قبله دانشگاه ما کجاست؟

قبله دانشگاه ما کجاست؟

بازخوانی جایگاه «دانش‌گاه» در نسبت با دین و جامعه

(مقدمه ای بر نقش تمدنی دانشگاه اسلامی) 

 اشاره: شاکله هر تمدنی را نوع معماری مثلث دین/ علم/ جامعه مشخص می کند. در جوامع سنتی دین بر راس فوقانی مثلث قرار می گیرد و با زیر نفوذ گرفتن دو راس دیگر نقطه پرگار استقرار و هدایت جامعه قرار می گیرد. در چنین وضعیتی است که دانشگاه، دانشگاه دینی خواهد بود و علم نیز علم دینی. بعد از رنسانس این معماری به هم می ریزد و گرچه مسیحیت از کرسی مشروعیت و اقتدار به زیر کشیده می شود اما دین از بین نمی رود بلکه این علم است که در صورت بندی نوینی از دین یعنی «مدرنیسم» بر کرسی سابق دین می نشیند و به این ترتیب دانشگاه، کلیسای جامعه جدید می شود. البته چنین شأنی برای دانشگاه مدرن پایدار نیست و دانشگاه خیلی زود با ورود به امریکا و کشورهای جهان سوم به جایگاه علوم ابزاری برای پیشبرد مقاصد اقتصاد آزاد و دولت توسعه طلب مبدل می گردد...

    در این نوشته جز دانشگاه سنتی (یا حوزه علمیه) که پیوند دین و علم است،  سه گونه دانشگاه دیگر به نامهای دانشگاه مدرنیست اروپایی، دانشگاه تجاری امریکایی و دانشگاه توسعه گرای جهان سومی بازشناخته می شود و نهایتاْ به بحث درباره اینکه دانشگاه  امروز ایرانی چه نوع دانشگاهی است و آیا ظرفیت تأسیس جامعه دینی را دارد یا خیر پرداخته خواهد شد. کل نوشته را درادامه مطلب یا شماره هشتم و نهم نشریه مهاجر  بخوانید.

 

شماره هشتم و نهم مهاجر با موضوع

دین در دانشگاه

منتشر شد

 

فهرست کامل مطالب این شماره را از اینجا بخوانید

 

فایل کامل این شماره را از اینجا دانلود کنید

ادامه نوشته

بی­گفتمانی دانشگاه، جمود گفتمانی حوزه و بحران «کرسی­انگاری» گفتمان­سازی

این روزها موضوع کرسیهای آزاداندیشی که مدتی است از سوی رهبر انقلاب به درستی و فراست مطرح گشته، از سوی صداوسیما و مسئولین، دستمایه پروژه ملی و همیشگی «خزسازی مفاهیم متعالی» قرار گرفته است که هرچندوقت یکبار برخی از طرح­های عمیق و افکار بلند را با مشتی ولایت­مداری­های ساده­لوحانه به لجن می­کشند و تا زمانیکه به کل، همه­ی طرح رهبری را به موضوع لطیفه­های تاریخ گذشته مبدل نکنند، دست از مجاهدات پرطمطراق خویش برنمی­دارند.

    داستان، داستان آن مردی است که با انگشت به ماه اشاره می­کند و یاران همه نوک انگشت را سیاحت می­کردند. طلاب از این می­گویند که کلاسهای درسشان کرسی آزاداندیشی است و مدیران حوزه درسهای خارج را مصداق کرسی می­دانند و دانشگاهی هم از فقدان زمینه آزاداندیشی سخن می­گوید. آنکه جسورتر است از طرح بزرگ احداث هزاران کرسی مرمری در سرسراهای علمی سخن خواهد گفت و آنکه ژستش بیشتر است از تنظیم آیین­نامه برگزاری مسابقات مناظره­ای پرده برمی­دارد. اینجاست تراژدی بزرگ زمانه ما که انسان را بین بلندبلند خندیدن و های های گریستن مخیر می­کند تا چه آید بر سر این سامان و هامان...

    اما ریشه معضل در «اخباری­گری در مواجهه با سخنان رهبری»ست. ظاهرگرایی در برخورد با بیانات که به «کرسی­خوانی» و «کرسی­انگاری» مقوله تغییر گفتمان می­انجامد. معضل بزرگ دوم «فقدان عظیم شارحان عاقل» است که مشتی دولتی بی­سواد را در خط مقدم شرح و بسط و اشاعه نظریات ره­بر قرار می­دهد.

    «کرسی آزاداندیشی» برترین قالبی است که رهبر برای قرار دادن «مسیر علم در ریل صحیح» پیشنهاد می­کند. بر هیچ دانشگاهی و حوزوی بابصیرت و منصفی پوشیده نیست که علم و دانش و دو نهاد سنتی و مدرن آن، حوزه و دانشگاه، نه تنها هرگز در مسیر تحقق آرمان «جامعه اسلامی» نبوده و نیستند بلکه بسی بدتر از آن کمترین دخالت را در مسیر تحولات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی کشور ایفا می­کنند. صنعت که نهاد اجتماعی متناسب رشته­های فنی است سالهاست که در مراتب پایین خود درجا می­زند و اقتصاد کشور هرگز از دانشکده­های فنی مرتزق نشده است. فرهنگ و جامعه و سیاست و اقتصاد ایران جز در معدود تلاشهایی مورد تحلیل رشته­های علوم اجتماعی قرار نگرفته است و اینها هرگز بازیگر فعالی در نقد فرهنگ و تحلیل و اصلاح معضلات بزرگ آن نداشته­اند چه رسد که در قد و قامت کنشگری برای حل بحران­های اجتماعی- فرهنگی ما در مواجهه با تجدد و طراحی بومی-دینی ساختارها و نظامات اجتماعی مطرح باشند. روحانیت که به فرموده ره­بر «مسئول دینداری» مردم است فرسنگها از وظیفه خویش دور است و نهاد علمی حوزه که باید پشتیبان نمو تمدنی تشیع و بروز فرهنگی، سیاسی، اجتماعی باشد هنوز مشغول حاشیه زدن به احکام فردی طهارات است. بیت­المال عظیم این سرزمین که گنج زیرپای ما و متعلق به تمامی حق­مداران طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود، به راحتی به دست دانشگاهی داده می­شود که هیچ خدمتی به مردم این سامان نکرده است.

    گفتمان امروز دانشگاه ما بی­گفتمانی است. خواندن علم از سر سیری، از سر لهو و لعب و چند سال بعد حواله افتخار آمیز میلیونها تومان خرج ملت به کشوری در امریکا و اروپا. هیچکس نیست که فریاد بزند شاه لخت است. الحق مستدلاً من پای این حرف می­ایستم که دانشگاه­های امروز ما نیستند جز مکانهایی آزاد برای دوست­یابی و دوست­بازی و باقی واژه­های مرتبطی که در شأن مطرح شدن نیستند. خب چرا کسی مطالبه نمی­کند که چطور از سال 1341 که ایران­خوردو تإسیس شده و همزمان با آن صدها دانشکده فنی بوجود آمده و رشد کردند، کوچکترین تغییری در این صنعت انگلیسی بوجود نیامده و از مونتاژ و نهایتاً تولید بومی پیکان جلوتر نمی­رود؟ کیست که مطالبه کند خسارت بزرگی که دانشگاه ما و متعاقب آن خودروسازی ما به مردم این ملت زده است؟ کلاه خودمان را قاضی کنیم، الحق اگر همه رشته­های فنی را تعطیل می­کردیم و خودروسازی را از دم اوراق می­کردیم و به جای آن خوردوی صفر از آلمان با قیمت پژو و پراید داخلی وارد می­کردیم، چقدر از نظر اقتصادی و محیط زیستی و روانی سود می­کردیم؟

    علوم انسانی چه گلی به سر این مملکت زده که مثل قارچ در دانشکده­های دانشگاه آزاد رشد می­کند؟ خدمت که هیچ، حتی در ترجمه هم موفق نبوده. گفتمان امروز دانشگاه­های ما افتادن در سرپایینی و بی­کله دویدن است، به کدام سو؟ الله اعلم! مهمترین و تنها هدف تولید مقالات علمی است. «همه دنبال مقاله اند» تنها و تنها به این دلیل که «همه دنبال مقاله اند»! کلیشه مستقر بی بنیادی که جزو مقدسات و نوامیس جامعه دانشگاهی ما شده است.

    گفتمان حوزه چیست؟ خود بیایند و بگویند. حاشیه زدن به گذشتگان و تکریم حداکثری روند علمی گذشته. در فقه برای پونصدهزارمین بار بازبینی نظر شیخ درباره تعداد شستن لازم برای ظرفی که سگ لیسیده. خبر هم ندارند که الآن در تهران سگ داشتن از آن پزهای حسابی است و بیچاره­ها انقدر هم شعور ندارند که لااقل مثل فرنگیها نگذارند سگشان توی ماشین و خیابان و خانه کثافاتش را بریزد. سگ را می­آورد توی آپارتمان و کل ساختمان را به گند می­کشد و حالا سؤال ما از تعداد بار لازم برای شستن پادری منزل است! در فلسفه و عرفان هم همین خشوع در برابر صدرا و ابن عربی است و بحث از ناتوانی در فهم اصطلاحات بوعلی و سهروردی و صدرا و نهایتاً بحث از مراحل سلوک. انگار نه انگار که یک جای دیگر عالم چهارصدسال فلسفه بوجود آمده که آن هم ریشه در همان فلسفه یونانی ارسطو و افلاطون دارد و حالا حرفهایی می­زند و خواسته­هایی را مطرح می­کند و ارزشهایی را می­طلبد. اصلاً انگار نه انگار که بحث اصلی در همه جا بحث از نحوه حضور دین در حیات فردی و اجتماعی انسان است و نحوه شناخت درست عالم و راه سعادت انسان که در همه این بحثها جای تفکر اسلامی خالی است. همه اینها می­شود «جمود گفتمانی»

     واقعیت این است که ما نسبت به تغییرات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و روانی و حتی جسمی جامعه خویش منفعلیم. جامعه عوض می­شود و ما خود را با آن تطبیق می­دهیم. یک دوره­ای خانواده پدرسالار است و یک دوره بچه­سالار، یک دوره زهد ارزش است و یک دوره تجمل، یک دوره رشته عمران مد است و یک دوره رشته برق، یک دوره پوپر مد است و یک دوره هایدگر، یک دوره یک دختر باید با یک پسر دوست باشد یک دوره یک دختر و چند پسری و چندپسر و یک دختری مد است. بلاها بر سر ما می­آید، ایمانها ویران می­شود، خانواده­ها فرومی­پاشد، قتل و تجاوز زیاد می­شود، خودخواهی و فریبکاری و حقه­بازی شیوع می­یابد، دولتیها فاسد می­شوند، مردمان زیادی از فقر به خاک سیاه می­نشینند و انسانیت به تدریج رخت برمی­بندد و جامعه هرکی­هرکی می­شود و کک هیچکس گزیده نمی­شود. اینها همه به قول دکتر شریعتی از «قصور عالمان» است....

   علم و معرفت در این مملکت در بیراهه است. عالم جماعت به جزئیات و حواشی مشغولند و جامعه را به گرگان سپرده­اند تا تکلیف اقتصاد و فرهنگ و دین و تربیت مردم در دعواهای منفعتی سیاسیون و بی­سوادان مشخص شود. در این وانفسا حدیث خیانت عالمان ناشنیده مانده است. کرسیهای آزاداندیشی حدیث خیانت و انفعال و انحطاط جامعه حوزوی و دانشگاهی ماست...

یاعلی

 

 

 

 

پوزیتیویسم: روش یا فلسفه؟

در نقد غلبه انحرافی «تفسیر پوزیتیویسم به مثابه روش» بر «تعبیر از پوزیتیویسم به مثابه فلسفه» بر جامعه علمی ایران

یا

توضیحی درباره فاصله­ی میان فلسفه پوزیتوییسم کنت تا پوزیتیویسم منطقی حلقه وین

 

پیش از آنکه وارد جامعه­شناسی شوم پوزیتیویسم را از طریق کلاس «مقدمه­ای بر فلسفه علم» دکتر مصطفا تقوی در دانشکده فلسفه علم شریف به مثابه «روش فهم تجربی طبیعت» می­شناختم. گرچه فضای حاکم بر دانشکده فلسفه علم دانشگاه شریف بحث از علوم طبیعی و علوم پایه بوده و هست اما مطالعات شخصی من در حوزه تحول در علوم و مطالعه اولیه آراء دکتر گلشنی و باقری و زیباکلام و نصر و سروش مرا متقاعد می­کرد که پوزیتیویسم به همین معنایی است که در کلاس دکتر تقوی آموخته بودم، همان تعریفی که بعدها دانستم از حلقه وین است و به عنوان «پوزیتیویسم منطقی» خوانده می­شود.

     این ذهنیت با من بود تا در مطالعات اولیه­ام در جامعه­شناسی با «فلسفه پوزیتیویسم اگوست کنت» پدر جامعه­شناسی برخورد کردم. حتی در نوشته­هایی در گوشه و کنار بسیار دیدم که کنت را پدر پوزیتیویسم می­نامیدند و سپس پوزیتیویسم را به همان تعریف معروف حلقه وینی احاله می­کردند. این دوگانگی و ارتباط این دو تعریف برای من وقتی به مسأله تبدیل شد که با کنکاش بیشتر اطمینان یافتم که «روش» کنت و دورکیم و مارکس و وبر و هیچ یک از جامعه­شناسان کلاسیک نه تنها روش پوزیتیویستی به معنای حلقه وینی آن نیست بلکه غیر از کار خودکشی دورکیم رجوع آماری و مشاهدتی به عینیت در کار کنت و مارکس و زیمل و پارسونز دیده نمی­شود و دورکیم هم بعد از نظریه­پردازی مفصل به «تأیید تجربی» می­پردازد و نه «اسنتاج تجربی». وبر هم به شواهد تاریخی ارجاع می­دهد اما عملاً یک دستگاه بزرگ معرفتی بنا می­کند و در جاهایی مثل اخلاق پروستانی آنرا به شواهد تاریخی مستند می­کند. همه اینها چه فلسفه تاریخ های عظیم مارکس و کنت و چه تبیینهای دورکیم و پارسونز و وبر درباره تغییر جوامع از سنتی به مدرن هیچ یک به شیوه پوزیتیویستی منطقی انجام نمی­شود: بدین معنا که علم از مشاهده آغاز شود و مشاهدات مفصل و استقراهای متوالی به طرح فرضیه بینجامد و انباشت مفصل گزاره­ها و نظریات به توسعه علم منجر شود. نظریه تاریخی سه مرحله­ای و آیین بشریت پدر پوزیتیویسم کجا و رجوع پوزیتیویستی به تجربه و استنتاج علمی کجا؟ آیا اینها صرفاً تشابه اسمی بوده­اند؟

***

    اینها همه برای من به عنوان یک معضل بزرگ باقی بود تا همین اواخر که مطالعات گوناگون و بویژه مطالعه دو کتاب ارزشمند برای درس نظریه­های جامعه­شناسی دکتر کچوئیان موضوع را برایم باز کرد: کتاب «تجددشناسی و غرب­شناسی کچوئیان و بخصوص فصل اول آن» و کتاب «فلسفه سیاسی چیست؟ لئو اشتروس و بویژه فصل اول و آخر آن» و حلقه اتصال این دو هم نبود جز کلاس درس غنی اما پیچیده خود دکتر کچوئیان.

    در واقع چنین به نظر می­رسد که تفسیر پوزیتویسم به معنای حلقه وینی آن انحراف بزرگی است که گریبانگیر جامعه علمی ماست. انحراف بزرگی که در مناقشات معرفتی-فرهنگی جامعه ما و بخصوص موضوع داغ «علم دینی» مسأله روش را به جای فلسفه و نگاه نشانده است.

     برای فهم پوزیتویسم کنت باید آنرا در متن پروژه اساسی مدرنیته به تعریفی که اشتروس و کچوئیان از آن ارائه می­دهند فهم کرد: پروژه اساسیِ این جهانی کردن:

اشتروس می­­گوید: «خصیصه تجدد چیست؟ بر اساس یک مفهوم بسیار عام تجدد ایمان به کتاب مقدس این جهانی است: Secularized Biblical Faith (صفحه 139 فلسفه سیاسی چیست؟)

کچوئیان می­گوید: «همانطوری که بعضاً گفته شده تاریخِ تجدد را بویژه از لحاظ نظری می­توان تاریخ استعلازدایی و ادغام هرچه بیشتر در امر این جهانی دانست. (صفحه 43 تجددشناسی و غربشناسی)

«این جهانی کردن» و «پروژه استعلازدایی» که کچوئیان اعلام نهایی آنرا به نیچه و به تبع او فوکو نسبت می­دهد چیست؟ به استنباط من باید آنرا «نشاندن واقعیت به جای حقیقت» یا «سقوط از آرمانگرایی به واقع­گرایی» نامید.

    اشتروس این وضعیت را اولین بار در ماکیاولی، کسیکه خود را کریستف کلمب جامعه­ی جدید معرفی می­کند، ردیابی می­کند. بطور خلاصه اینطور می­شود گفت که ماکیاولی در چرخشی اساسی مفهوم متعالی کلاسیک «طبیعت انسانی» را خیال­پردازانه و آرمانی قلمداد می­کند و به جای آن آدمیان را به پذیرفتن نهاد واقعی طبیعت بشری یعنی بدطینتی و خودخواهی فرامی­خواند و فلسفه اجتماعی خویش را که توسط هابز بسط می­یابد برپایه همین انسان واقعی – و نه آرمانی- بنا می­کند:

ماکیاولی در شهریار می­نویسد: «بسیاری جمهوریها و حکومتهایی را تصور کرده­اند که هرگز دیده یا شنید نشده که وجود داشته­اند. چنان شکافی میان آنطور که انسان زندگی می­کند و آنطور که باید زندگی کند وجود دارد که اگر هرکس آنطور که مردم زندگی می­کنند را به نفع آنطور که باید زندگی کنند رها کند در واقع با دست خود نابودی خویش را به جان خریده است، زیرا آنکه در آروزی تحقق تمام چیزهای خوب در میان مردمانی است بسیاری از آنها بد هستند خود را نابود کرده است. بدین جهت ضروریست شهریاری که به دنبال حفظ خویش است یاد بگیرد که خوب نباشد یا خوبی و امتناع از خوبی را با توجه به شرایط به کار گیرد.» (به نقل از صفحه 269 فلسفه سیاسی چیست؟)

مدرنیسم مفاهیم را از آسمان به زمین می­کشد. تعاریف استعلایی و فرازمینی و فرامکانی فلاسفه کلاسیک را به کناری می­نهند و به بازتعریف این جهانی مفاهیم فرامی­خوانند. پوزیتویسم ادامه همین فراخوان است که به ماکیاولی و هابز و لاک خرده می­گیرد که چرا هنوز به مفاهیمی متافیزیکی مانند «طبیعت انسان» و «علیت» قائلند و آنها را از قاموس لغات خارج نکرده­اند. به یک معنا پوزیتیویسم کنت دعوت به تعریف این­جهانی­تر مفاهیم است. «تعریف پدیداری عالم» به بیان کچوئیان و رجوع به هرآنچه که در عنیت و واقع زیست بشری وجود دارد. به همین دلیل است که کنت دوران پیش از خویش را –یعنی دوره عقلگرائی یا تجدد اولیه را- دوران فلسفی و متافیزیکی می­نامد و دوران خویش را دوران استقرار علم پوزیتیویستی به جای عقل متافیزیکی معرفی کرده از آن تمجید می­کند.

    بنابراین پوزیتویسم کنت نه بحثی معرفت­شناختی صرف درباره روش استحصال گزاره­های علمی که فراتر از آن فراخوانی ارزشی به نگاهی جدید به عالم است. پوزیتیویسم نه یک روش که یک رویکرد جدید به عالم است و نظام مفاهیم بشری و به تبع آن حیات او را به شکلی جدید از نو بازتعریف می­کند. تعریف این جهانی نظام مفاهیم بشری از قبیل انسان، اخلاق، دین، علم، هنر، حیات، زناشویی، جنسیت و همه مفاهیم انسانی شاید همان چیزی است که ماکس وبر از آن تعبیر به «افسون­زدایی از عالم» می­کند.

     این خط سیر افسون­زدایی در انسانیات یا علوم انسانی به واسطه موضوعات انسانی آنها به این شکل ادامه می­یابد که از آن پس «جامعه» منشأ تمام مفاهیم می­شود. اینکه سرنوشت این جامعه چگونه از امر مطلق هگل تا وجود هایدگر ادامه می­یابد تا نهایتاً به واسازی دریدایی و شورش فوکویی می­انجامد خود بحث مفصلی است که کچوئیان آنرا در همان کتاب بصورت فشرده شرح می­دهد اما این افسون­زدایی در علوم طبیعی به واسطه موضوع آن -که انسانی نیست و در دسترس است- به شکل پوزیتویسم منطقی تداوم می­یابد.

     در نهایت دو نتیجه را برای این کنکاش خویش قائلم: اول اینکه فهم پوزیتویسم در چارچوب واقع­گرایی و این­جهانگی ما را از فضای تنگ فهم غرب از دریچه علم و روش­شناسی علم نجات می­دهد و زمینه­ساز فهم نظریات جدید پست مدرن و وضعیت جدید مدرنیته می­گردد و ثانیاً رویارویی ما  و ارائه راه حل ما را در مواجه با غرب عمیقتر و دقیقتر می­سازد. من معتقدم که راه حل ما معکوس کردن روند این جهانی کردن و بازگشت به معانی استعلایی مفاهیم است که به اعتقاد من تنها در «دین» و کتب آسمانی و کلام آسمانی ائمه قابل دسترس است. این فرآیند معکوس نه تنها مفاهیم به انحطاط کشیده سنتی اخلاق و علم و خانواده و امثالهم را احیا می­کند حتی فراتر از آن در حوزه علوم طبیعی بازگشت رمز و راز به مواجهه با عالم طبیعت را نوید می­دهد: چرا ما باید اجسام و طبیعت را بصورت محسوس آنها و مختصات ظاهری آنها نظیر رنگ و شکل و بو و اندازه و حالت درک کنیم و به حقیقت قدسی آنها دست نیابیم؟ حقیقت قدسی­ای که ادعا دارد اشیائی پلیدند و نجس و اشیائی قدسی و مطهِّر. خوردنیها نه بر حسب ظاهر و مزه که بر حسب باطن خویش برخی خواص اخلاق­سازانه دارند و برخی خواص ضداخلاقی. روش کسب خوراک و پوشاک در ماهیت آنها متأثر است و خواص متفاوت به آنها بار می­کند.... اینها همه حقایقی هستند که در سایه افسون زدایی پوزیتویستی مدرنیسم مورد غفلت واقع شده­اند. با بازگشت دین به صحن حیات انسانی معانی حقیقی جهان به آن بازخواهد گشت و مواجهه ظاهرگرایانه و سطحی پنداشتن جهان به عنوان دروغی بزرگ جهان انسانی را ترک خواهد کرد...

به امید آن روز بزرگ...

یاعلی

آیا فیزیک اسلامی ممکن است؟

در قسمت قبل درباره نظریه­پردازی در علوم انسانی گفتم و اینکه علم تجربی حجتی قانع­کننده برای تجویز ندارد و این تنها دین است که بخاطر احاطه بر کلیت بشر توانایی ترسیم کمال و ارائه مسیر کمال را دارد. با اینحال آیا جایگاه دین تنها در ارزشها و بایدها و نبایدها خلاصه می­شود و حیطه­ی شناخت عالم و تبیین هست و نیستها خارج محدوده­ی اظهار نظر دین است؟

    این سؤال را به نحوی چالش­انگیزانه­تر می­خواهم مطرح کنم. آیا اصولاً چیزی به نام علوم تجربی اسلامی داریم؟ مثلاً آیا می­شود از فیزیک یا شیمی اسلامی سخن گفت؟ و آیا ماهیت دین قابلیت گسترش یافتن به چنین حوزه­هایی را دارد؟

   پاسخ سؤال در اکثر مواقع و حتی از جانب بسیاری از طرفداران علم دینی بداهتاً منفی است. حتی آنانکه تقدس علم را در حوزه­های علوم انسانی (خواه به دلیل قائل به مخلوط بودن این علوم با ارزشها خواه به دلیل قائل بودن به وجود پیش­فرضهای معرفتی غلط مبنای این علوم) قابل خدشه می­دانند و در موضوع امکان اسلامی شدن دانشهای انسانی و اجتماعی تأمل می­کنند عمدتاً بحث خویش را با گذری سریع از علوم پایه آغاز می­کنند با این تصور که این علوم در حد بالایی از تجربی بودن و در نتیجه مطلق بودن قرار دارند. مگر نه این است که سالها تجربه تکنولوژیک بشری کارایی این علوم را ثابت کرده است؟!

    چرا ما دانشی مثل فیزیک را غیرقابل خدشه می­دانیم؟ شاید اگر این سؤال را از یک استاد فیزیک دانشگاه بپرسیم با برآشفتگی پاسخ دهد که «چه بخواهیم و چه نخواهیم طبیعت اینطور کار می­کند» و سپس احتمالاً با تمسخر ادامه خواهد داد «فرمان کلیسا نمی­تواند جلوی چرخش زمین را بگیرد!»

    «امّا آیا واقعاً طبیعت اینطور کار می­کند؟» شاید بهتر باشد اینطور بپرسیم که «آیا واقعاً طبیعت اینطور کار می­کند که ما می­پنداریم؟» میخواهم بگویم در واقع وقتی ما با قاطعیت از فیزیک دفاع می­کنیم دچار یک خلط مفهومی بسیار ظریف هستیم و آن اینکه «پندار» خویش را به جای «حقیقت هستی» می­نشانیم و آنرا مطلق می­انگاریم. آیا جهان حقیقتاً بر اساس قوانین نیوتن عمل می­کند؟

    نکته­ی مهم آن است که فیزیک مجموعه­ای از گزاره­های تجربی نیست. بلکه فیزیک مجموعه­ای از نظریات ذهنی است که بتواند تعداد بیشتری از گزاره­های تجربی را توجیه کند. تعدادی نقطه را در فضای دوبعدی در نظر بگیرید. چه تعداد خط می­توان رسم کرد که از تمام آنها عبور کند؟ آن نقاط گزاره­های تجربی ما هستند و آن خطوط نظریاتی که ما برای تبیین جهان ارائه داده­ایم و به اشتباه آنها را به حقیقت عالم نسبت می­دهیم. تا زمانی بر اساس مشاهداتمان شتاب را تابعی از جرم و نیرو می­دانستیم و چندی بعد مشاهدات جدیدی در سرعتهای بالا نشان داد که نظریه نیوتنی همه نقاط را نمی­پوشاند و نیاز به اصلاح دارد. اصولی­تر از این هم می­شود بحث کرد: مثلاً مفهوم نیرو. آیا در جهان خارج چیزی به اسم نیرو-برداری سه بعدی که بر سطح اجسام وارد می­شود- وجود دارد؟ یا چیزی به اسم میدان مغناطیسی یا الکتریکی؟ یا اینکه اینها تنها مدلهایی ذهنی هستند برای تسهیل در تبیین آنچه در جهان خارج می­بینیم؟ آیا مدلهای بهتری وجود ندارد؟

   سؤال اینجاست که چه تضمینی وجود دارد که بر اساس آن بتوان گفت قانونمندیهای عالم حقیقتاً این نظریات موجود فیزیکند؟ به نظر می­رسد پاسخی برای این سؤال وجود ندارد. حتی کثرت گزاره­های توصیفی هم گرهی از کار باز نمی­کند چرا که تعدادی نقاط پراکنده هیچگاه نمی­توانند هندسه کلی یک شکل را تعیین کند و حتی تضمینی برای میل کردن به شکل واقعی هم نیست. در اینجا به نظر می­رسد که باید دیدگاه خود را تغییر دهیم. نشاندن «کارآمدی» به جای حقیقت می­توان گزینه مناسبی باشد. نظریاتی را می­پذیریم که کارآمدتر باشند!

    چندی پیش در کتابی می­خواندم که در مقابل نظریه موجود منظومه شمسی نظریه­ی بدیلی وجود دارد که زمین را پوسته­ی کروی عظیمی می­داند که ما روی لایه درونی آن زندگی می­کنیم و تمام سیارات دیگر منظومه شمسی داخل این پوسته قرار گرفته­اند. نویسنده اذعان کرده بود که با اینکه این نظریه بسیار مضحک به نظر می­رسد اما توانایی تبیین همه­ی اتفاقات و گزاره­های توصیفی فعلی منظومه شمسی را دارد و تنها دلیل پذیرفته نشدن این طرح را پیچیده شدن معادلات حرکتی در چنین دستگاهی قلمداد کرده بود. آیا ما معیاری برای ترجیح این نظریات بر یکدیگر وجود دارد یا تنها باید به کارآمدی نسبی آنها و تبیینهای کارراه­انداز آنها اکتفا کرد؟

    در فیزیک امروز نظریاتی که به تبیین طبیعت پرداخته­اند همگی از پیش­فرضهای مشترکی استفاده می­کنند. یکی از این پیش­فرضها «تنها در نظر گرفتن پارامترهای قابل اندازه­گیری در فرآیند علی و معلولی و بع اعتنایی به پارامترهای غیرمادی در مقام کشف» است. پیش­فرض دیگر «مدلسازی ریاضی» در مقام تحلیل است.  یک پیش­فرض «نادیده گرفتن زوال همیشگی طبیعت و اتلافهاست». در موارد بسیاری هم مبنای طرح یک نظریه با پیش­فرضهای فلسفی نامعلوم خارج از محدوده متعارف صورت گرفته که نیاز به تحقیقات جامعه­شناسی معرفت دارد تا ابعاد آن مشخص شود.

    اگر فیزیک مجموعه­ای از نظریات است که باید مجموعه مشخصی از گزاره­های تجربی توصیفی را توجیه کند آیا دین نمی­تواند به عنوان مرجعی الهام­بخش برای طرح نظریاتی جدید و بر مبانی روش­شناختی جدید و با رویکرد اکتشافی نسبت به حوزه­هایی جدید مطرح شود؟ به عقیده من از این سؤال نباید به این سادگیها گذشت!

یاعلی

 

پی­نوشت:

جواد آقای درویش عزیز مطلبی نوشته بودند در نقد این چندگانه­ی علوم انسانی سوتک و با توجه دادن به اینکه ملکیان و سروش استدلال مشابهی نموده­اند در تفکیک دانش و ارزش و استفاده سکولار خود را از آن برده­اند نتیجه گرفته­اند که «محل باز کردن این موضوع برای علم دینی اولا اینجا نیست(شاهدش هم اینکه آقای بادامچی از باز کردن این موضوع به تحلیل لذت انگاری و سودانگاری و غیره که در فلسفه اخلاق بحث می شود رسیده است)  ثانیاً فطرت پاک و انقلابی انسان هم کافیست برای درک این مطلب که این موضوع از ابتدا سکولاریزه کردن علم و فرهنگ را نشانه رفته!»

    درباره ادعای آقا جواد باید عرض کنم که در هر دو مورد بنده قانع نشدم که چطور این نتیجه­گیری را انجام داده­اند. اینکه بحث به تحلیل لذت­انگاری کشیده شده شاهدی برای اینکه این مبحث ربطی به علم دینی ندارد نیست. بنده عرض کردم که علم پوزیتیویستی قادر به تجویز نیست و آنجا که ظاهراً در حال تجویز است بصورتی پنهان از پیش­فرض «افزایش رضایت» استفاده کرده است و در ادامه این مبنای تجویزی را هم با سؤالاتی به چالش کشیدم تا نشان دهم خلأ مبنای تجویزی همچنان باقیست و تنها مرجعی که ادعای پر کردن آن را دارد دین است.

   از سوی دیگر تشابه استدلال لزوماً نتیجه یکسانی به بار نمی­آورد. چراکه اولاً آقایان سروش و ملکیان باید پاسخ دهند که اگر قائل به جدایی دانش و ارزشند چگونه به مقایسه وضعیت ایران و اروپا می­پردازند و بر چه اساسی حکومت ایران را زیر سؤال می­برند و توصیه به دموکراسی می­کنند؟ نتیجه این حرف آقایان روشنفکری ایدئولوژیک است که خود آنها را دچار تناقض می­کند.

در ثانی بنده مخلوط به ارزش بودن علم غربی را زیرسؤال نبردم بلکه برعکس نشان دادم که علم تجربی توانایی تجویز ندارد و چون در حال حاضر در حال تجویز است ارزشهایی پنهان را فرض گرفته که مهمترینش «آرمان گرفتن رضایت انسان» است.

    ثالثاً بنده عرض کردم که مراد من از علم science است و در جایی اشاره کردم که علم دینی چیز دیگری است. دین هم حامل بایدها و نبایدهاست و هم گهگاه از تبیین عالم سخن گفته با این تفاوت که دین صراحتاً ارزشی است و از خلط دانش و ارزش در نظام خود نمی­هراسد و گزاره­های هست و نیستی خویش را همیشه به آب و رنگی از خیر و شر می­آمیزد تا نشان دهد مفهوم خوبی و بدی در کنه عالم نهفته است. این دو با هم کاملاً متفاوتند.  

تبيين جايگاه مغفول «دين» در فقدان مبناي تجويزي «علوم انساني»

اشاره: در نوشته­ي پيشين خيلي گذرا به «حيوان­انگاري» و «اصالت لذت» به عنوان قبله­ي پنهان و جهت اصلي گزاره­هاي ظاهراً علمي علوم انساني اشاره كردم. اين نوشته بسط همان اشاره گذرا و سپس تبيين جايگاه مغفول دين در چنين منظومه­اي است. تذكر اين نكته لازم است كه نظام علمي موجود يك نظام علمي غيرديني است و به همين دليل در تمامي اين بحث غير از بخش انتهاي آن فرض وجود دين نديد گرفته شده و ادبيات فعلي علم مدرن درنظر گرفته شده است. به همين دليل است كه مراد از علم همان science است كه هيچ ارتباطي با كلمه مشابه «علم ديني» ندارد.

واكاوي بيشتري در گزاره­هاي تجويزي علوم انساني

در قسمت قبل درباره اين گفتم كه «علم تجربي يا science» امكان «تجويز» يا ارائه مطلوبيت به صورت نسخه پيچيدن و بايد و نبايد ندارد. بنابراين كاربرد علوم را به دو حوزه «كشف قانونمديها» و «استفاده از قوانين براي نيل به اهداف تعيين شده از بيرون» محدود ديديم و اولي را «علم محض» خوانديم و دومي را «علم كاربردي». خب سؤال مهمي پيش آمد كه پس معيارهاي مطلوبيت و جهت علوم و اهداف مطلوب پنهان در پس تجويزهاي علمي از كجا مي­آيد؟

   در نوشته­ي پيشين يك گزاره­ي تجويزي ظاهراً علمي (در هواي سرد بايد لباس گرم پوشيد) را باز كرديم و ديديم كه شامل گزاره­هاي غيرتجربي است كه از جاي ديگري مي­آيد. خب اكنون مي­خواهيم گزاره­هاي ظاهراً علمي بيشتري را بررسي كنيم تا دريافتي از «علت تجويز» آنها بدست آوريم:

1)       يكي مي­گويد وقتي آب به گياه مي­دهيم رشد مي­كند. خب اين يك گزاره­ي تجربي است. گوينده از اين جمله نتيجه مي­گيرد پس بايد به گياه آب داد.

2)      ديگري مي­گويد وقتي كودك را نوازش مي­كنيم احساس رضايت مي­كند خب اين گزاره هم تجربي است. نوازش را مي­بينيم و بعد خنده كودك را كه علامت رضاست. پس نوازش امر مثبتي است.

3)      همين اواخر مقاله­اي را در ياهو مي­خواندم كه در آن با آمارگيري از چندهزار زوج و پرسيدن از موضوع گفتگوهايي كه باعث «رضايت خاطر» آنهاست سرفصلهاي مشترك را استخراج كرده بودند. يعني مثلاً هشتاد درصد پاسخ دهندگان اعلام كرده بودند كه بعد از اينكه با همسرشان بحث سياسي مي­كنند احساس رضايت خاطري پيدا مي­كنند. تهيه كنندگان گزارش پس از اين جمع­آوري، ليستي را به عنوان «سرفصلهاي يك گفتگوي رضايت­آميز» به خوانندگان تجويز كرده بودند. يعني بحث سياسي كنيد تا از زندگي راضيتر باشيد. (اساساً مبناي اصلي تجويزهاي  علم روانشناسي و مشاوران روانشناس همين رضايتهاي آماري است.)

4)      از همين قسم در نظر بگيريد گزاره­ي «دموكراسي باعث آزادي است» اين هم به نوعي قابل تحقيق است. نتيجه گرفته مي­شود كه دموكراسي مدل حكومتي مطلوب است.

بسياري از ما تمام اين گزاره­ها را نه تنها درست كه از فرط وضوح «بديهي» مي­دانيم اما آيا اين استنتاجها كاملاً صحيحند؟

   نگاهي دقيقتر به تك­تك اين گزاره­ها نشان مي­دهد كه تمامي آنها از از يك مغلطه بسيار ظريف استفاده كرده­اند و به نوعي علمي­نما هستند و نه دقيقاً علمي. حقّه­ي به كار رفته در اين استنتاجها اين است كه سمت راست معادله از حداقل 2 پيش­فرض ذهن مخاطب استفاده مي­كند و چنين عمليات محيرالعقولي را رقم مي­زند كه از «هست» «بايد» بيرون مي­كشد! حال اين دو پيش­فرض كدامند؟

   قبل از شروع بايد دقت كنيم كه ما مي­خواهيم وضع مطلوب را ازدل وضع موجود بيرون بكشيم. بنابراين بايد كمي با ذهنمان كلنجار برويم كه اين پيوند ظاهراً ناگسستني را بشكافيم و تقدم و تأخر آن را كشف كنيم. نكته اينجاست كه اكثر كلماتي كه ما استفاده مي­كنيم داراي بار ارزشي هستند. يعني اصلاً و اساساً بافرض مطلوبيت تعريف شده­اند. كلماتي نظير «سرما» (كه دفعه پيش گفتم) گرما، گرسنگي- سيري، دوري- نزديكي، رشد، تعادل، تكامل، سلامت- مرض، آرامش، رضايت-نارضايتي، راحتي، توسعه، بهره­وري، نظم، آزادي، رفاه و ... كلماتي هستند كه همگي پيوندي محكم با نوعي مطلوبيت يا عدم مطلوبيت ذهني دارند. اين به معناي آن است كه مثلاً نمي­توانيم بگوييم «آزادي همان چيزي است كه خوب است» چونكه اين مستلزم آنست كه اول بدانيم خوبي چيست و حال آنكه ما به دنبال يافتن خوبي از وضعيت موجوديم. اول تعريف كردن خوبي و بعد تعريف باقي چيزها به آن نوعي تفكر قياسي است كه اديان و ايدئولوژي­ها به آن تمسك مي­ورزند و شايسته نظام تفكر تجربي نيست!

-        در گزاره­ي اول اولاً بايد «رشد» به صورت تجربي تعريف شود ثانياً بايد معلوم شود كه چرا رشد مطلوب است؟

-        در گزاره دوم اولاً بايد معلوم شود كه چه نوع رضايتي مد نظر است و ثانياً چرا رضايت كودك مطلوب است؟

-        در گزاره سوم كه نمونه تمام تجويزهاي علم روانشاسي است باز هم 2 سؤال مطرح است كه اولاً معيار احساس رضايت چيست؟ و ثانياً چرا احساس رضايت مطلوب است؟ مثلاً اولاً اگر مازوخيسيتي از كندن زخمها و مكيدن خونش احساس رضايت كند آيا اين رضايت با رضايت مرد سالمي كه آب سالم مي­خورد يكي است؟ و ثانياً آيا زايمان كه درد زيادي دارد نامطلوب است؟

-        نهايتاً در گزاره چهارم هم باز همين دو سؤال مطرح است: اولاً معيار آزادي چيست؟ و ثانياً چرا مطلوب است؟ (تازه اينجا سؤال سومي هست كه دموكراسي اصلاً چيست؟!)

 

 

پس بالاخره در يك نظام مادي اين خلأ چگونه پر شده است؟

    اول اينكه بايد بگويم كه هيچ انساني نمي­تواند از اين سؤال فرار كند. يعني بالاخره هر موجود زنده­اي براي اينكه كاري را بكند به انگيزه و دليل نياز دارد. اين انگيزه و دليل وجود دارد حتي اگر خود موجود به آن واقف نباشد. به عنوان مثال نظام مطلوبيت حيوانات از قبل در ذهن و روحشان حك شده است و آنها صرفاً اختيار «تاكتيكي» دارند. مثلاً گربه خودش بنابه شرايط تصميم مي­گيرد كه فرار كند يا حمله كند اما اصل حفظ حيات را در كنه وجودش دارد.

    معني آن اين است كه از اين سؤال نمي­شود فرار كرد اما از «پاسخ دادن» به سؤال مي­شود فرار كرد. يعني به عقيده من انسانها در مواجهه با اين سؤال دو راه پيش رو دارند: يا به اين سؤال فكر مي­كنند يا نمي­كنند. اگر فكر نكنند شايد خودشان به سؤال پاسخ ندهند اما شرايط به آن پاسخ مي­دهد. يعني يا بالاخره گشنه و تشنه مي­شوند و مي­روند دنبال غرايز (بخوانيد حداقل مطلوبيات مفروض) كه اين مي­شود «انسان ابتدايي تنها» يا اينكه جامعه­اي كه در آن زندگي مي­كند انتخابهايي را به او تحميل مي­كند. حالا در آن جامعه هم يا هيچكس فكر نكرده (كه مي­شود «جامعه­ي حيواني ابتدايي») يا يك عده فكر كردند و يك عده نكردند و فكرنكرده­ها دنباله رو فكر كرده­ها هستند (كه مي­شود جامعه متمدن)

   امّا آنها كه به چنين موضوع مهمي فكر مي­كنند هم نهايتاً با مشكلاتي مواجه مي­شوند كه مجبور مي­شوند چيزهايي را فرض بگيرند و به يك معني «فكر نكنند»! به عقيده من دقيقاً از همينجاست كه باب مكاتب معرفتي كه زيربناي علوم و تمدنها هستند، باز مي­شود. يعني مفروضاتي بي مبناي عقلي كه نظام مطلوبيات آن مكتب را مي­سازد:

1)    بستن باب خوبي و بدي و هدف گرفتن رضايت حداكثري انسان

انسان از دو راه ممكن است به اين گزينه برسد كه معيار مطلوبيت را همان رضايت افراد بشر معرفي كند. يك مسير آن است كه كسي بالكل منكر مبحث خوبي و بدي شود و در يك نگاه عملگرايانه هرآنچه را كه موجبات رضايت خاطر آدمي را فراهم مي­كند به عنوان مطلوب فرد و جامعه معرفي كند و ارزش امور با آن سنجيده مي­شود. مسير دوم اين است كه كسي خوبي و بدي را بعنوان اموراتي كه براي انسان بهتر است بشناسد اما «رضايت» را به عنوان تنها معيار شناسايي آن تلقي كند. اين دو مسير گرچه اولي منفعت­طلبانه و دومي اخلاقي به نظر مي­رسند امّا در عمل هيچ تفاوتي با هم ندارند.

    علّت اينكه ميان فرضهاي مختلف براي مطلوبيت اين يكي مورد توجه بخش قابل توجهي از جامعه انساني قرار مي­گيرد اين است كه انسان پديده­اي به اسم «مرگ و نيستي» را در پيش روي خود و مجموعه­اي از «نياز»ها را در درون خود مشاهده مي­كند. اين نيازها گرچه در انسان بصورت مجموعه­اي نظام­مند، داراي اولويت­بندي و برنامه­ريزي­شده مانند غريزه حيوانات نيست اما مجموعه­اي درهم از مطلوبيتهاي حداقلي انسان را نشان مي­دهد. انسان هم دوست دارد سالم باشد و هم دوست دارد از غذاهاي لذيذ استفاده كند. هم نياز جنسي دارد و هم دوست دارد فرزند خودش را بشناسد و بزرگ كند. هم دوست دارد مالك باشد و هم دوست ندارد مملوك باشد هم دوست دارد قدرتمند باشد و هم دوست ندارد بنده ديگري باشد.

    اما درباره معيار و مطلوب گرفتن مفهوم «رضايت انسان» سؤالات متعددي را مي­توان طرح كرد. از كسي كه با رويكردي عملگرايانه به «رضايت حداكثري» رسيده است مي­توان اول از همه پرسيد كه چگونه ثابت مي­كند كه بهترين كار در دوران زندگي آن است كه «راضي و خوشحال» زندگي كنيم؟ آيا او از اينكه بعد از مرگ همه چيز تمام مي­شود مطمئن است؟

سؤال دومي كه مي­شود پرسيد اين است كه آيا رضايت تنها در برآورده شدن «نياز»هاست؟ بار پيش گفتم كه اين اصلاً بديهي نيست و مثل آن مي­ماند كه كسي بگويد بيشترين رضايت ماشين و صاحب ماشين وقتي است كه بنزين بيشتري مصرف كند. از كجا معلوم كه رضايت در گرو چيز ديگري نباشد؟

سؤال سوم اين است كه حتي اگر رضايت را در برآورده شدن نيازها بدانيم بايد پرسيد كه از كدام نيازها سخن مي­گوييم؟ روش دست پيدا كردن به ليست جامعي از نيازهاي انسان چيست؟ از كجا مطمئن باشيم كه اينها همه نيازهاي انسان است و چيزي باقي نمانده؟ نظام اوليت­بندي اين نيازها كدام است و مثلاً براي سياستگذاري اجتماعي كدام را بر كدام اوليت مي­دهيم؟ مثلاً سيگار را به نفع سلامتي يا سلامتي را به نفع سيگار؟ اگر اوليت­بندي­اي وجود دارد برچه اساسي است؟ اصلاً بر چه مبنايي مي­شود يك نياز را بر ديگري ترجيح داد؟

سؤال چهارم اين است كه انواع رضايتها كدامند؟ آنها را چطور مي­شود با هم مقايسه كرد؟ كسي كه هر روز با چند نفر زنا مي­كند از زندگي راضيتر است يا آنكه در يكي از روستاهاي خوش آب و هواي سوئيس با خانواده خود مشغول دامداري است؟ اصلاً رضايت در چه افرادي مد نظر است؟  آيا دستگاه رضايت­سنجي افراد مختلف همگي يكي است؟ كدام دسته از مردم معيار سنجشند و چرا؟ آيا چيزي به اسم رضايت كاذب وجود دارد؟ چرا آري چرا نه؟

سؤال پنجم اين است كه چون منابع محدود است و نيازها نامتناهي و حد رضايت بي نهايت، معيار مديريت تزاحم اجتناب­ناپذير نيازها چيست؟ در جامعه اولويت رضايت با چه كساني است؟ چه كساني را بايد بيشتر تأمين مالي كرد و چه كساني را كمتر. خاطي چه كسي است؟ كسي كه از دزدي لذت مي­برد خاطي است؟ كسي كه سيگار مي­فروشد خاطي نيست؟ معيار جرم چيست؟ مجازات مجرم از كجا مي­آيد؟

و سؤالات ديگري كه هست و الآن به ذهن من نمي­رسد.

از كسي هم كه از مسير اخلاقي به مطلوبيت رضايت انسان رسيده همين سؤالات مطرح است با اين تفاوت كه به جاي سؤال اول اين سؤال مطرح است كه اولاً چرا رضايت نشانه امري است كه به رشد و تعالي انسان كمك مي­كند و ثانياً منظورشان از بهتر بودن و كمال چيست؟

 

2)    عدم كفايت عقل و دست به آسمان بلند كردن

به مكتب اول كه دستاورد بشر بود دوباره بنگريد. سؤالاتي را كه كه مطرح بود يكبار ديگر از اولي تا آخري نگاه كنيد... اين حقيقت را بايد پذيرفت كه تنها موجودي مي­تواند به اين پرسشها پاسخ بگويد كه بر تمام وجود انسان احاطه داشته باشد. به عبارت ديگر تنها خالق يك موجود است كه بر تمامي ابعاد وجودي آن سيطره دارد و از آن مهمتر كمال آن را در شرايطي خاص ترسيم كرده است.. كمال مقوله­اي خارج از ذهنيت ماست و اين براي خيلي از ما حقيقتي تلخ است. يك بازي كامپيوتري را در نظر بگيريد كه مراحل خاصي دارد. شما هرچقدر هم كه با شخصيت داستان بازي ور برويد حس رضايتي در شما و حالت كمالي در كل بازي محقق نمي­شود. مراحل بازي دست ما نيست اما نحوه طي كردن دست ماست. مخلوق بودن عالم خودش را دارد. جالب اينجاست كه ما مسلمانيم و هيچ از اين گنج بزرگي كه در دستان ماست نمي­دانيم. غرب پاسخ سؤالات فوق را در طول قرنها داده است. لذت و لذت و لذت بيشتر. اولويت با لذت آني و بزرگتر. اوليت با توليدكنندگان و گردانندگان صنايع لذت عالم. اين پاسخ غرب است. پاسخ نفس... پاسخ شيطان. اين سرنوشت محتوم عقل خودبنياد است چون شيطان سوگند ياد كرده كه خداگم­كردگان را جهنمي كند. فطرت جزء كوچكي از زيباييهاست و جز به نيروي وحي فعال نمي­شود و جز به مدد دين توسعه نمي­يابد. همه­ي اين حرفها يعني بدانيم كه تنها دو راه داريم: يا دين را جدي مي­گيريم و يا تا آخر دنيا چون حيواناتي سرگشته بر سر غذا و طلاي اين دنيا نزاع خواهيم كرد... اين يعني وضع دنياي امروز ما در تاريكترين دقايق شب... از كمال گذشتند و از رضايت گذشتند و به نياز رسيدند، كمال را نمي­خواهند، رضا را نمي­خواهند بل­كه دنيا نيازمند توست اي آفتاب پنهان...

ياعلي

 

 

    

 

دالان زندگي

دالان زندگي

تأملي در نظام اعجاب آور جبر و اختيار

اشاره: از كودكي با موضوع جبر و اختيار و قضا و قدر در ذهن كوچك خود مدتها كلنجار مي رفتم تا اينكه چندي پيش به علت مطالعه كتابهاي كنكور جامعه شناسي تصميم گرفتم مدلي كامل از دنياي اطرافم و آنچه پيرامونم اتفاق مي افتد بر اساس آموزه هاي ديني ام طرح ريزي كنم. آنچه مي بينيد تلاش مذبوحانه يك ذهن كوچك براي رويارويي با اين مسأله بزرگ است.

 

از در خانه خارج مي شوي. به سر كوچه كه مي رسي آسمان گرومپي مي كند و چند ثانيه بعد احساس فرو ريختن چند قطره آب بر سر و دستت مي كني. به سمت ايستگاه اتوبوس مي روي. باران آرام آرام تندتر مي شود. بغل بزرگراه مي ايستي منتظر آمدن اتوبوس. ماشيني رد مي شود و نصف آب درون چاله وسط جاده را روي تو مي ريزد. عصبي مي شوي و زير لب فحشي مي دهي. از سرما و ناراحتي تصميم مي گيري با تاكسي بروي. پيكاني رد مي شود و سوار مي شوي. بزرگراه به خاطر باران شلوغ شده و راننده از مسير فرعي مي رود. نام خيابان هم نام يكي از رفقاست كه مدتهاست قرار بوده به او زنگ بزني. شماره اش را مي گيري بر مي دارد و با هم صحبت مي كنيد. مي گويد يه قرار بذار همديگر رو ببينيم. مي گويي امشب چطوره و برنامه شبت هم پر مي شود...

 

الف) جبر پنهان

زندگي ما چگونه مي گذرد؟ هر كدام از ما در زندگي روزمره خود با اتفاقاتي مواجهيم كه در «اختيار» ما نيستند. اين اتفاقات كه محيط پيرامون ما را مي سازند و به نوعي «شرايط مرزي» حيات ما به شمار مي روند، خود دو دسته اند: يا فعل و انفعالات طبيعي جهان خلقتند (مثل بارش باران و ترافيك و جمع شدن آب در چاله) يا اعمال اختياري ساير انسانها هستند كه نسبت به ما شرايط محيطي و خارجي به شمار مي روند (مثل نيامدن اتوبوس يا فرعي رفتن راننده يا پيشنهاد دوست براي قرار) اين اتفاقات «به ظاهر» در دست ما نيستند و براي تصميمات ما شرايط مرزي «جبري» به شمار مي روند. اگر هر يك از ما نگاهي به گذشته خود بيندازد متوجه سلسله اتفاقاتي از اين دست مي شود كه در اختيار ما نيستند، اما تصميم گيري هاي ما در قبال آنها به نوعي ما را به اين نقطه اي كه اكنون در آن قرار گرفته ايم «هدايت» كرده است.

   به عنوان مثال يكي از هم كارواني هاي حج ما تعريف مي كرد كه از جلوي درب محل ثبت نام مي گذشته كه دوستش گفته بيا و ثبت نام كن و او هم كه اهل اين حرفها نبوده گفته نمي خواد ولي دوستش اسمش را نوشته و در قرعه كشي اسمش در نيامده امّا در سري دومي كه سهميه دانشگاهشان اضافه شده اسمش به عنوان نفر آخر درآمده و به حج آمده.

   اين اتفاقات داراي هماهنگي و تناسب خاصي هستند كه گاهي اوقات يك طرح كلي را به خاطر مي آورد. طرحي كلي كه خيلي اوقات اعجاب آور و معجزه گونه به نظر مي رسد. يكي از بهترين روشها براي درك اين طرح كلي تأمل در داستانهاي زندگي افراد است. يكي از بهترين نمونه ها داستان حضرت يوسف(ع) است. اتفاقاتي كه در طول زندگي اين پيامبر بزرگوار مي افتد- از داخل چاه انداختنش تا عزيز مصر شدن- به خوبي نشان دهنده هماهنگي و پيوستگي و قاعده مندي شرايط مرزي زندگي هر يك از ماست.

   من تمايل دارم كه اين اتفاقات پيراموني را به «دالان» تشبيه كنم. دالاني كه تداعي كننده ي نوعي جبر پنهان در زندگي ماست و در طول زمان جاريست و ما را به سوي نقاط خاصي هدايت مي كند. البته اين به هيچ وجه به معني نفي اختيار نيست. حركت در طول دالان جز با تصميم گيري ها و انتخابهاي مداوم ما امكان پذير نيست. در اين باره كمي جلوتر بيشتر صحبت خواهم كرد.

   نكته ديگر اينكه ما عموماً از اين دالان تعبير به «تقدير» «قضا و قدر» «قسمت» و «مشيّت الهي» مي كنيم و به نحوي منفعلانه در قبال آن رفتار مي كنيم. در اين نوشتار بيشتر مي خواهم به اندازه فهم ناچيز خود، قانونمندي هاي «تقدير» و نسبت آنرا با «اختيار» مورد تحليل و بررسي قرار دهم.

 

ب) جبر پنهان در دستان اختيار

امّا اين دالان را چه چيزي مي سازد؟ به عبارت ديگر جنس اتفاقات پيراموني ما و سمت و سوي آنرا چه چيزي تعيين مي كند؟

   اين دالان تابعي از چيزهاي مختلفي است. در شروع و جهت گيري اوليه، اين دالان تابع «خانواده» اي است كه در آن متولد مي شويم. نژاد، مذهب، اعتقادات، سطح درآمد، تعداد فرزندان، شغل پدر و مسائل جزئيتر خانواده متغيرهايي است كه كليت اين اتفاقات و سمت و سوي اوليه آنرا تعيين مي كند. مثل اينكه ما كودكي خود را در چه محيطي بگذرانيم، چه چيزهايي بياموزيم، در چه مدرسه اي و تا چه ميزان درس بخوانيم و ... همچنين طبق آموزه هاي ديني، غير از فعل و انفعالات مادي مستقيم، اعمال پدران ما تا چند نسل قبل بر روي اتفاقاتي كه براي ما مي افتد اثر خواهد داشت. (كه در برابر اثرات مستقيم مادي از آنها تعبير به اثرات ماورائي مي كنم) مثلاً حرام خواري باعث قساوت قلب تا 7 نسل مي شود. همينطور اعمال خير و دعاهاي نسلهاي پيش و اعمال زشت و بد آنها بر زندگي ما بي شك اثر دارد، هرچند اثرات و همينطور مكانيزم اثرگذاري آنها دقيقاً براي ما معلوم نباشد.

   در سطح ديگر «جامعه» اي كه در آن زندگي مي كنيم تعيين كننده بسياري از وجوه زندگي ماست. در هر جامعه اي آداب و رسوم و قواعدي وجود دارد كه بخشهاي مهمي از اتفاقات زندگي ما را رقم مي زند. مثلاً در جامعه ما بچه ها اكثراً درس مي خوانند و بعد كنكور مي دهند و بعد دانشگاه مي روند و بعد تا جاييكه بشود ادامه تحصيل مي دهند. همينطور قواعد نانوشته فرهنگي كه به صورت «هنجارها» در اجتماع وجود دارند. مثل اينكه بچه هاي باهوش مهندسي مي خوانند، در يك سنّي ازدواج مي كنند و ...

   امّا اين دوسطح غير اختياري بودند. به عبارت بهتر مشخصاتي كه با آنها متولد مي شويم و خطوطي كه در جامعه براي آينده مان ترسيم شده اند، خارج از اختيارمان هستند. امّا هنوز موجودي به نام «اختيار انسان» و اثرات آن بر دالان را وارد ملاحظات خود نكرده ايم.

 

ج) اختيارِ در حصار

رفتار انسانها در قبال دالاني كه در آن قرار گرفته اند به دو صورت است.

    1) عده اي خود را به آن مي سپارند و وجود خويش را در جريان آن رها مي كنند و به عبارت ديگر آنچه تقدير و جامعه براي آنها رقم زده مي پذيرند. براي چنين كسي تمام مشخصات امروز او، مذهبي كه دارد، سطح رفاهي زندگي اش، خانه اي كه در آن زندگي مي كند، كساني كه با آنها رفت و آمد دارد و همه ابعاد زندگي اش به نوعي جبري هستند. اين افراد كمتر خود را در مقام تفكر و انتخاب قرار مي دهند. در جاهايي هم كه مجبور به انتخاب هستند انتخابي را كه «معمول» است و ابتدائاً به ذهن متبادر مي شود انجام مي دهند. مثلاً اگر پول داشته باشند مد روز لباس مي پوشند و پول نداشته باشند مارك بدلي مي پوشند. مقهور اتفاقات پيرامونشان هستند و بيشتر مورد استفاده ابزاري افراد دسته دوم قرار مي گيرند. براي وقتشان ارزش قائل نيستند و نان را به نرخ روز مي خورند.

   نكته قابل تأمل اين است كه چنين افرادي در جوامع پيشرفته تر آسوده تر خواهند بود. توضيح آنكه با پيشرفت تكنولوژيك فعاليتهاي بشر و پيچيدگي بيش از پيش جوامع، نظامهاي مدرن غربي سيطره خود را بر وجوه گوناگون زندگي انسانها افزايش داده اند. به گونه اي كه جامعه اي پيشرفته تر خواهد بود كه جزء جزء رفتارهاي شهروندان در هر جايي معلوم و مشخص باشد و نياز به تفكر، تصميم گيري و انتخاب كمتري وجود داشته باشد. در چنين اجتماعي انسانها بسيار به همديگر شباهت خواهند يافت. مثلاً همه وقتي بچه شان مريض مي شود با پزشك خانوادگيشان تماس مي گيرند. تازه پزشك خانوادگي هم قبلاً توسط سيستم تعيين شده. هزينه پزشك معلوم است. گفت و شنودهاي مشخص و تكراري بين آنها هم معلوم است. همچنين بچه ها در مدارس كاملاً مورد ارزيابي قرار مي گيرند و به سوي مشاغل مناسبتر و كارآمدتر براي تواناييهايشان «هدايت» مي شوند. حتّي سرگرميهاي مردم هم يكي مي شود. همه چيز مكانيزه مشخص و منظم. در اين اجتماع متفاوت بودن بزرگترين گناهي است كه يك فرد مي تواند مرتكب شود.

  2) اما دسته دوم كساني هستند كه نمي گذراند «اختيار» و قدرت تفكر و اراده شان خاك بخورد و بلا استفاده بماند. بايد بدانيم تأثير اختيار بر دالان زندگي ما به دو صورت است:

-   گاهي بايد بين دو دالاني كه انتهاي هيچيك معلوم نيست «انتخاب» كنيم. مثلاً شهيد چمران بين «ماندن در امريكا و حفظ اعتبار علمي و رفاه و آسايش» و «حضور در ميادين مبارزه لبنان در سختيها» دومي را انتخاب مي كند و شرايط مرزي و اتفاقات آينده زندگي اش را بالكل در مسير ديگري رقم مي زند.

-   هر انتخاب ما در نظام آفرينش ارزشگذاري مي شود و اثر ماورائي خود را بر دالان زندگي ما بي ترديد خواهد گذاشت. خداي متعال سنتها و نظام هايي را براي اعمال اختياري ما وضع كرده است كه درك آنها نيازمند علم و بصيرت است. در موضع فردي آياتي نظير «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» و «من يتق الله يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب» و همينطور آياتي كه در مورد بشارتهايي كه خدا به صابران و مجاهدان و توكل كنندگان و نيكوكاران مي دهد و همينطور تعابيري نظير «حسبنا الله و نعم الوكيل» همگي حاكي از اثرات شگرفي دارد كه هريك از تصميمات ما در تبعيت از حق يا باطل بر دالان زندگي شخصي ما و همينطور بر كائنات خواهد داشت هرچند سازوكار اين اثرگذاري بر ما پوشيده باشد.

   نكته مهمي كه نبايد در اين ميان مغفول باشد اين است كه انتخابهاي ما نيز كاملاً در اختيار ما نيست كه هرگاه خواستيم حق را انتخاب كنيم و هرگاه خواستيم بر اساس وسوسه شيطان و نفس مسير باطل را. بلكه بيشتر اوقات حق بر ما پوشيده است و تشخيص آن نياز به «فرقان» دارد و فرقان نيز جز در اختيار «متقين» نيست. به عبارت ديگر اتخاذ تصميمات خداپسندانه جز از طريق طهارت نفس و تزكيه باطن امكان پذير نيست.

همينطور در بعد اجتماعي هم اثرات ماورائي با قاعده مندي خاص خود وجود دارند. مثلاً در قرآن آمده است كه اگر مردم جامعه اي تقوا پيشه كنند بركات آسمانها و زمين بر آنها گشوده مي شود. همينطور آياتي كه از پيروزي تعداد اندك مؤمنان بر تعداد زياد مشركين به اذن خدا خبر مي دهد. مشابه اين آيات درباره عذاب هم آمده است. مثلاً در داستان مسخ بني اسرائيل بر اثر نافرمانيشان در روزهاي شنبه، آمده است كه تنها كساني از عذاب الهي امت گنهكار نجات مي يابند كه قبلاً وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را در قبالشان انجام داده باشند و آنهايي كه به دلايلي مثل اينكه «هرچه بگوييم اثر ندارد» ترك نهي از منكر كرده اند، به همراه گنه كاران مورد خشم و غضب و عذاب الهي در دنيا و آخرت قرار خواهند گرفت.

 

د) جمع بندي

با اين اوصاف دانستيم كه ما در زندگي مدام در حال تصميم سازي و تصميم گيري هستيم و با هر عملي كه انجام مي دهيم، دالان زندگي ما و در نتيجه اتفاقات جبري اي كه در آينده در انتظار ماست تغيير مي دهيم. با چنين تصويري از زندگي ديگر نگراني از آينده هيچ وجهي ندارد چرا كه چنانچه تمام همّ و غمّ ما عمل به فرمان الهي در زمان حاضر است و چون به خداي متعال و نظامي كه ساخته و پرداخته اعتماد داريم نگراني به خود راه نخواهيم داد كه او خلف وعده نمي كند. از سوي ديگر لزوم محاسبه و تفكر قبل از انجام هر كاري نه تنها رد نمي شود كه حتي مورد تأكيد قرار مي گيرد چرا كه ما براي اينكه وظيفه مطلوب خود را انجام دهيم بايد نظام علتها را چه علل و دلبايل مادي و چه ماورائي به خوبي بشناسيم و بر اساس محاسبات آن عمل كنيم و بدانيم كه خدا دالان اتفاقات را بر اساس خير و صلاح ما و به سوي رضاي خودش تغيير خواهد داد.

   كمي تأمل در مورد نظم عجيب اين سيستم فوق العاده پيچيده هم گاهي لازم است. فرق اساسي اين سيستم با سيستمهاي موجود اين است كه يك موجود مختار هم در معادلات آن نقش بازي مي كند. مثلاً ميدان مبارزه عاشوراي سال 61 هجري را تصور كنيد. دالان زندگي عده زيادي انسان در يك زمان و مكان با همديگر تلاقي پيدا كرده است. مسلماً تشكيل آن صحنه حاصل ميليونها انتخاب و فعل و انفعال اجتماعي و ماورائي بوده است اما اگر زندگي هريك از افراد حاضر در آنجا را تك تك تحليل كنيم مشاهده خواهيم كرد كه همه آنها بر اساس قواعدي در آن محل حاضر شده اند، امّا عده اي در لباس قاتلان حسين و عدّه اي در لباس ياران حسين. كساني هم پيدا مي شوند مثل حرّ كه آخرين فرصت انتخاب خود را غنيمت مي شمارند و طرحي ديگر براي خود رقم مي زنند. همينطور مي توان جايي مثل عمره دانشجويي را مثال آورد كه هريك از كساني كه آنجا هستند بعد از گذر از هزاران فعل و انفعال طبيعي و انساني توفيق حضور يافته اند. حجي كه شايد در شب قدري بر اثر دعائي جزو «مقدرات» آن شخص مقرر گشته است. اين پيچيدگي وقتي در مورد «وجود» يا «عدم» خويش مي انديشيم دوچندان مي شود. آيا «وجود من» ممكن بود تنها بر اثر يك اتفاق ساده –مثلاً نبودن امكانات لازم در بيمارستان موقع تولد- به «عدم» تبديل شود؟ پاسخ براي من خيلي خيلي دشوار است.

   نكته ديگر اينكه آنچه ما به عنوان نظام پيچيده هستي مي بينيم ممكن است در كل بيش از يك سطر يا يك كلمه قانون نباشد. مثل يك بازي پيچيده كامپيوتري كه فقط چند صفحه كد برنامه نويسي پشت آن است. مثل كليه قوانين حركتي فيزيك كه همگي بر اساس 4 نيروي شناخته شده طبيعي عمل مي كنند و هنوز دانشمندان مي كوشند به قانون واحدِ پشت اين 4 قانون دست يابند. در واقع پشت تمام اينها بيش از يك كلمه نيست و آن «الله» است. آيا به راستي عجيب نيست كه انسان براي پي بردن به وجود چنين طراح خلاق و عظيم و عالمي نيازمند برهان باشد؟

   خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا شيعه علي به دنيا آوردي.

   خدايا عاجزانه از تو تمنا مي كنم كه مرا شيعه علي بميراني.

ياعلي

 

يادداشتي انتقادي پيرامون دينداري مرسومِ «ما به اصطلاح ذخيره هاي انقلاب!»

اخيراً بحث آسيب شناسي عملكرد نيروهاي فعّال انقلابي و حزب اللهي در محافل مختلف داغ شده است. آنهايي كه سن بالاتري دارند، بعد از سالها فعاليت به اصطلاح انقلابي و در خدمت نظام، دچار خلسه اي فكري شده اند كه چرا اين همه كرديم و هيچ نشد؟! ماها هم كه جوانتريم و كم تجربه تر همگي بعد از چند سال شلوغ بازي و تخليه انرژي در دانشگاه و توهم «سربازي انقلاب» متوجه مي شويم كه يك جاي كار مي لنگد و هرچه مي دويم كمتر مي رسيم و بيشتر درجا مي زنيم. حوزه ي بحث هم همين كساني هستند كه به نوعي و به هر نحوي خود را بخشي از جبهه ي پاسداري انقلاب مي دانند، به صورت خاص فعالان تشكلهاي دانشجويي (البته آنهايي كه هنوز چپ نكرده اند!) و به صورت عام تمام دلسوزان انقلاب چه در مناصب اجرايي، چه در مراكز آموزشي و پژوهشي چه در دولت چه خارج از دولت، چه عمامه اي چه كلاهي و ... مسأله ي مهمتر هم همينها هستند كه ادعا دارند وگرنه از آن بنده خدايي كه هيچ نسبتي بين خود و انقلاب حس نمي كند و به كار تجاري و اقتصادي خويش، مستقل از نوع رژيم حاكم، مشغول است، چه انتظاري است؟ تازه چنين كساني خيلي وقتها سودشان از ضررشان بيشتر است و مثل بعضي از ما دوستيشان با انقلاب و نظام و ولايت دوستي خاله خرسه نيست، كه تا بوده اسلام ضربه هاي اساسي را از همين مدعيان خورده نه از عوام الناس بيچاره!

   پاي صحبتهاي آسيب شناسانه ي هم سنگران كه مي نشينيم، هركس از ديدگاه خود به نقادي اطرافيان – و البته گاهي هم خود!- مي پردازد وسعي مي كند به نوعي ناكارآمدي ها را توجيه كند. مورد آخرش را هم اين دوستان امام صادقي در سرمقاله ي شماره ي آخر «حيات» زحمت كشيده اند و جمع آوري كرده اند. (لینک)

   در اين ميان جالب است كه ما خود را گرفتار آفتهايي متضاد و متناقض مي دانيم. يعني واقعاً هم همينطور است و ما به نحو مسخره اي گرفتار آفتهايي متضاد هستيم.

- هم شعار زده ايم و هم عمل زده.

- هم تنبليم و كم همت و هم مثل اسب كار مي كنيم و به هر بسيج دانشجويي كه سر مي زني هزاران كار تعريف شده دارند و بچه ها صبح تا شب كار مي كنند و اين طرف و آنطرف مي دوند.

 - هم محافظه كاريم و هم تند و بي كله.

- هم سياست زده ايم و هم بي خبر و كم اطلاع از اخبار و سياست و جريانها

- هم متهميم به كار فكري زياد و بي عملي هم متهم به بي فكري و پركاري

- هم متهميم به حمايت از دولت و نديدن اشتباهاتش و هم متهم به نقدهاي بي حساب از دولت و مسئولين و حاكميت

- هم از خودخواهيمان ضرر مي بينيم و هم از ديگرخواهي و غفلتمان از خود

- هم گرفتار معنويت منهاي عدالتيم و هم گرفتار عدالت منهاي معنويت

- هم دغدغه ي جذب داريم و هم دغدغه ي ريزش افراد

- هم رسانه نداريم و هم گوش همه را كر كرده ايم

- هم رهبر نداريم – و اگر داريم منوياتش را ارشادي نه مولوي مي دانيم- و هم صداي «آقا» «آقا» مان هيچوقت قطع نمي شود

- هم تشكيلات نداريم و هم گرفتار تشكيلات بازي و چارت بازي و مسئول تراشيدن و دفتر و دستك راه انداختنيم.

 

اين نتايج نشان مي دهد كه يك جاي اين آسيب شناسي ايراد دارد. يعني جاي درستي را نشانه نگرفته ايم. وقتي به اين نتايج ضد و نقيض مي رسيم معنيش اين است كه بايد آسيب شناسي را يك سطح عميقتر كنيم. يعني به جاي اينكه در سطح رفتارها و آثارمان به دنبال اشكالات باشيم كمي به درون خود رجوع كنيم و به دور از قيل و قالها سعي كنيم كه ريشه را شناسايي كنيم كه امام علي(ع) مي فرمايد: «منشأ درد و دواي درد، هر دو در خود توست.»

   امّا آنچه كه به ذهن منِ ناچيز مي رسد اينست كه تصميم سازيها و تصميم گيريهاي هر انساني از دو ركن اساسي وجود او سرچشمه مي گيرد: «نيت كلي او در زندگي» و «نظام فكري و جهان بيني»

1)    نيت:  اخلاص براي خدا

در هندسه يك اصلي وجود دارد و آن اينكه از هر دو نقطه يك خط مي گذرد. اين به اين معناست كه از هر 3 نقطه «لزوماً» يك خط نمي گذرد، چه برسد به 4 نقطه و بيشتر. حالا چرا اينرا گفتم؟

   در زندگي غير از نقطه اي كه خودمان در آنيم نقاط ديگري هم وجود دارد. نقطه ي مقام، نقطه ي ثروت، نقطه ي احترام، نقطه ي علم، نقطه ي عمامه و همينطور يكي از آنها نقطه ي خدا. اما مشكل اينجاست كه ما فقط مي توانيم يكي از اين نقاط را به عنوان نقطه ي دومي كه خط زندگي ما را مي سازد انتخاب كنيم.

   با اين حساب منِ نوعي كه به وجدانم رجوع مي كنم مي بينم كه هيچجوره نمي توانم از خير مقام بگذرم. از طرف ديگر هم خب يك ادعاي مسلمان بودني هم داريم. پس چه كار بايد كرد؟ بنده خط زندگي خودم را بين خودم و مقام رسم مي كنم و در عين حال سعي مي كنم نقطه ي خدا را هم به زور بكشم و  در اين خط قرار دهم تا خيالم راحت شود. نتيجه چه مي شود؟ همين مسلمانيِ من و امثال من كه به پوسته ي وارونه مي ماند باعث می شودُ حتّي بچه ي خودم را هم نتوانم مسلمان تربيت كنم چه برسد به هم كلاسي دانشگاهيم را، چه برسد مردمان جد و آبائي شيعه ي ايران زمين را، چه برسد كفار هفت خط مغرب زمين را...

   حالا آمديم و اين خطي كه شماي نوعي بين خودت و خدا –بينك و بين الله- رسم كردي از نقاط مقام و ثروت و علم هم گذشت. حلال جانت باشد! امّا بايد با خود و خدا روراست بود. يك موقع سر خودمان را گول نماليم كه بله وظيفه ي من در شرايط فعلي چيزي جز كار اقتصادي در سطح بين المللي براي سرافرازي اسلام و مسلمين نيست و دلمان قيلي ويلي برود كه چه ثروت شيريني! يا مثلاً تا بنده نماينده مجلس نشوم قادر به اداي تكليف نيستم و خود خوب مي دانيم كه همانجا كه بوديم هيچ غلطي نكرديم و فقط هوس له كردن حضرات بوده كه ما را در صحنه ي مبارزه حاضر كرده! يا هزاران مورد كوچك و بزرگي كه روز و شب، نه از بقيه كه از خودمان، سر مي زند. يكي از مهمترين آفتهاي ما بچه حزب اللهي ها بعد از انقلاب همين است كه سوداي مقام و رياست و جاه و جلال را پشت دلسوزي و تلاش براي خدمت بيشتر پنهان مي كنيم.

2)نظام فكري: جامعيت

نقص عميق ديگري كه هميشه در دينداري مردم بوده اما در زمانه ي ما به نحو بارزي نمود يافته است، عدم جامعيت در نظام فكري و جهان بيني ديني ماست. دينداران عمدتاً به سهولت گرفتار جزئي نگري و كوته بيني در ايدئولوژي مي شوند. هركسي به آن قسمتي از دين كه دست يافته دل خوش كرده و باقي را هم كه به بخشهاي ديگري دلبسته اند گمراه و منحرف مي پندارند (اگر كافر و منافق ندانند!) اما در اين ميان آنچه مغفول مانده و به قول معروف شهيد شده است نگاه جامع به كليت دين است كه «كار خويش را ميان خود قطعه قطعه كردند، در حاليكه هرگروهي به آنچه نزدشان است شادمانند» (آيه 53 سوره مؤمنون)

   اينكه ما از ائمه فقط امام حسين(ع) را مي فهميم و مي شناسيم و از امام سجاد(ع) يا امام حسن(ع) چيزي نمي دانيم يك نشانه است. اينكه نماز ظهر عاشوراي حسين بن علي را درك نمي كنيم اما رجز خواندنهاي عباس را خوب مي فهميم يك نشانه است. اينكه آنجايي از صحبتهاي امام خميني را كه در مورد جنبش جهاني بسيجيان و حكومت جهاني عدل و جنگ فقر و غناست را خوب مي فهميم اما از بعد عرفاني شخصيت حضرت امام هيچ نمي دانيم و از اينكه او اينچنين لطيف و ژرف شعر عاشقانه مي گويد تعجب مي كنيم، يك نشانه است. اينكه بعضي وقتها پاي صحبتهاي بعضي از رفقا مي نشينيم و تفاوت عدل اسلامي و عدل ماركسيستي را نمي فهميم و همايش چه مثل چمران برگزار مي كنيم، يك نشانه است. اينكه در نماز به فكر تجمع در جلوي سفارت هلنديم يك نشانه است. اينكه موقع ديدن خبر محاصره ي غزه از تلويزيون به فكر صحت وضوي نماز ديروزيم يك نشانه است. اينكه تعجب مي كنيم از اينكه عالمي (يادم نمي آيد چه كسي بود) فقط به خاطر رضايت پدرش از تحصيل علوم حوزوي صرف نظر مي كند يك نشانه است.

   اينها همه نشان از دينداري ناقص دارد. نشان از نشناختن كليت و جامعيت دين دارد. اينها همه نشانه است كه حواسمان باشد اگر خدمتي نمي كنيم، لا اقل دل امام زمانمان را ريش نكنيم. اينها همه نشانه اند كه «والسّابقون السّابقون. اولئك المقربون. في جنّات النعيم. ثلۀ من الاولين. و قليلٌ من الآخرين...»

فراموش نكنيم كه امروز دينداري اگر واقعي باشد از نگه داشتن ذغال سرخ در دست سخت تر است. من كه با دينداريم راحتم شما را نمي دانم!!!

ياعلي

 

پی نوشت:

زنگ خطر امتحانات پایان ترم به صدا درآمد. دیگر نمی توان بی تفاوت بود!!!

یادداشتی در باره عاشورا، در شام غریبان حسین...

 

 

عاشورای امسال هم گذشت. نمی دانم چه سریست در این کربلا که هرچه بیشتر در آن می نگری عمیقتر و عمیقتر می شود... کربلا از جنس دیگریست، هرکسی اینرا در دل خویش می یابد.

   امروز در مراسم عزاداری دانشگاه تهران، در میان صدای وای حسین وای حسین و ناله و زاری مردم، عمیقاً به فکر فرو رفته بودم... به کربلا، به عزاداری، به سینه زنی، به حرفهای پناهیان، به گریه، به دل زینب، به محاسن خون آلود حسین، به روضه حدادیان و به خودم!

گریه، گریه، گریه...

اشکهایم نخشکیده است، اما درنگی در خود... به چه می گریم؟ تصمیم گرفتم تمام آنچه که از زبانهایی متفاوت در مورد حسین(ع) شنیده ام، بلندپروازانه، در ذهن خویش جمع بندی کنم...

 

کربلا 3 بعد دارد. 3 پرده، 3 صحنه، 3 صفحه... استاد شهید مرتضی مطهری می گوید 2 صفحه، من جسارت می کنم می گویم 3 تا!

   صفحه اول صفحه تاریک کربلاست. صفحه ظلم، صفحه شقاوت، صفحه جهل، صفحه حیوانیت انسانها...  کثیفترین و پست ترین رفتارهای انسانی همه در این صفحه قابل مشاهده اند. در این صفحه ما زنازاده هایی را می بینیم که اوج دنائتی را که می تواند از یک مخلوق خدا سربزند به رخ شیاطین می کشند. صفحه صفحه مظلومیت است و غربت و درد و رنج... صفحه صفحه شرمساری آدمیان است. شاید فرشتگان گوشه ای از این صفحه را دیده بودند که به خدا می گفتند: «آیا می خواهی کسی را بیافرینی که در زمین خون بریزد و فساد کند؟» شرم، شرم، شرم. ای انسان بنگر که چه کرده ای با ولی خدا... شرم بر تو!

   صفحه دوم صفحه حماسی کربلاست. یک حماسه اجتماعی تمام و کمال. این صفحه صفحه مانور «عقل» است. کمال عقل بشری. عقل نه به مفهوم تحقیر شده غربی آن، عقلی که همه چیز را در اطاعت الهی می بیند. عقل تحلیلگر، عقل آگاه، عقل بصیر... عقل مجهز به فرقان. عقلی که در اثر تقوا و خویشتن داری بصیرتی این چنین یافته است که اصلاح امت را جز با قیام امکانپذیر نمی بیند. عقلی که خوب می داند مصلحت چیست و در کجاست. عقلی که به پشتوانه سکوت علی و صلح حسن فرمان قیام علیه خلیفه ملعون زمان می دهد و از هیچ چیز نمی هراسد. عقلی که حکم امر به معروف و نهی از منکر الهی را احیا می کند. عقلی که غفلت مردم جاهل را هدف می گیرد و پایه های حکومت جور را به لرزه در می آورد. عقلی که فریاد بر می آورد: « إن کان دین محمد لم یستقم الّا بقتلی، یا سیوف خذینی» -اگر دین محمد(ص) جز با قتل من به پا نمی شود، هان ای شمشیرها! مرا در یابید-  این صفحه صفحه تحلیل سیاسی و آگاهی از شرایط زمان است. صفحه ای که در آن عقل کمر به حفظ شریعت محمدی(ص) بسته است.

   صفحه سوم صفحه عاشقانه و عارفانه کربلاست. صفحه تجلی روح خدا در کالبد انسان. اوج انسانیتی را که می توان روی زمین به تصویر کشید، حسن و یارانش در یک تابلوی خون آلود به تصویر می کشند. ایثار، عشق و ایمان در منتهی درجه خود... کلاس عشق، کلاس عرفان. صفحه عشق بازی بندگان والای برگزیده با خدا... حسین(ع) در شب عاشورا بیعت از گردن یارانش برمی دارد: «ای یاران من! شما از امر الهی اطاعت کردید، من بیعتم را از شما برمی دارم. اینها به دنبال منند... هر که می خواهد برود» عاشورا روزی از جنس روزهای دیگر نیست. یاران حسین امتحانهای بزرگی را پشت سر گذاشته اند تا به این مرحله رسیده اند. مرحله فنا. پیش مرگِ ولیِ خدا شدن. همه چیز را قربانی عشق معبود کردن. در هیچ جا و زمانی از همه خلقت چنین معاشقه ای کس ندیده و نشنیده: « دستش را از خون طفل سه ساله پر می کند و به آسمان می پاشد که ای آسمان ببین و شاهد باش!»

 

از میان این 3 صفحه اولی سیاه و تاریک است و دومی و سومی سفید و نورانی. اولی تو را شرمسار می کند و دومی و سومی مایه فخر بشریت است. پرداختن به هر 3 لازم است. هر 3 مکمل هم هستند و هریک به تنهایی ناقص.

   در میان خطابه ها و کتاب هایی که در مورد عاشورا وجود دارد، هرکسی بیشتر به یکی از این صفحات می پردازد. مدّاحان اکثراً به صفحه تاریک کربلا می پردازند. حکایت ظلم و ستمی که به خاندان نبوت رفته است. در میان سخنرانان، روحانیون محترم بیشتر به صفحه سوم می پردازند. بارزترین اینها حاج آقا پناهیان است که هر چه من تابه حال از او شنیده ام در همین دسته است: تفسیر عارفانه و عاشقانه عاشورا (البته غیر از سخنرانی های اخیرش در دانشگاه امام صادق). عمدتاً آنچه در ذهن مردم ما از عاشورا و کربلاست  در صفحه اول است و در بهترین حالت در صفحه سوم.

    در باب تفاسیر اجتماعی و تحلیلی از کربلا، به گونه ای که امروز هم قابل استفاده و الگوبرداری باشد، به واقع منابع بسیار کم و محدود است. کتاب های خوبی در این زمینه وجود دارد اما سخنرانان و صاحبان مجلس در پرداختن به این بعد از واقع کربلا کم لطفی و احیاناً قصور و غفلت می کنند.

   و امّا گریه بر سیدالشهدا:

    با بررسی احوالات دیگران و کمی خودکاوی به این نتیجه رسیدم که 4 نوع گریه بر حضرت ابی عبدالله توسط عزاداران انجام میشود:

   یک نوع گریه فقط به واسطه جریحه دار شدن احساسات و عواطف انسانی بوجود می آید. این نوع گریه ارتیاطی با شخصیت امام حسین و ماهیت حادثه ندارد و صرفاً به علت مواجهه با حوادثی ناراحت کننده رخ می دهد: مثل گریه بر فوت عزیزان یا گریه بر حادثه دیدگان زلزله بم.

   نوع دیگر گریه مشابه اولی بر اثر عواطف و احساسات پاک انسانی است با این تفاوت که جوهره آن معرفت و علم به جایگاه ائمه اطهار است. یعنی با توجه به مقام والای امام حسین و رسالت او مبنی بر هدایت عموم انسانها آن نحوه برخورد مردم روزگار با وی انسان را در اندوهی عظیم فرو می برد.

    نوع دیگر گریه، گریه بر خویشتن است. گریه شیعیان نادم و پشیمانی که خود را ملامت می کنند و از این می هراسند که مبادا مولایشان امام زمان آنها را به جهاد فراخوانده باشد و ایشان همچنان در غفلت باشند.

   یک نوع دیگر گریه هم هست که در دل آن پنهان است. گریه ای ناشی از خضوع. خضوع در برابر عظمت انسانهایی که این چنین پاکبازی می کنند و هیچ برای خویش نمی خواهند و جز اطاعت خدا و ولی امر او هیچ نمی بینند. «چون آیات خدا بر آنها عرضه شود، بر روی زمین می افتند و می گریند و بر فروتنی آنها می افزاید(اسرا،109)»

   مسلماً هیچیک از عواطف انسانی را نمی توان مشخصا تفکیک کرد و تمییز داد و افراز کرد. بالاخص گریه بر حضرت سیدالشهدا که از متعالی ترین عواطف انسانی است و مسلماً نمی توان دقیقاً گفت که اکنون این گریه از کدام نوع است، اما مهندسی کردن رفتارها، برای کمک به خالص کردن اعمال و بالا بردن ارزش آنها بسیار ثمربخش است.

پی نوشت: از ارزش گذاری این انواعی که ذکر کردم به علت کم سوادی معذورم!

یاعلی

 

حسین من, حسین او...

 

محرم نزدیک است...

 

«یاران! این قافله­ی عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه­ی فرات می­رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می­رسد که: الرّحیل، الرّحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فَیَضانی است که علی­الدّوام، زمینیان را به سوی آسمان می­کشد و ...

بدان که سینه­ی تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن، چشمه­ی خورشید می­جوشد و گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین. نمی­تپد، حسین، حسین می­کند.»

 

   سخنی شگفت می­گویی ای شهید که برای من تازگی دارد... حسینی که تو از او سخن می­گویی با حسین من خیلی فرق دارد... حسین من هر سال 2 روز می­آید و غمی از مصیبتش بر دلم می­گذارد و می­رود امّا حسین تو هر بامداد با تو سخن می­گوید ... حسین تو در قلبت می­تپد امّا حسین من در محرم و عاشورا و کربلا. چه می­گویی ای شهید؟

روی سخنت با من است؟ حسین در سال 61 هجری شهید شده است و امروز 14 قرن از آن روز می­گذرد. می­دانی که امروز «داستان حسین و یزید» است که بر سر منابر نقل می­شود و مردم ما تاسوعا و عاشورا را درنگی می­دانند تا در کنار حسین مظلومشان، دمی با گرفتاری­های کوچک و بزرگ زندگی دنیایشان، خلوت کنند. تو که خود بیشتر از 15 سال پیشتر از ما نبوده­ای. چگونه اینچنین سخن می­گویی؟ منِ فرزند هزاره­ی سوم را چه کار با حسین قرن 7 میلادی؟

 

    «و تو، اي آنكه در سال شصت‌و‌يكم هجري هنوز در ذخايرِ تقدير نهفته بوده‌اي و اكنون، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه‌ي بشريت، پاي به سياره‌ي زمين نهاده‌اي، نوميد مشو، كه تورا نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه‌ي خون توست و انتظار مي‌كشد تا تو زنجير خاك از پاي اراده‌ات بگشايي و از خود و دلبستگيهايش هجرت كني و به كهفِ حصينِ لازمان و لامكانِ ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله‌ي سال شصت‌ويكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي...»

 

   گویی شهید مرا مخاطب قرار داده است. سخنش مرا به خضوع وا می­دارد. چه غریبانه سخن می­گویی آسِد مرتضی... گویی علی است که از پشت حنجره­اش به زبان ما سخن می­گوید...

   سیدمرتضی جان مرا می­خوانی به قافله­ی حسین؟ مگر می­شود؟ حسین از سلاله­ی پاک انبیاست، حال آنکه من عمر خویش را به سرگردانی در خاکروبه­ها گذرانده­ام و جز روسیاهی چیزی با خود ندارم.

   حسین جان به خدا قسم که عشق تو در قلب من است امّا در بارگاه پاک تو ما گناهکاران را بار نیست. شرم دارم که چشم در چشم تو بدوزم و در زمره­ی یارانت باشم. که یار تو را مقامی است که روسیاهانِ چون منی نام تو و قافله­ات را آلوده خواهند کرد.

 

«ياران شتاب كنيد كه قافله در راه است. مي‌گويند كه گناهكاران را نمي‌پذيرند. آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را مي‌پذيرند. آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسله‌ي خيل پشيمانان است، و اگر نبود باب توبه‌اي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشت‌زده و رها‌شده و سرگردان، در اين برهوت گمگشتگي وامي‌ماند.»

 

دیگر بهانه نداری ... همه چیز به عهده­ی توست... تصمیم خویش بگیر که اختیار با توست:

 

«ای دل تو چه می­کنی؟ می­مانی یا می­روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده­ی حق نهاد؟ ای دل! نیک بنگر تا قلّاده­ی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشته­ی قلّاده را، که در دست شیطان است. آنان می­انگارند که این راه را به اختیار خویش می­روند، غافل که شیطان، اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند می­فریبد.»

 

همه­ی اینها را می­دانم ای مرتضای آوینی... ساعتی سرگرمم کردی با این صدای حزن­آلودت و با این افکار زیبایت. امّا می­دانی ... اوم­م­م­م... نمی­دانم... دلم با حسین است و یارانش. دلم می­خواهد همراه قافله باشم، امّا خب، چاره چیست؟ زندگی هم سختیها و مشغولیت­های خودش را دارد... بالاخره باید مدرک داشت، باید مهندس شد، باید ثروتی، مقامی دست­وپا کرد. شما هم فکر نان باش که خربزه آب است ای شهید!...

    می­دانی سید مرتضی! تصمیم دارم پس از آنکه فوق لیسانسم را گرفتم، یک خرده پولی هم پس­انداز کردم، ازدواج کردم و کمی زندگی­ام به ثبات رسید آنوقت با خیال راحت به سپاه حسین بپیوندم... مگر نگفتی بانگ الرّحیل را هر روز سرمی­دهند... قدری درنگ کن که الآن آماده نیستم. برو چند سال بعد بیا...

                                                               

 ....

 نمی­دانم شاید گوشهایم سنگین شده­اند، امّا اکنون سالهاست که دیگر بانگ الرحیل را هم نمی­شنوم... امّا در عوض اوضاع بد نیست، اگر این تعرفه­ی گمرکِ موبایل را زیاد کنند، انبارهارا خالی می­کنیم در بازار ... الحمدلله آینده­ی بچه­ها هم تأمین می­کنیم با این چند آپارتمانی که داریم می­سازیم. یک قبر جابازِ دو متری هم مشهد نزدیک حرم آقا خریدم 80 میلیون... دیگر خیالم راحت است. نه؟!؟!

.

« ای شهید! تو راه خویش را در شنزارهای فکّه به خوبی یافتی و قدم در راه آن قافله­ی عشق نهادی و نهراسیدی ... بانگ الرّحیل حسین بن علی را لبّیک گفتی و روح آزاده­ات را از قیل و قال امثال منی رهانیدی... خوشا به سعادتت ای سید مرتضای آوینی، سید شهیدان اهل قلم...»

پی­نوشت: شادی روح شهدای دفاع مقدّس بالاخص نویسنده و متفکّر بزرگوار، سید مرتضی آوینی صلواتی بیدارکننده بفرستید...

پی نوشت دیگر: تمام قسمتهای برجسته شده (البته غیر از آخری) از فتح خون شهید آوینی است.

مکمّل:حدیثی شگفت از امام علی(ع):

جهادگری که در راه خدا به شهادت می­رسد، برتر از کسی نباشد که به رغم توانایی، دامن نمی­آلاید...

یاعلی

 

 

 

مسئولیت شیعه بودن

 

 

 «...ای مردم از علی به سوی دیگری گمراه نشوید، و از او روی برمگردانید و از ولایت او سرباز نزنید. اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل می­کند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهی می­نماید، و در راه خدا سرزنش ملامت­کننده­ای او را مانع نمی­شود...

...ای مردم به خدا قسم پیامبران و رسولان پیشین به من بشارت داده­اند، و من به خدا قسم خاتم پیامبران و مرسلین وحجت بر همه­ی مخلوقین از اهل آسمانها و زمین­ها هستم. هرکس دراین مطالب شک کند مانند کفر جاهلیت اول کافر شده است. و هرکس در چیزی از این گفتار من شک کند در همه­ی آنچه بر من نازل شده شک کرده است، و هرکس در یکی از امامان شک کند در همه­ی آنان شک کرده است، و شک کننده درباره­ی ما در آتش است.

...ای مردم! علی را فضیلت دهید که او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامیکه خداوند روزی را نازل می­کند و خلق باقی هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است کسی که این گفتار مرا رد کند و با آن موافق نباشد. بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را برای من آورده است و می­گوید: «هرکس با علی دشمنی کند و ولایت اورا نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد» هرکس ببیند برای فردا چه پیش فرستاده است.

...پروردگارا به امر تو می­گویم: «خداوندا دوست بدار هرکس علی را دوست بدارد و دشمن بدار هرکس علی را دشمن بدارد، و یاری کن هرکس علی را یاری کند و خوار کن هرکس علی را خوار کند، و لعنت نما هرکس علی را انکار کند و غضب نما بر هرکس که حق علی را انکار نماید.» »

فرازهایی از خطبه­ی محمد(ص) در غدیر

 

داشتم به وجود خویش می­اندیشیدم. خداوند مرا در ایران از یک پدر و مادر شیعه و 1350 سال(شمسی) پس از رحلت پیامبر اسلام به دنیا آورده است.

وقتی خطبه­ی غدیر و قسمت­های قوق را می­خواندم داشتم به این فکر می­کردم که اگر من از یک پدر و مادر شیعه به دنیا نیامده بودم، آیا هیچگاه امکان داشت اینچنین علی را یاد کنم و منتظر ظهور فرزندش باشم؟ به راستی که این بزرگترین نعمتی است که به یک انسان می­تواند داده شود. درمیان این همه انسان چرا من و تو برگزیده شدیم که امروز، روزگاری که از اسلام جز سیاهی­هایی بر روی کاغذ باقی نمانده، خود را شیعه­ی علی بنامیم؟ چرا من و تو؟

   نمی­خواهم در مورد این بحث کنم که عدل خدایی چیست و بحثهایی از این قبیل. تنها یک سخن دارم. خداوند ما را شیعه آفریده. آن هم 30 سال پس از آغاز اولین حکومت شیعی در جهان. من و تو در روزگاری عجیب به دنیا آمده­ایم. روزگاری که شیعه پس از صدها سال فرصت پیدا کرده که خود را به جهانیان بشناساند. روزگاری که تمام ایدئولوژی های دیگر، تمام مذاهب دیگر و تمام راههای دیگر به انحطاط کشیده شده­اند. امروز تنها یک صداست که در برابر تمام قدرت­ها و ثروت­ها و کاخ­ها ایستاده است. صدایی که از غدیر خم آغاز شده و در راهروی تاریخ با صدای خمینی و یارانش درهم  پیچیده است.

   شیعه بودن امروز افتخار بزرگی است

   و مسئولیت بزرگی...

من و تو شیعه به دنیا آمده­ایم. نعمت پشت نعمت. مرا آفرید و مرا شیعه آفرید... حبّ علی را به رایگان در دلم نهاد... امّا من چه کردم؟ یادگار علی(ع) اعمال مرا صبح و شب می­نگرد و می­گرید: «نادانان و کم خردان شیعه و کسانی که بال پشه از دینداری آنان محکمتر است مارا آزردند»

همان امامی که پیامبر بزرگمان در چنین روزهایی، در خطبه­ی غدیر راجع به او چنین می­گوید:

 

«... بدانید که آخرینِ امامان، مهدی قائم ازماست. اوست غالب بر ادیان، اوست انتقام گیرنده از ظالمین.

اوست فاتح قلعه­ها و منهدم کننده­ی آنها.

اوست غالب بر هر قبیله­ای از اهل شرک و هدایت کننده­ی آنان.

بدانید که اوست گیرنده­ی انتقام همه­ی خونهای اولیاء خدا.

اوست یاری دهنده­ی دین خدا.

بدانید که اوست استفاده کننده از دریای عمیق.

اوست که هر صاحب فضیلتی را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتی را به جهلش نشانه می­دهد.

اوست انتخاب شده و اختیار شده­ی خداوند.

اوست وارث هر علمی و احاطه دارنده به هر فهمی.

بدانید که اوست خبردهنده از از پروردگارش، و بالا برنده­ی آیات الهی.

اوست هدایت­یافته­ی محکم بنیان.

اوست که کارها به او سپرده شده است.

اوست که پیشینیان به او بشارت داده­اند.

اوست که به عنوان حجت باقی می­ماند و بعد از او حجتی نیست.

هیچ حقی نیست مگر همراه او، هیچ نوری نیست مگر نزد او.

بدانید او کسی است که غالبی بر او نیست و کسی بر ضد او کمک نمی­شود. اوست ولی خدا در زمین و حکم کننده­ی او بین خلقش و امین او بر نهان و آشکارش.»

 

خدایا توفیق شیعه بودن به ما دادی لیاقتش را هم به ما بده

عیدتان مبارک!

یاعلی

تقدیم به همه ی پدران دلسوز

 

 

پدران مظلومان همیشه ی تاریخند.اینرا خودتان با کمی تحلیل برخوردهای خودتان با پدرتان به خوبی درک خواهید کرد. برای اینکه یکبار هم که شده حس و حال پدرتان را -وقتی با قطعیت تمام حرفهای از روی دلسوزیش را رد می کنید- درک کنید ابیات ارزشمند زیر را که مولانا در وصف جدال نوح و پسرش کنعان سروده بخوانید. شاید دانستن این چیزها وقتی خودمان پدر شده ایم خیلی دیر باشد.

 

... همچو کنعان کآشنا می­کرد او                 که نخواهم کشتی نوح عدو

هی بیا در کشتیِ بابا نشین                      تا نگردی غرقِ طوفان ای مهین

گفت نه، من آشنا آموختم                          من به جز شمعِ تو شمع افروختم

هین مکن، کین موج طوفانِ بلاست              دست و پا و آشنا امروز لاست

بادِ قهرست و بلای شمع­کش                      جز که شمع حق نمی­پاید خمش

گفت نه، رفتم بر آن کوهِ بلند                       عاصمست آن کُه مرا از هر گزند

هین مکن که کوه کاهست این زمان             جز حبیبِ خویش را ندهد امان

گفت من کی پندِ تو بشنوده­ام                    که طمع کردی که من زین دوده­ام؟

خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا                      من بَری­ام از تو در هر دو سرا

هین مکن بابا که روزِ ناز نیست                   و خدا را خویشی و انباز نیست

تاکنون کردی و این دم نازُکیست                  اندرین درگاه، گیرا، نازِ کیست؟

لَم یلد لَم یولدست او از قِدم                       نه پدر دارد، نه فرزند و نه عم

نازِ فرزندان کجا خواهد کشید                      نازِ بابایان کجا خواهد شنید

نیستم مولود، پیرا، کم بِناز                         نیستم والد، جوانا، کم گُراز

نیستم شوهر، نیم من شهوتی                  ناز را بگذار اینجا ای سِتی

جز خضوع و بندگی و اضطرار                       اندین حضرت ندارد اعتبار

گفت بابا سالها این گفته­ای                        باز می­گویی، به جهل آشفته­ای

چند از اینها گفته­ای با هرکسی                   تا جوابِ سرد بشنودی بسی

این دمِ سردِ تو در گوشم نرفت                    خاصه اکنون که شدم دانا و زَفت

گفت بابا چه زیان دارد اگر                           بشنوی یکبار تو پندِ پدر؟

همچنین می­گفت او پندِ لطیف                    همچنان می­گفت او دفع عنیف

نه پدر از نصح کنعان سیر شد                     نه دی در گوشِ آن ادبیر شد

اندرین گفتن بدند و موجِ تیز                         بر سرِ کنعان زد وشد ریزریز

نوح گفت ای پادشاه بردبار                          مرمرا خَر مرد وسیلت بردبار

وعده کردی مرمرا تو بارها                           که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم                      پس چرا بربود سَیل از من گلیم؟

گفت او از اهل و خویشانت نبود                   خود ندیدی تو سپیدی او کبود؟

چونکه دندانِ تو کرمش درفتاد                      نیست دندان، برکنش ای اوستاد

تا که باقی تن نگردد زار از او                        گرچه بود آنِ تو، شو بیزار از او

گفت بیزارم زغیرِ ذاتِ تو                             غیر نبود آنکه او شد ماتِ تو

... ننگرم کس را و گر هم بنگرم                   او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق صنع خدا بافَر بود                            عاشق مصنوع او کافر بود

 

امّا همه­ی پسران با پدران خود مثل پسر نوح نیستند. نمونه­ی آن پسر پیامبر دیگر، ابراهیم است. امروز هم روز عید قربان است و سالروز امتحان بزرگ ابراهیم و اسماعیل. آنگاه که ابراهیم پسرش را صدا می­زند و می­گوید خدا مرا امر کرده که تورا قربانی کنم اسماعیل می­گوید: پدرجان آنچه را بدان امر شده­ای انجام بده که إنشاءالله مر از صابران خواهی یافت.

   این 2 پسر و برخوردشان با پدرانشان – که هر 2 از پیامبران اولوالعزم هستند – 2 سر طیف برخوردهای ما با پدرانمان را می­سازد. یکی را پدرش به نجات و رستگاری می­خواند و او سرباز می­زند و دیگری را پدرش به قربانی شدن می­خواند و او می­پذیرد.

   هر 2 پسر پیامبرند. امّا چرا یکی راه هابیل در پیش می­گیرد و یکی راه قابیل؟

 

بد نیست، اینجا، سؤالی هم از خود بپرسیم: ما در کجای این طیف قرار گرفته­ایم؟

 

عید قربان مبارک!

 

 

پندی از مولای متقیان

چند وقت پیش وصف خودمو از زبون مولا علی(ع) تو حکمت 150 نهج­البلاغه دیدم:

 

« چون کسی مباش که بی­هیچ عملی به روز بازپسین امید بسته باشد و در آرزوی فرصتی دراز، توبه را به تأخیر می­افکند. در گفتار چونان زاهدان است و در رفتار به دنیاگرایان می­ماند. در دهش دنیا سیری نمی­شناسد در دریغ تاب قناعتش نباشد. با آنکه در برابر آنچه بدو داده شده، از سپاس درمانده است، به بازمانده چشم دارد! دیگران را امر و نهی می­کند، ولی خود نه پذیرای امر و نهی باشد. به شایستگان ابراز دوستی می­کند، بی­آنکه با آنان همکاری کند، و با گناهکاران دشمنی می­ورزد در حایکه خود، یکی از آنها باشد. از بسیاری گناه، مرگ را ناخوش دارد، امّا بر انجام دادن آنچه این ناخوشایندی را سبب شده است، پای می­فشارد. در بستر بیماری از رفتار بد خویش پشیمان می­گردد، اما تا از بیماری رهید و به بهبودی رسید، با احساس امنیّت به بیهودگی می­گراید. در عافیت به خودشگفتی(عجب) دچار می­آید و به گاه گرفتاری با نومیدی خود را می­بازد. در رویارویی با سختی و دشواری، به ناگزیر دست به دعا برمی­دارد، امّا چون آسودگی یافت، رخ برمی­تابد.

   نفس به نیروی پندارها بر او چیره می­شود، امّا او با یقینش مبارزه با نفس را برنمی­تابد. با کمت از گناه خویش، نگران گناه دیگری باشد، و به خویشتن بیش از عمل خود امید دارد. با بی­نیازی مست می­شود و به مغاک فتنه فرو می­غلتد، و تنگدستی به سستی و نومیدیش می­کشاند. در کار کوتاهی می­کند در طرح درخواست­ها تند می­راند! چون در برابر خواهشهای نفسانی و شهوانی قرار گیرد، گناه نقد را درمی­یابد و توبه­ی نسیه را وامی­نهد، وچون درد و رنجی فرا رسد به تمامی از دین و راه و رسمش دوری می­گزیند و پروا نمی­کند. عبرت را به نیکی توصیف می­کند. امّا عبرت­آموزی نتواند. در اندرز دادن به دیگران نکته­ای فرو نگذارد، امّا خود پذیرای هیچ پندی نباشد، که او در حرف می­بالد و در غمل می­خشکد. در مورد ارزشهای ناپایدار سخت رقابت می­کند امّا در برابر ارزشهای ماندگار بسیار آسان­گیر و زودگذر باشد. که او سود را زیان و زیان را سود می­بیند. از مرگ می­هراسد امّا برای نجات فرصت­ها از مرگ، شتابی نمی­کند. گناه دیگری را بزرگ می­بیند، اما بزرگتر از آن را برای خود کوچک می­شناسد. از دیگر سو، طاعتی از خود را بسیار بزرگ می­شمارد، و همان را در دیگری ناچیز می­انگارد. پرخاشگر کار دیگران و سازشکار خود و کار خویش باشد. پوچ­گذرانی با توانگران را، از یاد حق با درویشان، محبوبتر می­انگارد. همواره به زیان دیگران و به سود خویش داوری می­کند امّا هرگز به سود دیگران و به زیان خویش حکمی نمی­دهد. راهنمای دیگران است و گمراه­گرِ خویش! دیگران فرمانبرش هستند و خود نافرمان. جام خویش لبریز می­ستاند و پیمانه­ی دیگران را پر نمی­کند. از غیر خدا می­ترسد، امّا از پروردگار خئیش هراسیش نباشد»

خورشید بی­غروب نهج­البلاغه

ترجمه­ی عبدالمجید معادیخواه

با امام غریب

با این همه ، امام در پاسخ به محبت علما ، به دیدار علمای نجف رفت و در 27/7/1344 در دیدار با آیت‌الله حكیم كوشید او را از اوضاع ایران مطلع سازد. از این رو، در این دیدار، آن‌گاه كه از كسالت وی سخن به میان آمد، امام خمینی فرصت را غنیمت شمرد و گفت:
»
خوب است برای تغییر آب و هوا به ایران بروید و اوضاع آنجا را از نزدیك ببینید و مشاهده كنید كه بر این ملت مسلمان چه می‌گذرد. در زمان مرحوم بروجردی عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره حمل بر صحت می‌كردم و می‌گفتم: مطالب را به ایشان نمی‌رسانند. نسبت به جناب عالی هم این طور معتقدم كه فجایع حكومت ایران را به سمع شما نمی‌رسانند و الا شما هم ساكت نمی‌ماندید. در تهران به عنوان بیست و پنج سال سلطنت پهلوی جشن گرفتند و به زور چهارصد هزار دلار از این مردم فقیر برای مصارف جشن گرفتند، 800 دختر و 800 پسر به عنوان دعا در محلی به جان هم انداختند به عنوان دعا چه كرده‌اند از گفتنش خجلم«
آقای حكیم: شما كه این جا هستید به من لطفی ندارد ایران بروم، وانگهی چه می‌شود كرد چه اثر دارد؟
امام: قطعا اثر دارد ما با همین قیام تصمیمات خطرناك دولت را متوقف كردیم، چطور اثر ندارد اگر علما اتحاد داشته باشند قطعا موثر است.

آقای حكیم: اگر احتمال عقلایی نیز داشته باشد و از طریق عقلایی اقدام شود خوب است.

امام: قطعا تأثیر دارد چنانچه اثر هم دیدیم و منظور ما از اقدام، اقدام عاقلانه است و اقدام غیر عاقلانه اصلا مورد بحث نیست.مقصود اقدام علما و عقلای ملت است.

آقای حكیم: اقدام حاد كنیم مردم از ما تبعیت نمی‌كنند، مردم دروغ می‌گویند، آنها پی شهوتند. برای دین سینه چاك نمی‌كنند.

امام: چطور مردم دروغ می‌گویند، این مردم جان دادند، زجر دیدند، حبس كشیدند، تبعید شدند، اموال‌شان به غارت رفت. چطور مردم بقال و عطار سرمحل كه سینه جلو گلوله دارند دروغ می‌گویند.

آقای حكیم: تبعیت نمی‌كنند مرید شهوات در اغراض مادیه هستند.

امام: عرض كردم كه مردم در پانزده خرداد جوانمردی و صداقت خود را نشان دادند.

آقای حكیم: اگر قیام كنیم و خونی از بینی كسی بریزد، سر و صدایی بشود مردم به ما ناسزا می‌گویند و سر و صدا راه می‌اندازند.

امام: ما كه قیام كردیم از احدی به جز مزید احترام و سلام و دست‌بوسی ندیدیم و هر كه كوتاهی كرد حرف سرد شنید و مورد بی‌ارادتی مردم واقع شد. در تبعید تركیه، به یكی از دهات تركیه اسمش یادم نیست رفتم اهالی آن ده گفتند: وقتی آتاتورك مشغول عملیات ضد دینی خود شد علمای تركیه جمع شدند و به اتفاق مشغول فعالیت علیه تمصیمات آتاتورك شدند، آتاتورك ده را محاصره و چهل نفر از علمای تركیه به قتل رسانید. من شرمنده شدم. پیش خود فكر كردم كه آن‌ها سنی می‌باشند، وقتی خطر را به دین اسلام نزدیك می‌بینند، چهل نفر كشته می‌دهند، ولی علمای شیعه در این خطر عظیمی كه [به] دیانت‌مان وارد آمده خون از دماغ‌مان نیامد (نه ا زدماغ من و نه شما و نه دیگری). واقعا جای خجالت است.

آقای حكیم: چه باید كرد بایستی احتمال اثر بدهیم، كشته دادن چه اثر دارد.

امام: عملیات ضد دینی دو جور است: یكی مثل رضاخان بی‌دینی می‌كرد و می‌گفت: من می‌‌كنم و نسبت به شرع نمی‌داد، البته موضوع اقدام علیه او از باب نهی از منكر بود ولی شاه فعلی هر عملی ضد قرآن و مذهب می‌كند و می‌گوید: از دین است. نظر قرآن چنین است، من از قرآن كریم می‌گویم، این بدعت عظیم كه بر اساس دیانت لطمه وارد می‌كند قابل تحمل نیست، باید جان‌بازی كرد، بگذارید تاریخ ثبت كند كه وقتی دنی مورد حمله واقع شد عده‌ای از علمای شیعه قیام كردند و دسته‌هایی از آن‌ها كشته شدند.

آقای حكیم: تاریخ چه فایده‌ای دارد باید اثر داشته باشد.

امام : چطور فایده ندارد؟ مگر قیام حسین بن علی (ع) به تاریخ خدمت مؤثری نكرد؟ و چه بهره بزرگی از قیام آن حضرت می‌گیریم؟

آقای حكیم: راجع به امام حسن (ع) چه می‌فرمایید؟ ایشان كه قیام نكردند.

امام: اگر امام حسن (ع) هم به اندازه‌ی شما مرید داشت قیام می‌كرد. در اول امر قیام كرد دید مریدها فروخته شده‌اند، لذا فتح نكرد، اما شما در تمام ممالك اسلامی مقلد و مرید دارید.

آقای حكیم: من كه نمی‌بینم كسی را داشته باشم كه اگر اقدامی كردیم تبعیت نماید.

امام: شما اقدام كنید و قیام نمایید، من اولین كسی خواهم بود كه از شما تبعیت خواهم
كرد.

آقای حكیم: لبخند و سكوت .....

بخشهایی از كتاب: تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی جلد2 (امام خمینی در تبعید)
این کتاب توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در اسفند ماه 1384 منتشر شده است. نویسنده این کتاب آقای عبدالوهاب فراتی با استفاده از خاطرات شاگردان امام خمینی(ره) در نجف مجموعه بسیار خواندنی از وضعیت سیاسی_ اجتماعی امام در نجف ارائه داده است. خواندن این کتاب به تمام مشتاقان سیره سیاسی- الهی امام خمینی توصیه می شود. در این کتاب تمایز مشی کفرستیز امام با تلقی های مختلفی که از اسلام شایع بوده و هست بیان شده است.

«برگرفته از سایت مطالبه»