزینه های قبولی در کنکور و فشرده شدن صفوف منتظران تحصیلات تکمیلی روزبه روز در حال وخیم تر شدن است هم شکی نیست. تب مدرک‌گرائی حرفه مقدس علم را به کسب و کاری پرسودا و مبتذل مبدل کرده که شاهکار آن معامله مستقیم مدرک با پول است. نظام آکادمیک ما نه تنها در صدد درمان این بیماری پردامنه‌ی خود نیست بلکه با تأسیس و گسترش دانشگاه آزاد، اختصاص سهمیه های بزرگ به دوره های شبانه با هزینه‌های سرسام آور، تشکیل دوره های دانشجویان پولی (آخن، کیش، تهران 2و...) و از همه نومیدکننده‌تر طرح خصوصی کردن دانشگاه ها در حال دامن زدن به بساط ناموزون و بیمار علم -یا همان بهتر که بگوییم مدرک- در جامعه ایرانی است. به گمان حقیر راه حل ریشه‌ای بازگرداندن شأن ابزاری و کارکردی علم جدید به علوم دانشگاهی است تا خدمات واقعی و قابل ارزیابی بومی و ملی جای ارزش کاذب علم و مدرکِ صرف دانشگاهی را بگیرد. شاید هنوز این اندیشه ژرف امیرکبیر را درک نکرده‌ایم که قدر افراد به خدمت آنان است نه به القابشان. امتداد اندیشه‌ی او ندای هجرت از دانشگاه لقب‌ساز و مدرک‌ساز به دانشگاه خادم ملت را فریاد می‌زند...

 

 یاعلی

 

پی نوشت:

شماره ششم نشریه مهاجر با موضوع

نقدی بر نظام آکادمیک ما

منتشر شد

 

 

× در این شماره می خوانید:

-         یادداشت سردبیر: فکر کردن به دانشگاه ترس ندارد

-         سرمقاله: از علم تا مدرک،‌داستان غم انگیز دانش در دانشگاه/ درباره چرایی علاقه بیش از حد ما به دانشگاه/ محمدحسین بادامچی

-         نمره چه بلایی بر سر ما آورده/ مرثیه ای برای نظام ارزیابی دانشگاه/ جواد درویش

-         آداب استادی ایرانی در دوراهی اسلام و غرب/ تحلیلی بر رابطه استاد و دانشجو از منظر اخلاقی و رفتاری/ وحید ضرغامی

-         هجده، ده، پانزده/ روایتی از اخلاق استادی/ محمد قائم خانی

-         نظام آکادمیک، مقلدپرور یا مجهتدپرور؟/ نقدی بر تعریف انسان، علم و آموزش در نظام آکادمیک/ سینا عزیزی

-         علم روی سردر یا علم توی کلاسها/ درباره تفاوت علم در قرآن و در دانشگاه/ نیما نریمانی

-         فارغ التحصیلان به کجا می روند؟/ تحلیلی جریان شناسانه از خروجیهای نظام آکادمیک/ محمد حسین بنا

-         آفت تخصص گرائی/ نقدی بر فرآیند تخصصی شدن علوم/ علی سراج

-         حلقه مفقوده علم در دانشگاه/ تأملی در باب ضرورت آموختن مبانی فلسفی و تاریخ علم توسط همه دانشگاهیان/ رشید قانعی

 

× مطالب میهمان

-         دانش گاه ؛ بدیهی پارادوکسیکال/ آیا واقعا تلازمی میان دانشگاه و تولید علم وجود دارد؟/ محمد شمس الدینی

-         نظرخواهی درباره فرآیند جدید جذب اساتید1: ایراداتی که بر طرف شد! / مهندس احمد تنه کار

-         نظرخواهی درباره فرآیند جدید جذب اساتید2: ایراداتی که برطرف نشد!/ فارغ التحصیلی که نخواست نامش فاش شود

× بازتاب

-         این دانش لیبرال که می گویید کجا تدریس می شود؟/ نقد واصله از یکی از شاگردان شهید شهریاری در نقد سرمقاله شماره اول (دکتر انصاری)

-         زیر تیغ/ نقدی فرستاده شده بر مطالب شماره قبل (یاسر میرزایی)

-         دو نقد بر مطلب «MBA شریف مفر یا ضرورت؟»/ از طرف حسین غفوری و محمد جلالیان

-         گزارشی از میزگرد «ارزیابی انتخاب رشته دانشجویان» در شریف میان محمدعلی مصطفائی و سیدعلی روحانی

فایل پی دی اف نشریه را از اینجا دانلود کنید

چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟!

اشاره: این متن سرمقاله شماره پنجم نشریه مهاجر است که هفته گذشته با موضوع «انتخاب رشته» منتشر شد.

چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟!

جامعه شناسی انتخاب رشته در نظام آکادمیک معیوب ایرانی

قدیمترهایی که خیلی هم دور نیست، یعنی زمان پدربزرگهای ما، که نه دانشگاهی بود و نه کنکوری و نه انتخاب رشته‌ای، آدمها خیلی کمتر می‌شد که در معرض انتخابهایی قرار بگیرند که قرار باشد کل مسیر زندگیشان را تعیین کند. اکثریت آدمها شغل پدرانشان را ادامه می‌دادند و در شهر پدرانشان زندگی می‌کردند و در شأن پدرانشان ازدواج می‌کردند و به آیین و آداب پدرشان پایبند بودند و در مجموع می‌توان اینطور گفت که به هویت خانوادگی، قومیتی، دینی و تاریخی خود راضی و بالاتر از‌ آن مفتخر بودند.

    با اینحال صدسالی می‌شود که اوضاع در این مملکت خیلی به هم ریخته است. «تغییر» که زهر زندگی سنتی بود نوش هر روزه و شرط بقای ماهایی است که آشوب زمانه را از کودکی در وجودمان کاشته‌ایم و آنرا مونس جدایی‌ناپذیر زندگی شهری، پرتلاطم و موَاج زندگی خود قرار داده‌ایم. در این میان دانشجوی دانشگاه های تهرانی در نوک پیکان جامعه در حال تغییر است: می‌خواهد رشته‌ای را انتخاب کند که تیپ و شخصیت و هویت و مسیر آینده زندگی اوست. «دانشجو» تغییر در شهر و زبان و دوستان و گذشته خویش را می‌پذیرد تا انتخاب کند آنچه را که آینده بهتری برای خود می‌پندارد و  به همین دلیل است که چون نتیجه انتخاب رشته ها اعلام می‌شود، حالتی از بیم و امید و هیجان وجودش را پر می‌کند. انتخاب رشته و دانشگاه اگر مهمترین تصمیم زندگی ما نباشد، قطعاً در ردیف سرنوشت‌سازترین تصمیمات هرکسی در طول زندگی اوست. با اینحال در اوج چنین هیجانی هم نمی‌توان به راحتی از این پرسش عبور کرد که «واقعاً چه کسی رشته مارا انتخاب می‌کند؟!»

سناریوی اول: من!

بدیهیترین پاسخی که برای این پرسش به ذهن خطور می‌کند یک چیز است: خب معلوم است دیگر...من! این من هستم که دفترچه انتخاب رشته را بررسی می‌کنم، نرم افزارهای راهنما را به کار می‌گیرم، فهرست قبولیهای سال قبل را مرور می‌کنم، با بسیاری کسان مشورت می‌کنم و نهایتاً چند تا رشته را انتخاب می‌کنم.

    طبق نظریه «انتخاب عقلانی» که مخصوصاً اقتصاددانها-البته بیشتر نوع لیبرالشان- ارادت ویژه‌ای به آن دارند، همه ما آگاهانه و با بررسی سود و زیان مشخصی برای آینده‌مان تصمیم می‌گیریم و یکی از راه‌های پیش رویمان را که معقولتر (بخوانید پرسودتر) به نظر می‌رسد انتخاب می‌کنیم. از قضا این روالی است که تقریباً همه ما طی می‌کنیم: سؤالات معروفی که برای انتخاب رشته از این و آن می‌پرسیم: آقا کدام دانشگاه بهتر است؟ خانم رتبه ام فلان‌قدر شده چه رشته‌ای را پیشنهاد می‌کنید؟ کدام رشته بازار کار/ درآمد بهتری دارد؟ ببخشید درباره این رشته کمی توضیح می‌دهید؟

    این سؤال و جوابها خیلی برای ما آشناست چون بسیار آنها را پرسیده ایم و بسیار از آنها پرسیده شده ایم. امّا نکته ظریفی در فرآیند این مشورتها وجود دارد: «ما پاسخهایی را می‌شنویم که انتظار داریم بشنویم!» در واقع وقتی کسی می‌گوید دانشگاه شریف بهتر است و رشته برق رشته پرطرفدارتری است که آینده بهتری را تضمین میکند توافق نانوشته‌ای میان همه ما وجود دارد که مکالمه‌های یادشده را به نوعی مکالمه تصنعی و کلیشه شده برای توجیه عقلانیِ پاسخی از پیش داده شده مبدل می‌کند. ساده تر بگویم مباحثه مشورتی میان کسی که رتبه زیر هزار دانشگاه آورده با یک بزرگتری که سابقاً در وضعیت چنین انتخابی قرار داشته مانند گفتگوی میان خانومی است که برای جراحی زیبایی دماغش به جراح پلاستیک مراجعه کرده و حالا ساعاتی قبل از عمل از او می‌پرسد که «آقای دکتر بینیم خوب میشه؟!؟» و دکتر هم که کاملاً تلاش می‌کند این صحنه را طبیعی جلوه دهد پاسخ می‌دهد «با توجه به حالت صورت و بینی شما عالی میشه خانوم!»

    این مصنوعی بودن انتخاب خودش را خیلی جاها نشان می‌دهد. شما با چه کسی مشورت می‌کنید؟ غیر از اینست که ما عموماً با کسی مشورت می‌کنیم که چیزی که دوست داریم بشنویم تحویلمان می‌دهد؟ مثلاً شمایی که رتبه زیرصد آورده‌ای می‌روی با کسیکه درسش را نصفه رها کرده و دارد کار صنعتی می‌کند مشورت کنی یا ترجیح می‌دهی با یک دانشجوی (ظاهراً!) موفق برقی که با اعتماد بنفس کامل مسیرش را ادامه می‌دهد صحبت کنی؟ اصلاً مگر اینهمه زحمت کشیدن خودت و خانوده‌ات برای کسب رتبه بالا در کنکور برای این نبود که همین رشته و دانشگاه را انتخاب کنی و الّا اگر دوست داشتی مثلاً مهندسی کشاورزی در دانشگاه رشت بخوانی که نیازی به این همه درس و معلم و پیش دانشگاهی و مشاور و کنکور آزمایشی نبود. در واقع انتخاب رشته امروز هرکسی انتخاب چندین سال گذشته او و خانواده اوست، نه انتخاب چند روز مشورت او با دیگران. نهایتاً باید این پرسش را مطرح کرد که آیا واقعاً اگر این مشورتها و انتخابها واقعی بود امکان داشت که هرسال همه آنها که در یک رده‌ی رتبه‌ای هستند انتخابهای مشابهی انجام دهند؟ مثلاً‌ همه رتبه های 100 تا 200 که این همه هم به انتخاب شخصی خود می‌بالند چیزی غیر از برق تهران یا مکانیک شریف را انتخاب کنند؟

    این تکرار الگوی انتخاب رشته بر حسب رتبه های کنکور در سالهای مختلف تنها می‌تواند نشانگر یک چیز باشد و آن اینکه این ما نیستیم که رشته هایمان را انتخاب می‌کنیم بلکه ما تنها رشته‌ای را که برایمان انتخاب شده توجیه می‌کنیم تا نتیجه کار اقناع کننده جلوه کند! صحبت از فرآیند آگاهانه و اختیاری انتخاب رشته، تظاهری دروغین است که تنها برای سرپوش گذاشتن بر لایه‌های زیرین «تصمیمی که برای ما گرفته شده است» کارایی دارد. پس به واقع «چه کسی رشته مرا انتخاب کرده است؟»

    

سناریوی دوم: دست نامرئی بازار!

وقتی دقیقتر به ماجرا نگاه می‌کنیم این سؤال بوجود می‌آید که چرا ورودیهای هرسال برای انتخاب رشته به انتخابهای ورودیهای سالهای گذشته نگاه می‌کنند و اینکار در طول این سالها به قدری عادی و بدیهی شده که به فرآیندی کامپیوتری و منظم در نرم‌افزارها و سایتها مبدل شده است و عملاً سنت متداول انتخاب رشته را در میان دانش‌آموزان بوجود آورده است. منطق انتخاب رشته در وضعیت کنونی تابعی است که تنها یک ورودی دارد و آن رتبه کنکور شخص است و دو خروجی که اسم دانشگاه و رشته علمی است و به نحو ناباورانه، مفتضحانه و تأسف‌باری بوضوح این تابع ساده مستقل از چهار عنصر دانش‌آموز/ علم/ دانشگاه/ کشور تعریف شده است. یعنی چهار دسته پارامترهای اساسی مربوط به دانش‌آموز (نظیر شخصیت، باورها، آرمانها، خواسته ها، استعدادها، تواناییها و روحیات دانش‌آموز) علم (چیستی آن علم، جایگاه رشته دانشگاهی در نظام علمی، اقتضائات استعدادی و کاری آن رشته و...) دانشگاه (وضعیت اساتید، وضعیت فارغ التحصیلان، روحیه علمی، ارتباط با صنعت، وضعیت فضای دانشجویی، وضعیت فرهنگی-سیاسی و ...)  وکشور (نیازهای پژوهشی و نیروی انسانی کشور، وضعیت صنایع مرتبط، سند چشم انداز، شرایط خاص ملی و...)  است. همین تلازم از پیش تعیین شده رتبه و رشته است که عدم مداخله خود افراد در انتخاب و تصعنی بودن مشورتها و اقدامات دیگر را توضیح می‌دهد.

در واقع وضعیت امروز انتخاب رشته دانشگاهی مانند یک بازار سالیانه  است که سرمایه هرکسی آن رتبه ایست که در کنکور بدست آورده و با این سرمایه می خواهد جنس ویژه این بازار را یعنی حق ورود به رشته و دانشگاهی خاص را بخرد. فرقی نمی کند شما چه کسی هستید یا چطور فکر می کنید مهم آنست که با چه رتبه ای وارد این بازار بزرگ می شوید! در این بازار بزرگ هم مثل همه بازارهای دیگر قیمتها مقطوع و مشخص و ارزشگذاری اجناس از پیش مشخص شده است و شما حق چون و چرا درباره قیمت وضع شده درباره هر کالا را ندارید. تنها کافیست که به لیست انتخاب رشته پارسالیها نگاه کنید که تا از قیمت هر رشته و دانشگاه مطلع شوید. برق و مکانیک خیلی گرانند و متالوژی و فیزیک خیلی ارزان، کلاً هم جنسهای شریف از تهران و تهران از امیرکبیر و ... گرانتر است و رتبه های بالاتری می طلبد!

    قیمتها را چه کسی تعیین می‌کند؟ هیچکس نمی داند! در واقع بهتر است مانند آدام اسمیت بگوییم دست نامرئی بازار! یعنی هرسال همه به پارسالیها نگاه می کنند و می گویند خب لابد چیزی بوده که آن رتبه های بالا، همه سرمایه کنکوریشان را داده اند که مثلاً‌ در برق شریف انتخاب شوند، غافل از اینکه پارسالیها هم بخاطر کار پیارسالیها همین فکر را کرده بودند!!!  در واقع تنها چیزی که یک دارنده سرمایه بالا در لحظه انتخاب رشته به آن فکر می کند اینست که آیا اگر برق و مکانیک و کامیپیوتر و عمران شریف را انتخاب نکنم سرمایه ام هدر نمی رود؟ او با خودش فکر می کند حالا که همه سر و دست می شکنند برای اینکه این رشته را انتخاب کنند چرا من موقعیتم را خراب کنم و چنین موقعیتی را از دست بدهم؟ او هم با بالاترین قیمتی که می تواند رشته ای را انتخاب می کند تا این دور باطل تا سالهای دور همچنان ادامه یابد!

***

با این اوصاف چندان بیراه نیست اگر وضعیت امروز انتخاب رشته دانشجویان را وضعیتی «تراژیک» توصیف کنیم. وضعیتی آنچنان شناخته شده، پاکوب شده و روتین که دیگر بصورت مکانیکی و کامپیوتری انجام می شود  و در عین حال آنچنان تأمل ناشده، ‌افسارگسیخته و بی معنا که هیچکس آنرا به عنوان یک مسأله بزرگ علمی و اجتماعیِ جامعه ما به رسمیت نشناخته و تدبیری برای آن نیندیشیده است. انتخاب رشته مهمترین تصمیم زندگی حرفه ای یک جوان و در مقیاسی بزرگتر از سرنوشت سازترین امور اجتماعی ماست که بخاطر عرفهای غلط و سنتهای پوچ محکم شده هرسال پیامدهای سوء بسیاری را نصیب مردم و جامعه ما می کند. از یکطرف هزاران دانشجو که یا از دبیرستان تا دکترا علایق، استعدادها، تواناییها و دغدغه های خود را در انتخاب رشته قربانی تقدیر محتوم اجتماعی کرده اند و بارها حسی از بی معنایی و بی هدفی را تجربه می کنند یا آنچنان خود را به جامعه وا داده‌اند که سابقه نیم ساعت تفکر درباره آنچه واقعاً‌ خود می خواهند انتخاب کنند ندارند و آنچنان به پذیرش شیءگونه هرچه برسرشان آمده خو کرده اند که تنها امکان ادامه زندگی در نظمی ماشینی مانند آنچه جامعه امریکا تقدیمشان می کند را پیدا خواهند کرد. از طرف دیگر فضای علمی دانشگاهی ماست که هرسال با هزاران دانشجویی مواجه می گردد که نه با میل خود بلکه به اقتضای اتفاقات به چارچوب دانشی خاص افکنده شده اند و تنها بعد از یکی دوسال سرگردانی متوجه می شوند که با کنکوری دوباره و مقطعی بالاتر مواجهند تا دوباره خود را برای انتخاب کوری دیگر آماده کنند... در این میان این نیازهای ملی، صنعتی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ماست که مورد بی اعتنایی کل نظام آکادمیک ما قرار  می گیرد گویی که دانشگاه موجودی مستقل از کلیت پیکره جامعه ماست و راهی جدا از مسیر جامعه دارد.

    پرسش بزرگ اینجاست که چه کسی مسئول این وضعیت ناگوار است؟ دانشجو... دانشکده... دانشگاه... مدیر دانشگاه... وزارت علوم... سیاستگذاری علمی ... شاید همه یا شاید هم هیچکس! 

 

یاعلی

 

پی نوشت:

این مطلب سرمقاله شماره پنجم مهاجر با موضوع انتخاب رشته است. فایل کامل آنرا از اینجا دریافت کنید.

هشدار نسبت به خلط سبک زندگی مورد نظر رهبری با life style

هشدار نسبت به خلط سبک زندگی مورد نظر رهبری با life style

لایف استایل تنها وصف زندگی مصرفی انسان پست دوره استقرار جامعه سرمایه داریست

 

 سخنرانی کلیدی هفته گذشته مقام معظم رهبری در جمع جوانان خراسان شمالی که به اعتقاد حقیر نقطه عطفی جهت هدایت و اصلاح روند کور مدرنیزاسیون حاکم بر سیاستهای جمهوری اسلامی که توسط تکنوکراتهای توسعه گرا و محافظه‌کاران ظاهراً اصولگرا دنبال می‌شد،‌ بود برخی از نیروهای انقلابی که پیش از این بر مفهوم لایف استایل (life style) تمرکز یافته بودند را بر آن داشته که تمام سخنرانی کلیدی رهبری را به پروژه مورد نظر خود تأویل برند و مسأله را به مفهوم مدرن سبک زندگی تقلیل دهند.

    توجه به این نکته لازم است که چارچوب کلی بحث ایشان «بحث مفهوم پیشرفت» است و توجه به سبک زندگی در کنار کلیدواژه‌های مهمی نظیر رفتار اجتماعی، شیوه زیستن، فرهنگ زیستن، خردورزی/اخلاق/ حقوق و نهایتاً مکتب و ایدئولوژی در چارچوب کلی طرح مفهوم پیشرفت اسلامی تمدن و نقد مفهوم متعارف توسعه مطرح شد. سخنرانی هفته گذشته آیت الله خامنه‌ای طرحی کلیدی است که کل دستگاه معرفتی تکنوکراتهای سکولار به ظاهر انقلابیِ صاحب نفوذ در کل سیستم حاکمیتی و اجرایی و سیاستگذاری را به چالش می‌کشد و به جای طالبان مداوم توسعه اقتصادی و علمی و فناوری که با ساختن بتهای اقتصاد، علم جهانی و تکنولوژیهای روز و اشاعه آن در اسناد بالادستی و سیاستهای کلان نظام، مانع اصلی ظهور گفتمان اصیل انقلاب اسلامی بودند، از نسل پیشگامانی نو سخن می‌گوید که دغدغه جامعه، فرهنگ، مقابله با سکولاریسم و ایدئولوژی اسلامی سرتاپای وجودشان را پر کرده و خواسته شان نه همچون کشورهای مفلوک شرقی چین و ژاپن و هند، رسیدن به لاشه تمدن مدرن که تحقق تمدنی نوین در عینیت اجتماع و زندگیست که نهایتاً‌ ابزارها و روبناهای متناسب خویش را هم بوجود خواهد آورد.

    در این میان آفت اصلی تقلیل این بحث بنیادین به بحث از لایف استایل است که متأسفانه توسط برخی تکرار می‌شود. در این خلاصه تلاش دارم تا چند تفاوت اصلی میان لایف استایل و سبک زندگی مورد نظر رهبری را مطرح کنم:

1)      لایف استایل مفهومی متأخر در جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی است که با پایان یافتن مباحث بنیادین بر سر معنای مدنیته،‌ انسان، علم و خرد، ارزشهای انسانی و ایدئولوژی سعادت‌بخش بشری در سالهای استقرار کامل نظام لیبرال-سرمایه‌داری و درون مفهوم «جامعه مدنی» معنا می‌یابد. لایف استایل زندگی روزمره انسان مدرنی است که در جهان بسیار کوچک شده جامعه مدنی زندگی می‌کند و چیزی فراتر از آنرا متصور نیست.

    در واقع سرمایه‌داری با بزرگ کردن حوزه خصوصی و تعاملات روزمره اجتماعی برآمده از حوزه خصوصی در جامعه مدنی عملاً حوزه عمومی جامعه را به قلمروئی نادیدنی و دور از دسترس مبدل کرده  که عملاً‌ به ندرت موضوع توجه و اندیشه شهروندان جامعه مدنی قرار می‌گیرد. جامعه مدنی فضای اجتماعی بسط یافته‌ی قلمرو خصوصی با همان دغدغه های نازل و پست مدرن است که با رشد سرمایه‌داری عظمتی به اندازه فروشگاه های بزرگ خرید، شهربازی های چندهکتاری، هتلهای مجلل و مراکز تفریحی غول پیکر یافته و تمام اندیشه های بزرگ بشری را به حاشیه امور غریزی نازلی چون خوردن و آشامیدن و پوشیدن و تفریح و ورزش و رسانه های توده‌ای پس زده است. لایف استایل تنها درون جامعه مصرفی دوره متأخر سرمایه داری معنا دارد، دوره ای از تاریخ جمعی حیات بشری که شاید از حیث تقلیل انسان به حیوانی مصرف‌کننده و البته رقابت‌کننده، در کل تاریخ بی‌سابقه باشد.

2)      بر این اساس وقتی از لایف استایل سخن می گوییم تمام زیرساختها و مفاهیم مربوط به حوزه عمومی را نادیده انگاشته ایم و اینها از قضا همان چیزهاییند که در آن سخنرانی مورد تکیه و تأکید بودند. لایف استایل مملو از فردگرایی انسان مدرنی است که هیچ از سیاست و اقتصاد و علم و فلسفه نمی‌داند و هرچه پیرامون خویش می‌یابد ابزاری مستقیم یا غیرمستقیم برای مصرف تلقی می کند. دانشگاه از نظر او یعنی آموزش یا ارتقا؛ اقتصاد یعنی محل بدست آوردن پول؛ سیاست یعنی مجرای تنظیم امکانات و قوانین مصرفی؛ هنر یعنی فریب و اغوا؛ علوم انسانی یعنی مهارتهایی برای فروش و تبلیغات؛ و ... هرچیزی در این گفتمان معنایی سرمایه دارانه دارد. حتی کتاب در این گفتمان نه محمل تفکر و اندیشه که مجموعه اطلاعات و مهارتهایی برای زندگی در جامعه مصرفی است. تا به حال فکر نکرده اید که چرا کتابهایی مثل قورباغه را قورت بده، کتابهای برایان تریسی و امثال آن یا فنون دوست دختر پیدا کردن اینقدر زیاد شده و تازه احمقهایی در مملکت ما با ترویج این کتابها فکر می کنند آمار مطالعه مردم را دارند افزایش می دهند؟!

3)      لایف استایل متعلق به دوره پایان ایدئولوژی است. این نقطه ایست که دکتر کچوئیان پیش از رفتن به انگلیس و درگیر شدن با فوکو خوب در کتاب پایان ایدئولوژی بیان می‌کند. این درحالیست که بحث ما تازه آغاز و احیا و بسط ایدئولوژی است و این چیزی است که مورد تأکید رهبر انقلاب هم قرار گرفت. گرچه در دوره 16 ساله کارگزارن و اصلاحات گامهای بزرگی برای ایدئولوژی‌زدایی و تأسیس جامعه مدنی در ایران انقلابی برداشته شد اما ندای شریعتی در این کشور خاموش نشدنی است، هرچند در حاشیه ندای پرخروش سروش که از سازش با غرب و خزیدن به دامن عرفان فردی می‌گفت بسیار کمرنگ گشت. به هرحال آن سبک زندگی و فرهنگی که مورد نظر ایشان بود ریشه در ایدئولوژی و عقلانیت عملی دارد و حال آنکه چیزی که امروز توسط جامعه شناسانی چون گیدنز و بوردیو و اصحاب مطالعات فرهنگی گفته می شود یا بازنمایی هویت خودساخته‌ی شهروندان سرکوب شده جامعه مدنی امریکایی است و یا بازتاب عادت‌واره های ساختاری و طبقاتی جامعه متصلب فرانسوی و هرگز نسبتی با اندیشه ها و آرمانهای بنیادین نهفته در ایدئولوژی و جهان‌بینی نمی‌یابد.

نهایتاً اینکه سبک زندگی مورد نظر مقام معظم رهبری موضوع دانش اجتماعی است اما نه آنچه مقلدانه در دانشکده های علوم اجتماعی تدریس می‌گردد که گاهی جامعه‌سنجی است و گاهی مطالعات فرهنگی و گاهی جامعه شناسی کلاسیک و گاهی فلسفه غرب و گاهی آسیب‌شناسی اجتماعی و گاهی ... تصور حقیر بر اینست که کانون تفکرات حوزه‌ی معرفتی یا دانش اجتماعی ای که می‌تواند درباره این موضوع بیندیشد، مسأله «دین، عقل و تشکیل جامعه» است که گرچه ردپایی از آن در برخی مباحث جامعه شناسی کلاسیک یا حوزه های از جامعه شناسی دین به چشم می خورد بیش از همه موضوع تأملات دوره های اولیه نظریه اجتماعی مدرن است. موضعی که پیشتر رفتن از رویکردهای پیشا ۵۷یِ صرفاً نقادانه غرب و حرکت به سمت نظریه‌پردازی دینی معطوف به نیازهای آتی انقلاب اسلامی را طلب می‌کند.

یاعلی

 

پی نوشت:

شماره پنجم مهاجر با موضوع انتخاب رشته منتشر شد.

در این شماره می خوانید:

-         چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟/ بحثی درباره جامعه شناسی انتخاب رشته دانشگاهی/ محمدحسین بادامچی

-         انگیزه های انتخاب رشته/ تأملی روانشناختی بر انگیزه های انتخاب رشته/ وحید ضرغامی

-         مسأله همه و مسأله هیچکس/ در جستجوی متولی مقوله انتخاب رشته و هدایت تحصیلی در حاکمیت/ محمد حسین بنا

-         باغ بی درخت علوم و بته های بی ریشه/ تحلیلی درباره هندسه معرفتی علوم/ پوریا علیمردانی

-         من هم مثل همه مفیدم/ روایت انتظار ناکام دانشجویان از نظام دانشگاهی/ محمد قائم خانی

-         تغییر رشته به MBA مفرّ یا ضرورت؟/ نقدی بر جریان حرکت دانشجویان به رشته مدیریت/ رشید قانعی

-         جای خالی مأموریت گرایی/ مأموریت گرایی روح گمشده تحصیل دانشگاهی/ سیدعلی روحانی

-         اندر مهجوریت علوم انسانی/ دلایل روش شناختی رونق علوم طبیعی و مهجوریت علوم طبیعی/ نیما نریمانی

-          علوم انسانی خدمتکار دنیای فنی و مهندسی/ وجیزه ای در تبیین اتحاد ماهوی علوم انسانی موجود و علوم مهندسی/ جواد درویش

 

و در بخش بازتاب:

-         پژوهش بومی را دانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند/ مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقا مبتنی بر مقالات آی اس آی

-         مابعدالمصاحبه/ آیا راه علم بومی از ISI می گذرد؟ / حسن نیلی

 پی دی اف نشریه را از اینجا دانلود کنید.

جلسه دفاع پایان نامه جامعه شناسی ام!

جلسه دفاع رساله کارشناسی ارشد

بررسی نگرش به دین در میان دانشجویان

سنجش موردی قلمرو و میزان شیوع سکولاریسم

     در دانشجویان دانشگاه شریف       

 

استاد راهنما: حجۀ الاسلام و المسلمین حمید پارسانیا

استاد مشاور: دکتر عبدالحسین کلانتری

استاد داور: دکتر سیدمهدی اعتمادی‌فر

دانشجو: محمدحسین بادامچی

 

سه شنبه 28/6/1391 – ساعت 11:30

تالار دکتر علی شریعتی

پل گیشا- جنب دانشگاه تربیت مدرس- دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

 

چکیده: استقرار و توسعه نهادهای مدرن به صورتی مشروع در دوره بعد از انقلاب اسلامی و بویژه سالهای پس از جنگ، نزاع دین و مدرنیته -یعنی عقلانیت، علم و فرهنگ مدرن- بر سر «مرجعیت، معنابخشی و هنجارآفرینی ابعاد مختلف حیات انسانی» را از لابه لای کتابها و میان گفتگوهای روشنفکران و نخبگان به میان زندگی روزمره عامه مردم و ذهنها و افکار نسل جدید و بویژه دانشجویانی می‌کشاند که بیشتر از همه با زیست‌جهان‌های مدرن رابطه دارند و در آن زندگی می‌کنند. گرچه اکثر تحقیقات تجربی جامعه‌شناسی دین با سنجش «دینداری» دانشجویان نسبت به فهم تغییرات بوجود آمده در قرائت دینی و نگرش به دین جوانان در مواجهه با باورها، ارزشها، هنجارها و فرهنگ مدرن، بی اعتنا بوده‌اند، مطالعات فلسفی و جامعه‌شناختی سکولار شدن از یکسو و مباحث کلام جدید یا دین‌پژوهی معاصر از سوی دیگر از ظهور رویکردهای سکولاریستی/ بنیادگرایانه یا حداقلی/حداکثری در پاسخ به مسأله «محدوده و قلمرو دین در جامعه جدید» خبر می‌دهند. این تحقیق تلاش می‌کند تا با اخذ مفهوم اصلی مورد مطالعه خود یعنی «نگرش به دین» از مفاهیم و مباحث سکولارشدن (در سطح فردی) و کلام جدید (در موضوع انتظار بشر از دین) و تطبیق آنها با همدیگر، ضعف مبنایی مطالعات سنجش دینداری را برای توضیح وضعیت فرهنگی امروز ما جبران کند و از طریق این ابزار نظری توصیفی منحصربه فرد از رویارویی دو گفتمان دینی و سکولار در میان دانشجویان ارائه دهد. این تحقیق با بررسی این مواجهه در زمینه حوزه های 11 گانه اجتماعی: آموزش پرورش و آموزش عالی، اقتصاد، سیاست داخلی، سیاست خارجی، قضاوت، تقنین، توسعه و پیشرفت، علم، زندگی روزمره، تعاملات اجتماعی و تصمیمات فردی؛ وضعیت مرجعیت دین در هر حوزه را از نظر دانشجویان به شیوه پیمایش پرسشنامه‌ای بررسی و مقایسه می‌کند تا در نهایت قلمرو و میزان شیوع سکولاریسم در دانشگاه شریف (ورودیهای 84-90) را ارائه دهد.

 

کلمات کلیدی: نگرش به دین، دینداری، سکولاریسم، قلمرو اجتماعی دین، قرائت دینی، سکولاریزاسیون (عرفی شدن)، ‌نگرش حداقلی/حداکثری به دین، انتظار بشر از دین

 

یاعلی 

آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟

آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟

ضرورت تغییر گفتمانهای دوگانه «تکنولوژی خنثی/ تکنولوژی شیطانی» در مواجهه با مظاهر تمدن جدید

 با  استفاده از بررسی موردی تلویزیون به مثابه تکنولوژی رسانه‌ای جهان جدید

 

استاد بزرگوار جناب آقای دکتر کچوئیان اخیراً سخنرانی جالبی در همایش «تلویزیون مردم انقلاب اسلامی» داشته‌اند (لینک) که در این سخنرانی پرسشی را مطرح کرده‌اند که مقدم بر تمام پرسشهای دیگر درباره تلویزیون است و آن اینست که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» به نظر می‌آید که بد نیست اگر این پرسش را غنیمت بشماریم و تأمل درباره جهان جدید و مظاهر آن را در سطوحی بنیادی‌تر دنبال کنیم. تأملی تمدنی که نیازمند به تعلیق در آوردن تمام پیوندهای عرفی و ذهنی است که ما را به جهان جدید آلوده کرده است.

    تلویزیون یک پدیده مدرن است. منظور من از مدرن بودن آن اینست که تلویزیون حاصل مدرنیته است و زاییده جامعه مدرن و فرآیندهای تاریخی تمدن جدید. تلویزیون به این معنا محصول کور نیروهای اجتماعی جهان جدید است که در اثر فرآیندهای تفکرنشده و نااندیشیده‌ی تاریخی نامشخصی به وضع فعلی رسیده است.  به همین دلیل است که وجه مدرن بودن تلویزیون از جنس مدرن بودن آن محصولاتی از جهان مدرن نیست که واضع و مبدع مشخصی دارد و با ایده و ذهنیتی آگاهانه ساخته و پرداخته شده است. از این جمله می‌توان علم، جامعه، اقتصاد و خود جامعه‌شناسی را نام برد که محصولاتی جدید از عالم مدرنند که آفرینش ابتدائی آنها برآمده از انسانی مدرن با افکار و باروها و غایات مدرن بوده و عناصر فلسفی مدرن در ماهیت آنها هویداست و از قضا عمدتاً ترادفی میان مبانی فلسفی بنیادین آنها و خالقان این محصولات وجود دارد وقتی می‌گوئیم: علم نیوتنی یا جامعه هابزی یا اقتصاد اسمیتی یا جامعه شناسی کنتی.

    در واقع ادعایی در اینجا مطرح است که برخی محصولات مدرن به تمامه حاصل تطورات تاریخی و اجتماعی و بدون سوژه های فاعل آگاه و مشخصند و برخی دیگر مبدع و مبتکر و خالقی دارند که آگاهانه و به قصد مشخصی دست به کار آفرینش این محصول گشته است و البته اینکه محصول تا چه حد برآمده از خواسته ها و ایده های فلسفی فاعل است و تا چه حد مثل دسته پیشین برآمده از سیر طبیعی نیروهای اجتماعی، بسته به نبوغ خالق آگاه و مختاری دارد که چه میزان از سطح جامعه و تاریخ زمانه‌اش فراتر رفته و افقهایی جدید را درنوردیده است. این دو نوع سرایت اعتبار مدرنیت به محصولات مدرن تقریباً‌ مشابه اعتبار اسلامیت علوم اسلامی است که در دوره‌هایی به اعتبار فلسفی اسلامی‌اند و سپس به اعتبار اجتماع مسلمین اسلامی تلقی می‌شوند.

    به همین دلیل است که تصور می‌کنم ماهیت تلویزیون ماهیتی جامعه‌شناختی است و نه ماهیتی فلسفی. یعنی تلویزیون را نباید به شیوه ای فلسفی «ابزاری که پیام صوتی و تصویری را از جایی به جای دیگر منتقل می‌کند» تعریف کرد و به این اعتبار آنرا ابزاری خنثا و بی‌جهت چون همه ابزارهای ساده‌ای دانست که موم دست آدمیان است. برای پرسش از تلویزیون باید آنرا در متن حیات انسانی دید و ماهیت آنرا به عنوان جزئی از تاروپود زندگانی مدرن تعریف کرد. بعد از این تعریف است که می‌توان با ترکیبی از عناصر فلسفی با منظرهای جامعه‌شناختی به طرح مباحثی درباره تلویزیون پرداخت. در ادامه در راستای پرسش دکتر کچوئیان برخی زوایای جالب ماهیت تلویزیون که با این رویکرد بدست می‌آید می‌پردازم.

×××

1)    تلویزیون و عقلانیت تلویزیونی

تلویزیون درحال عمل انسانی گفتگو و مفاهمه و انتقال پیام است. با اینحال رسانه‌ایست که شیوه استدلالی و عقلانیتی منحصر به فرد دارد که در ماهیت آن تنیده شده است و آن «ابتنای آن بر محسوسات» است. در واقع بسیار لازم است که منطبق بر کار منطقیون یونانی تلویزیون را بر حسب جنس استدلالات و بخشی از وجود انسانی (عقل، خیال، وهم، ...) که مخاطب قرار داده مورد بررسی قرار دهیم. این همان کاریست که پستمن در بخشی از کتاب تکنوپولی‌اش درباره تلویزیون می‌کوشد انجام دهد. بر این اساس شاید بد نباشد اگر بگوئیم عقلانیت تلویزیونی پوزیتیویستی است و تنها از طریق تجربه حسی در صدد است تا آگاهی و معنا را به مخاطب منتقل کند. مواجهه با تلویزیون نه مواجهه با کتاب است که عقل را به حرکت درمی‌آورد و نه مواجهه با شعر است که خیال را مخاطب قرار می‌دهد و نه مواجهه با وعظ است که قلب را متأثر می‌کند. مخاطب تلویزیون احساس است و این احساس معنای وسیعتری از محسوساتی دارد که مد نظر پوزیتیویستهاست.

    عقلانیت تلویزیونی هم مخاطبش را به «هست» ها خبر می‌دهد و هم به «باید» ها حرکت می‌دهد. از اینجاست که تلویزیون از محسوسات به احساسات میل می‌کند چرا که مشاهده نمی‌تواند به ارزشها راه برد و باید از هست برنمی‌خیزد و حال آنکه محسوس تنها به هست راه دارد. تلویزیون محسوسات را با عاطفه در می‌آمیزد و احساسات را پدید می‌آورد و این می‌شود جادوی تصویری که در دل خود می‌تواند از عشق و رنج و نفرت و شعف و درد و عزت حکایت کند. شاید همین ظرفیت نهفته در چشم است که در گوش نیست و عقلانیت رادیویی را به مراتب عقلانی‌تر از عقلانیت تلویزیونی می‌سازد.

    بازگردیم به پرسش آغازینمان درباره ضرورت تلویزیون. پستمن دراینباره بیان جالبی دارد. او معتقد است که آیینیهود مجسمه سازی را برای این حرام می‌کند که اذهان را از آسمان به زمین می‌کشد و متافیزیک را به فیزیک تقلیل می‌دهد و نادیدنی را با دیدنی کردن عملاً معدوم می‌کند که سرچشمه بی‌اعتقادی به غیب است. جالب است برخی بیانها درباره حرمت مجسمه سازی در اسلام که شرک بت‌پرستان را ناشی از زمینی کردن مفاهیم آسمانی در قالب مجسمه ها می‌دانند و حرمت مجسمه سازی را نابود کردن موانع غیب‌اندیشی انسان تلقی می‌کنند. گرچه غرض من اعلام حرمت رسانه‌های تصویری نیست اما اشعار به این مفهوم بسیار لازم است که  ادیان به شدت مخالف محسوس‌اندیشی و پیروی از احساساتند و انسانها را همواره به تعقل، فهم و بصیرت فرامی‌خوانند و حال آنکه تلویزیون مردمان را عادت می‌دهد که آنچه می‌بینند باور کنند. تلویزیون مداوماً قوای دانی و احساسات پستتر انسانی را که از طریق چشم و گوش منتقل می‌شود تقویت می‌کند و قوای عالی انسانی را وامی‌گذارد تا به انحطاط کشیده شوند. تلویزیون حتی ابزار الکنی است که به واسطه نقص ذاتی خود مفاهیم بلند انسانی نظیر عشق، عزت، کرامت و ایثار را به زمین می‌کشد و شکلی نازل و بی مایه از آنها ارائه می‌دهد. بیراه نیست اگر بگوئیم ماهیت تلویزیون به واسطه عقلانیت حسی‌اش با اغواگری هماهنگتر است تا با آگاهی‌بخشی، با شهوت‌انگیزی همسوتر است تا با اخلاق‌انگیزی و با غرب همدلتر است تا با شرق.

2)    تلویزیون و آزادی تفکر

مطلب دیگری که به نظرم می‌رسد از بین رفتن قلمرو استقلال فکری است که توسط تلویزیون اتفاق می‌افتد. یکی از حماقت‌آمیزترین کارهای بشر جدید اینست که به دست خود متکلم و خطیبی چیره‌دست را بدون هیچ شناختی از افکار او میهمان صبح و شام افکار خود و خانواده‌اش می‌کند. اگر دقت کنید می‌بینید که هیچ رسانه‌ای جز تلویزیون چنین وضعی ندارد. رسانه های سنتی که به شکل جلسات سخنرانی و غیره در محلی خاص برگزار می‌شود و هرکسی با تمایل خود در آن حضور می‌یابد. حتی سینما هم که محصولی مدرن است به گونه ایست که هرکسی به انتخاب خود و بر اساس  میل و ذائقه خود نیت می‌کند و مسافتی را می‌پیماید و هزینه‌ای می‌کند تا در آنجا حضور یابد. اما تلویزیون میهمان ناخوانده‌ایست که به زور عرف نانوشته‌ای در هرخانه‌ای حضور دارد و به زور سبک زندگی نانوشته‌ای در ساعتهایی از روز روشن می‌شود و به سخن می‌آید. اگر معیاری هم برای انتخاب برنامه مورد نظر درکار باشد همان معیار معروف «جذابیت» است که بر اساس توافقی نانوشته میان اذهان دست و پا بسته و تلویزیون مدرن کاملاً بر اساس پارامترهای همان عقلانیت حس‌محور تلویزیونی تعریف می‌شود: هیجان حسی، شفافیت حسی، گیرایی حسی و ...

    آیا لازم نیست حدی از استقلال و تعقل آزاد را برای مخاطبین قائل بود که خود به تفکر پرداخته درست را از نادرست تشخیص دهند؟ آیا رسانه‌ای که به گونه‌ای یکطرفه و با ابزارهای اغواگرانه مبانی نظری خویش را در ذهن و روان مخاطب بیخبرش می‌کارد رسانه‌ی آزادی است؟

3)     تلویزیون و بحران اعتبار معرفتی

چه کسی حق سخن گفتن دارد؟ در یک تمدن زنده که هنوز چون اواخر یونان و امروز غرب دچار نسبی‌گرایی و خرافه نشده‌اند و هنوز «حقیقت» شأنی درخور دارد، ترویج و تبلیغ و معرفت‌پراکنی تقدسی ویژه دارد که در اختیار هر کسی قرار نمی‌گیرد. حتی جالب است که تمدن غرب در اوج سرزندگی خود در قرن نوزدهم نظام سلسه مراتب علمی پرطمطراقی ایجاد می‌کند تا بهتر بتواند از میراث علمی خود پاسداری کند و هرکسی به قلمرو مقدس علم راه نیابد. این ماجرا لزوماً به برخورد قانونی در سطح اجتماعی نمی‌کشد که بحث آزادی بیان مطرح شود چرا که خودبخود نفوذ یک دستگاه فکری به حدی است که افراد یا خود را بدان منتسب می‌کنند و یا بلافاصله به عنوان نشر اکاذیب و خرافه و جهل از صحنه عمومی جامعه حذف می‌گردد.

   اعتبار معرفتی تلویزیون چگونه تضمین می‌شود؟ این پرسش پرسش معرفت‌شناختی امروز ماست و بعید می‌دانم اساساً در عالم مدرن مطرح شده باشد. حتی در زمینه اخبار هم که تلویزیون دعوی واقع‌نمایی دارد فلسفه علم سودگرایانه و عملگرایانه بر فلسفه رئالیستی غلبه دارد.

    دلیل اینکه بحث اعتبار معرفتی تلویزیون در غرب مطرح نیست شاید بیشتر از همه به این برگردد که اساساً تلویزیون درون ساخت سرمایه داری متولد شده و بالیده است و رسانه در درون ساختار سرمایه‌داری اساساً‌ چیزی جز ابزار تبلیغ تجاری و سرگرمی و آسایش مخاطبان نیست و کدام فیلسوف جاهلی است که از جک و جفنگ و لهو و لعب انتظار حجیت معرفت شناختی داشته باشد!! جز این رویکرد، دکتر کچوئیان در همان سخنرانی به الگوی بدیلی از تلویزیون اشاره می‌کند که بیشتر در جوامع کمونیستی شوروری دنبال می‌شد و آن ترویج فرهنگ و ایدئولوژی رهایی‌بخش سوسیالیستی بود که باز تا حدی با مسأله اعتبار معرفتی مواجه است.

    حال نگاه به وضعیت خودمان از این حیث بیندازیم. نزول غرب در صدسال گذشته بر سر ما چنان بلایی بر سر ما آورده که هیچ اقتدار معرفتی گسترده‌ و نافذی در سطح عمومی وجود ندارد. حاصل آن در تلویزیون و سینمای ما به خوبی هویداست که باید روح و فکر و روان میلیونها ایرانی بدست تصمیم و تفکر نازل مشتی کارگردان و بازیگر و صحنه گردان باشد که تنها سواد تکنیکی گرداندن دوربین و پیاده کردن بازی دارند و هیچ معرفت و دانشی برای ارائه به ذهنها و قلبهای تشنه مردمان سرگشته این روزگار ندارند.

   تلویزیون یک غول رسانه‌ایست که چنان بر سر مردمان جوامع هوار شده که امکان چون و چرا درباره مفاهیمی که ارائه می‌دهد را به کلی از میان برداشته است. تلویزیون به چنان عظمتی در هر جامعه دست پیدا می‌کند که خود منشأ اعتبار خود می‌گردد و به نوعی مرجعیت بی اساس در ارائه مفاهیم دست می‌یابد. بی‌اعتباری معرفت شناختی ذاتی تلویزیون موجود است.

4)    رسالت و مسئولیت تلویزیون

این مفهوم هم مفهومی دینی و بومی است و باز هم امکان طرح آن در چارچوب تفکر لیبرال-سرمایه داری وجود ندارد، هرچند شاید در برخی رویکردهای مارکسیستی و انتقادی مطرح شود. تعریف تلویزیون به واسطه رشد و بالیدنش در جوامع غربی بنا به همان ماهیت جامعه‌شناختی‌اش «سرگرم کردن و بر آوردن لذتهای بصری و هیجانات بسیار نازل انسانی» است و کل نظامات درونی آن از شیوه های برنامه ساختن، محتواها و موضوعات، و چرخه های پشتیبان آن بر همین اساس عمل می‌کنند. حتی آنجایی که به نظر می‌رسد برنامه تلویزیونی در صدد آموزش است شک نکنید که در حال ارضای حس کنجکاوی هیجان‌انگیز و لذت آنی شماست. وقتی از سرعت یک خوروی خیلی تندرو یا از از قدرت زهر یک مار بزرگ یا از تاریخ گذشته سخن می‌گوید. حتی حیطه‌های خیلی دورتر تلویزیون نظیر اخبار و مستند هم به شدت تحت تأثیر این غایت محوری تلویزیون هستند و به شدت به سمت ارائه اخبار زرد و شیوه های تحریک کننده در ارائه اخبار و موضوعات حرکت می‌کنند. شاید همانطور که هابرماس می‌گوید درباره دگرگونی ساختاری حوزه عمومی می‌گوید، دوره قبلتر مدرنیته رسانه ها چنین وضعی نداشتند اما امروز نفوذ سرمایه داری در کل پیکره جوامع به حدی است که شبکه ها و برنامه های خالصاً علمی، سیاسی و فرهنگی به شدت تنزل یافته است و حیات متعالی انسانی تماماً به گوشه انزوا تبعید شده است.

    جالب اینجاست که چنین تعریف متأخری از تلویزیون به بهترین وجه در صداوسیمای جمهوری اسلامی در حال پیگیری و پیاده‌سازی است. اهتمام تامّ تلویزیون به پخش مستقیم مسابقات فوتبال باشگاهی و جام ملتها و غیره و توجه همیشگی به محصولات سینمای امریکا و ساختن مسابقات تلویزیونی سرگرم‌کننده و سرتاسر پوچ و بی‌مایه و پخش مستقیم تمام جنگهای شبانه جشواره کیش و دعوت دمادم از هنرپیشه ها و خواننده های معروف به هر مناسبتی که بیشتر از 80 درصد وقت تلویزیون را اشغال می‌کرد کم بود که تأسیس شبکه های جدیدی با موضوع سریال، هالیوود، ورزش و کارتون اوج غریزدگی سیاستگذارن تلویزیونی را به نمایش گذاشت.

   تلویزیون ملی ایرانی که حتی از سوی مشتریانش ارتزاق نمی‌کند تا مجبور باشد که به خواسته های آنها تن در دهد، نوعی از سیاستگذاری رسانه‌ای تماماً لیبرال را به نمایش گذاشته است که تنها خود را متولی سرگرم کردن تمام سلایق و مخاطبان ایرانی قلمداد کرده است. تلویزیون ایران با فرو رفتن در مرداب تکنوکراتهایی که تنها هنرشان سرگرم کردن مخاطبان است در حال ارائه شدیدترین نوع بی مسئولیتی دینی، فرهنگی، و انقلابی است.

×××

و اما سرانجام داستان ما و تلویزیون...

   در نهایت می‌توان چنین گفت که یکی از پاسخهای پیشنهادی به پرسش بنیادین دکتر کچوئیان که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» می‌تواند این باشد که ما به تلویزیون مدرن، که زاییده مدرنیته است و همین امروز در ایران ما در حال پیاده شدن تام و تمام است، اصولاً نیازی نداریم. امّا آیا این به معنای آنست که تلویزیون را باید کنار گذاشت؟

  اینجاست که تفاوت ماهیت جامعه‌شناختی و ماهیت فلسفی رخ می‌نمایاند. این 4 بعد بخشی از چیزی است که می‌توان آنرا ماهیت جامعه‌شناختی تلویزیون نام نهاد، یعنی ماهیت انضمامی آنچه در واقعیت هست و نه ماهیت فلسفی ابزاری به نام تلویزیون. این به معنای آنست که تغییر در هر چهار مورد و حتی مورد اول -که بیشتر از همه به هستی‌شناسی فلسفی تلویزیون مربوط می‌شود- لزوماً به معنی رد کلی تلویزیون نیست. در واقع همانطور که مشهود است هرچه از مورد آخر به سمت مورد اول حرکت می‌کنیم تصرفات بنیادین تری در ماهیت تلویزیون مورد نیاز است.

    گفتمان مواجهه با مظاهر تمدن جدید باید تغییر کند. هم  گفتمان «رد یا تأیید مطلق» و هم گفتمان «استفاده درست از ابزارها و علوم و فنون غربی» گفتمانهای ناقصی هستند که چشم ما را برروی پیچیدگیهای مواجهه با جهان جدید می‌بندد. تمام تلاش من در این متن این بود که تلویزیون یک جعبه مکعبی ساده نیست که صحبت بر سر داشتن یا نداشتن آن باشد. تلویزیون یک ساختار عظیم و غول پیکر فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای متناسب با جامعه‌ای خاص است که هضم فرهنگی آن نیازمند فهم عمیق ماهیت فلسفی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی آنست. تلویزیون چاقو نیست که یکی با آن میوه پوست بکند و یکی با آن آدم بکشد. تلویزیون یک سیستم است که باید اجزا و اندامهای آن بصورتی مفهومی از هم باز شود و با توجه به سیستم کلی مورد نظر ما دوباره در جامعه ما برافراشته شود که در اینصورت قطعاً حاصل کار را هم باید چیز دیگری بنامیم.

یاعلی

  

پی نوشت:

۱) این مطلب میثم مهدیار عزیز هم به نوعی پیگیری همین رویکرد در تحلیل مواجهه با تکنولوژی مدرن است که بیشتر با تمرکز با تکنولوژی شهرسازی و معماری نوشته شده است: عریانی میوه تمدن جدید است

۲) سجاد صفار عزیز هم در مطلبی با دغدغه مشابه، مواجهه ما با ورزش مدرن را مورد پرسش قرار داده و اینکه آیا اصلاحات روبنایی در محصولات جامعه جدید می تواند ما را از روح این جهانی مدرنیته نجات بخشد؟

خاموش از کنار هم عبور می‌کنیم...

 

خاموش از کنار هم عبور می‌کنیم...

جامعه شناسی بحران گفتگو در فضای عمومی ایرانی و هشدار نسبت به پیامدهای آن

شاید یک سالی می‌شد که همگیمان فارغ‌التحصیل شده  بودیم و همه درگیر بودیم: درگیر کنکور ارشد و بعضیمان تغییر رشته و برخی ازدواج و برخی اشتغال و یکی دوتایی هم اپلای و البته یکی هم سربازی. همین شد که مدت زیادی بود که از هم خبر نداشتیم. فرصتی را غنیمت شمردم و همه را دعوت کردم که به بهانه شامی، شبی دور هم باشیم و دیداری تازه کنیم. شب موعود فرا رسید و دوستان همه آمدند و من هم که میزبان بودم درگیر پذیرایی و تهیه چای و میوه و شام، می‌رفتم و می‌آمدم و اوضاع را زیرنظر داشتم که بالاخره این جمعیت دوستیِ  ما که دوره دانشجویی هروقت دورهم می‌نشستیم یک بحثی از دانشگاه و فرهنگ و سیاست باز می‌کردیم و چندساعتی می‌نشستیم به تو سروکله هم زدن، این دفعه چه کار می‌کند. اتفاقی که اینبار افتاد از حیثی که می‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم جالب بود: نه تنها هیچ بحث مشترکی با موضوعی فرافردی مطرح نشد، بچه ها (که تعدادمان ده دوازده تایی می‌شد) به گروه‌های دونفره-سه نفره تقسیم شدند و شروع کردند به همان موضوعات شخصی مشترک و روزمره‌ای که هردوتا یا هرسه تا با آن مواجه بودند. هیچکس تلاشی نکرد تا کمی از فضای ذهنی محدود شده‌اش خارج شود و به سمت دوستان دیگری که جور دیگری می‌اندیشیدند و گزینه‌های دیگری را انتخاب کرده بودند و شرایط متفاوتی را در این مدت تجربه کرده بودند، حرکت کند. همگی در وضعیت ذهنی روزمره‌شان ماندند و ذهنها آن شب اصلاً به تلاقی نرسید و به گفتگو نیندیشید و تعامل ما دوستانِ هم بحثی که حالا با تجربه ها و افکار و ارزشهای مختلف انگار فرسنگ‌ها از هم فاصله گرفته بودیم، به یک سلام و احوال پرسی ساده و نهایتاً چند سؤال سطحی و معمول فروکاسته شد. آن شب گذشت و ما رودرو شدیم اما نه قلبهایمان با هم ملاقات کرد و نه عقلهایمان.

    از آن شب باز یکی دوسالی گذشت، تا اینکه چندوقت پیش، قضیه اسکار گرفتن فرهادی با «جدایی» پیش آمد و یکی از رفقا ایمیلی را درباره آن به بقیه جمع فرستاد. دو سه تا ریپلای کافی بود تا رفقای چندین ساله آنچنان به جان هم بفیتند و ایمیلهای آتشین نثار هم کنند که بیا و ببین. در عرض یک هفته رفقا همه دقّ دلیهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسیِ این چند وقته را آنچنان سر همدیگر هوار کردند که می‌گفتی اگر فضای مجازی نبود حتماً گلاویز می‌شدند. ماجرا اگر مصدوم و مجروح نداشت اما قلب شکسته و کینه انباشته و اختلافات برجسته تا بخواهی داشت.

**

گمان می‌کنم این ماجرا، تنها ماجرای ما چند تا رفیق هم دانشگاهی نیست، معضل فرهنگی بزرگی است که امروز گریبان ما را گرفته و شاید بد نباشد اگر اسمش را بگذاریم «بحران گفتگو». وضعیتی که همه به آن عادت کردیم و اغلب با بی‌تفاوتی از کنارش عبور می‌کنیم تا هرچه سریعتر به امورات شخصیمان برسیم، به امورات روزمره بی‌پایان!

    بحران گفتگو یعنی اینکه همه ما «سردرگریبان» شده‌ایم. سر پایین بازی می‌کنیم و به همدیگر بی‌تفاوت شده‌ایم. در واقع ما به «امر اجتماعی» و «بنیان‌های حیات جمعی» بی تفاوت شده‌ایم. به آن اتفاقات فرافردی و فراروزمره که در جامعه مان می افتد و وما ترجیح می‌دهیم از کنارشان به راحتی عبور کنیم. بحران گفتگو یعنی «وضعیت بی‌اعتنایی توافق‌شده و عمومی درباره موضوعات و مسائل مهم و جدی» و «اصالت روزمرگی». بحران گفتگو یعنی اینکه ما همدیگر را می‌بینیم، با هم سخن می‌گوییم و حتی شاید احساساتمان را با هم درمیان بگذاریم امّا به ندرت درباره یکی از موضوعات مهم اجتماع یا حتی مسائل کمی بنیادی‌ترِ خودمان با هم گفتگو می‌کنیم و کمتر افق باورها  و ارزشها و دیدگاه‌هایمان را به اشتراک می‌گذاریم. در واقع بهتر است بگوئیم که ما خاموش از کنار هم عبور می‌کنیم ...!

    ما نسبت به واقعیتهای بزرگ جامعه‌مان یک وضعیت غفلت‌باری پیدا کرده‌ایم. حتی گاهی اینطور به نظر می‌رسد که واقعیتهای بزرگ جامعه‌مان را انکار می‌کنیم. هرکس در جو عمومی امروز حاضر باشد خوب احساس می‌کند سنگینی فضا را وقتی بخواهد از آنچه در جامعه و تاریخ و آیین و دین این مملکت می‌گذرد سخن بگوید. از انقلاب اسلامی ایران، از امام خمینی، از مطهری و بازرگان و بهشتی و بنی‌صدر. از جنبش اصلاحات، از جناح راست و از جناح چپ قدیم و اصلاح‌طلب جدید. از رهبر امروز انقلاب، از احمدی نژاد دولت نهم و از احمدی‌نژاد دولت دهم. از قرائت حداقلی از دین و قرائت انقلابی از دین. از شریعتی و سروش. از عرفان و فلسفه و مکتب تفکیک. از مسلمانیِ باحجاب و از مسلمانیِ بی‌حجاب، از روشنفکری دینی و غیبت روشنفکری انقلاب، از دانشگاه بومی و دانشگاه امریکایی،  از 18 تیر و 9 دی، از بحرین و فلسطین و سوریه، از اسرائیل و امریکا و شوروی، از سنت و مدرنیته و پست‌مدرنیته. از حق و از باطل. از اینها و خیلی چیزهای دیگر که کم کم دارد از فرط واقعیت، فراموشمان می‌شود.

    این وضعیت انکار واقعیت وضعیت وخیم اسف‌باری است. پخش هر سریال سرگرم‌کننده، هر مسابقه فوتبال ایرانی و خارجی، هر فیلم معروف هالیوودی و حتی هر پیام بازرگانی از صداوسیمای ملی این مملکت قدم کوچکی است در راستای انکار این واقعیتهای بزرگ. برگزاری هر کلاس درس، هر جلسه امتحان، هر جلسه دفاع پایان‌نامه و حتی هر برنامه فرهنگی فراغتی و تفننی فوق برنامه در دانشگاه‌های خودبنیاد و علم‌زده‌ی ما قدمی است در راه انکار این واقعیتهای بزرگ. فراتر از این حتی بعضی مجالس عزاداری و شب‌زنده‌داری ما هم قدمهایی هستند در راه انکار.  قدمهایی که همه با هم دنیایی از انکار را برای مردمان امروز جامعه ما پدید می‌آورد. دنیایی که حالا آنچنان طبیعی می‌نماید که هروقت کانال تلویزیون ده ثانیه روی چهره مردی می‌ایستد که هنوز ناباورانه از این چیزها سخن می‌گوید، انگشتِ دست ناخودآگاه روی دکمه تعویض کانال می‌رود تا هرچه زودتر ذهن ما را به همان مأمن همیشگی‌اش در فضای انکارشده‌ی غالب برنامه‌های تلویزیونی بازگرداند.

    بحران گفتگو باعث می‌شود که ما آن موضوعات مهم و مشترکی که سرنوشتمان را به هم گره می‌زند مورد پرسش قرار ندهیم. بحران گفتگو ما را به هزارتوی خسته‌کننده‌ی روزمرگی و انتخابهای شخصی می‌کشاند و تک تک مارا نسبت به هم منزوی می‌کند تا خود به تنهایی مسیر آینده خویش را تنظیم کنیم. در واقع با انکار آن واقعیتهای بزرگ تنها چیزی که باقی می‌ماند «من» و «اهداف شخصی من» است که به نظر می‌رسد باید مستقل از آن مسائل جدی بیرون از ما پی‌گیری شود: مثل تصمیم گرفتن یک دانشجوی تاپ شریفی درباره اپلای!

   ‌‌چند هفته پیش نشستی دانشجویی در دانشگاه شریف برگزار شد با موضوع اپلای. ذهنیت علمی ترین دانشجویان این کشور درباره علم و علم ورزی که در آن جلسه بیان شد، مصداق کاملی بود از ارائه نوعی از زندگیِ توأم با انکارِ شدیدِ همان واقعیتهای بزرگ بیرون از ما. تصور جهانی آرام و یکدست و یکپارچه که تنها شعبه‌هایی از علم را در جای جای آن برافراشته‌اند تا من و تو آزادانه بین فضاهای آکادمیک آنها و بر اساس سرعت اینترنت هر دانشگاه و کیفیت اتاقهای خوابگاهش و نایس بودن اساتیدش به انتخاب برای درس خواندن دست بزنیم. جهانی آنچنان منقطع از تاریخ و حقیقت و حق و باطل که در آن به زبان آوردن این جمله که «خدمت من در این دنیا اینست که چند دانشجوی خوب تربیت کنم، خواه در ایران و خواه در امریکا» و بی‌اعتنایی به همه آنچه ذیل مفهوم تاریخی، ایدئولوژیک، سیاسی و فرهنگی «امپریالیسم مدرن امریکایی» نهفته است، بس منطقی و مشروع می‌نماید. افسوس که در زمانه‌ای به سر می‌بریم که هرکه بیشتر انکار کند روشنفکرتر می‌نماید...

**

امّا هرچقدر هم که واقعیتهای بزرگ را انکار کنیم، بالاخره روزی فرا می‌رسد که رستاخیز بزرگ نزاعهای کهن خواهد بود. روزی که هرچقدر هم که خود را مجبور کرده باشیم که مستقل از امر اجتماعی «سرمان به کار خودمان بوده» و تنها به «اهداف شخصی» خود فکر کنیم، خود آن واقعیت بزرگ به سراغمان می‌آید و بر در خانه‌هایمان می‌کوبد و از ما «تحلیل کردن و موضع گرفتن» طلب می‌کند. هرچه می‌کوشی از دستش بگریزی تو را به بند می‌کشد و «واقعیت بودن» خویش را به رخ می‌کشد. در آن شرایط چه اتفاقی خواهد افتاد؟

     در چنان شرایطی مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند. یک عده آن واقعیتهای بزرگ را انکار نکرده‌اند و در خلوت روز و شب خود با آن درگیر شده‌اند و تفکری جدی برای شفاف کردن ایده های خویش به کار بسته‌اند. در شرایط بحران گفتگو، شعله‌ور شدن یک آتش کوچک اجتماعی کافیست تا همان شود که برای جمع رفاقتی ما بر سر فیلم «جدایی» افتاد. بحران گفتگو فرسنگها بین ذهنها و قلبها فاصله انداخته و حالا که روز ملاقات افکار و ارزشها گشته، تنها دردها و رنجهای انباشته سرباز می‌زند و ناهمزبانی و ناتوانی در مفاهمه متقابل رخ می‌نماید. پنبه در گوشها فرو می‌رود و به تدریج بی‌احترامی و توهین و تخریب سکه رایج می‌شود.  احساسات بر عقل چیره می‌شود، مردمان به جان هم می‌افتند و می‌شود آنچه می‌شود.

    امّا دسته دوم آنانی هستند که با خوشحالی واقعیتهای بزرگ را انکار کرده و به حیات فردی و چشم‌بسته‌ی خود ادامه داده‌اند. قطع یقین اینها سیاهی لشگر و پیاده نظام دیگران خواهند بود. طعمه‌های چرب و شیرین هر گروهی که دستگاه تبلیغات مؤثرتر (و عمدتاً اغواگرتر)ی داشته باشد. تکرار تراژیک تاریخ برای مردمان نگون‌بختی که جسم و روحشان پلکان اهداف اغواگران خواهد گشت و تنها خسران دنیا و آخرت را برایشان به ارمغان خواهد آورد.

    این وضعیت را نباید خیلی دور از انتظار دانست. همه آنها که چند سالی بیشتر در دانشگاه بوده‌اند خوب می‌دانند که 22 اسفند 84، روز مهم تدفین شهدا، یکی از آن روزهای آزمون بزرگ، در تاریخ شریف بود. همه آنها که آنروز بودند، خوب می‌دانند که بحران گفتگو تنها رفاقت‌های دیرینه و هم‌سویی‌های استوار را در هم شکست و به سرعت فضای دانشگاه را به حد انشقاقی بزرگ پیش برد. همه دیدند آنروز، قدرت باد آرامی را که بر کویر بوزد و تلی از ذرات گم شده را در عرض چند روزی به طوفان عظیمی از شن مبدل کند.

    فضای امروز جامعه ما و به شکل ویژه فضای امروز دانشگاهی ما نیازمند گفتگوهایی عمیق و اساسی بر سر مسائل جدی و بنیادین در موضوعات انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی، چیستی اسلام و مواجهه با جهان غرب است. به حاشیه راندن اینگونه مسائل و به زیر قالی راندن هر چالش فکری، امروز خیانتِ بزرگی است که در حق این نسل و آینده این مسیر مرتکب می‌گردد. آنها که تنگ‌نظرانه دانشگاهی غیرچالشی، غیرسیاسی و غیرارزشی می‌خواهند یا علی رغم توانایی، گامی در راه برگزاری و استقرار کرسیهای آزاداندیشی و مباحثه بر سر مبانی و اصول و ارزشهای اساسی این نهضت برنمی‌دارند، مسئول فتنه‌های دیگری خواهند بود که مثل همیشه خشک و تر، آگاه و ناآگاه، مذهبی و غیرمذهبی و ضدمذهبی هرهری مذهب را یکجا خواهد سوزاند و هیچ ثمره‌ای جز انشقاق و تفرقه و عقبگرد فرهنگی نخواهد داشت.   

یاعلی


پی نوشت: این عنوان را از مقاله‌ی خواندنی دکتر سعید زیباکلام، استاد فلسفه و فلسفه علم دانشگاه تهران که درباره رخوت علمی در فضای آدکامیک ما، نگاشته شده است، به عاریت گرفته‌ام. این مطلب سرمقاله شماره چهارم نشریه مهاجر بود.

مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان، مسأله این است!

 

اشاره: مستند میراث آلبرتا که توسط دوستان مستندساز ما در مرکز سفیر درباره مهاجرت نخبگان ساخته شده است، سه هفته پیش در دانشگاه شریف اکران باشکوهی داشت تا پدیده فرار مغزها را دستاویز پرداخت شماره جدید نشریه مهاجر کند. متن زیر سرمقاله شماره سوم مهاجر است که با نقد تصویر ارائه شده از مهاجرت نخبگان در این مستند، راهی را به سوی نقد نظام آموزش عالی معیوبی می گشاید که ارسال محموله های آماده نیروی انسانی فنی را به ینگه دنیا افتخار خود تلقی می کند.

گفتنی است، دیدن مستند لزوماً پیش نیاز خواندن این متن نیست!

 

 

 

مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان، مسأله این است!

پخش مستند میراث آلبرتا در شریف، پدیده­ی فرهنگی بی‌نظیری بود که شور بزرگی در جو آرام این روزها بوجود آورد، امّا در میان ابعاد مختلف این ماجرا شاید بتوان مهم‌ترین نکته این گردهمایی بزرگ را این دانست که برای اولین بار، توجه و مشارکت عقلانی جمعی را معطوف به یکی از مسائل اساسی و بنیادی کل نظام دانشگاهی ما و بصورت ویژه دانشگاه شریف نمود. در واقع هم «مشارکت خرد جمعی» در فضای دانشگاهی ما بی‌سابقه است و هم «توجه یافتن به مسائل خود دانشگاه» که هردو در طول برنامه چندساعته هفته گذشته محقق شد.

 

مهاجران آزادی‌خواه و ماندگان متعهد؟!

امّا«فرار مغزها» یا «مهاجرت نخبگان» که دست‌مایه پرداخت مستندسازان هم‌دانشگاهیمان قرار گرفته بود، موضوعی جنجالی است که همزمانطرفداران و مخالفانی رادیکال دارد. از یکسو کسانی مهاجرت نخبگان را افتخار دانشگاه و معیاری برای اعتبار بین‌المللی دانشگاهی چون شریف ارزیابی می‌کنند و از سوی دیگر عده‌ای آنرا هدررفت عظیم سرمایه‌های ملی عنوان می‌کنند. در میانه این دو هم مباحثات بی‌شماری درباره آمار مهاجرین، فراری بودن یا نبودن مهاجرین، میزان بازگشت مهاجرین و موارد مشابهی در جریان است که تنها به آشفته‌تر شدن فضای بررسی این پدیده می‌انجامد.

    در این میان میراث آلبرتا به توصیف دو الگو از آنها که می‌روند و آنها که می‌مانند بسنده کرده بود: الگوی آزادی‌خواهانی که می‌روند و الگوی متعهدانی که می‌مانند. نکته جالب توجه در وصف این دوگانه این بود که قرائتی بسیار فردگرایانه، اباحه‌گرایانه و آغشته به رفاه‌طلبی خودخواهانه‌ای از «آزادی‌خواهی» توسط نمایندگان این الگو ارائه شده بود. کسانی که فوق‌العاده برای آسودگی و آسایش فردی خود ارزش قائلند و ترجیح می‌دهند تا  هرروز با آدمهای نایسی که لبخند می‌زنند مواجه شوند تا آدمهای اخمو و ناراحتی که بخواهند خدشه‌ای در نحوه‌ی آرایش کردنشان بوجود آورند. کسانی که به دنبال آرمانشهر مرفه و آزادی می‌گردند تا بتوانند به راحتی سه ماهه یک خودروی مدل بالا بخرند و آزادانه در خوابگاه دانشگاه کلیپ سوسن‌خانوم بسازند.

    دقیق نمی‌دانم که در ارائه این تصویر مبتذل از آزادیخواهی باید سازندگان فیلم را مقصر دانست یا اینکه واقعاً این نگاه نماینده انگیزه و رویکرد تعداد خوبی از مهاجران است، امّا ناگفته پیداست که میان این قرائت فردگرایانه، اباحه گرایانه و عافیت طلبانه از آزادی‌خواهی و قرائت اصلاح‌طلبانه، اجتماعی و ایدئولوژیک  آزادی‌خواهی که در دهه هفتاد توسط اصلاح‌طلبان و طرفداران دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه عرضه می‌شد، چه اختلاف فاحشی به چشم می‌خورد. در واقع چنین تصور می‌کنم که اولاً آزادی‌خواهی ایدئولوژیک به یأس می‌انجامد اما نه لزوماً به ترک وطن و ثانیاً اگر هم برود، رفتار او در خارج از کشور بسیار متفاوت از رفتار بی‌خیال و لذت‌جویانه کسانی است که تنها رفاه و آزادی‌های خاصی را مد نظر دارند.

     از سوی دیگر الگوی تعهّد تصویر شده در فیلم که انگیزه نرفتن عدّه‌ای بود، ملغمه‌ی در هم‌ریخته‌ای بود از انگیزه‌های ناسیونالیستی، توسعه‌طلبانه، شهادت‌طلبانه و انقلابی. هرچند شاید به نظر برسد که درکنار هم گذاشتن این انواع انگیزه ها در ماندن به نوعی نشان دادن منصفانه همه نظرات و طیفهاست و نقطه مثبت فیلم به شمار می‌رود، اما همین نکته چهره‌ای ملی‌گرایانه و باز از فیلم ارائه می‌داد که تنها «ماندن» را مرجّح بر «چگونه ماندن  و برای چه ماندن» قلمداد می‌نماید.

    با این همه، به نظر می‌رسد طرح دوگانه آزادی-تعهد برای توصیف وضعیت دانشجویان مانده-رفته دوگانه‌ای نارساست. در واقع در یک سطح تحلیل این سؤال مطرح است که تا چه حد می‌توان این دو را انگیزه‌های غالب دانشجویان در انتخاب میان ماندن-رفتن دانست؟ در سطحی دیگر این پرسش مطرح است که آیا تناسب میان «آزادی - تحصیل در خارج کشور» و «تعهد-تحصیل در داخل کشور»، تناسب صحیحی است؟ یعنی آنگونه که فیلم نشان می‌دهد تحصیل کنندگان در دانشگاه های غربی از آزادی و رفاه کامل برخوردارند و آنان که در داخل مانده‌اند به ساختن تونل و سد و خدمت به مردمان سرزمین پارس مشغولند؟

 

مهاجرت، انتخابی شخصی یا جریانی طبیعی؟

 در پاسخ به سؤال اوّل که تا چه حد انگیزه‌های آزادی‌طلبی و خدمت در تصمیم‌گیری میان ماندن-رفتن نقش دارند، شاید درستتر باشد که بگوئیم پاسخ «هیچکدام» است! در واقع اینطور به نظر می‌رسد که طرح این سؤال برآمده از نوعی نگاه جامعه‌زدایی‌شده است که افراد را در تصمیم‌گیری، مختارِ محض تلقی می‌کند و تأثیر تمام نیروها و زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی که خودآگاه و ناخودآگاه بر فرد اثر می‌گذارند و تصمیم‌گیری او را شکل می‌دهند نادیده می‌گیرد. در واقع به گمان من طرح این پرسش که چرا می‌روید دقیقاً به همین اندازه بی‌معناست که از یک رتبه یک رقمی یا دورقمی کنکور ریاضی بپرسیم چرا برق شریف را انتخاب کردی؟!

در واقع نگاهی جامعه‌شناختی به پدیده فرار مغزها نشان می‌دهد که این پدیده نه حاصل تصمیم‌گیریهای شخصی و فردی افراد که حاصل یک وضعیت خاص اجتماعی است که جریان اجتماعی مشخصی بوجود آورده که افراد را خواسته و ناخواسته مستقل از باورها،گرایشات و انگیزه‌های فردی، خاستگاه طبقاتی، اعتقادات مذهبی و سیاسی و عوامل دیگر به این تصمیم‌گیری سوق می‌دهد. این شاید معنای همان مفهوم «مدگرایی» است که در فیلم توسط دکتر نائبی مطرح شد و متأسفانه از سوی مخاطبین مد و فشن و آزادیِ پوشش فهمیده شد.

مهاجرت فارغ‌التحصیلان شریفی به دانشگاه‌های امریکایی جریانی طبیعی و برخاسته از ماهیت فعلی و جهتگیری موجود علم و دانشگاه در ایران است.در واقع دانشگاه ایرانی، مؤسسه‌ای وارداتی است که نه تنها در نسبت با جامعه ایرانی پدید نیامده و تعریف نشده است، بلکه پیوندی ارگانیک با دانشگاه‌های مادر خویش در امریکا و اروپا دارد که حیات آنرا معنا می‌بخشد. به عبارت دیگر دانشگاه ایرانی و در رأس آن دانشگاه‌های مطرحی چون شریف بخشی از خاک جوامع اروپایی و امریکایی هستند که خواسته یا ناخواسته محصولات خویش را اعم از «پژوهش علمی» و «نیروی انسانی» به مبدأ و مرکز خویش ارسال می‌کند. «فارغ‌التحصیل دانشگاه ایرانی» دقیقاً مانند «علم آکادمیک ایرانی»متعلق به جامعه ایرانی نیست و جز در کشور مدرنی چون ایالات متحده کارایی ندارد. این همان چیزی است که هم اساتید ایرانی خوب فهمیده‌اند هم دانشجویان ایرانی و هم مسئولین و اساتید دانشگاه های امریکایی و کانادایی، وقتی شریف را بهترین پرورشگاه نیروی انسانی مورد نیاز خود در مقطع کارشناسی معرفی می‌کنند. شریف تکه مهمی از پازل جامعه سرمایه‌داری امریکاست که نقش مؤثری در تأمین نیروی انسانی و دانش فنی مورد نیاز غولهای اقتصادی و صنایع نظامی امریکا دارد، تکّه ای از پازل در کنار تکّه‌های دیگری چون دانشگاه‌های مهم پاکستان و هند و چین تا کلاسهای دکترای دانشگاه‌های فنی امریکایی سری کاملی از رنگین‌پوستان چندملیتی را در خود جمع کند و به خدمت (بخوانید بیگاری) گیرد.

در این میانه کاملاً محتمل به نظر می‌رسد که دقیقاً در دوره‌ای که معیار ارزشیابی علمی دانشگاه های ما توسط دکتر منصوری استاد فیزیک دانشگاهمان به مقاله ISI تغییر می‌کند و نهادینه می‌شود دکتر سهراب‌پور رئیس سابق دانشگاهمان اعزام مستقیم فارغ التحصیلان شریفی به خارج از کشور را افتخار و اعتبار دانشگاه شریف معرفی می‌کند. در واقع آموزش MITگرا و پژوهش ISIگرا دو حلقه مکمل دانشگاه ایرانی هستند که تنظیم صحیح جهتگیری و ساختار دانشگاهی چون شریف را به سمت مبدأ و مرکز آکادمی جهان، امریکا، اعلام می‌کند. خب شما اینطور تصور کنید که درون دستگاهی قرار گرفته‌اید که شما را به منظوری خاص با معلومات و مهارتهایی خاص ساخته است و حالا می‌خواهد شما را به مرحله ثمردهی و کاربرد اعزام کند. این خلاف جریان آب شنا کردن آیا احمقانه نیست که تمام داشته‌ها و آتیه‌های خود را رها کنید و خود را وارد زمینه اجتماعی ایرانی کنید که به هیچ وجه آماده آن نشده‌اید و عملاً تمام داشته ها و ارزشهای شما در آن بی‌اعتبار است و حتی از پیدا کردن یک شغل ساده در خواهید ماند؟ وقتی قبله‌نمای دانشگاهمان سمت غرب را نشان می‌دهد آیا انتظار دارید که دانشجویانمان به سوی دیگری نماز کنند؟

 

مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان؟!

 از همینجا زمینه برای پاسخ به پرسش دوم آماده می‌شود که آیا ماندن در ایران لزوماً با خدمتی متعهدانه به کشور و آرمانهای ملی و مذهبی خودمان توأم است یا اینکه این تصویری نادرست از وضعیت موجود ماست؟

     بر اساس آنچه گفته شد، پربیراه نیست اگر بگوئیم که نه تنها ادامه تحصیلات تکمیلی در ایران به معنی در پیش گرفتن مسیر خدمت به این مرز و بوم نیست، بلکه مهاجرت نخبگان تنها یک مهاجرت فیزیکی است و مهاجرت حقیقی نخبگان ما از لحظه ورود به دانشگاه انجام می‌شود. مگر غیر از اینست که آنکه در ایران می‌ماند و دکترایش را در ایران می‌گیرد همان کار پژوهشی را انجام می‌دهد که جهت کلی علم نشان می‌دهد و جهت کلی علم را نیازها و سفارشات صنایع دولتی و خصوصی امریکایی و اروپایی تعیین می‌کند؟ مگر نه اینکه او هم استادی می‌شود که همین چرخه آموزش را تکرار و احتمالاً به روز خواهد کرد تا خللی در سیستم جهانی تأمین علم و نیروی انسانی کشورهای مدرن ایجاد نشود؟ او تنها از راه دور مسئولیتش را انجام می‌دهد و کمی هم کمتر از مواهب مادی حضور در مرکز بهره‌مند می‌شود.

    اینکه مهاجرت پنهان عیان شود و مهاجرت فیزیکی اتفاق افتد مسأله چندان مهمی نیست، اینکه ما به تکه‌ای از پازل جامعه سرمایه‌داری امریکا بودن افتخار می‌کنیم مسأله ماست. دانشجو بخشی از این جریان است که تحت فشار اجتماعی بزرگی از سوی ساختار علمی و خانواده و استاد است تا به حرکتش به سوی مرکز ادامه دهد و هرآنچه خود می‌اندیشد تنها عوامل فرعی‌ای هستند که در تسریع یا کند شدن این فرآیند اثر می‌گذارد و نه اصل آن. با اینحال تا زمانیکه بزرگان این قوم جرأت تغییر در این نظام استثماری علمی را پیدا کنند این تنها خود دانشجوست که می‌تواند با اراده و آگاهی خود در این چرخه ظالمانه دست برد و به قول سیدمرتضای آوینی بر این سیستم سلطه‌گر مدرن «ولایت» بیابد. تنها راه همانست که یکی در آخرهای فیلم میراث آلبرتا گفت. به جای آنکه این سیستم برای ما تصمیم بگیرد ما خود بر اساس اهداف متعالی اسلامی-ایرانی خود طراحی کنیم و بهره مورد نیاز مرز و بوم خویش را از این نظام استعماری طراحی شده در جهت نیازهای اقتصادی نظامی بیگانگان بیرون ببریم. این نیازمندِ کمی دل‌سپردگی کمتر به جهان مدرنی است که غربیان پدید آورده‌اند و البته کمی دل‌سپردگی بیشتر به میراث دینی و الهی گرانقدری که طی سالیان دراز در قلب و عقل آباء این سرزمین تجلی یافته است.

یاعلی

مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بی­آرمان

 

مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بی­آرمان

نقدی بر ایده «علم خودبنیاد»، به بهانه­ی یادداشت اخیر دکتر منصوری

متن زیر سرمقاله شماره اول نشریه فرهنگی انتقادی مهاجر است که به تازگی به همت چندی از دوستان تصمیم به انتشارش گرفتیم. موضوع شماره اول نقد علم خودبنیاد یا اصطلاحا علم لیبرالی است که تنها به تولید مقاله می اندیشد و با بی مسئولیتی مفرط اجتماعی مقدس مآبانه خود را مستقل از سیاست و جامعه معرفی می کند و فراتر اینکه به این استغنای خود هم می بالد. این نوشته گرچه برای دانشگاه شریف و مخاطب فنی نگاشته شده اما تصور می کنم به عنوان نقدی کلی بر نظام آموزش عالی خودبنیاد ایرانی در تمام دانشگاه ها و رشته ها موضوعیت دارد.

لوگوی_کوچک-1335542823.jpg

قریب به دو ماه پیش جناب دکتر منصوری، از اساتید فیزیک به نام دانشگاه و از معدود شریفیانی که علاوه بر فعالیت تخصصی خود، به موضوع اساسی «وضعیت علم در جامعه ایرانی» می­اندیشد، یادداشتی در وب­سایت شخصی خود منتشر کرد تا بار دیگر بر دغدغه همیشگی­اش نسبت به وضعیت علم صحه بگذارد.

     آنچه دستمایه این یادداشت و اعتراض این استاد بزرگوار قرار گرفته بود، «آیین نامه­ی جدید ارتقاء اساتید» که به تازگی از ویرایش «آیین­نامه پیشین ارتقاء»ی حاصل شده بود که در دهه هفتاد و توسط خود دکتر منصوری که در آن زمان مسئولیت معاونت پژوهشی وزارت علوم را به عهده داشت تدوین شده بود. آیین­نامه­ای که می­توان آنرا مهمترین عامل پیاده کردن الگوی «علم خودبنیاد» در دو دهه گذشته در ایران دانست.

    «علم و دانشگاه خودبنیاد» در واقع همان الگوی ایده­آل علم و دانشگاه مورد نظر جناب دکتر منصوری و بسیاری از کسانیست که همواره از «رها کردن علم به حال خودش» و «واگذار کردن اداره علم به خود نهاد علم» دفاع می­کنند. طرفداران ایده­ی «دانشگاه خودبنیاد» معتقدند که علم در فرآیندی طبیعی و در میان جامعه علمی دانشمندان و بدون دخالت هیچ گونه عامل خارجی تعیین­کننده بوجود آمده و چون فرآیندی کاملاً پاک و علمی دارد، محصولی مطلق، جهان­شمول و بشری پدید می­آورد. محصولی به نام «علم بین­المللی» که چون بنائی مشترک است که تمام دانشمندان و پژوهشگران ملتهای مختلف در اقصا نقاط جهان دست اندرکار ساختن و پیش بردن آنند. بنائی مشترک که همچون درخت بهشتی آرم سایت الزویر، در بانک مقالات جهانی ISI با مشارکت همه دانشمندان جهان آبیاری می­شود و پرورش می­یابد و تمامی بشریت را از ثمرات خود بهره­مند می­کند.

   در واقع آنچه معمولاً تحت عباراتی نظیر «حیطه علم حیطه سیاست نیست» مطرح می­شود، تنها به معنای آشکاری که ابتدائاً به ذهن می­آید یعنی «عدم دخالت قدرت در حوزه علم» نیست، بلکه فراتر از آن در چنین نگاهی هرگونه تصمیم­گیری و تصمیم­سازی در جریان حرکت علم مردود و منفور است. علم محصول تعاملات و رفتارهای کاملاً مستقل و مبرّا از انگیزه­های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دانشمندان است و «علمیّت آن» وابسته به همین استقلال فرآیندهای علمی از دیگر بخشهای جامعه است.

    امّا این همه ماجرا نیست و الگوی علم خودبنیاد یک سکّه دیگر هم دارد و آن عدم دخالت علم در سیاست و مسائل حاشیه­ای اجتماعی است. در واقع در چنین الگویی، علم دامن خویش را به مسائل حاشیه­ای ملوث نمی­کند و با تعصّبی شدید بر کارعلمی مستقل خویش یعنی پژوهش و تحقیق شناختی پای می­فشارد. دانشمند الگوی این نگاه کسیست که مستقل و مستغنی از جهان پیرامون خود به کار علمی­اش مشغول است و تقدس علم­ورزی را به هیچ انگیزه و مقصود دیگری نمی­آلاید.

    چنین الگویی از علم به بهترین وجه در آیین­نامه ارتقاء اساتید پیشین متجلی بود، چه آنکه تدوین کننده­ی آن از طرفداران پروپا قرص چنین نگاهی به علم بود. جناب آقای دکتر منصوری علم را مطلق و جهانی می­داند و معیار ارزشگذاری اساتید و محققین را تنها در این می­داند که تا چه حد توانسته­اند که خود را با این درخت جهانی علم هماهنگ کرده، همت بیشتری در آبیاری و پرورش آن به کار گیرد. الگوی ارزشگذاری بر اساس تعداد مقالات ISI نهاد علم و دانشگاه را نهادی جهانی و مبری از جامعه محلی و بوم تلقی می­کند که می­باید تمام توجه و قصد خویش را معطوف به «وضعیت جهانی علم» کند و طبیعتاً هر آنکس که کمتر در خدمت این درخت جهانی باشد، ارزش علمی پایینتری دارد.

   در یک کلام الگوی علم خودبنیاد که در فلسفه علم بعضاً «علم لیبرال» هم خوانده می­شود، بسیار قداست­گراست و با تأکید بر حفظ فاصله علم از محیط پیرامونی و انگیزها­ی غیرعلمی و غیرشناختی، دانشگاه­ها را به شعب متحد کلیسای جهانی علم مبدل می­کند که رهروان و سالکان راه علم را به خود می­خواند تا با اجرای مناسک علمی به ساحت درخت بزرگ علم مقرب­تر گردند و نشان معتبر «دانشمندی» را دریافت کنند.

    با اینحال با تأمل بشتر درباره این نوع نگاه به علم و دانشگاه، بوضوح آشکار می­شود که این «علم جهانی» بیشتر از آنکه «قداست­گرا» باشد «مقدس­نما»ست. الگوی علم خودبنیاد به زیرکی تمام عناصر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و بصورت کلی تمام باورها و ارزشهایی که مسیرش را جهت می­دهد انکار می­کند و خود را مطلق معرفی می­کند. بر تمام اهالی علمِ واقع­گرا واضح و مبرهن است که درخت عظیم علم جز با مدد هزینه­های هنگفت بنگاه­های اقتصادی و سیاسی برپا و شکوفا باقی نمانده است. هزینه­هایی که با توجه به غلبه اقتصاد بازار آزاد در سرزمین مادر این علوم مدرن، جز با چشمداشت ممکن نیست.

    از این گذشته نگاه به علم در سرزمین کانونی علم و فناوری و مقالات ISI ، امریکا، برخلاف ما به شدت پراگماتیستی و کارکردگراست و این بدین معناست که علم جز پاره­ای موهومات و یاوه­ها نیست مگر اینکه به کار آید. افسانه­ی علم واقع­نمای مقدس برای شناخت جهان تنها افسانه دروغی است که در گوش کشورهای شرقی جهان سومی خوانده شده که ساده لوحانه ارزش علم را ذاتی و فدای علم شدن را سعادت می­دانند و بنا به سنت عرفانی و فلسفی و الهیاتی خود تنها به دانستن و به حقیقت رسیدن یا به زبان عامیانه­ی ما به «باسواد شدن» می­اندیشند و بیچاره­ها هیچ خبر ندارند که «شیر» را با «شیر» اشتباه گرفته­اند!

    امّا آنچه بیشتر از همه ما را بر آن می­دارد که این الگوی علم لیبرال را «مقدس­نما» بخوانیم، انقطاع این نوع علم از ارزشهای انسانی، دینی و ملّی است. علم خودبنیاد زاهدمآبانه دامن خویش را از دردها و رنجها و گرفتاریهای انسانهایی که بیرون از حصار تنگ دانشگاه به ستوه آمده­اند، برمی­کشد و خود را به امر والای علم مشغول می­کند. دانشگاه خودبنیاد، دغدغه مردم داشتن، دغدغه عدالت و آزادگی داشتن و آرمان و هدف داشتن را به استهزا می­گیرد و لحظه­ای تصور هم نمی­کند که مسیر علم خویش را به سوی این مردمان بیچاره تغییر دهد، چه آنکه همگی خوب می­دانیم که به مدد معیارهای موجود ارتقاء و ارزیابی علمی، استادی که خود را وقف اجرای ده­ها پروژه کاربردی و به قصد ارتقا صنعت ایرانی کرده یک هزارم آن استاد مقدس­نمای دامن نیالوده­ای که حیات و معاش خود را شب و روز به امر مبارک «تولید انبوه مقاله» اختصاص داده است، اعتبار علمی ندارد.

    علم خودبنیاد علم متعهّد را عار خود می­داند و علم فارغ از دغدغه­ها و انگیزه­های ملی و مذهبی و انسانی را افتخار خود. شاید بیراه نیست اینکه مصطفا احمدی روشن که همچون مجید شریف واقفی هنوز نگران این ملت و این آیین بود، راه ادامه تحصیل را انتخاب نکرد تا نومیدانه نشان دهد که انگار «شریف» دیگر جای «شریف واقفی»ها نیست. مصطفا فرزند خلف دانشگاه خودبنیادی نبود که تنها به مقاله دادن و ارتقاء علمی می­اندیشد و تغییر راه خود به سوی «انرژی هسته­ای مورد نیاز ایران» یا «تولید ملی» را عار می­داند و تماشای صنعت ایرانی عقب­مانده و پرضرر، خراش هم بر بی­آرمانی استوار دانشگاهی وارد نمی­کند.

   مصطفای شهید ما فرزند ناخلف این دانشگاه بی­آرمان بود....

 یاعلی

 

پی نوشت:

این هم لینک داونلود شماره اول نشریه مهاجر. این هم وبلاگ نشریه مهاجر

مردم پیش­بینی­ناپذیر!

مردم پیش­بینی­ناپذیر!

گفتاری درباره چرایی ناکارآمدی جامعه­شناسی مدرن در تحلیل جامعه ایرانی

  

از چند وقت پیش که تردد صبگاهی و شامگاهی بزرگراه ارتش به برنامه تهران­نوردی شصت کیلومتری هر روزه­ام اضافه شد، توفیق حاصل شد که روزی دو سه مرتبه با پدیده جالب (و البته کاملاً عادیِ!) حرکتهای مارپیچ بزرگراهی مواجه شوم. جایتان خالی همین یک هفته پیش هم جاده چالوس بودیم و هم­سفر عدادی از همین رفقای مارپیچ­باز. از همینجا بود که دلیل بروز این پدیده ذهنم را درگیر کرد.

    نکته­ای که بررسی این پدیده را برایم جالب می­کند، عبور اراده ایرانی از سدّ دو مانع انسان­شناختی و جامعه­شناختی مهم برای تحقق این مقصود بزرگ است. مانع انسان­شناختی اوّل «ترس از مرگ» است. خب برای هر طفل صغیری هم بارز است که سبقت گرفتن سرِ پیچ آن هم در جاده چالوس آن هم در عید و شلوغی جاده، احتمال تصادف قابل توجهی دارد. انعکاس مکرر خبر میزان بالای کشته­های تصادفات هم جای شک و شبهه نمی­گذارد که اراده ایرانی با اشراف کامل به خطرات جانی اقدامِ خاص خود در جاده به انجام آن مبادرت می­ورزد. به این ترس از مرگ باید اضافه کنید عوامل انسان­شاختی دیگری را مثل ترس از صدمه دیدن عزیزان، ترس از جراحت، ترس از خسارت و... که خب طبیعتاً همگی تسلیم محض تصمیم ایرانی می­شوند و خللی در اراده آهنین او ایجاد نمی­کنند!

     امّا مانع جامعه­شناختی دوم «قانون اجتماعی» است. در ایران ما عادت داریم که توان بازدارندگی یا اعمال فشار قوانین را به همان مبنای انسان­شناختی آنها احاله می­دهیم و حال آنکه قانون اجتماعی مستقل از اثر فردی آن خود در جوامع توسعه­یافته موضوعیت دارد. منظورم اینست که ما انتظار داریم که جریمه به واسطه ضرر مالی­اش بتواند رفتارهای رانندگان را کنترل کند و معمولاً همین تحلیل را درباره چرایی تبعیت محض مردمان اروپا و امریکا از قانون عنوان می­کنیم، ولی به این نکته توجه نداریم که علت قانون­گرایی کامل آنها از قوانین نه محاسبه دائمی سود و زیان شخصی بلکه بواسطه «عظمت جامعه» نزد آنان است. مفهومی که شاید نزد ما ایرانیان بخوبی فهم نشود.

   «جامعه مستقل از سود و زیان شخصی افراد باید تبعیت شود.» این اصلی­ست که سابقه لااقل دویست ساله­ی مدنیت و شهروندی مدرن در لایه­های زیرین فرهنگ مدرن نهادینه کرده است. جامعه برای شهروند جامعه مدرن همان مادر طبیعت برای کشاورزان بت­پرست و همان خدای قادر برای موحدان دیندار است که همه چیزش در دستان اوست. دوستی از سفری در امریکا برایم نقل می­کرد از همسفرش که وقتی از او خواست که دینش را معرفی کند او بواسطه قانون منع تبلیغ ادیان در امریکا ممانعت می­کند. یا خیلی از ما داستانهایی شنیده­ایم از عدم استفاده خودمختار غربیان از دارو ولو در حال مرگ باشند، یا مراقبتهای ویژه­ای که از کودک بخاطر دخالتها و نظارتهای دولت بر خانواده­ها به عمل می­آورند. این حضور همیشگی و سایه­گستر جامعه حتی در روابط شخصی، شما را یاد تصویر ما از حضور خدا نمی­اندازد؟

    حضور سنگین جامعه مدرن و سلطه آن بر قلب و روح و ذهن و رفتار شهروندان جامعه مدرن مطلب تازه­ای در عرصه جامعه­شناسی و فلسفه نیست و مباحث متفاوتی را له و علیه خود برانگیخته است. از میان اصلیترین موافقان و تئوریسین­های این وضعیت می­توان دورکیم را نام برد که «پرستش جامعه» را تنها راه جلوگیری از فروپاشی جامعه­ی نوپای مدرنی می­داند که مرجعیت خدا را در امورات اجتماعی از دست داده است. از همین روست که او آموزش و پرورش سکولاری را پیشنهاد و پایه­ریزی می­کند تا همه شهروندان از کودکی اجتماعی شدن یا تبعیت بی­چون و چرا از جامعه را بیاموزند تا به این ترتیب خلأ ناشی از کنار رفتن مسیحیت از متن جوامع غربی به نحوی سکولار پر شود.

    امّا در سوی دیگر عرصه فکری مدرن، چهره­های برجسته­ای را می­بینیم که این سلطه سنگین جامعه بر انسان را بزرگترین بلا و بحران جوامع غربی قلمداد می­کنند. مارکس جامعه سرمایه­داری را نظامی سرکوبگر و ازخودبیگانه­کننده می­داند که فردیت و ابتکار عمل کنشگران را نابود می­کند. وبر جامعه مدرن را در نبود ادیان معنابخش، قفسی آهنین می­داند که انسانها را در خود منحل کرده و با سلب قابلیت تأمل در اهداف و ارزشها، آنان را به اجزاء بی­اراده­ای مبدل کرده که به چیزی فراتر از بهبود وسائل در چارچوبی از پیش تعریف شده و معین نمی­اندیشند. شاید بتوان گفت که حتی نیهیلیسمی که نیچه و هایدگر در جوامع اروپایی تشخیص می­دهند چیزی جز همین سیطره رخوت­آور جامعه بر انسان و سرکوب کنشگر آزاد نبود، وضعیت پر رنجی که هایدگر می­پنداشت با ظهور هیتلر در آلمان به پایان رسیده است. همین انتقاد اساسی در میان متفکران مکتب فرانکفورت، هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه است که به تدریج پرورش می­یابد و زمینه­ساز شورشهای دانشجویی دهه 60 امریکا می­گردد.

    با این همه در ایران اینطور نیست، یعنی ایرانی هنوز مطیع جامعه نشده است. فکر می­کنم بهتر است بگوییم «خوشبختانه» اینطور نیست و نه «متأسفانه»! در واقع می­خواهم این حرف به ظاهر عجیب را بزنم که قانون­گریزی در ایران بر خلاف تصور، یک شاخص مثبت است و نشان از یک جامعه سرزنده دارد و نه یک شاخص منفی. قانون­گریزی ایرانی که ناشی از عدم نهادینه شدن جامعه بر فراز قلب و ذهن شهروندان است، نه از دیدگاهی شرق­شناسانه برآمده از سابقه اندک مدنیت و شهرنشینی در ایران، بلکه به واسطه سابقه اندک «مدنیت سکولار»  در ایران است. مدنیت سکولاری که به اذعان عده زیادی از متفکران غربی خود کشنده انگیزه­ها و نابودکننده حرکتهای بدیع و شالوده­شکن است.

   کنشگر ایرانی همانطور که در آغاز این مطلب و در مثال آن پدیده مارپیچ­بازی در بزرگراه گفتم، از دو سدّ انسان­شناختی و جامعه­شناختی گذر کرده است. این دو سدّ را شاید اگر بخواهیم به زبان تخصصی­تر برگردانیم باید اصطلاحاتی را از لوکاچ وام بگیریم و بگوییم طبیعت اوّلی و طبیعت ثانوی. در واقع انسانی که در پایینترین مرتبه اراده است، مطیع غریزه یا طبیعت اولی خویش است. همان چیزی که خیلی از ما در مواقع بحرانی زندگیمان مثل حالت خشم یا خوشی به آن بازمی­گردیم. امّا طبیعت ثانوی همان جامعه است که در مرتبه­ای بالاتر رفتار و افکار ما را شکل می­دهد. طبیعت ثانوی از همان آغاز تولد همچون طبیعت اولی ما را در برمی­گیرد و استمرار حیات ما در میان باقی انسانها تضمین می­کند. بر خلاف تصور موجود جامعه به شیوه­ای مکانیکی و با فشار هنجاری و مستقیم دیگران یا با همجه­ی رسانه­ای اعضای خود را نمی­سازد بلکه به شیوه­ای کاملاً ضمنی و انضمامی و تدریجی انسان را قالب­بندی می­کند. به قول بوردیو جامعه مانند میدان بازی فوتبال است که حتی اگر هیچ کسی درباره قواعد و اهداف بازی برای تو توضیح ندهد، اولین باری که وارد این میدان شود کاملاً بر اساس همان قواعد می­اندیشی، تحلیل می­کنی، قضاوت می­کنی، رفتار می­کنی و حتی تغییر مسیر می­دهی. بهترین شاهد این مطلب خودتان هستید اگر یکبار از منظری بیرونی تصمیمات مهم زندگی خود مثل انتخاب رشته و دانشگاه، انتخاب همسر، انتخابهای سیاسی، انتخاب شغل و....، نوع معیارها و تحلیلتان از گزینه­های موجود را مرور کنید تا میزان تأثیرپذیری اجتناب­ناپذیرمان از جامعه اطراف مشخص شود.

    به همین دلیل است که بسیاری از آدمها تا آخر عمر در همه تصمیمها در چارچوب قواعد تعیین شده طبیعت اولی و ثانوی باقی می­مانند و عده دیگری می­نشینند و همین انسانها را فرمولیزه و تئوریزه می­کنند. انسان فرویدی و انسان آدام اسمیتی در روان­شناسی و اقتصاد تا آخر عمر درگیر طبیعت اولی خویش است و انسان مارکسی و انسان دورکیمی تا آخر درگیر طبیعت ثانوی خویش. امّا انسان آزاد از این دو فراتر می­رود و به حوزه کنش آزاد عقلانی و مختار می­رسد. اینجاست که می­توان گفت کنشگر ایرانی غیرقابل پیش­بینی می­شود!

   شاید همین تن ندادن ایرانی به مدنیت سکولار و آزادی فکر و عمل اوست که میشل فوکو را در سال 57 به تحسین انقلاب ایران واداشته تا آن جمله معروف را بگوید: «ایران روح یک جهان بی­روح است». در واقع اینکه انقلاب ایران در چارچوب هیچیک از نظریات انقلابهای مدرن قابل تحلیل نیست، دقیقاً به همین دلیل است که تاریخ شیعه تاریخ کنش آزاد و مختار است، نه کنش معین برآمده از اوضاع اجتماعی. جامعه­شناسی و بصورت کلی علوم انسانی مدرن تنها می­تواند انسان گرفتار در چنبره طبیعت اولی و ثانوی را تحلیل کند و حال آنکه تاریخ اسلامی و تاریخ شیعی تاریخ عملگرایان آزاد است، نه تاریخ مشیت­گرایان و اجتماع­گرایان منفعل.

    منطق تحلیل ایران و ایرانی منطقی فراتر از جامعه­شناسی است. دستگاه تحلیل مورد نیاز برای فهم ایران دقیقاً از همانجایی آغاز می­شود که جامعه­شناسی کلاسیک در وبر به پایان می­رسد و آن عبور از جهان هستها و علیتهای طبیعی و ورود به جهان ارزشها و علیتهای اختیاری و اعتباری انسانهاست. جهان کنشگران مختار و فراتر از چارچوب طبیعت اولی و ثانوی. دقیقاً در همین فضای حرکتهای اجتماعی است که عنصری به نام «رهبر» یا «امام» موضوعیت می­یابد. در جامعه مدرنی که انسان مستحیل در اجتماع است، تمام علیتها طبیعی است و کنشگر حضور ندارد: تضادهای اجتماعی یا فشارهای اقتصادی به شورش می­انجامد. امّا در جهان کنشگران آزاد آن فرد رهاشده و جلودار است که برجسته می­گردد و باقی مردمان را به دنبال خود می­کشد. در این فضاست که ایده­های پیشرو و گفتمان­های انقلابی مطرح می­گردند و «امام» بر صدر حرکت انقلابیون می­نشیند. به همین دلیل است که جامعه ایرانی برای جامعه­شناسی که در منطق مدرن می­اندیشد پیش­بینی­ناپذیر و برای رهبری که خود در متن این جامعه و بر فراز آن نشسته است مثل روز روشن قابل پیش­بینی است.

     در ایران، هنوز هم رایحه آن روح جهان بی­روح به مشام می­رسد...

یاعلی

 سال نو مبارک!

جهانی شدن، پیروزی تراژیک کاپیتالیسم بر رؤیای روشنگری

آنتونی گیدنز جامعه­شناس مشهور انگلیسی و تئوریسین حزب کارگر جدید انگلیس و رئیس سابق مدرسه اقتصادی لندن LSE در دغدغه­های متأخر خویش به مسأله «جهانی شدن» تعلق خاطر دارد. در کتاب «جهان رهاشده» که مجموعه سخنرانیهای او در حدود ده سال پیش است، او از نظریه­ی «جهانی شدن بازار و اقتصاد و پایان دولت-ملت» که متعلق به اندیشمند ژاپنی کنیچی اومای است، دفاع می­کند. از نظر او بازار آزاد جهانی مرزهای ملی را در نوردیده و مناسبات اقتصاد آزاد میان شرکتهای تجاری بزرگ آنچنان فراگیر و جهانی گشته که تا چندی دیگر واحدی به نام دولت-ملت به عنوان بازیگر عمده جامعه جهانی وجود نخواهد داشت. گیدنز گرچه هنوز قدرت دولت-ملت را به واسطه توان سرزمینی، ارتشی و توان قانونی آن پررنگ می­داند اما در مجموع با نظریه اومای همدلی می­کند.

    همانطور که بوضوح از این نظریه برمی­آید صحبت از حاکم شدن مطلق مناسبات «بازار آزاد» بر جهان است و بازیگری شرکتهای چندملیتی عظیم به جای دولتها. حداقلی­ترین نکته این فرآیند در هم شکستن هویتهای ملی و فرهنگهای محلی و جایگزین شدن خرده­فرهنگهای فردی، انتخابی و کالایی­شده به جای آنست. یعنی افراد به جای آنکه خود را درون یک کشور و با ملیتی خاص بشناسند به عنوان یک فرد آزاد درون سیستم اقتصادی و با علایق فرهنگی، اقتصادی ویژه خود، هرگونه که بخواهد هویت، شخصیت و سبک زندگی خویش را شکل خواهد داد. منتها تمرکز بحث من در اینجا این معضله هویتی و قضاوت درباره آن نیست.

    مسأله­ی اصلی من واکاوی پدیده­ای به اسم «سازمان یا بنگاه اقتصادی» است که به نظر می­رسد با سرعت رشد زیادی در حال توسعه قلمرو خویش در حیات بشری است. مسأله مورد نظر من تفکیک دو نوع نظام رفتاری و کنش انسانی است: «زندگی در جامعه» و «زندگی در سازمان اقتصادی»

    به صورت تئوریک و در معنای مدرن آن «زندگی در جامعه» همان چیزی است که ایده­ی دموکراسی و جامعه مدنی اساساً معطوف به آنست. نظام کنش ما در «زندگی در جامعه» و قواعد، محدودیتها، و مطلوبیتهای این کنش بسته به نوع جامعه و تعریفی است که ما از جامعه، ارائه می­دهیم. این دقیقاً همان حوزه­ایست که به واسطه مطالبه اساسی «آزادی» در جهان مدرن، نقطه عزیمت مباحثات بسیاری در علوم اجتماعی و سیاسی بوده و مفاهیم مهمی چون «دموکراسی» و «جامعه مدنی» معطوف به آن مطرح گشته­اند. بطور خلاصه یک فرد مدرن در جوامع مدرن در «زندگی خود در جامعه» انتظار دارد که هرطور که می­خواهد بیندیشد، بپوشد، سخن بگوید، ارتباط بگیرد، معامله کند و .... از سوی دیگر نوع کنش در «زندگی در سازمان اقتصادی» اساساً متفاوت است. یک فرد مدرن در یک سازمان بوروکراتیک اقتصادی ملزم است که به تمام خواسته­های کارفرمای خویش گوش بسپارد، رفتارهای خود را بر اصول و آیین­نامه­های سازمان منطبق کند، وقت خویش را به تمامی در اختیار رؤسای خود قرار دهد و هرگز به امورات شخصی خود نپردازد و تا جای ممکن برای ارتقاء عملکرد خود در راستای مطالبات بالادستیهای خود بکوشد. در یک کلام «سلسله مراتب» و «رفتار تنظیم­شده» دو عنصر اساسی «زندگی در سازمان اقتصادی» است.

     لابد به خوبی متوجه تفاوت در این دو نوع رفتارهای «موجه و مشروع» مدرن شده­اید. یکی نهایت بندگی و بردگی و وادادگی انسانی و دیگری نهایت بی­حد و مرزی و طلب آزادی و البته هر دو مطلوب دیدگاه مدرن. پیش از ادامه تحلیل بد نیست بپرسیم که اصولاً چه بخشی از یک زندگی معمولی درون یک بنگاه اقتصادی اتفاق می­افتد؟ اگر از آن دیدگاه تئوریک «دموکراسی و جامعه مدنی» فرود بیاییم و به عینیت جوامع نگاهی بیندازیم به خوبی مشهود است که 1)محوریت اقتصاد در جامعه مدرن و 2) گسترش طولی و عرضی شرکتهای تجاری فضایی بوجود آورده که بخش عمده­ای از زمان شهروند یک جامعه مدرن در بنگاه اقتصادی می­گذرد و باقی زمان او هم در خانه و نهایتاً قلمرو سومی فارغ از این دو که بشود نام جامعه یا حوزه عمومی برآن نهاد وجود ندارد. البته تطبیق این اوضاع بر کشور ما شاید همین حالا معنادار نباشد، چرا که هنوز بخش عمده­ای از اقتصاد ما سنتی و صنفی است و هنوز دولت و ادارات حجم بالایی از فضای جامعه را اشغال کرده­اند و عملاً افراد یا کارمند دولتند و یا فعال خرده­پای خدماتی و تجاری. با اینحال چشم­انداز جهانی شدن ادغام ایران را هم در اقتصاد جهانی اجتناب­ناپذیر می­داند.

    امّا پرسش اصلی من اینست که چرا در جامعه دموکراتیکی که اینهمه بر آزادی در فکر و عمل تأکید می­گردد، یک نظام سلطه بوروکراتیک و تمامیت­طلب –که بخش عمده­ای از فضای اجتماعی یک جامعه توسعه یافته را اشغال می­کند- مشروعیت می­یابد؟ این دوگانگی در انتظارات و توقعات که عملاً دو جهان متفاوت، یکی آزاد و یکی سلطه­گر، را در حیات اجتماعی شهروند مدرن ایفا می­کند، چگونه قابل توجیه است؟

    از سوی دیگر، علاوه بر این ارزشگذاری دوگانه در نوع کنش، تفاوتهای اساسی در نوع مدیریت، ساختار مدیران، نظام تصمیم­گیری، توزیع درآمد و موارد متعدد دیگری میان «زندگی در جامعه دموکراتیک» و «زندگی در سازمان اقتصادی» وجود دارد که پرسش فوق درباره آنها هم مطرح است. مثلاً اینکه چرا مدیران جامعه باید با انتخابات مردمی انتخاب شوند و مدیران اقتصادی از پیش مالکند و باقی مدیران منصوب آنها. یعنی عملاً نوعی امپراتوری یا سلطنت درون یک بنگاه اقتصادی حاکم است. یا دیگر اینکه دولت یا ریاست جامعه در قبال مردم مسئولیتهای متفاوتی چون آموزش و امنیت دارد، ولی ریاست سازمان اقتصادی هیچ مسئولیتی در این قبال حس نمی­کند و ...

    سؤال اساسی اینجاست که چرا افراد در یک سازمان اقتصادی به راحتی می­پذیرند که یک آقا بالاسری دارند که تمام سخنانش حجت است و آنها مطیع اویند ولی در جامعه اینطور نیست؟ چرا یک فرد مدرن انتظار ندارد که ریاست یک سازمان اقتصادی بر اساس انتخابات و بصورت دموکراتیک انتخاب شود و همه رؤسا را به رسمیت می­شناسد ولی انتخابات آزاد برای انتخاب دولت و... برای او بسیار مهم است؟ از همه مهمتر چرا یک فرد مدرن در جامعه به دنبال یک زیست آزاد و دلبخواه است اما در محیط سازمان اقتصادی هرگز چنین انتظاری ندارد و به سرعت به وظایف ازپیش تعیین­شده­اش می­پردازد؟

    پاسخ اینجاست که جامعه مدرن بنا به تاریخ، تفکر، جهان­بینی و ارزشهای خاص خود مسیری را پیموده که تمرکز فعالیت اجتماعی اکنون در شرکتهای خصوصی تجاری است. جامعه مدنی آدام اسمیتی که در واقع بنای جامعه بر بنیاد اقتصاد است، چنین اقتضا می­کند که عملاً نبض جامعه در بنگاه­های اقتصادی بتپد و جامعه تنها به یک بازار بزرگ مبدل گردد. اهمیت مباحث دموکراتیک و مطالبات روشنگرانه مدرن به اندازه رفتارهای حاشیه­ای افراد در صحن بازار است و به مناسبات درون مغازه­ها توجهی ندارد. حتی اگر بدبینانه بنگریم می­توان چنین گفت که همه مباحثی که درباره آزادی اجتماعی دموکراتیک افراد مطرح می­گردد، تنها حربه­ای برای مصرف­گرایی حداکثری افراد است تا با فراغ بال آن چند درصد زمان خارج از مشغولیت اقتصادیشان را در خانه و آخر هفته، بدون دغدغه خاطر، به ولخرجی و مصرف معطوف شود.

    به همین دلیل است که در جامعه مدرن فاشیسم امکان ظهور می­یابد. فاشیسم در واقع گسترش منطق سازمان اقتصادی به کل جامعه است: تبدیل جامعه به یک ماشین اجتماعی بزرگ که می­توان با سلسله مراتب و قواعد منظم آنرا معطوف به اهداف و آرمانهای ملی برنامه­ریزی کرد. جالب اینجاست که هیتلر هم از انتخابات سربرآورد و در واقع نماد آرمانهای ملت آلمان بود. به همین دلیل است که روشنفکران دست­راستی و لیبرال مدرن تلاش می­کنند که فضای عمومی جامعه را به خوبی با مباحث دموکراتیک و آزادی­خواهانه زینت دهند و معضلات برآمده از یک جامعه رخوت­زده بی تحرک را به درون بنگاه­های اقتصادی عقب بزنند. لب کلام اینکه جامعه­ای که شهروندانش به دنبال خوش­گذرانی و آزادی و رفتار دلبخواهی باشند تحرک نخواهد داشت و بلافاصله سقوط می­کند. هر جامعه­ای نیاز به تحرکِ معطوف به پیشرفت و اهداف عالیه دارد، امّا در جامعه مدرن این نه فرد است که واحد فعال کنش است و نه جامعه، بلکه سازمان اقتصادی است و اوست که محل انباشت ارزشها و بیشنها و مناسبات اساسی اجتماع مدرن است.  

    اما نتیجه­گیری نهایی: گیدنز می­گوید زمان پایان دولت-ملت­ها فرا رسیده و اینک دوره فعالیت بلامنازع سازمانهای اقتصادی در عرصه جهانی است، تا جاییکه دیگر با شهرهای متعلق به سازمانها با هزاران کارمند و کارگر روبرو خواهیم گشت، گو اینکه همین امروز هم درآمد بسیاری از کمپانیهای عظیم چندین برابر بسیاری از کشورهای دنیاست. این وضعیت نوید حداکثر ادغام حیات بشری در «حیات سازمانی» است. با قدرت گرفتن شرکتهای بزرگ چندملیتی عملاً حوزه عمومی اجتماعی کاملاً از میان خواهد رفت و نوعی بازگشت ارتجاعی به دوره فئودالیسم در قالب شرکتهای چندملیتی بزرگ و درون آنها اتفاق خواهد افتاد. رییس کمپانی خان بزرگی خواهد بود که همه افراد بخشی از مایملک اویند و او صاحب جان و مال و وقت و فکر و بیشنها و ارزشهای آنها. هر زمان که از آنها ناراضی باشد آنها را اخراج خواهد کرد تا از فقر و بیچارگی نابود گردد. همه افراد بردگان اویند که روی زمینهای او (بخوانید پروژه­ها و دارایی­های او) کار می­کنند و از هیچ حقی نسبت به این سلسله مراتب سلطه­گر برخوردار نخواهد بود جز یک حق لازم و آن مصرف، مصرف و مصرف بیشتر! مردمان باید مثل سگ کار کنند و مثل خوک بخورند و بیامیزند تا چرخه نظام سرمایه­داری به حرکت منحوس خویش ادامه دهد... اینچنین است که فکر می­کنم لازم است که کسی 1984، ضدآرمانشهر سوسیالیستی اورول را بازنویسی کند: تصویری از رؤیای فروریخته روشنگری و آزادی انسانها در تنازع امپراتوریهای غول­پیکر اربابان سرمایه­دار....

یاعلی

 

 

از یک لحظه وصال «علم و انقلاب» خون می­بارد...

  

در پارادوکس «ایران انقلابیِ در حال مدرنیزاسیون» این فقط «حوزه و دانشگاه» نیستند که چون دو خط متنافر دو حوزه علم و فرهنگ این سرزمین را نمایندگی می­کنند و تنها اشتراکشان در این است که یک روز مشترکاً به نامشان است، بلکه میان بسیاری از فرآیندها و نهادهای اجتماعی دیگر این جامعه هم چنین ناسازگاری دور از انتظاری وجود دارد، هرچند بدان نمی­اندیشیم... فی المثل از این جمله است «نسبت آموزش و پرورش و مقوله تربیت» «نسبت حوزه و وضعیت دینداری جامعه» «نسبت وزارت علوم و سیاستگذاری علمی کشور» «نسبت دولت و استقلال اقتصادی کشور» «نسبت قوه قضائیه و امنیت مالی» «نسبت نیروی انتظامی و آمار مرگ و میر تصادفات» «نسبت صداوسیما و سطح آگاهیها و فرهنگ ملت» و از همین قسم –ولو پیچیده­تر- است «نسبت علم و انقلاب»...

    علم در این کشور (البته مثل خیلی چیزهای دیگر) به راه خویش می­رود بدون آنکه بنگرد فلسفه وجودیش در این کشور چیست، با همین منابعی که از این مملکت می­ستاند چه فرآورده­ای عرضه می­کند و عملاً چه نقشی را در پیگیری آرمانهای ملت و رهبر ملت ایفا می­کند... ریشه ماجرا برمی­گردد به «وارد کردن یکباره نهاد دانشگاه» در دوره رضاخانی (مثل وارد کردن پرتقال و خودکار و ماشین و هواپیما منتهای یک هوا بزرگتر!)  و «نگاه ویترینی هفتادساله به مقوله دانشگاه و آکادمی در ایران» که طبیعتاً جای بحثش اینجا نیست. نهایتش این است که بگوییم دانشگاه و آکادمی و علم جدید در معنای عام آن در مملکت ما یک شهر فرنگ و یک باغ فردوسی است که تویش چرخ می­زنیم و باهاش عکس می­گیریم و پزش را به در و همسایه می­دهیم و آخرسر هم یک مدرک «گردش در شهر فرنگ» به بچه­هایمان می­دهیم که بروند با آن پز بدهند و با پزش کار بگیرند که آخرش بگوییم ده­هزارتا از این شهرفرنگها در ده­هزار کوره دهات این مملکت راه انداختیم که هشتادهزار دختر و بیست هزار پسر شهری و روستایی را ریخته­ایم توش تا انشاالله با هم آشنا بشوند و کمی ادا اطوار فرنگی یاد بگیرند و آخرش هم، هم فرهنگ تعدد زوجات را فراگرفته باشند (البته در نوع مباح و حتی مستحب مدرن آن یعنی یک پسر و چند دختربازی) و هم یک ژست سوادی داشته باشند که فردا کسی ازش پرسید «بچه­ات را چطور باید تربیت کنی؟» هول نشود و جواب بدهد که «پدر جان من بلدم با کامپیوتر کار بکنما که همچین سؤالی ازم می­کنی!» (به لهجه دلخواه خودتان بخوانید!)

    امّا اینکه مسیر علم در کشور ما اینچنین به ناکجاآباد است و علم­ورزان دیار ما اینچنین با اعتماد به نفس و سربلندی به امورات آکادمیک خود ادامه می­دهند، علاوه بر غفلت فرهنگی و ضعف خودآگاهی ملی و سست عنصری و خودباختگی اهالی فرهنگ و روشنفکران به یک سری تلقی­های بنیادین جامعه دانشگاهی ایرانی نیز برمی­گردد که گل سرسبدشان در این بحث «شریف خودمان» باشد. چند تلقی اساساً نادرست از علم در شریف و بصورت کلی جامعه علمی ما (بیشتر منظورم علوم طبیعی است)  ریشه دارد که اینچنین خودمختاری علم ایرانی را تئوریزه می­کند.

    یکی از این تلقی­ها و مهمترین آنها «فهم علوم و فنون جدید به مثابه هستی­شناسی­های االهیاتی و معارف عرفانی» است. عملاً این تلقی به شدت قدسی و فرااجتماعی از مقوله علم ریشه در فرهنگ توحیدی و تاریخ علمی ما و بویژه کتاب آسمانی ما قرآن دارد لیکن تطبیق آن با علوم جدید و آن هم «فنون مهندسی» (مثلاً مهندسی مواد!!!) بشدت گمراه­کننده است. جامعه دانشگاهی ما باید قبول کند که یک مهندس پلیمر فهم هستی­شناختی یک عارف را از جهان ندارد و اساساً حتی فیزیک هم که جنبه­ی کشف حقیقت جهان و کیفیت هستی را دارد، بر خلاف آنچه در کتابهای درسی و شبکه 4 ما ارائه می­شود خصلتی کاملاً پراگماتیک و کاربردی دارد که معنادارای خویش را از صحنه اجتماعی اخذ می­کند و نه از انگیزه­های عرفانی و استعلایی فهم ماورای هستی. این توهم ساده­انگارانه ماست که فکر می­کنیم یک عده در ناسا مشغول کیهان­شناسی و فهم مرزها و دقائق عالمند و صبح و شبشان را به اندیشه در عجائب هستی می­گذرانند. تلقی سنتی از «دانشمند شدن» به نحو مضحکی در فضای دانشگاهی و مدارس مهم ما فعال است و این تصور نمی­گذارد که علم در متن یک جامعه و به عنوان یکی از خادمین به آرمانهای جامعه مطرح گردد. این نگاه غلط را بویژه وقتی می­توان در فرهنگ عامه ایرانی به عینه مشاهده کرد که بالارفتن مقاطع تحصیلی را از دیپلم به دکترا نشانه بالارفتن سواد و معرفت (در معنای عامه) افراد قلمداد می­کنند...(!!!)

    تلقی دوم که از تلقی اول نشئت می­گیرد تصور «بشری بودن و بین­المللی بودن» علم است که علم را پیکره­ای واحد تصور می­کنند که هرکس در هر گوشه­ای از جهان که باشد با فعالیت علمی خویش به رشد و تناوری این پیکره واحد مدد می­رساند. بوجود آمدن نشریاتی همچون ISI به این نگاه دامن می­زند که از نتایج این تلقی است معیار شدن مقاله ISI در ارتقاء اساتید و علاقه به عزیمت دانشگاه به خارج از کشور چه از سمت دانشجو چه از سمت استاد و چه از سمت مسئولین بالادستی دانشگاهی و وزارتخانه­ای و سیاستگذار....

   و امّا غرض این مطلب.... هیچ چیز به اندازه شهادت این دانشجوی عزیز نمی­توانست بطلان ایده­هایی چون «مطلق بودن ارزش علم فی نفسه» «استقلال و خودمختاری جهان علم از متن سیاسی-اجتماعی-فرهنگی جهان» و «برکناری جامعه علمی از ارزشهای ملی و آرمانها و تعهدات ارزشی و مکتبی» را برملا کند. چگونه است که علم امریکایی که صددرصد در خدمت اهداف تجاری و نظامی امریکایی است و هزینه­ی تک­تک پروژه­ها و پژوهش­ها و تحقیقات بصورت علنی و بدون تعارف توسط بخشهای خصوصی و دولتی و با درنظرگرفتن اهداف خاص آنها تأمین و تعریف می­شود، علم مقدس و جهانی و بشری است، امّا پژوهشگر ایرانی تا لحظه­ای از صحنه ساختگی مقاله جهانی دادن (بخوانید پشتیبانی صنایع نظامی و تجاری امرکایی) دست می­کشد و به ارتقاء بومی کشورش می­اندیشد محوم به کشته شدن است؟!

     شهید احمدی روشن شهید علم بومی است. احمدی روشن شهید علم کارآمد و معطوف به نیازهای ایران و انقلاب اسلامی است. شهادت او نشان داد که گفتمان «علم بما هو علم» گفتمانی برساخته دست غرب استعمارگر است تا تمام سرمایه­های انسانی و علمی و مالی دانشگاه­های جوان را به مرداب صنایع نظامی و تجاری خود وارد کنند و نظام سلطه جهانی در چارچوب شیوه­های مدرن استعماری لحظه­ای تخطّی از این الگو و اسلوب را برنمی­تابند. صدها هزار دانشجو آمدند و رفتند و گرهی نگشوده باری بر دوش مردمان این دیار گشتند و رفتند. احمدی روشن علیه این علم بدون تعهد که در پوشش قدسی ریاآمیز خویش خادم استعمار است، شورید تا هویدا کند که انگار تقدیر انقلاب ما این است که راه­های گسترشش جز با خون گشوده نخواهد شد.

   احمدی روشن حاصل یک لحظه وصال علم و انقلاب بود... حال که یک لحظه وصال علم و انقلاب اینچنین خواب اربابان را به هم می­ریزد، چه می­شد اگر دانشگاه ما انقلابی بود؟

یاعلی

انقلاب سوم؛ تسخیر سفارت انگلیس یا تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکا

 

این روزها که هنوز موج دو اتفاق مهم این ایام در فضای عمومی حاضر است، شنیدم که برخی از تجمع و ورود دانشجویان به سفارت انگلیس و باغ قلهک تعبیر به «تسخیر سفارت» نمودند و از این حیث آنرا به انقلاب دوم ملت ایران، «تسخیر لانه جاسوسی» تشبیه و تمثیل می­کنند. از قضا در همین ایام اتفاق بزرگ شکار پهپاد امریکایی توسط سپاه پاسداران انقلاب موج بزرگی را در فضای رسانه­ای و سیاسی جهان برانگیخت که البته کمتر در فضاهای دانشجویی بدان اقبال شد. با اینحال آنچه مرا برای نوشتن این یادداشت تحریک کرد، اشتباه گرفتن اهمیت و عظمت این دو اتفاق است تا آنجا که فکر می کنم اگر قرار باشد اتفاقی را «انقلاب سوم» بنامیم آن همین «تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی » است که از قضا نه توسط دانشجویان که توسط متخصصان الکترونیک و هوافضای سپاه به تحقق پیوسته است.

   شاید آغاز بحث از اینجا باشد که امام راحل از چه رو تسخیر سفارت امریکا را انقلاب دوم خواند؟ به نظر حقیر عناصری در حرکت دانشجویی آبان 58 نهفته بود که عیناً در تسخیر پرنده امریکایی وجود داشت. حتی شاید پربیراه نباشد اگر بگوییم این حرکت بواسطه مؤلفه های ویژه­اش چند قدمی هم از انقلاب دوم جلوتر است:

1)      تسخیر لانه جاسوسی اخراج سیاسی دهشتناک و خفت­بار ابرقدرت عالم از حیاط خلوتش بود. تسخیر پرنده امریکایی اخراج خفت بار نظامی امریکا از منطقه­ای بود که امریکا آنرا تحت اشراف کامل امنیتی خود می­دانست. دو مؤلفه­ی اساسی ضداستکباری بودن و اخراج ذلت­آمیز و تحقیرکننده در هر دو حرکت برجسته است.

2)      تسخیر لانه جاسوسی همینه سیاسی امریکا را در هم شکست. تسخیر هواپیمای امریکایی همینه نظامی امریکا را که محور هژمونی سیاسی و بین­المللی و اقتصادی او بود در هم شکست.

3)      تسخیر لانه جاسوسی دستیابی ایران را به اطلاعات محرمانه امنیتی و سیاسی امریکا در پی داشت. تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی دستیابی ایران را به اطلاعات فوق محرمانه تکنولوژیک، امنیتی، و نظامی امریکا را در پی داشت که کاملاً امکان استفاده علیه دشمن در آن نهفته است.

4)      تسخیر لانه جاسوسی وحشت و آشفتگی دولت امریکا را در پی داشت، به گونه­ای که برای رفع و رجوع آبروی از دست رفته به سرعت وارد عمل شدند. در این ماجرای جدید آشفتگی امریکایی در کنار ناتوانی از عکس­العمل مشهود است، هرچند باید منتظر مقابله­های بعدی آنها بود.

5)      تسخیر لانه جاسوسی دسترسی امریکا را به منطقه بشدت محدود کرد، تسخیر پهپاد امریکایی هم اشراف اطلاعاتی امریکا را بشدت مختل کرد. شاید تأسیس سفارت مجازی امریکا در ایران دقیقاً فردای این اتفاق به همین دلیل باشد.

6)      تسخیر لانه جاسوسی موجی از امید و اعتماد به نفس در قلوب تمام استکبارستیزان و مستضعفان عالم ایجاد کرد که فکر فراموش شده «امکان استقامت» را در دلها احیا کرد. حقیقتاً تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی قلوب همه مردمان ستمدیده و انقلابی جهان را زنده کرد.

اما حداقل 3 مؤلفه دیگر در این حرکت انقلابی به ذهن می­رسد که به نظر حقیر آنرا در رده بندی اقدامات انقلاب اسلامی جلوتر از انقلاب دوم قرار می دهد:

الف) این اقدام توانایی جدی ایران را در مقابله پایاپای در جنگ الکترونیک با امریکاییان هویدا کرد. در واقع این اقدام رونمایی پیشرفت فوق العاده انقلاب اسلامی در امکان دفاع و مقابله نظامی و امنیتی با  امپریالیسم امریکایی است. غریو بلند قدرت از این اقدام به آسمان رفت و از این حیث قابل مقایسه با حرکتهای پیشین نبود.

ب) از حیث بین المللی تسخیر سفارت امریکا در سال 58 گرچه افکار عمومی جهان را به سوی ما متمایل کرد اما از حیث سیاسی در میان دولتهای بین­الملل باعث انزوای ما گشت. این اقدام جدید کاملاً معادلات سیاسی منطقه را به هم ریخت و نه تنها انزوا که حضور قدرتمندتر ایران در معادلات بین المللی را در پی خواهد داشت. قطعاً پس از این اقبال چین و روسیه به ایران بیشتر از پیش خواهد بود و توان رایزنی سیاسی ما در سطح بین المللی ارتقا خواهد یافت.

ج) از حیث افکار عمومی غربیان، غائله تسخیر سفارت امریکا به خاطر گروگانگیری علی رغم حرکتهای ویژه امام نظیر آزادی زنان و سیاهان، توسط رسانه ها علیه ایران بسیج شد اما در این اقدام انقلابی به خاطر نفوذ امریکا به داخل کشور و نقض واضح معاهده های بین­المللی رسانه­ها و افکار عمومی همسو با انقلاب اسلامی و ضدامریکا بسیج گشته­اند که برگ برنده بزرگی برای ایران است.

 

   قصد ندارم در انتهای این یادداشت به نقد حرکت دانشجویان در ورود  به سفارت انگلیس بپردازم که در امتداد متن نظرم راجع به ابعاد آن و عقلانیت نهفته و آثار آن مشخص است که از حیث نکات گفته شده به هیچ وجه قابل مقایسه با تسیخر لانه جاسوسی و تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی نیست، اما گفتن این نکته خالی از لطف نیست که اقدامات انقلابی باید با پیشرفت انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی ارتقاء یابد. دانشجویان باید از نوستالژی تسخیر سفارت رها شوند و جایگاه خویش را در وضعیت امروز انقلاب اسلامی بازخوانی کنند. جهش علمی و تکنولوژیک، خودکفایی و اقتدار اقتصادی و اصلاح بنیادین علوم انسانی و زیرساختهای اجتماعی جامعه شبه مدرن ما برای رهایی از چنگال مدرنیته و فرهنگ پست مادی و هرهری مذهبی مدرن و استقرار جامعه دینیِ عادلانه­ی آزادِ معنوی و انسانی آرمانهای امروز انقلابند که همت جهادی و انقلابی جوانان امروز را می­طلبد. انشاالله که خدا همه ما را در اینراه توفیق دهد.

یاعلی

 

اهمیت عاشورا در عصر منحوس پایان ایدئولوژیها

 

 

گرچه با این اصطلاح فردیدی-هایدگری که سیدمرتضای آوینی زیاد به کار می­برد میانه خوبی ندارم، امّا واژه­ای بهتر نمی­یابم تا با آن از زمانه­ی خویش سخن بگویم، یعنی از «حوالت تاریخی ما»!

    حوالت تاریخی ما زاده شدگان دهه شصت شاید این است که در لبه میانی دو عصر متفاوت و بهتر بگویم متعارض در سرزمینمان به این عالم آمده­ایم: عصر ایدئولوژیها و عصر پایان ایدئولوژی، جالبتر می­شود اگر بگویم: عصر شریعتی و عصر سروش!

    امروز غلبه «پایان ایدئولوژی» بر تاریخ این سرزمین است و شخصاً هوای سنگین و نفرت­بار این زمانه را که غبار مسموم «روزمرگی» بر صورت هر رهگذری از دوران، می­فشاند به سختی تنفس می­کنم. حوالت تاریخی ما این بود که ندایی کمسو و محو از آن دوران نزاعهای ایدئولوژیک و جوشش افکار و غلیان قلوب به گوشمان بخورد و با شیبی تند وارد «دوره سازندگی» و مدرنیزاسیون عینی اجتماعی و سپس «دوم خرداد» و مدرنیزاسیون فکری و اعتقادی شویم تا رعایت شود تناسب ورود اینترنت و ماهواره و بازیهای کامپیوتری به خانه­ها و ورود افکار پلورالیستی و اباحه­گرایانه مدرن به سرای ذهن ها که همزمان جامعه ما را در مدتی کوتاه درنوردید. اما این دست تقدیر بود که دهه پنجاه ایران دل مشتی وامانده را در این میان برباید تا در دوره «بازگشت به زندگی عرفی روزمره» ناهنجارانی باشند در حسرت «نوستالژی انقلاب». همان چیزی که گویی مهمان ناخوانده­ای بود که با رفتن حضرت امام او هم رحلت کرد...

     این همان تاریخی است که گویی تکرار می­شود؛ وقتی تا نبی گرامی اسلام سر بر بالین می­گذارد «اقتضائات» سربرمی­آورند تا کمر «آرمانها» را بشکنند. اگر آنروز اقتضای وحدت و پرهیز از هرج و مرج بود که دستاویز بازگشت به وضع سابق گشت اینبار «خستگی مردم از جنگ و نابسامانی اقتصادی» بود که بازگشت به روالهای قبلی را اقتضا می­کرد.

    عصر پایان ایدئولوژی چیست؟ پایان ایدئولوژی عصر بازگشت به روزمرگی است و اعلان مرگ ارزشها و آرمانهای بلند. پایان ایدئولوژی یعنی اینکه دیگر منازعه بر سر مفاهیم و ارزشها و بینشهای اساسی به سر رسیده و همه پاسخها مشخص و معین گشته و تنها مانده کار کردن و کار کردن و کار کردن و فکر نکردن و فکر نکردن و فکر نکردن. حتی بهتر این است که بگوییم آن پرسشها و مباحثات اساساً بیهوده و موهومی بوده­اند و زندگی بدون آنها راحتتر است. پایان ایدئولوژی تنها توصیف یک وضعیت نیست، فراتر از آن طلب خاتمه دادن به همه بحثهای فلسفی و ایدئولوژیک و بینشی و ارزشی است. آیین مردمان عصر پایان ایدئولوژی «آیین عرفی زندگی روزمره» است. بینش و جهان­بینی آنها همانی است که همه آنچنان می­اندیشند و ارزشها و غایات آنها همان طلب دم دستی و متعارفی است که همه در پی آنند. جهان ایدئولوژی­زدایی­شده جهان سلطه عمل­زدگی و پراگماتیسم است، چه نیاز آنی و عملی تنها ارزش عینی و ملموسی است که همگان بر سر آن اشتراک نظر دارند و دقیقاً به همین دلیل است که جهان ایدئولوژی زدایی شده جهان روزمرگی است و روزمرگی نیست جز حیات سربه زیر معیشتی حیوانی، همان انسان مدرن جامعه پساصنعتی قرن بیست و یکمی که در دوره «پایان ها» به دنیا آمده و لاجرم باید راضی باشد. گفتمان پایان ایدولوژی بهشت موعود دنیایی مدرن را تحقق یافته دانسته از پایان تاریخ سخن می­گوید، چه تنها مدعی سرسخت او یعنی آرمان سوسیالیسم فروپاشیده و او سرمستانه از پایان تمام مباحث فکری و فلسفی و ایدئولوژیک و اخلاقی و دینی عالم سخن می­گوید.

     جهان امروز ایرانی، با کمال تأسف و علی رغم تمام تنشهای کاذب ایدئولوژیک آن، به تمامی جهان سلطه پراگماتیسم و افول گفتمانها و روایتهای اندیشمندانه و روشنفکری است. حتی به اعتقاد من هر دو جنبش مردمی انتخاباتهای 84 و 88 را هم باید کاملاً در چنین چارچوبی تفسیر کرد. در چارچوبی که گیدنز از آن به تحول از «سیاست رهایی­بخش» به «سیاست زندگی» سخن می­گوید که به همین معناست: یعنی دیگر مردم برای ارزشها و آرمانها رأی نمی­دهند بلکه برای تأمین معاش روزمره و رسیدن به یک زندگی متعارف معمولی مطلوب رأی می­دهند. احمدی­نژاد با شعار آبادگران و دولت کار و اینکه «مسأله مردم اقتصادی است و نه فرهنگی» (حرفی که در پرسش از گشت ارشاد در سال 84 در تلویزیون زد) روی کار آمد و موسوی با شعار معروف «ایدئولوژی زدایی و جامعه دموکراتیک» اصلاح­طلبان که محور همه مباحث او در مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و بین­المللی بود.

    اینکه چگونه بازار داغ اندیشه و تفکر دهه­های چهل و پنجاه و شصت به ورشکستگی می­انجامد تا بازارهای مد و لباس و لوازم خانگی و موبایل دهه هفتاد و سرتاسر دهه 80 را در غیبت سهمگین مباحث فکری و روشنفکری، اشباع کند خود نیازمند تحلیل مفصلی است که مجال دیگری از قلم توانمندتری می­طلبد اما «درد دوران ما» چیزی نیست که برای آنها که دل در گرو دردها و بحثهای عمیق فرهنگی و اجتماعی و فکری دارند، تازگی داشته باشد و هرازچندگاهی خاطرشان را نیازرده باشد.

    در این میان امّا بزرگداشت حماسه­ای چون حماسه کربلا را باید بسیار غنیمت شمرد که سنگر همیشگی و نفوذناپذیر آرمان­خواهی شیعی است. همه اینها را گفتم تا بدینجا برسانم که عاشورای این سالها انگار تنها دریچه­ایست که از عالم بالا سالی یکبار باز می­شود تا عظمت ارزشها و آرمانها بلندی چون عزت و آزادگی و ایثار و شهادت را یادآوری کند، ارزشهایی که همگی عابدان معبد «دین» اند و قربانی «امربه معروف و نهی از منکر» پیام عاشورا در این وانفسای رکود ارزشها و افول افکار و ایده­های بلند همان پیام رهایی­بخشی است که آزادگان عالم را در طول تاریخ به یاری خوانده است: ارزشها هنوز نمرده­اند و انسان هنوز از آسمان بریده نگشته است. ارزشهای متعالی انسانی و الهی هنوز پایمال و لگدکوب نگشته­اند و جهان هنوز در تاریکی عمیق دنیاگرایی و روزمرگی نفسگیر دائمی فرو نرفته است...

یاعلی

     

پی نوشت:

سه سال پیش که در اقدامی مشابه(!) وارد باغ قلهک شده بودیم مطلبی نوشته بودم با عنوان توهم تسخير سفارت! که متأسفانه به نظرم می آید امروز هم کارایی دارد. متأسفانه را از این بابت می گویم که ما انگار توی یک دایره افتاده ایم و هر از چندگاهی همه چیز را باید از صفر شروع کنیم و تجربه و درس و عبرت و تاریخ همه کشک است! جالب اینجاست که سه سال پیش خیلی امیدوارتر از امروز بودم اما نظراتم تاحدودی هنوز همان است. به هرحال فرصتی شد نگاهی بهش بیندازید.

بی­گفتمانی دانشگاه، جمود گفتمانی حوزه و بحران «کرسی­انگاری» گفتمان­سازی

این روزها موضوع کرسیهای آزاداندیشی که مدتی است از سوی رهبر انقلاب به درستی و فراست مطرح گشته، از سوی صداوسیما و مسئولین، دستمایه پروژه ملی و همیشگی «خزسازی مفاهیم متعالی» قرار گرفته است که هرچندوقت یکبار برخی از طرح­های عمیق و افکار بلند را با مشتی ولایت­مداری­های ساده­لوحانه به لجن می­کشند و تا زمانیکه به کل، همه­ی طرح رهبری را به موضوع لطیفه­های تاریخ گذشته مبدل نکنند، دست از مجاهدات پرطمطراق خویش برنمی­دارند.

    داستان، داستان آن مردی است که با انگشت به ماه اشاره می­کند و یاران همه نوک انگشت را سیاحت می­کردند. طلاب از این می­گویند که کلاسهای درسشان کرسی آزاداندیشی است و مدیران حوزه درسهای خارج را مصداق کرسی می­دانند و دانشگاهی هم از فقدان زمینه آزاداندیشی سخن می­گوید. آنکه جسورتر است از طرح بزرگ احداث هزاران کرسی مرمری در سرسراهای علمی سخن خواهد گفت و آنکه ژستش بیشتر است از تنظیم آیین­نامه برگزاری مسابقات مناظره­ای پرده برمی­دارد. اینجاست تراژدی بزرگ زمانه ما که انسان را بین بلندبلند خندیدن و های های گریستن مخیر می­کند تا چه آید بر سر این سامان و هامان...

    اما ریشه معضل در «اخباری­گری در مواجهه با سخنان رهبری»ست. ظاهرگرایی در برخورد با بیانات که به «کرسی­خوانی» و «کرسی­انگاری» مقوله تغییر گفتمان می­انجامد. معضل بزرگ دوم «فقدان عظیم شارحان عاقل» است که مشتی دولتی بی­سواد را در خط مقدم شرح و بسط و اشاعه نظریات ره­بر قرار می­دهد.

    «کرسی آزاداندیشی» برترین قالبی است که رهبر برای قرار دادن «مسیر علم در ریل صحیح» پیشنهاد می­کند. بر هیچ دانشگاهی و حوزوی بابصیرت و منصفی پوشیده نیست که علم و دانش و دو نهاد سنتی و مدرن آن، حوزه و دانشگاه، نه تنها هرگز در مسیر تحقق آرمان «جامعه اسلامی» نبوده و نیستند بلکه بسی بدتر از آن کمترین دخالت را در مسیر تحولات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی کشور ایفا می­کنند. صنعت که نهاد اجتماعی متناسب رشته­های فنی است سالهاست که در مراتب پایین خود درجا می­زند و اقتصاد کشور هرگز از دانشکده­های فنی مرتزق نشده است. فرهنگ و جامعه و سیاست و اقتصاد ایران جز در معدود تلاشهایی مورد تحلیل رشته­های علوم اجتماعی قرار نگرفته است و اینها هرگز بازیگر فعالی در نقد فرهنگ و تحلیل و اصلاح معضلات بزرگ آن نداشته­اند چه رسد که در قد و قامت کنشگری برای حل بحران­های اجتماعی- فرهنگی ما در مواجهه با تجدد و طراحی بومی-دینی ساختارها و نظامات اجتماعی مطرح باشند. روحانیت که به فرموده ره­بر «مسئول دینداری» مردم است فرسنگها از وظیفه خویش دور است و نهاد علمی حوزه که باید پشتیبان نمو تمدنی تشیع و بروز فرهنگی، سیاسی، اجتماعی باشد هنوز مشغول حاشیه زدن به احکام فردی طهارات است. بیت­المال عظیم این سرزمین که گنج زیرپای ما و متعلق به تمامی حق­مداران طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود، به راحتی به دست دانشگاهی داده می­شود که هیچ خدمتی به مردم این سامان نکرده است.

    گفتمان امروز دانشگاه ما بی­گفتمانی است. خواندن علم از سر سیری، از سر لهو و لعب و چند سال بعد حواله افتخار آمیز میلیونها تومان خرج ملت به کشوری در امریکا و اروپا. هیچکس نیست که فریاد بزند شاه لخت است. الحق مستدلاً من پای این حرف می­ایستم که دانشگاه­های امروز ما نیستند جز مکانهایی آزاد برای دوست­یابی و دوست­بازی و باقی واژه­های مرتبطی که در شأن مطرح شدن نیستند. خب چرا کسی مطالبه نمی­کند که چطور از سال 1341 که ایران­خوردو تإسیس شده و همزمان با آن صدها دانشکده فنی بوجود آمده و رشد کردند، کوچکترین تغییری در این صنعت انگلیسی بوجود نیامده و از مونتاژ و نهایتاً تولید بومی پیکان جلوتر نمی­رود؟ کیست که مطالبه کند خسارت بزرگی که دانشگاه ما و متعاقب آن خودروسازی ما به مردم این ملت زده است؟ کلاه خودمان را قاضی کنیم، الحق اگر همه رشته­های فنی را تعطیل می­کردیم و خودروسازی را از دم اوراق می­کردیم و به جای آن خوردوی صفر از آلمان با قیمت پژو و پراید داخلی وارد می­کردیم، چقدر از نظر اقتصادی و محیط زیستی و روانی سود می­کردیم؟

    علوم انسانی چه گلی به سر این مملکت زده که مثل قارچ در دانشکده­های دانشگاه آزاد رشد می­کند؟ خدمت که هیچ، حتی در ترجمه هم موفق نبوده. گفتمان امروز دانشگاه­های ما افتادن در سرپایینی و بی­کله دویدن است، به کدام سو؟ الله اعلم! مهمترین و تنها هدف تولید مقالات علمی است. «همه دنبال مقاله اند» تنها و تنها به این دلیل که «همه دنبال مقاله اند»! کلیشه مستقر بی بنیادی که جزو مقدسات و نوامیس جامعه دانشگاهی ما شده است.

    گفتمان حوزه چیست؟ خود بیایند و بگویند. حاشیه زدن به گذشتگان و تکریم حداکثری روند علمی گذشته. در فقه برای پونصدهزارمین بار بازبینی نظر شیخ درباره تعداد شستن لازم برای ظرفی که سگ لیسیده. خبر هم ندارند که الآن در تهران سگ داشتن از آن پزهای حسابی است و بیچاره­ها انقدر هم شعور ندارند که لااقل مثل فرنگیها نگذارند سگشان توی ماشین و خیابان و خانه کثافاتش را بریزد. سگ را می­آورد توی آپارتمان و کل ساختمان را به گند می­کشد و حالا سؤال ما از تعداد بار لازم برای شستن پادری منزل است! در فلسفه و عرفان هم همین خشوع در برابر صدرا و ابن عربی است و بحث از ناتوانی در فهم اصطلاحات بوعلی و سهروردی و صدرا و نهایتاً بحث از مراحل سلوک. انگار نه انگار که یک جای دیگر عالم چهارصدسال فلسفه بوجود آمده که آن هم ریشه در همان فلسفه یونانی ارسطو و افلاطون دارد و حالا حرفهایی می­زند و خواسته­هایی را مطرح می­کند و ارزشهایی را می­طلبد. اصلاً انگار نه انگار که بحث اصلی در همه جا بحث از نحوه حضور دین در حیات فردی و اجتماعی انسان است و نحوه شناخت درست عالم و راه سعادت انسان که در همه این بحثها جای تفکر اسلامی خالی است. همه اینها می­شود «جمود گفتمانی»

     واقعیت این است که ما نسبت به تغییرات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و روانی و حتی جسمی جامعه خویش منفعلیم. جامعه عوض می­شود و ما خود را با آن تطبیق می­دهیم. یک دوره­ای خانواده پدرسالار است و یک دوره بچه­سالار، یک دوره زهد ارزش است و یک دوره تجمل، یک دوره رشته عمران مد است و یک دوره رشته برق، یک دوره پوپر مد است و یک دوره هایدگر، یک دوره یک دختر باید با یک پسر دوست باشد یک دوره یک دختر و چند پسری و چندپسر و یک دختری مد است. بلاها بر سر ما می­آید، ایمانها ویران می­شود، خانواده­ها فرومی­پاشد، قتل و تجاوز زیاد می­شود، خودخواهی و فریبکاری و حقه­بازی شیوع می­یابد، دولتیها فاسد می­شوند، مردمان زیادی از فقر به خاک سیاه می­نشینند و انسانیت به تدریج رخت برمی­بندد و جامعه هرکی­هرکی می­شود و کک هیچکس گزیده نمی­شود. اینها همه به قول دکتر شریعتی از «قصور عالمان» است....

   علم و معرفت در این مملکت در بیراهه است. عالم جماعت به جزئیات و حواشی مشغولند و جامعه را به گرگان سپرده­اند تا تکلیف اقتصاد و فرهنگ و دین و تربیت مردم در دعواهای منفعتی سیاسیون و بی­سوادان مشخص شود. در این وانفسا حدیث خیانت عالمان ناشنیده مانده است. کرسیهای آزاداندیشی حدیث خیانت و انفعال و انحطاط جامعه حوزوی و دانشگاهی ماست...

یاعلی

 

 

 

 

انسان هراس انگیز مدرن 3 : درباره عقل

اشاره: علت اینکه این مطلب اینقدر دیر نوشته می­شود شاید بیشتر از آنکه ذیق وقت نگارنده باشد عظمت مسأله­ای است که این سه گانه می­خواست معطوف به آن نوشته شود. آنچه برای من اهمیت داشت نوعی تلاش برای پیوند دادن معرفت­شناسی و جامعه­شناسی در قالب طرح مسأله­ی «تعیین محوریت فرهنگ مسلط جوامع» بود که خود در همان اوان کار دانستم که لقمه­ای بسیار بزرگ است.

    واقع امر اینکه در رویکردهای جامعه­شناختی معانی مفاهیم و الفاظ بصورت پدیداری و عرفی مورد بررسی قرار می­گیرند و به همین دلیل افراز 4 گانه خدا/عقل/ قانون/ سود و زیان شخصی از دقت لازم برخوردار نیست و ارزش فلسفی چندانی ندارد. در واقع در همه این مدت چنین به نظرم رسید که مسأله «نقش عقل در طراحی، هدایت و اداره جوامع» قدمتی به اندازه «پرسش از چیستی عقل» دارد و اقسام دیگر مسأله نظیر بحث از نقش دین یا چیستی قانون و جوامع فردگرا همگی شقوقی از این سیر عجیب عقل در تاریخ تفکر غرب است.

     آنچه برای من در این موضع اهمیت دارد نزول پرشتاب «عقل و عقلانیت» در دوره مدرن است که نهایتاً جای خود را در قرن نوزدهم به علمی می­دهد که خود از نیمه دوم قرن بیستم چه در علوم طبیعی توسط فلسفه علم کوهن و چه در علوم انسانی و اجتماعی توسط جریان پست­مدرن گرفتار معضلات درونی خویش می­شود تا آنجا که ریچارد رورتی فیلسوف مشهور امریکایی زمانه ما از تبعید فلسفه به حوزه خصوصی (یعنی همان تبعیدگاه معروف دین) سخن می­راند (رجوع کنید به کتاب کوچک اولویت دموکراسی بر فلسفه، طرح نو)

    به هر روی، سخن گفتن از عقل در فضای فعلی اندیشه محلی از اعراب ندارد. علی میرسپاسی که استاد جامعه­شناسی دانشگاه نیویورک و پیرو اندیشه رورتی است، در کتاب «دموکراسی یا حقیقت» تمامی کسانی را که سعی در تفسیر علمی یا عقلانی دموکراسی دارند متهم به جمود و ارتجاعی می­کند که سعی دارد پروژه شکست خورده (عقلانیت) افلاطونی را احیا کند.

    ورشکستگی عقل در غرب و نزول شدید آن از ادعاهای بزرگ دکارتی که انسان را بنیاد معرفت و شناخت معرفی می­کند از یک قوس صعود و نزول سریع اما متزلزل تمدنی در قرن هفدهم و هجدهم خبر می دهد. شاید فاصله­ی کوتاه میان کانت تا کنت (که مرگ اولی و تولد دومی هردو آغاز قرن نوزدهم است) و  آن  جملات خودستایانه کانت در تکریم عقل در مقاله «روشنگری چیست» که می­نویسد «روشنگری یعنی جرأت اندیشیدن انسان. یعنی دوره بلوغ بشریت که بی اتکا به منبعی دیگر به معرفت و علم دست می­یابد» (نقل به مضمون) تا نوشته­های تاریخ ساز کنت که دوره عقلگرائی را دوره نارسی و خردسالی بشر معرفی می­کند، نشان از همین صعود متزلزل عقل در یک دوره دویست ساله دارد.

   از همان میانه قرن نوزدهم است که علم تجربی پوزیتیویستی  بطور کامل بر اریکه عقل جلوس می­کند و تمام گزاره­های عقلانی غیرتجربی را به زباله دان تاریخ می­فرستد و مرحله دوم نجات بشر از دست موهومات و خرافات را رقم می­زند، غافل از آنکه روزگاری هم خواهد آمد که کسی چون فوکو مردمان را به رهایی از چنگال موهومات برساخته صاحبان قدرت که نام علوم انسانی بر خود گذاشته فرامی­خواند.

    به این ترتیب بخوبی هویداست که در تفکر غربی چیزی به نام عقل که ادعای اداره و هدایت رفتار انسانها را داشته باشد وجود ندارد و این یعنی تنها خواست و اراده ماست که تنها کاندیدای تصدی این مقام خواهد بود. البته همانطور که پیش از این هم گفته شد اینکه رفتارهای حوزه خصوصی ما تنها در اختیار خواست و اراده ماست و هیچکس اجازه ورود و تصمیم­گیری در آن حوزه را ندارد حرف جدیدی نیست و پیشتر توسط لیبرال­های فردگرایی چون جان لاک و استوارت میل مطرح شده بود با این تفاوت که نحوه دفاع آن دو از این آزادی حوزه خصوصی دفاعی عقلی بود و در واقع تصمیم­گیر حوزه عمومی عقل بود اما اکنون حوزه عمومی هم باید پیرو حوزه خصوصی قرار گیرد و این همان اولویت دموکراسی بر فلسفه است که رورتی می­گوید. هورکهایمر در کتاب فوق العاده «خسوف خرد» می نویسد:

در این وانفسا که بنیادهای فلسفی دموکراسی ویران شده، اگر بگوییم دیکتاتوری بد است، این جمله تنها برای کسانی عقلانی و مبرهن خواهد بود که از آن سود برند و ناگفته پیداست که از این پس دیگر به لحاظ نظری هیچ مانعی نخواهد بود که نگذارد این جمله به نقیض خود بدل شود. (صفحه 54)

    اما آنچه در مغرب زمین گفته و نوشته شده و به ما تحصیل­کرده­های دانشگاهی رسیده همه بحث از عقل نیست. این طرف ماجرا یعنی در شرق عالم، جایی که صدرالمتألهین صدرای شیرازی نظام عقلی فلسفی عظیمی به نام حکمت متعالیه خلق کرده، نه تنها عقل راه حضیض نپیموده بلکه چنان به مجد و عظمت رسیده که سلسله جنبان عرفا و عقلا و علما و متألهین گشته و نه تنها با دین و علم درنیاویخته بلکه با توحید و عرفان و طریقت و شریعت در آمیخته، تا آنجا که مرزهای فلسفه و دین را چنان درنوردیده که بزرگان حوزه علمیه شیعه چون آیت الله جوادی آملی در تعریف دین آنرا «مشتمل بر عقل و نقل» عنوان کنند.   

    داستان عقل اینجا و در مهد آن حوزه علمیه دینی طور دیگری است و این همان چیزی بود که مدتها فکر مرا در افراز 4گانه­ام به خود مشغول کرده بود که بالاخره چه می­شود شأن عقل در اداره رفتار انسانها و بویژه در نظام حکمت صدرائی که خب طبیعتاً این همه داستان اندیشه غرب همه در آفتاب اشراقی عقل صدرائی ذوب می­شود و تاب تحمل ندارد که فهم این عظمت تواضع می­خواهد و خاکساری و این برغم فهم گفته­های فلاسفه و جامعه­شناسان غرب است که غرور می­خواهد و سر به آسمان ساییدن که این یکی حدیث خدایی نفس است و سودای آزادی و آن یکی حدیث بندگی و فناست و سودای اتحاد و لقاء.

    به هرجهت پرسش آغازین ما که پرسش از میزان استحکام پایه فرهنگ در هر جامعه بود در مورد عقل در جوامع غربی پاسخ مشخص «عقل ویران­شده» را می­یابد اما در اندیشه اسلامی عقل مستحکم صدرائی است که البته امتداد فرهنگی و اجتماعی نیافته اما خوب پیداست که چنان تبیین منسجم و عمیقی از عالم ارائه می­دهد که یقین لازم برای اعمال شهروندان را براحتی پدید خواهد آورد. درباره دین هم چنین تصور می­کنم که گرچه مستحکمترین پایه بویژه برای اخلاق است اما راه بسیار است از محتوای اخلاقی دین تا جاری شدن این جوهر در متن اجتماع و فرهنگ و اذهان مردمان که خود حدیثی مفصل است.

باب این بحث را می بندم تا بیش از این خش به دامان چنین بحث مهم و عظیمی نینداخته باشم تا تنها اشاره­ای باشد برای تذکر اینکه بنیاد رفتارهای ما و اطرافیان ما بدون اتصال به یک پایگاه معرفت­شناختی محکم بسیار بی­بنیاد و سست است و این یعنی زندگی در عالمی که هرلحظه می­تواند یکی از ما را درخود ببلعد و هیچ خرده­گیری پیدا نشود: تصویری روزمره از دنیای قرن بیست و یکمی انسانی...

یاعلی

انسان هراس انگیز مدرن(2): بررسی جامعه قانونی و فردگرا

سؤال از اینجا شروع شد که چطور میشه به مردم یک جامعه اعتماد کرد و این سوال ما رو به اینجا کشوند که چه چیزی بر اذهان و بالتبع اعمال مردم حکومت میکنه؟

    در یک افراز ابتدائی به نظر میرسه که ۴ چیز بصورت متعارف امکان کنترل رفتارهای مارو داره: خدا/ عقل/ قانون/ محاسبه سود و زیان شخصی

    اما این یه قول یکی از دوستانی که نظر گذاشت افرازی کارکردی و جامعه شناختیه و من قصد دارم کمی به اعماق فلسفی این ۴تایی نفوذ کنم و ماهیت و مبانی اونهارو واکاوی کنم و به دلایلی اینکار رو از مورد قانون شروع می کنم.

    تصور میکنم تسلط قانون بر اعمال انسانها در ۳ حالت متفاوت اتفاق میفته:

۱) در حالت اول قانون خودبنیاد است. یعنی لازم الاطاعت است به نفس خود و نه به دلیل دیگری. این قانون خودبنیاد به دلایلی از سوی مردمان بدیهی تلقی شده و مفروض قلمداد میگردد. این شاید به دلیل ریشه داری تاریخی این قواعد و آداب اتفاق بیفتد یا شاید با نظریات خاصی مانند نظریه تکامل تاریخی کنت یا هگل به عنوان نتیجه طبیعی تکامل جوامع توجیه شود. به هر جهت وبر این نظم صوری را که بی آنکه خود بدان آگاه باشیم رفتار ما را شکل می دهد قفس آهنینی می داند که به تعبیر مارکس ما را ازخودبیگانه کرده ما را از تأمل و تحقق حقیقت بازمیدارد.

     این صورت قانونی سست و شکننده است چون در اعماق طبیعت و جان انسان ریشه ندارد و او را به اکراه و ناخودآگاه به کار وامی دارد. اصولاْ چنین نظمی قابل اعتماد نیست مگر آنکه «قدرتی مقتدر» پشتوانه آن قرار گیرد و ترس را شیره قوام این قاعده سطحی کند. یعنی در چنین اجتماعی اعتماد من به اطرافیانم بسته به ترسی دارد که در وجود آنها رخنه کرده و با کوچکترین خللی در قدرت حاکمه یا آداب بدیهی انگاشته شده امکان هرج و مرج وجود دارد.

 

 ۲) در یک حالت قانون مشروعیت و موجه بودنش رو از «عقل» میگیرد. یعنی قانون خوب و لازم الاطاعت است چون عقل می گوید و در اینحالت ذیل جامعه عقلانی قرار میگیرد. اینکه عقل آیا خود منبع قانون است یا راه رسیدن به منبع سرنوشت پرفراز و نشیبی طی کرده که طرح اجمالی آنرا خواهم آورد گرچه همانقدر هم فراتر از بضاعت این قلم است.

 

 ۳) در حالت سوم قانون ادعا می کند که برای حفظ منافع فردی طراحی شده و در نتیجه ذیل جامعه فردگرا خود را قرار می دهد. در واقع همانطور که گفتم جامعه فردگرای مطلق امکان وجودی ندارد و چاره ای ندارد جز اینکه برای برای منافع و آزادیهای فردی اشخاص محدودیتهایی بوجود آورد تا بزرگ شدن دامنه آزادیهای یک نفر آزادیهای دیگران را محدود نکند.

    سؤال اساسی اینجاست که محدوده آزادیهای هرکسی چقدر است و اساساْ کیست که این محدوده را تعیین می کند؟

    مثلاْ آیا قانون حق دارد سیگار کشیدن شما را در مترو مانع شود؟ یا ازدواج و رابطه جنسی شما را با چند نفر جلوگیری کند؟ یا به میزان دلخواه سود کشیدن روی کالاهای مغازه شما را محدود کند؟ خب اگر ما تنها یک قاعده محوری «آزادی افراد در سود بیشتر» را داشته باشیم قانون اجازه هیچیک از امور فوق را ندارد اما مشکل در حل کردن همزمان معادله برای تمامی افراد یک جامعه است: همه می خواهند آزاد باشند پس آن دیوارهای حائل و مانع تزاحم منافع کجاست؟

    یک جواب جواب کانت در اخلاق عملی اوست که می گوید هرکسی مجاز به عملی است که انجام آنرا در حق خود برتابد. در واقع در سطح عمومی آن کاری مجاز است که همه افراد مخالفتی با آن نداشته باشند. این پاسخ در واقع واگذار کردن حل مساله به عهده عرف عمومی است که حد آزادیها را چه تعیین می کند. مثلاْ اگر دیروز (دهه شصت امریکا) همجنس باز دشمن خانواده و تولیدمثل و آفت اجتماع از منظر عموم محسوب میشد قانوناْ مجرم است و امروز (دهه هفتاد) که عرف تغییر کرده قانوناْ نه تنها غیرمجرم که مشمول حقوق شهروندی است. در یک کلام این عرف است که تعیین کننده خیر و شر خواهد بود. 

     خب این مدل ایرادات گوناگون دارد: از منظر خود فردگرایی این مساله وجود دارد که چرا اقلیت باید تن به قواعد اکثریت بدهند؟ از منظر چپهای برابری طلب برابری به همان اندازه آزادی مهم است و برابری یعنی دسترسی برابر به منافع: یعنی بسیاری مثلاْ در طبقات پایین آزادند که درس بخوانند اما نمی توانند. از منظر جامعه شناختی عملاْ عرف جوامع توسط قدرتمندان و صاحبان قدرت و ثروت و با ابزارهای رسانه ای هدایت می شود که در نهایت منافع گروهی خاص را تأمین خواهد کرد. از منظر عقل و دین استعلایی واگذار کردن سعادت و حیان انسان به عرف و توده عوام جز هلاک انسانی نیست و آزادی جزئی از مجموعه بزرگ ارزشهای انسانی است.

    قصد من در اینجا بررسی همه ابعاد چنین فرهنگی نیست اما تا همینجا شاید کمی به سوال اولم نزدیک شده باشیم که آیا چنین سیستمی قابل اعتماد است یا نه؟ در چنین سیستمی که بر رفتارهای اطرافیان من منافعی حکومت می کند که قواعد آن عرفی است. اگر امروز او این اجازه را دارد که هر جنسی را به هر قیمتی که دوست دارد به من بدهد یا دختر مرا اغوا کرده از او سوء استفاده کند یا هرچقدر که دوست دارد الکل مصرف کند آیا فردا مجاز نخواهد بود که با ماشینش مرا تهدید کرده یا حتی برای تفنن ضربه ای هم بزند؟ مگر قبح عرفی در بسیاری از هنجارها چقدر ظرفیت تحمل دارد و مگر غیر از این است که بسیاری از عرفها و هنجارها با تخطی اندک اندک افراد تغییر می کند؟ مگر غیر از این است که مثلاْ حمل سلاح سرد برای بسیاری از جوانهای ایرانی و سلاح گرم برای جوانهای امریکایی اکنون هنجار و عرفی شده و آن جز در ذیل حاکمیت منافع شخصی بر انسان توجیه دیگری ندارد؟

 

در بخش بعد میکوشم که درباره سرنوشت عقل در مهار اعمال آدمی چیزی بنویسم

یاعلی

 

پی نوشت: این مطلب جناب آقای یامین پور درباره مقایسه عکس العمل مردمان میدان کاج و ده ونک در قبال دو قتل مطلب جالبی است که با رویکرد دورکیمی و در نقد جامعه فردگرا نوشته شده است. به قول این نوشته که این هم درباره جرائم اخیر توسط یک جامعه شناس نوشته شده شاید این حرفها نشان دهد که بدون رویکرد جامعه شناختی درک مسائل موجود جامعه ممکن نیست. البته در  پرانتز بگویم که لابد واضح است که رویکرد جامعه شناختی به معنای نظریات جامعه شناسان غربی نیست!

انسان هراس انگیز مدرن... (1)

بعضی وقتها که توی لاین وسط بزگراه همت از خونه به سمت شریف میرم با خودم فکر میکنم که چی مانع این میشه که یکی از این آدمهایی که داره با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت از کنار من میگذره یکهو یک کار وحشیانه انجام بده مثلاْ فرمونو بپیچونه سمت من و محکم بزنه به من تا من هم صاف برم تو دیوارای کنار بزرگراه؟ اصلاْ چی باعث میشه که خود من اینکار رو نکنم؟ فرمون دست منه و با یک اشاره میتونم چند فاجعه همزمان رو برای صد نفر آدم مستقیم و غیرمستقیم بوجود بیارم... اون چیه که اراده من و دیگران رو محدود میکنه؟ آیا چیز مطمئنی هست که با اعتماد بهش بشه تو خیابون راه رفت؟

خب این سوال خیلی مهمیه. در واقع یک پرسش خیلی مهم جامعه شناختیه. بر رفتار این مردم چی حکومت میکنه؟ این مردم چطور فکر می کنند و عمل می کنند که من بتونم بهشون و در واقع به جامعم اعتماد کنم که زنده برم توی خیابون و زنده برگردم خونم؟ خب این سؤال خیلی ابعاد بیشتری هم داره. مثلاْ اولین چیز امنیت زنده موندنه. بعدیش اینه که از کجا مطمئن باشم که این میوه فروش سر کوچه انگور کیلو هزاروپونصدی رو کیلو هشت تومن به من نندازه؟ البته از این بالاتر هم هست. از کجا معلوم که من بچم رو بفرستم تو شهر مدرسه و خرید و دانشگاه و تفریح و یک آدم فاسدالاخلاق هیز شهوت پرست ازش درنیاد؟ خب اینها مراتب مختلف این داستانه اما من فعلاْ غرضم حداقلیترین چیزهاست: چطور به رفتار هم شهریها و افراد جامعم اعتماد داشته باشم که من رو یکهو نکشن؟

خب تا اینجا صورت مسأله روشن شد. دو تا نکته هم قبل از رفتن سراغ جوابها برای شفاف شدن موضوع لازمه. اول اینکه وقتی میگیم بشه به جامعه اعتماد کرد یک بحث صفر و صدی نیست بحث احتماله. یعنی همه میدونیم که چون انسان عملاْ مختاره (که البته خیلی فرض بدیهی ای نیست!) هرلحظه امکان کشته شدن من و شما توی اتوبان توسط یک نفر وجود داره اما بحث سر احتماله. یعنی اینکه بصورت کلی و عمومی بشه گفت مردم اینکارو نمی کنن و احتمال مرگ عمدی توسط بقیه زیر یک درصده. خب همینجا شما وارد علم جامعه شناسی شدید یعنی فرض کردید که رفتارهای آدم غیرقابل پیش بینی نیست. اگر ما هر روز این فرض رو نکنیم نمی تونیم وارد جامعه بشیم. در واقع جامعه بر اساس یک روال و نظمی داره کار میکنه که برای همه مفروضه. مثلا وقتی میرید دم بلیط فروشی طرف پولو میگیره بلیط میده یکهو دستش رو نمیبره اون زیر با چوب بیفته به جونتون. ما همه با فرض قابل پیش بینی بودن هر روزه و روزمره بقیه مردم وارد جامعه میشیم (و وارد خانواده) والا سنگ روی سنگ بند نمیشد. این مفهوم نظم اجتماعیه که پنهانه ولی در جامعه شناسی بررسی میشه.

نکته دوم اینه که چرا رفتار مردم قابل پیش بینیه و نظمی وجود داره؟ خب این برمیگرده به تحلیل ماهیت اعمال یا کنشهای آدمها و تحلیل رفتار آدمها برمیگرده به تحلیل حساب کتابهایی که دارن توی کلشون انجام میدن. اما حساب کتابهایی که مردم توی کلشون انجام میدن عمدتاْ شبیه همه. این منطق حساب و کتاب که عمل آدمهای یک جامعه رو شکل میده ما اسمش رو میذاریم فرهنگ فرهنگ همون چیز واحدیه که همه ما تو فضاش زندگی می کنیم و از بچگی یادش میگیریم هم بخشهای خودآگاهش رو و هم بخشهای ناخودآگاهش رو. فرهنگ جامعه نظام فکری و منطق تصمیم گیری و نظام باورها و ارزشهای هرکسیه که در نهایت عمل اون فرد رو شکل میده. پس اگر میخوایم بدونیم که آیا میشه به افراد یک جامعه اعتماد کرد یا نه باید دید که آیا میشه به فرهنگ اون جامعه اعتماد کرد یا نه؟ در واقع این فرهنگ عمومی جامعه است که مثل یک برنامه نوشته شده در موقعیتهای مختلف جلوی ما میاد و ما بهش داده می دیم و عمل تحویل میگیریم. مثلاْ وقتی شما برای اولین بار وارد مترو میشید و ناشیانه دنبال بلیط فروشی میگردین و به دستای مردم و راه رفتشون و رفتارشون نگاه می کنید یادمیگیرید که رفتار نرمال چطوریه. این منکر تصمیم شخصی شما نیست چون این شما هستین که تصمیم میگیرین کجا برین و چند تا بلیط بگیرین و کجا بشینین و کجا پیاده شین اما همه اینها درون یک الگوی رفتاری کلی انجام میشه و نظم کلی واحدی بر رفتار همه آدمها در مترو حکمفرماست.

خب حالا سوال من که از حوزه جامعه شناسی خارج میشه و وارد فلسفه میشه اینه که اصولاْ در فرهنگهای مختلف رفتار آدمها از چه طریقی محدود و کنترل میشه و سوال مهمتر اینکه به کدوم فرهنگ بیشتر میشه اعتماد کرد؟ این سوال از این جهت از حوزه جامعه شناسی خارج میشه که اولاْجامعه شناس امکان پاسخ کلی نداره و ثانیاْ امکان بهتر و بدتر گفتن نداره و صرفاْ پاسخهای موجود در فرهنگهای مختلف رو لیست میکنه. من دنبال اینم که کلاْ مستقل از عینیت چه جوابهایی میشه به این پرسش داد و کدوم مورد اطمینان تره؟

بنابراین اگر بحث رو فلسفی جلو ببریم میشه گفت چیزهایی هستند که ادعا دارند که میتونند رفتار آدمها رو کنترل کنند و افراد رو توجیه می کنند که طو خاصی عمل کنند و طور خاصی عمل نکنند. این چند چیز که ادعای باید و نباید و نسخه پیچیدن برای عمل انسانی دارند این چندتا هستند: خدا/ عقل/ قانون/ و نفع شخصی

بر همین اساس ۴ جور فرهنگ امکان وجود دارن:

فرهنگ الهی که به آدمها توصیه میکنه محاسبه کنن و هرکاری رو که خدارو راضی میکنه بکنن و هرکاری که شاکی میکنه نکنن. این توی مغز آدمای این جامعه برای حساب کتاب انجام دادن یا ندادن کاری سروکار با دین یعنی چارچوب رضایت خداست.

فرهنگ دوم فرهنگ عقلانیه. میگه هرکاری عقلت میگه همون کارو بکن. عقل همه چیز آدمه. پایه این فرهنگ و پیش بینی رفتارهای اجتماعی با فرهنگ عقلانی با بررسی عقل ممکن میشه

فرهنگ سوم فرهنگ قانونیه. قانون یعنی نظم صوری. برنامه ای سفت و سخت و مشخص که جایی تدوین شده و همه باید بر اساس اون نظم مکانیکی عمل کنن. عین کارخونه های مونتاژ مدرن که هرکس طبق طرح کاری مشخص عیناْ باید عمل کنه یا نظام بوروکراسی اداری. توی این فرهنگ مردم کاری رو گفته شده نکنید نمی کنند و کاری که هنجاره و نظم صوری برای شما بازگذاشته می کنید. عین یک دالان!

فرهنگ چهارم فرهنگ فردگراییه. توی این جامعه افراد بر اساس محاسبه سود و زیان شخصیشون تصمیم گیری می کنند و فرهنگ حاکم بر اذهان حساب و کتاب فردیه. پیش بینی رفتارها هم بر اساس پیش بینی سود و زیان احتمالی هرکس و رقابت تک تک اونها با هم قابل بررسیه.

خب بر حسب فرهنگ هر جامعه حکومت هر جامعه هم معلوم میشه:

توی جامعه ای با فرهنگ الهی خب مسلط ترین فرد به قواعد رضایت الهی یا همون دین حکومت میکنه تا مردم بدونن که در هر شرایطی چه باید کرد.

توی جامعه عقلانی فیلسوف حکومت میکنه. عامه مردم که زمان و توان تعیین عقلانی خوب و بد رو ندارند و عمدتاْ درگیر معاشند نسخه های عقلانی ای رو که هر عقل سلیمی با تعقل واقف به درستیش میشه از دست فیلسوف میگیرن و عمل میکنن

در جامعه قانونی دولت حکومت میکنه. قانون رو دولت وضع میکنه چون بالاترین بخش نظام صوریه. باقی هم اطاعت می کنند

در جامعه فردگرایی خب کسی حکومت نمیکنه. در واقع افراد هستن که حکومت میکنن و مثلاْ دولت باید حافظ امنیت بازی آزاد منافع اشخاص باشه.

خب آیا این جوامع در طول تاریخ وجود داشتند؟ برای برخی پاسخ مثبته!

جامعه الهی یعنی جامعه ای با غلبه فرهنگ الهی که هرکسی براساس رضایت خدا عمل میکنه انشالله جامعه موعود مهدوی است.

جامعه عقلانی همون مدینه فاضله افلاطون و فارابیه که علی الظاهر هیچ وقت محقق نشده و توش شاه فیلسوف حکومت میکنه

جامعه قانونی جامعه کمونیستی شوروی بود که توش دولت حکومت می کرد و نظم صوری شدید حاکم بر رفتار آدمها بود. مکانیکی شدن شدید آدمها نتیجه این وضعیته که جورج اورول توی ۱۹۸۴ به بهترین شکلی توضیح میده. حالت کوچیکترش نظم سازمانیه بوروکراتیکه که افراد باید طابق النعل بالنعل بر اساس بخش نامه و طراحی از پیش تعیین شده کارها حرکت کنند.

اما نزدیکترین مصداق به جامعه فردگرای مطلق کلمه جامعه لیبرال امریکاست. در واقع لیبرالیسم در یک کلام همون فرهنگ فردگراییه که توضیحش رو دادم. همون جامعه مدنی آدام اسمیت. البته غلبه تام و تمام فردگرایی که مدینه فاضله فوکو هم هست در عمل ممکن نیست چون در واقع بی نظمی میشه تا نظم. اما باید گفت که امریکا به بهترین وجه ممکن تجلی آرمان انگلیسی لیبرالیسم و جامعه مدنی آزاد آدام اسمیته. حکومت نفع شخصی بر رفتار همه اعضای جامعه.

خب کدوم یک از این فرهنگها قابل اعتمادترند؟ مبنای کدوم یکی محکمتره که آدم با خیال راحت توی خیابونای جامعش قدم بزنه و بدونه پایه رفتار آدمهای جامعش (حداقل در نظر) اونقدر محکمه که محاسبه هیچ آدم نرمالی با فرهنگ عامه جامعه منجر به تعرض به من نمیشه. یعنی اگر تعرضی هم بشه یا طرف از آدمای جامعه ما نبوده یا خوب فرهنگ رو درونی نکرده که میشه ضعف نهادهای تربیتی و والدین و یا مشکل جسمی و روانی داره که درست نمیتونه فکر کنه. این سوال رو نگه دارید تا اگر عمری بود بیشتر دربارش صحبت کنیم.

یاعلی

لزوم نگاه پارادایمیک به وضعیت اجتماعی امروز ایران و معضل استقرار پوزیتویسم

نقدی بر جامعه پوزیتیویسم زده ایرانی و ایدئولوژی نقاب دار سیاست ایرانی

با نیم نگاهی به انتخابات ۸۸

آنچه می­خواهم درباره آن بنویسم بحث در «رویکرد روش­شناسانه» ما نسبت به وضعیت اجتماعی و سیاسی امروز مملکت ماست، یعنی کاوشی عمیقتر در زاویه نگاه های عمومی ما به وضعیت متلاطم جامعه ایران که بخصوص بعد از انتخابات 88 شکل تازه­ای به خود گرفت. تلاش من برای درک این نکته است که عمدتاً از نظر ما «دیگران» چگونه می­اندیشند؟ بعنوان زمینه بحث هم نظر جدی به دوگانگی سبز و ناسبز در یکی دوسال اخیر دارم.

الف) سطح اول: بداهت کودکانه / روش شناسی پوزویتوستی

فهم کودکانه فهمی مطلق­انگارانه و ذات­انگارانه است، بخصوص در زمینه درک خوبی و بدی. در ادبیات کودک خوبی و بدی و هستی و چیستی مقولات و پدیده ها و رفتارها همگی اموری بدیهی و طبیعی به شمار می­رود. درک کودک از اینکه مثلاً چرا کسی سیگار می­کشد این است که او آدم بدی است و همانطور که بقیه به او گفته­اند «آدم بدها سیگار می­کشند.» در چنین نگاهی خوبی و خیر پدیده­ی روشن و بدیهی و اظهر من الشمسی است که آدمهای بد علی رغم علم به این خوبی و درک خوبی آن، آگاهانه و با نیات پلید و خبیث خود علیه این خیر آشکار عمل می­کنند. این همان ادبیات سفید و سیاه مشخصی است که ساده­انگارانه در کارتونهای کودکان -و البته در فیلمهای بزرگسالان- منعکس شده است.

    گرچه این دید در نظر اول بسیار ابتدائی به نظر می­رسد اما طرز فکر بسیاری از ما دقیقاً به همین شکل کارتونی است. بعنوان مثال یادم می­آید پارسال در یک ویژه نامه­ تلویزیونی برای گرامیداشت «شهیده حجاب» که در آلمان کشته شد فرد محترمی در صبّ قاتلان او سخن می­گفت و مهمترین استدلال او این بود که اینها تاریک­اندیشان تاریخند که چون خفاشان هر نوع نور و روشنی را مزاحم خود می­انگارند و از هیچ کوششی برای نابودی نیکی و خیر در جهان فروگذار نمی­کنند! یعنی همین محرزانگاری کاریکاتوری حق! تناقض اینجاست که انسان برای انجام هر عملی انگیزه می­خواهد و این یعنی اینکه آن عمل و نتیجه اش باید مطلوبیتی برای او داشته باشند تا مرتکب آن شود و تنها آدمهای مجبور و مجنون از این قاعده مستثنا هستند.

   تمایل به ساده­سازی نزاعهای حق و باطل یا خیر و شری، به گونه­ای که بسیار بدیهی و روشن به نظر برسد رویکرد اغواگری است که کاملاً در برابر روایتهای اصیل اسلامی و شیعی از چنین نزاعهایی قرار می­گیرد. مثال بارز آن قضایای صدر اسلام و پیچیدگیهای مردافکن آن است که تنها گوشه­ای از آن در سریال مختارنامه بدقت به تصویر کشیده شده است. روایتی تودرتو و آمیخته به استدلالات و تدابیر و غموض رفتارشناسانه –از حیث علت یابی وقوع اتفاقات- که بسیار بیشتر از رویکرد بدیهی­انگارانه فوق امکان انطباق با واقعیت را دارد.

    سؤال روش­شناسانه اینجاست که حال که خیر و حق اینچنین بارز است و عناد او واضح و عریان، چگونه چنین وضوحی قابل تمیز است؟ پاسخ پنهان در دل این بدیهه انگاشتن حقیقت، «دیدن» است. یعنی خوبی از ظاهر آن هویداست. در چنین فهمی «حق یا خیر» آنچنان ساده و واضح تصویر می­شود که تنها با «دیدن صحنه نزاع» می­شود خوب و بد را از هم تمیز داد. شاخصهای عینی روشنی مانند «خشونت، قتل، فریاد و صدای خشن، چهره کریه و زشت، آزار زنان و کودکان مظلوم و....» ویژگیهای مشهوری هستند که در چنین دیدگاهی قادرند به خوبی بد و خوب را از هم جدا کنند.

    همانطور که متوجه شده­اید چنین فهمی از خوبی و بدی کاملاً استقرائی است و راه شناخت آن کاملاً حسی و در کنار همه اینها جزئی­نگر. یعنی تعریف بدی نه تعریفی ذهنی که تعریفی عینی است و بدی فرد و تمام چیزهای دیگر را از بدی عمل می­فهمند و بدی عمل را از بداهت شر مندرج در آن (بدون توجه به امکان تفاوت ذاتی دو عمل مشترک مثل داد زدن بر سر مظلوم یا ظالم) و چون شناخت آن عمل هم تنها با دیدن میسر است، شناخت بد از خوب تنها با نگریستن به صحنه نزاع و تشخیص همان چند عمل بد مشهور که گفتیم محقق می­شود. طوریکه به معنای کلمه می­شود چنین دریافتی از خیر وشر را شناخت پوزیتیوستی حق و باطل نامید.

   جالب اینجاست که چنین فهم کارتونی از قضیه تنها در اذهان باقی نمانده و به صحنه «علوم» هم کشیده شده است: «لامبروزو»ی قرن نوزدهمی ایتالیایی که از اولین نظریه پردازان جرم شناس بوده بر پایه همین تفکر پوزیتویستی و ذات انگارانه جرم را ذاتی مجرمان می­داند(همان پلیدهایی که دشمن همیشگی خوبی اند) و از قضا مهمتیرین نشانه­های چنین افراد بدذاتی را هم بدترکیبی، شباهت به میمون، وحشیانه بودن چهره، دندانهای تیز و چانه بزرگ و نشانه­هایی از این دست معرفی می­کند که به راحتی قابل شناسایی است.

    چنین نگاهی همانطور که تا الآن هم گفتیم و خود نیز می­دانید آثار زیانباری جدی به همراه خواهد داشت:

1)      ساده­انگاری غیر استدلالی این نگاه فرد را به «توهم بدیهی بودن» حقیقت می­کشاند و این توهم مانع از هر نوع استدلال یا طرح بحث یا مقایسه و بررسی مبانی و منطق گزاره ها می­گردد. همان چیزی که حتماً در دوران انتخابات در مباحثه با دوستان و آشنایان و خویشان تجربه کرده­اید. جملاتی از قبیل «یعنی تو واقعاً می­خوای به احمدی­نژاد/موسوی رأی بدی؟» که گهگاه شنیده می­شد و از همان ابتدا باب بحث را می­بست.

2)      روش­شناسی پوزیتویستی و ظاهرگرا و عینی گرای این نگاه باعث می­شود که افراد به سادگی با اغواگریهای تصویری و خبری و جوسازی و امثالهم  فریب بخورند که انتخابات اخیر الحق کلکسیونی بود از سوء استفاده­های مکرر ستادهای تبلیغاتی از ضعف روش­شناختی پوزیتیویستی در شناخت حق از باطل. مهمترینِ این اقدامات فیلم ندا بود و تکثیر آن. تصویر تنها یک قتل خام با ابهامات متعدد در قاتل و مقتول و نحوه کشته شدن و انگیزه کشتن و... و البته سرشار از افکتهای تأثیرگذار هنری اعم از زن و خون و جیغ و داد و گریه و... در اینجا «بوردیو» جامعه شناس فرانسوی جمله­ای دارد که خیلی به کار ما می­آید. او می­گوید در زمان ما هیچ عکسی بدون شرح وجود ندارد. منظور او این است که «تفسیر عکس» چیزی غیر از خودش است که بدان ملحق می­شود و نه چیزی ذاتی آن. هرچند کاملاً بنظر می­رسد که چیزی در متن و ذات واقعه است. مثل فریاد «بسیجیها زدنش» در فیلم ندا.

در واقع بیشتر آنچه اینجا می­خواهم بگویم همان انتقادات اساسی وارد بر نگاه پوزییتویسم محض است: واقعیت نه یک موجود یکتای مشخص بلکه وضعیتی لایه لایه و تودرتوست. حتی در مقام «توصیف» هم ما نمی­توانیم به احساسات اولیه خویش وفا کنیم چون خیلی فرق می­کند که از «چه زاویه­ای» به یک موجود مادی (نه حتی یک اتفاق اجتماعی) بنگریم. چه بسا که یک مانیتور را به مادربزرگ مادربزرگتان هدیه کنید (در عالم خیال) و او آنرا روی تاقچه بگذارد به جای آینه، چرا که او هیچ ذهنیتی از اینکه این چه «می­تواند» باشد ندارد. پاورقی (حالتی که به احتمال زیاد در برخورد امروزین ما با طبیعت هم در حال وقوع است) یا کودکی که ممکن است ساعتها با تخم مرغی بازی کند و هیچ نفهمد که داخل آن هم چیزی است چون چیزی مانند حجم را درک نکرده (چه برسد به اینکه بفهمد تخم مرغ یعنی چه) در مقام «تحلیل» که پای علل باز می­شود که مسأله بسیار بغرنجتر می­شود چراکه نگاه کردن چیزی جز تلازمات زمانی به ما نمی­افزاید. مثلاً کودکی را تصور کنید که چون دست بزند ما چراغ را روشن کنیم و چون دوباره دست بزند ما چراغ را خاموش. او این التزام زمانی دست زدن خود و تغییر وضعیت چراغ را می­بیند و تصور می­کند خود علت این تغییر است در حالیکه ماییم که علتیم. یا سیستمی مثل خوردو را در نظر بگیرید که ما پا را روی پدال گاز می فشاریم و فکر می کنیم ما عامل حرکتیم و حال آنکه وقتی سربالایی تندی بود و هرچه گاز را فشار می دهیم و خودرو حرکتی نمی­کند می­فهمیم که قضیه به این سادگیها هم نیست و ما تنها گوشه­ای از قضیه­ایم. در حقیقت استنباط علم(گزاره کلی) از مشاهده مثل دادن ورودی به یک تابع ریاضی و مشاهده خروجی و تلاش برای حدس زدن تابع از روی قیاس این دو عدد است. طبیعت خود بزرگترین تابع است و هر عملی که ما انجام می­دهیم تلنگری به این سیستم است. چه بسا که طبیعت را هم بخشی از خلقت بپنداریم و آنرا به جهان انسانها پیوند زنیم و ابرسیستم آفرینش انسان را تصور کنیم...!!!

    خیلی پیچیده­اش نکنیم. فیلم مستند ندا چیزی بیش از صحنه مردن یک نفر نبود (تازه اگر بشود اینرا پذیرفت) و حتی علت مرگ هم به درستی از آن قابل دریافت نبود چه برسد به تحلیل اینکه چرا مرد و که کشت و که مرد و... اینها بخشهایی هستند که مفسر به فیلم ملحق می­کند و پوزیتیویست گمان می­کند که آن بخشی از فیلم است. همانطور که گفتیم تنها معیار نگاه محرزانگارانه حس­گرا به حق و باطل «خشونت عیان» است و چون باورانده شود که خشونت از سوی بسیجیان است در مرحله دوم ذهن پوزیتیویسم زده مخاطب بد و خوب را از هم تمیز می­دهد ( و حال آنکه ولو فاعل هم مشخص شود هنوز  حق و باطل در پس ظواهر پنهان است).

3)      انتخابات اخیر کلکسیون اثبات گرایی به معنای واقعی آن بود. یعنی اثبات پوزیتیویستی ادعاها. احمدی نژاد و رضایی اغواگرانه نمودارهای تصویری نشان می­دادند که مملکت در فلاکت است یا سعادت و موسوی کاخ ادعا علم می­کرد بر روی چند آمار پاسپورت و فساد مالی و ... در چنین فضایی شنیدن هم به مدد دیدن می­آید و چون پای شنیدن به میان آید و در شایعه این میزان بزرگنمایی و تعدد نقل است که جای صحت و اعتبار را می­گیرد (چیزی شبیه معیار استقرا در مشاهده) در فضایی به غایت احمقانه همه ادعاها موکول می­شد به برآمدن از چند داده عینی و چون سراغ عینیات می­رفتی یا سرنخ در منبع آمار گم می­شد یا دعوا دوباره در تفسیر داده­ها به کلیات کشیده می­شد و دوباره همین چرخه بر سر مدعای کلی دیگری تکرار می­شد. همه این سرگشتگیها تنها یک ریشه داشت و آن هم چیزی نبود جز «تفکر ایدئولوژیک و توهم تفکر پوزیتیویسم» یا شاید «ایدئولوژی با نقاب پوزیتیویسم» البته این مسأله جدیدی نیست و اساساً ریشه در دروغ بزرگ تفکر پوزیتویستی دارد که همیشه ریشه­های ایدئولوژیک خویش را پنهان می­کند و ادعای عینی و مطلق بودن دارد و حال آنکه دم خروس همیشه از زیر لباسش پیداست.

4)      سوء استفاده اهالی قدرت از معرفت شناسی پوزیتیویستی ظاهربین قدمت تاریخی دارد و جالب اینجاست که همیشه علیه اهل حق به کار گرفته شده تا به سود آنها (اعجاز هم پوزیتویستی نیست چون نمی خواهد نتیجه ای بیش از وقوعش بگیرد و تنها استفاده آن نشانه پیامبری برای موحدین است-نه کافران-) تمام اتهاماتی مانند مجنون و ساحر و شاعر و قدرت­طلب و شورشی و خارجی و تفرقه­انداز و امثالهم که به انبیاء و ائمه گوناگون وارد شده همگی ریشه در ظاهربینی عوام­الناس داشته که نزدیکترین و عوامانه ترین برداشت از fact ها را که توسط دشمنان حق و با تبلیغات شدید عرضه می­شد می­پذیرفتند و استدلالات مفصل اهل حق را که قیاسی و برآمده از مبانی دینی بود نمی­پذیرفتند.

 

ب) سطح دوم: پارادایم فلسفی منسجم/ روش شناسی قیاسی

از نگاه بدیهی­انگارانه به اتفاقات و خوبها و بدها که فرود بیاییم با دستگاه­های نظری­ای مواجه می­شویم که هریک وقایع را به گونه­ای تفسیر میکنند و خوبها و بدها را به نحوی متفاوت از یکدیگر به گونه ای که عمل هریک برای خود کاملاً عقلانی و اخلاقی (به معنی مطلوب) به نظر می­رسد.  این دستگاه های نظری را به تأسی از کوهن پارادایم می­نامیم. با این حال دو نوع پارادایم را از یکدیگر تفکیک می­کنم و آن پارادایم فلسفی و پارادایم تصنعی است.

    آنچه به عقیده من نیاز امروز ما برای درک وضعیت ایران است درک پارادایمیک است. به این معنا که باید آگاه بود که بسیاری از چیزهایی که ما تخطی از آنرا بد می انگاریم در دستگاه فلسفی دیگری کاملاً خوب به شمار می­رود. من سعی کردم که در مقاله حجاب این موضوع را در پدیده کوچکتر حجاب نشان دهم. امروز روز رویارویی فلسفی و بنیادی با پارادایمهای رقیب است و زمانه ساده­انگاری پوزیتویستی برای اثبات مدعاها به سر آمده است. اینجا محل تولد علم دینی است.

 

ج) سطح سوم: پارادایم تصنعی / روش شناسی شبکه ای پوزیتویستی-قیاسی

    به عقیده من پارادایم تصنعی نوعی شارلاتانیسم معرفتی است و با روش شناسی التقاطی­اش بنایی کاملاً دروغین و بی اساس می­سازد و نماینده تام و تمام آن «پارادایم سبز» در زمانه ماست.

    قصد خطابه سیاسی به هیچ وجه ندارم و کاملاً از منظر روش شناختی بحث می­کنم. در یک پارادایم فلسفی منسجم که در برابر چنین پارادایمی قرار می­گیرد گزاره ها به هیچ وجه آنچنان شبکه­ای نیست که مزورانه در «دور» قرار گیرد، در حالیکه در پارادایم فریب کارانه ­ای مانند دستگاه معرفتی سبز مشاهدات از کلیات اخذ می­شود و حال آنکه کلیات خود ساخته مشاهدات معرفی می­شود. مثلاً به عقیده من از یک شبه سبز غیر شارلاتان در پارادایم فلسفی منسجم می­توان پذیرفت که تصور کند در انتخابات تقلب شده چون به لوازم استدلالی­اش بر مبنای دروغگویی نظام معتقد است و کل انتخاباتها را دچار تقلب می­داند. او به شواهد تجربی­ای که برای رد تقلب اقامه می­شود اهمیتی نمی­دهد چون همه سیستم را با هم مقصر می­داند و به نهاد مرجعی قائل نیست که بخواهد مدارک درستی ارائه دهد. او همچنین ممکن است بر پایه مبانی فکری­اش بوضوح برخی ابعاد انقلاب و رفتار امام را تأیید کند و برخی را رد. اما یک سبز شارلاتان که در دستگاه مزورانه پارادایم تصنعی می­زید از یکسو می­شنویم که امام را قبول دارد و سنگ او را به سینه می­زند و از سوی دیگر منتظری را هم. می­پرسی چطور ممکن است ارجاع می­دهد به نامه­های آقای منتظری. اگر امام را بعنوان مبنا قبول داری که باید غائله منتظری را از منظر مبانی امام بنگری نه اینکه به سبک دروغین پوزیتیویستی نامه­ها را بپذیری و بگویی امام اشتباه کرد. یا باید پرسید با کدام مبنا غائله قائم مقامی را قرائت کردی یا باید گفت چگونه کلیات از این مشاهدات خلق شدند؟ لازمه التزام به دستگاه پارادایمیک التزام به مبانی فلسفی محرز و مشخص است و نه شیادانه شبکه­ای روی آب از اسنتاج استقرائی و قیاسی بنا کردن و رنگ سبز علوی خمینی و سرخ حسینی خامنه­ای را به آن زدن.

    حیات پارادایم تصنعی در گسترش دادن شبکه دوری آن است تا تناقض درونی­اش آشکار نشود. به همین دلیل است که متفکران این دستگاه تصنعی مدام سعی می­کنند که هر حادثه ای را مصادره به مطلوب کرده و در دستگاه معیوبشان به کار گیرند و وجهه­ای تاریخی و جامعیتی پردامنه به آن اعطا کنند. از تفسیر سبز حوادث ابتدای انقلاب و پیش از انقلاب گرفته تا رنگ سبز به ورزش و سینما و سریال و امثالهم زدن. با اینحال این کاخ پوشالی با نشان دادن تناقضهای دورنی اش به راحتی بر زمین می­ریزد و این راز انحطاط نفاق است که راستی و منطق کفار را هم ندارند.

یاعلی

 

پاورقی:

حیفم آمد این را اینجا نیاورم. حاج آقای پارسانیا تعبیری داشت درباره جایگاه دین در تولید علم وقتی از او پرسیدم که اگر ما بر اساس هستی شناسی و معرفت شناسی دینی سراغ طبیعت برویم دیگر چه نیازی به رجوع به قرآن و حدیث داریم؟ گفت «با قرآن می فهمیم که نمی فهمیم». آنموقع من متوجه ظرافت سخن او نشدم تا اینکه در مقاله ای از زیباکلام خواندم که می گفت «ما در مشاهده تجربی چیزی را که نخواهیم ببینیم نمی بینیم» به کمک عبارت پارسانیا این یعنی اینکه ما اگر دچار جهل مرکب باشیم و ندانیم که نمی دانیم (مثلاً ندانیم که نوری هست) هیچوقت سراغ کشف آن هم نمی رویم. ما سراغ جایی می رویم و به جستجو در جایی مشغول می شویم که می دانیم که نمی دانیم. (مثلا می فهمیم که چیز مستقلی به معنای نور وجود دارد و آنوقت تازه به فکر می افتیم که آیا می شود آنرا بدون خورشید که منبع آن است نگه داشت یا نه) وحی شکافنده جهل مرکب بشریت است و علم بدون آن ممکن نیست. قرآن به ما اسماء را می آموزد که اول فهم است و مثل اولین شمع در ظلمات مطلق. عقل خودش معترف است که اگر آن نور اول نبود گشتن در پرتو آن به دنبال باقی جهان ناممکن بود.

 

پی نوشت:

اواخر کار کمی عجله ای از کار درآمد. بیشتر زمان می گذاشتم احتمالا کار به عدم می پیوست چون واقعا فرصت دیگر پیدا کردن از دشواریهای زندگی است! امیدوارم که بینش مندرج در متن را مفید بیابید.

زندگی لفی خسر!

 

دو اشاره:

۱) سوتک از اول اول قصدش طرح کردن بحثهای مهمی بوده که یا ما از آنها غافلیم و یا خیلی به سادگی از کنار آنها می گذریم. مطلب قبلی هم از همین جنس بود و نوعی تلاش برای فهم بهتر مسائل جامعه مان محسوب می شد. معنی اینها این است که اینجا دعوا هست ولی انشاالله نه آنقدر سبک که بنده حرف شما را به تحلیل مجری دیشب بی بی سی بچسبانم و شما حرف من را به خطبه های نماز جمعه. خب عزیز من شما که دوست نداری حرف امثال من را بشنوی چرا خب خودت را خسته می کنی و مطلب را میخوانی؟ خب این یک قاعده طبیعی است که هرکسی چیزی را که به نظرش ارزشش را ندارد نمی خواند و نمی بیند...

۲) به موازات حضور بنده در کانون نزاعهای مدرن و پست مدرن و دینی و الحادی علوم انسانی و بصورت خاص نظریات اجتماعی سوتک هم کم کم به همین راه خواهد شد تا شاید بتوانیم اینجا را محفلی کنیم برای روشن شدن ابعاد منازعه فوق العاده جدی امروز بر سر علم و جامعه. گرچه قطعاْ مباحث عمومی هیچوقت از سوتک حذف نخواهد شد. مثل همین نوشته پیش رو که درباره زندگی روزمره ماست.

***

۱) آدم که متأهل می شود تازه انگار که در متن زندگی واقعی قرار می گیرد. انگار که هرچی که قبل آن بوده تیله بازی بوده و پرسه زنی و گردش. امثال من بچه سوسول دانشجوی آرمان گرا کلا قبل ازدواج تماشاچی هستیم و خیلی که زور بزنیم می شویم آزمایشگر. یعنی هنوز آن جریان اصلی زندگی آنطرفتر وایساده و هر از گاهی هم که پدر و مادر یا بزرگتری با کلی جلیقه نجات و کمربند و بادکنک و مراقبت مستقیم و غیر مستقیم کمی ما را به آن واقعیت نزدیک می کند باز هم چیزی نمی فهمیم و انگار که باید مثل مربیان سنتی شنا یکهو پرتابت کنند عمق زیاد که بفهمی اوضاع از چه قرار است.

آنچه درباره اش می گویم «استقلال» نیست «مسئولیت» است. آدم مستقل به یک سؤال معلوم از بین گزینه های معلوم جوابی میدهد و در پاسخ دادن مستقل است اما برای آدم مسئول نه صورت سؤال معلوم است و نه گزینه ها. همه را خودت باید طرح کنی. تازه عواقب همه را هم باید خودت یک تنه و مردانه به عهده بگیری نه یک مفر کوچکی از فک و فامیل و پول و امکانات و وقت و نه حتی زن بیچاره ات (مخاطب این متن البته مردان هستند) . مرد که باشی می فهمی که همه مشکلات به یک چیز بر میگردد و آن هم «توئی»! اگر وقت نداری جور کن اگر پول نداری کار کن اگر بلد نیستی یاد می گرفتی اگر یادت رفته خنگ نباش اگر حواست نبوده حواس پرت نباش و الی آخر همه مشکل خود خود تو هستی. این یک توطئه از پیش سازماندهی شده نیست. این واقعیت گریزناپذیر زندگی واقعی است. اصلا مگر تا سی سالگی نشستن ور دل ننه جان و راننده آبجی جان شدن و فوتبال جورکن پسرعمو و پسرخاله شدن و برنامه ریز تعطیلیهای فامیل شدن و کنارش هم تا دکترا خواندن و کلی هم مطالعه کردن گزینه خیلی بعیدی است؟ اصلا گزینه روتین همین است و دیگر حسابی عرف شده که هر خانه ای یک یا چند پسر دانشجوی بیست الی سی ساله داشت باشد!!! اصلا می دانید همین ولنگاری بیست تا سی سالگی دانشجویی بود که مجابم کرد که زودتر زن بگیرم. یعنی زندگی خاص تو با همه دردسرهای خاص تو! دردش هم درد استخوان ترکاندن است. منتها استخوان روح و روان! حالا زن که گرفتید می فهمید!

 

۲) آدمیزاد را آن خدای دانای ما طوری طراحی کرده که مدام ریخت و پاش بیهوده دارد. عینهو یک بچه دو ماهه. چند وقت پیش داشتم فکر می کردم که چرا به هیچ کاریم نمی رسم. دیدم فقط حفظ و نه حتی ارتقاء همین بدنی که حالا به حساب مرکب ماست و حامل روح والای ما(!) دارد نزدیک نصف وقت و انرژی مرا می بلعد. آدم فکر می کند همین خوردن و خوابیدن و دسشویی رفتن است دیگر. نخیر خریدن و رفت و آمد برای خریدن و پختن و ظرفها را شستن و مرتب کردن و قبل از اینها برنامه ریختن برای خرید و بعد اینها فکر کردن به ورزش برای حفظ تن و شاید هم دکتر رفتن و الی آخر. اصلا خودش خستگی می آورد که باید بعدش خوابید! خود همین رفت و آمدها را هم در تهران حساب کنید که تا سر کوچه بخواهی بروی بیست دیقه رفت است و بیست دیقه دنبال جای پارک گشتن و بیست دیقه هم برگشت. حالا بماند که خانوم هم بخواهد آماده شود با تو بیاید و خودت هم قبل بیرون رفتن بخواهی یک دستی هم به آب ببری سر جمع یک صابون و یک مایع ظرفشویی و یک شامپو خریدن از سر کوچه می شود یک ساعت و نیم! تازه وقتی که کار می کنی برای پول در آوردن بماند!

حالا این تن بود. حفظ هرچیزی وقت گذاشتن می خواهد. یکی اش رابطه شماست با همسرت که خود ده ها کتاب است و ساعتها وقت و میلیونها پول! یکی دیگرش رابطه شماست با خانواده خودت و همسرت و البته خانواده های درجه دوم. یکی دیگر رابطه با خداست که حداقل برای من یکی واقعا از همه مهجورتر و مظلومتر است. دیگری حفظ رفقاست. حالا وارد جزئیات نمی شوم که بخواهی یک سینمای ساده یک ساعت و نیمه بروی باید حداقل پنج ساعت وقت بگذاری و برای دو نفر بیست هزار تومن پول! اینها یعنی حفظ وضع موجود خودش کلی وقت و هزینه می طلبد چه برسد به فکر کردن به ارتقاء آنها! آخرش هم که مجبور می شوی دور کلی چیزها را خط بکشی و بنشینی قهوه تلخ ببینی و نهایتا گند بزنی توی زندگیت برود!

تازه اینها اولیات زندگی است. آدمها خیلی وقتها احمقانه یک چیزیهای را مثل جاروی به دمب موش به خودشان می بندند که می شود بلای جانشان. یکی اش همین ایمیل است و بعد هم وبلاگ. اصلا باورتان نمی شود که فقط رسیدگی به وبلاگ اقلا دو سه روزی چند ساعت می برد. نوشتن و سر زدن به بقیه و جواب دادن ملوسانه و متفکرانه و دختربازانه به کامنتها هم البته پیش کش! اس ام اس بازی و فیس بوک و تویتربازی را هم نگو که ناقوس دم تابوت است!

حالا همه اینها را که انجام دادی تازه نفس می کشی که اصلا برای آینده و مملکتت و خدایت و اطرافیانت چه کار ویژه ای می خواهی انجام دهی؟ درس و کار(نه شغلی برای پول بلکه فعالیتی برای رسیدن به هدفی خاص) و مأموریت سیاسی و فرهنگی و غیره را بچپانید لای این همه تا بفهمید که درد استخوان ترکاندن یعنی چه!

 

۳) آدمیزاد بدبخت و علیل و عاجز آفریده شده. تازه عاجز بودن خوب است وضعیت دنیای امروز طوری است که ما حتی به مهمترین موضوعات زندگیمان هم فرصت نمی کنیم فکر کنیم چه برسد که احساس عجز برای پرداختن به آن داشته باشیم. زندگی اکثریت نزدیک به اطلاق ما به نحوی در ساختارهای اطرافمان احاطه شده که نمی توانیم جم بخوریم. در پاکستان زلزله شده به من چه. تورم می رود به آسمان به من چه. رهبر درباره علم چیزی گفته به من چه. سرمایه داری دچار بحران شده به من چه. الگوی پیشرفت مملکت نهایتا ما را به همجنس بازی می کشاند به من چه. اصلا برای اکثر ماها این موضوعات خیلی خیلی دور است. اصلا نمی شود بهش فکر کرد حتی. بابا نظام سرمایه داری چه دخلی دارد به من بذار درسمان را بخوانیم. نود و چند درصد مردم تماشاچی اند و یک اقلیتی بخاطر ثروت و مقام ارثیشان درگیر این مسائل آدمهای کله گنده اند. چه بشود طلبه ای از خمین بلند شود و توی کارشان دخالت کند. ایرانش هم همین است و امریکایش هم همین. باز اقلا در ایران مردم اظهار نظر می کنند و اخبار را پی می گیرند در امریکا که طرف آنقدر زیر فشار مصرف گرایی و سک س است که نمی تواند سرش را بالا بیاورد. نشانه اش هم این است که از دوستانتان که امریکا هستند بخواهید که از مردم عادی درباره ایران که اخبارش سالهاست که در صدر است بپرسند. حتی نمی دانند ایران در افریقاست یا اروپا!

دلیل این حماقت عمومی هم همین عجز ذاتی انسان و البته عظمت ساختارهای مدرن است که هرچه سرمان را بالا ببریم تهش را نمی بینیم. هلکوپتر می خواهد خیلی وقتها که دنبالش رفتن خودش کار حضرت فیل است. اولش بلند دیدن است و دومش اعتماد به نفس. همین دوتایی که رهبر مدام به اقشار مختلف می گوید تا زیر خروارهای روزمرگی گم نشوند. یعنی تک تک ما بخواهیم می شود. اما خواستن دیگر با ماست...

یاعلی

بدحجابی به مثابه­ی تجلی اجتماعی «فرهنگ نوپدید زندگی مدرن»

 

اشاره: این مطلب را شاید دوماه پیش بود که به سفارش محسن حسام آقای مظاهری

برای درج در مجله فخیمه «هابیل» نوشتم که همین چند هفته پیش چاپ شد و روی دکه رفت.

حالا که مدت مقتضی چاپ و انتشار این شماره به پایان رسیده و انتشار اینترنتی آن ضرری به فروش

مجله نمی زند اقدام به انتشار اینترنتی آن می کنم.

مطلب تحلیلی نو از پدیده بدحجابی است چرا که گمان من بر آن است که اولین و مهمترین

بخش حل معضل بدحجابی شناخت صحیح و عمیق آن است.

 

 

بدحجابی به مثابه­ی تجلی اجتماعی «فرهنگ نوپدید زندگی مدرن»

گذار به ماهیت پدیده­ی فرهنگی «بدحجابی» در عبور از بدحجابی سلبی سنتی به سوی بدحجابی ایجابی مدرن

«جورج اورول» در جایی از رمان 1984 که وصفی از یک جامعه خفقان­آور سوسیالیستی است که در آن حزب حاکم با تحمیل فرهنگ خاص خود به تمام شئون زندگی مردمان جامعه و نظارت مستمر عمومی، حتی رابطه جنسی مردم را هم تحت کنترل و نظارت خویش گرفته است، از زبان «وینسون»، شخصیت اول داستان، که سخت قلب و جانش را در اسارت حزب حاکم کمونیست می­بیند، می­نویسد: «هماغوشی به معنی نبرد است و اوج لذت جنسی، پیروزی. نواختن سیلی به صورت «حزب» است. ]امروز[ عمل جنسی کرداری سیاسی است.» (صفحه­ی 123 از چاپ موجود) هرچند آینده­ی مورد انتظار ارول هیچگاه محقق نشد اما امروز جهان در سیطره­ی رقیب آن روزهای سوسیالیسم است. سرمایه­داری و لیبرالیسم نه آن سان که اورول درباره کمونیسم می­گفت، اما با قدرت و سیطره­ای مشابه بر قلوب و ذهنها در انتهای قرن بیستم به نقطه­ی بی­بازگشت «انتهای تاریخ» رسیده است تا دیگر کسی را یارای اندیشه­ای خارج از نظام مستحکم و منسجم اندیشه­ی مدرنِ نسخه امریکایی نباشد. در چنین فضایی است که می­پندارم باید برخاست و به زبان اورول گفت: «امروز حفظ حیا و مراقبت از عفت به معنی نبرد است و پاکدامنی به معنی پیروزی. نواختن سیلی به صورت حافظان نظم حیوانی مدرن است. امروز حفظ حجاب کرداری سیاسی است

***

بردگی جنسی باافتخار زن مدرن

1)    سک ... امریکایی به مثابه موتور توسعه

امر جنسی در جهان امروز ما هم وسیله است و هم هدف. هم اقتصاد است و هم فرهنگ. هم صنعت است و هم سرگرمی. هم فراغت است و هم برنامه، یعنی هم حاشیه است و هم متن. اینها همه وجوهی از جایگاه سک ... و حواشی آن در دنیای امروز ماست. با اینحال سک ... در دنیای امروز چیزی فراتر از این حرفهاست.

     امر جنسی در جهان امروز ما هم وسیله است و هم هدف. وسیله است از آن رو که بخش عمده­ای از رفتارهای انسان مدرن بخصوص در حوزه­ی رفتار اقتصادی توسط تبلیغات جنسی تعیین می­شود و هدف است از آنرو که سک ... با همه­ی ابعاد آن گل سرسبد مجموعه­ی فراغتها و سرگرمیها و لذات است. در نظامی الحادی که معادی در آن متصور نیست ثروت و قدرت به چه کار می­آید؟ «سک ... آرمان اقتصاد است و غایت پولهای سرگردان». پول برای رفاه است و رفاه چون از حداقلهای آسایشی­اش می­گذرد معنی­ای جز لذت نمی­یابد و این کدام لذت است که سیری­ناپذیر و دائمی و مسحورکننده و نشئه­برانگیز است؟ صنعت سرگرمی و در رأس آن صنعت سک ... آخرین حلقه­ی گردش مالی نظام اجتماعی و اقتصادی جامعه­ی مدرنِ نسخه­ی امریکایی است و مردابی است که همه­ی آبها سرانجام بدان می­ریزند و متعفن می­شوند. مردابی که به مرور بزرگتر می­شود و مرزهای خویش را گسترش می­دهد، تا امروز بخش عمده­ای از صنایع لباس و پوشاک، صنایع دارویی و آرایشی بهداشتی، صنایع غذائی، توریسم و صنایع هنری موسیقی و سینما و ادبیات را در صف کلوپها و دیسکوها و بارها و سالنهای رقص در آورده است.

     در نظام اقتصادی-اجتماعی غرب، چه سک ... برای تبلیغات و تحریک مصرف­کننده به کار می­آید، چه خودِ محصول جنسی مستقیماً مطلوب باشد و چه در یک زنجیره اقتصادی نقطه­ی پایانی ثروتهایی باشد که قرار نیست دوباره برای ارتقاء چرخه سرمایه­گذاری شوند و بصورت غیرمستقیم مطلوب باشد، عملاً در یک کارکرد مشترک است و آن اینکه سک ... «انگیزه و انرژی لازم» را برای خرید و مصرف تأمین می­کند و تداوم مصرف یعنی گردش چرخ اقتصاد و گردش چرخ اقتصاد یعنی گردش تمام چرخهای وابسته به آن اعم از علم و سیاست و آموزش و اینها همه یعنی تداوم توسعه و ادامه حیات تمدن.» به عبارت بهتر این انرژی جنسی تک تک افراد جامعه است که در یک ترکیب منسجم اجتماعی به نیروی محرکه و انگیزشی یک جامعه تبدیل می­شود و چرخ تمدنی را می­چرخاند. موضوعی که شاید آن دختر نوجوان امریکایی که به دنبال لباسی مناسب برای جشن رقص آخر هفته­ی دبیرستانش است و بزرگترین دلمشغولی ماه­های اخیرش این بوده که اینبار باید با کدامیک از پسرهای مورد علاقه­اش برقصد، هرگز به آن واقف نباشد...

   ...و اینگونه است که می­پندارم «امروز حفظ حیا و مراقبت از عفت به معنی نبرد است و پاکدامنی به معنی پیروزی. نواختن سیلی به صورت حافظان نظم حیوانی مدرن است. امروز حفظ حجاب کرداری سیاسی است».

***

2)    سطحی­نگری در مواجهه با پدیده­ی بدحجابی، آفت فضای شعارزده

گرچه هر از چند وقتی یکبار باب بحث بی­حجابی و بدحجابی باز می­شود و تب اظهار نظرهای گوناگون مقامامات و خطبا و علما و مسئولان و غیرمسئولان و اینوری­ها و آنوری­ها بالا می­گیرد -و البته چندی بعد دوباره فرو می­نشیند و جای خود را به یکی دیگر از حواشی همیشه لاینحل فرهنگ و سیاست و اقتصاد جامعه­ی ایرانی می­دهد و منتظر می­نشیند تا دوباره نوبت التهاب­آفرینی اجتماعی­اش فرا برسد!- امّا به نظر می­رسد که نوعاً اینگونه اظهار نظرها فاقد دقتهای تحلیلی و بررسی­های موشکافانه­اند. آفت این فضای بحث شعاری و سیاست­زده در باب حجاب، این است که اولاً ما رااز تأمل دقیق و شناخت عمیق و جامع پدیده­ی اجتماعی بدحجابی محروم می­کند و ثانیاً در همان سطحی­اندیشی فوق­الذکر هم نوعی اختلاط مفاهیم بوجود می­آورد که خود ریشه­ی بسیاری از مشکلات بعدی است. بطوریکه هنوز برای متکلم و مخاطب و مسئول ما دقیقاً مشخص نیست که با بدحجابی بعنوان یک «تخلف قانونی» مواجهیم یا «نوعی دین­گریزی در جوانان» که بصورت عمومی در جامعه وجود دارد یا اینکه صرفاً بدحجابی «توطئه­ای سازمان­یافته» از سوی بیگانگان برای مقابله با دین و هرزگی جوانان است و بصورت پروژه­ای محدود اجرا می­شود و عمومیت ندارد یا «تمایل به گناه» است که افزایش یافته یا اینکه اساساً با بدحجابی نه به عنوان پدیده­ای فرهنگی بلکه به عنوان «مسأله­ای سیاسی» روبروییم؟ ناگفته پیداست که هر دیدگاه ادبیات خاص خود و راهکار و سیاست­گذاری­های مخصوص خود را دارد که با دیدگاه­های دیگر امکان تعارض دارد. آنچه در پی می­آید تلاشی است برای واکاوی ابعاد و ماهیت این پدیده اجتماعی.

***

3)    از بدحجابی سلبی سنتی تا بدحجابی ایجابی مدرن

آنچه اغلب در میان مسئولان و نخبگان ما مرسوم است تعبیر  بدحجابی به تخلفی قانونی و نهایتاً فقهی از قوانین جمهوری اسلامی و احکام فقهی ماست که نتیجتاً حجاب را «چیزی در حد بستن کمربند ایمنی» تلقی می­کند. جالب اینجاست که اکثر مسئولین هم در داشتن همین دیدگاه مشترکند و اختلافشان-مانند اختلاف دولت و نیروی انتظامی- تنها بر سر این است که با بالا بردن جریمه­ها ملت بیشتر کمربند ایمنی را می­بندند یا با ساختن کلیپ داوودخطر و سیاساکتی. با اینحال باور نگارنده بر این است که این دیدگاه بشدت از ضعف تحلیلی رنج می­برد.

    مسأله­ی اصلی ضعف تحلیلی این دیدگاه در این است که «بدحجابی و بی­حجابی» را در مقابل «داشتن حجاب» قرار می­دهد و صورت مسأله را بصورت «وجود و عدم حجاب» صورتبندی می­کند، حال آنکه شواهد بسیاری وجود دارد که این دوقطبی، مبنایی سطحی­انگارانه دارد.

    نکته اینجاست که «بدحجابی» نوعی سهل­انگاری در رعایت حجاب نیست که با تعریفی سلبی به «عدم حجاب» تعریف شود، بلکه خود فی­نفسه موجودیتی مستقل و تعریفی جداگانه دارد. بدحجابی خود فرهنگ ایجابی مستقلی دارد -یا بهتر بگوییم بخشی از یک فرهنگ ایجابی مستقل است- و با نداشتن حجاب برابر نیست. در واقع آن نوع بدحجابی که در برابر حجاب کامل قرار می­گیرد، موضوع جدیدی نیست و در فرهنگ ایرانی سابقه­ای طولانی دارد. بسیاری از ایرانیان مانند عشایر و روستائیان همیشه بخشهایی از موهای سر را بیرون می­گذراند و عده­ی زیادی هم از مردم بیرون ماندن دستها از زیر چادر یا پیدا بودن گردن از زیر روسری را مسأله نمی­دانند و خیلی­های دیگر هم بصورت فرهنگی حد محرمیت را تا فامیل و دوست و آشنا گسترش می­دهند و در خانه و در مقابل اقوام نامحرم حجاب را رعایت نمی­کنند. تمام اینها گرچه آفات فرهنگی جامعه­ی ما به شمار می­روند اما هیچکدام مصداق «بدحجابی» مورد بحث ما نیستند. به بیان واضحتر «بدحجابی پدیده­ای مدرن است.»

   بدحجابی «بیرون ماندن موی ساده از زیر پوشش متعارف» نیست. در بدحجابی اوّلاً با «بیرون گذاشتنِ مدل­دار» مواجهیم و نه «بیرون ماندن»، ثانیاً با «موی آرایش شده» طرفیم و نه «موی ساده»، ثالثاً نه با «پوشش متعارف» که با «شال جذابی که جلوه­ی موی بیرون گذاشته را بیشتر کند و با مانتو و کفش و دستبند و کیف و آرایش ست باشد» مواجهیم. از سوی دیگر در بدحجابی با «نپوشیدن چادر» مواجه نیستیم بلکه با «پوشیدن مانتوهای کوتاه و تنگی مواجهیم که رنگهای خاص دارند و طرح­های خاصی را در حوالی کمر و سینه به کار می­گیرند» همینطور اضافه کنید آیتمهای «آرایش غلیظ صورت، لاک دست و پا، پای بی­جوراب، جوراب شلواری، مانتو آستین کوتاه، گردنبند روی لباس، شلوار پاچه کوتاه و ...» را که مابه­ازایی در ادبیات حجاب ندارند!

    با چنین تعریفی که از این مقایسه برمی­آید به خوبی تصدیق خواهید کرد که چه بسا «یک خانوم چادری به واسطه نحوه چادر گرفتن و رفتارش بدحجاب باشد» و چه بسا «یک خانوم توریست ژاپنی که روسری روی سرش بند نمی­شود بدحجاب نباشد»!

   با اینحال مقوله­ی بدحجابی در لایه­ی عملی خود تنها به حوزه­ی پوشش محدود نمی­شود و حوزه­های رفتاری را هم دربرمی­گیرد. بدحجابی از نظر رفتاری حائز مشخصه­هایی است که بصورت کلی در برابر مفهوم «حیا» قرار می­گیرد.  بدحجاب اعتقادی به رعایت ملاحظات رفتاری خاص در برابر نامحرم که عرفاً به آن حیا گفته می­شود ندارد و حتی برعکس می­کوشد که حتی­الامکان رفتاری آزادانه­تر و جذابتر در برابر نامحرمان به نمایش بگذارد. به عبارت بهتر باز هم باید گفت که بدحجابی صرفاً «جدی نگرفتن احتیاطهایی که می­کوشد زن را از دیده و ذهن مرد نامحرم دور کند» نیست بلکه به گونه­ای ایجابی «تمایل به بی­حیایی و نمایش حداکثری جسم و روح در برابر نامحرمان» هم هست.

  در مجموع باید گفت که گرچه نفی حجاب بعنوان یک قانون یا یک حکم فقهی، در چنین فرآیندی خودبه­خود محقق می­شود اما این خود نفیی فعّال است که روی دیگر سکّه­ی بدحجابی مدرن است و ماهیتاً نه یک نفی جزئی، بلکه نفی «یک کلیت فرهنگی دیگر» به شمار می­رود و با «رعایت نکردن حجاب» به مثابه­ی تخلفی بدون نظریه و طرح فکری پشتیبان - که ایده­ی غالب در میان نخبگان و مسئولان است- بالکل متفاوت است.

***

4)    فرهنگ «بدحجابی» بخشی از فرهنگ کلیتر «زندگی مدرن» 

همانطور که دیدیم بدحجابی نه «عدم حجاب» بلکه مجموعه­ای از توصیه­ها و هنجارهای عملی در حوزه­ی پوشش و رفتار است. از سوی دیگر باید گفت که تعریف ایجابی بدحجابی لاجرم انگیزه­ای ایجابی می­طلبد و ایجاد انگیزه برای اهتمام به توصیه­ها و هنجارها خود به یک نظام فکری-فرهنگی پشتیبان نیاز دارد. به عبارت بهتر با نفوذ در ذهن بدحجابان برای واکاوی علت پذیرفته شدن این نظام عملی به لایه­های فکری این پدیده نفوذ می­کنیم. لایه­هایی که به مثابه اتاق فکر پشتیبانی این نحوه­ی رفتار و پوشش عمل می­کنند و انگیزه­ی لازم را بوجود می­آورند. همه­ی این حرفها به این معناست که ما با «فرهنگی نو» مواجهیم که زنجیره­ی کاملی از لایه­های پشتیبان فکری تا دستورالعملهای جزئی اجرایی را تأمین می­کند. ما با «فرهنگ بدحجابی» مواجهیم که خود بخشی از فرهنگ کلیتر «فرهنگ زندگی مدرن» است.

   «فرهنگ بدحجابی» تجلی فرهنگ کلیتری است که من آنرا «فرهنگ مدرن» می­نامم و در حوزه­ی پوشش نمودی اینچنینی پیدا می­کند. واکاوی لایه­های نظری و فکری پدیده­ی بدحجابی نشان می­دهد که در ذهن بدحجابان، «تمایل به رفتار و پوشش خاص» عموماً با مفاهیم دیگری همراه است که نوعی سازگاری و انسجام درونی میان این مجموعه مفاهیم مشاهده می­شود که به نحوی تداعی­کننده­ی یک نظام فکری هماهنگ است. مفاهیمی نظیر «تمایل به داشتن دوستی با جنس مخالف» «اعتقاد به روش خودگزینی همسر و دوستی پیش از ازدواج به جای روش سنتی ازدواج» «اعتقاد به لزوم جذاب بودن –و نه زیبا بودن- در انظار عمومی» «تقبیح مفاهیم حیا و غیرت» «تقبیح نقش مادری و خانه­داری و تربیتی زن» و «اعتقاد به ارزیابی زنان با معیار نقش­آفرینی اجتماعی همپایه­ی مردان» از اجزای این سازواره­ی به هم پیوسته­اند.

    «دختر بدحجاب ایرانی» که من تمایل دارم او را «دختر ایرانی مدرن» بنامم، دوست دارد وقتی که به خیابان می­رود جذاب تلقی شود. «جذاب بودن» با «زیبا بودن» مترادف نیست چرا که زیبایی به روح آرامش می­بخشد اما جذابیت آنرا به هیجان درمی­آورد. چه بسا صورت یک کودک، معصومانه زیبا تلقی شود و جذاب نه و صورت یک هرزه نازیبا و محرّک. در عرف نانوشته­ی بدحجابی آنکه جذابتر باشد بهتر دلبری می­کند و آنکه بهتر دلبری کند عشاق مناسبتری را از آن خود می­کند و البته همه­ی اینها میزان اعتبار دختران را در رتبه­بندی قضاوت عمومیِ محافل زنانه و دخترانه تعیین می­کند و این یعنی احساس شخصیت و اعتبار و احترام. او معتقد است که همسر خویش را خود باید بیابد و خود باید او را به تور خود بیندازد پس باید جذابتر بگردد. همسر مناسب از نظر او یعنی کسی که هم زیبا و رمانتیک باشد و هم پولدار تا بتواند نیازهای آتی او را تأمین کند.

    مفهوم حیا از نظر او مفهومی واپس­زده است که کل این ساختار را به چالش می­کشد. همینطور حجاب و حرمت رابطه با نامحرم که نشانه­ی امّلی و از بقایای سنّت جاهلانه­ی گذشته است. دختر ایرانی مدرن دنیای خارج از خانه را اصیل می­داند و دنیای خانه را حاشیه. از آن جهت که هم ارضای نیاز عاطفی خویش را در آنجا جستجو می­کند و هم احساس شخصیت خویش را. از این جهت است که دختر ایرانی مدرن روحیتاً خانه­گریز است و ارتباطی با خانه­داری و مادری برقرار نمی­کند. در عوض دوست دارد هرچه بیشتر در محیطی باشد که به واسطه جذابیت ظاهری­اش در آنجا همیشه مورد احترام زن و مرد است و به همین دلیل بخوبی پذیرای افکاری است که با ارزیابی زنان با معیارهای مردانه، عرصه اجتماع و نقشهای مردانه را هدف اصلی حرکت زنان معرفی می­کند و خانه­داری و مادری را سمبل عقب­ماندگی و واپسگرایی زنان سنتی.

   از سوی دیگر شناخت درست این «فرهنگ مدرن» و درک نحوه­ی تحقق عینی آن در اجتماع بدون اشاره به فرهنگ بدیل «پسر ایرانی مدرن» ممکن نیست.

اما «پسر ایرانی مدرن» که مخاطب و بدیل و هم­کفو دختر ایرانی مدرن است، وضعیت را به گونه­ای متفاوت از دختر ایرانی مدرن می­بیند. پسر ایرانی مدرن بدحجابی را جریان یافتن امر جنسی در فضای جامعه می­بیند و دختر بدحجاب مدرن را طعمه­ای برای مخ زدن و بلند کردن. فضای مدرنیته- چه نسخه ایرانی و چه نسخه امریکایی آن- به اعتقاد من به صورتی کاملاً تبعیض­آمیز به سود مردان طراحی شده و بازنده­ی اصلی در آنها زنان­اند. بدحجابی برای پسر مدرن ایرانی مفری برای «ارضای جنسی بدون زیر بار مسئولیت رفتن» است و این فضایی به شدت آرمانی را برای او می­سازد. پسر ایرانی مدرن زن را بخشی از تفنن زندگی خویش می­داند و با فضای باز جنسی ایجاد شده در فرهنگ مدرن به خوبی به ارضای تنوع­طلبی جنسی خویش می­پردازد. برای پسر مدرن دنیای امروز هیچ ضرورتی وجود ندارد که زیر بار تعهد خانواده و ازدواج قرار گیرد و ترجیح می­دهد به جای آن قدرت فریب دادن عاطفی دختران را در خود بالا برد. دختر مدرن بازنده­ی همیشگی بازی جنسی مردان مدرن است چرا که او با پیش­فروش زیبایی­اش به دنبال امنیت عاطفی آینده­ی خویش می­گردد و البته هرگز بدان نمی­رسد.

   از منظر پسر ایرانی مدرن «غیرت» مفهومی ارتجاعی است و «ناموس» مفهومی عام­المنفعه. پس باید همزمان چشم به روی ناموس بست و غیرت را تقبیح کرد. حتی در نسخه­ی ایرانی مدرنیته پس از تأهل همسری مناسبتر است که سرش به کار خودش باشد و کمتر مزاحم تفریح­های مردانه و رفاقتی او باشد و چه بهتر هم که در تأمین درآمد به او کمک کند، چرا که او وابستگی روحی و عاطفی مستمر همسرش را به خویش درک نمی­کند. همسر مناسب در فرهنگ مدرن آنی­ست که بر خصائل زنانگی­اش سرپوش بگذارد و خود را زنی مستغنی و مستقل و منطقی پندارد که همچون مردان می­تواند احساساتش را محدود و به معنی زنانه «سرکوب» کند.

    فرهنگ مدرن پسری در کنار فرهنگ مدرن دختری قرار می­گیرد تا با پیوند سازگاری که در عینیت اجتماع با یکدیگر برقرار می­کنند، تداوم حیات فرهنگ زندگی مدرن را تضمین کنند.

***

5)    تأملی درباره علل فردی و اجتماعی گسترش بدحجابی و کلیت فرهنگ مدرن

اگرچه این مقاله تا بدینجا صراحتاً از «علت بدحجابی» سخن نگفته است امّا ناگفته پیداست که سیاق مقاله و تعریفی که از بدحجابی ارائه کرده است به گونه­ای است که دیگر سخن گفتن از «علت بدحجابی» موضوع روایی نیست. در حقیقت تبیین فرهنگی پدیده­ی بدحجابی به عنوان «کلیتی فرهنگی که از لایه­های فکری و نظری تا هنجارها و توصیه­های عملی تشکیل شده و خود بخشی از یک کلیت فرهنگی بزرگتر به نام فرهنگ مدرن است» راه را بر تبیین­های روان­شناسانه­ای که سعی در علت­یابی بروز این پدیده در تحلیل فرد به فرد هستند می­بندد و مسأله را بیشتر در بعد کلان فرهنگی جستجو می­کند. نهایتاً در این حوزه می­توان از دلائل روان­شناختی و جامعه­شناختی «علت پذیرفته شدن این نظام فرهنگی نو» توسط افراد و «ترویج فرهنگی» آن سخن گفت. در زیر آنچه درباره­ی «مکانیزم گسترش این فرهنگ» در بضاعت نگارنده بود آورده می­شود:

الف) دلایل جامعه شناختی: شاید بصورت خلاصه بتوان چند دسته دلیل اجتماعی مؤثر بر ترویج این فرهنگ را در اینجا کنار هم فراهم کرد. یکی از اینها «بقایای فرهنگی نظام طاغوتی» است. تعداد نه چندان کمی از مردم ما بخصوص در شهرهای بزرگ و بخصوص در بخشهای مرفه­نشین هنوز از نظر فرهنگی به فرهنگ طاغوتی خویش دلبسته­اند. خانواده­های سلطنت­طلبان و اصطلاحاً «شاهی­ها» که به یکباره نیست و نابود نشده­اند بلکه فرهنگ خویش را به نسلهای بعدی سپرده­اند و اکنون به واسطه توان مالی و نمایش ثروتی که دارند از طیفهای مؤثر بر فرهنگ عمومی جامعه به شمار می­روند. دلیل عمده­ی دوم شاید «منازعات سیاسی و حضور فعال جریان سیاسی غربگرا» باشد. جریان اصلاحات به واسطه منشأ غربگرای آن خواهی نخواهی مدخل جریان یافتن ادبیات سیاسی و فلسفی مدرن در جامعه شد و مفاهیمی نظیر «دین عرفی یا سکولار» و «تساهل و تسامح» و «دین خشونت­گرا» و «جامعه مدنی» و «آزادی» مبنای مورد نیاز برای پذیرفته شدن باقی اضلاع تفکر مدرن بخصوص در حوزه­ی فرهنگ را بوجود آورد. انتخابات اخیر به عقیده من تا حد خوبی نمایش­دهنده­ی این دوگانگی فرهنگی امروز جامعه­ی ایرانی است. دلیل جامعه­شناختی سوم هم به نظر من «حضور عینی ساختارهای اقتصادی و آموزشی و سیاسی و فرهنگی غربی در ایران» است. ساختارهایی نظیر بانک و بورس و دانشگاه و حزب و فرهنگسرا و سینما و روزنامه عیناً با فرهنگ و آیین مختص خود وارد جامعه­ی ما شده­اند و به همان شیوه هم به کار گرفته می­شوند. حتی صداوسیمای ملی هم، چه در قالب برنامه­ها و چه در کلیت محتوایی پیامی که به مخاطب ارسال می­کند هنوز الگوهای غربی را بیشتر از همه چیز به رسمیت می­شناساند. دلیل چهارم هم به گمانم «هجمه­ی فکری و فرهنگی و سیاسی رسانه­ای» در قالب «کتاب و فیلم و سایت و شبکه تلویزیونی» است که بیگمان واضحترین علت چهارگانه است.

ب) دلایل روان­شناسانه: اولین دلیلی که درباره علل فردی پذیرفته شدن این فرهنگ نو می­توان مطرح کرد «ضعف تربیت دینی» است. واقعیت این است که ما هیچ چیز از تربیت دینی نمی­دانیم و عملاً کودکانمان را یله و رها به دستان روزگار می­سپاریم تا چه بر سرش آید. آن اندک بضاعتی هم که نه در خانواده­ها بلکه در مهدها و کودکستان­ها و دبستانهاست همه برآمده از سبک و سیاقی غربی است و نسبتی با «تربیت دینی» ندارد. عملاً کودک دیندار ما تا پایان نوجوانی چیز چندانی از کلیت دین جز چند حکم فقهی که به گوشش خورده نمی­داند و این ضربه بزرگی برای نسلهای آینده ماست. توجه به توده­ی عظیم ملازاده­ها و سپاهی­زاده­ها که راهی ضد پدران خویش را برگزیده­اند شاید شاهد خوبی باشد که ضعف خویش را در این بخش جدی بگیریم.

دلیل روان­شناختی دوم حقیقتاً «ناکارآمدی فرهنگ دینی فعلی در طراحی و ترویج مدل کارآمد ارضای عاطفه و نیاز جنسی» است. اگر روزگاری اعتقاد بزرگی چون شهید مطهری بر این بود که اگر ما فکر ناب به جوان خود ندهیم او سراغ افکار آلوده می­رود امروز مسأله گسترده­تر از پیش است. فکر دینی ما باید به حوزه­ی عمل کشیده شود و نظامی هماهنگ از اندیشه تا عمل طراحی کند تا بتواند با دستگاه فرهنگی مقابلش که از پشتوانه­های نظری و فلسفی تا دستورالعملهای ریز حیات روزمره را گرد هم آورده، هم­آوردی کند. امروز ما نه به خطابه و اندرز بلکه به یک مدل کارآمد زندگی جوان مسلمان نیاز داریم تا بتواند به نحو ممکن و آسانی نیازهای او را برآورده کند. زمانیکه عرف جامعه در ازدواج همان تفکر سنتی «ماشین و مسکن و درآمد» برای پسر است، این چه جفای عظیمی در حق جوانی در عنفوان بیست و چند سالگی است که انتظار سرمایه­ی صدمیلیون تومانی از او داریم و لاجرم چون کف دست مو ندارد، او را به تقوا و خویشتنداری دعوت می­کنیم؟ گرچه در نهایت امر تبرئه­ی هیچ اراده­ای به خاطر علل روان­شناختی و جامعه­شناختی جایز نیست، اما خانواده­ها و مسئولین ما باید بدانند که امروز هنجارهای سفت و سخت شبه دینی عرف سنتی ما دیگر آنچنان قوت انحصاری سابق خویش را ندارد و فرهنگ معادلی در حال روییدن است که تمام مایحتاج اولیه­ی حیات عادی زندگی جوانان را برآورده می­کند و آنچنان جامع و مانع در تمام حوزه­های فکری و عملی مدون گشته که بعد چندی آنچنان دستشان از جوانانشان کوتاه خواهد شد که هیچ حرف یکدیگر را نخواهند فهمید و حتی چندی بعدتر فرزندان خویش را از فرط استحاله در فرهنگ جدید، بازنخواهند شناخت.

    دختر ایرانی که از پانزده سالگی در اوج نیاز عاطفی خویش است چگونه احساسات عظیم زنانه­اش را که قرار بوده خانواده­ای را سیراب و زنده کند بیشتر از ده سال در خود سرکوب کند و منتظر بنشیند که «شاید» مردی هم کفو او از راه برسد و او عشق بی­ریای خویش را نثار او و فرزندانش کند؟ مگر حدیث معصوم را نشنیده­اید که دختر بالغ میوه­ی رسیده­ی بر درخت­مانده­ای است که هرچه چیده نشود فاسد می­شود؟

    این حرفها توجیه عمل هیچ جوانی نیست اما به واقع کی و کجا ما بر «ایمان» جوانانمان افزودیم که امروز از آنها می­خواهیم که صبر و تقوا پیشه کنند و مدل اسفبار بی­بندوباری جنسی و اخلاقی و عاطفی غربی را نپذیرند؟  کجا به تربیت آنها پرداختیم که حالا از او میخواهم ثمر دهد؟ کجا برای او وقت گذاشتیم و پای حرف و درددل او نشستیم و به او محبت کردیم تا حداقل بداند که دردش را می­دانیم؟ این درد نسل سوم انقلاب است که پدری نسل اولی دارد که گرچه بیرون خانه ستون خیمه یک بخش نظام و انقلاب است اما در خانه پدری به غایت بی­اثر و کم­اثر است و هیچ از پدری نمی­داند. نسل سومی کی پدرش را در خانه دیده و کجا با او به مسافرت و گردش رفته و چه زمانی با او صمیمانه به درددل نشسته تا طعم داشتن پدری از نسل اول را چشیده باشد و محبت او را به دل بگیرد و او را الگوی خویش بداند و به وجودش افتخار کند؟ آیا بهتر نیست که به جای درآوردن پرونده­های عریض و طویل آقازاده­ها و این مایه­های شرمساری را به رخ این و آن کشیدن کمی به فکر آقازاده­های خود و آقازاده­های همه­ی ملت ایران باشیم؟ حداقل آن این نیست که لااقل از این راه قطر پرونده­های سالهای بعدی جمهوری اسلامی را کمی کم کاهش می­دهیم؟!

    مخلص کلام اینکه تا زمانیکه مدلی کارآمد که بتواند در عین اینکه نیاز جوانان را حل می­کند از لایه­های پشتیبان نظری کاملی برخوردار باشد که انگیزه لازم را بوجود آورد و با آداب و دستورالعملهای مشخص اجرایی از سالها پیش از ازدواج تا سالها پس از ازدواج، سنجه­ها و معیارهای سلوک دینی را در عینیت حیات بشری تعلیم دهد – و نه مثل احکام فقهی ما که اگر یافتن استفتای مورد نظر ایکس ساعت وقت بگیرد رمزگشایی و تطبیق وضعیت پاسخ اعلام شده­ی استفتا ایکس به توان دو ساعت وقت می­گیرد و نهایتاً هم در عمل آدم می­ماند که چه کار کند!- و در عین حال بر وضعیت اقتصادی و اجتماعی امروز جامعه نظیر درآمد جوان، تحصیل جوان، ذهنیت خانواده­ها و ... منطبق باشد و در صورت لزوم به آماده­سازی بستر جامعه برای ایجاد زمینه­ی فرهنگی و اقتصادی لازم برای پیاده شدن این مدل بپردازد که خود ممکن است سالها به طول انجامد.

***

6)    راه رهایی از انجام نافرجام مدرنیته­ی امریکایی...

   آنچه از آن می­گوییم نه بی­عفتی و بی­بندوباری و اوج فحشای امریکایی که نوعی بسیار ابتدایی و تقلیل­یافته از فساد عالمگیر جنسی در ایران است که خود را بصورت «بدحجابی» و «دوستی نامحرمان» در نسل جدید ایرانی نشان داده است. گرچه بین بدحجابی امروز دختران ایرانی و هرزگی جنسی دختران امریکایی فاصله بسیار است اما با توجه به سیر تک­خطی توسعه­ای که غربیان و غربگرایان برای تاریخ جهان «کشف» کرده­اند و تمایل دارند در ممالک جهان سومی و بالاخص ایران انحرافی از این «قانونِ لاجرم متحقق در عالم امکان» صورت نگیرد، این هردو نسخه­ی ایرانی و امریکایی سر و ته کرباسی واحد به نظر می­رسند. این یعنی اینکه «اگر بخواهیم مدرن شویم لاجرم رو به سوی غایتی امریکایی داریم» این نه تنها از این نظر است که آرمان دیگری در ذهن روشنفکران و رهبران تجددخواه ایران نمی­گنجد بلکه از این نظر هم هست که مدرنیته اصولی دارد که لاجرم به چنین غایتی منتهی می­شود و مگر غیر از این است که وضعیت امروز امریکا نه توسط اندیشه تجددخواهان که توسط رشد طبیعی جامعه­ی امریکایی محقق شده است؟

   امر جنسی در جامعه­ی امریکا نه تنها «باید آزاد و بی­قید» باشد بلکه آزاد بودن آن از «لوازم اساسی گردش چرخ اقتصاد و پیشرفت همه­جانبه» جامعه­ی امریکاست. شاید پیش از آنکه «ناچار» شویم که به «تمامی لوازم توسعه» تن در دهیم باید چاره­ای بیندیشیم... شاید پیش از آنکه ناچار شویم که تکلیف خود را با چیزهایی مانند «هم­جنس­بازی» معلوم کنیم باید چاره ­ای بیندیشیم...

طرحی برای انتخاب رشته: بر پایه تحلیل انتقادی نسبت رشته های دانشگاهی و جامعه


پیشگفتار:

شاید دو سالی بود که می خواستم چنین چیزی بنویسم و مجالش نبود. یعنی از تابستان 87 که تصمیم خودم را گرفتم که جامعه شناسی بخوانم... نوشتن را از جمعه 25 تیرماه شروع کردم و تقریباً هر روز چندساعتی وقت گذاشتم. نه تصور داشتم که اینچنین طولانی شود و نه فکر می کردم که در بعضی قسمتها خودم هم دچار گره های اساسی و پیچیدگیهای جدید شوم، تا اینکه چهارشنبه 30تیر به پایان رسید. گرچه ایراد فنی بلاگفا ارسال آنرا دو روز به تعویق انداخت. به هر حال امیدوارم حاصل کار مفید باشد.

***

در اینجا خلاصه ای از بندهای اصلی این مقاله بلند را می آورم و مطالعه کل مطلب را به کسانی که دغدغه مشابهی دارند توصیه می کنم:

 بصورت کلی دو روش عمده برای تصمیم گیری انتخاب رشته ممکن است: 1) روش استقرائی 2) روش قیاسی. روش استقرائی که روش متدوالتر و سهل الوصولتر و به گمان عده ای کارآمدتر است، مبتنی بر «بررسی رشته ها و گزینه های موجود و انتخاب از میان اینها»ست. بر پایه ی این روش ابتدائاً باید «اطلاعاتی» را از رشته های موجود جمع آوری کرد و سپس تقارنی را میان خود و یکی از آنها برقرار کرد. برعکس در روش قیاسی شما ابتدائاً به «نوع کار»ی که می شود و مطلوبتر است می اندیشید و در مرحله دوم به سراغ وضعیت رشته ها و دانشگاه ها می روید تا محل فرود خود را دقیقتر تعیین کنید. یعنی از یکسری مبانی نظری به یک انتخاب خواهید رسید. آفاتی بر هر دو روس مترتب است اما در مجموع به نظر میرسد که انتخاب قیاسی به مراتب انتخابی قویتر و مسلطتر بدست خواهد داد.

مبانی نظری انتخاب مجدّد رشته/ قسمت اول: درباره دو مشخصه تعیین کننده ی عمل اجتماعی

-نگاه «منحصراً تحصیلی» به رشته نگاهی ناقص و ضعیف است. انتخاب رشته بخصوص در مقطع کارشناسی ارشد آغاز فعالیت جدی در یک «حوزه ی علمی و اجتماعی» است و به نوعی مهمترین معرّف «هویت اجتماعی» هرکسی است. حتی می خواهم از این هم جلوتر بروم و بگویم با بضاعت امروز اساتید و وضعیت نابسامان سیستم آموزشی ما، مقوله ی «آموزش» بیشتر متکی به خودِ فرد است تا برنامه رسمی درسی دانشگاه. در عوض قصد دارم که بعد جدیدی از ماهیت رشته تحصیلی را در اینجا برجسته کنم که عموماً توجه چندانی بدان نمی شود و آن «نگاه به رشته تحصیلی به مثابه ی حوزه ی کاری» است. یعنی آن بخشی از اجتماع که شخص با آن درگیر است و به نوعی در جامعه با عنوان این حوزه ی عملی شناخته می شود. انتخاب رشته در واقع انتخاب حوزه ی اجتماعی عمل هرکسی است.

-حوزه های کلان عبارتند از حوزه کلان «صنعت» حوزه  کلان «بازرگانی»، حوزه کلان «اقتصاد»، حوزه ی کلان «سلامت»، حوزه کلان «سیاست»، حوزه ی کلان «امنیت»، حوزه ی کلان «فرهنگ»، حوزه ی کلان «تربیت». بعنوان مثال...

-انتخاب رشته ی تحصیلی به منزله ی انتخاب حوزه ی کلی عملیاتی انتخاب کننده است. اما پیش از آنکه دقیقتر به بررسی نسبت رشته های فعلی دانشگاهی و حوزه های کلی یادشده (صنعت و بازرگانی و اقتصاد و سیاست و امنیت و فرهنگ و تربیت) بپردازیم باید مشخصه ی دومی را که «علاوه بر انتخاب حوزه ی عمل» شرط لازم برای انتخاب «کار مطلوب» است معرفی کنم. این مشخصه دوم که متأسفانه اصلاً در سیستم دانشگاهی ما محلی از اعراب ندارد و به کلی در نظام دانشگاهی ما «گمنام» و «کمرنگ» است، «لایه یا سطح عمل» در هر حوزه است. هرکسی که تصمیم می گیرد در هر حوزه ای  به فعالیت بپردازد باید تکلیف موضوع دومی را هم برای خود مشخص کند و آن اینکه «در کدام سطحِ این حوزه می خواهد به فعالیت بپردازد؟»

-منظور من از «سطح عمل» جایگاه او در آن حوزه ی کلان است. مثلاً آنانکه برای فعالیت خویش صنعت را برگزیده اند در سطوح مختلفی به کار مشغولند. یک سطح، «سطح پژوهشی» است. یعنی کسانی که در دانشگاه ها (اساتید و دانشجویان دکترا) یا پژوهشکده ها و مراکز رشد و پارکهای فناوری و مراکز تحقیق و توسعه صنایع به انجام پژوهشهای گوناگونی برای پیشبرد مرزهای تکنولوژی مشغولند. پژوهشهایی که می تواند از سطحی بسیار انتزاعی مثل آزمایشات فیزیک نانو مواد تا سطحی بسیار عملیاتی مثل طراحی چراغی زیباتر برای خودروی ملی را در بر بگیرد. حتی موضوع این پژوهشها می تواند خودِ همین حوزه ها باشد. مثلاً مسائل حوزه صنعت خوردو، یا مسائل کلیتر حوزه صنایع حمل و نقل، یا حتی پژوهش درباره کلیت وضعیت صنعت کشور. سطح دوم «سطح مدیریتی» است. یعنی کسانی که به اداره – یا بهتر بگویم: هدایتِ- حوزه های صنعتی مشغولند. سطح مدیران صنعتی در کشور ما عمدتآً دولتی هستند و آنها هستند که تصمیمات اساسی گردش چرخ صنعت را در تمام حوزه های صنعتی می گیرند. یک سطح دیگر، «سطح کارآفرینی» است. یعنی کسی که نه در مقیاس کلان بلکه در حوزه ای خرد، خود وارد گود می شود و به واسطه توانایی شخصی و خلاقیتش، صفر تا صد تولید چیزی را به تنهایی انجام می دهد. سطح چهارم «سطح تکنسینی و خدماتی» است. یعنی نقش آفرینان اداری (مثل ناظران خط تولید یا کنترل کیفیت)، یا مشغولان به امر خدمات (مثل مهندسان تعمیرکار) را دربرمی گیرد. سطح آخر هم «سطح کارگری» است. ممکن است علاوه بر اینها سطوح دیگری هم باشند، منتها تفاوت بر سر «نوع کار و جایگاه آن» است. این سطوح در یک نظام منسجم سازمانی در کنار یکدیگر بافته شده اند و سازوکار حوزه ی کلان صنعت را می سازند.

مبانی نظری انتخاب مجدّد رشته/ قسمت دوم: درباره نسبت فعلی رشته های دانشگاهی با 2 مشخصه اساسیِ کار

 -نگاه «صرفاً تحصیلی و آموزشی» و «فاقد هدفگیری اجتماعی کاربردی» به رشته های دانشگاهی مسأله ای عارضی نیست که تنها مبتلابه دانشجویان انتخاب کننده ی این رشته ها باشد، بلکه این دیدگاه به نوعی در ماهیت این رشته ها و دانشگاه های ما «تنیده» شده است. به عبارت دیگر ماهیت دانشگاه در مملکت ما آنچنان دچار انحراف است که آنچه ما بعنوان «نسبت دانشگاه و جامعه» بعنوان اساسیترین پایه ی هویتی دانشگاه مطرح می کنیم، حتی بصورت «مسأله» هم در دانشگاه مطرح نیست و بالکل تصوری از آن وجود ندارد. ظاهراً دانشگاه همه چیز هست جز «محلی برای تربیت افراد مورد نیاز جامعه» و این یعنی اینکه عملاً دانشگاه و سیستم آموزشی و رشته های آن-شاید بجز چند استثناء- به سوی هیچیک از امور مهم و مورد نیاز جامعه هدفگیری نشده است. چنین خلاء اسف باری است که  عملاً دانشگاه ما را به غده ای زائد در ساختار جامعه ایرانی مبدل کرده تا به قول جامعه شناسان کژکاکردهای آن بسی بیشتر از کارکردهای مفید آن باشد.

-   با مقدمه ی پیشین بخوبی می توانیم این آفت عظیم «بی ربط بودن دانشگاه و جامه» را تشریح کنیم. همانطور که گفتیم هر کار مطلوب اجتماعی باید توسط دو مشخصه ی اساسی تعیین شود تا بتوانیم آنرا مانند یک نقطه در دستگاه مختصات دوبعدی در مختصات مشاغل اجتماعی ردیابی کنیم. آیا انتخاب هر رشته ی دانشگاهی به منزله ی انتخاب یک «حوزه و سطح»مشخص برای فعالیت اجتماعی و گذراندن دوره های ضروری برای آمادگی حضور در آنجاست؟

 -   پاسخ دادن به این سؤال کمی جسارت می خواهد، امّا ادعای من این است که نه تنها بخش اعظمی از رشته های دانشگاهی هیچ تناسب منطقی ای با «حوزه یا سطحی از اجتماع» که قرار است دانشجو را به سمت آن پرتاب کنند ندارند. بلکه اساساً در بسیاری از رشته ها بحث از این هم عقب مانده تر است: اصلاً «حوزه یا سطحی از اجتماع که بخواهند دانشجو را برای حضور در آنجا آماده کنند وجود ندارد. اصلاً تعریف شده نیست!»

مبانی نظری انتخاب مجدّد رشته/ قسمت سوم: درباره نسبت «دو مشخصه ی اصلی کار مطلوب» و «شخصیت افراد»

- امّا غرض اصلی این نوشته و کاربرد عملی آن استفاده از این تحلیل برای انتخاب رشته ای متناسب با روحیات و توانایی های شخصی هرکسی است و این قسمت کوششی است برای نیل به این مهم.

    از قدیم الایام همه می دانستند که سه پارامتر «استعداد و علاقه شخصی و نیاز جامعه» به آن رشته تعیین­کننده های اصلی انتخاب اند، منتها بحث بر سر سازوکار و نظامی است که این سه را با میزان اهمیت هرکدام به کارگیرد. بالاخره علاقه ضریب بیشتری دارد یا نیاز جامعه؟ منظور از استعداد چیست؟ و بالاخره نحوه اثر هریک چگونه است؟

-   گفتیم که به نظر می رسد انتخاب کار مناسب و متناسب با شخصیت مقدم بر انتخاب رشته است، چرا که انتخاب رشته باید با توجه به آن انجام شود، پس باید به نحوی خصوصیات شخصیتی را با مشخصات دوگانه کار متناسب کرد.

- من دو چیز را رد خواهم کرد: یکی اینکه انسان به هرچیزی علاقه داشته باشد لزوماً در آن استعداد دارد و دوم اینکه انسان در هرچیزی استعداد داشته باشد لزوماً به آن علاقه دارد.

  برای بدست آوردن مدل کارآمدی برای انتخاب صحیح دو مشخصه عمل اجتماعی لازم است که کمی تقریب مهندسی به کار بریم چرا که مقایسه تک تک عناصر ممکن از هر حوزه و سطح با یکدیگر از نظر مجموع این سه پارامتر کاری بسیار دشوار و شاید ناممکن است. ناممکن بودن آن هم از دو حیث پررنگتر است. یکی اینکه بدست آوردن لایه های مختلف عمل در همه حوزه ها کار آسانی نیست و دوم اینکه پی بردن به اینکه کسی در فلان سطح بهمان حوزه استعداد عمل دارد یا نه کاری تقریباً نشدنی است.

    تقریب مهندسی ما ما به این صورت است که پارامتر علاقه را تنها در انتخاب «حوزه» و پارامتر «استعداد» را تنها در انتخاب «سطح» و نیاز را در هردو اعمال می کنیم. به این صورت که ابتدا برای انتخاب حوزه در میان آن حوزه هایی که علاقه کلی به آنها وجود دارد استراتژیک ترین را انتخاب می کنیم و در میان لایه های اضطراری ترِ آن حوزه هم به سمتی که توانایی و استعداد بیشتری در آن سراغ داریم و حرکت می کنیم.

یاعلی

ادامه نوشته

تبيين جايگاه مغفول «دين» در فقدان مبناي تجويزي «علوم انساني»

اشاره: در نوشته­ي پيشين خيلي گذرا به «حيوان­انگاري» و «اصالت لذت» به عنوان قبله­ي پنهان و جهت اصلي گزاره­هاي ظاهراً علمي علوم انساني اشاره كردم. اين نوشته بسط همان اشاره گذرا و سپس تبيين جايگاه مغفول دين در چنين منظومه­اي است. تذكر اين نكته لازم است كه نظام علمي موجود يك نظام علمي غيرديني است و به همين دليل در تمامي اين بحث غير از بخش انتهاي آن فرض وجود دين نديد گرفته شده و ادبيات فعلي علم مدرن درنظر گرفته شده است. به همين دليل است كه مراد از علم همان science است كه هيچ ارتباطي با كلمه مشابه «علم ديني» ندارد.

واكاوي بيشتري در گزاره­هاي تجويزي علوم انساني

در قسمت قبل درباره اين گفتم كه «علم تجربي يا science» امكان «تجويز» يا ارائه مطلوبيت به صورت نسخه پيچيدن و بايد و نبايد ندارد. بنابراين كاربرد علوم را به دو حوزه «كشف قانونمديها» و «استفاده از قوانين براي نيل به اهداف تعيين شده از بيرون» محدود ديديم و اولي را «علم محض» خوانديم و دومي را «علم كاربردي». خب سؤال مهمي پيش آمد كه پس معيارهاي مطلوبيت و جهت علوم و اهداف مطلوب پنهان در پس تجويزهاي علمي از كجا مي­آيد؟

   در نوشته­ي پيشين يك گزاره­ي تجويزي ظاهراً علمي (در هواي سرد بايد لباس گرم پوشيد) را باز كرديم و ديديم كه شامل گزاره­هاي غيرتجربي است كه از جاي ديگري مي­آيد. خب اكنون مي­خواهيم گزاره­هاي ظاهراً علمي بيشتري را بررسي كنيم تا دريافتي از «علت تجويز» آنها بدست آوريم:

1)       يكي مي­گويد وقتي آب به گياه مي­دهيم رشد مي­كند. خب اين يك گزاره­ي تجربي است. گوينده از اين جمله نتيجه مي­گيرد پس بايد به گياه آب داد.

2)      ديگري مي­گويد وقتي كودك را نوازش مي­كنيم احساس رضايت مي­كند خب اين گزاره هم تجربي است. نوازش را مي­بينيم و بعد خنده كودك را كه علامت رضاست. پس نوازش امر مثبتي است.

3)      همين اواخر مقاله­اي را در ياهو مي­خواندم كه در آن با آمارگيري از چندهزار زوج و پرسيدن از موضوع گفتگوهايي كه باعث «رضايت خاطر» آنهاست سرفصلهاي مشترك را استخراج كرده بودند. يعني مثلاً هشتاد درصد پاسخ دهندگان اعلام كرده بودند كه بعد از اينكه با همسرشان بحث سياسي مي­كنند احساس رضايت خاطري پيدا مي­كنند. تهيه كنندگان گزارش پس از اين جمع­آوري، ليستي را به عنوان «سرفصلهاي يك گفتگوي رضايت­آميز» به خوانندگان تجويز كرده بودند. يعني بحث سياسي كنيد تا از زندگي راضيتر باشيد. (اساساً مبناي اصلي تجويزهاي  علم روانشناسي و مشاوران روانشناس همين رضايتهاي آماري است.)

4)      از همين قسم در نظر بگيريد گزاره­ي «دموكراسي باعث آزادي است» اين هم به نوعي قابل تحقيق است. نتيجه گرفته مي­شود كه دموكراسي مدل حكومتي مطلوب است.

بسياري از ما تمام اين گزاره­ها را نه تنها درست كه از فرط وضوح «بديهي» مي­دانيم اما آيا اين استنتاجها كاملاً صحيحند؟

   نگاهي دقيقتر به تك­تك اين گزاره­ها نشان مي­دهد كه تمامي آنها از از يك مغلطه بسيار ظريف استفاده كرده­اند و به نوعي علمي­نما هستند و نه دقيقاً علمي. حقّه­ي به كار رفته در اين استنتاجها اين است كه سمت راست معادله از حداقل 2 پيش­فرض ذهن مخاطب استفاده مي­كند و چنين عمليات محيرالعقولي را رقم مي­زند كه از «هست» «بايد» بيرون مي­كشد! حال اين دو پيش­فرض كدامند؟

   قبل از شروع بايد دقت كنيم كه ما مي­خواهيم وضع مطلوب را ازدل وضع موجود بيرون بكشيم. بنابراين بايد كمي با ذهنمان كلنجار برويم كه اين پيوند ظاهراً ناگسستني را بشكافيم و تقدم و تأخر آن را كشف كنيم. نكته اينجاست كه اكثر كلماتي كه ما استفاده مي­كنيم داراي بار ارزشي هستند. يعني اصلاً و اساساً بافرض مطلوبيت تعريف شده­اند. كلماتي نظير «سرما» (كه دفعه پيش گفتم) گرما، گرسنگي- سيري، دوري- نزديكي، رشد، تعادل، تكامل، سلامت- مرض، آرامش، رضايت-نارضايتي، راحتي، توسعه، بهره­وري، نظم، آزادي، رفاه و ... كلماتي هستند كه همگي پيوندي محكم با نوعي مطلوبيت يا عدم مطلوبيت ذهني دارند. اين به معناي آن است كه مثلاً نمي­توانيم بگوييم «آزادي همان چيزي است كه خوب است» چونكه اين مستلزم آنست كه اول بدانيم خوبي چيست و حال آنكه ما به دنبال يافتن خوبي از وضعيت موجوديم. اول تعريف كردن خوبي و بعد تعريف باقي چيزها به آن نوعي تفكر قياسي است كه اديان و ايدئولوژي­ها به آن تمسك مي­ورزند و شايسته نظام تفكر تجربي نيست!

-        در گزاره­ي اول اولاً بايد «رشد» به صورت تجربي تعريف شود ثانياً بايد معلوم شود كه چرا رشد مطلوب است؟

-        در گزاره دوم اولاً بايد معلوم شود كه چه نوع رضايتي مد نظر است و ثانياً چرا رضايت كودك مطلوب است؟

-        در گزاره سوم كه نمونه تمام تجويزهاي علم روانشاسي است باز هم 2 سؤال مطرح است كه اولاً معيار احساس رضايت چيست؟ و ثانياً چرا احساس رضايت مطلوب است؟ مثلاً اولاً اگر مازوخيسيتي از كندن زخمها و مكيدن خونش احساس رضايت كند آيا اين رضايت با رضايت مرد سالمي كه آب سالم مي­خورد يكي است؟ و ثانياً آيا زايمان كه درد زيادي دارد نامطلوب است؟

-        نهايتاً در گزاره چهارم هم باز همين دو سؤال مطرح است: اولاً معيار آزادي چيست؟ و ثانياً چرا مطلوب است؟ (تازه اينجا سؤال سومي هست كه دموكراسي اصلاً چيست؟!)

 

 

پس بالاخره در يك نظام مادي اين خلأ چگونه پر شده است؟

    اول اينكه بايد بگويم كه هيچ انساني نمي­تواند از اين سؤال فرار كند. يعني بالاخره هر موجود زنده­اي براي اينكه كاري را بكند به انگيزه و دليل نياز دارد. اين انگيزه و دليل وجود دارد حتي اگر خود موجود به آن واقف نباشد. به عنوان مثال نظام مطلوبيت حيوانات از قبل در ذهن و روحشان حك شده است و آنها صرفاً اختيار «تاكتيكي» دارند. مثلاً گربه خودش بنابه شرايط تصميم مي­گيرد كه فرار كند يا حمله كند اما اصل حفظ حيات را در كنه وجودش دارد.

    معني آن اين است كه از اين سؤال نمي­شود فرار كرد اما از «پاسخ دادن» به سؤال مي­شود فرار كرد. يعني به عقيده من انسانها در مواجهه با اين سؤال دو راه پيش رو دارند: يا به اين سؤال فكر مي­كنند يا نمي­كنند. اگر فكر نكنند شايد خودشان به سؤال پاسخ ندهند اما شرايط به آن پاسخ مي­دهد. يعني يا بالاخره گشنه و تشنه مي­شوند و مي­روند دنبال غرايز (بخوانيد حداقل مطلوبيات مفروض) كه اين مي­شود «انسان ابتدايي تنها» يا اينكه جامعه­اي كه در آن زندگي مي­كند انتخابهايي را به او تحميل مي­كند. حالا در آن جامعه هم يا هيچكس فكر نكرده (كه مي­شود «جامعه­ي حيواني ابتدايي») يا يك عده فكر كردند و يك عده نكردند و فكرنكرده­ها دنباله رو فكر كرده­ها هستند (كه مي­شود جامعه متمدن)

   امّا آنها كه به چنين موضوع مهمي فكر مي­كنند هم نهايتاً با مشكلاتي مواجه مي­شوند كه مجبور مي­شوند چيزهايي را فرض بگيرند و به يك معني «فكر نكنند»! به عقيده من دقيقاً از همينجاست كه باب مكاتب معرفتي كه زيربناي علوم و تمدنها هستند، باز مي­شود. يعني مفروضاتي بي مبناي عقلي كه نظام مطلوبيات آن مكتب را مي­سازد:

1)    بستن باب خوبي و بدي و هدف گرفتن رضايت حداكثري انسان

انسان از دو راه ممكن است به اين گزينه برسد كه معيار مطلوبيت را همان رضايت افراد بشر معرفي كند. يك مسير آن است كه كسي بالكل منكر مبحث خوبي و بدي شود و در يك نگاه عملگرايانه هرآنچه را كه موجبات رضايت خاطر آدمي را فراهم مي­كند به عنوان مطلوب فرد و جامعه معرفي كند و ارزش امور با آن سنجيده مي­شود. مسير دوم اين است كه كسي خوبي و بدي را بعنوان اموراتي كه براي انسان بهتر است بشناسد اما «رضايت» را به عنوان تنها معيار شناسايي آن تلقي كند. اين دو مسير گرچه اولي منفعت­طلبانه و دومي اخلاقي به نظر مي­رسند امّا در عمل هيچ تفاوتي با هم ندارند.

    علّت اينكه ميان فرضهاي مختلف براي مطلوبيت اين يكي مورد توجه بخش قابل توجهي از جامعه انساني قرار مي­گيرد اين است كه انسان پديده­اي به اسم «مرگ و نيستي» را در پيش روي خود و مجموعه­اي از «نياز»ها را در درون خود مشاهده مي­كند. اين نيازها گرچه در انسان بصورت مجموعه­اي نظام­مند، داراي اولويت­بندي و برنامه­ريزي­شده مانند غريزه حيوانات نيست اما مجموعه­اي درهم از مطلوبيتهاي حداقلي انسان را نشان مي­دهد. انسان هم دوست دارد سالم باشد و هم دوست دارد از غذاهاي لذيذ استفاده كند. هم نياز جنسي دارد و هم دوست دارد فرزند خودش را بشناسد و بزرگ كند. هم دوست دارد مالك باشد و هم دوست ندارد مملوك باشد هم دوست دارد قدرتمند باشد و هم دوست ندارد بنده ديگري باشد.

    اما درباره معيار و مطلوب گرفتن مفهوم «رضايت انسان» سؤالات متعددي را مي­توان طرح كرد. از كسي كه با رويكردي عملگرايانه به «رضايت حداكثري» رسيده است مي­توان اول از همه پرسيد كه چگونه ثابت مي­كند كه بهترين كار در دوران زندگي آن است كه «راضي و خوشحال» زندگي كنيم؟ آيا او از اينكه بعد از مرگ همه چيز تمام مي­شود مطمئن است؟

سؤال دومي كه مي­شود پرسيد اين است كه آيا رضايت تنها در برآورده شدن «نياز»هاست؟ بار پيش گفتم كه اين اصلاً بديهي نيست و مثل آن مي­ماند كه كسي بگويد بيشترين رضايت ماشين و صاحب ماشين وقتي است كه بنزين بيشتري مصرف كند. از كجا معلوم كه رضايت در گرو چيز ديگري نباشد؟

سؤال سوم اين است كه حتي اگر رضايت را در برآورده شدن نيازها بدانيم بايد پرسيد كه از كدام نيازها سخن مي­گوييم؟ روش دست پيدا كردن به ليست جامعي از نيازهاي انسان چيست؟ از كجا مطمئن باشيم كه اينها همه نيازهاي انسان است و چيزي باقي نمانده؟ نظام اوليت­بندي اين نيازها كدام است و مثلاً براي سياستگذاري اجتماعي كدام را بر كدام اوليت مي­دهيم؟ مثلاً سيگار را به نفع سلامتي يا سلامتي را به نفع سيگار؟ اگر اوليت­بندي­اي وجود دارد برچه اساسي است؟ اصلاً بر چه مبنايي مي­شود يك نياز را بر ديگري ترجيح داد؟

سؤال چهارم اين است كه انواع رضايتها كدامند؟ آنها را چطور مي­شود با هم مقايسه كرد؟ كسي كه هر روز با چند نفر زنا مي­كند از زندگي راضيتر است يا آنكه در يكي از روستاهاي خوش آب و هواي سوئيس با خانواده خود مشغول دامداري است؟ اصلاً رضايت در چه افرادي مد نظر است؟  آيا دستگاه رضايت­سنجي افراد مختلف همگي يكي است؟ كدام دسته از مردم معيار سنجشند و چرا؟ آيا چيزي به اسم رضايت كاذب وجود دارد؟ چرا آري چرا نه؟

سؤال پنجم اين است كه چون منابع محدود است و نيازها نامتناهي و حد رضايت بي نهايت، معيار مديريت تزاحم اجتناب­ناپذير نيازها چيست؟ در جامعه اولويت رضايت با چه كساني است؟ چه كساني را بايد بيشتر تأمين مالي كرد و چه كساني را كمتر. خاطي چه كسي است؟ كسي كه از دزدي لذت مي­برد خاطي است؟ كسي كه سيگار مي­فروشد خاطي نيست؟ معيار جرم چيست؟ مجازات مجرم از كجا مي­آيد؟

و سؤالات ديگري كه هست و الآن به ذهن من نمي­رسد.

از كسي هم كه از مسير اخلاقي به مطلوبيت رضايت انسان رسيده همين سؤالات مطرح است با اين تفاوت كه به جاي سؤال اول اين سؤال مطرح است كه اولاً چرا رضايت نشانه امري است كه به رشد و تعالي انسان كمك مي­كند و ثانياً منظورشان از بهتر بودن و كمال چيست؟

 

2)    عدم كفايت عقل و دست به آسمان بلند كردن

به مكتب اول كه دستاورد بشر بود دوباره بنگريد. سؤالاتي را كه كه مطرح بود يكبار ديگر از اولي تا آخري نگاه كنيد... اين حقيقت را بايد پذيرفت كه تنها موجودي مي­تواند به اين پرسشها پاسخ بگويد كه بر تمام وجود انسان احاطه داشته باشد. به عبارت ديگر تنها خالق يك موجود است كه بر تمامي ابعاد وجودي آن سيطره دارد و از آن مهمتر كمال آن را در شرايطي خاص ترسيم كرده است.. كمال مقوله­اي خارج از ذهنيت ماست و اين براي خيلي از ما حقيقتي تلخ است. يك بازي كامپيوتري را در نظر بگيريد كه مراحل خاصي دارد. شما هرچقدر هم كه با شخصيت داستان بازي ور برويد حس رضايتي در شما و حالت كمالي در كل بازي محقق نمي­شود. مراحل بازي دست ما نيست اما نحوه طي كردن دست ماست. مخلوق بودن عالم خودش را دارد. جالب اينجاست كه ما مسلمانيم و هيچ از اين گنج بزرگي كه در دستان ماست نمي­دانيم. غرب پاسخ سؤالات فوق را در طول قرنها داده است. لذت و لذت و لذت بيشتر. اولويت با لذت آني و بزرگتر. اوليت با توليدكنندگان و گردانندگان صنايع لذت عالم. اين پاسخ غرب است. پاسخ نفس... پاسخ شيطان. اين سرنوشت محتوم عقل خودبنياد است چون شيطان سوگند ياد كرده كه خداگم­كردگان را جهنمي كند. فطرت جزء كوچكي از زيباييهاست و جز به نيروي وحي فعال نمي­شود و جز به مدد دين توسعه نمي­يابد. همه­ي اين حرفها يعني بدانيم كه تنها دو راه داريم: يا دين را جدي مي­گيريم و يا تا آخر دنيا چون حيواناتي سرگشته بر سر غذا و طلاي اين دنيا نزاع خواهيم كرد... اين يعني وضع دنياي امروز ما در تاريكترين دقايق شب... از كمال گذشتند و از رضايت گذشتند و به نياز رسيدند، كمال را نمي­خواهند، رضا را نمي­خواهند بل­كه دنيا نيازمند توست اي آفتاب پنهان...

ياعلي

 

 

    

 

از ميرحسين آغاز 88 تا ميرحسين پايان 88

نامه­اي به ميرحسين موسوي،برجسته ترین عبرت تاريخ سي­ساله انقلاب

جناب آقاي ميرحسين موسوي، نخست­وزير محبوب امام سابق و رهبر خروج­كردگان عليه نظام اسلامي فعلي

 سلامً عليكم

هرچند اكنون كه اين نامه را خدمت شما مي­نگارم پايان سال 88 است، امّا من نمي­دانم كه ميرحسين مخاطب اين نامه، ميرحسين آغاز 88 است يا ميرحسين پايان آن...؟

    بعضي­ها كه هنوز در اسارت خاطرات خوششان از دوران نخست­وزيري توئند و هنوز تو را از آنچه نه از سوي تو، بلكه به گمانشان به نام تو، گريبان انقلاب محبوبت را گرفته، تبرئه مي­كنند، ميرحسين پايان 88 را همان ميرحسين آغاز 88 و همان ميرحسين دهه شصتي مي­دانند كه در بيانيه اول خود از مستضعفين گفته بود و علم عدالتخواهي احمدينژاد را علم مرادي يافته بود كه به او فرصت مي­داد تا رسالت ناتمام دوره نخست­وزيري­اش را به پايان برد. به گمان اينان تو خود در آنچه از بعد جمعه انتخابات اتفاق افتاد بي­تقصيري و هيپنوتيزمي نه­ماهه از سوي دوستان نامرد ليبرال­شده­ات، همچون هيپنوتيزم مشايي بر احمدي­نژاد، بر ذهن و روان انقلابي­ات چيره شده است...

    ديگراني امّا كه در دل گرو سوابق ماركسيستي پيش از انقلاب تو و همسرت و مدارك معدوم شده شهيد آيت و ديالمه عليه تو دارند، ميرحسين پايان 88 را همان ميرحسين آغاز 88 و بل همان ميرحسين دهه شصتي مي­دانند كه سالها در فرهنگستان هنر، چون جاسوسي زخم خورده از كينه انقلاب به خود مي­پيچيده كه چگونه مأموريت ناتمام براندازي­اش را در دهه شصت به اتمام برساند و انقلاب منحرف خميني را به حكومتي سوسياليسم و غيرديني مبدل كند...

    امّا من همچنان وقتي تصوير تو را مي­بينم دلم را غصه­اي عجيب پر مي­كند... آخر تو از آن بقاياي نيكوسيرت و داناي خميني ما بودي و چهره­ات سخت به خاطره­اي خاكي از آن روزهاي خاك­گرفته­ي ايران مظلوم امّا استوار آن سالهاي جنگ و ترور و وحشت و در عين حال ايثار و شهادت و معنويت گره خورده است... چه كنم كه حتي نام فاميل تو تقدسي علوي در خود دارد و رنگ سبزي كه بر گردنت مي­انداختي افتخاري 1400 ساله از شيعه بودن را در يادم برمي­افروخت...

    اما ميرحسين چه كنم كه تصوير تو تنها يادآور اينها نيست... تصوير تو اكنون در ذهن هر شيعه­اي يادآور نفاق و نه ماه مبارزه منافقانه با پرچم تشيع عليه اصول تشيع، با نام انقلاب عليه آرمان انقلاب و  با تصوير امام عليه جانشين امام است. چه كنم كه نام تو اكنون بر فراز هر كوي و برزني افراشته شده كه مردمان آن سخت از هستي انقلاب دل­چركين­اند و چه كنم كه علم تو –كه نه علم غصب شده ما- نماد اتحادبخش معانداني گشته كه سالها زهر خويش را در سينه فرو داده بودند و هر تنفسي از اين انقلاب، هر پيشرفتي از اين كشور و هر حركت اميدواركننده­اي در اين سرزمين، چونان تيغي در روح شرير و بدخواهشان بود كه حتي چشم ديدن سطل آشغالهاي كنار خيابان اين مملكت را هم نداشتند و به همت جهل تو اكنون همگي اميدي واهي يافته­اند كه شايد حكومت دين برچيده شود و تنها دژ استوار موحدان عالم تسليم بندگان شيطان شود...

    هر دو گروهي كه گفتم ميرحسين آغاز سال را همان ميرحسين پايان سال و همان ميرحسين دهه شصت مي­دانند، با اين تفاوت كه اولي چهره دهه شصت او را اصل مي­گيرد و چهره امروزش را كتمان مي­كند و دومي چهره­ي امروزش را اصل مي­گيرد و رفتار و عملكرد بسيجي­وارانه دهه­ي شصتش را انكار مي­كند.. اما من گمانم چيزي غير از اين دوست...

   به گمان من موسوي امروز يك ساعت مانده به سال تحويل همان موسوي آغاز امسال است و همان موسوي دهه شصت. ميرحسيني كه اينچنين تحت تآثير اطرافيان خويش است و ميرحسيني كه اينچنين غضبناك و غيرقابل كنترل است و ميرحسيني كه ايننچنين بي­بصيرت است كه تفاوت فكري بهزاد نبوي و تاجيك را با بهزاديان­نژاد و دكتر مؤمني نمي­فهمد و بين سالهاي پس از جنگ تنها در دوره بازگشت گفتمان انقلاب احساس خطر مي­كند و ميرحسيني كه آنچنان جوگير چند سوت و كف است كه بيانيه­هاي اولش درباره مستضعفين است و بيانيه­هاي آخرش درباره آراء خاموش، و آنچنان خودبين و پرباد است كه نصيحت هيچكس را نپذيرفت و تنها خود را برگزيده مردم ايران دانست.... موسوي پايان 88 همان موسوي آغاز 88يست كه ويژگي­هاي بالقوه روحي و رواني­اش بالفعل گشته و خداي بزرگ به سنت هميشگي­اش نگذاشته كه كسي با ادعا و بي­آزمايش به سراي آخرت بشتابد و لو كسي بيست سال خود را از صحنه­ي آزمايش الهي به دور داشته باشد...

   جناب آقاي ميرحسين موسوي...سي سال اينچنين اعماق شخصيتي خويش را پنهان كردي تا اينچنين در 68 سالگي خود و در سي سالگي انقلاب مورد آزمايش قرار گيري و به برجسته ترين عبرت تاريخ انقلاب اسلامي مبدل شوي تا در عمق و وسعت عبرت آموز بودن سرگذشتت گوي سبقت را از مخملباف و سلمان رشدي و طبرزدي و اكبر گنجي بربايي و در گرفتن لقب «بلعم باعوراي انقلاب اسلامي» رقابت سختي را با «دكتر عبدالكريم سروش» آغاز كني... اينبار آزمايش ميرحسين موسيوي در پهنه­اي به وسعت مرزهاي ايران و در برهه­اي يكساله به تحقق پيوست تا همگي بدانيم كه رذائل اخلاقي خود را پنهان نتوانيم كرد، حتي اگر مانند موسوي نخست­وزير محبوب امام باشيم و بيست سال شرور ذاتي خود را در پس ديوارهاي خاطرات تاريخي پنهان كرده باشيم...

    تصوير تو به موزه عبرت ريزشهاي انقلاب فرستاده شد تا من و امثال من روزها و شبها به شما بنگريم و از سرنوشت خود به خدا پناه بريم و عاقبت بخيري ناياب اين روزگار را از پروردگار عزيزمان طلب كنيم...

 

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حوّل حالنا الي احسن الحال

 

عيدتان مبارك... سال مباركي داشته باشيد انشاالله... بنده را هم حلال بفرمائيد.

ياعلي

 

از کنکور تا ازدواج...

افاضات يك تازه متأهل درباره ازدواج!

*كنكور

دومين كنكور دانشگاهي ما، دو تفاوت عمده با اولين كنكورمان داشت. اول اينكه در اين يكي با اينكه آسانتر «مي­نمود» اوضاع به مراتب سختتر گذشت و دوم اينكه علي رغم قاعده «پس از هر سختي آساني است» گشايشي در امور كه حاصل نشد هيچ، فشار توقعات محيطي انباشته در پشت سد كنكور آنچنان بسان پلنگي بر جان نحيف ما ورود كرد كه در نهاد ناخودآگاه خود بصورت ضمني آرزوي بازگشت به دوران پرعسرت كنكور را نموديم!

    با اينحال در مجموع اميدورام كه كريم مدبر عالم قريب به دوسال اعتكاف حقير را در منزل مادري و اين اواخر منزل همسري(!) و مطالعه مستمر دانش فخيمه جامعه­شناسي را از من بپذيرد و بدين وسيله، مادرخانوم عزيز مرا از يكسال ديگر پذيرايي داماد دلبندش معاف كند!

 

*ازدواج خارج از نوبت!

در فاميل پدري بنده سه پسرعموي بزرگتر از خودم دارم كه هر سه همچنان در سلوك عزبي خويش ثابت قدمند و به معيت پدر به ادامه تحصيل مشغولند! در فاميل مادري هم از ميان 5 پسرخاله و پسردايي كه از بنده بزرگترند تنها دوتا ازدواج كرده­اند و 60%  آمار همچنان ادله كافي براي تشكيل خانواده نيافته­اند. در خانواده همسر عزيز ما هم وضع به همين منوال است و جواناني در بازه سني 24 تا 30 مصاحبت با همديگر را به مصاحبت با همسر ترجيح مي­دهند. ضمن اينكه اخوي گرام هم مصاحبت با پوپر و كانت و نيچه و فرويد را به مصاحبت با هر موجود ديگري ترجيح داده و يحتمل ازدواج را در زمره سنتهاي منحط باقي مانده از دوران پساتوتميسم قلمداد مي­كند!

    تحقيقات كيفي بنده از نمونه­هاي دور و نزديك و البته احتمالاً غيرمعرف از كل جامعه آماري، صرفاً به عنوان يك فرضيه نشان مي­دهد كه نسلي از جوانان ما – همانها كه در برهه چند ساله اول انقلاب به دنيا آمده­اند و جوانيشان مصادف با دوران پرتنش دوم خرداد بود- اساساً به اين نتيجه نرسيده­اند كه بايد ازدواج كنند. جداي از اينكه نخواسته­اند يا خواسته­اند و نشده يا تبيين علت چنين پديده­اي، چنين به نظر مي­رسد كه در دوران فعلي حتي «فكر كردن» به مقوله ازدواج براي عده­اي «مضحك» و براي عده­ي ديگري بسيار «بعيد» مي­نمايد.

 

*ضرورت ازدواج؟

اين روزها گهگاه كه بعضي از دوستان و آشنايان مرا مي­بينند مي­پرسند كه فلاني آزادي­ات كمتر نشده؟ شرايطت سختتر نشده و من هم بدون ترس جواب مي­دهم كه بعله شده!، چرا كه اساساً اين سؤال را ناشي از ديدگاهي نادرست به زندگي مي­دانم.

    پيش­فرض يك همچون سؤالي به عقيده بنده اينست كه ما و امثال ما ايده­آلي كاذب از زندگي را بصورت حياتي لاقيد و بي­بندوبارانه كه هر اراده­اي الساعه به فعليت درآيد و مجموعه عالم بر وفق مراد ما حركت كنند، تصور مي­كنيم و حال آنكه خالق اين دنيا غرض ديگري از خلق آن داشته و فلسفه و محتواي ديگري را در باطن قواعد عالم نهاده است و آن اينست كه «كمال» را به ازاي «بهايي» مي­دهند. در مادي­ترين چارچوب فكري هم لاجرم رياضت و زحمت با ميزان پاداش متناسب است و اين تناقضي است كه تنها با غلت زدن در سرگرميها و ايجاد غفلت اجباري ناشي از موسيقي و سينما و فحشا و تفريح و مصرف افراطي در نظامهاي الحادي حل مي­شود. خانواده دستگاه شگفت­انگيزي براي رشد و تكامل انساني است و ارزش آن با هيچ سيستم ديگري قابل مقايسه نيست. چه چيزي جز محبت اصيل و ريشه­دار مندرج در رابطه زناشويي و خانوادگي مي­تواند انسان را از پيله­ي كريه خودمداري و خودگرايي و خودخواهي بيرون بكشد و طعم شيرين خدمت و دلسوزي و ايثار را به نهاد الهي انسان بچشاند؟

 

*همزماني ازدواج و كنكور، ابلهانه یا هوشمندانه؟!

اگر كسي هستيد كه كسي كاري به شما ندارد و شما هم كاري به كار كسي نداريد، هروقت ازدواج كنيد فرقي نمي­كند. ايام اول پس از عقد تمركز و فراغت خاصي را مي­طلبد كه براي چنين كسي هميشه مهياست. اما اگر مثل بنده بي­مايه كسي هستيد كه يا هميشه كرم اين طرف و آنطرف رفتن و سرك كشيدن و شلوغ كردن داريد و يا بواسطه همين جنب و جوش كار دست خودتان داده­ايد و هزارويك موضوع و طرح و آدم را به نوعي به خودتان پيوند زده­ايد هميشه پيدا كردن يك فرصت كار سختي است و براي من اين فرصت بخوبي به بهانه كنكور مهيا شد! كنكور مثل حائلي است كه ميان تو و اجتماع قرار مي­گيرد تا تمركز كافي بر اتفاق بزرگي كه در زندگي­ات افتاده داشته باشي. از آنجايي كه كنكور نيازي به مفهومي خواندن ندارد و عمده كار تستي و يادگيري سطحي است، ماهيت آن اين اجازه را به شخص مي­دهد كه تمركز ذهني و رواني خود را بر روي موضوعي ديگر متوجه كند. كما اينكه من سال گذشته همين خلأ ناشي از عدم تمركز را به وسيله تمركز بر روي ماهيت جامعه شناسي حل كردم و امسال پيش از ازدواج اين تمركز را بر روي ازدواج و معيارها و آينده زناشويي خود قرار دادم كه به لطف الهي نهايتاً منجر به يافتن گزينه مورد نظر و برقراري عقد شد.

 

*هنر برنامه­ريزي

سالهاست كه سيستم آموزشي مثل يك «شابلون» روي زندگي ما قرار گرفته و سنگيني حضور آن و تعيين تكليف آن براي قريب به هفتاد-هشتاد درصد اوقات زندگي ما (به طور متوسط براي يك دانشجوي نرمال(!) شريفي) قدرت مديريت و برنامه­ريزي براي نيازها، فعاليتها، تواناييها، روابط و انتظارات و توقعات بيروني و ترسيم طرحي جامع براي زندگي شخصي با در نظر گرفتن نسبت امور با يكديگر و تشخيص اولويتها را از ما مي­گيرد. براي يك دانشجوي كم­مهارت در برنامه­ريزي مثل من كه به عنوان مثال به سختي مي­توانست مقوله ورزش را – كه تازه آن هم در ساعات خاص و بصورت آماده و مشخص توسط تربيت بدني دانشگاه ارائه مي­شد- با برنامه درسي خودش جمع كند چطور ممكن است كه به يكباره و بعد از فارغ التحصيلي و ازدواج بتواند كل زمان خالي خود و همسرش را در راستاي برآورده شدن همه نيازها (مثلاً نيازهاي معنوي، سلامتي و بهداشتي، مالي، تفريحي، معرفتي، ارتباطي و...) و توقعات (مثلاً توقعات گوناگون متقابل زناشويي، توقعات خويشاوندي زن و مرد كه خود مقوله گسترده­اي است، توقعات دوستان و توقعات كاري و شغلي و تعهدات انقلابي و...) آن هم در جهتي رو به رشد مديريت كند؟ اين امر مهم نياز به تمرين دارد و حمايت كامل خانواده­هاي طرفين را در مقاطع ابتدايي زندگي احتياج دارد. البته اين موضوع به اين معنا نيست كه به اين بهانه بايد ازدواج را به تأخير انداخت چرا كه به عقيده من هرچند حداقلي از عرضه و توانايي در اين امر لازم است اما تحقق كامل آن جز در صحنه عملي زندگي مشترك ممكن نيست و خود يكي از مهمترين عرصه­هاي تكامل و رشد شخصيت است.

 

*سن ازدواج دختران و 2 سبك ازدواج موجود

 به عقيده من در ميان دانشجويان پسري كه از نظر اجتماعي (اعتقادي و سبك زندگي) نزديك به ما هستند دو سبك ازدواج قابل تشخيص است. عده­اي بيشتر دختران دانشجوي نزديك به پايان تحصيل كارشناسي را كه طبيعتاً اختلاف سني كمتري با ايشان دارند برمي­گزينند و عده­ي دوم بيشتر سراغ دختراني در اوايل تحصيل دانشگاهي و با اختلاف سني بيشتر مي­روند.

    در اين تفكيك دو نقطه تمايز اساسي وجود دارد كه اثر جدي بر سبك رابطه زناشويي شكل گرفته خواهد گذاشت. تمايز اول مربوط به ويژگيهاي سن دختران است. ميان دختران دبيرستاني و ورودي جديد از نظر فكري و رواني فرق بسياري وجود دارد با دختراني كه 4 يا 5 سال از دوره بلوغ فكري و رواني خود را در محيط دانشگاه گذرانده­اند. تمايز دوم مربوط به تفاوت سن زن و شوهر است كه خود پارامتر تأيين­كننده­اي در نوع ارتباط است.

    به عقيده من به چند دليل مشخص سبك اول ازدواج، بيشتر به رابطه­اي پاياپاي و شبه دوستانه و شبه همكارانه و به نوعي همزيستي خانوادگي مي­انجامد و نه يك نوع رابطه تام و تمام زن و شوهري. دليل اولم اين است كه مرد و زن در اين حالت هردو كاملاً شكل­گرفته، با نظام شخصيتي مشخص و چارچوبها و معيارهاي رفتاري و عملكردي صلبيت يافته هستند كه باعث مي­شود بيشتر به خط كشي و ترسيم قواعد ارتباط با همديگر بپردازند تا تفاهم و همدلي و حركت به سوي سازگاري حداكثري، اما در مقابل در نوع دوم بخاطر عدم شكل يافتگي شخصيتي و اجتماعي و رفتاري و فكري دختر توافق و همگرايي و روابط عميق متقابل محقق مي­شود.

    شايد در همين نقطه انتقادي شود كه چرا تنها دختران و زنان به عنوان طرف متغير معرفي شده­اند.؟ پاسخ اين است كه در يك رابطه زناشويي اين مردان هستند كه بايد نقطه اتكا و محور ثبات خانواده باشند و تغيير عمده در منش و معيارها نه تنها نقطه مثبتي به شمار نمي­رود بلكه ضعفي جدي خواهد بود كه هم زن و هم مرد را بصورت آشكار يا پنهان زجر خواهد داد. با اينحال اصلاحات غيراصولي در رفتار مرد از امتيازات اوست هرچند با عبور از سالهاي ابتدايي جواني اينگونه تغييرات جزئي هم به مرور كمرنگتر خواهند شد.

    دليل دوم اختلاف سن است كه خواه ناخواه رابطه را متأثر مي­كند. در يك رابطه تام زناشوي مرد بايد احساس كند كه همسرش او را به عنوان نقطه اتكا پذيرفته و كاملاً به او اعتماد دارد و زن هم متقابلاً نياز دارد كه حس كند كه كسي هست تا به او تكيه كند و از بابت اقتدار و قطعيت و توانايي او خيالش جمع باشد. اختلاف سني كمتر خواه ناخواه اين موضوع را كمرنگتر مي­كند.

    دليل سوم سنين شكوفايي عاطفي دختران است. بنا به تعبير امام صادق(ع) دختر بالغ چون ميوه رسيده­اي بر سر درخت است كه گزند باد و باران آنرا فاسد خواهد كرد. اوج شكوفايي عاطفي دختران در سنين پايينتر است و اين چشمه زلال لازم است كه به پاي نهال نوپاي زناشويي ريخته شود. علاوه بر اين فضاي دانشگاه مستعد انواع و اقسام انحرافات است و همه مي­دانيم كه چگونه از صافي و شفافيت و خلوص عاطفي و حياي ظاهري و باطني دختران مي­كاهد مگر آنانكه خود را بخوبي حفظ كرده­اند.

    دليل چهارم فضاي فرهنگي دانشگاه­هاست. دانشگاه­هاي ما اعم از انساني و فني نه تنها زنان ما را در جهت كمال حقيقي آنها كه همانا مادري و تربيت نسل آينده است، هدايت نمي­كند بلكه آنها را در مسيرهاي غلط و با ذهنياتي غلط به سمت رفتارهاي مردانه و خروج از ماهيت زنانگي سوق مي­دهد. چنين جو فرهنگي غالب در محيط دانشگاهي كه در كنار جريانات منحرف فكري نظير فمينيسم قرار مي­گيرد اذهان دختران نسل ما را هدف گرفته و حتي در تسخير ذهن زنان و دختران متدين و مذهبي هم موفق نشان داده است. پديده­اي اشتباه كه متأسفانه از روي غفلت توسط كساني مثل احمدي­نژاد و در انتخاب وزير زن تشديد مي­شود و موجبات بوجود آمدن جرياني انحرافي را پديد مي­آورند كه من ترجيح مي­دهم از آن با نام «جريان التقاطي فمينيستهاي مسلمان» ياد كنم.

 

*دعا!

ما براي مجردها دعا مي­كنيم كه هرچه زودتر حداقل 50درصد دينشان را كامل كنند. شما هم براي تازه متأهلها دعا كنيد، نه براي حفظ همان پنجاه درصد حداقلي(!) بلكه براي پنجاه درصد دوم!

 

ياعلي

 

كمربندهايتان را محكم كنيد اي جوانان انقلابي!

افاضات انتخاباتي/برداشت پنجم: آشوب در پايتخت و 4 نكته درباره فتنه موجود

انقلاب اسلامي اين روزها يكي از گردنه هاي خطرناك و دشوار خويش را مي گذراند. در اين مدت و در عبور از اين گردنه تنشهاي شديدي به كشور وارد شده و تكانهاي شديدي به مسافران آن تحميل شده است، تكانهاي شديدي كه بعد از 22 خرداد و پيروزي محمود احمدينژاد در انتخابات وارد مرحله جديدي شد. مرحله 4 ساله جديدي كه اكنون تازه در ابتداي آن قرار گرفته ايم!

در اين ميان نكاتي درباره بازيگران مختلف صحنه پر آشوب امروز و فرداي كشورمان به ذهنم رسيد كه در ادامه مي آيد:

نكته اول/ درباره مهندس موسوي

جناب آقاي مهندس موسوي عزيز نمي دانم چرا وقتي بيانيه اي را كه پس از اطلاع از عدم توفيقتان در انتخابات نوشتيد خواندم ياد نامه اي افتادم كه سالها پيش مرجع تقليد و امام عزيزتان خطاب به شما نوشته بود:

«نامه استعفاى شما باعث تعجب شد ... همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند» {1} ميرحسين عزيز ايكاش همي يك جمله خميني را آويزه گوشت مي كردي تا دوباره و سالها بعد در عصبانيتت كاري كني كه ديگر قابل بازگشت نباشد.

    و البته مژده جان نوازي را كه حضرت روح الله دقيقاً پس از اين جملات آورده است شايد آنروزها خيلي معنا پيدا نكرده باشد اما به نحو عجيب و شگفت آوري بر اين تأويل دوباره نامه منطبق است تا شايد در چنين روزهايي اميددهنده و روشنايي بخش دلهاي نگران ما باشد: «مردم ما ازاينگونه مسائل در طول انقلاب زياد ديده‏اند، اين حركات هيچ تأثيرى در خطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت ..»{2}

 

نكته دوم/ درباره حاميان موسوي

تصور من بر اين است كه ذهن حاميان موسوي در موضوع پذيرش تقلب، گرفتار چند زنجير شده است. يكي زنجير عدم پذيرش شكست يكي زنجير سخنان موسوي و خاتمي و افراد و رسانه هاي نزديك به آنها و ديگري زنجير گمانهاي غلط. گشودن اين سه زنجير ذهني كار آساني نيست بخصوص اگر تعلق خاطر عاطفي به خاتمي يا موسوي يا نفرت شديد دروني از احمدي نژاد در قلب وجود داشته باشد. اما در اين ميان آنچه به عنوان ادله عقلاني تقلب عنوان مي كنند چيزي جز تعدادي «حدس و گمان» كه به شكلي ذهني و مبهم فرضيه تقلب را كامل مي كنند نيست. كنار هم گذاشتن گزاره هايي مثل «قطع شدن سيستم پيام رساني و تلفن و فيلتر شدن سايتها» و «خطي اعلام شدن نتايج انتخابات» «غيرقابل باور بودن نتيجه در شهرهاي مختلف» «زود گفتن نتيجه ها» «دير گفتن تفكيك استاني رأيها» «كمبود تعرفه» «عدم تمديد بيشتر برخي حوزه ها» «عدم حضور ناظر در برخي صندوقها» و مواردي از اين قبيل و سپس نتيجه گيري تقلب، آشكارا حاوي مغلطه اي مغرضانه است كه خلأ منطقي آن جز به واسطه جو رواني موجود پر نمي شود. بايد دقت كرد كه در قرآن كريم از «اكتفا به حدسيات و گمانهاي غير يقيني» به عنوان يكي از روشهاي كفار براي رد حقيقت ياد شده است: «و ما يتّبع أكثرهم الّا ظنّاً، إنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئاً، إنّ الله عليمٌ بما تفعلون»{3} «بيشترشان جز از پي گمان نمي روند، درصورتيكه گمان براي رسيدن به حق هيچ بسنده نيست. قطعاً خداوند آنچه را بر اساس پندار عمل مي كنند مي داند»

 

نكته سوم/ درباره بچه مذهبيها

اما شايد مهمترين مطلبي كه مي خواستم بگويم همين نكته باشد. اي دوستان و همفكران و هم مسلكانم! كمربندهايتان را محكم كنيد كه امواج خروشان فتنه در حال اوج گيري است. ذهنها و قلبها را بايد ساخت. ذهنهاي خشك بعد از چند ضربه متلاشي مي شوند و ذهنهاي سست به آساني در هم شكسته مي شوند. بايد با درايت و شجاعت به استقبال شبهه ها رفت و از ضربات سهمگين فتنه نترسيد. خانه هايتان را در دامنه آتشفشان بنا كنيد دوستانم!

    بعد از تثبيت جايگاه ذهني و رواني خويش بايد به فكر بچه مذهبيهاي ديگر بود. در شرايط فتنه بايد دستها در دست همديگر باشند و الا ضربات «تك» ها را به سرعت از جا مي كند. بچه مذهبيها بايد يكديگر را دريابند و مدام يكديگر را زير نظر گيرند و به هم ياري رسانند. تجربه نشان داده است كه فتنه هاي اينچنيني مثل قضيه عزل منتظري يا قبول قطعنامه يا 18 تير يا 22 اسفند دانشگاه ما و حالا غائله بزرگ 22 خرداد آبستن زاويه گرفتن اساسي ياران و همراهان قديم از يكديگر است. هيچ بعيد نيست كه دوستي را كه امروز با شبهه هايي درباره تقلب در انتخابات يا مسائل احمدي نژاد يا رهبري واگذاشته ايد چند سال بعد در صف معاندين درجه يك اسلام و انقلاب ببينيد.

    نكته ديگر افكار عمومي است. وظيفه بچه مذهبيها و انقلابيهاست كه افكار عمومي دانشگاه را آرام كنند. بايد شبهات و مسائل ذهني طيف كم اطلاع دانشجويي هرچه سريعتر حل شود تا رسوب نكند. كم كاري در روشنگري امروز تحريف تاريخ را در فردا رقم مي زند و آنزمان حل كردن مسأله بسيار سختتر است. فراموش نكنيم كه كمكاري ما در روشن كردن ابعاد مختلف قضيه 18 تير و 22 اسفند در مجوع به ضرر ما تمام شد. در اين ميان بايد اطمينان داشت كه روشنگري همه ابعاد ولو حاوي ايرادات عملياتي جبهه خودي باشد در بلندمدت ثمرات بسياري خواهد داشت.

 

نكته چهارم/ درباره آينده

    عزيزان پرهمت غربگرا و ضد انقلاب با سنگر گرفتن در پشت اين دو بزرگوار كروبي و موسوي در سه ماهه اخير ضربات شديدي را به جبهه فرهنگي و بخصوص رسانه اي ما وارد كرد. استراتژي طيف برانداز در اين نبرد فرهنگي سوزاندن مهره هاست. كاري كه با تقريب خوبي درباره «صداوسيما» «كيهان» «بسيج» و شخصيتهايي مثل «آيت الله مصباح» و حالا «احمدي نژاد» انجام شده است. در اين استراتژي مهره مورد نظر با يورش شديد به كلي ترور مي شود به گونه اي كه بعد از آن هرچه گفت دروغ و چرند از منظر عمومي خواهد بود. نمونه اينكار چند نامه اي بود كه جناب قوچاني اخيراً به اسم كروبي عليه شريعتمداري نوشت و در تيراژ زياد منتشر كرد.

    ابتكار ديگر گفتمان مقابل تطهير و احياي مهره هاي سوخته خود است. كاري كه به صورت خاص در قبال دادگاه كرباسچي انجام شد تا دادگاهش كاملاً سياسي جلوه دهد و امروز خود او با حضور در كنار كروبي و بخصوص در فيلمهاي كروبي به كلي خود را از تمام اتهامات تبرئه مي كند و به عنوان يك چهره دلسوز و مظلوم مردمي كه قرباني ظلم نظام شده است مطرح مي كند تا بدوين وسيله كاملا به عنوان يك مهره فعال بازيابي و احيا شود.

     با توجه به اين موضوع وظيفه بسيار مهم نسل جديد انقلاب اسلامي پر كردن اين خلأها با مهره هاي جديد و كارآمدتر از گذشته است. يكي از مهمترين اين عرصه ها در شرايطي كه صداوسيما ترور شده است و بي بي سي فارسي يكه تازي مي كند شبكه تلويزيوني است. در رسانه هاي ديگر مثل روزنامه و سينما هم در شرايط خوبي به سر نمي بريم. همينطور شخصيتهاي فكري انقلابي هم بخاطر عدم حمايت صحيح جبهه اي به راحتي ترور مي شوند و نمونه آن ترور شخصيتي دكتر كچوئيان در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران بدست انجمن ضد اسلامي آن است. همين مسأله بصورت كلي در فضاي دانشگاه و با توجه به آتشبار پرحجم چند ساله عليه بسيج دانشجويي به عنوان تنها تشكل با جهت گيري انقلابي اهميت بيشتري دارد و توجهي مضاعف مي طلبد.

ياعلي

پي نوشت:

{1} صحيفه امام، جلد 21، صفحه 124

{2} همان

{3} يونس، آيه 36

 

* این مطلب (: موج وبلاگی صیانت از آراء مردم) را در پلخمون ببینید

با نگاه مديريتي «ژاپن» هم نمي شويم!

افاضات انخاباتي/برداشت دوم: بايد دانست كه رييس جمهوري در ايران بدون همراهي فيلسوفان و تئوريسينها ممكن نيست.

4 كانديدا

در باب «توهم سياسي» و فقدان «برنامه» و «هدف» در فضاي سياسي ايران

با نزديك شدن به موعد انتخابات فضاي سياسي كشور هم روزبه روز راديكالتر مي شود تاجاييكه ادبيات سياسي فعالان اين عرصه هم مدتي است كه از «رد و تأييد» به «تكفير و تقديس» متمايل شده است. فضاي ضد و نقيضي كه با ورق زدن 2 روزنامه يا مطالعه 2 سايت مختلف، از اولي به اين نتيجه مي رسي كه در اين 4 سال بسياري از شاخصها رشد 400 درصدي نسبت به مجموع شصت سال گذشته پيدا كرده و مملكت در چه شادي و رفاه و عدالتي در اين مدت غلط مي زده و انبارهاي مردم پر بوده از فولاد و سيمان و صادرات غيرنفتي به استثناي ميعانات گازي و سيب زميني و غيره و ظاهراً ما بيخبر بوده ايم و سرمان كلاه رفته! و از دومي به اين نتيجه كه اگر احمدي نژاد بماند فاجعه انساني مرگ و قحطي و طاعون گرفتار مردم مي شود تا جاييكه تا مدتي ديگر سر همين علفهاي فضاي سبز خيابانها هم براي رفع جوع دعوا مي شود كه چند روز ديگر اتوبوس در حال سقوط كشور به زمين برخورد مي كند و ميرحسين سوپرمن را مي خواهد كه ميان زمين و هوا اتوبوس 70 ميليوني كشور را بگيرد! يا آن اولي به تو مي گويد كه خبر موثق دارد كه حاميان اين يكي طرح برگزاري سلسله همايشهاي «راهكارهاي براندازي نرم رژيم آخوندي؛ چالشها و رويكردها، در طرحها و رنگهاي مختلف، با همكاري بنياد سوروس، در اسرع وقت بعد از انتخابات» را در دستور كار خود قرار داده اند! و آن دومي به تو مي گويد كه اگر آن يكي باشد تا چند وقت ديگر گشت ارشاد كارش به چيدن گيس دختركان مي كشد و به ديگران هم خبر بده اگر موهايت را دوست داري!

    و در ميان اين شالهاي سبز و چفيه ها و در ميان اشك و آه هاي كودكان و پيرزنان و سياستمداران هفت خط آنچه گمشده واقعي انتخابات ايراني است «داشتن برنامه براي اداره كشور» است. مستقل از اينكه در چه گفتماني مي انديشيم اين سؤال بسيار اساسي است كه چرا سياستمداران ايراني به مرض كلي گويي و سطحي انگاري در پيشرفت كشور مبتلا هستند و از آن مهمتر اينكه چرا تصوير شفافي از اينكه رييس جمهور در طول مدت خدمتش كشور را به چه سمت و سويي برده است وجود ندارد؟

...تفاوت ماهوي «اداره كشور» و «هدايت كشور»

به جمله «رسيدگي به مسائل مردم» دقت كنيد. اين جمله شما را ياد چه چيزهايي مي اندازد؟ اين جمله شاخص نگاهيست كه من آنرا «نگاه مديريتي به كشور» مي نامم. اين جمله حاوي پيامهاي متعددي است. اين جمله نشانه تمام نماي دولتي است كه براي «اداره كشور» و نه «هدايت كشور» آمده است و اين 2 تفاوت ماهوي با هم دارند.

...

دولت ايراني به دليل عدم تعريف درست معرفتي آن بر خلاف آرمانهاي «نظام» به «اداره كشور» مشغول است و نه «هدايت كشور» و اين معنا به غايت با مفهوم «حكومت ديني» و «انقلاب اسلامي» در تضاد است. اگر به نحوه بحثهاي موجود درباره دولت در ايران نگاه كنيم اين معنا تأييد مي شود.

...

سياستمداران ايراني بايد به اين بلوغ برسند كه حتي اگر آرمان آنها امريكايي شدن است جز با يك ديدگاه معرفتي و فرهنگي و تحولات عميق نظري و فرهنگي و تهيه يك برنامه منسجم و جامع مهندسي اجتماعي اين اتفاق نمي افتد

...

نگاهي به ديدگاه هاي كانديداهاي رياست جمهوري از همين منظر

-به نظر من در ميان ۴ كانديداي موجود تنها مهدي كروبي است كه تا حدودي از چنين زاويه اي دولت منسجمتر و فلسفيتري تشكيل خواهد داشت و اين به دليل همراهي و پشتيباني نظريه پردازان و روشنفكران با كروبي است كه باعث وحدتي در سياستهاي اقتصادي و سياسي و آموزشي و فرهنگي او مي شود...

-ميرحسين موسوي درصورت تشكيل كابينه بخاطر عدم اشراف خود و اطرافيانش به چنين پديده اي دولتي همچون همه دولتهاي ديگر ايران تشكيل خواهد داد كه بصورت اقتضائي و كاتوره اي درباره مسائل كشور رفتار مي كند. از سوي ديگر به علت گرايشات متفاوت افرادي كه حول او جمع شده اند دولتي از نظر معرفتي متناقض خواهد داشت...

-محسن رضايي هم نماينده تمام و كمال تفكر مديريتي است. كاملاً تك بعدي و اقتصادمحور، كپي برداري شده از كشورهاي پيشرفته و حاوي مفاهيم غيربومي و بدون توجه به عوارض فرهنگي...

- امّا دكتر احمدي نژاد با اينكه تا حدود زيادي از دوگانگي فعلي آگاه است اما به نظر مي رسد كه اين دوگانگي را خيلي روشمند و فلسفي ادراك نكرده است. احمدي نژاد به خوبي واقف است كه جهتگيريهاي اقتصادي و بين المللي اصلاح طلبان منطبق بر انقلاب اسلامي نيست ...

 با اين همه مسلماً حضور احمدي نژاد در كابينه نمره بيشتري از ديگران مي گيرد. لكن به نظر مي رسد كه توقع انقلابيوني كه با چنين تفكري در صحنه سياست كشور حاضر شوند تا چند دوره رياست جمهوري ديگر آرزويي دست نيافتني است!

 

بقیه مطلب را در «ادامه» ببینید. پیش نیاز این نوشته مطلب قبلی است:

رمزگشايي از انديشه متناقض نمای مهندس موسوی (افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد)
ادامه نوشته

رمزگشايي از انديشه متناقض نمای مهندس موسوی

افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد

از حدود 3 ماه پيش كه مطالعاتم را روي شخصيت و افكار مهندس موسوي شروع كردم، اميد بسيار داشتم كه با حضور او انقلاب ما بتواند يك گام بزرگ رو به جلو بردارد. اميد داشتم كه ميرحسين موسوي را ادامه دهنده گفتماني بدانم كه محمود احمدي نژاد 4 سال پيش احيا كرد و با اشتباهات بزرگي كه انجام داد نشان داد كه صلاحيت او براي در دست نگه داشتن و به مقصود رساندن علم مقدس و عظيم انقلاب اسلامي زير سؤال و مخدوش است.

     و تصويري كه من از ميرحسين تا يك ماه و نيم پيش داشتم هماني بود كه مي پنداشتم. كسي كه بتواند علم انقلاب را از دستان كم توان احمدي نژاد بازپس بگيرد و آنرا بيشتر از پيش به مسير اصلي خويش بازگرداند. حتي به تعبير آن رزوهايم «سكه اصل آمد تا ديگر به سكه تقلبي رأي ندهيم!»

...

شبهه اين بود كه موسوي در عمق انديشه خود رفرميست است يا اسلام گرا؟

...

 فرضيه براي تبيين چرايي اين نحوه عمل ميرحسين موسوي در ذهن من شكل گرفت كه متأسفانه به مرور زمان ميزان صحت دومي و انطباق آن بر كلام و عمل موسوي قوت بيشتري يافت. فرضياتي كه اولي به معني رأي دادن به ميرحسين و دومي به دلايلي كه پس از آن مي آيد به معني رأي ندادن بود...

  آنچه من درباره مهندس موسوي مي بينم اين است كه ايشان از مسائل زيربنايي معرفتي و اختلافات عميق سالهاي اخير در اين حوزه آگاه نيستند و به همين دليل دركي از استحاله معرفتي طيف وسيعي از اصلاح طلبان و بخصوص اعضاي جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب ندارند.

...

با توجه به همين عدم وقوف جناب آقاي ميرحسين موسوي به دوگانگي معرفتي امروز ايران و با توجه به حضور گسترده متفكرين و انديشمندان اصلاح طلب به عنوان حامي و حاضر در ستاد ايشان و با توجه به اعتمادي كه ايشان بخصوص در حوزه هاي فرهنگ و آموزش و هنر به طيف مشاركت و مجاهدين دارند گمان نزديك به يقين حقير بر اين است كه هرچند ميرحسين خود دلبسته آرمانهاي اسلامي و انقلابي است ليكن به علت همين حضور، نماي باطني و تأثير اجتماعي دولت او رو به سوي تقويت سكولاريسم و توقف و عقبگرد گفتمان امام و انقلاب و تغيير دوباره مسير اصلاح شده جمهوري اسلامي دارد، ولو اقداماتي در جهت حمايت از محرومين و اصلاحات اقتصادي هم اتفاق بيفتد. اين نتيجه اي است كه مرا مجاب مي كند كه احمدي نژاد را با تمام قَدبازيهاي ناراحت كننده اش بر ميرحسين موسوي ترجيح دهم.

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

ادامه نوشته

غربزدگی در ایران-قسمت سوم

بررسی تحلیلی روند غربزدگی سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از جنگ

نكته پيش از مطالعه: اين نوشته بلند حاوي موضوعاتی بسيار عميق و ظريف است چه آنرا حسن بشماريد و چه عيب. اين يعني اينكه اگر نگاه شما به «وبلاگ» فست فودي است و حوصله مطالعه آرام و دقيق را نداريد مطالعه آن توصيه نمي شود! با اين حال توصيه مي كنم كه با حوصله و دقت و آرامش- و اگر مثل من از اینترنت دایال آپ استفاده می کنید در حالت دیسکانکت!- نوشته زير را بخوانيد كه حتي اگر تحليلها را هم قبول نداشته باشيد طرح مسأله خود كم اهميت نيست.

قسمت اول مربط به جمع بندی مباحث معرفتی پیشین است و قسمت دوم نوشته -زیر خط- بررسی روند غربزدگی سیاتمدارن دوره سازندگی و بخصوص اصلاحات است و باب طبع ذائقه های سیاسی و دل مشغولیهای سیاسی این روزها.

 

پيش از آنكه به دليل هفتم غريزدگي در ايران، يعني مسائل سياسي بپردازم بهتر مي دانم كه ابتدائاً نظر نهايي خود را در باب «نسبت ما و محصولات غربي» بيان كنم و سپس به بررسي عوامل سياسي در تسريع غربزدگي ايراني بپردازم.

***

«نسبت صحيح ما و محصولات غربي» يا «راهبردهاي حركت به سوي تمدن سازي»

آنچه بصورت نسبت صحيح ما و محصولات غربي قابل طرح است تقريباً بعد از طرح مباحث پيشين تا حد خوبي روشن شده است. از يكسو ما نمي خواهيم و نمي توانيم كه با طرد تمام محصولات غرب، منتظر آينده اي رؤيايي باشيم كه در آن همه محصولات اجتماعي بومي و برساخته انديشه ناب و خالص ديني باشد و از سوي ديگر نمي توانيم به محصولات غربي به چشم ابزارهايي نگاه كنيم كه هر طور كه خواستيم از آنها استفاده كنيم و آنها را قالبهايي رام دستان و انديشه مان قلمداد كنيم كه با هد محتواي دلخواه ما قابل پرشدن است. در عين حال كه به خوبي مي دانيم كه خواسته يا ناخواسته بخش عمده اي از كارايي اجتماع ما بخاطر سازوكارهاي وارداتي است و از فوايد اين محصولات و پيشرفت مداوم تجربيات بشري هم نمي خواهيم بي بهره باشيم.

    با اين حساب نحوه تعامل و برخورد ما با محصولات غربي راهي بينابين است. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فرآيند ايجاد تمدني نو در شرايط فعلي كه تمدني ديگر در جامعه ما حضور عيني دارد تركيبي از دو فرآيند «اصلاحات آگاهانه پايين به بالا» و «توليد و استنباط ديني بالا به پايين» است. برخورد اين دو فرآيند «عمل به نظر» و «نظر به عمل» در واقعيت اجتماع، رشد خلاقانه و متعالي اسلامي را در عينيت جامعه تحقق مي بخشد.

بصورت خلاصه مي توان راهكارهاي زير را براي پياده كردن چنين فرآيندهايي، تصور كرد:

1)      برخورد عاقلانه با مصحولات خرد و كلان غربي. شامل تمهيداتي نظيرِ

- گزينش آگاهانه (مثلاً مطالعه كنند و موقع ورود اينترنت به كشور بخشهاي چت آنرا وارد نكنند. يا mms در موبايل)

- آگاهي از جهتمندي قالبها و مطالعه و بررسي «ظرفيت محتوايي قالبها» و عوارض سوء ناشي از به كارگيري آنها –تحت عنوان غربزدگي كه در قسمت دوم طرح شد- (پروژه هايي تحقيقاتي تعريف شود و اين موضوعات بررسي شود. صدها آويني بايد در اين عرصه و با اين نگاه تربيت شوند و به كارشناسي بپردازند)

- برنامه ريزي براي اصلاح مستمر قالبها و ابزارهاي غربي در جهت ارزشها و فرهنگ بومي (مثلاً در معماري وارداتي تغييراتي ايجاد كنند و به تدريج تيپهاي اسلامي را به آن اضافه كنند)

 

2)      تأكيد بر محتواگرايي و حركت به سمت توليدات نوي اسلامي با تمهيداتي نظير

-        تقويت مباني و ريشه هاي ديني بخصوص در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها در جهت تحولات و خلاقيتهاي عيني اجتماعي

-        معرفي همزمان قالبها و محتواها براي آشنايي جامعه با محتواها و جلوگيري از فروغلطيدن در دام «تكنيك گرايي»

-         بازتعريف قالبها با الفاظ مشابه ولي با محتواهاي جديد و ريشه دار و قالبهاي اصلاح شده و به عبارت بهتر پر كردن قالبها با محتواي ريشه دار در مفاهيم ديني (مثل حركت بديع و خلاقانه حضرت امام در انتخاب «جمهوري» به عنوان شكل حكومت اسلامي فعلي ولي با بازتعريف كامل و جامع آن در سيستم اسلامي هم از نظر محتوايي و هم از نظر ايجاد تغييرات شكلي در آن مثل مجلس خبرگان و...)

 

3)       تربيت اسلامي نيروي انساني و نسلهاي آينده كه تقريباً مهمترين و مؤثرترين كاري است كه مي شود انجام داد.

 


 حال باز مي گرديم به آخرين مورد علت غربزدگي در ايران كه با عنوان «مسائل سياسي» طرح شد.

نقش مسائل سياسي در غربزدگي ايراني

پيش از آنكه به ذكر دلايل خود در باب تأثير جدالهاي سياسي در غربزدگي سياستمداران و مردم ايران بپردازم ذكر يك نكته ضروري است.

نسبت بين «مباني نظري و معرفتي» و «موضعگيريهاي سياسي» يك رابطه يك طرفه نيست بلكه رابطه اي دوطرفه است كه مي تواند از هر دو سو تحريك شود. به اين معنا كه گاهي مباني معرفتي جناح ها و مواضع سياسي را مي آفريند و گاهي بالعكس جدالها و مسائل سياسي موجب تحول يا شكل گيري مباني معرفتي مرتبط مي شود. و گاهي هر دو روي هم تأثير و تأثر دارند و پي گيري و واكاوي تأثير هر كدام از اين پارامترها روي ديگري در مقاطع مختلف تاريخي، كار ساده اي نخواهد بود.

    آنچه در اين قسمت مراد بحث ماست شق دوم اين رابطه است. يعني تأثير مسائل سياسي در مباني معرفتي مردم و سياستمداران. شق اول آن همان بود كه تا حدودي تحت عنوان «علوم انساني غربي» و «جريان خزنده غربزده» مطرح شد و درك تأثيرات بالا به پايين معرفتي-سياسي به راحتي قابل تحليل و بررسي است، حال آنكه نسبت معكوس آن نياز به دقت نظر بيشتري دارد.

***

    بازمي گرديم به سالها پيش. فضاي سياسي ايران پس از انقلاب، بخصوص در سالهاي نزديك به دفاع مقدس، يك فضاي سياسي كاملاً ديني و انقلابي است. انقلابي اتفاق افتاده كه اصول موضوعه اجتماع را بالكل تغيير داده و مفاهيم و مباني جديدي را وارد فرهنگ و انديشه و ادبيات ملت كرده است. اصولي كه تا سالها به صورت شعارها تجلي مي يافت. شعارهايي كه به دليل فضاي خاص سالهاي ابتداي انقلاب كه بخصوص با جو فرهنگي خاص جنگ در آميخته بود، هميشه در فضايي بسيار بالاتر از واقعيت و بصورتي مقدس و ذكرمانند تكرار مي شد. به عبارت بهتر ايران تا انتهاي جنگ تنها خود را مدعي حفظ اين شعارها و قداست الفاظ مي دانست. شعارهايي چون «مرگ بر امريكا» «مرگ بر ضد ولايت فقيه» «حمايت از مستضعفان عالم» «تشكيل جبهه واحد جهاني عليه امپرياليسم» «امت واحده اسلامي» و موارد اينچنيني آخرين لبه هاي خاكريز انقلاب به شمار مي رفتند. مدعي آنها انقلابي بود و منكر آنها دشمن ملت و ضدانقلاب و همين فضا باعث شده بود كه كسي به فكر جلو بردن و تحقق «حرف» به سوي «عمل» نباشد.

 اما جنگ كه تمام شد همه دانستند كه حالا وقت حرف زدن و پنهان كردن عمل زير پوشش «دفاع» به پايان رسيده است. علي القاعده دستهاي انقلاب نوپاي اسلامي از استراتژي ها و تاكتيكهاي مديريتي و روشهاي اداره كشور خالي است و جز اصول و مباني چيزي ندارد. اصول و مباني هم كه نمي توان گفت چرا كه تدويني از اصول وجود نداشت. حتي اولين چاپ صحيفه نور مربوط به پاييز 78 است و اين يعني اينكه حتي بيانات مدون بنيانگذار هم در دسترس نبود.

    با اين وصف نيازهاي كشور مسئولان وقت نظام را واداشت تا دست به دامان مدلهاي رايج و موجود دنيا شوند و اين آغاز فصل جديدي از مناسبات و مجادلات سياسي در كشور ما بود. اگر تا پيش از اين طرفهاي درگير سياسي همديگر را با تكيه بر اصول و آن هم با عباراتي نظير «كمونيست» يا «اسلام امريكايي» مورد هجمه قرار مي دادند، از سال 68 به بعد معادلات و موضوعات تغيير كرد.

    نكته در اينجاست كه مدلها و استراتژيهاي مورد استفاده و رايج آن دوره همگي مدلهايي بودند كه سالها در بستر تمدني «ديگر» نضج يافته بودند و اينك بصورت نسخه هايي حاضر و آماده در اختيار كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه قرار مي گرفتند تا سازوكار واحد جهاني تكميل گردد. و اين غربي بودن مدلهاي مورد استفاده دولتهاي سازندگي و اصلاحات نكته مورد بحث ماست. آنچه در ادامه مطلب قصد پرداختن به آن دارم تحليل روند غربزدگي سياستمداران دوران سازندگي و بخصوص اصلاحات و متعاقباً تسريع روند غربزدگي جامعه ايران با استفاده از همين نكته است.

    

روند مجادلات سياسي در سالهاي اخير با تكبه بر دهه 70

حالتي را در نظر بگيريد كه سياستمدار دلسوزي در ايران در سيستم فكري خود 2 حرف عمده دارد. حرف الف و حرف ب. حرف الف ناظر به اصول است و چارچوب مبنايي و نظري گوينده را مشخص مي كند اما حرف ب ناظر به تاكتيكها و استراتژيهاي اداره جامعه است. به عنوان مثالي عيني مي توان گفت كه حرف الف اين شخص اسلاميت نظام به عنوان محتوا و حرف ب او جمهوريت نظام به عنوان شكل و مدل حكومت است. با توجه به آنچه كه گفته شد در فضاي دهه 70 حرف ب نظري است كه قبلاً در چارچوب مفهومي اسلامي معنايي نداشته است و لفظ و مفهوم آن برگرفته از تمدن «ديگر» است. حتي عبارتي نظير «جمهوري» در جمهوري اسلامي آنطور كه گفته شد بازتعريف جديد انقلابي نشده بود –نشده است!- و به كار بردن اين كلمات لاجرم مفهومي بيگانه را القا مي كرد. بخصوص كه متون و انديشمندان پشتيبان اين الفاظ هم در داخل كشور وجود داشتند.

   درباره اينكه چرا اين سياستمدار حرف ب را مطرح مي كند اصل را بر حسن ظن مي گذاريم. به اين معنا كه فرض را بر اين مي گذاريم كه به «سازندگي»، «توسعه اقتصادي»، «آزادي»، «مشاركت مردم» «لزوم حضور احزاب و نهادهاي مدني»، «توسعه سياسي» و مفاهيم رايج 20 سال گذشته به چشم ضروريات اين نظام نگريسته مي شده است نه ايده آلهايي كه از روي خودباختگي نسبت به تمدن ديگر در ذهن برجسته شده است. يعني ضرورتهايي در چارچوب مفاهيم و آرمانهاي انقلاب، با اين شاخصه كه روشها و تاكتيكهاي برآوردن اين ضروريات به ناچار وارداتي و غربي هستند. در راستاي همين حسن ظن، به پارامترهاي ديگر غير مستند نظير خط گرفتن از كشورهاي بيگانه، آلت دست ناخودآگاه مزدوران و عمال داخلي غرب قرار گرفتن و نفاق ذاتي ابتدايي اعتنايي نخواهيم كرد، چرا كه از كارايي يك تحليل سالم جامعه شناختي مي كاهد؛ هرچند احتمال اين موارد هم ولو به ندرت وجود داشته و دارد.

   وقتي اين شخص حرف ب را به عنوان اقتضائات اداره كشور، دلسوزانه و خيرخواهانه در جامعه مطرح مي كند، مجبور است كه براي جا افتادن آن مفاهيمي را در برابر مفاهيم جا افتاده پيشين طرح كند. يعني يك دولت مفهوم «سرمايه داري و توليد ثروت و خصوصي سازي» را در برابر «گداپروري و توزيع فقر و ضعف اقتصادي» مطرح مي كند و دولت ديگر «آزادي بيان و فعاليتهاي مدني مردم و احزاب» را در برابر «فقدان فضاي نقد و آزادانديشي و يكپارچگي حكومت» طرح مي كند. نكته بسيار ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه مفاهيمي كه در پس اين مباحث طرح مي شود «برخاسته از اقتضائات اداري و تاكتيكي اداره كشور» است نه «برگرفته از محتواي اسلاميت انقلاب و برخاسته از رشد طبيعي مفاهيم اسلامي» و به همين دليل لاجرم محتوايي جديد است كه مثل وصله بايد به محتواي اسلاميت بچسبد. به عبارت ديگر آن شخص بي آنكه خود بداند داراي حرف جديد «الف پريم» شده است كه مثل «الف» ناظر به مباني و مفاهيم اصولي است با اين تفاوت كه الف پريم محتواي مدلها و ابزارهاي وارداتي غربي است كه به حساب اقتضائات حكومتداري مورد مصرف قرار گرفته. مثلاً درباره اقتصاد الف پريم شامل ديدگاه هاي اجتماعي و مباني نظري مدلهاي اقتصاد آزاد است.

   با اين حساب اگر دقت كرده باشيد علت ايجاد اين «الف پريم» در كنار – و بعدها مزاحم- «الف» دو چيز است:

-        يكي اينكه تحريك از پايين بوده نه از بالا. يعني اينكه تببين تئوري دولت اسلامي به مرور به لزوم توسعه اقتصادي و آزادي بيان و حضور احزاب نرسيده بلكه اقتضائات سياسي اجتماعي اقتصادي جامعه ما را به اين لزوم رسانده است كه در نتيجه به ناچار متوسل به تجويزها و تجربيات غربي شديم.

-        دوم اينكه طبق اشتباه هميشگي كسي متوجه اين نبوده كه اين مدلهاي وارداتي اولاً ابزارهايي رام نيستند و ثانياً حاوي محتواهايي معارض با اسلاميت ما هستند و بايد با وقوف به اين نكته با دقت و مراقبت با آنها برخورد كرد.

اينك اين سياستمدار مورد نظر ما در ذهن خود سه حرف الف و الف پريم و ب را دارد كه دوتاي اول ناظر به مباني است. چند دليل زير باعث كمرنگ شدن تدريجي الف و پررنگ شدن و گسترش و عمق يافتن الف پريم مي شود كه ما از آن تعبير به غربزدگي مي كنيم:

1)      شخص مورد نظر براي پيشرفت در كار خود سراغ كتابهاي غربي و اساتيد و مشاوراني با انديشه ناب (!) غربي مي رود و بتدريج الف پريم را گسترش و عمق مي دهد. از سوي ديگر الف پريم اين امتياز را دارد كه نمونه اي عيني و زيبا و كامل در ينگه دنيا ارائه مي كند و هر رجوع توصيفي يا تحليلي به زيباييها و پيشرفتهاي دنياي امريكايي او را بيشتر به الف پريم متمايل مي كند.

2)      عملكرد حاميان الف (در جامعه ما اسلام خواهان و حزب اللهيها و بسيجيها و و روحانيون) هم طريق لغزش او را در غربزدگي تسريع مي كنند. به اينصورت كه با محافظه كاري يا تحجر يا گاهي منافع شخصي و گروهي كاركردهايي كه او قلباً و عقلاً به آن رسيده (مثلاً لزوم نقد در جامعه) نفي مي كنند و ناخودآگاه اين معني را القا مي كنند كه بين الف و كاركرد ب تعارض وجود دارد. او هم براي اثبات حرف خود بر الف پريم تأكيد مي ورزد و بيشتر در منجلاب غربزدگي فرو مي رود و اين گناه از مدافعان الف است كه به جاي الف پريم، ب را هدف گرفته اند. يعني يا از روي تحجر يا كم فهمي يا محافظه كاري يا خودخواهي حاضر به پذيرفتن ضرورتها و تاكتيكهاي حكومتي جديد نيستند يا بخاطر وارداتي بودن ب يا شايد ترس از الف پريم به مقابله با هر سخن جديدي مي پردازند.

3)      نقصها و كاستيهاي اخلاقي هم در مجادلات سياسي حذف تدريجي الف را تشديد مي كند. گاهي كوچكترين مخالفت يا نقدي به سرعت به كينه و دشمني تبديل مي شود و اين كينه هم به سرعت راه خود را از قلب به عقل مي يابد. بداخلاقيهاي سياسي باعث راديكاليسم سياسي مي شود و سياستمدار را بيشتر در رد الف مصرّ مي كند. «زودرنجيها و كم تحمليها» از يك سو و «بداخلاقيها و تندزبانيها و تخريبها» از سوي ديگر احساس را به جاي عقل مي نشاند و معارضه را از عرصه سياست به عرصه معرفتي مي كشاند و سقوط افراد را سرعت مي بخشد.

به تدريج در ذهن سياستمدار در تحليل مسائل پيرامونش بين «الف» و «الف پريم» تعارض و تناقض پيش مي آيد و به دلايل فوق الذكر الف پريم دست بالاتر را دارد. كم كم كار به جايي مي رسد كه شخص مورد نظر ما الف را هم از زاويه الف پريم تحليل مي كند و چنين نتيجه گيري مي كند كه تمام مسائل ما بخاطر مباني اسلامي ماست. راه چاره در سكولاريسم مي بيند و جامعه ما را چيزي در مايه هاي اروپاي قرون وسطي تصور مي كند كه آخوندها به تفتيش عقايد مشغولند و چنبره خود را بر همه چيز گسترده اند و شرايط بسيار سياه و دهشتناك است! – حرفهايي كه آغاجري در همدان زده بود!- روندي كه شايد از يكجايي به بعد «بازگشت ناپذير» شود!

    نكته نهايي كه مي خواستم بگويم و بحث را به پايان ببرم اين است كه ايران امروز ايران سال 76 نيست. امروز همه اين روندها طي شده و بسياري از انقلابيون سابق ما در انتهاي روند ياد شده اند. «الف پريم» براي نسل سوم ايران 88 تازگي ندارد و شايد تا حد خوبي دستگاه تفكري اصلي ايشان است. براي نسل سوم نه تنها سخن گفتن از «جمع كردن گشت ارشاد» (حرف ب درتحليل ما) وجوهي از سياستهاي فرهنگي اصيل مندرج – يا قابل درج- در محتواي اسلاميت را به ياد نمي آورد(الف خودمان) بلكه به سرعت اذهان را به مجموعه ادبيات و مفاهيم «ديگري» (همان الف پريم) رجوع مي دهد و اين راز شكاف معرفتي عظيم آينده ايران است. دوگانگي معرفتي اي كه متأسفانه بسياري چيزي از آن نمي دانند. اشتباه بزرگي كه يكبار خاتمي مرتكب آن شد و اينبار ميرحسين موسوي آنرا تكرار مي كند و پرداختن به آن خود نيازمند مقاله اي مستقل است.

ياعلي

غربزدگی در ایران-قسمت دوم

7 دليل عمده غربزدگري در ايران

خلاصه اي از قسمت اول

دانستيم كه محصولات خرد و كلان غرب كه ما به ديده «ابزار» يا «قالب» به آنها نگاه مي كنيم متناسب و منطبق بر محتوا و بستر معرفتي اي است كه در آن بوجود آمده است. با اينحال ميزان حضور اين محتوا در قالب، بسته به ميزان سخت افزاري يا نرم افزاري بودن محصول، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد. به عنوان مثال محصولي مثل هواپيما كمترين «ظرفيت» حضور فرهنگ و محتواي مدرن را در خود دارد و در آن سر طيف محصولي مثل «مدل اقتصاد آزاد» در اداره امور اقتصادي، كه مجموعه اي از نهادها، ساختارها، مفاهيم، قواعد، سياستها، توصيه ها و دستورالعملهاست، بدليل ظرفيت بالاي آن حامل بيشترين حضور فرهنگي و محتوايي غربي است.

 

7 دليل غربزدگي روزافزون ما

همه آنچه در قسمت اول گفته شد زيربناي معرفتي اي بود براي آنچه در اينجا گفته مي شود.

به عقيده من به 7 دليل غربزدگي هر روز در كشور ما ريشه دار تر مي شود. قبل از پرداختن به اين ۷ دليل لازم است بگويم كه غربزدگي را «استحاله روحي يك جامعه مي دانم» يعني تغيير تدريجي ارزشها و آرمانهاي يك جامعه و انحراف آن به سوي تمدن «ديگر»

1)      ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب

2)      غلبه فرم بر محتوا

3)      تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت

4)      حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه

5)      حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم

6)      حضور خارجي قوي امريكايي و غربي

7)      مسائل سياسي

 

 

1)    ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب

مهمترين دليل غربزدگي ما كه به نوعي مبناي دلايل بعدي هم قرار مي گيرد، تركيبي ناميمون از «ساده انگاري» «جزئي نگري» و «ناآگاهي» در نگاه ما به غرب است.

   وقتي مثلاً با هواپيما روبرو مي شويم بخاطر از روي ساده انگاري فقط يك وسيله حمل و نقل هوايي را مي بينيم و ملتفت ابعاد ديگر آن نمي شويم. با بسياري از پديده ها بصورت جزئي برخورد مي كنيم و به همين دليل تنها آگاه به بخشي از كاركردهاي آن مي شويم. مثلاً دانشگاه را بصورت جزئي فقط به صورت محل ادامه تحصيل جوانان مي بينيم و تا سالها كاركرد «آماده سازي جوان براي ورود به جامعه» يا حتي كمتر از آن، آماده شدن براي پذيرفتن شغل را در نگاه خود لحاظ نمي كنيم. از روي ناآگاهي انيترنت و موبايل و سينما و تلويزيون و مطبوعات را تنها و تنها وسيله ارتباط جمعي مي پنداريم و هرچقدر كه مي توانيم آنها را حتي در روستاهاي خود گسترش مي دهيم و خدمات mms ايجاد مي كنيم و غافل از هزاران كاركرد ديگري مي شويم كه اين ابزارها در عرض و طول همان كاركرد ظاهراً محوري و همينطور در نسبت با ديگر اجزاي تمدني برقرار مي كنند. آيا به واقع كاركرد محوري فوتبال «ورزش كردن» و كاركرد محوري موبايل «برقراري تماسهاي ضروري» و كاركرد محوري روزنامه «اطلاع رساني» و كاركرد محوري اينترنت «دستيابي آسان به اطلاعات» است يا اينها تنها خيالات خام ماست كه در جهلِ ساده انگاري و جزئي نگري ما رشد يافته است؟!

 

2)    غلبه فرم بر محتوا

دانستيم كه هر ابزار يا قالبي از محصولات غرب بسته به ظرفيتش ميزاني از فرهنگ غرب را در خود عينيت بخشيده است. استفاده مداوم از اين ابزارها به تدريج موجب پديده «غلبه فرم بر محتوا» مي شود. يعني اگرچه شخص استفاده كننده و نيت او كاملا اسلامي باشد به مرور و با توجه به غفلتي كه در قسمت پيش ذكر شد، ابزار شخص استفاده كننده و نيات و اهداف او را تحت تأثير قرار مي دهد و او را به موجود متناسب با خود تبديل مي كند. مصداق اين پديده همان مثال پرنده اي است كه در ابتداي قسمت اول ذكر كردم: پرنده اي كه مدتها روي زمين و به شيوه مرغان به دنبال دانه بگردد بتدريج هم بال و پرش را از دست مي دهد و هم سوداي دانه سوداي پريدنش را كمرنگ مي كند.

    خصوصي سازي و آزاد كردن اقتصاد و تحويل آن به مردم اگرچه جزو ضروريات حكومت و اقتصاد اسلامي است اما اگر به شيوه غربي انجام شود به تدريج سودپرستي و تجملگرايي و مصرف زدگي را براي كشور به بار مي آورد و اين به معناي غلبه فرم بر محتواست، چرا كه محتواي اين شيوه ها چيزي جز افزايش مصرف مردمان و چنبره زدن توليد كننده روي مصرف كننده از طريق تبيغات و نيازسازيهاي كاذب و... براي افزايش سود خود نيست. اين به معناي اين نيست كه بايد بالكل دور مدلهاي غربي را خط كشيد، بلكه به اين معناست كه بايد با آگاهي و مديريت كردن عوارض از اين مدلها استفاده كرد. اين موضوع را در انتهاي مطلب انشاالله بيشتر باز خواهم كرد.

   همين بحث درباره آزادي و ايجاد جامعه مدني در ايران مطرح است. هم آزادي بيان و امكان تضارب آراء و آزادي انتقاد در محيط جامعه و هم پيوند ميان حكومت و مردم از طريق نهادهاي مدني و شكل گيري احزاب يكي از ضروريات جامعه اسلامي است – و به عقيده من نفي اينها نفي ضروريات جمهوري اسلامي است- با اينحال استقرار كامل اين شيوه ها و عمل مطيعانه و منفعل به دستورالعملهاي غربي منجر به اين مي شود كه به تعبير شهيد بهشتي احزاب ما نه «عاشقان خدمت» بلكه «تشنگان قدرت» باشند و انحصارگرايي را دركشور دامن زنند.

 

3)    تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت

دليل ديگري كه به تدريج كپي برداري قالبي را به محتواها و ارزشها و آرمانهاي اجتماعي نفوذ مي دهد و غربزدگي را ريشه دارتر مي كند، تكميل شدن تدريجي زنجيره اجزاي تمدن غرب است. به عبارت ديگر ما در استفاده از قالبها و ابزارها و بصورت ظاهري بتدريج به كليت غرب نزديكتر مي شويم و اين موضوع پروسه غلبه فرم بر محتوا را تسريع مي كند. از سوي ديگر هر تكه پازل كه وارد مي شود خود به دو حلقه ديگر نياز پيدا مي كند و باز هركدام به دوتا و به همين ترتيب اين روند واردات تمدني به صورت تصاعدي تقويت مي شود.

    به عنوان مثال اين روزها بتدريج صحبت از «صنعت فوتبال» مي شود. حلقه هاي مفقوده پديده فوتبال جهاني، فوتبال ايراني را رنج مي دهد و اين مسئولان و دست اندركاران را به فكر وارد كردن و هموار كردن راه استقرار باقي حلقه هاي زنجير مي كند. اين حلقه ها عبارتند از خصوصي شدن باشگاه ها و حضور سهام آنها در بورس، فروش پخش تلويزيوني و در نتيجه نياز به فعاليت شبكه هاي خصوصي، برند تبليغاتي تيمها براي توليدكننده هاي مختلف و در نتيجه نياز به كپي رايت و حلقه آخر تأمين مالي از طريق لاتاري و قمار كه يكي از پرسودترين تجارتهاي دنياست.

    از سوي ديگر تكميل شدن تدريجي اين پازل و نياز جامعه به پيشرفت در عرصه هاي مختلف زمينه ساز رجوع بيشتر به مباني فكري و فرهنگي اين پديده ها و يادگيري و ايجاد تدريجي اينها را در جامعه بوجود مي آورد كه خود دليل بعدي ريشه دار شدن غربزدگي است.

 

4)    حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه

حضور اجزاي ساختاري تمدن به تدريج اين نياز را بوجود مي آورد كه بدانيم اينها چطور كار مي كنند. بخصوص اگر بخواهيم خود در آن حوزه ها –مثلا سينما يا فوتبال و حتي علم و تكنولوژي- پيش رويم بايد مباني معرفتي و فرهنگي پيشرفت را بياموزيم. اين مهم به خصوص از طريق متون مبنايي فلسفه و حقوق و جامعه شناسي و روانشناسي و علوم سياسي به جامعه نخبگان ايران منتقل مي شود. به مرور دانشكده هاي علوم انساني هم فعال مي شوند و جاي خود را در نظريه پردازي پيدا مي كنند و به اين ترتيب اتصال قالبها را به محتواهاي پشتيبان آن برقرار مي كنند. به مرور نه تنها با اينكار حضور مدلهاي غربي با محتواي خالص آنرا مشروعيت مي بخشند بلكه به پيچيدن نسخه هايي براي جامعه ايران مشغول مي شوند. نسخه هايي كه اينبار ناشيانه جسم جامعه را هدف نگرفته است بلكه روي به روح اجتماع خواهد داشت.

 

5)    حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم

دليل ديگر حضور جرياني است كه علناً و عملاً غربي شدن را ترويج مي كند و از زمان مشروطه و -شايد قبلتر از آن- وجود دارد. امثال ميرزا ملكم خان و تقي زاده ها كه راه حل را غربي شدن از فرق سر تا نوك پا مي دانند هميشه بوده و هستند. با اين وجود بر خلاف آنهايي كه اين گونه افراد را شديداً تكفير مي كنند من صداقت آنها را مي ستايم و معتقدم اگر چنين جرياني امكان حضور صادقانه و علني را در كشور نيابد به تدريج شكلي مخفي و منافقانه پيدا مي كند كه مضرات آن به مراتب بيشتر است. در كنار اين، انديشه خالص غربي و شناخت كامل غرب با تمام خوبيها و بديها و سيستمهاي منظم آن، چيزي بوده كه به علت اختلافات سياسي هميشه از دسترس انديشمندان ايراني دور بوده است. به اين موضوع در بخش هفتم به تفصيل خواهم پرداخت.

 

6)    حضور خارجي قوي امريكايي و غربي

دليل مهم ديگر روند استحاله روح اجتماع ما حضور قدرتمند تمدن رقيب به همه اشكال فرهنگي، سياسي، اقتصادي، نظامي و امنيتي و در اختيار داشتن نظام واحد جهاني است كه خواه ناخواه كشور ما را متأثر خواهد كرد. از اين گذشته به علت ماهيت استكبارستيزانه انقلاب اسلامي تعمد خاصي هم براي نفوذ فرهنگ و انديشه غرب در ايران و تسريع اين روند استحاله چه از طريق تحريك عوامل داخلي و چه از طرق اقدامات بيروني مثل ايجاد شبكه هاي فارسي زبان، جذب و تربيت دانشجويان داخلي، توزيع محصولات فرهنگي امريكايي وموارد اينچنيني وجود دارد.

 

7)    مسائل سياسي

با توجه به حساسيت و اهميت مورد هفتم، يعني «مسائل سياسي» به اين مبحث و همينطور مبحث «چاره چيست؟» انشاالله در قسمت بعدي خواهم پرداخت.

 یاعلی

غربزدگي در ايران-قسمت اول

بررسي تحليلي محصولات سخت افزاري و نرم افزاري تمدن غرب

جهتمندي ذاتي محصولات غربي

همه ما مشابه اين جملات را در برخورد با محصولات سخت افزاري و نرم افزاري غرب شنيده ايم:

«غرب يك كل واحد است. تمام اجزاي تمدني غرب از اقتصاد و سياست گرفته تا هنر و ورزش به واسطه روح واحد حاكم بر تمدن غرب در هم تنيده شده اند و اين روح واحد چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم يعني رد خدا و نشاندن انسان بر جايگاه او. از همينجاست كه داستان خدايي بشر بر زمين آغاز مي شود. داستاني كه چون با رد معاد عجين است غايتي جز به حداكثر رسيدن رفاه و آسايش و لذت فردي و جمعي بشر را در همين دنيا نمي جويد. از همين روست كه تمام برساخته هاي بشر مدرن در پازلي اينچنين تفسير مي گردد و از همين روست كه مي گويند حضور هر پديده از غرب در ميان مردماني ديگر، حضور و نفوذ فرهنگ آنرا هم به همراه خواهد داشت.»

    اين توضيحات براي همه ما آشناست. همه ما خوب مي دانيم كه اگر خود را «رها» به محصولات نرم افزاري و سخت افزاري غرب بسپاريم بتدريج دو اتفاق در ما خواهد افتاد. اولاً اهدافي كه آن محصولات به سمت آن هدفگيري شده اند به تدريج در ما برجسته تر مي شود و بر اهداف ديگر غلبه مي يابد و دوم اينكه بتدريج ساحت وجودي ما به همان انسان غربي نصفه نيمه –كه تنها بعد مادي را به رسميت مي شناسد- تقليل مي يابد. درست مثل پرنده اي كه چون مدتها از بال و پرش استفاده نكند و به دانه هاي زميني بيانديشد، بتدريج هم سوداي پريدن در او از ميان مي رود و هم بتدريج بال و پرش هم تحليل مي رود و بي رمقتر مي شود. اين دو همان چيزي هستند كه از آن به نفوذ فرهنگ «آنها» يا همان غربزدگي تعبير مي شود و ممكن است در افراد يا در مقياس كلان اجتماعي در يك جامعه اتفاق بيفتد. اين حالت تغيير و تحول دروني حالتي است كه در ميان دانشجويان حرفه اي، هنرمندان حرفه اي، تماشاچيان فوتبال حرفه اي و بازرگانان حرفه اي كشور ما و كم و زياد در ميان همه ما بوضوح قابل مشاهده است و در اين وبلاگ هم گاه و بيگاه بدان پرداخته شده است. درباره اثرات دانشگاه، سينما، ورزش، تكنولوژي، خود وبلاگ و ....

    با اين حال سؤال اساسي هميشه اين بوده كه چگونه بايد با اين پديده ها برخورد كنيم؟

 

دو نظر موجود درباره نسبت ما و محصولات غربي 

در باب نسبت ما و اين محصولات و بصورت كلي مدلهاي سخت افزاري و نرم افزاري زندگي و اجتماعي غربي دو نظر براي حفظ هويت ديني تمدن كنوني ما وجود دارد:

-        نظر اول بر اين باور است كه يا بايد كل غرب را يكجا وارد كنيم و يا هيچ استفاده اي از آن محصولات نكنيم، چرا كه غرب يك كل در هم تنيده است. از آنجا كه قصد ما اين نيست كه غربي كامل شويم بنابراين چاره اي جز اين نيست كه به طراحي بومي و اسلامي دست بزنيم و به عبارت بهتر همه چيز را از نو بسازيم

-        نظر دوم اما در مقابل اين نظر بر اين باور است كه با تفكيك «قالب» و «محتوا» - مي توان قالبهاي غربي را اخذ كرد و محتواي ديني درون آنها ريخت.- مثال معروف آنرا همه شنيده ام: با چاقو هم مي شود ميوه پوست كند هم مي شود آدم كشت، بسته به استفاده كننده- يعني سينما را آورد و بدست كارگردان مسلمان سپرد تا آنرا با محتواهاي اسلامي و انقلابي پر كند. يا دانشگاه و بانك و كارخانه و مراكز تجاري را آورد و براي اهداف اقتصادي كشور از آنها بهره جست و مثلاً در حوزه فرهنگ كار ديگري كرد. نسبت ميان قالب و محتوا نسبتي همچون نسبت ظاهر و باطن يا جسم  و روح است و منظور از محتوا در اينجا و سطور بعدي روح كلي حاكم بر قالبي است كه ما در ظاهر مي بينيم. اين روح كلي شامل انگيزه ها، كاربردها، علت وجودي و بستر معرفتي و فرهنگي زيرين پديده هاست كه در لايه هاي زيرين مفهومي عيني كه به چشم مي آيد، قرار مي گيرد.

 

ايرادات اين دو

كمي تأمل در هردو نظر نشان مي دهد كه ايرادات جدي به هردوي اينها وارد است و راه حل چيزي بينابين است:

     * نظر اوّل لاجرم تماس با هر پديده غربي را نهي مي كند. از سوي ديگر بدست آمدن مدل جديد اجتماعي را به آينده موكول مي كند. مستقل از نقد جدي اي كه به اين نوع نگاه به توليد علم وجود دارد كه فرآيند توليد علم را يك فرآيند ذهني و انتزاعي تلقي مي كنند مشكل جدي اين نگاه بلاتكليف ماندن جامعه تا زمان پيدا شدن علم خالص اسلامي است. نقد جدي هم اين است كه نگاهي به تاريخ علم نشان مي دهد كه فرآيند تدوين ساختارهاي اجتماعي و نظريات پشتيبان آن يك فرآيند كارگاهي است و مستلزم سعي و خطا و اصلاح مداوم و هيچگاه روي كاغذ بدست نخواهد آمد.

   * اما در نظر دوم تفكيكي اصالت پيدا كرده و آن تفكيك قالب و محتواست. در اينباره بايد گفت كه تفكيكي اينچنين ساده انگارانه است. علت آن اينست كه قالب و محتوا دو موجوديت مستقل از هم نيستند بلكه تلازم، تناسب و تطبيق بسياري با هم دارند. به عبارت بهتر بايد گفت قالب مسلماً از محتوا رنگ گرفته است، چرا كه قالب تجلي عيني و مسير تحقق عملي يك مفهوم غيرمادي و يك محتواي انتزاعي است و حتي در اكثر مواقع شكل گيري قالب زاييده محتواهايي است كه براي تحقق چنين «صورتي» يافته اند.

   في المثل محصولي بسيار سخت افزاري مثل هواپيما را در نظر بگيريد. هواپيما قالبي است كه براي تحقق محتوايي همچون «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج در طول سالها شكل گرفته است. محتواي «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج و در طول سالها در بستر معرفتي غرب تكمله هايي را پذيرفته است، مثل حركت «سريعتر» از نقطه اي به نقطه ديگر يا حركت سريعتر «با نهايت آسايش و رفاه» از نقطه اي به نقطه ديگر و... چنين محتواهايي كه در حقيقت باطن اين صورتند و بستر فكري و معرفتي و جهان بيني پشت اين پديده را آشكار مي كنند كاملاً در اين قالب اثرگذار است. در شكل داخلي هواپيما و تزئينات موجود، در نحوه چينش صندليها، در انتخاب كارد پرواز و برخوردها و نوع پوشش آنها، در نوع خدمات و شكل سرويس دهي، در غذاهايي كه داده مي شود، در امكاناتي كه داخل هواپيما قرار مي گيرد و بسياري از چيزهاي ديگري كه وجود دارند و ما حضورشان را حس نمي كنيم و هريك به معناي خاصي و در طول مدت طولاني تكامل «هواپيما» -با تمام حواشي آن- در غرب به قالب قبلي افزوده شده است.

 

طيف رنگ پذيري قالبها از محتواهاي جاري آنها در غرب

با اينحال بايد گفت ميزان اين «رنگ گرفتن» متفاوت است. به عبارت بهتر ميزان حضور و اثر محتوا در قالب، در ميان محصولات مختلف دنياي غرب، با توجه به ظرفيت و خصوصياتشان، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد.

براي بررسي و مقايسه ميزان حضور محتوا در قالب، مي توان محصولات تمدن مدرن را با تقريب خوبي به چهار قالب كلي زير تقسيم كرد:

الف- موارد سخت افزاري خرد؛ مثلاً طراحي يك اتومبيل، معماري يك ساختمان و ...

ب- موارد نرم افزاري خرد؛ مفاهيم نرم افزاري جديدي از قبيل پديده ورزش مدرن، پديده موسيقي مدرن، اينترنت، وبلاگ، مسنجر، موبايل با تمامي امكاناتش، تلويزيون، سينما و...

ج- موارد سخت افزاري كلان؛ ساختارها و نهادهاي اجتماعي همچون دانشگاه (نهاد آموزش)، بانك و بورس و مراكز تجاري (نهاد اقتصاد)، مجلس و شورا و قواي سه گانه و قانون اساسي (نهاد سياست)، فرهنگسراها و رسانه ها(نهاد فرهنگ)، كارخانه ها (نهاد صنعت) و...

د- موارد نرم افزاري كلان؛ مدلهاي نرم افزاري مستقر در جامعه مثل مدل اقتصاد آزاد در امور اقتصادي، مدل جامعه مدني دموكراتيك در امور سياسي، مدلهاي نوين آموزش و پرورش و...

 

اگر دقت كرده باشيد نگاه ما به تمام چيزهايي كه در ليست بالا ذكر شد، همان نگاه قالبي يا «وسيله اي» است. يعني در انديشه ما اينطور شكل گرفته كه اينها وسايلي هستند كه كاربرد آنها بسته به نيت كاربر است يا به عبارتي ديگر اينها قالبهايي هستند كه ما هر محتوايي خواستيم مي توانيم در آنها بريزيم. يعني مي توانيم با خودرو به زيارت برويم، با سينما فرهنگ دفاع مقدس را ترويج كينم، با ايجاد مراكز تجاري بازار كشور را رونق دهيم، و با كپي كردن مدل توسعه كشورهاي ديگر آباداني را در مملكت خود به ارمغان آوريم و اين همان نگاه دوم بود كه توضيح داده شد.

    تمام اينها محصولاتي هستند كه با توجه به «خواسته» انسان مدرن و تلقي غربي از مفهوم «انسان» و «سعادت» به مرور تكوين پيدا كرده اند و مسلماً همه درون چارچوب تمدني غرب معنا مي يابند، ليكن بحث بر سر اين بود كه هر كدام تا چه ميزان. يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم زيربناي وجودي اين محصولات، جهان بيني غربي از عالم وجود است.

    در دسته اول، به عنوان مثال آنچه امروزه به عنوان معيارهاي طراحي يك ساختمان مطرح است و به نوعي يك الگوي جهاني يكسان را بوجود آورده كاملاً برگرفته از ذهنيت غربي است. از پيش بيني نشدن «محل نماز» در بناهاي نوين يا «رو به قبله بودن دستشوييها در هتلها» –آن هم در مكه!- گرفته تا نوع رنگ آميزي و انحناها و تزئيناتي كه در بيرون و داخل ساختمان استفاده مي شود تا كليت معماري. اينرا مقايسه كنيد با خانه هاي قديمي ايراني كه مثلاً درب ورود دو تا «دركوب» داشت يكي براي زنان و يكي براي مردان و خانه ها شامل بيروني و اندروني بود و پنجره ها رو به داخل، حياط و باغچه ماهيتي كليدي داشت، تعداد اتاقها زياد بود و چند خانواده كنار هم زندگي مي كردند، شكل پنجره ها و رنگ شيشه ها همه و همه برآمده از ذهنيتي ديگر از جهان هستي دارد.

   با اين حال مي شود گفت كمترين ميزان حضور محتوا در قالب در مقايسه با سه مورد بعدي اينجاست.

   در دسته دوم، بحث بسيار پيچيده تر است. اينها مفاهيمي نوين هستند كه با خود دستورالعملها و الگوهايي را هم همراه مي آورند. مثلاً با ورود «تلويزيون» به عنوان يك «وسيله» (با تفكيك پيام رسانه اي درون آن)، معيارها و الگوهاي برنامه سازي تلويزيوني اعم از سريالها، مسابقات، تبليغات و نوع طراحي و برنامه ريزي پخش هم با آن وارد مي شود. همينطور با ورود ورزش تمام آنچه پيرامون ورزش حرفه اي در غرب وجود دارد به تدريج وارد مي شود، از روزنامه هاي ورزشي و تبليغات روي پيراهن گرفته تا نگاه صنعتي به فوتبال و جايگاه تماشاچيان. حتي قيمتهاي داخلي مربي و بازيكن هم در تناسب با معيارهاي بين المللي تنظيم مي شود. همين بحث را مفصلاً مي توان درباره موسيقي، اينترنت و ابزارهاي چندرسانه اي ديگر مثل موبايل و كامپيوتر كرد. مشخصاً ميزان حضور فرهنگ و انديشه «آنها» در چنين ساختارهايي به مراتب بيشتر از مورد قبلي است.

   در دسته سوم، بحث درباره ساختارهايي است كه يكجا وارد كشور مي شوند و قرار است به تدريج جاي خود را پيدا كنند. مثل نهاد دانشگاه كه 70 سال است وارد شده و نهاد صنعت كه قدمتي در اين حدود دارد.- هرچند سالهاست كه در برقراري ارتباط و يافتن نسبت ميان اين دو نهاد مشكل اساسي داريم!- يا نهاد مجلس يا نهاد بانك و...

    اين نهادها به علت ماهيت سخت افزاريشان و اينكه كمتر با مفاهيم سر و كار دارند و تعريفها و مسئوليتها و تشكيلات و قوانين مشخص شده اي دارند به نظر ميزان كمتري از حضور محتوا را در قالب را به نسبت دسته قبلي نشان مي دهند. با اين حال ساختار اداري و آيين نامه ها به ميزان زيادي متأثر از بستر معرفتي آن است.

   به عنوان مثال در سيستم آموزشي سنتي ايراني-اسلامي، چيزي به اسم «نمره» وجود نداشته و آنچه به عنوان معيار قبولي در درس پذيرفته مي شده تلفيقي از درك و تحليل مسائل در قالب ارائه مطلب بوده است. از اين قبيل، طرز درس خواندن جمعي و مباحثه اي، تأكيد بر حافظه، سيستم انتخاب درس و استاد، نسبت طلبه و استاد و مسائل ريز و درشت عديده اي را مي توان نام برد كه با حضور دانشگاه ها و آيين نامه ها و مقررات تقليدي آن بالكل پاسخ ديگري به اين مسائل داده است كه بازهم برگرفته از بستر فرهنگي آن است. مثال ديگر چارت تشكيلاتي وزارت فرهنگ و ارشاد است كه بصورت معاونتهاي ابزاري سينما، كتاب، تئاتر، مطبوعات و... است. خود اين چارت ناشي از نگاه «اصالت ابزاري» به فرهنگ است كه چيزي بيش از وسايل فرهنگي را در افق ديد خود نمي بيند

    اما دسته چهارم، يا همان سيستم نرم افزاري جامعه غرب، در مقايسه با سه مورد قبلي بيشترين ميزان برخورداري از فرهنگ و معرفت و مفاهيم غربي را در خود دارد. اين مدلها نسخه هاي اجتماعي غرب هستند كه نزديكترين پيوند با فلسفه و جامعه شناسي و روانشناسي غربي برقرار مي كنند. جالب است كه كشورهايي مثل ژاپن اگرچه شايد درباره سه بخش ديگر بخشي از مفاهيم بومي خود را مهم و اصيل بدانند اما مقاومت در اين حوزه بخاطر وجود نداشتن مفاهيم بومي و مدلهاي رقيب باعث يكه تازي غرب شده است. همانطور كه مي دانيم بيشترين تبليغ هم براي القاي اين موضوع كه مدلهايي مثل اقتصاد آزاد يا دموكراسي يا نظام اقتصادي فعلي، جهان شمول و كاملاً علمي و تجربي و عاري از پيش فرضهاي فلسفي خاص هستند، درباره همين دسته از محصولات غرب اتفاق مي افتد.

در قسمت بعدي با توجه به اين مقدمه(!) انشاالله به بررسي غربزدگي در ايران و راه حل مقابله با آن مي پردازم.

ياعلي

 

پی نوشت:

۱) این هم مورد پژوهی «ماهیت سینما» از زبان شهید بزرگوار سیدمرتضی آوینی (لینک)

با تقریب خوبی لب کلام سدمرتضاست در «آیینه جادو». در مقدمه مطلب چنین نوشته شده:

 "آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان می‏نویسد که گاه شاید لازم نمی‏بیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است."

 

۲) از بین تمام سخنرانیهایی که از میرحسین موسوی خوندم یک بخشهاییش رو گزینش کردم و بصورت یک فایل درآوردم. گزینش با این رویکرد انجام شده که ثابت کنه مهندس موسوی از خیلی از اصولگراهای موجود خیلی اصولگراتره و انتقادهایی هم که مطرح می کنه از یک پشتوانه کارشناسی خیلی عمیق و ریشه دار در گفتمان امام و انقلاب برخورداره. 

تو این واویلایی که طرفدارای مهندس بیشتر از رفرمیستای سکولارین که بیشتر به حذف «اسلامی» از جمهوری اسلامی فکر می کنن و بعضی از رفقای طرفدار احمدینژاد هم ایشون رو «آخرین حربه براندازان منافق» قلمداد می کنن، شاید بهترین کار رجوع به صحبتهای صریح خود میرحسین باشه.

فایل رو از اینجا داونلود کنید

بعد از شاه نوبت امريكاست!

امريكا در آتش

محمود گلابدره اي در كتاب ارزشمندش به نام «لحظه هاي انقلاب» كه گزارش روزشمار اوست از آخرين روزهاي حكومت پهلوي و قيامهاي مردمي از 13 آبان تا پيروزي انقلاب، در صفحه آخر كتاب و بند پاياني آن كه در 23 بهمن 57 نوشته شده، چنين مي نگارد:

دسته بچه ها را ديدم كه شعار مي دادند و شعر مي خواندند: «ايران ايران ايران، ايران ايران ايران»پيمان (پسر كوچك نويسنده) توي دسته بود. جدا شد و آمد. دسته هم آمد. همه شان دختر پسرهاي ده دوازده ساله بودند دورم جمع شدند. همه چشمشان به اسلحه بود. (كمي پيش مردم زده بودند به اسلحه خانه يك پادگان و اين ژ3 هم نصيب نويسنده شده بود) نمي دانم چه شد كه ضامن را زدم و خشاب را برداشتم و اسلحه را دادم به دست پيمان و گفتم: «بيا بگير! تازه اول بسم الله است. برو بابا! برو.» پيمان دو دستي اسلحه را بالاي سر گرفت و دويد. بچه ها حالا مطمئن و مصمم فرياد مي زدند: «بعد از شاه نوبت امريكاست.» و مي دويدند.

آري. آن روزها دخترها و پسرهاي ده دوازده ساله هم به خوبي باور داشتند كه «تازه اول بسم الله است» و «بعد از شاه نوبت امريكاست» هرچند شايد «پيمان»ها الآن كه مردان و زنان چهل ساله اي هستند آن روزها را فراموش كرده باشند، اما نكته اينجاست كه ماهيت اين انقلاب و مسير ادامه آن، چنان آشكار بوده و هست كه اين چنين ساده و صريح از دهان چند كودك خارج مي شود. آري، بعد از شاه نوبت امريكاست!

 

استكبارستيزي و نسل سوم

در اين چهل پنجاه ساله اخير، به علت پيشرفت روزافزون تكنولوژي، تاكتيكهاي استعماري كشورهاي غربي هم رنگ و لعاب بسيار گرفته و پردسيسه و پنهاني گشته است. ديگر مثل صدسال پيش و قبلتر نيست كه علناً افسرها و مستشاران انگليسي و فرانسوي و امريكايي در كشورها رفت و آمد داشته باشند و جلوي چشم همه غارت كنند و با كودتا نظامهاي دست نشانده را تغيير دهند. ديگر زماني كه امريكاييان قريب به يك و نيم مليون سرخپوست را كشتند و سرزمينشان را غصب كردند تا با به بردگي كشاندن هزاران افريقايي، امريكاي باشكوه امروز را بنا كنند گذشته است و كسي هم فكرش به تاريخ و اين داستانها خطور هم نمي كند. امروز شيطان بزرگ در پس آزادي و دموكراسي و حقوق بشر پنهان است و با سينما و اينترنت و ايكس باكس كودكان امروز و مزدوران فرداي خويش را در سراسر دنيا شير مي دهد.

    امروز در كلاسهاي دانشگاه هاي ايران، مهد نفي بندگي و بردگي استكبار، استفاده از كلماتي نظير استكبار و شيطان بزرگ باعث شرمندگي است. ديگر كسي امريكا را هيولاي دژخيم خوانخوار نمي داند چرا كه نسل گذشته كه حتي جاي شلاق ساواكيهاي مزدور امريكا را روي پوست خود دارند كم كم جاي خود را به نسل سومي مي دهد كه امريكاي جهانخوار را نه از طريق شلاق و گلوله و كودتاي 28 مرداد بلكه از طريق پلنگ صورتي و سيلوستر استالون و مايكل جكسون و آنجلينا جولي شناخته است و پربيراه نيست اگر انقلاب تاريخي شيعيان پس از 1400 سال نفي مستمر طاغوت را شورشي بي مايه و به علت تحريك احساسات مذهبي مردم توسط يك پير كاريزما قلمداد كند و در آرزوي برجها و پاساژها و اتومبيلها و هتلها و كارخانه ها و فرهنگ و هنر فرنگ، هركه سخن از چيز ديگري گفت به سخره بگيرد. چه پدر و مادرش باشد، چه هم كلاسي بسيجي اش، چه استاد مذهبي اش، چه احمدي نژاد و چه رهبرش.

    با اين وجود فرصتهاي كوچكي در اين زمانه اتفاق مي افتد كه گاهي پرده را از گوشه اي از چهره كريه استكبار كنار مي زند و كشتار مردم غزه از آن موقعيتهاست. از آن موقعيتهايي كه يك هو چشم باز مي كني و مي بيني از دست همين حاكم مسلمان كشور عربي هم خون مي چكد. مي بيني معادلات آنطور هم كه فكر مي كردي نيست و همين ملك عبدالله هم كه زنان كشورش تا چند وقت پيش شناسنامه نداشتند مي رود پيش عموبوش دوتايي مشروب مي زنند و بعد هر دو خوني كه از دهانشان مي چكد با دستمالهاي امريكايي پاك مي كنند.

 

در غزه نمانيم

در غزه نمانيم! بعضيها طوري حرف مي زنند و فعاليت مي كنند كه انگار همه اختلاف ما با اعراب و امريكا و اسرائيل سر همين دو وجب خاك مانده فلسطين است. شرايط را طوري نبايد بسازيم كه اگر فردا آتش بس شد و به هر نحوي كشتار اين مردم تمام شد همه بروند سر خانه زندگيشان. امروز درست است كه خيلي از مردم دنيا اعتراض كرده اند و تظاهرات نموده اند اما اينها فقط بر سر كشته شدن مردم است. اكثر مردم دنيا از سازمان ملل مطالبه «صلح» مي كنند و همينها دو روز ديگر ممكن است به خاطر اينكه ايران گفته اسرائيل بايد از روي نقشه حذف شود بيرون بريزند و تظاهرات كنند.

     موضوع اسرائيل بخش كوچكي از مبارزه ماهوي اسلام و استكبار است و همانطور كه مقام معظم رهبري اشاره كردند اسرائيل تنها يكي از وسايل استكبار جهاني است براي نابودي هرگونه مقاومت و يك دست كردن فرهنگي مردمان خاورميانه و به اصطلاح جهاني سازي:

 اينها ميخواهند هيچ عنصر مقاومتى در اين منطقه وجود نداشته باشد. اصل عنصر مقاومت را جمهورى اسلامى مي دانند، البته اين را درست فهميده‏اند. اينجا مركز مقاومت است. اينجا جائى است كه ما اگر هيچ اقدامى هم نكنيم، هيچ حرفى هم نزنيم، خود وجود جمهورى اسلامى به ملتهاى منطقه الهام ميدهد. يك موجوديتى، يك هويتى كه على‏رغم همه‏ى قدرتهاى استكبارى و به كورى چشم آنها اينجور در اين منطقه قد كشيده و روز به روز ريشه‏دارتر ميشود؛ روز به روز قويتر ميشود. خود وجود اين پيكره‏ى عظيم و پرشكوه، خار چشم استكبار است و اميددهنده‏ى به ملتها. بله، اينجا مركز مقاومت است؛ در اين شكى نيست. ديگران هم از اينجا الهام گرفتند.

امروز تنها فرهنگ و تمدن اسلامي مانده است كه در برابر هژموني امريكايي سر خم نكرده است و آنها هم خوب مي دانند كه تنها انقلاب اسلامي است كه منافع حزب مسلط سرمايه داران را در كل دنيا به خطر انداخته است. از اين فرصتها بايد به خوبي استفاده كرد تا هم فرهنگ استكبارستيزي را در ميان خودمان احيا كنيم و هم به جهانيان بفهمانيم كه دعوا بر سر دو تمدن است نه بر سر لحاف ملا.

     با اين اوصاف آيا قرار است هميشه ما در مقام دفاع باشيم؟ آيا وقت آن نرسيده كه ياران روح الله سنگرهاي خود را جلوتر ببرند و حالت حمله به خود بگيرند؟

 

وظيفه جهاني جمهوري اسلامي و شيعيان ايران

جمهوري اسلامي ايران و مردم شيعه آن نبايد فراموش كنند كه مسئوليتي عظيم نسبت به ملتهاي ديگر جهان بر عهده آنهاست. اگر معتقديم كه امر به معروف و نهي از منكر بزرگترين عبادات است و مايه حيات و بقاي دين و اگر مي دانيم آنكه اثر اجتماعي ندارد نمي تواند تعبير پارادوكسيكال «مؤمن بي خاصيت» را بر دوش خود حمل كند كه شاخصه واضح ايمان حضور پررنگ اجتماعي است، بايد اينرا هم بدانيم كه يك «جامعه ايماني» هم در قبال جوامع ديگر مسئول است.

    مبارزه با طاغوت پس از 22 بهمن 57 وارد مرحله نويني شد و مقياسي بين المللي به خود گرفت. حالا ما توانسته ايم «حكومت» يك منطقه دنيا را با تمام تشكيلات و منابع آن بدست آوريم تا مرزهاي ايران را به ديوارهاي بزرگترين دژ مقاومت دنيا در برابر طاغوت جهاني مبدل سازيم. مبارزه اي كه از كشته شدن هابيل به دست قابيل فاسق آغاز شد و از 1400 سال پيش با مجهز شدن سپاه ايمان به آخرين نسخه وحياني انديشه مقاومت، روز به روز بيشتر اوج مي گيرد و به پايان خونبار خويش نزديكتر مي شود.

     و امروز بيست سال از «خودسازي» ما گذشته است. از سالهاي 67 و 68، از آن روزهاي سختي كه قافله سالار ما «جام زهر» را نوشيد و «با دلي آرام و قلبي مطمئن» به سوي معشوق خويش پر كشيد، بيست سال مي گذرد. جمهوري اسلامي بيست سال را به آموختن حكومتداري گذراند. جمهوري اسلامي بيست سال را به چالش سخت دروني با جريان شيطاني نفاق گذراند. و جمهوري اسلامي بيست سال كم و بيش سر در گريبان خويش برد و به «منافع ملي» انديشيد تا جاييكه آنچنان از فلسفه وجوديش غافل شد كه مردان انقلاب هر سال از سر بيكاري، منتظر آغاز «بازي انتخابات» مي شوند تا «شطرنج قدرت» را ادامه دهند و مدتي مشغول باشند و آخر سر هم ليوانهاي پرنفتشان را به هم بزنند و سربكشند تا شايد در تيرگي نفت سياه، سرخي خون شهدا را فراموش كنند.

    انديشه اصالت دادن و حتي تقدم دادن به «خودسازي» لاجرم به «خودخواهي» و «خودپرستي» منجر مي شود. متأسفانه ريلهاي حركت اين كشور از پس از جنگ در همين راستا قرار گرفته است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم، اين طرز تفكر كه «چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است» لاجرم به «عافيت طلبي» و «محافظه كاري» ختم مي شود و سر بر آوردن نفاق، آن هم از نوع نفاق ليبرالي در اين ماجرا اجتناب ناپذير است. همانطور كه اصالت «ديگرسازي» و تقدم دادن به آن در برهه پيش از انقلاب باعث بروز نفاق كمونيستي شد و آن هم مثل اين نتيجه طبيعي افراط بود.

    در مورد روند اصلاحات داخلي سخن بسيار است و تحت عنوان جنبش نرم افزاري و لزوم تهيه نرم افزارهاي بومي و ديني براي خودسازي واقعي حرفهايي زده شده و در عين حال جاي بحث بسيار است. در همين راستا سياستهاي كلي برنامه پنجم توسعه چندي پيش توسط رهبري ابلاغ شد و اين سند به صورت عملياتي و عيني مسير پيشرفت داخلي كشور را ترسيم كرده است. اما درباب وظيفه بين المللي و ميدان واقعي نبرد با شرك و كفر و طاغوت بحثهاي زيادي انجام نشده است. شايد زمان آن رسيده كه غبار از روي آرمانهايي چون «صدور انقلاب» برداشته شود تا تصور نكنيم انقلاب اسلامي ماهيتي تدافعي و انفعالي دارد. اما سؤال اينجاست كه استراتژي مبارزه فعال و تهاجمي چيست؟

 

استراتژي مبارزه فعال

 آنچه شايد در نظر اول از اين عنوان به ذهن متبادر مي شود جنگ نظامي است، اما كمي تأمل در سيره مبارزاتي رسول اكرم و ائمه اطهار نشان مي دهد كه گزينه نظامي  براي مبارزه با طاغوت، آخرين گزينه است و وقوعش هم به عنوان صحنه نهايي غالباً اجتناب ناپذير است، امّا مشي مبارزاتي ائمه بر «آگاهي بخشي» و «ارشاد مردم» استوار است و چنانچه مردم به حد لازم از درك و آگاهي رسيده باشند خود به خود حكومت غيرخدا را بر نمي تابند و نبرد نهايي اتفاق مي افتد.

    در اينجا ذكر اين نكته لازم است كه توحيد مطلق و تمام و كمال جز با نابودي تمام و كمال كفر و طاغوت محقق نمي شود و شايد همين راز آن حديث معروف است كه «علوم 28 حرفند و مردم تا پيش از ظهور جز به 2 تاي آن دست نمي يابند» ركن اول ايمان، نفي طاغوت و شكستن بت است كه اولين دستور موسي هم از جانب خدا همين بود «إذهب الي فرعون إنه طغي». تا زمانيكه حاكميت شيطان و هوا و هوس در قالب نظام سلطه سرمايه داري در جهان امروز بر تمام جزئيات زندگاني ما حكومت مي كند «بندگي» كامل محقق نمي شود. انسان مدرن خواسته و ناخواسته بند ولايت كفر را بر گردن دارد و تماس او با هريك از مظاهر اين سلطه به منزله بيعتي است با شبكه مسلط كفر جهاني مگر اينكه اتصال شبكه اي آن قطع شده باشد و در نور ولايت حق استحاله شده باشد. (اين تعابير در جاي خود نياز به توضيح بيشتر دارند.)

    نگاهي به سيره عملي مبارزه حضرت روح الله نشان مي دهد كه گروه هاي چريكي با مشي مسلحانه نزد ايشان خيلي مقبوليتي نداشتند. البته ممكن است مخالفت آشكاري با اين گروه ها نباشد و حتي فوايدي هم بر عمل آنها مترتب باشد (مثل قيام مختار براي انتقام خون سيدالشهدا در زمان امام سجاد و فدائيان خلق در زمان حضرت امام) اما مشي بنيادي ائمه و همينطور حضرت امام فعاليت ارشادي هدفمند بر روي مردم بود و اين همان كليد مسأله ماست. همان چيزي كه حضرت امام از آن تعبير به «بسيج هسته هاي مقاومت» مي كرد. ايشان در پيامشان به مناسبت قبول قطعنامه يا پيام معروف به پيام استقامت چنين مي فرمايند:

همه مي دانند كه ما شروع كننده جنگ نبوده ايم. ما براي حفظ موجوديت اسلام در جهان تنها از خود دفاع كرده ايم و اين ملت مظلوم ايران است كه همواره مورد حمله جهانخواران بوده است. و استكبار از همه كمينگاه هاي سياسي و نظامي و فرهنگي و اقتصادي خود به ما حمله كرده است. انقلاب اسلامي ما تا كنون كمينگاه شيطان و دام صيادان را به ملتها نشان داده است جهان داران و سرمايه داران و وابستگان آنان توقع دارند كه ما شكسته شدن نونهالان و چاه افتادن مظلومان را نظاره كنيم و هشدار ندهيم و حال آنكه اين وظيفه اوليه ما و انقلاب اسلامي ماست كه در سراسر جهان صلا زنيم كه اي خواب رفتگان! اي غفلت زدگان بيدار شويد و به اطراف خود نگاه كنيد كه در اطراف لانه هاي گرگ منزل گرفته ايد. برخيزيد كه اينجا جاي خواب نيست! و نيز فرياد كشيم سريعاً قيام كنيد كه جهان ايمن از صياد نيست! آمريكا و شوروي در كمين نشسته اند و تا نابودي كاملتان از شما دست برنخواهند داشت. راستي اگر بسيج جهاني مسلمين تشكيل شده بود كسي جرأت اين همه جسارت و شرارت را با فرزندان معنوي رسول الله(ص) داشت؟

وظيفه امروز ما مردمان شيعه آخرالزمان جز اين نيست كه در سراسر جهان خواب رفتگان را صلا زنيم و به كفر به طاغوت و ايمان به ولايت الله فرا بخوانيم. نفي طاغوت و ايمان به الله عين همند و معادل يكديگر . دو جزء انفكاك ناپذير لااله الاالله: «لا اله» و «الاالله» اولي سلبي است كه لاجرم به ايجاب دومي مي انجامد و دومي ايجابي كه لاجرم به نفي و سلب اولي.

    اگر اين دعوت در ميان مردم آزاده جهان استمرار يابد بالاخره روزي مردمان دنيا عليه حامان جور خواهند شوريد و در صدد پاره كردن بند بندگي طاغوتيان برخواهند آمد. سپس لاجرم زمان آن نبرد سهمگين پاياني فرا مي رسد و آنروز هيچكس لياقت فرماندهي سپاه حق را جز صاحب الامر –ارواحنا لتراب المقدمه الفداء- نخواهد داشت. او ظهور خواهد كرد و تومار لشكر واحد طاغوتيان را در هم خواهد پيچيد و سپس حكومت عدل خويش را تشكيل خواهد داد. هر آنچه ما براي استنباط و درك از قرآن و حديث و توليد علم و ايجاد دولت اسلامي و طراحي كشور اسلامي بكوشيم تا آن لحظه ناچيز است و تنها به دست قائم آل محمد(عج) خواهد بود كه جهانيان تشكيل تمدن بزرگ و با شكوه الهي را با طرحي آسماني در سراسر جهان نظاره خواهند كرد و براي اولين بار طعم شيرين اسلام واقعي را از دستان 12 امين امامشان خواهند چشيد.

   چند قدم بيشتر تا صبح نمانده... اي خدا يعني به عمر ما قد مي دهد؟

ياعلي

چه باید کرد؟ (قسمت چهارم: نقطه، سرِ خط)

بعد از سه قسمت قلم فرسايي و طفره رفتن از پرداختن به اصل مطلب بايد بگويم در پاسخ به اين سؤال فيل افكن

-   آنچه مي دانستم كه مي دانم همينها بود كه نوشتم. در يك كلام اينكه «خانه از پاي بست ويران است...»

-   آنچه مي دانم كه نمي دانم عملاً پاسخ مستقيم همين سؤال است. هنوز هم هر روز به آن فكر مي كنم و اوضاع را با خود مرور مي كنم. شايد چند سالي يافتن پاسخ طول بكشد. شايد كمتر شايد بيشتر!

-   آنچه نمي دانم كه مي دانم هم بعيد مي دانم چيز دندان گيري باشد و الا تا حالا دانسته بودم كه مي دانمشان!

-   اما اصل مشكل سر آنهايي است كه نمي دانم كه نمي دانم ولي بايد بدانم. كليد حل مسأله در همينهاست.

حالا آدمي زاد چه مي تواند بكند اگر كليد قفل زندگي اش جزو چيزهايي باشد كه نمي داند كه آنها را نمي داند. آنوقت تمام زندگي اش را بر سر آن مي گذارد كه با آن چيزهايي كه مي داند كه مي داند به دنبال آن چيزهايي بگردد كه مي داند كه نمي داند اما آخر سر دو حالت براي او پيش مي آيد:

-   يا هر آنچه مي دانسته نمي داند تبديل مي كند به آنچه حالا مي داند كه مي داند اما باز عمر خود را تلف شده مي يابد

-   يا با هر آنچه مي دانسته كه مي داند نمي تواند تمام آنچه را مي داند كه نمي داند تبديل به چيزي كند كه مي داند كه مي داند و ول معطل مي ماند

هر دوي اينها مشكلشان در آن چيزهايي است كه نمي دانند كه نمي دانند با اين تفاوت كه شايد دومي قفل را يافته و كليد را نيافته اما اولي حتي قفل را هم نيافته!

   اول بايد خدا را شكر كنم كه قفلي در زندگي دارم كه حتي اگر آن قفل اصلي نباشد باز بهتر از زندگي پوچ بي قفلاني است كه عادت كرده اند به توهم دانايي و اينكه هر روز در بين دوستانشان راه بيفتند و آنها اينها را تأييد كنند و اينها آنها را و شب هم آسوده و راضي به خانه برگردند. خدايا آيينه هايت را از ما مگير.

  دوم اینکه باید بگویم در هر حال وقتي مشكل كسي در چيزي باشد كه نمي داند كه نمي داند فقط خدا مي تواند كمكش كند و بس. تذكري سرگردان كه ناگهان از گوشه اي، من حيث لا يحتسبي، به گوش دلت مي رسد يا بلائي مهيب كه ناگهان هشيارت مي كند. البته همه اينها به شرطي است كه منتظرش باشي. شايد تا حالا چند بار send –َش كرده و هربار به delivery report هايش بي صبرانه نگاه مي كند تا شايد يكي از آن همه pending ها روزي delivered شود. بياييد انقدر offline نباشيم.

ياعلي

 پی نوشت:

۱) لیست کامل آنچه یکسال در نظر سوم نوشتیم. با اندکی توضیحات برای هر مطلب.

۲) این هم مقاله ای درباره آفات اخلاقی ناخواسته اینترنت

چه باید کرد؟ (قسمت سوم:دسته بندي تحليل گران مسائل اجتماعي در ايران)

آنچه گذشت...

در بخش دوم مطلب هدف اصلي من اين بود كه نشان دهم نوك پيكان مطالبات نبايد به سمت دولت باشد و به عبارت ديگر دولت به صورت مستقيم و ماهوي مسئول اوضاع نابسامان فرهنگي ما نيست بلكه به صورت غير مستقيم و بالعرض، به خاطر استفاده از نرم­افزارهاي غير ديني در اداره كشور و تقليد از غرب نه تنها در برنامه سازي تلويزيوني بلكه در تمامي حوزه­هاي اقتصاد و سياست و آموزش و صنعت و حتي ورزش، بي آنكه خود بداند، مسبب زوال روز به روز فرهنگ اسلامي است. هرچند شايد همانطور كه آقاي نجفي هم به حق اشاره كرد، به علت پراكندگي موضوع به خصوص در بخش «كار فرهنگي سكولار» اين هدف در لابه لاي انتقاداتِ طرح شده گم شده باشد.

   امّا در باب آنچه «حامد نجفي» در نوشته خود گفت بايد به چند نكته اشاره كنم.

رفع شبهه: كمي در باره نگاه سكولار به فرهنگ

منظور من از طرح بحث نگاه سكولار به فرهنگ اين بود كه اشتباهترين تحليل اين است كه فكر كنيم دليل به هم ريختگي اوضاع، نهادهاي فرهنگي ما و بالاخص صدا و سيما و وزارت ارشاد است كه متأسفانه حامد نجفي هم دچار اين اشتباه شده بود. اين همان نگاه وصله­اي به مقوله فرهنگ است كه آنرا به عنوان نهادي به موازات نهادهاي ديگر (مثل اقتصاد و سياست و امنيت و ...) و وزارتخانه اي در كنار وزارتخانه هاي ديگر مي بينيم و اشكال كار را به همان وزارتخانه و سازمانهاي مرتبط آن يعني صداوسيما نسبت مي دهيم.

   فرهنگ چيست؟ فرهنگ همان طرز زندگي جزئي روزانه ماست. در يك سطح بالاتر فرهنگ مشي كلي زندگي ما در طول عمرمان از تولد تا مرگ است. در يك سطح از اين هم كلانتر فرهنگ «شيوه» و «مسير» و «جهتِ» سلوك و حركت جامعه ما در طول تاريخ است.

   فرهنگ به دو صورت جاري مي شود و منتقل مي گردد. يا از درون مي­جوشد يا از بيرون بر ما تحميل مي شود. آنچه از درون مي جوشد به واسطه تربيت و آموزش – عمدتاً در كودكي- به ما منتقل شده است و آنچه از بيرون بر ما تحميل مي گردد همان ساختارها و هنجارهاي اجتماعي است كه شيوه زندگي روزمره ما را تعيين مي كند. اينكه چگونه درس بخوانيم چگونه با ديگران معاشرت كنيم چگونه تفريح كنيم چگونه نان دربياوريم چگونه ثروتمند شويم چگونه مشهور شويم چگونه شاد شويم و ...

   فرهنگ تنها زماني اصلاح خواهد شد كه بين اين دو يعني بين درون و بيرون و بين نحوه تربيت شدن و فضاي اجتماع به صورت هماهنگ تحولاتي اتفاق بيفتد، چرا كه ما دائماً در حال مراوده با اجتماعيم و ممكن نيست كسي در درون مؤمن باشد و بدون يك اجتماع واقعاً ايماني در بيرون هم مؤمن باشد. در ثاني جوامع هويتي واحد دارند و با هم محشور مي شوند و به واسطه حق و حقوقي كه فرد و جمع به هم دارند در ثواب و عقاب هم شريكند.

   با چنين نگاهي به فرهنگ صداوسيما تنها به عنوان يك ابزار آموزشي – نه تربيتي- آن هم ابزاري ضعيف مطرح مي شود و تحول تعليم و تربيت به عنوان اولويت اول و تحول در باقي امورات فردي و اجتماعي در مراتب بعدي خواهد بود.

 

و اما بحث اصلي: دسته بندي تحليل گران مسائل اجتماعي در ايران

تقسيم بندي حامد نجفي با اينكه فقط در حوزه فرهنگ طرح شده و تنها ناظر به مراحل مفهومي توليد يك محصول فرهنگي است، در ديگر امور اجتماعي هم قابل استفاده است. به عبارت ديگر براي انجام هر كاري-با كمي تساهل- سه طبقه مفهومي مورد نياز است: اول انتخاب فلسفه، علم و مباني نظري و به صورت كلي دستگاه فكري، دوم تدوين برنامه، ساختار و سياستگذاري و سوم بخش مديريت عملياتي و اجرا.

   به عنوان مثال موضوعي مثل «بنزين» را در اقتصاد در نظر بگيريد. دولت به صورت مستقيم مسئول مرحله سوم يعني توزيع بنزين در بين مردم است. اما چگونه؟ مجموعه اي از كارشناسان، اساتيد دانشگاه و مشاوران كه در حاشيه دولت قرار دارند مسئول پاسخ دادن به اين سؤال هستند و مسئوليت بخش دوم را به عهده دارند. در مثال ما طرحي مثل طرح كارت هوشمند سوخت و سهميه بندي بنزين محصول كار فكري و كارشناسي اين گروه است. اما معمولاً توجهي به خاستگاه اين طرحها يعني بخش اول نمي شود. مباني نظري و دستگاه فكري در مباحث اقتصادي هماني است كه در دانشگاه هاي ما تدريس مي شود، يعني فلسفه و علوم غرب.

   با توجه به اين طرحواره، افرادي كه در صدد تحليل اوضاع كشورند به چند دسته تقسيم مي شوند: – در اين قسمت قصد من توصيف بوده و كمتر به نقد پرداخته ام-

دسته اول)

يك عده مشكلات ما را در بخش سوم، يعني بخش مديريت عملياتي و اجرا مي دانند. خود اينها هم البته دو دسته مي شوند. يك عده «مهندسان» هستند كه مسائل را بيشتر در اجرا مي بينند و معتقدند كه بچه هاي باهوش ما بايد مهندسي بخوانند چرا كه ما نمي توانيم پروژه هاي مملكتي مان را خودمان درست انجام دهيم. دسته دوم كه نوپديد هستند و بعضي از مديران باسابقه را دربر مي گيرند معتقدند كه مشكلات در مديريت اجراييست نه در عاملان اجرايي جزء. از افراد شاخص اين نگاه، دكتر مشايخيِ دانشكده مديريت دانشگاه شريف است كه آنچنان بر اين تحليل خود مصمم بود كه خود اقدام به تأسيس دانشكده مديريت در شريف كرد و با اينكار آبروي ويژه اي به رشته مديريت بخشيد به گونه اي كه تقاضا براي رشته MBA از سوي دانشجويان روز به روز در حال افزايش است. مؤسسه انتشاراتي «فرا» هم اين جريان را به خوبي تغذيه و هدايت مي كند.

   در بين افراد اين دو دسته كه اكثر تحصيل كرده هاي ما را در برمي گيرد، عده زيادي از حزب اللهيها و اصولگرايان هم وجود دارند. مديران صنعتي جمهوري اسلامي، اساتيد مذهبي دانشگاه، سياستمداران كهنه كار اصولگرا و دانشجويان مذهبي رشته هاي فني همين رويكرد را دارند. از نظر ايشان توسعه صنعتي و اقتصادي، افزايش توليد، دستيابي به تكنولوژي هاي پيشرفته و افزايش توليد ناخالص داخلي البته به عنوان «سرمايه ي كشور انقلابي و مسلمان ايران»، صدر اولويتهاي علمي و عملي نظام است.

 

دسته دوم)

عده ديگري در تحليل خود از شرايط، مسائل را بيشتر متوجه بخش دوم مي دانند. يعني ريشه مشكلات را در مواردي مثل ساختار غلط اقتصادي، نارساييهاي قانوني، سيستمهاي مديريتي ناكارآمد، فقدان برنامه ريزيهاي استراتژيك بلند مدت، ضعف ديپلماسي بين المللي و مسائلي از اين قبيل مي بينند. به نظر مي رسد كه حاميان اين نگاه در حال حاضر از لحاظ تعداد كمتر از دسته اولند و عده اي از سياستمداران با گرايشهاي تئوريك و كمتر اجرايي و بعضي از تحليل گران و اساتيد علوم انساني را در بر مي گيرد.

    با اينكه اكثر افراد اين دسته خود را غرب گرا نمي دانند و از موضع مسلماني سخن مي گويند، لكن با رويكرد «بومي سازيِ تجاربِ غربي» به علوم انساني و فلسفه غرب كه بستر پديد آمدن اين تجاربند كاري ندارند و تنها معتقدند بايد «فنون حكومتداري» را شناخت و ناظر به نيازهاي بومي و براي حل مسائل داخلي كشور به كار برد.

   از آنجايي كه افراد اين دسته اولاً مسائل مختلفي را در اولويت اصلاحات خود قرار مي دهند و ثانياً هريك تلقي متفاوتي از نحوه بومي سازي اين تجارب دارند، مي توان طيفي از نهضت آزادي و حزب مشاركت و اعتماد ملي تا مشاوران و كارشناسان دولت و بسياري از اصولگرايان را در اين دسته جاي داد. تفاوتهايي كه ريشه در پيش فرضهاي فلسفي، قضاوت آگاهانه يا ناخودآگاه اشخاص نسبت به تمدن غرب و حكومت اسلامي، و چشم اندازها و ايده آلهاي ذهنيِ آنها درباره آينده ايران دارد.

   به عنوان مثال مسأله كليدي در نظر يكي آزاديهاي مدني است و در نظر ديگري عدالت. يكي براي حل مسائل اقتصادي كشور بيشتر گرايشات ليبرال دارد و راه حلهاي امريكايي را مي پسندد و ديگري بيشتر گرايش سوسيال دارد و راه حلهاي چيني را ترجيح مي دهد. درست است كه اصولگرايان در انتخاب مسائل و راه حلها تمايلات مذهبي و انقلابي خود را بيشتر دخالت مي دهند و اين به جاي خود بسيار مطلوب و پسنديده است، ليكن به علت فقدان نرم افزارهاي لازم باز مثل اصلاح طلبان به دام گرايشات مدرن مي افتند و چاره اي ندارند جز اينكه به الگوهاي عمل مشخص تجربه شده در دنيا دل بسپارند و يا توصيه هاي بانك جهاني را چراغ راه اصلاحات خود كنند.

   با اين وجود فرق بسيار است ميان دوراني كه به دنبال راه حل مسأله «نحوه رها شدن از محدوديتهاي ديني مثل حجاب» هستيم يا «چگونگي توزيع عادلانه پول نفت در بين مردم و محرومين». به همين دليل است كه نبايد فراموش كنيم كه وقوف ما به اين فقدان تئوريك خود از ثمرات پربهاي دولت احمدي نژاد و طرح سؤالات اصيلي است كه به واسطه مشي دولتهاي قبلي سالها در پس اذهان گم شده بود.

 

دسته سوم)

دسته آخر كساني هستند كه ريشه مشكلات را در نقصها و ناكارآمديها و انحرافات مباني نظري و علم و فلسفه غرب مي دانند. عملكرد قائلين به اين نظر دوگونه است. عده اي چون شهريار زرشناس، محمد مددپور، سعيد زيباكلام، دكتر حيسن نصر و دكتر رضا داوري اردكاني تنها به نقادي غرب مي پردازند و سعي در آشكار كردن انحطاط غرب دارند. در اين ميان عده ديگري هم مثل شهيد آويني و رحيم پور ازغدي كوشيده اند كه علاوه بر نقد غرب به ترسيم بعضي مشخصه هاي يك جامعه اسلامي بپردازند. از جمله بعضي تلاشهاي آويني در سينما و سخنرانيهاي پيوسته رحيم پور در باب «زندگي اسلامي». فرهنگستان علوم قم را هم بايد به اين عده اضافه كرد. در اين ميان افراد ديگري هم همچون پارسانيا، كچوئيان، عماد افروغ، ميرشكاك و همينطور مؤسسه مصباح قم هستند كه پيرامون همين موضوعات فعاليت مي كنند و من دقيقاً اطلاع ندارم كه جزو كدام يك از اين دو طيف قرار مي گيرند.

 

هر كسي بايد بداند كه خود را در كدام دسته مي بيند. من خود دسته سوم را انتخاب مي كنم و دلايلم را در قسمت بعدي توضيح مي دهم، هرچند لزوم فعاليت افرادي را در با نگاه دو دسته ديگر رد نمي كنم. –يا شايد نمي توانم رد كنم!- فكر مي كنم از ورود بحث به فلسفه علم و مبحث علم ديني گريزي نيست و طبيعتاً چون نگاه شخصي خود را بيان خواهم كرد، قسمتهاي بعدي احتمالاً خيلي بيشتر مورد ترديد و نقد جدي شما خواهد بود. نوشتن نظرات شخصي در اينجا، هم به من كمك مي كند كه ايرادات منطقي افكارم موقع نوشتن آشكار شود، هم شما را مجبور خواهد كرد كه نسبت خود را با اين جهت گيريها و دسته بنديها معلوم كنيد و هم فضاي خوبي براي تضارب آراء و تبادل افكار بوجود مي آورد انشاالله. اينرا در پاسخ آنها گفتم كه وبلاگ نويسي آن هم به اين سبك را بي فايده و بيهوده مي دانند.

ادامه مطلب در قسمت چهارم...!

پی نوشت:

«آيا اين تلقي فراگير كه احمدي نژاد شايسته ترين گزينه براي رياست جمهوري آينده است با برخي از انتقادهاي جدي كه نسبت به دولت نهم و شخص ايشان وجود دارد، در تناقض نيست؟!...»

این آغاز نوشته ای است از حسین شریعتمداری با عنوان چرا احمدی نژاد؟ حتماْ بخوانید.

ياعلي

نقدی بر مطلب پیشین سوتک (به قلم حامد نجفی)

اشاره: از ثمرات مطلب پیشین این وبلاگ این بود که ذهن عده ای از دوستان را به حرکت واداشت تا موضع خود را در برابر اینگونه تحلیلها روشن کنند.

   جناب آقای حامد نجفی به عنوان مسئول واحد فرهنگی سال تحصیلی ۸۶-۸۷ بسیج دانشجویی دانشگاه شریف یکی از این افراد بود که نقدها و تحلیلهای متفاوتی را نسبت به فضای فرهنگی کشور و به خصوص قسمت «کار فرهنگی سولار» نوشته من به روی کاغذ آورده است.

   آنروزی که نسبت به اطراف خویش بی تفاوت شدیم و سر در گریبان خودبینی فرو بردیم روز مرگ واقعی ماست. صمیمانه از حامد نجفی تشکر می کنم.

***

در ابتدا باید اشاره کنم که بررسی مسائل فرهنگی و یافتن نقطه ی ضعف ما، در پیشبرد این مساله که دوست خوبم حسین بادامچی به بررسی ان پرداخت نیازمند جداسازی اجزای یک حرکت فرهنگی و شناخت متولی هر بخش است تا با یک نگاه هوشمندانه فهمیده شود که اشکال در کجاست.به اعتقاد من فرهنگ را از آغاز تا مرحله ی اجرایی شدن و نهادینه شدن آن به 3 بخش میتوان تقسیم کرد..

   1. داشتن فلسفه، مبانی و مواد خام

   2. بسط و ترکیب این مفاهیم اولیه و ایجاد یک نظام پیشرونده ی فرهنگی و تولید محصولاتی فرهنگی متناسب با شرایط زمان و هدف گیری مخاطبین

   3. ایجاد پایگاه های اطلاع رسانی ،نشر،توزیع و... که در قالب کارهای اجرایی قرار می گیرد.

   حال باید دید متولی هر بخش کیست و ضربه ی اصلی از کجا وارد شده است و آیا به واقع شروع بحث با انتقاد از دولت و ... درست است؟

   در بخش اول، به هیچ وجه کم و کاستی وجود ندارد.و مبانی و مواد خام ازطریق وحی و توسط پیغمبر اکرم(ص) و ائمه در قالب احادیث و روایات متعدد و بعد از این بزرگواران نیز در مذهب تشیع از طریق مراجع تقلید و علمای اخلاق فاضل به درستی و به کفایت و بیشتر از آن بیان شده است.پس متولیان این بخش کار را به اعلی درجه ی خود انجام داده اند.

2. و اما تمام حرف بنده در این بخش است. اصل عقب ماندگی در اینجاست.اما متولی کیست؟.به نظر من تبیین نظام فرهنگی و وارد شدن در شرایط زمان و ساخت ابزار فرهنگی متناسب به عهده ی طلاب حوزه ی علمیه در درجه ی اول و دانشجویان واساتید رشته های علوم انسانی از قبیل جامعه شناسی،روان شناسی،علوم فرهنگی و... و درمراتب بعدی هنرمندان ،نویسندگان و... است.اما به واقع نمی توان همه ی تقصیر را به گردن این افراد انداخت.نگاهی به تاریخ نشان می دهد که به جز انقلاب اسلامی ما تجربه ی داشتن یک حکومت اسلامی را که در واقع مقدمه ای برای ایجاد نظام فرهنگی و اقتصادی مبتنی بر اسلام است را پیدا نکرده بودیم. (والبته با پیروزی انقلاب و ترور بسیاری از شخصیت های فعال حوزه در این عرصه  همانند شهید مطهری، بهشتی و...و البته درگیری بخش دیگری از نخبگان دانشگاهی متدین در مدیریت کشور و البته تحمیل جنگ ،همه و همه از عواملی بود که به نظر بنده شرایط را برای پرورش این نسل و ایجاد یک نظام فرهنگی واقتصادی سخت کرد.

3. اما جایگاه سوم که در حوزه ی اجرای نظام های فرهنگی ،سیاسی،اقتصادی،... مبتنی بر اسلام است در بخش حکومتی آن به دولت سپرده شد ودر بخش مردمی نیروهای بسیج مساجد و دانشگاه ها رهبری این بخش را به عهده گرفتند.

   توجه داریم که همین بخش نیز از اهمیت فراوانی برخوردار است و صرفا به دلیل مجری بودن نباید کم اهمیت جلوه داده شود.چه انکه سیطره ی فرهنگی غرب به دلیل قوت همین بخش است.

قبل از اینکه به ادامه ی بحث بپردازم لازم می دانم نوشته ی دوست خوبم آقای بادامچی را نقد کنم. به نظر من پراکندگی در روند بیان مطالب و همچنین عدم نگاه به مبانی و شناخت جایگاه هر نهاد سبب شد ایشان نقدی غیر منصفانه و البته با وجه ی تخریب در بعضی از بخش های نوشته ی خود داشته باشند. ببینید به اعتقاد من هرکس باید جایگاه خودش را بشناسد.اساسا دولت، مجمع تشخیص و.. در جایگاه کلان و در جایگاه های خردتر بسیج مساجد و دانشگاه مسئول مرحله ی دوم نیستند.توجه کنید مثلا یک دانشجوی رشته ی مهندسی با احتساب اینکه قصد تغییر رشته به علوم انسانی را نداشته باشد جایگاهش کمک به جبهه ی فرهنگی و فضای رسانه ای و اساسا توزیع است.چرا که تولید نیاز به افراد بسیار با تجربه و پر مطالعه و نخبه دارد که کارشان این مسائل است.

   حال سوال اینجاست که این فضای آشفته از کجا شروع شد؟

   تحلیل من این است که پس از اینکه نیروهای حزب اللهی با هشدار مقام معظم رهبری متوجه تهاجم فرهنگی شدند واز طرفی زخم های ایجاد شده از سمت نظام سلطه ی غرب را بر پیکر خود مشاهده کردند.در پی التیام موضعی این زخم ها دچار عمل زدگی شدند.ما زمانی وارد تدافع در برابر تهاجم سنگین فرهنگی شدیم که هم بخشی از اندیشمندان و استادان دانشگاهی علوم انسانی ما خود دچار غرب زدگی شده بودند و هم ابزار های قوی نظام سلطه، که در مرحله ی اجرا حاكم بلا منازع عرصه نشر و گسترش تولیدات فرهنگی بودند، به عوام جامعه نزدیکتر شده بودند.

   در این حال ما بدون گذشتن از مرحله ی دوم که مستلزم گذشت زمان و تربیت افراد و ایجاد نظام های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مبتنی بر اسلام بود پا به عرصه ی عمل گذاشتیم. و به طبع نداشتن استراتژی مشخص و نظام واحد در بین بدنه ی مردمی بسیجی سبب شد که این نیروها بدون اطاق کنترل حرکت کنند و لذا این نیروی عظیم مردمی درست هدایت نشد.

   واما نیروی اجرایی دوم دولت بود و وجود پول فراوان در این بدنه، نداشتن یک نظام فرهنگی متناسب را برای ما پر هزینه تر کرد.

   اگر به ردیف بودجه ی اکثر سازمان های بزرگ و کوچک نگاهی گذرا بیندازیم خواهیم دید که بخش قابل توجهی از ان تحت عنوان بودجه ی فرهنگی سازمان نامگذاری شده است. نداشتن تعریف مشخص از نظام فرهنگی و ضعف نظارت که البته فقط  مختص بخش های فرهنگی نیست سبب شد تا این بودجه به کام مدیران سازمان ها خوش آید و آنها نیز رعایت انصاف را کرده و بودجه فرهنگی را به عنوان بودجه ی آزاد در اختیار خود به حساب آورند.

(اگر کمی بخواهید در این زمینه با جزییات دقیق تری نگاه کنید بهتر است به مصاحبه ی سید عباس نبوی با نشریه راه که در مورد سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی است نگاهی بیندازید تا از طرفی به جبهه فرهنگی هم کمک نموده باشید. دوستان لطفا نشریه را بخرید.قرض دادنی در کار نیست)

   حال اگر از نهاد ها و سازمان هایی که اصولا کارشان مسائل دیگری است ولی با مقوله فرهنگ از طریق خط بودجه ارتباط یافته اند بگذریم، اصلی ترین نهاد هایی که به نظر میرسد از طرف حکومت برای نشر و گسترش فرهنگ اسلامی تشکیل شده اند یکی صدا و سیما است و دیگری وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی، که البته همیشه سیبل انتقادات قرار گرفته اند.

   واقعا نداشتن یک نقشه ی جامع فرهنگی ضربات زیادی را بر ما وارد کرده، به طوری که چون دقیقاً وظیفه ی هرکس معلوم نیست زمینه ی انتقاد سازنده و پیش برنده هم کم می شود طوری که گاهی انتقادات ما انگار تنها شکایت از وضع حاظر است نه نقد آن دستگاه در پازل فرهنگی. پس بهتر است ابتدا یک پیش فرضی بکنیم و با آن پیش فرض انتقادات را مطرح نماییم.در حالت کلی هر دوی این نهاد ها اولاً مسئول شناخت دقیق محصولات فرهنگی مناسب و البته پراکنده ای است که تولید شده اند تا بتوانند نیاز جامعه را حداقل تا مدت کوتاهی پاسخ گو باشند.بخش دیگر کمک به تولید محصولات فرهنگی متناسب از طریق حمایت از تولید کنندگان این بخش و کنترل محصولات نامناسب که کم هم نیستند میباشد. وبخش بسیار مهمتر که البته همیشه مغفول مانده یا حداقل من چیزی ندیده ام، تلاش برای ایجاد اطاق ها ی تفکربرای تدوین نظام فرهنگی و خانه تکانی در فضای فرهنگی کشور است. مولفه های زیادی را می شود از این انقلاب فرهنگی برشمرد ولی ما در اینجا نمی خواهیم به این مساله بپردازیم.

   یک نکته هم بگویم وان اینکه به اعتقاد من فرهنگ عمومی مردم و نوسانات ان بیشتر متوجه صدا و سیما ست نه وزارت ارشاد.

   حال اگر با این وظایف به نقد بپردازیم اینکه مثلا وزارت ارشاد از طرق اجرایی مثل دادن کاغذ یارانه ای به کتاب ها و نشریات مذهبی کمک می نماید نه تنها زمینه انتقاد و تخریب نیست که از وظایف ارشاد است و همه ی ما میدانیم که خیلی از نشریات خوب و اثر گذار ما به همین دلایل بسته شدند انتقاد به ارشاد وارد است ولی از این جهت که در وظایف دیگر مخصوصا تلاش همه جانبه برای تدوین نظام فرهنگی کوتاهی کرده است نه از این جهت که وظیفه ی درست خود را انجام داده.

با این نگاه اگر به مجموعه های خرد مثل مجموعه های فرهنگی دانشگاه ها هم بنگریم انتقاد ما سازنده تر خواهد بود نه با وجه ی تخریب.

مشخص است که وظیفه ی یک مجموعه ی فرهنگی شناخت و توزیع مناسب تولیدات فرهنگی در دانشگاه و مطالبه از وضع مطلوب است.مخصوصا وقتی مخاطب شما یک دانشگاه فنی مثل شریف است.به اعتقاد بنده نگاه بزرگتر به این مجموعه ها تنها یک نگاه غیر واقع بینانه است.نمی توان از یک دانشجوی ترم 3 که رشته و مساله اصلی او این مسائل نیست توقع تولید محصول در مثلا ترم 6 را داشت.

   قصدم نقد واحد فرهنگی نبود و چون اقای بادامچی به این ها پرداخته بودند تنها اشاره ای کردم.

   فقط در نهایت باید گفت اینکه فردی در یک مسابقه ی دو نفر اول شود چیز خوبی است ولی یک بچه اگر در کودکی تنها راه رفتن را یاد بگیرد باید تشویقش کرد.

  البته یک نقدی هم به دولت فعلی که یک دولت اصول گرا ست به طور خاص وارد است و ان استفاده ی بدی بود (البته به نظر من) که از نسل جوان شد. آن هم با پتانسیل های بالای این نسل. در واقع به جای اینکه دانشجویان نخبه، با اخلاص و با انگیزه ی بسیجی به سمت ایجاد و تشکیل کانون ها ی تفکر که اساساً دولتی نبودن وجه ی اصلی ان است سوق داده شوند هر کدامشان را در وزارت خانه ای فرستادند و درگیر کارهای اجرایی و دست و پاگیر کردند تا اینکه  از مسیر اصلی باز ماندند.امید است در دولت بعدی اقای احمدی نژاد فکری اساسی در مورد جوانان و نحوه ی بکر گیری انان در پیشبرد سریعتر انقلاب بشود.

 یاعلی