ایران در کشاکش آلودگی به مدرنیته و سکولاریزاسیون

در این یکی دو روز صحبت از شبیه سازی توافق ایران-امریکا با توافق چین-امریکا و شوروی-امریکا توسط مقامات امریکایی و برخی دوستان انقلابی بسیار مطرح می شود. اصل استدلال به نظریه سکولاریزاسیون ماکس وبر باز می گردد که مدرنیته را اسیدی معرفی می کند که تمام نظامات ارزشی قدسی و فرامادی را می خورد.
این نظریه بیشتر از هرچیز توسط خود انقلاب اسلامی ایران ابطال شد وقتی برخلاف فرآیند مطلق مدرنیزاسیون ایران توسط رژیم پهلوی انقلابی دینی ناباورانه کشور را فرا گرفت. در دوره پس از جمهوری اسلامی هم رابطه انقلاب اسلامی با مدرنیته آنطور که غربیها فکر می کنند صفر و یکی نبود و این خود باعث شد که امروز جامعه شناسان به مسیحی-کاتولیکی بودن ریشه های نظریه سکولاریزاسیون و عدم صدق آن درباره اسلام اذعان کنند.
با اینحال این نظریه به کلی متفی نیست و آگاهی مهمی را در اختیار ما می گذارد. جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در میان جنگ و محاصره و تحریم و تهدید بوده. سیاست دشمنان از دیروز عوض شده است. بنابراین سیاست جمهوری اسلامی هم از امروز باید عوض شود. اگر تا دیروز مقابله امنیتی و نظامی و استحکام سخت افزاری، مادی و اقتصادی در اولویت بود از امروز صحنه مقابله به قلمرو پنهان بنیادهای هویتی نظام کشیده شده است.
این اتفاقا فرصت بی نظیری برای انقلابی بوجود می آورد که نه خود را کودتایی نظامی می داند و نه تغییر صرف مناسبات قدرت بلکه هویت خویش را به فلسفه و تفکر و فرهنگ باز می گرداند.
امروز وقت آنست که نظام اسلامی توجه خود را از نهادها و طبقات نظامی و اقتصادی به نهادها و طبقات فکری و فرهنگی بازگرداند. از دیروز به بعد دیگر موشک و قدرت تسلیحاتی نمی تواند کیان ایران را حفظ کند. آنانکه از توافق دیروز ترسیده اند و سخن از فروپاشی و عرفی شدن و براندازی می کنند در واقع جمهوری اسلامی را یک کاخ پوشالی قدرت و ثروت دانسته اند که تنها با نفی بیرون بر سر پاست. نسلی از حزب الله که چنین می اندیشید اینک باید صحنه را به نسل دیگری وابگذارد که به بنیاد فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی ایمان دارند. امروز روز بازگشت به مطهری و شریعتی و بهشتی و آل احمد و خمینی و خامنه ای دهه چهل است. امروز روز بازگشت به ریشه ها و مقاومت و پیشرفت هویتی است. 

شماره سیزدهم مهاجر منتشر شد

شماره سیزدهم مجله مهاجر منتشر شد

شماره سیزدهم نشریه مهاجر که اولین شماره از دوره سوم انتشار آنست، منتشر شد. مهاجر در دوره جدید خود در سه پرونده متمرکز در موضوعات «دانشگاه اسلامی»،‌ »سبک زندگی» و «اندیشه اجتماعی» از منظری بنیادین به موضوعات روز فرهنگ و جامعه و دانشگاه می‌پردازد.در این شماره مطالب زیر را خواهید خواند: 


1.    پرونده­ سبک زندگی: بت پرستی مدرن

گرچه برخی خوش بینان دیندار چنین می پندارند که بت پرستی در جوامع جدید منسوخ گشته و نوعی از تدین در مردمان جریان دارد و در مقابل برخی بدبینان مدرن عبودیت و پرستش را پدیده زیرخاکی متعلق به عالم سنت تلقی می کنند، چنین به نظر می‌رسد که بت‌پرستی یکی از جریانات عمده جهان امروز ماست. پرونده­ی سبک زندگی این شماره پیرامون معضل تقلید و توجه خارج از عرف مردم و به ویژه جوانان به ستاره­ها و چهره­های معروف ورزشی و هنری (celebrity) است. در این پرونده به سیر تاریخی و وضعیت بغرج امروزین این پدیده فراگیر نظر افکنده شده است. در این پرونده می خوانید:

·         بت پرستی مدرن؛ پرستش چهره های مشهور بدیل پرستش سنتی و عبودیت دینی

·         سندرم پرستش چهره­های مشهور

·         اسطوره­های مستور

·         «قهرمانان» ؛ تأملی بر نسبت ستاره، مد و اقتصاد مدرن

 

2.   پرونده­ دانشگاه اسلامی: مهجوریت علم و اندیشه در دانشگاه

دانشگاه ایرانی گرچه نام دانش و علم بر پیشانی دارد اما اساساً نبست مشخصی با علم و اندیشه در متن خود برقرار نمی‌کند. این ادعای به ظاهر بزرگ اما عمیقاً درست، دستمایه پرونده دانشگاه اسلامی مهاجر سیزدهم است. جایگاه نادرستی که امروزه علوم مهندسی در میان سایر علوم دارد، علم ترجمه­ای و تقلیدی ما در دانشگاه­ها و نقد نظام آموزشی کشور که باعث ضعف فکری در میان جوانان شده­است، از جمله موضوعات این شماره­ی سرویس دانشگاه اسلامی است. در این پرونده می خوانید:

·         ملک را تقلید ما بر باد داد؛ چرا دیکتاتورها مقبول و مطبوعند؟

·         چه­گونه می­توان پایه­هاب فکری یک تمدن را خشکاند؟؛ نقدی بر نظام آموزشی کشور

·         مهندسی، سلطان نالایق علوم؛ کمی چون و چرا درباره شأن امروزین علوم تکنولوژیک در جامعه ما

·         علمی برای تسخیر و تصرف؛ واکاوی انگیزه تسخیر عالم در مبانی علم جدید

·         بزرگترین عامل مشکلات کشور ما چیست؟؛ مروری بر سخنرانی دکتر مهدی نایبی استاد برق و الکترونیک دانشگاه شریف درباره اهمیت علوم انسانی

·         علوم انسانی بومی، مانده در میانه­ جهان­های موازی؛ نگاهی انتقادی به نسبت ایده تولید علوم انسانی بومی و نیازهای کشور

·         یادداشت شفاهی دکتر سعید زیباکلام برای مجله­ی مهاجر درباره تغییر رشته مهندسان به علوم انسانی

 

3.    پرونده­ اندیشه­ اجتماعی: اعتدال

موضوع سیاسی روز کشور یعنی اعتدال، در این پرونده مورد نقد و نظر نویسندگان قرار گرفته­است.‌ در این پرونده مهاجر تلاش کرده است تا با ارائه تحلیلی فراتر از تحلیل­های معمول به ارزیابی گفتمان حقیقی دولت یازدهم و واکاوی آن در لایه هایی عمیقتر از آنچه عموماً از واژه اعتدال به نظر می‌رسد بپردازد.

·         اعتدال نظری، افراط عملی

·         روحانی بدون روتوش؛ به بهانه تحلیل مقاله های اخیر محمد قوچانی

·         اعتدال، رفرمیسم عملگرا؛ رمزگشایی از ایدئولوژی نقابدار تکنوکراسی در پوشش جدید اعتدال

·         از اعتدال تا افراط راهی نیست؛ تحلیلی از مبانی نظری اعتدال در عرصه سیاست خارجی و پیامدهای آن

·         ماه عسل پس حاج مسیب؛ داستانی آنتی رئالیستی و کاملاً غیرسیاسی!

ادامه نوشته

قبله دانشگاه ما کجاست؟

قبله دانشگاه ما کجاست؟

بازخوانی جایگاه «دانش‌گاه» در نسبت با دین و جامعه

(مقدمه ای بر نقش تمدنی دانشگاه اسلامی) 

 اشاره: شاکله هر تمدنی را نوع معماری مثلث دین/ علم/ جامعه مشخص می کند. در جوامع سنتی دین بر راس فوقانی مثلث قرار می گیرد و با زیر نفوذ گرفتن دو راس دیگر نقطه پرگار استقرار و هدایت جامعه قرار می گیرد. در چنین وضعیتی است که دانشگاه، دانشگاه دینی خواهد بود و علم نیز علم دینی. بعد از رنسانس این معماری به هم می ریزد و گرچه مسیحیت از کرسی مشروعیت و اقتدار به زیر کشیده می شود اما دین از بین نمی رود بلکه این علم است که در صورت بندی نوینی از دین یعنی «مدرنیسم» بر کرسی سابق دین می نشیند و به این ترتیب دانشگاه، کلیسای جامعه جدید می شود. البته چنین شأنی برای دانشگاه مدرن پایدار نیست و دانشگاه خیلی زود با ورود به امریکا و کشورهای جهان سوم به جایگاه علوم ابزاری برای پیشبرد مقاصد اقتصاد آزاد و دولت توسعه طلب مبدل می گردد...

    در این نوشته جز دانشگاه سنتی (یا حوزه علمیه) که پیوند دین و علم است،  سه گونه دانشگاه دیگر به نامهای دانشگاه مدرنیست اروپایی، دانشگاه تجاری امریکایی و دانشگاه توسعه گرای جهان سومی بازشناخته می شود و نهایتاْ به بحث درباره اینکه دانشگاه  امروز ایرانی چه نوع دانشگاهی است و آیا ظرفیت تأسیس جامعه دینی را دارد یا خیر پرداخته خواهد شد. کل نوشته را درادامه مطلب یا شماره هشتم و نهم نشریه مهاجر  بخوانید.

 

شماره هشتم و نهم مهاجر با موضوع

دین در دانشگاه

منتشر شد

 

فهرست کامل مطالب این شماره را از اینجا بخوانید

 

فایل کامل این شماره را از اینجا دانلود کنید

ادامه نوشته

وقتی همه با هم تکنولوژی را می‌پرستیم!

وقتی همه با هم تکنولوژی را می‌پرستیم!

آیا پیشرفت زندگی فردی و اجتماعی ما با توسعه تکنولوژی و صنایع محقق می‌شود؟

(عنوان فرعی: شرحی بر خطبه بی نظیر رهبری انقلاب در جمع جوانان خراسان شمالی با موضوع سبک زندگی)

همه ما در طول زندگیمان به مفاهیم، باورها و ارزشهای آشکار یا پنهانی متکی هستیم که چتر سنگین و پرنفوذشان  بر جای جای افکار و رفتار روزمره‌مان بویژه در موقع انتخابها و تصمیم‌گیری‌ها سایه انداخته است. در حالیکه بخش بسیار کوچکی از این ارزشها آنچنان اختصاصی‌اند که دامنه شمولشان از خود ما تجاوز نمی‌کند، برخی از آنها مختص خانواده‌ایست که در آن پرورش یافته‌ایم، بعضی عمومی‌ترند و میان یک طایفه، شهر، قوم، منطقه یا در میان مردم یک کشور مشترکند و بالاتر از آن ارزشهایی هستند که در میان بخش عمده‌ای از مردمان جهان در یک مقطع تاریخی خاص مورد پذیرش و اتفاق نظرند. ارزشهایی جهانی که نظام فکر و عمل تقریباً تمام انسانهای امروزین کره زمین را شکل می‌دهد.

    هرچه ارزشی عمومی‌تر باشد آگاهی به آن دشوارتر است. در واقع ارزشهای مشترکتر در لایه های زیرین‌تری از ذهن و روان افراد  مستقر شده‌اند و در نتیجه دیریاب‌ترند، کمتر مورد تشکیک واقع می‌شوند و البته تأثیرات مهمتری هم در افکار و رفتار افراد می‌گذارند. اینجاست که مخاطبین متأهل این متن – و البته نه آن متأهل‌نمایانی که تنها چند صباحی روایطی سحطی را مشروع یا نامشروع در پارک و رستوران و سینما می‌گذرانند!- خیلی راحتتر از دیگران متوجه این جملات می‌شوند. در واقع ازدواج یکی از آن اتفاقات سختی است که جهشی ناگهانی در خودآگاهی هرکسی نسبت به ارزشهایی که داشته و بر اساسشان زندگی کرده اما به آنها نیندیشیده، بوجود می‌آورد.  درواقع زمان انکشاف و ظهور بسیار غافلگیرکننده‌ی اینگونه ارزشها زمانیست که ما از تُنگ اجتماعی محدودی که در آن زندگی می‌کنیم خارج شویم و به نحوی مؤثر به تعامل با دیگر مردمان بپردازیم. خودآگاهی بوجود آمده در تقابل مؤثر با یک غیرهم‌رشته‌ای، غیرهم‌دانشگاهی‌، غیرهم‌شهری‌، غیرهم‌وطن، غیرهم‌کیش و البته یک غیرهم‌تمدن به تدریج لایه‌های پنهانتر و بنیادین‌تری از ارزشهایی که بدان معتقدیم افشا خواهد کرد.

    بحث اصلی من بازمی‌گردد به همان اصطلاح عجیب و غریب «هم‌تمدنی». اینکه در دنیای امروز ما می‌توانیم از ارزشهای مشترکی به نام ارزشهای جهانی صحبت کنیم به اینجا بازمی‌گردد که امروز، روز سلطه تمدن واحدی بر کل جهان است که بنیادین‌ترین ارزشهای خود را به عنوان ارزشهای تمام مردمان جهان و حتی تمام طول تاریخ مطرح می‌کند. در واقع تمام مردمان جهان امروز «هم‌تمدن»‌اند و دقیقاً به همین دلیل و به واسطه عدم رویارویی مردم با تمدنی «دیگر»، بسیاری از ارزشهای زیرین و اساسی این تمدن در ناخودآگاه ما و همه جوامع، مورد پرسش قرار نگرفته است و بهتر آنست که بگوییم از استقرار ناخودآگاه به موضوع توجه خودآگاه مبدل نشده است.  یکی از این ارزشهای اساسی مفهوم «پیشرفت» است.

بقیه مطالب را با عناوین زیر در ادامه مطلب ببینید:

پیشرفت در زندگی فردی: وقتی در وسایل زندگی خلاصه می‌شویم

تکنولوژی یعنی زندگی خوب: راز صفهای طولانی فروش آیفون 5 در کل جهان

تکنولوژی به جای آرمان و ایدئولوژی: وقتی همه مهندس می‌شوند!

 

شماره هفتم نشریه مهاجر با موضوع

آیا توسعه تکنولوژی به معنی پیشرفت است؟

منتشر شد

 

 

 

× در پرونده این شماره می خوانید: 

-یادداشت سردبیر: همیشه یک دانشگاه کارآمد، یک دانشگاه خوب نیست!

-سرمقاله: وقتی همه با هم تکنولوژی را می پرستیم!/ آیا پیشرفت زندگی فردی و اجتماعی ما با توسعه تکنولوژی و صنایع محقق می شود؟/ محمدحسین بادامچی

-فرهنگ مهمتر است یا تکنولوژی؟/ بحثی پیرامون نسبت توسعه مادی و پیشرفت فرهنگی/ صابر منادی

-واقعاً ما تکنولوژی را اداره می کنیم؟/ سبک زندگی و تکنولوژی دو روی یک سکه/ سینا عزیزی

-صبح کار... بعدازظهر کار... تا خود انتشار کتاب کار/ روایتی از مواجهه ما با مقوله پیشرفت/ محمد قائم خانی

-پیشرفت علمی... کمال دینی/ درباره مبانی انسان شناختی مفهوم پیشرفت/ نیما نریمانی

-رهایی از سیطره تکنیک/ درنگی فلسفی در بررسی نسبت ما با تکنولوژی مدرن/ محمد حسین بنا

-         توسعه: راز رونق بی حد و حصر تکنولوژی در مغرب زمین/ پارادایم توسعه و نقش تکنولوژی در آن/ حسن نیلی

-         مصاحبه: به واسطه انقلاب اسلامی ظرفیت هضم تکنولوژی غرب را پیدا کرده ایم/ دکتر فاتح راد

 

× در بخش میهمان

-         فناوری از نظر اخلاقی و فرهنگی بی طرف نیست!/ معرفی کتاب اسلام، علم، مسلمانان و فناوری نوشته دکتر سید حسین نصر/ محمد نمازی

-فلسفه لسفه فر یا قاعده خمسه شریعت/ تبیین مفهوم «پیشرفت» در الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت/ محمد نوروزی

-تکنولوژی شمع پیشرفته تر است یا سیستم گرمایشی نانو؟/ علی الله یاری

-نقد و بررسی فیلم IN TIME/ به مناسبت اکران در شریف/ محمد شمس الدینی

-         زهر خرمای خدانداده و تن رنجور انقلاب/ درباره تأثیر مدرنیزاسیون دهه هفتاد بر شعر فارسی/ یحیی مهدیانی

-دنیای متهور نو عفونتهای زهدان تکنولوژی/ معرفی رمان دنیای متهور نو نوشته آلدوس هاکسلی/ یحیی مهدیانی

-طنز: اوضاع ما در حال و هوای تمدن اسلامی/ داوود شجری

 

× بخش بازتاب:

-         مدرک گاهی خوب گاهی بد بسته به شرایط/ نقدی بر یک بام و دوهوای مهاجر در برخورد با مقوله مدرک/ علی نیکزاد

این وسط چه استعدادهایی که گمراه نمی شوند.../ وفا عباس آقایی

 

فایل کامل این شماره را از اینجا بگیرید

یاعلی

ادامه نوشته

هشدار نسبت به خلط سبک زندگی مورد نظر رهبری با life style

هشدار نسبت به خلط سبک زندگی مورد نظر رهبری با life style

لایف استایل تنها وصف زندگی مصرفی انسان پست دوره استقرار جامعه سرمایه داریست

 

 سخنرانی کلیدی هفته گذشته مقام معظم رهبری در جمع جوانان خراسان شمالی که به اعتقاد حقیر نقطه عطفی جهت هدایت و اصلاح روند کور مدرنیزاسیون حاکم بر سیاستهای جمهوری اسلامی که توسط تکنوکراتهای توسعه گرا و محافظه‌کاران ظاهراً اصولگرا دنبال می‌شد،‌ بود برخی از نیروهای انقلابی که پیش از این بر مفهوم لایف استایل (life style) تمرکز یافته بودند را بر آن داشته که تمام سخنرانی کلیدی رهبری را به پروژه مورد نظر خود تأویل برند و مسأله را به مفهوم مدرن سبک زندگی تقلیل دهند.

    توجه به این نکته لازم است که چارچوب کلی بحث ایشان «بحث مفهوم پیشرفت» است و توجه به سبک زندگی در کنار کلیدواژه‌های مهمی نظیر رفتار اجتماعی، شیوه زیستن، فرهنگ زیستن، خردورزی/اخلاق/ حقوق و نهایتاً مکتب و ایدئولوژی در چارچوب کلی طرح مفهوم پیشرفت اسلامی تمدن و نقد مفهوم متعارف توسعه مطرح شد. سخنرانی هفته گذشته آیت الله خامنه‌ای طرحی کلیدی است که کل دستگاه معرفتی تکنوکراتهای سکولار به ظاهر انقلابیِ صاحب نفوذ در کل سیستم حاکمیتی و اجرایی و سیاستگذاری را به چالش می‌کشد و به جای طالبان مداوم توسعه اقتصادی و علمی و فناوری که با ساختن بتهای اقتصاد، علم جهانی و تکنولوژیهای روز و اشاعه آن در اسناد بالادستی و سیاستهای کلان نظام، مانع اصلی ظهور گفتمان اصیل انقلاب اسلامی بودند، از نسل پیشگامانی نو سخن می‌گوید که دغدغه جامعه، فرهنگ، مقابله با سکولاریسم و ایدئولوژی اسلامی سرتاپای وجودشان را پر کرده و خواسته شان نه همچون کشورهای مفلوک شرقی چین و ژاپن و هند، رسیدن به لاشه تمدن مدرن که تحقق تمدنی نوین در عینیت اجتماع و زندگیست که نهایتاً‌ ابزارها و روبناهای متناسب خویش را هم بوجود خواهد آورد.

    در این میان آفت اصلی تقلیل این بحث بنیادین به بحث از لایف استایل است که متأسفانه توسط برخی تکرار می‌شود. در این خلاصه تلاش دارم تا چند تفاوت اصلی میان لایف استایل و سبک زندگی مورد نظر رهبری را مطرح کنم:

1)      لایف استایل مفهومی متأخر در جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی است که با پایان یافتن مباحث بنیادین بر سر معنای مدنیته،‌ انسان، علم و خرد، ارزشهای انسانی و ایدئولوژی سعادت‌بخش بشری در سالهای استقرار کامل نظام لیبرال-سرمایه‌داری و درون مفهوم «جامعه مدنی» معنا می‌یابد. لایف استایل زندگی روزمره انسان مدرنی است که در جهان بسیار کوچک شده جامعه مدنی زندگی می‌کند و چیزی فراتر از آنرا متصور نیست.

    در واقع سرمایه‌داری با بزرگ کردن حوزه خصوصی و تعاملات روزمره اجتماعی برآمده از حوزه خصوصی در جامعه مدنی عملاً حوزه عمومی جامعه را به قلمروئی نادیدنی و دور از دسترس مبدل کرده  که عملاً‌ به ندرت موضوع توجه و اندیشه شهروندان جامعه مدنی قرار می‌گیرد. جامعه مدنی فضای اجتماعی بسط یافته‌ی قلمرو خصوصی با همان دغدغه های نازل و پست مدرن است که با رشد سرمایه‌داری عظمتی به اندازه فروشگاه های بزرگ خرید، شهربازی های چندهکتاری، هتلهای مجلل و مراکز تفریحی غول پیکر یافته و تمام اندیشه های بزرگ بشری را به حاشیه امور غریزی نازلی چون خوردن و آشامیدن و پوشیدن و تفریح و ورزش و رسانه های توده‌ای پس زده است. لایف استایل تنها درون جامعه مصرفی دوره متأخر سرمایه داری معنا دارد، دوره ای از تاریخ جمعی حیات بشری که شاید از حیث تقلیل انسان به حیوانی مصرف‌کننده و البته رقابت‌کننده، در کل تاریخ بی‌سابقه باشد.

2)      بر این اساس وقتی از لایف استایل سخن می گوییم تمام زیرساختها و مفاهیم مربوط به حوزه عمومی را نادیده انگاشته ایم و اینها از قضا همان چیزهاییند که در آن سخنرانی مورد تکیه و تأکید بودند. لایف استایل مملو از فردگرایی انسان مدرنی است که هیچ از سیاست و اقتصاد و علم و فلسفه نمی‌داند و هرچه پیرامون خویش می‌یابد ابزاری مستقیم یا غیرمستقیم برای مصرف تلقی می کند. دانشگاه از نظر او یعنی آموزش یا ارتقا؛ اقتصاد یعنی محل بدست آوردن پول؛ سیاست یعنی مجرای تنظیم امکانات و قوانین مصرفی؛ هنر یعنی فریب و اغوا؛ علوم انسانی یعنی مهارتهایی برای فروش و تبلیغات؛ و ... هرچیزی در این گفتمان معنایی سرمایه دارانه دارد. حتی کتاب در این گفتمان نه محمل تفکر و اندیشه که مجموعه اطلاعات و مهارتهایی برای زندگی در جامعه مصرفی است. تا به حال فکر نکرده اید که چرا کتابهایی مثل قورباغه را قورت بده، کتابهای برایان تریسی و امثال آن یا فنون دوست دختر پیدا کردن اینقدر زیاد شده و تازه احمقهایی در مملکت ما با ترویج این کتابها فکر می کنند آمار مطالعه مردم را دارند افزایش می دهند؟!

3)      لایف استایل متعلق به دوره پایان ایدئولوژی است. این نقطه ایست که دکتر کچوئیان پیش از رفتن به انگلیس و درگیر شدن با فوکو خوب در کتاب پایان ایدئولوژی بیان می‌کند. این درحالیست که بحث ما تازه آغاز و احیا و بسط ایدئولوژی است و این چیزی است که مورد تأکید رهبر انقلاب هم قرار گرفت. گرچه در دوره 16 ساله کارگزارن و اصلاحات گامهای بزرگی برای ایدئولوژی‌زدایی و تأسیس جامعه مدنی در ایران انقلابی برداشته شد اما ندای شریعتی در این کشور خاموش نشدنی است، هرچند در حاشیه ندای پرخروش سروش که از سازش با غرب و خزیدن به دامن عرفان فردی می‌گفت بسیار کمرنگ گشت. به هرحال آن سبک زندگی و فرهنگی که مورد نظر ایشان بود ریشه در ایدئولوژی و عقلانیت عملی دارد و حال آنکه چیزی که امروز توسط جامعه شناسانی چون گیدنز و بوردیو و اصحاب مطالعات فرهنگی گفته می شود یا بازنمایی هویت خودساخته‌ی شهروندان سرکوب شده جامعه مدنی امریکایی است و یا بازتاب عادت‌واره های ساختاری و طبقاتی جامعه متصلب فرانسوی و هرگز نسبتی با اندیشه ها و آرمانهای بنیادین نهفته در ایدئولوژی و جهان‌بینی نمی‌یابد.

نهایتاً اینکه سبک زندگی مورد نظر مقام معظم رهبری موضوع دانش اجتماعی است اما نه آنچه مقلدانه در دانشکده های علوم اجتماعی تدریس می‌گردد که گاهی جامعه‌سنجی است و گاهی مطالعات فرهنگی و گاهی جامعه شناسی کلاسیک و گاهی فلسفه غرب و گاهی آسیب‌شناسی اجتماعی و گاهی ... تصور حقیر بر اینست که کانون تفکرات حوزه‌ی معرفتی یا دانش اجتماعی ای که می‌تواند درباره این موضوع بیندیشد، مسأله «دین، عقل و تشکیل جامعه» است که گرچه ردپایی از آن در برخی مباحث جامعه شناسی کلاسیک یا حوزه های از جامعه شناسی دین به چشم می خورد بیش از همه موضوع تأملات دوره های اولیه نظریه اجتماعی مدرن است. موضعی که پیشتر رفتن از رویکردهای پیشا ۵۷یِ صرفاً نقادانه غرب و حرکت به سمت نظریه‌پردازی دینی معطوف به نیازهای آتی انقلاب اسلامی را طلب می‌کند.

یاعلی

 

پی نوشت:

شماره پنجم مهاجر با موضوع انتخاب رشته منتشر شد.

در این شماره می خوانید:

-         چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟/ بحثی درباره جامعه شناسی انتخاب رشته دانشگاهی/ محمدحسین بادامچی

-         انگیزه های انتخاب رشته/ تأملی روانشناختی بر انگیزه های انتخاب رشته/ وحید ضرغامی

-         مسأله همه و مسأله هیچکس/ در جستجوی متولی مقوله انتخاب رشته و هدایت تحصیلی در حاکمیت/ محمد حسین بنا

-         باغ بی درخت علوم و بته های بی ریشه/ تحلیلی درباره هندسه معرفتی علوم/ پوریا علیمردانی

-         من هم مثل همه مفیدم/ روایت انتظار ناکام دانشجویان از نظام دانشگاهی/ محمد قائم خانی

-         تغییر رشته به MBA مفرّ یا ضرورت؟/ نقدی بر جریان حرکت دانشجویان به رشته مدیریت/ رشید قانعی

-         جای خالی مأموریت گرایی/ مأموریت گرایی روح گمشده تحصیل دانشگاهی/ سیدعلی روحانی

-         اندر مهجوریت علوم انسانی/ دلایل روش شناختی رونق علوم طبیعی و مهجوریت علوم طبیعی/ نیما نریمانی

-          علوم انسانی خدمتکار دنیای فنی و مهندسی/ وجیزه ای در تبیین اتحاد ماهوی علوم انسانی موجود و علوم مهندسی/ جواد درویش

 

و در بخش بازتاب:

-         پژوهش بومی را دانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند/ مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقا مبتنی بر مقالات آی اس آی

-         مابعدالمصاحبه/ آیا راه علم بومی از ISI می گذرد؟ / حسن نیلی

 پی دی اف نشریه را از اینجا دانلود کنید.

متن صحبتهایم نزد رهبر انقلاب در همایش ششم نخبگان

 

 

اشاره: این متن صحبتی است که چهارشنبه ۱۲ مهرماه در محضر رهبر انقلاب اسلامی ایراد کردم. لازم می بینم که از آزاداندیشی بنیاد نخبگان و شیوه سالم و عادلانه اش در گزینش افراد داوطلب برای صحبت نزد رهبری و بویژه مبدع این فرآیند، دکتر امید نقشینه  تشکر کنم.

 

بسم ا... الرحمن الرحیم

بنیاد نخبگان و رابطه علم، نخبگی و جهان تک‌قطبی

سلام و درود بر روح مطهر امام روح ا... خمینی که کالبد مرده تاریخ را به روح قدسی خود زنده کرد؛ و سلام و درود بر امام سیدعلی خامنه‌ای که بزرگ احیاگر دین در جهان معاصر است و امام ما ایرانیان برای بازگشت دین و معنویت به جهان قدسی‌زدایی شده‌ی مولود غرب مدرن.؛ و سلام و درود بر روان پاک شهید شریف مصطفی احمدی روشن که علم فارغ از ارزش دانشگاهی را به معبد انقلاب اسلامی برد تا باز هم در آستانه دهه چهارم نشان دهد که راههای نوی انقلاب ما جز با خون گشوده نمی‌شود.

عنوان مطلبی که می‌خواهم خدمتتان عرض کنم «بنیاد نخبگان و رابطه علم، نخبگی و جهان تک قطبی» است. مطلبی در نقد عملکرد 6 ساله بنیاد نخبگان که از همان اوان تأسیس بنیاد در دلم جوشیده، و فکر میکنم حرف دل خیلی از دلسوزان بنیاد باشد. بنده به واسطه حضور در مدارس سمپاد تبریز و سپس تهران آشنائی دیرینه‌ای دارم با تیپی به نام «استعداد درخشان» که از سال 85 با تأسیس بنیاد عنوان جدید «نخبه» را به خود گرفتند. نخبگی در اساس‌نامه بنیاد نخبگان و آیین‌نامه احراز نخبگی چنین تعریف شده است: «نخبه به فرد برجسته و کارآمدی اطلاق می‌شود که اثرگذاری وی در تولید و گسترش علم، هنر، فناوری و فرهنگ‌سازی و مدیریت کشور محسوس باشد و هوش، خلاقیت، کارآفرینی و نبوغ وی موجب سرعت بخشیدن به رشد و توسعه علمی و اعتلای جامعه انسانی کشور گردد.» حال پرسش اساسی من اینست که آیا بنیاد نخبگان در پرورش آن نخبه‌ای که در اساس‌نامه‌اش آمده است و در یک کلام به فرموده شما کسیست که «باید مدیریت تحوّلات کشور در دست او باشد»، موفق بوده است؟

   برای پاسخ به این سؤال می‌خواهم یک سنخ‌بندی دوگانه از مفهوم نخبگی در زمانه خودمان ارائه دهم که ترجیح می‌دهم آنرا در نسبت با علم که نقطه محوری نخبگی است، تعریف کنم. حقیر تصور می‌کنم در دورانی که ما در آن زندگی می‌کنیم –یعنی مشخصاً دوره تلاش ما برای رهایی از سلطه فرهنگی و سیاسی غرب- دو نوع علم و به تبع آن دو نوع نخبه وجود دارد: علم جهانی و نخبه جهانی و در مقابل آن علم بومی و نخبه بومی. طرفداران علم جهانی، دانشمند و نخبه را کسی می‌دانند که بیشترین مشارکت و همدلی را با پروش یافتن نهال جهانی علم داشته باشد که در مجلات جهانی آی اس آی تجلی می‌یابد. از نظر آنها هیچ فرقی نمی‌کند که کسی را در جمهوری اسلامی و سالها پس از انقلاب اسلامی نخبه بنامیم که همین آدم در هند، ترکیه یا انگلیس هم دانشمند و نخبه تلقی می‌شود. معیار نخبگی از نظر این عده، جشنواره ها، المپیادها، و کنفرانسهای بزرگ و معتبر بین‌المللی است و هرکس بروبیای بیشتری به آنها داشته باشد نخبه‌تر است. در مقابل، کسانی هستند که دانش مورد نیاز هر سرزمین را دانشی می‌دانند که باید به مسائل خاص آن سرزمین که برآمده از نیازهای مادی، ملی، و وضعیت خاص آن ملت است پاسخ دهد و از همه مهمتر دانشی که خادم ارزشها، ایدئولوژی ها و آرمانهای آن ملت باشد. نخبه‌ی این علم نخبه‌ی وطنی است؛ نخبه‌ی بومی که  «هرجایی» نیست و درد یک کشور را خوب می‌داند و دانشش پاسخ دهنده دردهای صنعتی، اقتصادی و از همه مهمتر فرهنگی آن ملت است.

    در ریشه‌یابی این موضوع که چرا ما به تمایز این دو نوع علم و دو نوع نخبگی وقوف نیافته‌ایم و عملاً علم بومی را پیش پای علم جهانی قربانی کرده‌ایم و هرجا گفته‌ایم علم، علم جهانی را مراد کرده‌ایم، به دو ریشه علم‌شناختی و سیاسی برمی‌خوریم. ریشه‌ی علم‌شناختی یا فلسفه علمی ماجرا به اینجا برمی‌گردد که ما میان رشته‌های مهندسی از یکسو و دو حوزه علوم پایه و علوم پزشکی تفاوتی قائل نشده‌ایم. در واقع چنانچه از منظر «مسأله» و «غایت» که دو مدخل اساسی در تحلیل فلسفی علوم و بویژه علوم کاربردی هستند، به این سه حوزه نگاه کنیم، درمی‌یابیم که علوم مهندسی بر خلاف علوم پایه و پزشکی کاملاً بومی و غیرجهانی هستند. علوم پایه در تمام جوامع مسائل  مشخصی را با هدف شناخت طبیعت واحد دنبال می‌کنند و مسأله علوم پزشکی دردهای جسمانی انسان و غایت آن «سلامت» است که در تمام طول تاریخ و تمام جوامع مشترک است. اما در علوم مهندسی بر خلاف این دو، نیازها و اولویتهای صنعتی در هرکشوری بسته به تاریخ و شرایط خاص آن سرزمین و برنامه آنها برای توسعه متفاوت خواهد بود. اگر دانش تکنولوژیک در کشوری چون امریکا با فرهنگ و تاریخ خاصش بر امور نظامی یا صنایع سرگرمی متمرکز است در ژاپن حول محور صنایع رسانه‌ای رشد می‌کند.

    متأسفانه باید بگوییم که نه تنها بنیاد نخبگان بلکه فراتر از آن بخش عمده‌ای از اساتید، مسئولین و سیاستگذاران حوزه علم در کشور با عینک علوم محضی چون ریاضی و فیزیک به علوم فنی و مهندسی می‌نگرند و منکر ابعاد بومی آن می‌گردند. مشکل وقتی حادَتر می‌گردد که مشاهده می‌شود که علوم انسانی، که ضرورت بومی بودن آن و فراتر از آن دینی شدن آن، هم از حیث مسائل هم از حیث غایت و هم ازحیث مبانی بسیار جدیتر است، هم با همان عینک جهانی علوم محض نگریسته می‌شود. بی‌توجهی بنیاد به این تفاوتهای ماهوی علوم به حدّیست که علی رغم مهجوریت علوم انسانی در بنیاد نخبگان، عاجزانه استدعای عدم ورود بنیاد به حوزه علوم انسانی را دارم.

   امّا ریشه سیاسی معضل استقرار علم جهانی به جای علم بومی، به نظام تک قطبی جهان بازمی‌گردد.امریکا به عنوان رأس نظام تک قطبی جهانی کاری کرده که علم بومی و دانش فنی مورد نیازش به عنوان علم جهانی به چشم بیاید، علمی با ظاهری خنثا و پوششی آراسته به لفظ مقدَس علم، امّا در واقع هدایت‌شده توسط نیازهای روز اقتصادی و بویژه نظامی امریکا. نتیجه‌اش می‌شود استعمار علمی کشورها و استخدام بی‌جیره و مواجب مغزهای دنیا بدون آنکه لازم باشد حتی ساکن امریکا شوند! آیا امروز که موعد فروپاشی نظام ناعادلانه تک قطبی سررسیده و نوید دوران جدیدی به گوش می‌رسد، لازم نیست که علیه نظام علمی تک قطبی نیز بشوریم و جریان علم را که به سوی صنایع امریکایی است واقعاً  در کشور خود جاری کنیم؟

    حال با توجه به تمایز علم جهانی و علم بومی بد نیست که به برخی مؤلفه های نخبه جهانی و نخبه بومی، که البته نه ویژگیهایی مطلق که مشخصه هایی نوعی هستند، اشاره شود. نخبه جهانی به کار کلاس و درس می‌آید نه صنعت و مشکلات کشور، چون تنها کارش نوشتن مقاله های عمدتاً بی‌فایده است (البته بی‌فایده برای ما نه صاحبان مجلات آی اس آی!)، همیشه طلبکار ملت است نه بدهکار آنها. برای اینکه از کشور نرود، پول و احترام بیشتر می‌طلبد. محافظه‌کار است و نسبت به وضعیت پیرامونیش منفعل، تا بتواند کار پژوهشی روتینش را در فضایی آرام پشت درهای بسته انجام دهد. در مقابل نخبه بومی از همان اول کار از چندمتر عقبتر از نخبه جهانی کارش را شروع می‌کند چون نمی‌تواند مانند او دائماً به پژوهشهای مد روز سرگرم باشد. مدام سرش توی مشکلات مملکت می‌چرخد، تک بعدی نیست و هزاران دغدغه سیاسی و فرهنگی و دینی و غیره دارد و بخاطر همین به سختی می‌تواند معدلش را بالا نگه دارد. مسأله‌اش برای در کشور ماندن و اپلای نکردن، نه پول که فرصت خدمت و حل مسائل کشور است. از همه ممهمتر اینکه نخبه بومی منتظر کسی نمی‌ماند و بی‌پروا به دریای مسائل کشور می‌زند.

     با این اوصاف دوست دارم بدانم دانشگاه ما انصافاً کدام نوع نخبه را تحویل جامعه می‌دهد و بنیاد نخبگان جمهوری اسلامی از کدام نوعش حمایت می‌کند؟  نظامات موجود بنیاد نخبگان برای شناسایی, جذب و حمایت نخبگان بومی طراحی نشده‌اند و حال آنکه اینان بویژه در حوزه های علوم انسانی و هنر، بیشتر از همه نیازمند حمایتند. از حیث پیامدهای اجتماعی نیز باید گفت که متأسفانه، بنیاد با ارائه تسهیلات و انجام تبلیغات فراوان در راستای استقرار هرچه بیشتر جریان نخبگی بین‌المللی ناکارآمد و به حاشیه رفتن جریان نخبگی بومی کارآمد قدم برداشته و عملاً  تمامی استعدادهای بالقوه دانش‌آموزی را، به سمت جریان نخبگی جهانی و نه بومی هدایت می‌کند.

    رهبر عزیز! معضل جانشین شدن علم جهانی به جای علم بومی آفت ویرانگری به ارث رسیده از رژیم منحوس پهلوی است که با هزاران تأسف کل درخت علم دانشگاهی ایرانِ ما را دچار کرده است. اصالت علم جهانی و طرد علم بومی بویژه در «معیار ارتقاء و گزینش اساتید» و «وضعیت پایان نامه ها» تجلی تام یافته است. در چنین وضعیتی تصور می‌شد که که در شرایط آفت‌زدگی نظام آکادمیک، بنیاد قرار است میانبری حداقلی باشد برای نخبگانی که دغدغه و توانایی تحولات بزرگ در عرصه های مختلف کشور را دارند اما حامی و پشتیبان و هادی ندارند. با اینحال بعد از چند سال مشاهده می‌شود که بنیاد نخبگان هم خود به شدتی بیشتر دچار همان آفتی شده است که  از آن گریزان بود. بنیاد نخبگان به زعم حقیر، با قرار گرفتن در این ریل غلط فرسنگها از وظیفه اصلی خود دور شده است که این مسأله ضرورت تجدید نظر بنیادین در جهتگیری بنیاد را ضروری می‌سازد. علامت سؤال بزرگ اینست که چرا شورای عالی انقلاب فرهنگی که در همه این سالها نه تنها اقدامی برای از بین بردن این آفت بزرگ  انجام نداده، حداقل از سرایت آن به راه های میانبری نظیر بنیاد نخبگان جلوگیری نکرده است؟ بسیاری بر این باورند که شورای عالی موجود اراده و ساختار لازم برای پیگیری چنین تحولی را در نظام علمی و دانشگاهی  ایران انقلابی ندارد...

 

یاعلی

آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟

آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟

ضرورت تغییر گفتمانهای دوگانه «تکنولوژی خنثی/ تکنولوژی شیطانی» در مواجهه با مظاهر تمدن جدید

 با  استفاده از بررسی موردی تلویزیون به مثابه تکنولوژی رسانه‌ای جهان جدید

 

استاد بزرگوار جناب آقای دکتر کچوئیان اخیراً سخنرانی جالبی در همایش «تلویزیون مردم انقلاب اسلامی» داشته‌اند (لینک) که در این سخنرانی پرسشی را مطرح کرده‌اند که مقدم بر تمام پرسشهای دیگر درباره تلویزیون است و آن اینست که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» به نظر می‌آید که بد نیست اگر این پرسش را غنیمت بشماریم و تأمل درباره جهان جدید و مظاهر آن را در سطوحی بنیادی‌تر دنبال کنیم. تأملی تمدنی که نیازمند به تعلیق در آوردن تمام پیوندهای عرفی و ذهنی است که ما را به جهان جدید آلوده کرده است.

    تلویزیون یک پدیده مدرن است. منظور من از مدرن بودن آن اینست که تلویزیون حاصل مدرنیته است و زاییده جامعه مدرن و فرآیندهای تاریخی تمدن جدید. تلویزیون به این معنا محصول کور نیروهای اجتماعی جهان جدید است که در اثر فرآیندهای تفکرنشده و نااندیشیده‌ی تاریخی نامشخصی به وضع فعلی رسیده است.  به همین دلیل است که وجه مدرن بودن تلویزیون از جنس مدرن بودن آن محصولاتی از جهان مدرن نیست که واضع و مبدع مشخصی دارد و با ایده و ذهنیتی آگاهانه ساخته و پرداخته شده است. از این جمله می‌توان علم، جامعه، اقتصاد و خود جامعه‌شناسی را نام برد که محصولاتی جدید از عالم مدرنند که آفرینش ابتدائی آنها برآمده از انسانی مدرن با افکار و باروها و غایات مدرن بوده و عناصر فلسفی مدرن در ماهیت آنها هویداست و از قضا عمدتاً ترادفی میان مبانی فلسفی بنیادین آنها و خالقان این محصولات وجود دارد وقتی می‌گوئیم: علم نیوتنی یا جامعه هابزی یا اقتصاد اسمیتی یا جامعه شناسی کنتی.

    در واقع ادعایی در اینجا مطرح است که برخی محصولات مدرن به تمامه حاصل تطورات تاریخی و اجتماعی و بدون سوژه های فاعل آگاه و مشخصند و برخی دیگر مبدع و مبتکر و خالقی دارند که آگاهانه و به قصد مشخصی دست به کار آفرینش این محصول گشته است و البته اینکه محصول تا چه حد برآمده از خواسته ها و ایده های فلسفی فاعل است و تا چه حد مثل دسته پیشین برآمده از سیر طبیعی نیروهای اجتماعی، بسته به نبوغ خالق آگاه و مختاری دارد که چه میزان از سطح جامعه و تاریخ زمانه‌اش فراتر رفته و افقهایی جدید را درنوردیده است. این دو نوع سرایت اعتبار مدرنیت به محصولات مدرن تقریباً‌ مشابه اعتبار اسلامیت علوم اسلامی است که در دوره‌هایی به اعتبار فلسفی اسلامی‌اند و سپس به اعتبار اجتماع مسلمین اسلامی تلقی می‌شوند.

    به همین دلیل است که تصور می‌کنم ماهیت تلویزیون ماهیتی جامعه‌شناختی است و نه ماهیتی فلسفی. یعنی تلویزیون را نباید به شیوه ای فلسفی «ابزاری که پیام صوتی و تصویری را از جایی به جای دیگر منتقل می‌کند» تعریف کرد و به این اعتبار آنرا ابزاری خنثا و بی‌جهت چون همه ابزارهای ساده‌ای دانست که موم دست آدمیان است. برای پرسش از تلویزیون باید آنرا در متن حیات انسانی دید و ماهیت آنرا به عنوان جزئی از تاروپود زندگانی مدرن تعریف کرد. بعد از این تعریف است که می‌توان با ترکیبی از عناصر فلسفی با منظرهای جامعه‌شناختی به طرح مباحثی درباره تلویزیون پرداخت. در ادامه در راستای پرسش دکتر کچوئیان برخی زوایای جالب ماهیت تلویزیون که با این رویکرد بدست می‌آید می‌پردازم.

×××

1)    تلویزیون و عقلانیت تلویزیونی

تلویزیون درحال عمل انسانی گفتگو و مفاهمه و انتقال پیام است. با اینحال رسانه‌ایست که شیوه استدلالی و عقلانیتی منحصر به فرد دارد که در ماهیت آن تنیده شده است و آن «ابتنای آن بر محسوسات» است. در واقع بسیار لازم است که منطبق بر کار منطقیون یونانی تلویزیون را بر حسب جنس استدلالات و بخشی از وجود انسانی (عقل، خیال، وهم، ...) که مخاطب قرار داده مورد بررسی قرار دهیم. این همان کاریست که پستمن در بخشی از کتاب تکنوپولی‌اش درباره تلویزیون می‌کوشد انجام دهد. بر این اساس شاید بد نباشد اگر بگوئیم عقلانیت تلویزیونی پوزیتیویستی است و تنها از طریق تجربه حسی در صدد است تا آگاهی و معنا را به مخاطب منتقل کند. مواجهه با تلویزیون نه مواجهه با کتاب است که عقل را به حرکت درمی‌آورد و نه مواجهه با شعر است که خیال را مخاطب قرار می‌دهد و نه مواجهه با وعظ است که قلب را متأثر می‌کند. مخاطب تلویزیون احساس است و این احساس معنای وسیعتری از محسوساتی دارد که مد نظر پوزیتیویستهاست.

    عقلانیت تلویزیونی هم مخاطبش را به «هست» ها خبر می‌دهد و هم به «باید» ها حرکت می‌دهد. از اینجاست که تلویزیون از محسوسات به احساسات میل می‌کند چرا که مشاهده نمی‌تواند به ارزشها راه برد و باید از هست برنمی‌خیزد و حال آنکه محسوس تنها به هست راه دارد. تلویزیون محسوسات را با عاطفه در می‌آمیزد و احساسات را پدید می‌آورد و این می‌شود جادوی تصویری که در دل خود می‌تواند از عشق و رنج و نفرت و شعف و درد و عزت حکایت کند. شاید همین ظرفیت نهفته در چشم است که در گوش نیست و عقلانیت رادیویی را به مراتب عقلانی‌تر از عقلانیت تلویزیونی می‌سازد.

    بازگردیم به پرسش آغازینمان درباره ضرورت تلویزیون. پستمن دراینباره بیان جالبی دارد. او معتقد است که آیینیهود مجسمه سازی را برای این حرام می‌کند که اذهان را از آسمان به زمین می‌کشد و متافیزیک را به فیزیک تقلیل می‌دهد و نادیدنی را با دیدنی کردن عملاً معدوم می‌کند که سرچشمه بی‌اعتقادی به غیب است. جالب است برخی بیانها درباره حرمت مجسمه سازی در اسلام که شرک بت‌پرستان را ناشی از زمینی کردن مفاهیم آسمانی در قالب مجسمه ها می‌دانند و حرمت مجسمه سازی را نابود کردن موانع غیب‌اندیشی انسان تلقی می‌کنند. گرچه غرض من اعلام حرمت رسانه‌های تصویری نیست اما اشعار به این مفهوم بسیار لازم است که  ادیان به شدت مخالف محسوس‌اندیشی و پیروی از احساساتند و انسانها را همواره به تعقل، فهم و بصیرت فرامی‌خوانند و حال آنکه تلویزیون مردمان را عادت می‌دهد که آنچه می‌بینند باور کنند. تلویزیون مداوماً قوای دانی و احساسات پستتر انسانی را که از طریق چشم و گوش منتقل می‌شود تقویت می‌کند و قوای عالی انسانی را وامی‌گذارد تا به انحطاط کشیده شوند. تلویزیون حتی ابزار الکنی است که به واسطه نقص ذاتی خود مفاهیم بلند انسانی نظیر عشق، عزت، کرامت و ایثار را به زمین می‌کشد و شکلی نازل و بی مایه از آنها ارائه می‌دهد. بیراه نیست اگر بگوئیم ماهیت تلویزیون به واسطه عقلانیت حسی‌اش با اغواگری هماهنگتر است تا با آگاهی‌بخشی، با شهوت‌انگیزی همسوتر است تا با اخلاق‌انگیزی و با غرب همدلتر است تا با شرق.

2)    تلویزیون و آزادی تفکر

مطلب دیگری که به نظرم می‌رسد از بین رفتن قلمرو استقلال فکری است که توسط تلویزیون اتفاق می‌افتد. یکی از حماقت‌آمیزترین کارهای بشر جدید اینست که به دست خود متکلم و خطیبی چیره‌دست را بدون هیچ شناختی از افکار او میهمان صبح و شام افکار خود و خانواده‌اش می‌کند. اگر دقت کنید می‌بینید که هیچ رسانه‌ای جز تلویزیون چنین وضعی ندارد. رسانه های سنتی که به شکل جلسات سخنرانی و غیره در محلی خاص برگزار می‌شود و هرکسی با تمایل خود در آن حضور می‌یابد. حتی سینما هم که محصولی مدرن است به گونه ایست که هرکسی به انتخاب خود و بر اساس  میل و ذائقه خود نیت می‌کند و مسافتی را می‌پیماید و هزینه‌ای می‌کند تا در آنجا حضور یابد. اما تلویزیون میهمان ناخوانده‌ایست که به زور عرف نانوشته‌ای در هرخانه‌ای حضور دارد و به زور سبک زندگی نانوشته‌ای در ساعتهایی از روز روشن می‌شود و به سخن می‌آید. اگر معیاری هم برای انتخاب برنامه مورد نظر درکار باشد همان معیار معروف «جذابیت» است که بر اساس توافقی نانوشته میان اذهان دست و پا بسته و تلویزیون مدرن کاملاً بر اساس پارامترهای همان عقلانیت حس‌محور تلویزیونی تعریف می‌شود: هیجان حسی، شفافیت حسی، گیرایی حسی و ...

    آیا لازم نیست حدی از استقلال و تعقل آزاد را برای مخاطبین قائل بود که خود به تفکر پرداخته درست را از نادرست تشخیص دهند؟ آیا رسانه‌ای که به گونه‌ای یکطرفه و با ابزارهای اغواگرانه مبانی نظری خویش را در ذهن و روان مخاطب بیخبرش می‌کارد رسانه‌ی آزادی است؟

3)     تلویزیون و بحران اعتبار معرفتی

چه کسی حق سخن گفتن دارد؟ در یک تمدن زنده که هنوز چون اواخر یونان و امروز غرب دچار نسبی‌گرایی و خرافه نشده‌اند و هنوز «حقیقت» شأنی درخور دارد، ترویج و تبلیغ و معرفت‌پراکنی تقدسی ویژه دارد که در اختیار هر کسی قرار نمی‌گیرد. حتی جالب است که تمدن غرب در اوج سرزندگی خود در قرن نوزدهم نظام سلسه مراتب علمی پرطمطراقی ایجاد می‌کند تا بهتر بتواند از میراث علمی خود پاسداری کند و هرکسی به قلمرو مقدس علم راه نیابد. این ماجرا لزوماً به برخورد قانونی در سطح اجتماعی نمی‌کشد که بحث آزادی بیان مطرح شود چرا که خودبخود نفوذ یک دستگاه فکری به حدی است که افراد یا خود را بدان منتسب می‌کنند و یا بلافاصله به عنوان نشر اکاذیب و خرافه و جهل از صحنه عمومی جامعه حذف می‌گردد.

   اعتبار معرفتی تلویزیون چگونه تضمین می‌شود؟ این پرسش پرسش معرفت‌شناختی امروز ماست و بعید می‌دانم اساساً در عالم مدرن مطرح شده باشد. حتی در زمینه اخبار هم که تلویزیون دعوی واقع‌نمایی دارد فلسفه علم سودگرایانه و عملگرایانه بر فلسفه رئالیستی غلبه دارد.

    دلیل اینکه بحث اعتبار معرفتی تلویزیون در غرب مطرح نیست شاید بیشتر از همه به این برگردد که اساساً تلویزیون درون ساخت سرمایه داری متولد شده و بالیده است و رسانه در درون ساختار سرمایه‌داری اساساً‌ چیزی جز ابزار تبلیغ تجاری و سرگرمی و آسایش مخاطبان نیست و کدام فیلسوف جاهلی است که از جک و جفنگ و لهو و لعب انتظار حجیت معرفت شناختی داشته باشد!! جز این رویکرد، دکتر کچوئیان در همان سخنرانی به الگوی بدیلی از تلویزیون اشاره می‌کند که بیشتر در جوامع کمونیستی شوروری دنبال می‌شد و آن ترویج فرهنگ و ایدئولوژی رهایی‌بخش سوسیالیستی بود که باز تا حدی با مسأله اعتبار معرفتی مواجه است.

    حال نگاه به وضعیت خودمان از این حیث بیندازیم. نزول غرب در صدسال گذشته بر سر ما چنان بلایی بر سر ما آورده که هیچ اقتدار معرفتی گسترده‌ و نافذی در سطح عمومی وجود ندارد. حاصل آن در تلویزیون و سینمای ما به خوبی هویداست که باید روح و فکر و روان میلیونها ایرانی بدست تصمیم و تفکر نازل مشتی کارگردان و بازیگر و صحنه گردان باشد که تنها سواد تکنیکی گرداندن دوربین و پیاده کردن بازی دارند و هیچ معرفت و دانشی برای ارائه به ذهنها و قلبهای تشنه مردمان سرگشته این روزگار ندارند.

   تلویزیون یک غول رسانه‌ایست که چنان بر سر مردمان جوامع هوار شده که امکان چون و چرا درباره مفاهیمی که ارائه می‌دهد را به کلی از میان برداشته است. تلویزیون به چنان عظمتی در هر جامعه دست پیدا می‌کند که خود منشأ اعتبار خود می‌گردد و به نوعی مرجعیت بی اساس در ارائه مفاهیم دست می‌یابد. بی‌اعتباری معرفت شناختی ذاتی تلویزیون موجود است.

4)    رسالت و مسئولیت تلویزیون

این مفهوم هم مفهومی دینی و بومی است و باز هم امکان طرح آن در چارچوب تفکر لیبرال-سرمایه داری وجود ندارد، هرچند شاید در برخی رویکردهای مارکسیستی و انتقادی مطرح شود. تعریف تلویزیون به واسطه رشد و بالیدنش در جوامع غربی بنا به همان ماهیت جامعه‌شناختی‌اش «سرگرم کردن و بر آوردن لذتهای بصری و هیجانات بسیار نازل انسانی» است و کل نظامات درونی آن از شیوه های برنامه ساختن، محتواها و موضوعات، و چرخه های پشتیبان آن بر همین اساس عمل می‌کنند. حتی آنجایی که به نظر می‌رسد برنامه تلویزیونی در صدد آموزش است شک نکنید که در حال ارضای حس کنجکاوی هیجان‌انگیز و لذت آنی شماست. وقتی از سرعت یک خوروی خیلی تندرو یا از از قدرت زهر یک مار بزرگ یا از تاریخ گذشته سخن می‌گوید. حتی حیطه‌های خیلی دورتر تلویزیون نظیر اخبار و مستند هم به شدت تحت تأثیر این غایت محوری تلویزیون هستند و به شدت به سمت ارائه اخبار زرد و شیوه های تحریک کننده در ارائه اخبار و موضوعات حرکت می‌کنند. شاید همانطور که هابرماس می‌گوید درباره دگرگونی ساختاری حوزه عمومی می‌گوید، دوره قبلتر مدرنیته رسانه ها چنین وضعی نداشتند اما امروز نفوذ سرمایه داری در کل پیکره جوامع به حدی است که شبکه ها و برنامه های خالصاً علمی، سیاسی و فرهنگی به شدت تنزل یافته است و حیات متعالی انسانی تماماً به گوشه انزوا تبعید شده است.

    جالب اینجاست که چنین تعریف متأخری از تلویزیون به بهترین وجه در صداوسیمای جمهوری اسلامی در حال پیگیری و پیاده‌سازی است. اهتمام تامّ تلویزیون به پخش مستقیم مسابقات فوتبال باشگاهی و جام ملتها و غیره و توجه همیشگی به محصولات سینمای امریکا و ساختن مسابقات تلویزیونی سرگرم‌کننده و سرتاسر پوچ و بی‌مایه و پخش مستقیم تمام جنگهای شبانه جشواره کیش و دعوت دمادم از هنرپیشه ها و خواننده های معروف به هر مناسبتی که بیشتر از 80 درصد وقت تلویزیون را اشغال می‌کرد کم بود که تأسیس شبکه های جدیدی با موضوع سریال، هالیوود، ورزش و کارتون اوج غریزدگی سیاستگذارن تلویزیونی را به نمایش گذاشت.

   تلویزیون ملی ایرانی که حتی از سوی مشتریانش ارتزاق نمی‌کند تا مجبور باشد که به خواسته های آنها تن در دهد، نوعی از سیاستگذاری رسانه‌ای تماماً لیبرال را به نمایش گذاشته است که تنها خود را متولی سرگرم کردن تمام سلایق و مخاطبان ایرانی قلمداد کرده است. تلویزیون ایران با فرو رفتن در مرداب تکنوکراتهایی که تنها هنرشان سرگرم کردن مخاطبان است در حال ارائه شدیدترین نوع بی مسئولیتی دینی، فرهنگی، و انقلابی است.

×××

و اما سرانجام داستان ما و تلویزیون...

   در نهایت می‌توان چنین گفت که یکی از پاسخهای پیشنهادی به پرسش بنیادین دکتر کچوئیان که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» می‌تواند این باشد که ما به تلویزیون مدرن، که زاییده مدرنیته است و همین امروز در ایران ما در حال پیاده شدن تام و تمام است، اصولاً نیازی نداریم. امّا آیا این به معنای آنست که تلویزیون را باید کنار گذاشت؟

  اینجاست که تفاوت ماهیت جامعه‌شناختی و ماهیت فلسفی رخ می‌نمایاند. این 4 بعد بخشی از چیزی است که می‌توان آنرا ماهیت جامعه‌شناختی تلویزیون نام نهاد، یعنی ماهیت انضمامی آنچه در واقعیت هست و نه ماهیت فلسفی ابزاری به نام تلویزیون. این به معنای آنست که تغییر در هر چهار مورد و حتی مورد اول -که بیشتر از همه به هستی‌شناسی فلسفی تلویزیون مربوط می‌شود- لزوماً به معنی رد کلی تلویزیون نیست. در واقع همانطور که مشهود است هرچه از مورد آخر به سمت مورد اول حرکت می‌کنیم تصرفات بنیادین تری در ماهیت تلویزیون مورد نیاز است.

    گفتمان مواجهه با مظاهر تمدن جدید باید تغییر کند. هم  گفتمان «رد یا تأیید مطلق» و هم گفتمان «استفاده درست از ابزارها و علوم و فنون غربی» گفتمانهای ناقصی هستند که چشم ما را برروی پیچیدگیهای مواجهه با جهان جدید می‌بندد. تمام تلاش من در این متن این بود که تلویزیون یک جعبه مکعبی ساده نیست که صحبت بر سر داشتن یا نداشتن آن باشد. تلویزیون یک ساختار عظیم و غول پیکر فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای متناسب با جامعه‌ای خاص است که هضم فرهنگی آن نیازمند فهم عمیق ماهیت فلسفی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی آنست. تلویزیون چاقو نیست که یکی با آن میوه پوست بکند و یکی با آن آدم بکشد. تلویزیون یک سیستم است که باید اجزا و اندامهای آن بصورتی مفهومی از هم باز شود و با توجه به سیستم کلی مورد نظر ما دوباره در جامعه ما برافراشته شود که در اینصورت قطعاً حاصل کار را هم باید چیز دیگری بنامیم.

یاعلی

  

پی نوشت:

۱) این مطلب میثم مهدیار عزیز هم به نوعی پیگیری همین رویکرد در تحلیل مواجهه با تکنولوژی مدرن است که بیشتر با تمرکز با تکنولوژی شهرسازی و معماری نوشته شده است: عریانی میوه تمدن جدید است

۲) سجاد صفار عزیز هم در مطلبی با دغدغه مشابه، مواجهه ما با ورزش مدرن را مورد پرسش قرار داده و اینکه آیا اصلاحات روبنایی در محصولات جامعه جدید می تواند ما را از روح این جهانی مدرنیته نجات بخشد؟

مردم پیش­بینی­ناپذیر!

مردم پیش­بینی­ناپذیر!

گفتاری درباره چرایی ناکارآمدی جامعه­شناسی مدرن در تحلیل جامعه ایرانی

  

از چند وقت پیش که تردد صبگاهی و شامگاهی بزرگراه ارتش به برنامه تهران­نوردی شصت کیلومتری هر روزه­ام اضافه شد، توفیق حاصل شد که روزی دو سه مرتبه با پدیده جالب (و البته کاملاً عادیِ!) حرکتهای مارپیچ بزرگراهی مواجه شوم. جایتان خالی همین یک هفته پیش هم جاده چالوس بودیم و هم­سفر عدادی از همین رفقای مارپیچ­باز. از همینجا بود که دلیل بروز این پدیده ذهنم را درگیر کرد.

    نکته­ای که بررسی این پدیده را برایم جالب می­کند، عبور اراده ایرانی از سدّ دو مانع انسان­شناختی و جامعه­شناختی مهم برای تحقق این مقصود بزرگ است. مانع انسان­شناختی اوّل «ترس از مرگ» است. خب برای هر طفل صغیری هم بارز است که سبقت گرفتن سرِ پیچ آن هم در جاده چالوس آن هم در عید و شلوغی جاده، احتمال تصادف قابل توجهی دارد. انعکاس مکرر خبر میزان بالای کشته­های تصادفات هم جای شک و شبهه نمی­گذارد که اراده ایرانی با اشراف کامل به خطرات جانی اقدامِ خاص خود در جاده به انجام آن مبادرت می­ورزد. به این ترس از مرگ باید اضافه کنید عوامل انسان­شاختی دیگری را مثل ترس از صدمه دیدن عزیزان، ترس از جراحت، ترس از خسارت و... که خب طبیعتاً همگی تسلیم محض تصمیم ایرانی می­شوند و خللی در اراده آهنین او ایجاد نمی­کنند!

     امّا مانع جامعه­شناختی دوم «قانون اجتماعی» است. در ایران ما عادت داریم که توان بازدارندگی یا اعمال فشار قوانین را به همان مبنای انسان­شناختی آنها احاله می­دهیم و حال آنکه قانون اجتماعی مستقل از اثر فردی آن خود در جوامع توسعه­یافته موضوعیت دارد. منظورم اینست که ما انتظار داریم که جریمه به واسطه ضرر مالی­اش بتواند رفتارهای رانندگان را کنترل کند و معمولاً همین تحلیل را درباره چرایی تبعیت محض مردمان اروپا و امریکا از قانون عنوان می­کنیم، ولی به این نکته توجه نداریم که علت قانون­گرایی کامل آنها از قوانین نه محاسبه دائمی سود و زیان شخصی بلکه بواسطه «عظمت جامعه» نزد آنان است. مفهومی که شاید نزد ما ایرانیان بخوبی فهم نشود.

   «جامعه مستقل از سود و زیان شخصی افراد باید تبعیت شود.» این اصلی­ست که سابقه لااقل دویست ساله­ی مدنیت و شهروندی مدرن در لایه­های زیرین فرهنگ مدرن نهادینه کرده است. جامعه برای شهروند جامعه مدرن همان مادر طبیعت برای کشاورزان بت­پرست و همان خدای قادر برای موحدان دیندار است که همه چیزش در دستان اوست. دوستی از سفری در امریکا برایم نقل می­کرد از همسفرش که وقتی از او خواست که دینش را معرفی کند او بواسطه قانون منع تبلیغ ادیان در امریکا ممانعت می­کند. یا خیلی از ما داستانهایی شنیده­ایم از عدم استفاده خودمختار غربیان از دارو ولو در حال مرگ باشند، یا مراقبتهای ویژه­ای که از کودک بخاطر دخالتها و نظارتهای دولت بر خانواده­ها به عمل می­آورند. این حضور همیشگی و سایه­گستر جامعه حتی در روابط شخصی، شما را یاد تصویر ما از حضور خدا نمی­اندازد؟

    حضور سنگین جامعه مدرن و سلطه آن بر قلب و روح و ذهن و رفتار شهروندان جامعه مدرن مطلب تازه­ای در عرصه جامعه­شناسی و فلسفه نیست و مباحث متفاوتی را له و علیه خود برانگیخته است. از میان اصلیترین موافقان و تئوریسین­های این وضعیت می­توان دورکیم را نام برد که «پرستش جامعه» را تنها راه جلوگیری از فروپاشی جامعه­ی نوپای مدرنی می­داند که مرجعیت خدا را در امورات اجتماعی از دست داده است. از همین روست که او آموزش و پرورش سکولاری را پیشنهاد و پایه­ریزی می­کند تا همه شهروندان از کودکی اجتماعی شدن یا تبعیت بی­چون و چرا از جامعه را بیاموزند تا به این ترتیب خلأ ناشی از کنار رفتن مسیحیت از متن جوامع غربی به نحوی سکولار پر شود.

    امّا در سوی دیگر عرصه فکری مدرن، چهره­های برجسته­ای را می­بینیم که این سلطه سنگین جامعه بر انسان را بزرگترین بلا و بحران جوامع غربی قلمداد می­کنند. مارکس جامعه سرمایه­داری را نظامی سرکوبگر و ازخودبیگانه­کننده می­داند که فردیت و ابتکار عمل کنشگران را نابود می­کند. وبر جامعه مدرن را در نبود ادیان معنابخش، قفسی آهنین می­داند که انسانها را در خود منحل کرده و با سلب قابلیت تأمل در اهداف و ارزشها، آنان را به اجزاء بی­اراده­ای مبدل کرده که به چیزی فراتر از بهبود وسائل در چارچوبی از پیش تعریف شده و معین نمی­اندیشند. شاید بتوان گفت که حتی نیهیلیسمی که نیچه و هایدگر در جوامع اروپایی تشخیص می­دهند چیزی جز همین سیطره رخوت­آور جامعه بر انسان و سرکوب کنشگر آزاد نبود، وضعیت پر رنجی که هایدگر می­پنداشت با ظهور هیتلر در آلمان به پایان رسیده است. همین انتقاد اساسی در میان متفکران مکتب فرانکفورت، هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه است که به تدریج پرورش می­یابد و زمینه­ساز شورشهای دانشجویی دهه 60 امریکا می­گردد.

    با این همه در ایران اینطور نیست، یعنی ایرانی هنوز مطیع جامعه نشده است. فکر می­کنم بهتر است بگوییم «خوشبختانه» اینطور نیست و نه «متأسفانه»! در واقع می­خواهم این حرف به ظاهر عجیب را بزنم که قانون­گریزی در ایران بر خلاف تصور، یک شاخص مثبت است و نشان از یک جامعه سرزنده دارد و نه یک شاخص منفی. قانون­گریزی ایرانی که ناشی از عدم نهادینه شدن جامعه بر فراز قلب و ذهن شهروندان است، نه از دیدگاهی شرق­شناسانه برآمده از سابقه اندک مدنیت و شهرنشینی در ایران، بلکه به واسطه سابقه اندک «مدنیت سکولار»  در ایران است. مدنیت سکولاری که به اذعان عده زیادی از متفکران غربی خود کشنده انگیزه­ها و نابودکننده حرکتهای بدیع و شالوده­شکن است.

   کنشگر ایرانی همانطور که در آغاز این مطلب و در مثال آن پدیده مارپیچ­بازی در بزرگراه گفتم، از دو سدّ انسان­شناختی و جامعه­شناختی گذر کرده است. این دو سدّ را شاید اگر بخواهیم به زبان تخصصی­تر برگردانیم باید اصطلاحاتی را از لوکاچ وام بگیریم و بگوییم طبیعت اوّلی و طبیعت ثانوی. در واقع انسانی که در پایینترین مرتبه اراده است، مطیع غریزه یا طبیعت اولی خویش است. همان چیزی که خیلی از ما در مواقع بحرانی زندگیمان مثل حالت خشم یا خوشی به آن بازمی­گردیم. امّا طبیعت ثانوی همان جامعه است که در مرتبه­ای بالاتر رفتار و افکار ما را شکل می­دهد. طبیعت ثانوی از همان آغاز تولد همچون طبیعت اولی ما را در برمی­گیرد و استمرار حیات ما در میان باقی انسانها تضمین می­کند. بر خلاف تصور موجود جامعه به شیوه­ای مکانیکی و با فشار هنجاری و مستقیم دیگران یا با همجه­ی رسانه­ای اعضای خود را نمی­سازد بلکه به شیوه­ای کاملاً ضمنی و انضمامی و تدریجی انسان را قالب­بندی می­کند. به قول بوردیو جامعه مانند میدان بازی فوتبال است که حتی اگر هیچ کسی درباره قواعد و اهداف بازی برای تو توضیح ندهد، اولین باری که وارد این میدان شود کاملاً بر اساس همان قواعد می­اندیشی، تحلیل می­کنی، قضاوت می­کنی، رفتار می­کنی و حتی تغییر مسیر می­دهی. بهترین شاهد این مطلب خودتان هستید اگر یکبار از منظری بیرونی تصمیمات مهم زندگی خود مثل انتخاب رشته و دانشگاه، انتخاب همسر، انتخابهای سیاسی، انتخاب شغل و....، نوع معیارها و تحلیلتان از گزینه­های موجود را مرور کنید تا میزان تأثیرپذیری اجتناب­ناپذیرمان از جامعه اطراف مشخص شود.

    به همین دلیل است که بسیاری از آدمها تا آخر عمر در همه تصمیمها در چارچوب قواعد تعیین شده طبیعت اولی و ثانوی باقی می­مانند و عده دیگری می­نشینند و همین انسانها را فرمولیزه و تئوریزه می­کنند. انسان فرویدی و انسان آدام اسمیتی در روان­شناسی و اقتصاد تا آخر عمر درگیر طبیعت اولی خویش است و انسان مارکسی و انسان دورکیمی تا آخر درگیر طبیعت ثانوی خویش. امّا انسان آزاد از این دو فراتر می­رود و به حوزه کنش آزاد عقلانی و مختار می­رسد. اینجاست که می­توان گفت کنشگر ایرانی غیرقابل پیش­بینی می­شود!

   شاید همین تن ندادن ایرانی به مدنیت سکولار و آزادی فکر و عمل اوست که میشل فوکو را در سال 57 به تحسین انقلاب ایران واداشته تا آن جمله معروف را بگوید: «ایران روح یک جهان بی­روح است». در واقع اینکه انقلاب ایران در چارچوب هیچیک از نظریات انقلابهای مدرن قابل تحلیل نیست، دقیقاً به همین دلیل است که تاریخ شیعه تاریخ کنش آزاد و مختار است، نه کنش معین برآمده از اوضاع اجتماعی. جامعه­شناسی و بصورت کلی علوم انسانی مدرن تنها می­تواند انسان گرفتار در چنبره طبیعت اولی و ثانوی را تحلیل کند و حال آنکه تاریخ اسلامی و تاریخ شیعی تاریخ عملگرایان آزاد است، نه تاریخ مشیت­گرایان و اجتماع­گرایان منفعل.

    منطق تحلیل ایران و ایرانی منطقی فراتر از جامعه­شناسی است. دستگاه تحلیل مورد نیاز برای فهم ایران دقیقاً از همانجایی آغاز می­شود که جامعه­شناسی کلاسیک در وبر به پایان می­رسد و آن عبور از جهان هستها و علیتهای طبیعی و ورود به جهان ارزشها و علیتهای اختیاری و اعتباری انسانهاست. جهان کنشگران مختار و فراتر از چارچوب طبیعت اولی و ثانوی. دقیقاً در همین فضای حرکتهای اجتماعی است که عنصری به نام «رهبر» یا «امام» موضوعیت می­یابد. در جامعه مدرنی که انسان مستحیل در اجتماع است، تمام علیتها طبیعی است و کنشگر حضور ندارد: تضادهای اجتماعی یا فشارهای اقتصادی به شورش می­انجامد. امّا در جهان کنشگران آزاد آن فرد رهاشده و جلودار است که برجسته می­گردد و باقی مردمان را به دنبال خود می­کشد. در این فضاست که ایده­های پیشرو و گفتمان­های انقلابی مطرح می­گردند و «امام» بر صدر حرکت انقلابیون می­نشیند. به همین دلیل است که جامعه ایرانی برای جامعه­شناسی که در منطق مدرن می­اندیشد پیش­بینی­ناپذیر و برای رهبری که خود در متن این جامعه و بر فراز آن نشسته است مثل روز روشن قابل پیش­بینی است.

     در ایران، هنوز هم رایحه آن روح جهان بی­روح به مشام می­رسد...

یاعلی

 سال نو مبارک!

از یک لحظه وصال «علم و انقلاب» خون می­بارد...

  

در پارادوکس «ایران انقلابیِ در حال مدرنیزاسیون» این فقط «حوزه و دانشگاه» نیستند که چون دو خط متنافر دو حوزه علم و فرهنگ این سرزمین را نمایندگی می­کنند و تنها اشتراکشان در این است که یک روز مشترکاً به نامشان است، بلکه میان بسیاری از فرآیندها و نهادهای اجتماعی دیگر این جامعه هم چنین ناسازگاری دور از انتظاری وجود دارد، هرچند بدان نمی­اندیشیم... فی المثل از این جمله است «نسبت آموزش و پرورش و مقوله تربیت» «نسبت حوزه و وضعیت دینداری جامعه» «نسبت وزارت علوم و سیاستگذاری علمی کشور» «نسبت دولت و استقلال اقتصادی کشور» «نسبت قوه قضائیه و امنیت مالی» «نسبت نیروی انتظامی و آمار مرگ و میر تصادفات» «نسبت صداوسیما و سطح آگاهیها و فرهنگ ملت» و از همین قسم –ولو پیچیده­تر- است «نسبت علم و انقلاب»...

    علم در این کشور (البته مثل خیلی چیزهای دیگر) به راه خویش می­رود بدون آنکه بنگرد فلسفه وجودیش در این کشور چیست، با همین منابعی که از این مملکت می­ستاند چه فرآورده­ای عرضه می­کند و عملاً چه نقشی را در پیگیری آرمانهای ملت و رهبر ملت ایفا می­کند... ریشه ماجرا برمی­گردد به «وارد کردن یکباره نهاد دانشگاه» در دوره رضاخانی (مثل وارد کردن پرتقال و خودکار و ماشین و هواپیما منتهای یک هوا بزرگتر!)  و «نگاه ویترینی هفتادساله به مقوله دانشگاه و آکادمی در ایران» که طبیعتاً جای بحثش اینجا نیست. نهایتش این است که بگوییم دانشگاه و آکادمی و علم جدید در معنای عام آن در مملکت ما یک شهر فرنگ و یک باغ فردوسی است که تویش چرخ می­زنیم و باهاش عکس می­گیریم و پزش را به در و همسایه می­دهیم و آخرسر هم یک مدرک «گردش در شهر فرنگ» به بچه­هایمان می­دهیم که بروند با آن پز بدهند و با پزش کار بگیرند که آخرش بگوییم ده­هزارتا از این شهرفرنگها در ده­هزار کوره دهات این مملکت راه انداختیم که هشتادهزار دختر و بیست هزار پسر شهری و روستایی را ریخته­ایم توش تا انشاالله با هم آشنا بشوند و کمی ادا اطوار فرنگی یاد بگیرند و آخرش هم، هم فرهنگ تعدد زوجات را فراگرفته باشند (البته در نوع مباح و حتی مستحب مدرن آن یعنی یک پسر و چند دختربازی) و هم یک ژست سوادی داشته باشند که فردا کسی ازش پرسید «بچه­ات را چطور باید تربیت کنی؟» هول نشود و جواب بدهد که «پدر جان من بلدم با کامپیوتر کار بکنما که همچین سؤالی ازم می­کنی!» (به لهجه دلخواه خودتان بخوانید!)

    امّا اینکه مسیر علم در کشور ما اینچنین به ناکجاآباد است و علم­ورزان دیار ما اینچنین با اعتماد به نفس و سربلندی به امورات آکادمیک خود ادامه می­دهند، علاوه بر غفلت فرهنگی و ضعف خودآگاهی ملی و سست عنصری و خودباختگی اهالی فرهنگ و روشنفکران به یک سری تلقی­های بنیادین جامعه دانشگاهی ایرانی نیز برمی­گردد که گل سرسبدشان در این بحث «شریف خودمان» باشد. چند تلقی اساساً نادرست از علم در شریف و بصورت کلی جامعه علمی ما (بیشتر منظورم علوم طبیعی است)  ریشه دارد که اینچنین خودمختاری علم ایرانی را تئوریزه می­کند.

    یکی از این تلقی­ها و مهمترین آنها «فهم علوم و فنون جدید به مثابه هستی­شناسی­های االهیاتی و معارف عرفانی» است. عملاً این تلقی به شدت قدسی و فرااجتماعی از مقوله علم ریشه در فرهنگ توحیدی و تاریخ علمی ما و بویژه کتاب آسمانی ما قرآن دارد لیکن تطبیق آن با علوم جدید و آن هم «فنون مهندسی» (مثلاً مهندسی مواد!!!) بشدت گمراه­کننده است. جامعه دانشگاهی ما باید قبول کند که یک مهندس پلیمر فهم هستی­شناختی یک عارف را از جهان ندارد و اساساً حتی فیزیک هم که جنبه­ی کشف حقیقت جهان و کیفیت هستی را دارد، بر خلاف آنچه در کتابهای درسی و شبکه 4 ما ارائه می­شود خصلتی کاملاً پراگماتیک و کاربردی دارد که معنادارای خویش را از صحنه اجتماعی اخذ می­کند و نه از انگیزه­های عرفانی و استعلایی فهم ماورای هستی. این توهم ساده­انگارانه ماست که فکر می­کنیم یک عده در ناسا مشغول کیهان­شناسی و فهم مرزها و دقائق عالمند و صبح و شبشان را به اندیشه در عجائب هستی می­گذرانند. تلقی سنتی از «دانشمند شدن» به نحو مضحکی در فضای دانشگاهی و مدارس مهم ما فعال است و این تصور نمی­گذارد که علم در متن یک جامعه و به عنوان یکی از خادمین به آرمانهای جامعه مطرح گردد. این نگاه غلط را بویژه وقتی می­توان در فرهنگ عامه ایرانی به عینه مشاهده کرد که بالارفتن مقاطع تحصیلی را از دیپلم به دکترا نشانه بالارفتن سواد و معرفت (در معنای عامه) افراد قلمداد می­کنند...(!!!)

    تلقی دوم که از تلقی اول نشئت می­گیرد تصور «بشری بودن و بین­المللی بودن» علم است که علم را پیکره­ای واحد تصور می­کنند که هرکس در هر گوشه­ای از جهان که باشد با فعالیت علمی خویش به رشد و تناوری این پیکره واحد مدد می­رساند. بوجود آمدن نشریاتی همچون ISI به این نگاه دامن می­زند که از نتایج این تلقی است معیار شدن مقاله ISI در ارتقاء اساتید و علاقه به عزیمت دانشگاه به خارج از کشور چه از سمت دانشجو چه از سمت استاد و چه از سمت مسئولین بالادستی دانشگاهی و وزارتخانه­ای و سیاستگذار....

   و امّا غرض این مطلب.... هیچ چیز به اندازه شهادت این دانشجوی عزیز نمی­توانست بطلان ایده­هایی چون «مطلق بودن ارزش علم فی نفسه» «استقلال و خودمختاری جهان علم از متن سیاسی-اجتماعی-فرهنگی جهان» و «برکناری جامعه علمی از ارزشهای ملی و آرمانها و تعهدات ارزشی و مکتبی» را برملا کند. چگونه است که علم امریکایی که صددرصد در خدمت اهداف تجاری و نظامی امریکایی است و هزینه­ی تک­تک پروژه­ها و پژوهش­ها و تحقیقات بصورت علنی و بدون تعارف توسط بخشهای خصوصی و دولتی و با درنظرگرفتن اهداف خاص آنها تأمین و تعریف می­شود، علم مقدس و جهانی و بشری است، امّا پژوهشگر ایرانی تا لحظه­ای از صحنه ساختگی مقاله جهانی دادن (بخوانید پشتیبانی صنایع نظامی و تجاری امرکایی) دست می­کشد و به ارتقاء بومی کشورش می­اندیشد محوم به کشته شدن است؟!

     شهید احمدی روشن شهید علم بومی است. احمدی روشن شهید علم کارآمد و معطوف به نیازهای ایران و انقلاب اسلامی است. شهادت او نشان داد که گفتمان «علم بما هو علم» گفتمانی برساخته دست غرب استعمارگر است تا تمام سرمایه­های انسانی و علمی و مالی دانشگاه­های جوان را به مرداب صنایع نظامی و تجاری خود وارد کنند و نظام سلطه جهانی در چارچوب شیوه­های مدرن استعماری لحظه­ای تخطّی از این الگو و اسلوب را برنمی­تابند. صدها هزار دانشجو آمدند و رفتند و گرهی نگشوده باری بر دوش مردمان این دیار گشتند و رفتند. احمدی روشن علیه این علم بدون تعهد که در پوشش قدسی ریاآمیز خویش خادم استعمار است، شورید تا هویدا کند که انگار تقدیر انقلاب ما این است که راه­های گسترشش جز با خون گشوده نخواهد شد.

   احمدی روشن حاصل یک لحظه وصال علم و انقلاب بود... حال که یک لحظه وصال علم و انقلاب اینچنین خواب اربابان را به هم می­ریزد، چه می­شد اگر دانشگاه ما انقلابی بود؟

یاعلی

انقلاب سوم؛ تسخیر سفارت انگلیس یا تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکا

 

این روزها که هنوز موج دو اتفاق مهم این ایام در فضای عمومی حاضر است، شنیدم که برخی از تجمع و ورود دانشجویان به سفارت انگلیس و باغ قلهک تعبیر به «تسخیر سفارت» نمودند و از این حیث آنرا به انقلاب دوم ملت ایران، «تسخیر لانه جاسوسی» تشبیه و تمثیل می­کنند. از قضا در همین ایام اتفاق بزرگ شکار پهپاد امریکایی توسط سپاه پاسداران انقلاب موج بزرگی را در فضای رسانه­ای و سیاسی جهان برانگیخت که البته کمتر در فضاهای دانشجویی بدان اقبال شد. با اینحال آنچه مرا برای نوشتن این یادداشت تحریک کرد، اشتباه گرفتن اهمیت و عظمت این دو اتفاق است تا آنجا که فکر می کنم اگر قرار باشد اتفاقی را «انقلاب سوم» بنامیم آن همین «تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی » است که از قضا نه توسط دانشجویان که توسط متخصصان الکترونیک و هوافضای سپاه به تحقق پیوسته است.

   شاید آغاز بحث از اینجا باشد که امام راحل از چه رو تسخیر سفارت امریکا را انقلاب دوم خواند؟ به نظر حقیر عناصری در حرکت دانشجویی آبان 58 نهفته بود که عیناً در تسخیر پرنده امریکایی وجود داشت. حتی شاید پربیراه نباشد اگر بگوییم این حرکت بواسطه مؤلفه های ویژه­اش چند قدمی هم از انقلاب دوم جلوتر است:

1)      تسخیر لانه جاسوسی اخراج سیاسی دهشتناک و خفت­بار ابرقدرت عالم از حیاط خلوتش بود. تسخیر پرنده امریکایی اخراج خفت بار نظامی امریکا از منطقه­ای بود که امریکا آنرا تحت اشراف کامل امنیتی خود می­دانست. دو مؤلفه­ی اساسی ضداستکباری بودن و اخراج ذلت­آمیز و تحقیرکننده در هر دو حرکت برجسته است.

2)      تسخیر لانه جاسوسی همینه سیاسی امریکا را در هم شکست. تسخیر هواپیمای امریکایی همینه نظامی امریکا را که محور هژمونی سیاسی و بین­المللی و اقتصادی او بود در هم شکست.

3)      تسخیر لانه جاسوسی دستیابی ایران را به اطلاعات محرمانه امنیتی و سیاسی امریکا در پی داشت. تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی دستیابی ایران را به اطلاعات فوق محرمانه تکنولوژیک، امنیتی، و نظامی امریکا را در پی داشت که کاملاً امکان استفاده علیه دشمن در آن نهفته است.

4)      تسخیر لانه جاسوسی وحشت و آشفتگی دولت امریکا را در پی داشت، به گونه­ای که برای رفع و رجوع آبروی از دست رفته به سرعت وارد عمل شدند. در این ماجرای جدید آشفتگی امریکایی در کنار ناتوانی از عکس­العمل مشهود است، هرچند باید منتظر مقابله­های بعدی آنها بود.

5)      تسخیر لانه جاسوسی دسترسی امریکا را به منطقه بشدت محدود کرد، تسخیر پهپاد امریکایی هم اشراف اطلاعاتی امریکا را بشدت مختل کرد. شاید تأسیس سفارت مجازی امریکا در ایران دقیقاً فردای این اتفاق به همین دلیل باشد.

6)      تسخیر لانه جاسوسی موجی از امید و اعتماد به نفس در قلوب تمام استکبارستیزان و مستضعفان عالم ایجاد کرد که فکر فراموش شده «امکان استقامت» را در دلها احیا کرد. حقیقتاً تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی قلوب همه مردمان ستمدیده و انقلابی جهان را زنده کرد.

اما حداقل 3 مؤلفه دیگر در این حرکت انقلابی به ذهن می­رسد که به نظر حقیر آنرا در رده بندی اقدامات انقلاب اسلامی جلوتر از انقلاب دوم قرار می دهد:

الف) این اقدام توانایی جدی ایران را در مقابله پایاپای در جنگ الکترونیک با امریکاییان هویدا کرد. در واقع این اقدام رونمایی پیشرفت فوق العاده انقلاب اسلامی در امکان دفاع و مقابله نظامی و امنیتی با  امپریالیسم امریکایی است. غریو بلند قدرت از این اقدام به آسمان رفت و از این حیث قابل مقایسه با حرکتهای پیشین نبود.

ب) از حیث بین المللی تسخیر سفارت امریکا در سال 58 گرچه افکار عمومی جهان را به سوی ما متمایل کرد اما از حیث سیاسی در میان دولتهای بین­الملل باعث انزوای ما گشت. این اقدام جدید کاملاً معادلات سیاسی منطقه را به هم ریخت و نه تنها انزوا که حضور قدرتمندتر ایران در معادلات بین المللی را در پی خواهد داشت. قطعاً پس از این اقبال چین و روسیه به ایران بیشتر از پیش خواهد بود و توان رایزنی سیاسی ما در سطح بین المللی ارتقا خواهد یافت.

ج) از حیث افکار عمومی غربیان، غائله تسخیر سفارت امریکا به خاطر گروگانگیری علی رغم حرکتهای ویژه امام نظیر آزادی زنان و سیاهان، توسط رسانه ها علیه ایران بسیج شد اما در این اقدام انقلابی به خاطر نفوذ امریکا به داخل کشور و نقض واضح معاهده های بین­المللی رسانه­ها و افکار عمومی همسو با انقلاب اسلامی و ضدامریکا بسیج گشته­اند که برگ برنده بزرگی برای ایران است.

 

   قصد ندارم در انتهای این یادداشت به نقد حرکت دانشجویان در ورود  به سفارت انگلیس بپردازم که در امتداد متن نظرم راجع به ابعاد آن و عقلانیت نهفته و آثار آن مشخص است که از حیث نکات گفته شده به هیچ وجه قابل مقایسه با تسیخر لانه جاسوسی و تسخیر هواپیمای جاسوسی امریکایی نیست، اما گفتن این نکته خالی از لطف نیست که اقدامات انقلابی باید با پیشرفت انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی ارتقاء یابد. دانشجویان باید از نوستالژی تسخیر سفارت رها شوند و جایگاه خویش را در وضعیت امروز انقلاب اسلامی بازخوانی کنند. جهش علمی و تکنولوژیک، خودکفایی و اقتدار اقتصادی و اصلاح بنیادین علوم انسانی و زیرساختهای اجتماعی جامعه شبه مدرن ما برای رهایی از چنگال مدرنیته و فرهنگ پست مادی و هرهری مذهبی مدرن و استقرار جامعه دینیِ عادلانه­ی آزادِ معنوی و انسانی آرمانهای امروز انقلابند که همت جهادی و انقلابی جوانان امروز را می­طلبد. انشاالله که خدا همه ما را در اینراه توفیق دهد.

یاعلی

 

انسان هراس انگیز مدرن 3 : درباره عقل

اشاره: علت اینکه این مطلب اینقدر دیر نوشته می­شود شاید بیشتر از آنکه ذیق وقت نگارنده باشد عظمت مسأله­ای است که این سه گانه می­خواست معطوف به آن نوشته شود. آنچه برای من اهمیت داشت نوعی تلاش برای پیوند دادن معرفت­شناسی و جامعه­شناسی در قالب طرح مسأله­ی «تعیین محوریت فرهنگ مسلط جوامع» بود که خود در همان اوان کار دانستم که لقمه­ای بسیار بزرگ است.

    واقع امر اینکه در رویکردهای جامعه­شناختی معانی مفاهیم و الفاظ بصورت پدیداری و عرفی مورد بررسی قرار می­گیرند و به همین دلیل افراز 4 گانه خدا/عقل/ قانون/ سود و زیان شخصی از دقت لازم برخوردار نیست و ارزش فلسفی چندانی ندارد. در واقع در همه این مدت چنین به نظرم رسید که مسأله «نقش عقل در طراحی، هدایت و اداره جوامع» قدمتی به اندازه «پرسش از چیستی عقل» دارد و اقسام دیگر مسأله نظیر بحث از نقش دین یا چیستی قانون و جوامع فردگرا همگی شقوقی از این سیر عجیب عقل در تاریخ تفکر غرب است.

     آنچه برای من در این موضع اهمیت دارد نزول پرشتاب «عقل و عقلانیت» در دوره مدرن است که نهایتاً جای خود را در قرن نوزدهم به علمی می­دهد که خود از نیمه دوم قرن بیستم چه در علوم طبیعی توسط فلسفه علم کوهن و چه در علوم انسانی و اجتماعی توسط جریان پست­مدرن گرفتار معضلات درونی خویش می­شود تا آنجا که ریچارد رورتی فیلسوف مشهور امریکایی زمانه ما از تبعید فلسفه به حوزه خصوصی (یعنی همان تبعیدگاه معروف دین) سخن می­راند (رجوع کنید به کتاب کوچک اولویت دموکراسی بر فلسفه، طرح نو)

    به هر روی، سخن گفتن از عقل در فضای فعلی اندیشه محلی از اعراب ندارد. علی میرسپاسی که استاد جامعه­شناسی دانشگاه نیویورک و پیرو اندیشه رورتی است، در کتاب «دموکراسی یا حقیقت» تمامی کسانی را که سعی در تفسیر علمی یا عقلانی دموکراسی دارند متهم به جمود و ارتجاعی می­کند که سعی دارد پروژه شکست خورده (عقلانیت) افلاطونی را احیا کند.

    ورشکستگی عقل در غرب و نزول شدید آن از ادعاهای بزرگ دکارتی که انسان را بنیاد معرفت و شناخت معرفی می­کند از یک قوس صعود و نزول سریع اما متزلزل تمدنی در قرن هفدهم و هجدهم خبر می دهد. شاید فاصله­ی کوتاه میان کانت تا کنت (که مرگ اولی و تولد دومی هردو آغاز قرن نوزدهم است) و  آن  جملات خودستایانه کانت در تکریم عقل در مقاله «روشنگری چیست» که می­نویسد «روشنگری یعنی جرأت اندیشیدن انسان. یعنی دوره بلوغ بشریت که بی اتکا به منبعی دیگر به معرفت و علم دست می­یابد» (نقل به مضمون) تا نوشته­های تاریخ ساز کنت که دوره عقلگرائی را دوره نارسی و خردسالی بشر معرفی می­کند، نشان از همین صعود متزلزل عقل در یک دوره دویست ساله دارد.

   از همان میانه قرن نوزدهم است که علم تجربی پوزیتیویستی  بطور کامل بر اریکه عقل جلوس می­کند و تمام گزاره­های عقلانی غیرتجربی را به زباله دان تاریخ می­فرستد و مرحله دوم نجات بشر از دست موهومات و خرافات را رقم می­زند، غافل از آنکه روزگاری هم خواهد آمد که کسی چون فوکو مردمان را به رهایی از چنگال موهومات برساخته صاحبان قدرت که نام علوم انسانی بر خود گذاشته فرامی­خواند.

    به این ترتیب بخوبی هویداست که در تفکر غربی چیزی به نام عقل که ادعای اداره و هدایت رفتار انسانها را داشته باشد وجود ندارد و این یعنی تنها خواست و اراده ماست که تنها کاندیدای تصدی این مقام خواهد بود. البته همانطور که پیش از این هم گفته شد اینکه رفتارهای حوزه خصوصی ما تنها در اختیار خواست و اراده ماست و هیچکس اجازه ورود و تصمیم­گیری در آن حوزه را ندارد حرف جدیدی نیست و پیشتر توسط لیبرال­های فردگرایی چون جان لاک و استوارت میل مطرح شده بود با این تفاوت که نحوه دفاع آن دو از این آزادی حوزه خصوصی دفاعی عقلی بود و در واقع تصمیم­گیر حوزه عمومی عقل بود اما اکنون حوزه عمومی هم باید پیرو حوزه خصوصی قرار گیرد و این همان اولویت دموکراسی بر فلسفه است که رورتی می­گوید. هورکهایمر در کتاب فوق العاده «خسوف خرد» می نویسد:

در این وانفسا که بنیادهای فلسفی دموکراسی ویران شده، اگر بگوییم دیکتاتوری بد است، این جمله تنها برای کسانی عقلانی و مبرهن خواهد بود که از آن سود برند و ناگفته پیداست که از این پس دیگر به لحاظ نظری هیچ مانعی نخواهد بود که نگذارد این جمله به نقیض خود بدل شود. (صفحه 54)

    اما آنچه در مغرب زمین گفته و نوشته شده و به ما تحصیل­کرده­های دانشگاهی رسیده همه بحث از عقل نیست. این طرف ماجرا یعنی در شرق عالم، جایی که صدرالمتألهین صدرای شیرازی نظام عقلی فلسفی عظیمی به نام حکمت متعالیه خلق کرده، نه تنها عقل راه حضیض نپیموده بلکه چنان به مجد و عظمت رسیده که سلسله جنبان عرفا و عقلا و علما و متألهین گشته و نه تنها با دین و علم درنیاویخته بلکه با توحید و عرفان و طریقت و شریعت در آمیخته، تا آنجا که مرزهای فلسفه و دین را چنان درنوردیده که بزرگان حوزه علمیه شیعه چون آیت الله جوادی آملی در تعریف دین آنرا «مشتمل بر عقل و نقل» عنوان کنند.   

    داستان عقل اینجا و در مهد آن حوزه علمیه دینی طور دیگری است و این همان چیزی بود که مدتها فکر مرا در افراز 4گانه­ام به خود مشغول کرده بود که بالاخره چه می­شود شأن عقل در اداره رفتار انسانها و بویژه در نظام حکمت صدرائی که خب طبیعتاً این همه داستان اندیشه غرب همه در آفتاب اشراقی عقل صدرائی ذوب می­شود و تاب تحمل ندارد که فهم این عظمت تواضع می­خواهد و خاکساری و این برغم فهم گفته­های فلاسفه و جامعه­شناسان غرب است که غرور می­خواهد و سر به آسمان ساییدن که این یکی حدیث خدایی نفس است و سودای آزادی و آن یکی حدیث بندگی و فناست و سودای اتحاد و لقاء.

    به هرجهت پرسش آغازین ما که پرسش از میزان استحکام پایه فرهنگ در هر جامعه بود در مورد عقل در جوامع غربی پاسخ مشخص «عقل ویران­شده» را می­یابد اما در اندیشه اسلامی عقل مستحکم صدرائی است که البته امتداد فرهنگی و اجتماعی نیافته اما خوب پیداست که چنان تبیین منسجم و عمیقی از عالم ارائه می­دهد که یقین لازم برای اعمال شهروندان را براحتی پدید خواهد آورد. درباره دین هم چنین تصور می­کنم که گرچه مستحکمترین پایه بویژه برای اخلاق است اما راه بسیار است از محتوای اخلاقی دین تا جاری شدن این جوهر در متن اجتماع و فرهنگ و اذهان مردمان که خود حدیثی مفصل است.

باب این بحث را می بندم تا بیش از این خش به دامان چنین بحث مهم و عظیمی نینداخته باشم تا تنها اشاره­ای باشد برای تذکر اینکه بنیاد رفتارهای ما و اطرافیان ما بدون اتصال به یک پایگاه معرفت­شناختی محکم بسیار بی­بنیاد و سست است و این یعنی زندگی در عالمی که هرلحظه می­تواند یکی از ما را درخود ببلعد و هیچ خرده­گیری پیدا نشود: تصویری روزمره از دنیای قرن بیست و یکمی انسانی...

یاعلی

انسان هراس انگیز مدرن... (1)

بعضی وقتها که توی لاین وسط بزگراه همت از خونه به سمت شریف میرم با خودم فکر میکنم که چی مانع این میشه که یکی از این آدمهایی که داره با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت از کنار من میگذره یکهو یک کار وحشیانه انجام بده مثلاْ فرمونو بپیچونه سمت من و محکم بزنه به من تا من هم صاف برم تو دیوارای کنار بزرگراه؟ اصلاْ چی باعث میشه که خود من اینکار رو نکنم؟ فرمون دست منه و با یک اشاره میتونم چند فاجعه همزمان رو برای صد نفر آدم مستقیم و غیرمستقیم بوجود بیارم... اون چیه که اراده من و دیگران رو محدود میکنه؟ آیا چیز مطمئنی هست که با اعتماد بهش بشه تو خیابون راه رفت؟

خب این سوال خیلی مهمیه. در واقع یک پرسش خیلی مهم جامعه شناختیه. بر رفتار این مردم چی حکومت میکنه؟ این مردم چطور فکر می کنند و عمل می کنند که من بتونم بهشون و در واقع به جامعم اعتماد کنم که زنده برم توی خیابون و زنده برگردم خونم؟ خب این سؤال خیلی ابعاد بیشتری هم داره. مثلاْ اولین چیز امنیت زنده موندنه. بعدیش اینه که از کجا مطمئن باشم که این میوه فروش سر کوچه انگور کیلو هزاروپونصدی رو کیلو هشت تومن به من نندازه؟ البته از این بالاتر هم هست. از کجا معلوم که من بچم رو بفرستم تو شهر مدرسه و خرید و دانشگاه و تفریح و یک آدم فاسدالاخلاق هیز شهوت پرست ازش درنیاد؟ خب اینها مراتب مختلف این داستانه اما من فعلاْ غرضم حداقلیترین چیزهاست: چطور به رفتار هم شهریها و افراد جامعم اعتماد داشته باشم که من رو یکهو نکشن؟

خب تا اینجا صورت مسأله روشن شد. دو تا نکته هم قبل از رفتن سراغ جوابها برای شفاف شدن موضوع لازمه. اول اینکه وقتی میگیم بشه به جامعه اعتماد کرد یک بحث صفر و صدی نیست بحث احتماله. یعنی همه میدونیم که چون انسان عملاْ مختاره (که البته خیلی فرض بدیهی ای نیست!) هرلحظه امکان کشته شدن من و شما توی اتوبان توسط یک نفر وجود داره اما بحث سر احتماله. یعنی اینکه بصورت کلی و عمومی بشه گفت مردم اینکارو نمی کنن و احتمال مرگ عمدی توسط بقیه زیر یک درصده. خب همینجا شما وارد علم جامعه شناسی شدید یعنی فرض کردید که رفتارهای آدم غیرقابل پیش بینی نیست. اگر ما هر روز این فرض رو نکنیم نمی تونیم وارد جامعه بشیم. در واقع جامعه بر اساس یک روال و نظمی داره کار میکنه که برای همه مفروضه. مثلا وقتی میرید دم بلیط فروشی طرف پولو میگیره بلیط میده یکهو دستش رو نمیبره اون زیر با چوب بیفته به جونتون. ما همه با فرض قابل پیش بینی بودن هر روزه و روزمره بقیه مردم وارد جامعه میشیم (و وارد خانواده) والا سنگ روی سنگ بند نمیشد. این مفهوم نظم اجتماعیه که پنهانه ولی در جامعه شناسی بررسی میشه.

نکته دوم اینه که چرا رفتار مردم قابل پیش بینیه و نظمی وجود داره؟ خب این برمیگرده به تحلیل ماهیت اعمال یا کنشهای آدمها و تحلیل رفتار آدمها برمیگرده به تحلیل حساب کتابهایی که دارن توی کلشون انجام میدن. اما حساب کتابهایی که مردم توی کلشون انجام میدن عمدتاْ شبیه همه. این منطق حساب و کتاب که عمل آدمهای یک جامعه رو شکل میده ما اسمش رو میذاریم فرهنگ فرهنگ همون چیز واحدیه که همه ما تو فضاش زندگی می کنیم و از بچگی یادش میگیریم هم بخشهای خودآگاهش رو و هم بخشهای ناخودآگاهش رو. فرهنگ جامعه نظام فکری و منطق تصمیم گیری و نظام باورها و ارزشهای هرکسیه که در نهایت عمل اون فرد رو شکل میده. پس اگر میخوایم بدونیم که آیا میشه به افراد یک جامعه اعتماد کرد یا نه باید دید که آیا میشه به فرهنگ اون جامعه اعتماد کرد یا نه؟ در واقع این فرهنگ عمومی جامعه است که مثل یک برنامه نوشته شده در موقعیتهای مختلف جلوی ما میاد و ما بهش داده می دیم و عمل تحویل میگیریم. مثلاْ وقتی شما برای اولین بار وارد مترو میشید و ناشیانه دنبال بلیط فروشی میگردین و به دستای مردم و راه رفتشون و رفتارشون نگاه می کنید یادمیگیرید که رفتار نرمال چطوریه. این منکر تصمیم شخصی شما نیست چون این شما هستین که تصمیم میگیرین کجا برین و چند تا بلیط بگیرین و کجا بشینین و کجا پیاده شین اما همه اینها درون یک الگوی رفتاری کلی انجام میشه و نظم کلی واحدی بر رفتار همه آدمها در مترو حکمفرماست.

خب حالا سوال من که از حوزه جامعه شناسی خارج میشه و وارد فلسفه میشه اینه که اصولاْ در فرهنگهای مختلف رفتار آدمها از چه طریقی محدود و کنترل میشه و سوال مهمتر اینکه به کدوم فرهنگ بیشتر میشه اعتماد کرد؟ این سوال از این جهت از حوزه جامعه شناسی خارج میشه که اولاْجامعه شناس امکان پاسخ کلی نداره و ثانیاْ امکان بهتر و بدتر گفتن نداره و صرفاْ پاسخهای موجود در فرهنگهای مختلف رو لیست میکنه. من دنبال اینم که کلاْ مستقل از عینیت چه جوابهایی میشه به این پرسش داد و کدوم مورد اطمینان تره؟

بنابراین اگر بحث رو فلسفی جلو ببریم میشه گفت چیزهایی هستند که ادعا دارند که میتونند رفتار آدمها رو کنترل کنند و افراد رو توجیه می کنند که طو خاصی عمل کنند و طور خاصی عمل نکنند. این چند چیز که ادعای باید و نباید و نسخه پیچیدن برای عمل انسانی دارند این چندتا هستند: خدا/ عقل/ قانون/ و نفع شخصی

بر همین اساس ۴ جور فرهنگ امکان وجود دارن:

فرهنگ الهی که به آدمها توصیه میکنه محاسبه کنن و هرکاری رو که خدارو راضی میکنه بکنن و هرکاری که شاکی میکنه نکنن. این توی مغز آدمای این جامعه برای حساب کتاب انجام دادن یا ندادن کاری سروکار با دین یعنی چارچوب رضایت خداست.

فرهنگ دوم فرهنگ عقلانیه. میگه هرکاری عقلت میگه همون کارو بکن. عقل همه چیز آدمه. پایه این فرهنگ و پیش بینی رفتارهای اجتماعی با فرهنگ عقلانی با بررسی عقل ممکن میشه

فرهنگ سوم فرهنگ قانونیه. قانون یعنی نظم صوری. برنامه ای سفت و سخت و مشخص که جایی تدوین شده و همه باید بر اساس اون نظم مکانیکی عمل کنن. عین کارخونه های مونتاژ مدرن که هرکس طبق طرح کاری مشخص عیناْ باید عمل کنه یا نظام بوروکراسی اداری. توی این فرهنگ مردم کاری رو گفته شده نکنید نمی کنند و کاری که هنجاره و نظم صوری برای شما بازگذاشته می کنید. عین یک دالان!

فرهنگ چهارم فرهنگ فردگراییه. توی این جامعه افراد بر اساس محاسبه سود و زیان شخصیشون تصمیم گیری می کنند و فرهنگ حاکم بر اذهان حساب و کتاب فردیه. پیش بینی رفتارها هم بر اساس پیش بینی سود و زیان احتمالی هرکس و رقابت تک تک اونها با هم قابل بررسیه.

خب بر حسب فرهنگ هر جامعه حکومت هر جامعه هم معلوم میشه:

توی جامعه ای با فرهنگ الهی خب مسلط ترین فرد به قواعد رضایت الهی یا همون دین حکومت میکنه تا مردم بدونن که در هر شرایطی چه باید کرد.

توی جامعه عقلانی فیلسوف حکومت میکنه. عامه مردم که زمان و توان تعیین عقلانی خوب و بد رو ندارند و عمدتاْ درگیر معاشند نسخه های عقلانی ای رو که هر عقل سلیمی با تعقل واقف به درستیش میشه از دست فیلسوف میگیرن و عمل میکنن

در جامعه قانونی دولت حکومت میکنه. قانون رو دولت وضع میکنه چون بالاترین بخش نظام صوریه. باقی هم اطاعت می کنند

در جامعه فردگرایی خب کسی حکومت نمیکنه. در واقع افراد هستن که حکومت میکنن و مثلاْ دولت باید حافظ امنیت بازی آزاد منافع اشخاص باشه.

خب آیا این جوامع در طول تاریخ وجود داشتند؟ برای برخی پاسخ مثبته!

جامعه الهی یعنی جامعه ای با غلبه فرهنگ الهی که هرکسی براساس رضایت خدا عمل میکنه انشالله جامعه موعود مهدوی است.

جامعه عقلانی همون مدینه فاضله افلاطون و فارابیه که علی الظاهر هیچ وقت محقق نشده و توش شاه فیلسوف حکومت میکنه

جامعه قانونی جامعه کمونیستی شوروی بود که توش دولت حکومت می کرد و نظم صوری شدید حاکم بر رفتار آدمها بود. مکانیکی شدن شدید آدمها نتیجه این وضعیته که جورج اورول توی ۱۹۸۴ به بهترین شکلی توضیح میده. حالت کوچیکترش نظم سازمانیه بوروکراتیکه که افراد باید طابق النعل بالنعل بر اساس بخش نامه و طراحی از پیش تعیین شده کارها حرکت کنند.

اما نزدیکترین مصداق به جامعه فردگرای مطلق کلمه جامعه لیبرال امریکاست. در واقع لیبرالیسم در یک کلام همون فرهنگ فردگراییه که توضیحش رو دادم. همون جامعه مدنی آدام اسمیت. البته غلبه تام و تمام فردگرایی که مدینه فاضله فوکو هم هست در عمل ممکن نیست چون در واقع بی نظمی میشه تا نظم. اما باید گفت که امریکا به بهترین وجه ممکن تجلی آرمان انگلیسی لیبرالیسم و جامعه مدنی آزاد آدام اسمیته. حکومت نفع شخصی بر رفتار همه اعضای جامعه.

خب کدوم یک از این فرهنگها قابل اعتمادترند؟ مبنای کدوم یکی محکمتره که آدم با خیال راحت توی خیابونای جامعش قدم بزنه و بدونه پایه رفتار آدمهای جامعش (حداقل در نظر) اونقدر محکمه که محاسبه هیچ آدم نرمالی با فرهنگ عامه جامعه منجر به تعرض به من نمیشه. یعنی اگر تعرضی هم بشه یا طرف از آدمای جامعه ما نبوده یا خوب فرهنگ رو درونی نکرده که میشه ضعف نهادهای تربیتی و والدین و یا مشکل جسمی و روانی داره که درست نمیتونه فکر کنه. این سوال رو نگه دارید تا اگر عمری بود بیشتر دربارش صحبت کنیم.

یاعلی

چرا می­گوییم نهاد دانشگاه، غربی است؟

چرا می­گوییم نهاد دانشگاه، غربی است؟

دلایلی در اثبات غربی بودن دانشگاه شریف

بحث از اسلامی شدن دانشگاه­ها که می­شود آدمها دو دسته می­شوند. یک عده که اساساً دانشگاه را موجودی جهانی و بشری می­دانند طرح موضوع را بی­معنا می­خوانند و محروم شدن از دستاوردهای تجربه بشری را در علم­ورزی و علم­آموزی و به کار گیری آن در توسعه جوامع، احمقانه می­خوانند. از نظریات پنهان مندرج در این نوع نگاه (مانند نوعی نظریه تکامل و ترقی که گذر تاریخ را دلیل پیشرفتگی می­داند و نوعی بداهت­انگاری عقلانیت مدرن که علوم و شیوه­های آنها را عین واقع و محصول طبیعی تفکر منطقی(!) بشر تلقی می­کند) این نوع نگاه در بسیاری از افراد در طیفهای اعتقادی گوناگون و بخصوص در میان مسئولان و مدیران و اساتید دانشگاه بوفور به چشم می­خورد.

    اما نگاه دوم که ژرفانگر است بحث «علم دینی و علم غربی» را پیش می­کشد و چون علم موجود را (چه به کمک استنتاج تاریخی و چه به مدد استدلال تحلیلی و فلسفی) متعلق به جهان­بینی و تاریخ غرب می­داند به علمی دیگر در داخل ایران معتقد می­شود. بنابراین با توجه به محوریت «علم» در دانشگاه بحث از دانشگاه اسلامی همان بحث از علم اسلامی خواهد بود.

    اما اشتراک دیدگاه دوم با دیدگاه اول دقیقاً در آنجا خواهد بود که اگر موضوع بحث از دانشگاهی فنی مانند «دانشگاه شریف» باشد که بواسطه فاصله زیادش با علوم پایه و انسانی و موضوعیت «فنون» یا تکنولوژی در آن و با توجه به خصلت ابزازی و اولویت کارآمدی در تکنیکها (به جای اولویت مبادی علمی و فلسفی) نهایتاً بحث از اسلامی شدن و دینی شدن بالاتفاق دو دیدگاه «بی­معنا» خواهد شد و موضوع اسلامی شدن دانشگاه­ها به دانشکده­های علوم انسانی و نهایتاً علوم پایه منحصر خواهد گشت.

***

اما آنچه به زعم من این نتیجه­ی اشتباه را به بار می­آورد غلبه «فلسفه علم» بر فضای تحول­خواهی علمی امروز کشور ماست که «نهاد» دانشگاه را لاجرم به «علم» آن فرو می­کاهد و حال آنکه در دیدگاهی «جامعه­شناسانه» گرچه محوریت علم در دانشگاه بارز است و مباحث نقص و عیب علوم از زاویه فلسفه علمی هم شناخته شده است اما اطلاق مفهوم غربی به یک پدیده در نگاه جامعه­شناسانه در اصل «فرهنگی» است و نه «علمی» و در نتیجه در چنین نگاهی آثار فرهنگی علم بر خود علم مقدم خواهد بود.

    در واقع غرب در نگاه جامعه­شناختی «جامعه مدرن» است که با توجه به مؤلفه­های اجتماعی متعددی نظیر «نظم و ساختار اجتماعی خاص» (نظیر بحث مارکس درباره نظام اقتصادی سرمایه­داری) «نظام غالب باورها و ارزشهای افراد» (نظیر بحث وبر درباره عقلانیت ابزاری شده­ی مدرن و نوع تصمیم­گیری غیرغایت­گرایانه­ی انسان مدرن) «جایگاه، کارکرد و اهداف نهادهای اجتماعی» (نظیر مباحث جامعه­شناسی سیاسی درباره جایگاه احزاب در نظام اجتماعی یا بحثهای متفکران گوناگون از هابز و لاک تا روسو و هگل درباره ماهیت دولت یا بحثهای دورکیم درباره کارکرد آموزش و پرورش مدرن به جای نهادهای دینی سنتی در جامعه مدرن) «سبک زندگی و تمایلات و تعلقات و توقعات افراد از زندگی» (مانند بحث وبلن در وصف مصرف نمایشی جامعه امریکا یا بحث تونیس درباره نوع ارتباطات سطحی شده­ی مدرن یا بحث انسان مدرن شهری زیمل و...) و تأثیر متقابل اندیشه­ها و تمایلات فردی بر نهادهای اجتماعی در برساخت فرهنگ جامعه (مانند بحث وبر در تأثیر اخلاق پروتستانی افراد بر شکل­گیری نهاد اقتصاد سرمایه­داری و بحث بوردیو در بازتولید فرهنگ توده­ای مردم توسط رسانه­های گروهی). در نگاه جامعه­شناسانه حتی به علم هم از منظر فرهنگی نگریسته می­شود (مانند انتقادهای هابرماس به دانش پوزیتیویستی اجتماعی بخاطر محافظه­کاری و حفظ وضع موجود)

    بنابراین وقتی در یک نگاه جامعه­شناختی از «دانشگاه غربی» سخن می­گوییم از مختصات و المان­های یک نهاد اجتماعی مولود غرب و تأثیر آن در بازتولید جامعه غرب در کشور خودمان سخن می­گوییم. اما نکته اینجاست که درک این مؤلفه­ها بدون داشتن یک دیدگاه معیار در واکاوی نهاد دانشگاه ممکن نیست. این دیدگاه معیار در واقع آن چیزی است که ما به عنوان یک شیعه ایرانی از یک دانشگاه انتظار داریم.

***

   این دیدگاه معیار در سه سطح از «نفوذ به مفهوم دانشگاه» یا «میزان انتزاع ماهیت دانشگاه» به عنوان انتظارات ما از یک دانشگاه اسلامی-ایرانی قابل طرح است: سطح کارکردی/ سطح بینش توحیدی/ سطح دانش اسلامی

     در اینجا قصد من اثبات غربی بودن دانشگاه شریف است که آنرا در سه لایه نشان خواهم داد. در واقع نهاد دانشگاهی ما آنچنان عاری از عناصر بومی است که ترجیح می­دهم از واژه­ی غربی بودن به جای واژه غربزدگی یا حتی غربی شدن استفاده کنم!

 

1)     سطح کارکردی

در نگاه کارکردی ما دانشگاه را از رویه­ای­ترین حیث وجودی آن یعنی خدماتی که به جامعه ارائه می­کند بازبینی می­کنیم. در واقع در ابتدایی­ترین صورت تفکر درباره جایی مانند دانشگاه شریف حیث وجودی آن 2 چیز است: 1) تربیت متخصصان مورد نیاز صنعت و 2) تغذیه کردن صنعت کشور از بابت دانش فنی تولید

     گرچه توضیح ناکارآمدی دانشگاه از این دو حیث نیاز به آمار و ارقام دارد اما به نظر حقیر بحران ناکارآمدی دانشگاه از این دو حیث آنچنان آشکار است که رجوع به چند مدیر و استاد و نگاهی به چند فارغ­التحصیل و پایان­نامه و فهرست پژوهشهای اساتید بخوبی طشت رسوایی را از بام ادعای شریف فرو خواهد انداخت.

    از یکسو صنعت وارداتی و مونتاژپیشه­ی ما عملاً و در عمده موارد به چیزی بیشتر از تکنسین فنی حرفه­ای و نهایتاً لیسانس نیاز ندارد و از سوی دیگر استاد دانشگاه و دانشجوی ارشد و دکترای ما در سودای مقالات امتیازدار ISI پیراهن می­دراند و هیزم آتش صنایع خصوصی و دولتی اروپایی و امریکایی می­شود. نه فارغ­التحصیلی از دانشگاه شریف به صنعت رسیده و نه دانش فنی خاصی توسط پژوهشهای دانشگاهی خوراک صنایع گشته. همین معدود پیشرفتهای ما هم در تکنولوژی هسته­ای زاییده­ی تلاش برون­دانشگاهی چند نفر بوده و به حمدالله دانشگاهی چون شریف با بلندطبعی دامن خود را برمی­کشاند تا خدای نکرده گوشه­ای از عرق مجاهدت آن دانشمندان واقعی بر پیراهن نشان­دار ISI آنها ننشیند و ننگ بومی­گرایی دامان آنها را نیالاید!

    این حداقل مفهوم غربی بودن دانشگاه شریف است: نهادی وارداتی که هیچ با واقعیت جامعه همسازی ندارد و هیچ از نیاز جامعه نمی­داند و گرچه همه چیزش را از جامعه دارد، هیچ بدان نمی­افزاید. دانشگاه شریف همچون همه­ی دانشگاه­های ما در جریان رشد طبیعی علم و دانش و صنعت و اقتصاد وارد نشده و تنها ویترین احمقانه­ای شده برای بالیدن مسئولین و صادر کردن رایگان نخبگان به سرتاسر عالم و متأسفانه کمتر کسی از این افتخار کاذب رهیده و صورت مسأله را دریافته و به فکر قرار دادن این قطار از ریل خارج به مدار صنعت و اقتصاد کشور افتاده.

 

2)    سطح بینش توحیدی

سطح بینش توحیدی یعنی نگاه به دانشگاه آنگونه که یک موحد چون حضرت امام خمینی(ره) بدان می­نگریست و از آن توقع داشت. همان جمله معروف «دانشگاه کارخانه آدم­سازی است» که یک زمانی روی کارت دانشجویی همه شریفیان بود. دانشگاه اسلامی بازتولیدکننده مسلمان موحد است (مؤمن مال سطح بعدی است) و دانشگاه غربی بازتولیدکننده­ی انسان مدرن. یعنی نگاه کنیم ببینیم که دانشگاه ما و دانشگاه شریف ما آیا مقوله «تربیت» را در برنامه خود دارد یا نه؟ یعنی آیا دغدغه مسئولین و مدیران به اندازه یک درصد تسهیل پرواز فارغ التحصیلان به امریکا و کانادا به مقوله تربیت و آموزش دینی دانشجویان هست یا نه؟

   بد نیست بدانید که آموزش و پرورش و آموزش عالی مدرن 2 مؤلفه کارکردی اصلی دارد: آموزش مهارتها برای آمادگی مشاغل و اجتماعی کردن (رجوع کنید به گیدنز یا دورکیم). حتی با عناصر غربی هم دانشگاه ما ناکارآمد است و این دومی شاهد آن است. اجتماعی شدن یعنی اینکه برای ورود به جامعه و محیط کار فقط مهارت تخصصی لازم نیست هزار و یک مهارت ارتباطی و زبانی و قلمی و مدیریتی و اقتصادی و ... است که دانشجو باید فرابگیرد و در ایران هیچیک را فرانمی­گیرد و مثل یک بچه تازه دهان بازکرده دبیرستان می­آید و دانشجو می­شود و تنها چند تکنیک حل مسأله می آموزد و وارد جامعه می شود. از این گذشته این دو عنصر غربی­اند و در یک بینش اسلامی عناصر مهمتری مانند «تربیت» و «معرفت» و «تعهد» به آن اضافه می­شوند و در صدر آنها هم قرار می­گیرند.

    کجا در دانشگاه ما دانشجو تعهد می­آموزد؟ کجا خیانت نکردن به بیت­المالی که هزینه تحصیل او را برآورده یاد می­گیرد؟ کجا حتی اخلاق مهندسی غربی را که محیط زیست را حداقل پاس بدارد فرامی­گیرد؟

    رابطه استاد و شاگرد در دانشگاه ما چگونه است؟ مگر نه این است که علم­آموزی آداب دینی دارد؟ مگر نه که حق و حقوقی به گردن استاد و شاگرد است؟ مگر نه این است که در دانشگاه ما رابطه نامشروع و بی حد و مرز دختر و پسر عرف است و حال آنکه حتی واپس­زده­ترین فرهنگها هم حد و مرزی در ارتباطات دو جنس قائلند و مگر آرایش دختر و پوشش زننده او در محیطهای علمی تمام دنیا ناهنجاری و اهانت به شأن دانشگاه نیست و حال آنکه در ایران فرقی میان دانشگاه­ها و سالنهای مد نیست؟

    کجا نظام گزینش دانشگاهی ما عادلانه است و حال آنکه از چند سال پیش اطراف دانشگاه شریف تا فرسنگها جای پارک نیست و دیگر خبری نیست از فرزندان خانواده­های بی­بضاعتی که با تلاش فراوان و استعداد خدادادیشان به دانشگاه راه می­یافتند؟ مگر نه این است که عدالت باید عنصر اساسی گزینش و ارزیابی دانشجویان و اساتید قرار گیرد و حال آنکه قفل کنکور جز با کلید پول باز نمی­شود و راه ورود به هیئت علمی و دکترا و مدارج علمی جز به مدد رابطه و رشوه­های اعتباری و پولی و نوکرمآبی و امثالهم گشوده نمی­شود؟

    زاویه بینش توحیدی یعنی برقراری همان بدیهیات دینیمان از نماز و روزه و دعا تا تربیت و عدالت و تعهد در فضای دانشگاه که غربی بودن فضای عمومی دانشگاه و تفکر مسئولین و انتظارات ما از دانشگاه هر 3 دست به دست هم داده­اند و ما را از چنین بینشی غافل نموده­اند.

 

3)    سطح دانش اسلامی

اما آن سطح برخوردی که تمایز اساسی دانشگاه اسلامی و غربی را هویدا می­کند فلسفه­ی نظری و عملی دانشگاه است. در اینباره بصورت خاص درباره دانشگاه شریف مبادی فلسفی و ارزشهای بنیادین زیر با معرفت­شناسی و هستی­شناسی اسلامی و نظام ارزشهای دینی دچار اصطکاک است:

 

الف)      مبانی معرفتی پوزیتیویستی علوم

مبنای علوم پایه و علوم مهندسی جاری در دانشگاه شریف مبنای «اصالت تجربه» یا پوزیتیویسم است. این همان مبنای کتابهای علوم راهنمایی و فیزیک دبیرستان هم هست که طبیعتاً در دانشگاه تداوم یافته است و مبنای معرفت­شناختی علوم طبیعی مدرن است. بر این مبنا تنها راه استحصال علم و اثبات گزاره­های علمی «تجربه» است و هر گزاره­ی غیرکمیِ غیر قابلِ بررسیِ تجربی، بی­معنی. این نوع مبنای معرفتی­ علاوه بر اینکه از حیث فلسفه علم دچار تناقضات درونی متعدد است (رجوع کنید به گلشنی و زیباکلام و سوزنچی) و نهایتاً به سکوت درباره صدق و کذب گزاره­های علمی کشیده می­شود از حیث تأثیر فکری آن بسیار زیان­بار است. پوزیتیویسم به تدریج در ناخودآگاه معرفتی افراد نفوذ می­کند و آنها را وادار می­کند تا تنها گزاره­های قابل تجربه و محسوس را بپذیرند و به تدریج نسبت به تبیین­های غیرظاهری دینی بدبین و شکاک گردیده نهایتاً آنها را بی­معنا تلقی کنند. پوزیتیویسم باعث رواج محسوس­گرایی می­شود و قوه عاقله و تحلیلی را تضعیف می­کند و معنای ارزش و خوبی را در ذهن به فایده عملی تقلیل می­دهد. به این ترتیب به خوبی متوجه خواهید شد که چرا قشر دانشجو در انتخابات بیشتر بر اساس دو فیلم هاله نور و ندا تصمیم­گیری کردند و به راحتی گرفتار فریبهای رسانه­ای گشتند.    

 

ب)      فلسفه عملی «علم برای علم»

یکی از مبانی ارزشی جدی که مندرج در نهادهای دانشگاهی ماست و حاصل ترکیب سوءتفاهم­آمیز مؤلفه سنتی «تقدس علم» و مؤلفه­ی غربی «حقیقی بودن علم جدید» است، قداست فی­نفسه کار علمی است. در حقیقت «علم فی­نفسه» ارزش بنیادین مستقر در فضای علمی دانشگاهی ماست که انگیزه و اهداف افراد را تنها در «خودِ علم» خلاصه می­کند و کارکردی را برای علم متصور نمی­شود. از منافات این مفهوم با پرهیز همیشگی دین مبین از «علم لاینفع» و خلط مفهوم علم حقیقی الهی و علم جدید و همینطور خلط علم جدید و فن مهندسی که بگذریم این مفهوم آثار زیانبار متعددی به همراه دارد. اولاً تصور قداست برای علم به معنیِ دل­به­جریان­علمی­موجود­سپردن است و آن هم به معنی آب به آسیاب غربیان ریختن و پژوهشهای مورد نیاز آنها را به رایگان انجام دادن. ثانیاً سرمایه­ی بی­بدیل نیروی انسانی کشور را به نام «خدمت به علم مقدس بشریت» راهی دانشگاه­های خارجی می­کند. ثالثاً اعتباری مفت و مجانی و بی­توقع را نثار کسانی می­کند که لحظه­ای در فکر خدمت به مملکت خویش نبوده­اند و دانشجویان و اساتید شریفی بی­هیچ­دلیلی و تنها به خاطر یک سوءتفاهم ساده از اعتباری که بواقع شایسته آن نیستند برخوردار می­شوند. و رابعاً و از همه مهمتر جلوی کاربردی شدن رشته­ها و حضور آنها در کارکرد اصلی­شان یعنی تغذیه صنعت کشور می­گیرد. همه اینها بخاطر این است که نهاد دانشگاه ما با تمام مؤلفه­های خود غربی است و عملاً بهترین خوش خدمتیها را هم به موطن خود می­کند.

   این تقصیر افراد نیست بلکه یک فرهنگ مندرج در ساختار است و اصلاح آن تغییرات همزمان قالبی و محتوایی را می­طلبد.

 

ج)      فلسفه عملی «علم برای توسعه»

ارزش اساسی دیگری که بیشتر در محیطهای علمی نزدیکتر به مباحث صنعتی و مدیریتی و تکنولوژیک و کمتر در فضاهای محض علمی وجود دارد، «ارزش بی­چون و چرای توسعه اقتصادی و صنعتی» است. بر این مبنا هدف غایی یک ملت و یک جامعه توسعه به شیوه تجویزی جامعه­شناسان امریکایی برای حرکت به مدینه­ی فاضله غربی است و همه چیز از فرهنگ و علم و آموزش گرفته تا سیاست و اقتصاد معطوف به توسعه اقتصادی و تکنولوژیک معنادار می­گردد.

    این مؤلفه که برخلاف مؤلفه سنتی قبلی کاملاً مدرن و غربی است ریشه در نظریه تکامل تاریخی اگوست کنت، پدر جامعه شناسی، و نظریات توسعه پارسونز جامعه­شناس کارکردگرای امریکایی و تئوریسین و مروج اصلی نظم امریکایی در جهان است. همان نظریات توسعه که به مدد حضور روستو شاگرد پارسونز در سازمان برنامه و بودجه رژیم شاه سایه اش نه تنها بر محتوا که حتی بر نام برنامه­های مملکتی ما از پیش از انقلاب سنگینی می کند: برنامه توسعه چندم!

   ماحصل نظرات دانشجویی که توسعه را راه کمال جامعه ایرانی می­داند این است که اولاً چون معیار پیشرفت کشور را توسعه فنی و اقتصادی قلمداد می­کند، همه لوازم غربی آن اعم از آموزش غربی، دموکراسی غربی، بازار آزاد غربی و حتی سبک زندگی غربی را تجویز می­کند (که این در موضع­گیریها، رأی دادنها و مشی آینده این دانشجویان کاملاً نمود پیدا می­کند) ثانیاً هر نوع حرکتی علیه نظم جهانی کنونی را برنمی­تابد و مدرنیزاسیون را ضرورت طبیعی کشور می­داند و ثالثاً با انحطاط تدریجی نظام ارزشیشان به در پیش گرفتن مسیری پرسود تمایل می یابند. مسیر پرسودی از فعالیت مهندسی که نه سود و ضرر آن برای کشور مشخص است و نه میزان رعایت مسائل اخلاقی و نیازهای بومی کشور در آن.

   گرچه ارزش «علم برای علم» بر «علم برای توسعه» در دانشگاه شریف غلبه دارد اما هرچه دانشجو یا دانشکده­ای از فضاهای علمی به فضاهای اقتصادی و صنعتی نزدیکتر باشد میزان غلبه نگاه سودگرا به نگاه قداست­آمیز افزایش خواهد یافت.

 

مطلب مرتبط:

- شاخصه های دانشگاه اسلامی نوشته شده توسط دکتر محمدتقی موحد ابطحی

آیا فیزیک اسلامی ممکن است؟

در قسمت قبل درباره نظریه­پردازی در علوم انسانی گفتم و اینکه علم تجربی حجتی قانع­کننده برای تجویز ندارد و این تنها دین است که بخاطر احاطه بر کلیت بشر توانایی ترسیم کمال و ارائه مسیر کمال را دارد. با اینحال آیا جایگاه دین تنها در ارزشها و بایدها و نبایدها خلاصه می­شود و حیطه­ی شناخت عالم و تبیین هست و نیستها خارج محدوده­ی اظهار نظر دین است؟

    این سؤال را به نحوی چالش­انگیزانه­تر می­خواهم مطرح کنم. آیا اصولاً چیزی به نام علوم تجربی اسلامی داریم؟ مثلاً آیا می­شود از فیزیک یا شیمی اسلامی سخن گفت؟ و آیا ماهیت دین قابلیت گسترش یافتن به چنین حوزه­هایی را دارد؟

   پاسخ سؤال در اکثر مواقع و حتی از جانب بسیاری از طرفداران علم دینی بداهتاً منفی است. حتی آنانکه تقدس علم را در حوزه­های علوم انسانی (خواه به دلیل قائل به مخلوط بودن این علوم با ارزشها خواه به دلیل قائل بودن به وجود پیش­فرضهای معرفتی غلط مبنای این علوم) قابل خدشه می­دانند و در موضوع امکان اسلامی شدن دانشهای انسانی و اجتماعی تأمل می­کنند عمدتاً بحث خویش را با گذری سریع از علوم پایه آغاز می­کنند با این تصور که این علوم در حد بالایی از تجربی بودن و در نتیجه مطلق بودن قرار دارند. مگر نه این است که سالها تجربه تکنولوژیک بشری کارایی این علوم را ثابت کرده است؟!

    چرا ما دانشی مثل فیزیک را غیرقابل خدشه می­دانیم؟ شاید اگر این سؤال را از یک استاد فیزیک دانشگاه بپرسیم با برآشفتگی پاسخ دهد که «چه بخواهیم و چه نخواهیم طبیعت اینطور کار می­کند» و سپس احتمالاً با تمسخر ادامه خواهد داد «فرمان کلیسا نمی­تواند جلوی چرخش زمین را بگیرد!»

    «امّا آیا واقعاً طبیعت اینطور کار می­کند؟» شاید بهتر باشد اینطور بپرسیم که «آیا واقعاً طبیعت اینطور کار می­کند که ما می­پنداریم؟» میخواهم بگویم در واقع وقتی ما با قاطعیت از فیزیک دفاع می­کنیم دچار یک خلط مفهومی بسیار ظریف هستیم و آن اینکه «پندار» خویش را به جای «حقیقت هستی» می­نشانیم و آنرا مطلق می­انگاریم. آیا جهان حقیقتاً بر اساس قوانین نیوتن عمل می­کند؟

    نکته­ی مهم آن است که فیزیک مجموعه­ای از گزاره­های تجربی نیست. بلکه فیزیک مجموعه­ای از نظریات ذهنی است که بتواند تعداد بیشتری از گزاره­های تجربی را توجیه کند. تعدادی نقطه را در فضای دوبعدی در نظر بگیرید. چه تعداد خط می­توان رسم کرد که از تمام آنها عبور کند؟ آن نقاط گزاره­های تجربی ما هستند و آن خطوط نظریاتی که ما برای تبیین جهان ارائه داده­ایم و به اشتباه آنها را به حقیقت عالم نسبت می­دهیم. تا زمانی بر اساس مشاهداتمان شتاب را تابعی از جرم و نیرو می­دانستیم و چندی بعد مشاهدات جدیدی در سرعتهای بالا نشان داد که نظریه نیوتنی همه نقاط را نمی­پوشاند و نیاز به اصلاح دارد. اصولی­تر از این هم می­شود بحث کرد: مثلاً مفهوم نیرو. آیا در جهان خارج چیزی به اسم نیرو-برداری سه بعدی که بر سطح اجسام وارد می­شود- وجود دارد؟ یا چیزی به اسم میدان مغناطیسی یا الکتریکی؟ یا اینکه اینها تنها مدلهایی ذهنی هستند برای تسهیل در تبیین آنچه در جهان خارج می­بینیم؟ آیا مدلهای بهتری وجود ندارد؟

   سؤال اینجاست که چه تضمینی وجود دارد که بر اساس آن بتوان گفت قانونمندیهای عالم حقیقتاً این نظریات موجود فیزیکند؟ به نظر می­رسد پاسخی برای این سؤال وجود ندارد. حتی کثرت گزاره­های توصیفی هم گرهی از کار باز نمی­کند چرا که تعدادی نقاط پراکنده هیچگاه نمی­توانند هندسه کلی یک شکل را تعیین کند و حتی تضمینی برای میل کردن به شکل واقعی هم نیست. در اینجا به نظر می­رسد که باید دیدگاه خود را تغییر دهیم. نشاندن «کارآمدی» به جای حقیقت می­توان گزینه مناسبی باشد. نظریاتی را می­پذیریم که کارآمدتر باشند!

    چندی پیش در کتابی می­خواندم که در مقابل نظریه موجود منظومه شمسی نظریه­ی بدیلی وجود دارد که زمین را پوسته­ی کروی عظیمی می­داند که ما روی لایه درونی آن زندگی می­کنیم و تمام سیارات دیگر منظومه شمسی داخل این پوسته قرار گرفته­اند. نویسنده اذعان کرده بود که با اینکه این نظریه بسیار مضحک به نظر می­رسد اما توانایی تبیین همه­ی اتفاقات و گزاره­های توصیفی فعلی منظومه شمسی را دارد و تنها دلیل پذیرفته نشدن این طرح را پیچیده شدن معادلات حرکتی در چنین دستگاهی قلمداد کرده بود. آیا ما معیاری برای ترجیح این نظریات بر یکدیگر وجود دارد یا تنها باید به کارآمدی نسبی آنها و تبیینهای کارراه­انداز آنها اکتفا کرد؟

    در فیزیک امروز نظریاتی که به تبیین طبیعت پرداخته­اند همگی از پیش­فرضهای مشترکی استفاده می­کنند. یکی از این پیش­فرضها «تنها در نظر گرفتن پارامترهای قابل اندازه­گیری در فرآیند علی و معلولی و بع اعتنایی به پارامترهای غیرمادی در مقام کشف» است. پیش­فرض دیگر «مدلسازی ریاضی» در مقام تحلیل است.  یک پیش­فرض «نادیده گرفتن زوال همیشگی طبیعت و اتلافهاست». در موارد بسیاری هم مبنای طرح یک نظریه با پیش­فرضهای فلسفی نامعلوم خارج از محدوده متعارف صورت گرفته که نیاز به تحقیقات جامعه­شناسی معرفت دارد تا ابعاد آن مشخص شود.

    اگر فیزیک مجموعه­ای از نظریات است که باید مجموعه مشخصی از گزاره­های تجربی توصیفی را توجیه کند آیا دین نمی­تواند به عنوان مرجعی الهام­بخش برای طرح نظریاتی جدید و بر مبانی روش­شناختی جدید و با رویکرد اکتشافی نسبت به حوزه­هایی جدید مطرح شود؟ به عقیده من از این سؤال نباید به این سادگیها گذشت!

یاعلی

 

پی­نوشت:

جواد آقای درویش عزیز مطلبی نوشته بودند در نقد این چندگانه­ی علوم انسانی سوتک و با توجه دادن به اینکه ملکیان و سروش استدلال مشابهی نموده­اند در تفکیک دانش و ارزش و استفاده سکولار خود را از آن برده­اند نتیجه گرفته­اند که «محل باز کردن این موضوع برای علم دینی اولا اینجا نیست(شاهدش هم اینکه آقای بادامچی از باز کردن این موضوع به تحلیل لذت انگاری و سودانگاری و غیره که در فلسفه اخلاق بحث می شود رسیده است)  ثانیاً فطرت پاک و انقلابی انسان هم کافیست برای درک این مطلب که این موضوع از ابتدا سکولاریزه کردن علم و فرهنگ را نشانه رفته!»

    درباره ادعای آقا جواد باید عرض کنم که در هر دو مورد بنده قانع نشدم که چطور این نتیجه­گیری را انجام داده­اند. اینکه بحث به تحلیل لذت­انگاری کشیده شده شاهدی برای اینکه این مبحث ربطی به علم دینی ندارد نیست. بنده عرض کردم که علم پوزیتیویستی قادر به تجویز نیست و آنجا که ظاهراً در حال تجویز است بصورتی پنهان از پیش­فرض «افزایش رضایت» استفاده کرده است و در ادامه این مبنای تجویزی را هم با سؤالاتی به چالش کشیدم تا نشان دهم خلأ مبنای تجویزی همچنان باقیست و تنها مرجعی که ادعای پر کردن آن را دارد دین است.

   از سوی دیگر تشابه استدلال لزوماً نتیجه یکسانی به بار نمی­آورد. چراکه اولاً آقایان سروش و ملکیان باید پاسخ دهند که اگر قائل به جدایی دانش و ارزشند چگونه به مقایسه وضعیت ایران و اروپا می­پردازند و بر چه اساسی حکومت ایران را زیر سؤال می­برند و توصیه به دموکراسی می­کنند؟ نتیجه این حرف آقایان روشنفکری ایدئولوژیک است که خود آنها را دچار تناقض می­کند.

در ثانی بنده مخلوط به ارزش بودن علم غربی را زیرسؤال نبردم بلکه برعکس نشان دادم که علم تجربی توانایی تجویز ندارد و چون در حال حاضر در حال تجویز است ارزشهایی پنهان را فرض گرفته که مهمترینش «آرمان گرفتن رضایت انسان» است.

    ثالثاً بنده عرض کردم که مراد من از علم science است و در جایی اشاره کردم که علم دینی چیز دیگری است. دین هم حامل بایدها و نبایدهاست و هم گهگاه از تبیین عالم سخن گفته با این تفاوت که دین صراحتاً ارزشی است و از خلط دانش و ارزش در نظام خود نمی­هراسد و گزاره­های هست و نیستی خویش را همیشه به آب و رنگی از خیر و شر می­آمیزد تا نشان دهد مفهوم خوبی و بدی در کنه عالم نهفته است. این دو با هم کاملاً متفاوتند.  

تبيين جايگاه مغفول «دين» در فقدان مبناي تجويزي «علوم انساني»

اشاره: در نوشته­ي پيشين خيلي گذرا به «حيوان­انگاري» و «اصالت لذت» به عنوان قبله­ي پنهان و جهت اصلي گزاره­هاي ظاهراً علمي علوم انساني اشاره كردم. اين نوشته بسط همان اشاره گذرا و سپس تبيين جايگاه مغفول دين در چنين منظومه­اي است. تذكر اين نكته لازم است كه نظام علمي موجود يك نظام علمي غيرديني است و به همين دليل در تمامي اين بحث غير از بخش انتهاي آن فرض وجود دين نديد گرفته شده و ادبيات فعلي علم مدرن درنظر گرفته شده است. به همين دليل است كه مراد از علم همان science است كه هيچ ارتباطي با كلمه مشابه «علم ديني» ندارد.

واكاوي بيشتري در گزاره­هاي تجويزي علوم انساني

در قسمت قبل درباره اين گفتم كه «علم تجربي يا science» امكان «تجويز» يا ارائه مطلوبيت به صورت نسخه پيچيدن و بايد و نبايد ندارد. بنابراين كاربرد علوم را به دو حوزه «كشف قانونمديها» و «استفاده از قوانين براي نيل به اهداف تعيين شده از بيرون» محدود ديديم و اولي را «علم محض» خوانديم و دومي را «علم كاربردي». خب سؤال مهمي پيش آمد كه پس معيارهاي مطلوبيت و جهت علوم و اهداف مطلوب پنهان در پس تجويزهاي علمي از كجا مي­آيد؟

   در نوشته­ي پيشين يك گزاره­ي تجويزي ظاهراً علمي (در هواي سرد بايد لباس گرم پوشيد) را باز كرديم و ديديم كه شامل گزاره­هاي غيرتجربي است كه از جاي ديگري مي­آيد. خب اكنون مي­خواهيم گزاره­هاي ظاهراً علمي بيشتري را بررسي كنيم تا دريافتي از «علت تجويز» آنها بدست آوريم:

1)       يكي مي­گويد وقتي آب به گياه مي­دهيم رشد مي­كند. خب اين يك گزاره­ي تجربي است. گوينده از اين جمله نتيجه مي­گيرد پس بايد به گياه آب داد.

2)      ديگري مي­گويد وقتي كودك را نوازش مي­كنيم احساس رضايت مي­كند خب اين گزاره هم تجربي است. نوازش را مي­بينيم و بعد خنده كودك را كه علامت رضاست. پس نوازش امر مثبتي است.

3)      همين اواخر مقاله­اي را در ياهو مي­خواندم كه در آن با آمارگيري از چندهزار زوج و پرسيدن از موضوع گفتگوهايي كه باعث «رضايت خاطر» آنهاست سرفصلهاي مشترك را استخراج كرده بودند. يعني مثلاً هشتاد درصد پاسخ دهندگان اعلام كرده بودند كه بعد از اينكه با همسرشان بحث سياسي مي­كنند احساس رضايت خاطري پيدا مي­كنند. تهيه كنندگان گزارش پس از اين جمع­آوري، ليستي را به عنوان «سرفصلهاي يك گفتگوي رضايت­آميز» به خوانندگان تجويز كرده بودند. يعني بحث سياسي كنيد تا از زندگي راضيتر باشيد. (اساساً مبناي اصلي تجويزهاي  علم روانشناسي و مشاوران روانشناس همين رضايتهاي آماري است.)

4)      از همين قسم در نظر بگيريد گزاره­ي «دموكراسي باعث آزادي است» اين هم به نوعي قابل تحقيق است. نتيجه گرفته مي­شود كه دموكراسي مدل حكومتي مطلوب است.

بسياري از ما تمام اين گزاره­ها را نه تنها درست كه از فرط وضوح «بديهي» مي­دانيم اما آيا اين استنتاجها كاملاً صحيحند؟

   نگاهي دقيقتر به تك­تك اين گزاره­ها نشان مي­دهد كه تمامي آنها از از يك مغلطه بسيار ظريف استفاده كرده­اند و به نوعي علمي­نما هستند و نه دقيقاً علمي. حقّه­ي به كار رفته در اين استنتاجها اين است كه سمت راست معادله از حداقل 2 پيش­فرض ذهن مخاطب استفاده مي­كند و چنين عمليات محيرالعقولي را رقم مي­زند كه از «هست» «بايد» بيرون مي­كشد! حال اين دو پيش­فرض كدامند؟

   قبل از شروع بايد دقت كنيم كه ما مي­خواهيم وضع مطلوب را ازدل وضع موجود بيرون بكشيم. بنابراين بايد كمي با ذهنمان كلنجار برويم كه اين پيوند ظاهراً ناگسستني را بشكافيم و تقدم و تأخر آن را كشف كنيم. نكته اينجاست كه اكثر كلماتي كه ما استفاده مي­كنيم داراي بار ارزشي هستند. يعني اصلاً و اساساً بافرض مطلوبيت تعريف شده­اند. كلماتي نظير «سرما» (كه دفعه پيش گفتم) گرما، گرسنگي- سيري، دوري- نزديكي، رشد، تعادل، تكامل، سلامت- مرض، آرامش، رضايت-نارضايتي، راحتي، توسعه، بهره­وري، نظم، آزادي، رفاه و ... كلماتي هستند كه همگي پيوندي محكم با نوعي مطلوبيت يا عدم مطلوبيت ذهني دارند. اين به معناي آن است كه مثلاً نمي­توانيم بگوييم «آزادي همان چيزي است كه خوب است» چونكه اين مستلزم آنست كه اول بدانيم خوبي چيست و حال آنكه ما به دنبال يافتن خوبي از وضعيت موجوديم. اول تعريف كردن خوبي و بعد تعريف باقي چيزها به آن نوعي تفكر قياسي است كه اديان و ايدئولوژي­ها به آن تمسك مي­ورزند و شايسته نظام تفكر تجربي نيست!

-        در گزاره­ي اول اولاً بايد «رشد» به صورت تجربي تعريف شود ثانياً بايد معلوم شود كه چرا رشد مطلوب است؟

-        در گزاره دوم اولاً بايد معلوم شود كه چه نوع رضايتي مد نظر است و ثانياً چرا رضايت كودك مطلوب است؟

-        در گزاره سوم كه نمونه تمام تجويزهاي علم روانشاسي است باز هم 2 سؤال مطرح است كه اولاً معيار احساس رضايت چيست؟ و ثانياً چرا احساس رضايت مطلوب است؟ مثلاً اولاً اگر مازوخيسيتي از كندن زخمها و مكيدن خونش احساس رضايت كند آيا اين رضايت با رضايت مرد سالمي كه آب سالم مي­خورد يكي است؟ و ثانياً آيا زايمان كه درد زيادي دارد نامطلوب است؟

-        نهايتاً در گزاره چهارم هم باز همين دو سؤال مطرح است: اولاً معيار آزادي چيست؟ و ثانياً چرا مطلوب است؟ (تازه اينجا سؤال سومي هست كه دموكراسي اصلاً چيست؟!)

 

 

پس بالاخره در يك نظام مادي اين خلأ چگونه پر شده است؟

    اول اينكه بايد بگويم كه هيچ انساني نمي­تواند از اين سؤال فرار كند. يعني بالاخره هر موجود زنده­اي براي اينكه كاري را بكند به انگيزه و دليل نياز دارد. اين انگيزه و دليل وجود دارد حتي اگر خود موجود به آن واقف نباشد. به عنوان مثال نظام مطلوبيت حيوانات از قبل در ذهن و روحشان حك شده است و آنها صرفاً اختيار «تاكتيكي» دارند. مثلاً گربه خودش بنابه شرايط تصميم مي­گيرد كه فرار كند يا حمله كند اما اصل حفظ حيات را در كنه وجودش دارد.

    معني آن اين است كه از اين سؤال نمي­شود فرار كرد اما از «پاسخ دادن» به سؤال مي­شود فرار كرد. يعني به عقيده من انسانها در مواجهه با اين سؤال دو راه پيش رو دارند: يا به اين سؤال فكر مي­كنند يا نمي­كنند. اگر فكر نكنند شايد خودشان به سؤال پاسخ ندهند اما شرايط به آن پاسخ مي­دهد. يعني يا بالاخره گشنه و تشنه مي­شوند و مي­روند دنبال غرايز (بخوانيد حداقل مطلوبيات مفروض) كه اين مي­شود «انسان ابتدايي تنها» يا اينكه جامعه­اي كه در آن زندگي مي­كند انتخابهايي را به او تحميل مي­كند. حالا در آن جامعه هم يا هيچكس فكر نكرده (كه مي­شود «جامعه­ي حيواني ابتدايي») يا يك عده فكر كردند و يك عده نكردند و فكرنكرده­ها دنباله رو فكر كرده­ها هستند (كه مي­شود جامعه متمدن)

   امّا آنها كه به چنين موضوع مهمي فكر مي­كنند هم نهايتاً با مشكلاتي مواجه مي­شوند كه مجبور مي­شوند چيزهايي را فرض بگيرند و به يك معني «فكر نكنند»! به عقيده من دقيقاً از همينجاست كه باب مكاتب معرفتي كه زيربناي علوم و تمدنها هستند، باز مي­شود. يعني مفروضاتي بي مبناي عقلي كه نظام مطلوبيات آن مكتب را مي­سازد:

1)    بستن باب خوبي و بدي و هدف گرفتن رضايت حداكثري انسان

انسان از دو راه ممكن است به اين گزينه برسد كه معيار مطلوبيت را همان رضايت افراد بشر معرفي كند. يك مسير آن است كه كسي بالكل منكر مبحث خوبي و بدي شود و در يك نگاه عملگرايانه هرآنچه را كه موجبات رضايت خاطر آدمي را فراهم مي­كند به عنوان مطلوب فرد و جامعه معرفي كند و ارزش امور با آن سنجيده مي­شود. مسير دوم اين است كه كسي خوبي و بدي را بعنوان اموراتي كه براي انسان بهتر است بشناسد اما «رضايت» را به عنوان تنها معيار شناسايي آن تلقي كند. اين دو مسير گرچه اولي منفعت­طلبانه و دومي اخلاقي به نظر مي­رسند امّا در عمل هيچ تفاوتي با هم ندارند.

    علّت اينكه ميان فرضهاي مختلف براي مطلوبيت اين يكي مورد توجه بخش قابل توجهي از جامعه انساني قرار مي­گيرد اين است كه انسان پديده­اي به اسم «مرگ و نيستي» را در پيش روي خود و مجموعه­اي از «نياز»ها را در درون خود مشاهده مي­كند. اين نيازها گرچه در انسان بصورت مجموعه­اي نظام­مند، داراي اولويت­بندي و برنامه­ريزي­شده مانند غريزه حيوانات نيست اما مجموعه­اي درهم از مطلوبيتهاي حداقلي انسان را نشان مي­دهد. انسان هم دوست دارد سالم باشد و هم دوست دارد از غذاهاي لذيذ استفاده كند. هم نياز جنسي دارد و هم دوست دارد فرزند خودش را بشناسد و بزرگ كند. هم دوست دارد مالك باشد و هم دوست ندارد مملوك باشد هم دوست دارد قدرتمند باشد و هم دوست ندارد بنده ديگري باشد.

    اما درباره معيار و مطلوب گرفتن مفهوم «رضايت انسان» سؤالات متعددي را مي­توان طرح كرد. از كسي كه با رويكردي عملگرايانه به «رضايت حداكثري» رسيده است مي­توان اول از همه پرسيد كه چگونه ثابت مي­كند كه بهترين كار در دوران زندگي آن است كه «راضي و خوشحال» زندگي كنيم؟ آيا او از اينكه بعد از مرگ همه چيز تمام مي­شود مطمئن است؟

سؤال دومي كه مي­شود پرسيد اين است كه آيا رضايت تنها در برآورده شدن «نياز»هاست؟ بار پيش گفتم كه اين اصلاً بديهي نيست و مثل آن مي­ماند كه كسي بگويد بيشترين رضايت ماشين و صاحب ماشين وقتي است كه بنزين بيشتري مصرف كند. از كجا معلوم كه رضايت در گرو چيز ديگري نباشد؟

سؤال سوم اين است كه حتي اگر رضايت را در برآورده شدن نيازها بدانيم بايد پرسيد كه از كدام نيازها سخن مي­گوييم؟ روش دست پيدا كردن به ليست جامعي از نيازهاي انسان چيست؟ از كجا مطمئن باشيم كه اينها همه نيازهاي انسان است و چيزي باقي نمانده؟ نظام اوليت­بندي اين نيازها كدام است و مثلاً براي سياستگذاري اجتماعي كدام را بر كدام اوليت مي­دهيم؟ مثلاً سيگار را به نفع سلامتي يا سلامتي را به نفع سيگار؟ اگر اوليت­بندي­اي وجود دارد برچه اساسي است؟ اصلاً بر چه مبنايي مي­شود يك نياز را بر ديگري ترجيح داد؟

سؤال چهارم اين است كه انواع رضايتها كدامند؟ آنها را چطور مي­شود با هم مقايسه كرد؟ كسي كه هر روز با چند نفر زنا مي­كند از زندگي راضيتر است يا آنكه در يكي از روستاهاي خوش آب و هواي سوئيس با خانواده خود مشغول دامداري است؟ اصلاً رضايت در چه افرادي مد نظر است؟  آيا دستگاه رضايت­سنجي افراد مختلف همگي يكي است؟ كدام دسته از مردم معيار سنجشند و چرا؟ آيا چيزي به اسم رضايت كاذب وجود دارد؟ چرا آري چرا نه؟

سؤال پنجم اين است كه چون منابع محدود است و نيازها نامتناهي و حد رضايت بي نهايت، معيار مديريت تزاحم اجتناب­ناپذير نيازها چيست؟ در جامعه اولويت رضايت با چه كساني است؟ چه كساني را بايد بيشتر تأمين مالي كرد و چه كساني را كمتر. خاطي چه كسي است؟ كسي كه از دزدي لذت مي­برد خاطي است؟ كسي كه سيگار مي­فروشد خاطي نيست؟ معيار جرم چيست؟ مجازات مجرم از كجا مي­آيد؟

و سؤالات ديگري كه هست و الآن به ذهن من نمي­رسد.

از كسي هم كه از مسير اخلاقي به مطلوبيت رضايت انسان رسيده همين سؤالات مطرح است با اين تفاوت كه به جاي سؤال اول اين سؤال مطرح است كه اولاً چرا رضايت نشانه امري است كه به رشد و تعالي انسان كمك مي­كند و ثانياً منظورشان از بهتر بودن و كمال چيست؟

 

2)    عدم كفايت عقل و دست به آسمان بلند كردن

به مكتب اول كه دستاورد بشر بود دوباره بنگريد. سؤالاتي را كه كه مطرح بود يكبار ديگر از اولي تا آخري نگاه كنيد... اين حقيقت را بايد پذيرفت كه تنها موجودي مي­تواند به اين پرسشها پاسخ بگويد كه بر تمام وجود انسان احاطه داشته باشد. به عبارت ديگر تنها خالق يك موجود است كه بر تمامي ابعاد وجودي آن سيطره دارد و از آن مهمتر كمال آن را در شرايطي خاص ترسيم كرده است.. كمال مقوله­اي خارج از ذهنيت ماست و اين براي خيلي از ما حقيقتي تلخ است. يك بازي كامپيوتري را در نظر بگيريد كه مراحل خاصي دارد. شما هرچقدر هم كه با شخصيت داستان بازي ور برويد حس رضايتي در شما و حالت كمالي در كل بازي محقق نمي­شود. مراحل بازي دست ما نيست اما نحوه طي كردن دست ماست. مخلوق بودن عالم خودش را دارد. جالب اينجاست كه ما مسلمانيم و هيچ از اين گنج بزرگي كه در دستان ماست نمي­دانيم. غرب پاسخ سؤالات فوق را در طول قرنها داده است. لذت و لذت و لذت بيشتر. اولويت با لذت آني و بزرگتر. اوليت با توليدكنندگان و گردانندگان صنايع لذت عالم. اين پاسخ غرب است. پاسخ نفس... پاسخ شيطان. اين سرنوشت محتوم عقل خودبنياد است چون شيطان سوگند ياد كرده كه خداگم­كردگان را جهنمي كند. فطرت جزء كوچكي از زيباييهاست و جز به نيروي وحي فعال نمي­شود و جز به مدد دين توسعه نمي­يابد. همه­ي اين حرفها يعني بدانيم كه تنها دو راه داريم: يا دين را جدي مي­گيريم و يا تا آخر دنيا چون حيواناتي سرگشته بر سر غذا و طلاي اين دنيا نزاع خواهيم كرد... اين يعني وضع دنياي امروز ما در تاريكترين دقايق شب... از كمال گذشتند و از رضايت گذشتند و به نياز رسيدند، كمال را نمي­خواهند، رضا را نمي­خواهند بل­كه دنيا نيازمند توست اي آفتاب پنهان...

ياعلي

 

 

    

 

درباره نسبت «هست و نيست» و «بايد و نبايد» در نقشه معرفتي نظم مدرن

 اشاره: مطلب پيشين اين وبلاگ يعني «مهرنامه و تناقض روشنفكران ايراني» در واقع مقدمه­اي بود براي آغاز كردن سلسله مباحث جديدي درباره علوم انساني و به نوعي طرح بحثي بود تا لزوم انديشيدن در اين حوزه­ها بر ما آشكار شود. نوشته پيشين در حقيقت ادعايي از جانب نويسنده در بر نداشت و تنها به نكته­ي تناقض­آميز مغفولي اشاره مي­كرد كه جاي تأمل بسيار دارد. مطلب پيشين مقدمه­ي انديشيدن بود و اين نوشته به واقع اصل چالش تئوريك مندرج در آن، ليكن به سبب تندي ناخواسته­ي انتهاي متن كه تنه به تنه­ي سياست روز مي­زد، ذهن مخاطب را از اصل منازعه­ي علمي مورد نظر دور مي­كرد و اينچنين غرض اصلي در پشت مباحثي حاشيه­اي پنهان بود و از اين نظر تقصير به عهده­ي بنده­ي نويسنده است. با اين حال آشنايان سوتك به نيكي مي­دانند كه آنچه من به شدت از آن گريزانم جدالهاي سطحي و بيهوده­اي است كه نه در بين عوام كه به شدت و حدت بيشتر در بين خواص در جريان است و سوتك هميشه بخشي از رسالت خويش را، تعميق و شفاف­سازي مسائل و چالشهاي موجود دانسته است. پس در همين راستا به تبيين نكته­ي ياد شده­ي پيشين يعني «نسبت تناقض­آميز هست و نيست و بايد و نبايد در انديشه و عمل روشنفكران» مي­پردازم.

 

آيا شناخت آنچه اطراف ماست براي «تصميم­گيري» و «اقدام» كافيست؟ آيا اين تصور رايج كه فلان نظريه براي حركت فرد يا جامعه «علمي» است و در نتيجه «معتبرتر» است به واقع درست است؟ و آيا «علم»،‌ به معناي امروزين آن يعني شناخت قانون­منديهاي دنياي اطراف ما، قادر به ترسيم مسير و هدف مطلوب حيات يك انسان يا يك سازمان يا يك جامعه يا كل جوامع بشري، است؟

    براي ورود به بحث بايد كمي لايه­هاي زيرين ساختار ذهني­مان را واكاوي كنيم. در ذهن ما چه نسبتي است بين «هست و نيست» و «بايد و نبايد»؟

    با يك مثال ساده آغاز مي­كنم. گزاره­ي علمي ساده­اي را در نظر بگيريد. مثلاً: «هوا سرد است» در انديشه ما اين گزاره مطلقاً تجربي و حاكي از حقيقت اطراف ماست. امّا در پشت اين گزاره­ي ساده معناي ديگري علاوه بر وصف اطراف ما وجود دارد. آن نكته­ي ظريف اينجاست كه «سرما» يك مفهوم «بي­طرف» نيست. مفهوم سرما داراي بار ارزشي است. يعني در دل معناي سرما نوعي مطلوبيت يا عدم مطلوبيت يا به نوعي خوبي و بدي نهفته است كه بصورت ناخودآگاه در ساختار ذهني ما عمل مي­كند. به جاي جمله­ي «هوا سرد است» مي­توانيم از جمله­ي «دماي هوا صفر درجه سانتيگراد است» استفاده كنيم كه فاقد آن بار ارزشي و تجربي است. (امّا با اين حال «حقيقت» اطراف ما نيست بلكه «بياني» از «واقعيتي­ست كه ما مي­بينيم» و در نتيجه مطلق و يكتا و منحصر به فرد نيست. در باره اين قسمت داخل پرانتز در مطلب بعدي مفصلاً مي­نويسم و شما هم لطفاً به آن نپردازيد)

    پس جمله­ي «دماي هوا صفر درجه است» را در نظر مي­گيريم. اين جمله­ي «وصفي» بي­درنگ «بايد»ي را در ذهن ما متجلي مي­كند كه از فرط بداهت و اسنتاج آني ما آن را با همان جمله اول يكي مي­پنداريم و در حاليكه دوتاست. شنيدن جمله «هوا صفر درجه است» نتيجه مي­دهد كه «پس بايد لباس گرم پوشيد». آيا اين نتيجه­گيري صحيح است؟ كمي دقت نشان مي­دهد كه كنار آن گزاره، گزاره­هاي ديگري ناپيدا و مخفي در ذهن ما وجود دارند:

هوا صفر درجه است. صفر درجه سرد است. سرما بد است. گرما خوب است. لباس گرم مي­كند. ---> بايد لباس پوشيد

در بين اين گزاره­ها دوتا تجربي است كه آنها را آبي كردم. هوا صفر درجه است با دماسنج اندازه­گيري مي­شود و لباس گرم مي­كند يك حس وصفيست كه بخش خوشايندي گرما را از آن حذف كرده­ايم. يكي قرار داديست و آن گزاره­ي نارنجي است كه يك نام و در حقيقت يك «حس جهتدار» را بصورت «عرفي» به دماهايي اطلاق مي­كند. مثلاً فرض كنيد داريد با يك ماهي صحبت مي­كنيد! و به او مي­گوييد آب سرد نيست؟ اگر ماهي باسواد باشد و انسانها را بشناسد مي­گويد سرد است اما خوب است. اگر بيسواد باشد و تنها به ادبيات ماهيها حرف بزند مي­گويد نخير خيلي هم گرم است! مفهوم سرما، قراردادي جهتدار است و جهتداري آن به نامطلوبيت آن است. اگر وجه خنثاي قراردادي آنرا از آن جدا كنيم تنها يك گزاره مي­ماند و آن هم اين است: «سرما بد است»

   خب همه مي­دانيم كه «سرما بد است» يك گزاره­ي ارزشي است اما آيا يك گزاره­ي علمي هم هست؟! بياييد بيشتر به آن فكر كنيم:

    دو دليل مي­شود براي بد بودن سرما (دماهاي كم) ذكر كرد:

-        يكي احساس عمومي مشترك بد بودن است. همه انسانها احساس ناخوشايندي در دماهاي پايين دارند اما آيا «احساس ناخوشايند مشترك» براي حكم دادن درباره خوبي و بدي يا مطلوبيت و نامطلوبيت موضوعي كافي است؟ مثلاً سيگار را همه مي­گويند حال خوبي دارد امّا آيا به واقع خوب است؟ يا دوا تلخ است و ناخوشايند اما آيا اين براي حكم بدي دادن به آن كافيست؟ زهرمار را شيرين كنيم خوب مي­شود يا اگر كسي بيهوش باشد و سرما را نفهمد سرما از نامطلوبي مي­افتد؟

واقعيت اين است كه «ناخوشاينديِ حسي» براي تأييد يا رد پديده­اي قانع­كننده نيست، هرچند شايد نشانه­اي قابل تأمل باشد. پس حاصل علمي دليل اول تنها يك گزاره­ي جديد است كه چندان راهگشا نيست و پرده از مطلوبيت يا نامطلوبي حالتي ديگر (مثل سرما) را روشن نمي­كند. به هرحال تنها زماني اين زنجيره ناقص كامل مي­شود كه يك گزاره غيرعلمي را از خارج از علم به اين گزاره­هاي علمي بيفزاييم: يك معيار مطلوبيت...

 

-        اما دليل دوم «به هم ريختن نظام كاري بدن» و سپس «مرگ» است. نظام بدن در بازه­ي دمايي خاصي كارايي دارد و خارج از آن بازه تعادل خود را از دست مي­دهد. حاصل آن «درد و رنج» فراوان و سپس «مرگ» است. با اينكه ما باز هم از نامطلوبي وضعيت جديد، چيزي بيش از مجموعه­اي از نشانه­هاي ناخوشايند مثل درد نمي­فهميم اما مرگ براي ما كاملاً معني­دار است. در واقع «اهميت حيات» كه ظاهراً امري فوق­العاده بديهي محسوب مي­شود و «گريز از مرگ» كه ريشه در بنيادي­ترين بديهيات ذهني و قلبي انسانها دارد، «مطلوبيت و نامطلوبيتي» به ظاهر بديهي بوجود آورده و آن حفظ نظام بدن و گريز از اختلال در آن است.

همانطور كه مي­بينيم گزاره­ي «سرما بد است» به گزاره­هاي ديگري احاله مي­شود كه باز هم سرتاسر علمي نيستند:

مرگ بد است. نظم بدن مطلوب است. اختلال در نظم بدن منجر به مرگ مي­شود. سرما موجب اختلال در نظم بدن مي­شود---> سرما بد است

«حالت مطلوب» و «علت مطلوبيت» از كنكاش «وضعيت موجود» حاصل نمي­شود بلكه علم تنها با «فرض گرفتن مطلوبيت» اولاً قواعد علي و معلولي عالم را مي­يابد (علم محض) و ثانياً با تركيب آن قواعد به دنبال تغيير جهان به همان حالت مطلوب مفروض است (علم كاربردي). در مثال ياد شده درباره هردو گزاره قرمزرنگ مي­توان گفت كه خارج از روش علمي هستند. گزاره بد بودن مرگ يك قاعده نيست و بسته به باورها متفاوت است. مطلوب بودن نظم موجود بدن هم گزاره­اي ارزشي است و به نوعي از بديهيات محسوب مي­شود اما گزاره­اي علمي محسوب نمي­شود.

تمامي اين توضيحات براي درك اين مطلب بود كه پيوند ناخودآگاه هست­ها و بايدها در ذهن ما گسسته شود. علم نه­تنها قادر به تشخيص وضعيت مطلوب نيست بلكه حتي از مقايسه و ارزيابي مدلها و پديده­هاي مشابه هم عاجز است و تنها به كمك يك «معيار مطلوبيت» است كه قابليت ارزيابي پيدا مي­كند. «علم» فاقد «ارزش­گذاري» است و صرفاً مشاهده­گري بي­طرف است و تمام دانشمندان مدرن و به تبع آن پيروان جهان سومي آنها به اين معني باور دارند.

    همينجا يك سؤال جدي و اساسي پيش مي­آيد و آن هم اين است كه پس اين همه تجويزها و توصيه­ها و نسخه پيچيدن­هاي بخشي از دانشمندان علوم طبيعي و انساني دنيا كه گرايش به كاربرد علوم در جامعه دارند، براي دولتها و سازمانها و جوامع چيستند و چه نسبتي با علم آنها برقرار مي­كند؟

    جواب اين سؤال بصورت اجمالي در جهان مدرن در گرو توجه به سه پيش­فرض بنيادين است.  در حقيقت اين سه پيش فرض هريك به گونه­اي پنهان و در يك ساختار تمدني، جهتگيري كاركردي علوم را تعيين مي­كنند و در حقيقت از چارچوب مطلوبيت و نظام ارزشي مندرج در پس سياستها و توصيه­ها پرده برمي­دارد، چرا كه همانطور كه شرح داده شد اين جمع «علم» و «هدف» است كه به سياست و توصيه مي­انجامد و نه علم محض. در حقيقت اين سه، سه پيش­فرض جهتدار و قطبنماي ايدئولوژيك غرب به شمار مي­روند.

1)      اصالت و مطلوبيت نفس: يعني هرآنچه در نظر انسان به صورت عام و كلي خوشايند است مطلوب است و هرچه ناخوشايند است نامطلوب. يعني مشروب و قمار و زنا مطلوب است و كف نفس و كظم غيض و حيا نامطلوب. اين ديدگاه كه بيشتر ليبرالي است و پايه­هاي فردگرايانه­ي قوي دارد در سيستم اجتماعي ناكارآمد است و به همين دليل بيشتر در بعد خصوصي و علم روانشناسي كه به آن مربوط است كارايي دارد و در اداره اجتماع پيش­فرض­هاي بعدي به كار مي­آيد.

 

2)      حيوان­انگاري و اصالت نياز: بر پايه انسان­شناسي مادي انسان تفاوتي با حيوان ندارد. اين جمله خود يك جمله­ي علمي­ست هرچند به زعم ما بر پايه­ي روش­شناسي ناقص غربي گزاره­اي ناقص است. اما جمله­ي دومي كه در كنار آن مي­آيد جمله­اي غيرعلمي و ارزشي است: كمال او در برآورده شدن نيازهاي اوست. اين جمله كاملاً تصويركننده­اي مطلوبي بيش از واقعيت عنوان شده است چرا كه مثل آن مي­ماند كه كسي بگويد كمال خودرو در مصرف بنزين آن است و بهترين خودرو پرمصرف­ترين آنهاست. مساوي بودن كمال با برآورده شدن نياز اصلاً بديهي نيست و خود يك گزاره ارزشي است. جالب اينجاست كه فلسفه حكومت در نگاه بسياري از روشنفكران وطني با همين پيش­فرض تأمين نيازهاي مادي مردم تلقي شده است.

 

3)    افزايش كارآمدي: افزايش كارآمدي يا كارآيي يا بهره­وري هم يكي از مطلوبيتهاي به ظاهر غير ارزشي و بديهيست كه وجهه زيادي به علوم بخشيده و هميشه از جانب بسياري مطرح مي­شود كه براي افزايش كارايي يا كارآمدي به اين توصيه­ها كه جهان­شمول و فرامنطقه­اي و غيربومي­ست عمل كنيد. يكي از وجوه مهم اين كارآمدي اصطلاح «توسعه» است كه خود به تنهايي هدف بسياري از پژوهش­ها و پركننده­ي خلأ ارزشي بسياري از علوم است.

   نكته­ي بسيار جالبي كه در بطن مفهوم افزايش كارآمدي و كارايي نهفته است اين است كه كارآمدي در يك سيستم و نظم تعين يافته معني دارد و نه در يك مجموعه نامنظم و بي­هدف. نظم در يك سيستم به صورت كلي به دو گونه است: يا خطي­ست يا دايره­اي. نظم خطي رو به سويي خاص دارد و جهتي براي پيشرفت تعين كرده است و حركت به آن سو را كمال مي­داند اما نظم دايره­اي جهتي ندارد و صرفاً چينشي بي­مفهوم است. مثال خوبي براي نظم خطي نظم حاكم بر ساختار خودروست. خودرو سيستمي با نظم خطي­ست. يعني نظمي جهتدار در راستاي «حركت دادن سريع، راحت و ارزان مسافر از جايي به جاي ديگر» اين جهتگيري كلي حاكم بر يك نظم مسير پيشرفت آنرا نشان مي­دهد يعني مثلاً پيشرفت خودرو در گرو افزايش سرعت، ارزاني و رفاه آن است و بر همين اساس ارزيابي مي­شود. اين نظم كلي در كل ساختار آن پخش مي­شود تا جاييكه مثلاً به يك تيم مهندس مكانيك خبره گفته مي­شود كه ديفرانسيلي طراحي كنيد با اين كارايي و اين تحمل بار و اين اندازه و ... مهندس دانش خود را در جهتي كه به او ابلاغ شده به كار مي­بندد اما اين جهت در كل مجموعه خودروساز بهينه شدن بيشتر خودروست. يك نظم خطي نظام ارزشي مختص خود را دارد و معناي كارآمدي و معيارهاي كارآمدي در آن از قبل تعيين شده است.

در نظم تعين يافته­ي قرن بيست و يكمي جوامع امريكايي و اروپايي كارآمدي معنا و مفهوم و جهت واضحي دارد ولو به ظاهر بيان نشود و آشكار نباشد. هر انساني كه متولد مي­شود به سرعت به اين نظم پيوند مي­خورد و جايگاهي در نظم گسترده محقق مي­يابد و نيازي به تأمل درباره جهت حركتي و هدف عملي خود ندارد. اين همان چيزي است كه «وبر» از آن با عنوان عقلانيت صوري ياد مي­كند و هرچند خود به آن انتقاد دارد اما نظام سياسي مبتني بر آن را مي­ستايد.

    به عنوان مثال اقتصاددانان در كل عالم و همينطور در ايران دائماً مشغول محاسبات فراوان عددي و آماري براي ارائه­ي طرح­هايي براي اداره اقتصادند اما آيا آنها به تجويز علم مشغولند؟ بر اساس آنچه گفته شد پاسخ بسيار ساده است. «هدف اقتصاددانان حفظ نظام اقتصادي فعلي حاكم بر دنياست»  دانش اقتصاد كه امروزه در غياب منتقدان قدرقدرت ماركسيست كه تا حدودي (آن هم در حصار ماترياليسم كوته­بين­شان) سعي در نقد نظم موجود داشتند امروز به دانشي سراسر عدد و آمار تبديل شده تا بتواند به بهترين وجه تعادل نظام اقتصادي سرمايه­داري و ثبات سيستم اجتماعي مدرن حفظ شود و حتي در صورت امكان كارآيي آن در جهت تعيين شده افزايش يابد.

   اما اين نظام اقتصادي بين­المللي در كدامين جهت قرار گرفته كه عده­اي براي حفظ تعادل آن يقه چاك مي­كنند و سؤال كليتر اينكه نظم اجتماعي امروز جوامع غربي كه به خوبي تمام ابعاد اقتصادي، صنعتي، آموزشي، فرهنگي و ... را در برگفته و نظمي آنچنان عميق و گسترده و محكم پديد آورده كه حفظ و افزايش كارآمدي آن همچون سقفي بلند بر اذهان مردمان جهان سايه انداخته و آنها را حتي از احتمال تفكر به نظمي جديد محروم كرده است، روي به كدامين قبله و غايت دارد؟

    نظم غرب خطي­ست و كليت راستاي اين خط تغيير نكرده است. مرور تغييرات غرب از قرن هفدهم تا بيست و يكم به خوبي جهتگيري نظم عمومي و كلي آنها را نشان مي­دهد. آيا جمهوري اسلامي مي­تواند در برابر نيروهاي سترگي كه سعي در ادغام آن در نظم نيرومند حاكم بر امروز جهان را دارند تا ظهور آن در هم شكننده­ي موعود بتهاي عظيم طاغوتي مقاومت كند؟

ياعلي

 

پي نوشت:

- محمد آقاي اكبرپور حاشيه اي زدند بر اين نوشته. (اينجا) ضمن اينكه در مجموع با هم موافق بوديم(!) اشاره اي فرمودند كه « به تعريف علم در هيچ كجاي متن اشاره نشده» و «تعريف پوپري از علم» رو مورد نظر بنده دونستن. پاسخ ايشون اينه كه تعريف فلسفه علمي تعريف به «روش علم» است و خود فلسفه عالم محصول قرن بيستم و پس از زايش گسترده علوم. اما همه اون روشها در يك نكته متفقند و اون «نحوه شناخت دنياي اطراف» است و چه گزاره از مشاهده باشد و چه داوري با مشاهده، معني علم و منظور علم همان شناخت اطراف است.

غربزدگی در ایران-قسمت سوم

بررسی تحلیلی روند غربزدگی سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از جنگ

نكته پيش از مطالعه: اين نوشته بلند حاوي موضوعاتی بسيار عميق و ظريف است چه آنرا حسن بشماريد و چه عيب. اين يعني اينكه اگر نگاه شما به «وبلاگ» فست فودي است و حوصله مطالعه آرام و دقيق را نداريد مطالعه آن توصيه نمي شود! با اين حال توصيه مي كنم كه با حوصله و دقت و آرامش- و اگر مثل من از اینترنت دایال آپ استفاده می کنید در حالت دیسکانکت!- نوشته زير را بخوانيد كه حتي اگر تحليلها را هم قبول نداشته باشيد طرح مسأله خود كم اهميت نيست.

قسمت اول مربط به جمع بندی مباحث معرفتی پیشین است و قسمت دوم نوشته -زیر خط- بررسی روند غربزدگی سیاتمدارن دوره سازندگی و بخصوص اصلاحات است و باب طبع ذائقه های سیاسی و دل مشغولیهای سیاسی این روزها.

 

پيش از آنكه به دليل هفتم غريزدگي در ايران، يعني مسائل سياسي بپردازم بهتر مي دانم كه ابتدائاً نظر نهايي خود را در باب «نسبت ما و محصولات غربي» بيان كنم و سپس به بررسي عوامل سياسي در تسريع غربزدگي ايراني بپردازم.

***

«نسبت صحيح ما و محصولات غربي» يا «راهبردهاي حركت به سوي تمدن سازي»

آنچه بصورت نسبت صحيح ما و محصولات غربي قابل طرح است تقريباً بعد از طرح مباحث پيشين تا حد خوبي روشن شده است. از يكسو ما نمي خواهيم و نمي توانيم كه با طرد تمام محصولات غرب، منتظر آينده اي رؤيايي باشيم كه در آن همه محصولات اجتماعي بومي و برساخته انديشه ناب و خالص ديني باشد و از سوي ديگر نمي توانيم به محصولات غربي به چشم ابزارهايي نگاه كنيم كه هر طور كه خواستيم از آنها استفاده كنيم و آنها را قالبهايي رام دستان و انديشه مان قلمداد كنيم كه با هد محتواي دلخواه ما قابل پرشدن است. در عين حال كه به خوبي مي دانيم كه خواسته يا ناخواسته بخش عمده اي از كارايي اجتماع ما بخاطر سازوكارهاي وارداتي است و از فوايد اين محصولات و پيشرفت مداوم تجربيات بشري هم نمي خواهيم بي بهره باشيم.

    با اين حساب نحوه تعامل و برخورد ما با محصولات غربي راهي بينابين است. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فرآيند ايجاد تمدني نو در شرايط فعلي كه تمدني ديگر در جامعه ما حضور عيني دارد تركيبي از دو فرآيند «اصلاحات آگاهانه پايين به بالا» و «توليد و استنباط ديني بالا به پايين» است. برخورد اين دو فرآيند «عمل به نظر» و «نظر به عمل» در واقعيت اجتماع، رشد خلاقانه و متعالي اسلامي را در عينيت جامعه تحقق مي بخشد.

بصورت خلاصه مي توان راهكارهاي زير را براي پياده كردن چنين فرآيندهايي، تصور كرد:

1)      برخورد عاقلانه با مصحولات خرد و كلان غربي. شامل تمهيداتي نظيرِ

- گزينش آگاهانه (مثلاً مطالعه كنند و موقع ورود اينترنت به كشور بخشهاي چت آنرا وارد نكنند. يا mms در موبايل)

- آگاهي از جهتمندي قالبها و مطالعه و بررسي «ظرفيت محتوايي قالبها» و عوارض سوء ناشي از به كارگيري آنها –تحت عنوان غربزدگي كه در قسمت دوم طرح شد- (پروژه هايي تحقيقاتي تعريف شود و اين موضوعات بررسي شود. صدها آويني بايد در اين عرصه و با اين نگاه تربيت شوند و به كارشناسي بپردازند)

- برنامه ريزي براي اصلاح مستمر قالبها و ابزارهاي غربي در جهت ارزشها و فرهنگ بومي (مثلاً در معماري وارداتي تغييراتي ايجاد كنند و به تدريج تيپهاي اسلامي را به آن اضافه كنند)

 

2)      تأكيد بر محتواگرايي و حركت به سمت توليدات نوي اسلامي با تمهيداتي نظير

-        تقويت مباني و ريشه هاي ديني بخصوص در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها در جهت تحولات و خلاقيتهاي عيني اجتماعي

-        معرفي همزمان قالبها و محتواها براي آشنايي جامعه با محتواها و جلوگيري از فروغلطيدن در دام «تكنيك گرايي»

-         بازتعريف قالبها با الفاظ مشابه ولي با محتواهاي جديد و ريشه دار و قالبهاي اصلاح شده و به عبارت بهتر پر كردن قالبها با محتواي ريشه دار در مفاهيم ديني (مثل حركت بديع و خلاقانه حضرت امام در انتخاب «جمهوري» به عنوان شكل حكومت اسلامي فعلي ولي با بازتعريف كامل و جامع آن در سيستم اسلامي هم از نظر محتوايي و هم از نظر ايجاد تغييرات شكلي در آن مثل مجلس خبرگان و...)

 

3)       تربيت اسلامي نيروي انساني و نسلهاي آينده كه تقريباً مهمترين و مؤثرترين كاري است كه مي شود انجام داد.

 


 حال باز مي گرديم به آخرين مورد علت غربزدگي در ايران كه با عنوان «مسائل سياسي» طرح شد.

نقش مسائل سياسي در غربزدگي ايراني

پيش از آنكه به ذكر دلايل خود در باب تأثير جدالهاي سياسي در غربزدگي سياستمداران و مردم ايران بپردازم ذكر يك نكته ضروري است.

نسبت بين «مباني نظري و معرفتي» و «موضعگيريهاي سياسي» يك رابطه يك طرفه نيست بلكه رابطه اي دوطرفه است كه مي تواند از هر دو سو تحريك شود. به اين معنا كه گاهي مباني معرفتي جناح ها و مواضع سياسي را مي آفريند و گاهي بالعكس جدالها و مسائل سياسي موجب تحول يا شكل گيري مباني معرفتي مرتبط مي شود. و گاهي هر دو روي هم تأثير و تأثر دارند و پي گيري و واكاوي تأثير هر كدام از اين پارامترها روي ديگري در مقاطع مختلف تاريخي، كار ساده اي نخواهد بود.

    آنچه در اين قسمت مراد بحث ماست شق دوم اين رابطه است. يعني تأثير مسائل سياسي در مباني معرفتي مردم و سياستمداران. شق اول آن همان بود كه تا حدودي تحت عنوان «علوم انساني غربي» و «جريان خزنده غربزده» مطرح شد و درك تأثيرات بالا به پايين معرفتي-سياسي به راحتي قابل تحليل و بررسي است، حال آنكه نسبت معكوس آن نياز به دقت نظر بيشتري دارد.

***

    بازمي گرديم به سالها پيش. فضاي سياسي ايران پس از انقلاب، بخصوص در سالهاي نزديك به دفاع مقدس، يك فضاي سياسي كاملاً ديني و انقلابي است. انقلابي اتفاق افتاده كه اصول موضوعه اجتماع را بالكل تغيير داده و مفاهيم و مباني جديدي را وارد فرهنگ و انديشه و ادبيات ملت كرده است. اصولي كه تا سالها به صورت شعارها تجلي مي يافت. شعارهايي كه به دليل فضاي خاص سالهاي ابتداي انقلاب كه بخصوص با جو فرهنگي خاص جنگ در آميخته بود، هميشه در فضايي بسيار بالاتر از واقعيت و بصورتي مقدس و ذكرمانند تكرار مي شد. به عبارت بهتر ايران تا انتهاي جنگ تنها خود را مدعي حفظ اين شعارها و قداست الفاظ مي دانست. شعارهايي چون «مرگ بر امريكا» «مرگ بر ضد ولايت فقيه» «حمايت از مستضعفان عالم» «تشكيل جبهه واحد جهاني عليه امپرياليسم» «امت واحده اسلامي» و موارد اينچنيني آخرين لبه هاي خاكريز انقلاب به شمار مي رفتند. مدعي آنها انقلابي بود و منكر آنها دشمن ملت و ضدانقلاب و همين فضا باعث شده بود كه كسي به فكر جلو بردن و تحقق «حرف» به سوي «عمل» نباشد.

 اما جنگ كه تمام شد همه دانستند كه حالا وقت حرف زدن و پنهان كردن عمل زير پوشش «دفاع» به پايان رسيده است. علي القاعده دستهاي انقلاب نوپاي اسلامي از استراتژي ها و تاكتيكهاي مديريتي و روشهاي اداره كشور خالي است و جز اصول و مباني چيزي ندارد. اصول و مباني هم كه نمي توان گفت چرا كه تدويني از اصول وجود نداشت. حتي اولين چاپ صحيفه نور مربوط به پاييز 78 است و اين يعني اينكه حتي بيانات مدون بنيانگذار هم در دسترس نبود.

    با اين وصف نيازهاي كشور مسئولان وقت نظام را واداشت تا دست به دامان مدلهاي رايج و موجود دنيا شوند و اين آغاز فصل جديدي از مناسبات و مجادلات سياسي در كشور ما بود. اگر تا پيش از اين طرفهاي درگير سياسي همديگر را با تكيه بر اصول و آن هم با عباراتي نظير «كمونيست» يا «اسلام امريكايي» مورد هجمه قرار مي دادند، از سال 68 به بعد معادلات و موضوعات تغيير كرد.

    نكته در اينجاست كه مدلها و استراتژيهاي مورد استفاده و رايج آن دوره همگي مدلهايي بودند كه سالها در بستر تمدني «ديگر» نضج يافته بودند و اينك بصورت نسخه هايي حاضر و آماده در اختيار كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه قرار مي گرفتند تا سازوكار واحد جهاني تكميل گردد. و اين غربي بودن مدلهاي مورد استفاده دولتهاي سازندگي و اصلاحات نكته مورد بحث ماست. آنچه در ادامه مطلب قصد پرداختن به آن دارم تحليل روند غربزدگي سياستمداران دوران سازندگي و بخصوص اصلاحات و متعاقباً تسريع روند غربزدگي جامعه ايران با استفاده از همين نكته است.

    

روند مجادلات سياسي در سالهاي اخير با تكبه بر دهه 70

حالتي را در نظر بگيريد كه سياستمدار دلسوزي در ايران در سيستم فكري خود 2 حرف عمده دارد. حرف الف و حرف ب. حرف الف ناظر به اصول است و چارچوب مبنايي و نظري گوينده را مشخص مي كند اما حرف ب ناظر به تاكتيكها و استراتژيهاي اداره جامعه است. به عنوان مثالي عيني مي توان گفت كه حرف الف اين شخص اسلاميت نظام به عنوان محتوا و حرف ب او جمهوريت نظام به عنوان شكل و مدل حكومت است. با توجه به آنچه كه گفته شد در فضاي دهه 70 حرف ب نظري است كه قبلاً در چارچوب مفهومي اسلامي معنايي نداشته است و لفظ و مفهوم آن برگرفته از تمدن «ديگر» است. حتي عبارتي نظير «جمهوري» در جمهوري اسلامي آنطور كه گفته شد بازتعريف جديد انقلابي نشده بود –نشده است!- و به كار بردن اين كلمات لاجرم مفهومي بيگانه را القا مي كرد. بخصوص كه متون و انديشمندان پشتيبان اين الفاظ هم در داخل كشور وجود داشتند.

   درباره اينكه چرا اين سياستمدار حرف ب را مطرح مي كند اصل را بر حسن ظن مي گذاريم. به اين معنا كه فرض را بر اين مي گذاريم كه به «سازندگي»، «توسعه اقتصادي»، «آزادي»، «مشاركت مردم» «لزوم حضور احزاب و نهادهاي مدني»، «توسعه سياسي» و مفاهيم رايج 20 سال گذشته به چشم ضروريات اين نظام نگريسته مي شده است نه ايده آلهايي كه از روي خودباختگي نسبت به تمدن ديگر در ذهن برجسته شده است. يعني ضرورتهايي در چارچوب مفاهيم و آرمانهاي انقلاب، با اين شاخصه كه روشها و تاكتيكهاي برآوردن اين ضروريات به ناچار وارداتي و غربي هستند. در راستاي همين حسن ظن، به پارامترهاي ديگر غير مستند نظير خط گرفتن از كشورهاي بيگانه، آلت دست ناخودآگاه مزدوران و عمال داخلي غرب قرار گرفتن و نفاق ذاتي ابتدايي اعتنايي نخواهيم كرد، چرا كه از كارايي يك تحليل سالم جامعه شناختي مي كاهد؛ هرچند احتمال اين موارد هم ولو به ندرت وجود داشته و دارد.

   وقتي اين شخص حرف ب را به عنوان اقتضائات اداره كشور، دلسوزانه و خيرخواهانه در جامعه مطرح مي كند، مجبور است كه براي جا افتادن آن مفاهيمي را در برابر مفاهيم جا افتاده پيشين طرح كند. يعني يك دولت مفهوم «سرمايه داري و توليد ثروت و خصوصي سازي» را در برابر «گداپروري و توزيع فقر و ضعف اقتصادي» مطرح مي كند و دولت ديگر «آزادي بيان و فعاليتهاي مدني مردم و احزاب» را در برابر «فقدان فضاي نقد و آزادانديشي و يكپارچگي حكومت» طرح مي كند. نكته بسيار ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه مفاهيمي كه در پس اين مباحث طرح مي شود «برخاسته از اقتضائات اداري و تاكتيكي اداره كشور» است نه «برگرفته از محتواي اسلاميت انقلاب و برخاسته از رشد طبيعي مفاهيم اسلامي» و به همين دليل لاجرم محتوايي جديد است كه مثل وصله بايد به محتواي اسلاميت بچسبد. به عبارت ديگر آن شخص بي آنكه خود بداند داراي حرف جديد «الف پريم» شده است كه مثل «الف» ناظر به مباني و مفاهيم اصولي است با اين تفاوت كه الف پريم محتواي مدلها و ابزارهاي وارداتي غربي است كه به حساب اقتضائات حكومتداري مورد مصرف قرار گرفته. مثلاً درباره اقتصاد الف پريم شامل ديدگاه هاي اجتماعي و مباني نظري مدلهاي اقتصاد آزاد است.

   با اين حساب اگر دقت كرده باشيد علت ايجاد اين «الف پريم» در كنار – و بعدها مزاحم- «الف» دو چيز است:

-        يكي اينكه تحريك از پايين بوده نه از بالا. يعني اينكه تببين تئوري دولت اسلامي به مرور به لزوم توسعه اقتصادي و آزادي بيان و حضور احزاب نرسيده بلكه اقتضائات سياسي اجتماعي اقتصادي جامعه ما را به اين لزوم رسانده است كه در نتيجه به ناچار متوسل به تجويزها و تجربيات غربي شديم.

-        دوم اينكه طبق اشتباه هميشگي كسي متوجه اين نبوده كه اين مدلهاي وارداتي اولاً ابزارهايي رام نيستند و ثانياً حاوي محتواهايي معارض با اسلاميت ما هستند و بايد با وقوف به اين نكته با دقت و مراقبت با آنها برخورد كرد.

اينك اين سياستمدار مورد نظر ما در ذهن خود سه حرف الف و الف پريم و ب را دارد كه دوتاي اول ناظر به مباني است. چند دليل زير باعث كمرنگ شدن تدريجي الف و پررنگ شدن و گسترش و عمق يافتن الف پريم مي شود كه ما از آن تعبير به غربزدگي مي كنيم:

1)      شخص مورد نظر براي پيشرفت در كار خود سراغ كتابهاي غربي و اساتيد و مشاوراني با انديشه ناب (!) غربي مي رود و بتدريج الف پريم را گسترش و عمق مي دهد. از سوي ديگر الف پريم اين امتياز را دارد كه نمونه اي عيني و زيبا و كامل در ينگه دنيا ارائه مي كند و هر رجوع توصيفي يا تحليلي به زيباييها و پيشرفتهاي دنياي امريكايي او را بيشتر به الف پريم متمايل مي كند.

2)      عملكرد حاميان الف (در جامعه ما اسلام خواهان و حزب اللهيها و بسيجيها و و روحانيون) هم طريق لغزش او را در غربزدگي تسريع مي كنند. به اينصورت كه با محافظه كاري يا تحجر يا گاهي منافع شخصي و گروهي كاركردهايي كه او قلباً و عقلاً به آن رسيده (مثلاً لزوم نقد در جامعه) نفي مي كنند و ناخودآگاه اين معني را القا مي كنند كه بين الف و كاركرد ب تعارض وجود دارد. او هم براي اثبات حرف خود بر الف پريم تأكيد مي ورزد و بيشتر در منجلاب غربزدگي فرو مي رود و اين گناه از مدافعان الف است كه به جاي الف پريم، ب را هدف گرفته اند. يعني يا از روي تحجر يا كم فهمي يا محافظه كاري يا خودخواهي حاضر به پذيرفتن ضرورتها و تاكتيكهاي حكومتي جديد نيستند يا بخاطر وارداتي بودن ب يا شايد ترس از الف پريم به مقابله با هر سخن جديدي مي پردازند.

3)      نقصها و كاستيهاي اخلاقي هم در مجادلات سياسي حذف تدريجي الف را تشديد مي كند. گاهي كوچكترين مخالفت يا نقدي به سرعت به كينه و دشمني تبديل مي شود و اين كينه هم به سرعت راه خود را از قلب به عقل مي يابد. بداخلاقيهاي سياسي باعث راديكاليسم سياسي مي شود و سياستمدار را بيشتر در رد الف مصرّ مي كند. «زودرنجيها و كم تحمليها» از يك سو و «بداخلاقيها و تندزبانيها و تخريبها» از سوي ديگر احساس را به جاي عقل مي نشاند و معارضه را از عرصه سياست به عرصه معرفتي مي كشاند و سقوط افراد را سرعت مي بخشد.

به تدريج در ذهن سياستمدار در تحليل مسائل پيرامونش بين «الف» و «الف پريم» تعارض و تناقض پيش مي آيد و به دلايل فوق الذكر الف پريم دست بالاتر را دارد. كم كم كار به جايي مي رسد كه شخص مورد نظر ما الف را هم از زاويه الف پريم تحليل مي كند و چنين نتيجه گيري مي كند كه تمام مسائل ما بخاطر مباني اسلامي ماست. راه چاره در سكولاريسم مي بيند و جامعه ما را چيزي در مايه هاي اروپاي قرون وسطي تصور مي كند كه آخوندها به تفتيش عقايد مشغولند و چنبره خود را بر همه چيز گسترده اند و شرايط بسيار سياه و دهشتناك است! – حرفهايي كه آغاجري در همدان زده بود!- روندي كه شايد از يكجايي به بعد «بازگشت ناپذير» شود!

    نكته نهايي كه مي خواستم بگويم و بحث را به پايان ببرم اين است كه ايران امروز ايران سال 76 نيست. امروز همه اين روندها طي شده و بسياري از انقلابيون سابق ما در انتهاي روند ياد شده اند. «الف پريم» براي نسل سوم ايران 88 تازگي ندارد و شايد تا حد خوبي دستگاه تفكري اصلي ايشان است. براي نسل سوم نه تنها سخن گفتن از «جمع كردن گشت ارشاد» (حرف ب درتحليل ما) وجوهي از سياستهاي فرهنگي اصيل مندرج – يا قابل درج- در محتواي اسلاميت را به ياد نمي آورد(الف خودمان) بلكه به سرعت اذهان را به مجموعه ادبيات و مفاهيم «ديگري» (همان الف پريم) رجوع مي دهد و اين راز شكاف معرفتي عظيم آينده ايران است. دوگانگي معرفتي اي كه متأسفانه بسياري چيزي از آن نمي دانند. اشتباه بزرگي كه يكبار خاتمي مرتكب آن شد و اينبار ميرحسين موسوي آنرا تكرار مي كند و پرداختن به آن خود نيازمند مقاله اي مستقل است.

ياعلي

غربزدگی در ایران-قسمت دوم

7 دليل عمده غربزدگري در ايران

خلاصه اي از قسمت اول

دانستيم كه محصولات خرد و كلان غرب كه ما به ديده «ابزار» يا «قالب» به آنها نگاه مي كنيم متناسب و منطبق بر محتوا و بستر معرفتي اي است كه در آن بوجود آمده است. با اينحال ميزان حضور اين محتوا در قالب، بسته به ميزان سخت افزاري يا نرم افزاري بودن محصول، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد. به عنوان مثال محصولي مثل هواپيما كمترين «ظرفيت» حضور فرهنگ و محتواي مدرن را در خود دارد و در آن سر طيف محصولي مثل «مدل اقتصاد آزاد» در اداره امور اقتصادي، كه مجموعه اي از نهادها، ساختارها، مفاهيم، قواعد، سياستها، توصيه ها و دستورالعملهاست، بدليل ظرفيت بالاي آن حامل بيشترين حضور فرهنگي و محتوايي غربي است.

 

7 دليل غربزدگي روزافزون ما

همه آنچه در قسمت اول گفته شد زيربناي معرفتي اي بود براي آنچه در اينجا گفته مي شود.

به عقيده من به 7 دليل غربزدگي هر روز در كشور ما ريشه دار تر مي شود. قبل از پرداختن به اين ۷ دليل لازم است بگويم كه غربزدگي را «استحاله روحي يك جامعه مي دانم» يعني تغيير تدريجي ارزشها و آرمانهاي يك جامعه و انحراف آن به سوي تمدن «ديگر»

1)      ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب

2)      غلبه فرم بر محتوا

3)      تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت

4)      حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه

5)      حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم

6)      حضور خارجي قوي امريكايي و غربي

7)      مسائل سياسي

 

 

1)    ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب

مهمترين دليل غربزدگي ما كه به نوعي مبناي دلايل بعدي هم قرار مي گيرد، تركيبي ناميمون از «ساده انگاري» «جزئي نگري» و «ناآگاهي» در نگاه ما به غرب است.

   وقتي مثلاً با هواپيما روبرو مي شويم بخاطر از روي ساده انگاري فقط يك وسيله حمل و نقل هوايي را مي بينيم و ملتفت ابعاد ديگر آن نمي شويم. با بسياري از پديده ها بصورت جزئي برخورد مي كنيم و به همين دليل تنها آگاه به بخشي از كاركردهاي آن مي شويم. مثلاً دانشگاه را بصورت جزئي فقط به صورت محل ادامه تحصيل جوانان مي بينيم و تا سالها كاركرد «آماده سازي جوان براي ورود به جامعه» يا حتي كمتر از آن، آماده شدن براي پذيرفتن شغل را در نگاه خود لحاظ نمي كنيم. از روي ناآگاهي انيترنت و موبايل و سينما و تلويزيون و مطبوعات را تنها و تنها وسيله ارتباط جمعي مي پنداريم و هرچقدر كه مي توانيم آنها را حتي در روستاهاي خود گسترش مي دهيم و خدمات mms ايجاد مي كنيم و غافل از هزاران كاركرد ديگري مي شويم كه اين ابزارها در عرض و طول همان كاركرد ظاهراً محوري و همينطور در نسبت با ديگر اجزاي تمدني برقرار مي كنند. آيا به واقع كاركرد محوري فوتبال «ورزش كردن» و كاركرد محوري موبايل «برقراري تماسهاي ضروري» و كاركرد محوري روزنامه «اطلاع رساني» و كاركرد محوري اينترنت «دستيابي آسان به اطلاعات» است يا اينها تنها خيالات خام ماست كه در جهلِ ساده انگاري و جزئي نگري ما رشد يافته است؟!

 

2)    غلبه فرم بر محتوا

دانستيم كه هر ابزار يا قالبي از محصولات غرب بسته به ظرفيتش ميزاني از فرهنگ غرب را در خود عينيت بخشيده است. استفاده مداوم از اين ابزارها به تدريج موجب پديده «غلبه فرم بر محتوا» مي شود. يعني اگرچه شخص استفاده كننده و نيت او كاملا اسلامي باشد به مرور و با توجه به غفلتي كه در قسمت پيش ذكر شد، ابزار شخص استفاده كننده و نيات و اهداف او را تحت تأثير قرار مي دهد و او را به موجود متناسب با خود تبديل مي كند. مصداق اين پديده همان مثال پرنده اي است كه در ابتداي قسمت اول ذكر كردم: پرنده اي كه مدتها روي زمين و به شيوه مرغان به دنبال دانه بگردد بتدريج هم بال و پرش را از دست مي دهد و هم سوداي دانه سوداي پريدنش را كمرنگ مي كند.

    خصوصي سازي و آزاد كردن اقتصاد و تحويل آن به مردم اگرچه جزو ضروريات حكومت و اقتصاد اسلامي است اما اگر به شيوه غربي انجام شود به تدريج سودپرستي و تجملگرايي و مصرف زدگي را براي كشور به بار مي آورد و اين به معناي غلبه فرم بر محتواست، چرا كه محتواي اين شيوه ها چيزي جز افزايش مصرف مردمان و چنبره زدن توليد كننده روي مصرف كننده از طريق تبيغات و نيازسازيهاي كاذب و... براي افزايش سود خود نيست. اين به معناي اين نيست كه بايد بالكل دور مدلهاي غربي را خط كشيد، بلكه به اين معناست كه بايد با آگاهي و مديريت كردن عوارض از اين مدلها استفاده كرد. اين موضوع را در انتهاي مطلب انشاالله بيشتر باز خواهم كرد.

   همين بحث درباره آزادي و ايجاد جامعه مدني در ايران مطرح است. هم آزادي بيان و امكان تضارب آراء و آزادي انتقاد در محيط جامعه و هم پيوند ميان حكومت و مردم از طريق نهادهاي مدني و شكل گيري احزاب يكي از ضروريات جامعه اسلامي است – و به عقيده من نفي اينها نفي ضروريات جمهوري اسلامي است- با اينحال استقرار كامل اين شيوه ها و عمل مطيعانه و منفعل به دستورالعملهاي غربي منجر به اين مي شود كه به تعبير شهيد بهشتي احزاب ما نه «عاشقان خدمت» بلكه «تشنگان قدرت» باشند و انحصارگرايي را دركشور دامن زنند.

 

3)    تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت

دليل ديگري كه به تدريج كپي برداري قالبي را به محتواها و ارزشها و آرمانهاي اجتماعي نفوذ مي دهد و غربزدگي را ريشه دارتر مي كند، تكميل شدن تدريجي زنجيره اجزاي تمدن غرب است. به عبارت ديگر ما در استفاده از قالبها و ابزارها و بصورت ظاهري بتدريج به كليت غرب نزديكتر مي شويم و اين موضوع پروسه غلبه فرم بر محتوا را تسريع مي كند. از سوي ديگر هر تكه پازل كه وارد مي شود خود به دو حلقه ديگر نياز پيدا مي كند و باز هركدام به دوتا و به همين ترتيب اين روند واردات تمدني به صورت تصاعدي تقويت مي شود.

    به عنوان مثال اين روزها بتدريج صحبت از «صنعت فوتبال» مي شود. حلقه هاي مفقوده پديده فوتبال جهاني، فوتبال ايراني را رنج مي دهد و اين مسئولان و دست اندركاران را به فكر وارد كردن و هموار كردن راه استقرار باقي حلقه هاي زنجير مي كند. اين حلقه ها عبارتند از خصوصي شدن باشگاه ها و حضور سهام آنها در بورس، فروش پخش تلويزيوني و در نتيجه نياز به فعاليت شبكه هاي خصوصي، برند تبليغاتي تيمها براي توليدكننده هاي مختلف و در نتيجه نياز به كپي رايت و حلقه آخر تأمين مالي از طريق لاتاري و قمار كه يكي از پرسودترين تجارتهاي دنياست.

    از سوي ديگر تكميل شدن تدريجي اين پازل و نياز جامعه به پيشرفت در عرصه هاي مختلف زمينه ساز رجوع بيشتر به مباني فكري و فرهنگي اين پديده ها و يادگيري و ايجاد تدريجي اينها را در جامعه بوجود مي آورد كه خود دليل بعدي ريشه دار شدن غربزدگي است.

 

4)    حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه

حضور اجزاي ساختاري تمدن به تدريج اين نياز را بوجود مي آورد كه بدانيم اينها چطور كار مي كنند. بخصوص اگر بخواهيم خود در آن حوزه ها –مثلا سينما يا فوتبال و حتي علم و تكنولوژي- پيش رويم بايد مباني معرفتي و فرهنگي پيشرفت را بياموزيم. اين مهم به خصوص از طريق متون مبنايي فلسفه و حقوق و جامعه شناسي و روانشناسي و علوم سياسي به جامعه نخبگان ايران منتقل مي شود. به مرور دانشكده هاي علوم انساني هم فعال مي شوند و جاي خود را در نظريه پردازي پيدا مي كنند و به اين ترتيب اتصال قالبها را به محتواهاي پشتيبان آن برقرار مي كنند. به مرور نه تنها با اينكار حضور مدلهاي غربي با محتواي خالص آنرا مشروعيت مي بخشند بلكه به پيچيدن نسخه هايي براي جامعه ايران مشغول مي شوند. نسخه هايي كه اينبار ناشيانه جسم جامعه را هدف نگرفته است بلكه روي به روح اجتماع خواهد داشت.

 

5)    حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم

دليل ديگر حضور جرياني است كه علناً و عملاً غربي شدن را ترويج مي كند و از زمان مشروطه و -شايد قبلتر از آن- وجود دارد. امثال ميرزا ملكم خان و تقي زاده ها كه راه حل را غربي شدن از فرق سر تا نوك پا مي دانند هميشه بوده و هستند. با اين وجود بر خلاف آنهايي كه اين گونه افراد را شديداً تكفير مي كنند من صداقت آنها را مي ستايم و معتقدم اگر چنين جرياني امكان حضور صادقانه و علني را در كشور نيابد به تدريج شكلي مخفي و منافقانه پيدا مي كند كه مضرات آن به مراتب بيشتر است. در كنار اين، انديشه خالص غربي و شناخت كامل غرب با تمام خوبيها و بديها و سيستمهاي منظم آن، چيزي بوده كه به علت اختلافات سياسي هميشه از دسترس انديشمندان ايراني دور بوده است. به اين موضوع در بخش هفتم به تفصيل خواهم پرداخت.

 

6)    حضور خارجي قوي امريكايي و غربي

دليل مهم ديگر روند استحاله روح اجتماع ما حضور قدرتمند تمدن رقيب به همه اشكال فرهنگي، سياسي، اقتصادي، نظامي و امنيتي و در اختيار داشتن نظام واحد جهاني است كه خواه ناخواه كشور ما را متأثر خواهد كرد. از اين گذشته به علت ماهيت استكبارستيزانه انقلاب اسلامي تعمد خاصي هم براي نفوذ فرهنگ و انديشه غرب در ايران و تسريع اين روند استحاله چه از طريق تحريك عوامل داخلي و چه از طرق اقدامات بيروني مثل ايجاد شبكه هاي فارسي زبان، جذب و تربيت دانشجويان داخلي، توزيع محصولات فرهنگي امريكايي وموارد اينچنيني وجود دارد.

 

7)    مسائل سياسي

با توجه به حساسيت و اهميت مورد هفتم، يعني «مسائل سياسي» به اين مبحث و همينطور مبحث «چاره چيست؟» انشاالله در قسمت بعدي خواهم پرداخت.

 یاعلی

غربزدگي در ايران-قسمت اول

بررسي تحليلي محصولات سخت افزاري و نرم افزاري تمدن غرب

جهتمندي ذاتي محصولات غربي

همه ما مشابه اين جملات را در برخورد با محصولات سخت افزاري و نرم افزاري غرب شنيده ايم:

«غرب يك كل واحد است. تمام اجزاي تمدني غرب از اقتصاد و سياست گرفته تا هنر و ورزش به واسطه روح واحد حاكم بر تمدن غرب در هم تنيده شده اند و اين روح واحد چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم يعني رد خدا و نشاندن انسان بر جايگاه او. از همينجاست كه داستان خدايي بشر بر زمين آغاز مي شود. داستاني كه چون با رد معاد عجين است غايتي جز به حداكثر رسيدن رفاه و آسايش و لذت فردي و جمعي بشر را در همين دنيا نمي جويد. از همين روست كه تمام برساخته هاي بشر مدرن در پازلي اينچنين تفسير مي گردد و از همين روست كه مي گويند حضور هر پديده از غرب در ميان مردماني ديگر، حضور و نفوذ فرهنگ آنرا هم به همراه خواهد داشت.»

    اين توضيحات براي همه ما آشناست. همه ما خوب مي دانيم كه اگر خود را «رها» به محصولات نرم افزاري و سخت افزاري غرب بسپاريم بتدريج دو اتفاق در ما خواهد افتاد. اولاً اهدافي كه آن محصولات به سمت آن هدفگيري شده اند به تدريج در ما برجسته تر مي شود و بر اهداف ديگر غلبه مي يابد و دوم اينكه بتدريج ساحت وجودي ما به همان انسان غربي نصفه نيمه –كه تنها بعد مادي را به رسميت مي شناسد- تقليل مي يابد. درست مثل پرنده اي كه چون مدتها از بال و پرش استفاده نكند و به دانه هاي زميني بيانديشد، بتدريج هم سوداي پريدن در او از ميان مي رود و هم بتدريج بال و پرش هم تحليل مي رود و بي رمقتر مي شود. اين دو همان چيزي هستند كه از آن به نفوذ فرهنگ «آنها» يا همان غربزدگي تعبير مي شود و ممكن است در افراد يا در مقياس كلان اجتماعي در يك جامعه اتفاق بيفتد. اين حالت تغيير و تحول دروني حالتي است كه در ميان دانشجويان حرفه اي، هنرمندان حرفه اي، تماشاچيان فوتبال حرفه اي و بازرگانان حرفه اي كشور ما و كم و زياد در ميان همه ما بوضوح قابل مشاهده است و در اين وبلاگ هم گاه و بيگاه بدان پرداخته شده است. درباره اثرات دانشگاه، سينما، ورزش، تكنولوژي، خود وبلاگ و ....

    با اين حال سؤال اساسي هميشه اين بوده كه چگونه بايد با اين پديده ها برخورد كنيم؟

 

دو نظر موجود درباره نسبت ما و محصولات غربي 

در باب نسبت ما و اين محصولات و بصورت كلي مدلهاي سخت افزاري و نرم افزاري زندگي و اجتماعي غربي دو نظر براي حفظ هويت ديني تمدن كنوني ما وجود دارد:

-        نظر اول بر اين باور است كه يا بايد كل غرب را يكجا وارد كنيم و يا هيچ استفاده اي از آن محصولات نكنيم، چرا كه غرب يك كل در هم تنيده است. از آنجا كه قصد ما اين نيست كه غربي كامل شويم بنابراين چاره اي جز اين نيست كه به طراحي بومي و اسلامي دست بزنيم و به عبارت بهتر همه چيز را از نو بسازيم

-        نظر دوم اما در مقابل اين نظر بر اين باور است كه با تفكيك «قالب» و «محتوا» - مي توان قالبهاي غربي را اخذ كرد و محتواي ديني درون آنها ريخت.- مثال معروف آنرا همه شنيده ام: با چاقو هم مي شود ميوه پوست كند هم مي شود آدم كشت، بسته به استفاده كننده- يعني سينما را آورد و بدست كارگردان مسلمان سپرد تا آنرا با محتواهاي اسلامي و انقلابي پر كند. يا دانشگاه و بانك و كارخانه و مراكز تجاري را آورد و براي اهداف اقتصادي كشور از آنها بهره جست و مثلاً در حوزه فرهنگ كار ديگري كرد. نسبت ميان قالب و محتوا نسبتي همچون نسبت ظاهر و باطن يا جسم  و روح است و منظور از محتوا در اينجا و سطور بعدي روح كلي حاكم بر قالبي است كه ما در ظاهر مي بينيم. اين روح كلي شامل انگيزه ها، كاربردها، علت وجودي و بستر معرفتي و فرهنگي زيرين پديده هاست كه در لايه هاي زيرين مفهومي عيني كه به چشم مي آيد، قرار مي گيرد.

 

ايرادات اين دو

كمي تأمل در هردو نظر نشان مي دهد كه ايرادات جدي به هردوي اينها وارد است و راه حل چيزي بينابين است:

     * نظر اوّل لاجرم تماس با هر پديده غربي را نهي مي كند. از سوي ديگر بدست آمدن مدل جديد اجتماعي را به آينده موكول مي كند. مستقل از نقد جدي اي كه به اين نوع نگاه به توليد علم وجود دارد كه فرآيند توليد علم را يك فرآيند ذهني و انتزاعي تلقي مي كنند مشكل جدي اين نگاه بلاتكليف ماندن جامعه تا زمان پيدا شدن علم خالص اسلامي است. نقد جدي هم اين است كه نگاهي به تاريخ علم نشان مي دهد كه فرآيند تدوين ساختارهاي اجتماعي و نظريات پشتيبان آن يك فرآيند كارگاهي است و مستلزم سعي و خطا و اصلاح مداوم و هيچگاه روي كاغذ بدست نخواهد آمد.

   * اما در نظر دوم تفكيكي اصالت پيدا كرده و آن تفكيك قالب و محتواست. در اينباره بايد گفت كه تفكيكي اينچنين ساده انگارانه است. علت آن اينست كه قالب و محتوا دو موجوديت مستقل از هم نيستند بلكه تلازم، تناسب و تطبيق بسياري با هم دارند. به عبارت بهتر بايد گفت قالب مسلماً از محتوا رنگ گرفته است، چرا كه قالب تجلي عيني و مسير تحقق عملي يك مفهوم غيرمادي و يك محتواي انتزاعي است و حتي در اكثر مواقع شكل گيري قالب زاييده محتواهايي است كه براي تحقق چنين «صورتي» يافته اند.

   في المثل محصولي بسيار سخت افزاري مثل هواپيما را در نظر بگيريد. هواپيما قالبي است كه براي تحقق محتوايي همچون «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج در طول سالها شكل گرفته است. محتواي «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج و در طول سالها در بستر معرفتي غرب تكمله هايي را پذيرفته است، مثل حركت «سريعتر» از نقطه اي به نقطه ديگر يا حركت سريعتر «با نهايت آسايش و رفاه» از نقطه اي به نقطه ديگر و... چنين محتواهايي كه در حقيقت باطن اين صورتند و بستر فكري و معرفتي و جهان بيني پشت اين پديده را آشكار مي كنند كاملاً در اين قالب اثرگذار است. در شكل داخلي هواپيما و تزئينات موجود، در نحوه چينش صندليها، در انتخاب كارد پرواز و برخوردها و نوع پوشش آنها، در نوع خدمات و شكل سرويس دهي، در غذاهايي كه داده مي شود، در امكاناتي كه داخل هواپيما قرار مي گيرد و بسياري از چيزهاي ديگري كه وجود دارند و ما حضورشان را حس نمي كنيم و هريك به معناي خاصي و در طول مدت طولاني تكامل «هواپيما» -با تمام حواشي آن- در غرب به قالب قبلي افزوده شده است.

 

طيف رنگ پذيري قالبها از محتواهاي جاري آنها در غرب

با اينحال بايد گفت ميزان اين «رنگ گرفتن» متفاوت است. به عبارت بهتر ميزان حضور و اثر محتوا در قالب، در ميان محصولات مختلف دنياي غرب، با توجه به ظرفيت و خصوصياتشان، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد.

براي بررسي و مقايسه ميزان حضور محتوا در قالب، مي توان محصولات تمدن مدرن را با تقريب خوبي به چهار قالب كلي زير تقسيم كرد:

الف- موارد سخت افزاري خرد؛ مثلاً طراحي يك اتومبيل، معماري يك ساختمان و ...

ب- موارد نرم افزاري خرد؛ مفاهيم نرم افزاري جديدي از قبيل پديده ورزش مدرن، پديده موسيقي مدرن، اينترنت، وبلاگ، مسنجر، موبايل با تمامي امكاناتش، تلويزيون، سينما و...

ج- موارد سخت افزاري كلان؛ ساختارها و نهادهاي اجتماعي همچون دانشگاه (نهاد آموزش)، بانك و بورس و مراكز تجاري (نهاد اقتصاد)، مجلس و شورا و قواي سه گانه و قانون اساسي (نهاد سياست)، فرهنگسراها و رسانه ها(نهاد فرهنگ)، كارخانه ها (نهاد صنعت) و...

د- موارد نرم افزاري كلان؛ مدلهاي نرم افزاري مستقر در جامعه مثل مدل اقتصاد آزاد در امور اقتصادي، مدل جامعه مدني دموكراتيك در امور سياسي، مدلهاي نوين آموزش و پرورش و...

 

اگر دقت كرده باشيد نگاه ما به تمام چيزهايي كه در ليست بالا ذكر شد، همان نگاه قالبي يا «وسيله اي» است. يعني در انديشه ما اينطور شكل گرفته كه اينها وسايلي هستند كه كاربرد آنها بسته به نيت كاربر است يا به عبارتي ديگر اينها قالبهايي هستند كه ما هر محتوايي خواستيم مي توانيم در آنها بريزيم. يعني مي توانيم با خودرو به زيارت برويم، با سينما فرهنگ دفاع مقدس را ترويج كينم، با ايجاد مراكز تجاري بازار كشور را رونق دهيم، و با كپي كردن مدل توسعه كشورهاي ديگر آباداني را در مملكت خود به ارمغان آوريم و اين همان نگاه دوم بود كه توضيح داده شد.

    تمام اينها محصولاتي هستند كه با توجه به «خواسته» انسان مدرن و تلقي غربي از مفهوم «انسان» و «سعادت» به مرور تكوين پيدا كرده اند و مسلماً همه درون چارچوب تمدني غرب معنا مي يابند، ليكن بحث بر سر اين بود كه هر كدام تا چه ميزان. يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم زيربناي وجودي اين محصولات، جهان بيني غربي از عالم وجود است.

    در دسته اول، به عنوان مثال آنچه امروزه به عنوان معيارهاي طراحي يك ساختمان مطرح است و به نوعي يك الگوي جهاني يكسان را بوجود آورده كاملاً برگرفته از ذهنيت غربي است. از پيش بيني نشدن «محل نماز» در بناهاي نوين يا «رو به قبله بودن دستشوييها در هتلها» –آن هم در مكه!- گرفته تا نوع رنگ آميزي و انحناها و تزئيناتي كه در بيرون و داخل ساختمان استفاده مي شود تا كليت معماري. اينرا مقايسه كنيد با خانه هاي قديمي ايراني كه مثلاً درب ورود دو تا «دركوب» داشت يكي براي زنان و يكي براي مردان و خانه ها شامل بيروني و اندروني بود و پنجره ها رو به داخل، حياط و باغچه ماهيتي كليدي داشت، تعداد اتاقها زياد بود و چند خانواده كنار هم زندگي مي كردند، شكل پنجره ها و رنگ شيشه ها همه و همه برآمده از ذهنيتي ديگر از جهان هستي دارد.

   با اين حال مي شود گفت كمترين ميزان حضور محتوا در قالب در مقايسه با سه مورد بعدي اينجاست.

   در دسته دوم، بحث بسيار پيچيده تر است. اينها مفاهيمي نوين هستند كه با خود دستورالعملها و الگوهايي را هم همراه مي آورند. مثلاً با ورود «تلويزيون» به عنوان يك «وسيله» (با تفكيك پيام رسانه اي درون آن)، معيارها و الگوهاي برنامه سازي تلويزيوني اعم از سريالها، مسابقات، تبليغات و نوع طراحي و برنامه ريزي پخش هم با آن وارد مي شود. همينطور با ورود ورزش تمام آنچه پيرامون ورزش حرفه اي در غرب وجود دارد به تدريج وارد مي شود، از روزنامه هاي ورزشي و تبليغات روي پيراهن گرفته تا نگاه صنعتي به فوتبال و جايگاه تماشاچيان. حتي قيمتهاي داخلي مربي و بازيكن هم در تناسب با معيارهاي بين المللي تنظيم مي شود. همين بحث را مفصلاً مي توان درباره موسيقي، اينترنت و ابزارهاي چندرسانه اي ديگر مثل موبايل و كامپيوتر كرد. مشخصاً ميزان حضور فرهنگ و انديشه «آنها» در چنين ساختارهايي به مراتب بيشتر از مورد قبلي است.

   در دسته سوم، بحث درباره ساختارهايي است كه يكجا وارد كشور مي شوند و قرار است به تدريج جاي خود را پيدا كنند. مثل نهاد دانشگاه كه 70 سال است وارد شده و نهاد صنعت كه قدمتي در اين حدود دارد.- هرچند سالهاست كه در برقراري ارتباط و يافتن نسبت ميان اين دو نهاد مشكل اساسي داريم!- يا نهاد مجلس يا نهاد بانك و...

    اين نهادها به علت ماهيت سخت افزاريشان و اينكه كمتر با مفاهيم سر و كار دارند و تعريفها و مسئوليتها و تشكيلات و قوانين مشخص شده اي دارند به نظر ميزان كمتري از حضور محتوا را در قالب را به نسبت دسته قبلي نشان مي دهند. با اين حال ساختار اداري و آيين نامه ها به ميزان زيادي متأثر از بستر معرفتي آن است.

   به عنوان مثال در سيستم آموزشي سنتي ايراني-اسلامي، چيزي به اسم «نمره» وجود نداشته و آنچه به عنوان معيار قبولي در درس پذيرفته مي شده تلفيقي از درك و تحليل مسائل در قالب ارائه مطلب بوده است. از اين قبيل، طرز درس خواندن جمعي و مباحثه اي، تأكيد بر حافظه، سيستم انتخاب درس و استاد، نسبت طلبه و استاد و مسائل ريز و درشت عديده اي را مي توان نام برد كه با حضور دانشگاه ها و آيين نامه ها و مقررات تقليدي آن بالكل پاسخ ديگري به اين مسائل داده است كه بازهم برگرفته از بستر فرهنگي آن است. مثال ديگر چارت تشكيلاتي وزارت فرهنگ و ارشاد است كه بصورت معاونتهاي ابزاري سينما، كتاب، تئاتر، مطبوعات و... است. خود اين چارت ناشي از نگاه «اصالت ابزاري» به فرهنگ است كه چيزي بيش از وسايل فرهنگي را در افق ديد خود نمي بيند

    اما دسته چهارم، يا همان سيستم نرم افزاري جامعه غرب، در مقايسه با سه مورد قبلي بيشترين ميزان برخورداري از فرهنگ و معرفت و مفاهيم غربي را در خود دارد. اين مدلها نسخه هاي اجتماعي غرب هستند كه نزديكترين پيوند با فلسفه و جامعه شناسي و روانشناسي غربي برقرار مي كنند. جالب است كه كشورهايي مثل ژاپن اگرچه شايد درباره سه بخش ديگر بخشي از مفاهيم بومي خود را مهم و اصيل بدانند اما مقاومت در اين حوزه بخاطر وجود نداشتن مفاهيم بومي و مدلهاي رقيب باعث يكه تازي غرب شده است. همانطور كه مي دانيم بيشترين تبليغ هم براي القاي اين موضوع كه مدلهايي مثل اقتصاد آزاد يا دموكراسي يا نظام اقتصادي فعلي، جهان شمول و كاملاً علمي و تجربي و عاري از پيش فرضهاي فلسفي خاص هستند، درباره همين دسته از محصولات غرب اتفاق مي افتد.

در قسمت بعدي با توجه به اين مقدمه(!) انشاالله به بررسي غربزدگي در ايران و راه حل مقابله با آن مي پردازم.

ياعلي

 

پی نوشت:

۱) این هم مورد پژوهی «ماهیت سینما» از زبان شهید بزرگوار سیدمرتضی آوینی (لینک)

با تقریب خوبی لب کلام سدمرتضاست در «آیینه جادو». در مقدمه مطلب چنین نوشته شده:

 "آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان می‏نویسد که گاه شاید لازم نمی‏بیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است."

 

۲) از بین تمام سخنرانیهایی که از میرحسین موسوی خوندم یک بخشهاییش رو گزینش کردم و بصورت یک فایل درآوردم. گزینش با این رویکرد انجام شده که ثابت کنه مهندس موسوی از خیلی از اصولگراهای موجود خیلی اصولگراتره و انتقادهایی هم که مطرح می کنه از یک پشتوانه کارشناسی خیلی عمیق و ریشه دار در گفتمان امام و انقلاب برخورداره. 

تو این واویلایی که طرفدارای مهندس بیشتر از رفرمیستای سکولارین که بیشتر به حذف «اسلامی» از جمهوری اسلامی فکر می کنن و بعضی از رفقای طرفدار احمدینژاد هم ایشون رو «آخرین حربه براندازان منافق» قلمداد می کنن، شاید بهترین کار رجوع به صحبتهای صریح خود میرحسین باشه.

فایل رو از اینجا داونلود کنید

اعتبار مالكيت در نظام نوين جهاني

نظم نوين جهاني يا امپرياليسم نوين؟

«مليّت» از آن اصطلاحات جديدي است كه طول عمر وضع شدنش بيشتر از دويست سال نيست. يعني تولدش برمي­گردد به همين قرن 18 و 19 اروپا. آنچه به مليت معني مي­بخشد «مرز» است، يعني خطوطي كه بر روي نقشه زمين مي­كشند و محدوده كشورها و به عبارت بهتر ملتها را با آن معين مي­كنند.

    امروزه كلماتي نظير «مليت» و مفاهيم مشتق از آن نظير «وطن پرستي» يا ناسيوناليسم و عباراتي چون «منافع ملي» و «امنيت ملي» چنان در ذهن ما جا افتاده است كه در كنار مفاهيمي نظير توسعه و پيشرفت، يا حقوق مدني جزو مباني غير قابل دسترس و خدشه ناپذير نظام ذهني مردم جهان تلقي مي شود.

    با اينحال مقدمتاً براي رسيدن به اصل موضوع لازم است در اين باب كمي تشكيك كنيم.

    فرض كنيد امروز كشور الف به كشور ب حمله كند و ادعا كند كه كل سرزمين ب متعلق به كشور الف بوده و اين حق آنهاست كه صاحب آنجا باشند. آيا كشور الف به راستي «حق» دارد؟

   مثال ساده تري مي توان زد. همه ما خيلي عادي از مايملكمان مثلاً از وسايلي كه پدرمان برايمان خريده استفاده مي كنيم و كسي هم در اين موضوع شك ندارد و متعرض ما نمي شود. اما در اين ميان ممكن است كسي بپرسد كه «چرا اين شيء متعلق به شماست؟»

    كمي تأمل نشان مي دهد كه عملاً براي شما هيچ راهي براي اثبات اينكه «چيزي مالِ شماست» وجود ندارد! ممكن است بگوييد اين چيز مالِ پدرم بوده. آنوقت پرسيده مي شود كه چه مدركي براي اين داري؟ پدرت چه مدركي دارد كه اين چيز مال او بوده؟ و اين رشته سؤالات مي توانند همينطور ادامه يابند...!

   در زمانهاي گذشته و در اكثر مواقع و اماكن تاريخي و جغرافيايي، وقتي چنين مشكلي پيش مي آمد تنها راه اثبات مالكيت «اعمال زور» بود. يعني هركسي دور ملك خويش را مي گرفت و با بيل بالا سر آن مي ايستاد تا مالكيت خويش را ثابت كند. يعني عيناً همانطور كه حيواناتي مثل خرس با علامتگذاري منطقه و نمايش قدرت از مالكيت خويش دفاع مي كنند!

   كم كم كه تمدن پيش رفت، شهرنشيني بوجود آمد و ساز و كارهاي جديدي وضع شد. حكومتها بوجود آمدند و شكل حكومتها دستخوش تغييرات بسيار شد. با اين حال اگرچه معادلات حاكم بر رفتارهاي انسان امروزي در مقايسه با گذشتگانش پيچيدگي بسياري يافته است اما اين پيچيدگي ظاهري است و كمي تأمل نشان مي دهد كه اصول حاكم بر اين معادلات همان است و تنها تواليهاي منطقي پرمتغير و روشها و اصطلاحات گيج كننده اي كه در دل ساختارها و مفاهيم عريض و طويل سياسي-اجتماعي مدرن گم مي شود، همچون كلاف سردرگمي است كه مانع از آن مي­شود كه بوضوح دريابيم، الگوهاي حاكم بر اين معادلات تغييري نكرده است. توضيح اين ادعا در ادامه مي آيد.

 

اعتبار مالكيت در جهان بدون خدا

فرض كنيد يكباره وارد اتاقي شده ايد كه پر از اشيا و وسايل گرانبها و خوردنيها و آشاميدنيهاي گواراست.در مواجهه با اين همه، دو گزاره ممكن است به ذهن برسد: در صورت اول اين فكر به ذهن مي آيد كه شايد اينها صاحبي داشته باشند و براي استفاده از آنها بايد اجازه گرفت. حالت دوم اين است كه فرض را بر اين بگيريم كه اينها صاحبي ندارند و اينجا افتاده اند و ما هم هرچه بخواهيم از آنها استفاده مي كنيم.

    ايده اول با ديدن آن همه لذت و خوشي كمتر به ذهن مي رسد. آخرين كسي هم كه اين ايده را مطرح كرده فردي بوده به نام محمد كه 1400 سال پيش زندگي مي كرده. ايده دوم حالتي است كه جهان امروز ما را شكل داده است و ما چه خود را پيرو محمد بدانيم چه ندانيم و چه بخواهيم و چه نخواهيم، كم يا زياد پيرو ايده دوم به شمار مي رويم.

    حالا با فرض انتخاب صورت دوم، فرض كنيد كس ديگري وارد آن اتاق شود و او هم صورت ذهني دوم را انتخاب كند. خب آنقدر در آن اتاق نعمت و مال و منال زياد است كه به هردوي شما مي رسد. اين حالتي است كه براي پدران باستاني ما رخ داده است. حالا فرض كنيد كم كم افراد بيشتري وارد آن اتاق مي شوند و همه هم صورت دوم را انتخاب مي كنند. چه مي شود؟ منابع محدود است و به همه نمي رسد. نزاع در مي گيرد. آنقدر خونريزي مي شود تا يكي قدرت بلامنازع مي شود. حال مشكلي براي آن قدرت پيش مي آيد كه چه كنيم كه هربار كه فرد تازه اي وارد اتاق مي شود مجبور به جنگ نشويم؟ يك تأمل طولاني مدت براي بشر نوع دوم اين پاسخ را به او داد: «وضع قانون» قانوني كه بتواند شرايط موجود را حفظ كند. قانوني كه قابل تعليم و انتقال به نسلهاي بعد باشد. قانوني كه عقل پسند باشد يا حداقل «به نظر برسد» و يا در شرايط خاص، معقول «به نظر رسانده شود!»

مالكيت!

واقعيت اين است كه مالكيت يك امر اعتباري يا به عبارت آسانتر «قراردادي» است. اين قراردادها قوانيني هستند كه ما بطور ضمني آنها را پذيرفته ايم و از كودكي در وجودمان نهادينه شده است. قوانيني كه مي توان گفت ديگر با تقريب خوبي در نظام آموزشي و علمي جهان «بديهي» محسوب مي شود. البته اين قوانين منحصر به مالكيت نيست و در بسياري از حوزه ها مثل حقوق و آزاديها، وضع به همين منوال است. ليكن مالكيت و به عبارتي «اقتصاد» در  اين بين جايگاهي محوري دارد.

   در زمان ما براي اثبات مالكيت، چيزي ارائه مي شود به اسم سند. يعني مهر و امضايي كه نشان مي دهد كسي مالك چيزي است. حالا آمديم و كسي گفت اين سند براي من كاغذپاره اي بيش نيست و آنرا پاره كرد، مثل صدام در سال 1980. آنوقت تكليف چيست؟ چه تضميني وجود دارد كه اين قراردادها در همه جا پذيرفته شوند؟

 

شبكه عظيم در هم تنيده طاغوتي

    هر قراردادي نياز به يك منشأ اعتبار دارد، يعني قدرت بالاتري كه پشتوانه اين قرارداد قرار گيرد و صحت آنرا به عهده بگيرد و يا اجراي آنرا تضمين و عدم اجرايش را مجازات كند. مثل پول كه يك كاغذ است و تنها به امضاي رييس بانك مركزي معتبر مي شود و ارزش مي يابد.

    در چنين سيستمي قدرتها سطوح مختلفي پيدا مي كنند. مثلاً اعتبار تمام قراردادها و معاملات در داخل يك استان فدرال به عهده استاندار و اعتبار استاندار به حكومت آن كشور است. همين موضوع در يك مقياس بالاتر يعني در سطح بين المللي اتفاق مي افتد. يعني اعتبار قوانين بين المللي و از آن مهمتر رسميت و اعتبار حكومتها به هژموني و قدرت بالاترين قدرت بين المللي است.

تبليغات

    دنياي امروز يك دهكده جهاني است و روابط در هم تنيده بين المللي است كه باعث شده بقاي دهكده جهاني به حضور يك «كدخداي مقتدر» وابسته باشد. كدخدايي كه قوانين اين دهكده جهاني را وضع كند و بر اجراي آنها نظارت كند، كدخدايي كه اعتبار مرزهاي بين المللي را تضمين مي كند، كدخدايي كه پول آن، پشتوانه پولهاي ديگر جهان است و پشتوانه پول او هم «هژموني»، تا جاييكه هروقت بخواهد پول چاپ كند و خرج كند، كدخدايي كه توليد كننده و صادر كننده و حافظ ارزشها و فرهنگ واحد جهاني است، كدخدايي كه حيات «شبكه» ارزشي و فرهنگي و اقتصادي و سياسي جهان به او وابسته است.

    اين شبكه در تمامي نقاط جهان، از آفريقاي جنوبي گرفته تا روسيه و از تبت گرفته تا مكزيك در صد سال گذشته گسترش يافته است و تنها نقطه كوچكي از دنيا يعني يك محوطه 5ر1 ميليون كيلومتر مربعي در قلب خاورميانه سي سال است كه تنها نقطه «آزاد» اين دهكده جهاني به شمار مي رود. در هرجاي ديگر دنيا غير از اينجا كوچكترين حركتي به صورت غير مستقيم به اذن و اعتبار امپراتور دنياي جديد، امريكا، صورت مي گيرد ولو آن حركت در حد انداختن سكه در يك پارك متر در شهر كوچكي در ژاپن باشد.

    من اين شبكه را «شبكه عظيم در هم تنيده طاغوتي» مي نامم.

 

حكومت جهاني از آن ولي الله است

چرا اين شبكه را شبكه طاغوتي مي نامم و ايران را تنها نقطه آزاد؟

باز برگرديم به آن دو صورت ذهني كه بعد از ديدن نعمات دنيا براي نياكان ما مي توانست شكل بگيرد. همانطور كه گفتيم منشأ تمام اعتبارات و قراردادهاي دنياي امروز ما هژموني ايالات متحده است. از سوي ديگر هژموني امروز ايالات متحده نتيجه انتخاب ايده دوم و فعل و انفعالاتي است كه در300-400 سال اخير در اروپا و به خصوص در صدساله اخير در امريكا رخ داده است. مبدأ شرايط كنوني دنيا كفر است و منشأ هژموني امريكايي زورگويي و قدرت بالاي نظامي و توانايي ارعاب و ايجاد وحشت در مردمان و از همه مهمتر توانايي بالاي تبليغاتي است. در سيستمي كه بر اساس انتخاب الگوي كفرآميز دوم بنا مي شود «حق» با «زورگو» و «قدرتمند» و در يك كلام «مستكبر» است. چرا كه در اين حالت تنها «زور» است كه مي تواند به رقبا بفهماند كه حق با كيست! درست مثل ادبياتي كه بر دنياي حيوانات حكومت مي كند.

زورگويي امريكايي

   اما انتخاب ايده اول دنيا را دگرگون خواهد كرد. در اين حالت همه آنچه در اينجاست از آن الله است و بدون اجازه او نمي توان كاري كرد. پذيرفتن پرورگار يكتا پذيرفتن رسولان خدا و جانشينانشان را به دنبال دارد. رسولان و اماماني كه خليفه خدا بر زمين اند و فرمان او را در زمين جاري مي كنند و استفاده از هر چيزي از مايملك خدا جز به اذن آنها جايز نيست. حكومت از آن اولياي خدا بر زمين است و اعتبار اين حكومت به آيين الهي و قدرت مقتدر الهي. در چنين حكومتي با نفي طاغوت و نابودي شبكه طاغوتي، شبكه اي توحيدي ايجاد مي گردد كه رنگي الهي به تمام زندگي بشر خواهد زد.

    نظم نوين جهاني مبتني بر قدرت شيطاني و مجازي شيطان بزرگ است و مؤمنان واقعي آن را به رسميت نمي شناسند. مرزهاي بين المللي تنها خطوطي بي معنا بر روي كاغذند كه توسط نقشه كشان ماهر استعمار زمين واحد الهي را تكه تكه كرده است تا مردمان جهان را به رقابتها و اختلافات پوچ بكشانند. اعتبار قوانين بين المللي به استكبار و قلدري گاوچرانهاست و همچون سحر ساحران در برابر عصاي موسي پوچ و واهي به نظر مي رسد. روزگاري كه منجي(عج) ظهور كند، كاخ پوشالي و مجازي ارزشها و آرمانهاي غربي را نظاره خواهيم كرد.

    ما شيعيان ايران هرگز نبايد حتي لحظه اي لطف عظيم الهي در حقمان -يعني نفس كشيدن در فضاي ولايت الهي- و ِدين خود نسبت به انقلاب آزاد كننده اسلامي را فراموش كنيم. ولايت فقيه، ولايت خدا و دين خداست و تداوم شبكه توحيدي در زمان غيبت. روح الله خميني ما و فرزندانمان را از سيادت كفر جهاني و بندگي طاغوت نجات داد و حالا نوبت ماست كه فرزندان معنوي رسول الله در كشورهاي اسلامي ديگر و ديگر مستضعفين جهان را از يوغ شبكه جهاني استكبار نجات دهيم. انشاالله

ياعلي

 

وقتي مجاز، محكِ واقعي شود...

مجازي يا واقعي؟

دنياي مجازي «واقعيتي» است كه با سرعتي عجيب در حال نفوذ در زندگي ماست. دنياي مجازي، ملكوت زميني انسان مدرن است كه با اتكا به بي انتهايي اش، در ميان ناكارآمدي دنياي محدود «واقع» در ارضاي نيازهاي نامحدود بشر، جاذبه اي رمزآلود يافته است. «دنيايِ رؤياييِ تخيلِ تحقق يافته» بدون محدوديت، كم هزينه، سريع و از همه مهمتر سيري ناپذير است. دنيايي كه قابليتهاي آن، آنچنان درحال افزايش است كه دست اندركاران آن ابايي از به كار بردن لفظ «واقعيت مجازي» را براي آن ندارند...

    در برخورد با اين «واقعيت» سه نسل، سه تجربه متفاوت را از سر مي گذرانند:

-    زمان زيادي نيست كه تلويزيون وارد ايران شده است. فكر نمي كنم قبلتر از 60 سال پيش باشد. معروف است آن اوايل كه تلويزيون آمده بود زنها تا مدتي جلوي مردانِ داخلِ آن رو مي گرفتند. ويژگي تجربه اول برخورد با دنياي مجازي اين است كه انسان آنرا واقعاً «واقعي» مي پندارد. مادربزرگ من هنوز هم بعد از اينكه سالهاست كه در خانه اش تلويزيون دارد وقتي خانه كعبه را در چارچوب آن مي بيند بي اختيار اشك مي ريزد. وقتي در فيلمي مي بيند كه افسر عراقي در حال كتك زدن اسير ايراني است مي گريد و مدام او را لعنت مي كند، چون براي او اين تصاوير به قدري واقعي است كه به سرعت ياد فرزند شهيدش را در دلش زنده مي كند. نسل اول با اين تصاوير پيوندي بي واسطه برقرار مي كند.

-    تجربه دوم براي نسلي اتفاق مي افتد كه از چند و چون تصويربرداري و ضبط و پخش و تكنولوژي پشت اين اتفاق آگاه است و پيوندي نسبتاً معقول با دنياي مجازي برقرار مي كند. وقتي در تاريكي سينما فيلمي مي بيند كاملاً آگاه است كه آنچه مي بيند واقعي نيست. در زمان تجربه دوم، انسان با تبحر از اين ابزار براي به تصوير كشاندن «واقعيتي» غير قابل دسترس استفاده مي كند. در اين نسل افراد از تلويزيون و سينما براي مشاهده اخبار و تصاوير مستند به منظور يادگيري، يا فيلمها و سريالها و برنامه هاي مختلف به منظور دفعِ «آگاهانه» وقت به عنوان تفريح يا سرگرمي استفاده مي كنند. در اين تجربه دنياي مجازي را با واقعيت مي سنجند يعني تعابيري مثل اينكه «اين كارتون را چقدر طبيعي درست كردند» «يا بازيگر چقدر واقعي بازي مي كند» براي تعريف كردن به كار مي روند.

-    به مرور كه دنياي مجازي توسعه مي يابد تجربه جديدي در نسلي جديد شكل مي گيرد و من فكر مي كنم كه ما اكنون در اوايل اين تجربه هستيم. دنياي مجازي به تدريج نه تنها در جعبه جادويي در گوشه اي از خانه، بلكه در تلفن همراه، در خودرو، در مغازه، در كلاس درس، در لوازم خانگي و به مرور در تمام شئون زندگي ظهور پيدا مي كند. تكنولوژي تا اعماق جزئيترين امورات روزمره نفوذ مي كند و به تدريج همگي به شبكه يكپارچه اينترنت متصل خواهند شد. اگر فاصله امروز ما با دنياي مجازي به اندازه فاصله مان تا كامپيوتر باشد فاصله فرزندانمان با دنياي مجازي يك پلك زدن باشد!

    براي انسان عصر تجربه سوم ديگر مجاز واقعيتي بالعرض نخواهد بود. ديگر ارزش آنچه به صورت مجازي ادراك مي شود در اين نخواهد بود كه منطبق بر «واقعيت» باشد، چرا كه دنياي مجازي آنچنان وسعت يافته كه خود اصالت يافته است. ديگر تلويزيونها و سينماها و رمانها و بازيهاي كامپيوتري آينده چيزي در عرض واقعيت روزمره نخواهند بود بلكه خودِ واقعيت روزمره خواهند شد و باقي تخيل! ديگر وقتي گل مصنوعي مي بيني نخواهي گفت «چقدر طبيعي به نظر مي رسه!» بلكه وقتي گل طبيعي مي بيني خواهي گفت «اَاَاَ عين گل مصنوعي ميمونه!» ديگر لازم نيست براي فهم دنياي مجازي تجربه ي واقعي داشته باشي چرا كه جاي «واقعيت» و «مجاز» عوض خواهد شد و دنياي مجازي «واقعيتر از واقعي»! چه بر سر دنياي واقعيِ ما(!) خواهد آمد نمي دانم!

   نشانه هاي اين تجربه آغاز شده است. چند سال پيش هربار كه يكي از جلدهاي هري پاتر را تمام مي كردم تا چند ساعت يك همچون تجربه اي پپدا مي كردم. دلم مي خواست كاش در همان دنيا مي ماندم. مي خواستم اموراتم را با ورد و اشاره چوبدستي راه بيندازم و حوصله سختي ها و مسائل اين دنيا را نداشتم. در نوجواني روزهايي كه «مافيا» يا «شاهزاده ايراني» يا «كماندوز» يا «درايور» بازي مي كردم، صبح و شب نمي شناختم و حتي در خواب هم همين چيزها را مي ديدم. بعدتر كه گيم نت رايج شده بود چيزي به معتاد شدنمان نمانده بود كه به لطف خدا كنكور مانع گشت و حسابي از آن غفلت عجيب جان به در بردم.

   در ساليان آينده اين مسائل برجسته تر خواهند گشت. جالب اينجاست كه اينگونه فضاها كه به شدت توسط هاليوود و كمپانيهاي رؤياساز امريكايي متعدد در تنورشان دميده مي شود تطابق عجيبي با افكار و انديشه هاي پست مدرن دارند كه نه تنها «ادراك» كه «حقيقت» را هم نسبي مي پندارند.

    بشر به سرعت به سوي تقديري شوم در حركت است. امپراتوري رسانه اي امروز امريكاييان در حال تبديل به تورِ مجازيِ پر زرق و برقي است كه لحظه لحظه زندگيِ آيندگان را در برخواهد گرفت و كنترل آن در دستاني سياه است. در ساليان دور چه بر سر دنياي واقعيِ ما خواهد آمد نمي دانم اما خوب مي دانم كه داستان زندگي بشر بر روي زمين پايان خوبي خواهد داشت!

ياعلي

جمهوري اسلامي به كجا مي رود؟ (قسمت دوم)

 

اشاره: در قسمت اول به اين نكته پرداختم كه پرداختن به تكنولوژي در جمهوري اسلامي تنها من باب كسب ثروت و قدرت موضوعيت دارد و اين ثروت و قدرت نه به خودي خود بلكه به منظور نفي جهاني طاغوت و كفر و ظلم و اشاعه ارزشهاي ديني و زندگي اسلامي و توحيدي مطلوب است. و گفتيم كه آيا لازم نيست به علوم ديني و معارف اسلامي در حد همين علوم تجربي  و مهندسي (و شايد حتي بيشتر) توجه شود تا به سمت طراحي حداكثري زندگي ديني در كنار مظاهر مدرن و در تمام شئون اجتماع اعم از سياست، اقتصاد، فرهنگ، تربيت و ... گام برداريم؟

   امّا قرار بود در اين قسمت فضاي بحث را كمي كوچكتر كنيم و با قبول كردن لزوم پيشرفت تكنولوژي به عنوان يكي از اهداف نظام (با توجه به تمام مقدمات گفته شده در قسمت اوّل)  به نقد سياستهاي فعلي دولت و فعاليت هاي بنياد نخبگان كه همگي به همين هدف صورت مي گيرد بپردازيم.

 

قسمت دوم: خط مقدم كجاست؟

تيتر قسمت دوم اصلاً اين نبود. مي خواستم در اين قسمت از خيلي چيزها بگويم، از معيار نبودن المپياد و كنكور، از كار حضرات كه تنها نخبه يابي است نه نخبه پروري، از نخبه اي كه يا دوپينگي است يا يك ماشين حل مسأله قوي و يا در بهترين حالت تك ستاره اي در آسمان خالي علم كشورمان، از نگاه حداقلي آقايان كه فقط مي خواهند نخبه ها را يكجوري با تسهيلات و مسكن نگه دارند، از تحليلهاي سطحي اي كه مهمترين عامل فرار مغزها را مسائل اقتصادي آنها مي دانند، از سياستهايي كه به جاي عوض كردن لباس كهنه و مندرس سيستم آموزشي مدام بر جاهايي از آن كه «توچشم تر» است-مثل همين بروبچ نخبه- هي وصله هاي قشنگ و زيباتر مي چسبانند تا همچنان با راه حل هاي موقت كوتاه مدتي و با شعار «حالا ببينيم چه مي شود» مملكت را كورمال كورمال به ظن خويش قدمي جلوتر – و شايد در واقع عقبتر- ببرند. سيستم آموزشي اي كه بي هدف است و هيچكس نمي داند ميوه اش چيست و به چه كار مي آيد جز «صادر كردن» و مي خواستم از صنعتي بگويم كه در كمال ناباوري آموخته كه بدون دانشگاه اموراتش را بگذراند!!!

   مي خواستم از خلاقيت كشي هاي اين چند ساله تحصیل در دانشگاه بگويم و كشيده شدن شيره جواني نخبگان اين مرز و بوم در ميان مشتي چيستانهاي موهومي طرح شده در ميان ترم ها و پايان ترمها كه هرچه بود در آن نوشته ي كذايي گفتم كه «اينجا ايده آلش هم احمقانه است!»، مي خواستم از پادرهوايي خودمان بگويم و نامشخص بودن خط سير زندگي ما و هر كه خود را بي خردانه به جريان آشفته ي امروز جامعه مان بسپارد، كه هر چه بود گفتم در «من در كجاي اين جامعه قرار خواهم گرفت؟»

   مي خواستم بگويم كه چه خواهيم كرد با صفهاي نوجوانانمان كه پشت گلخانه «بنياد ملي نخبگان» صف خواهند كشيد و هزاران دكان و دستك و رانت و دوپينگي كه ايجاد خواهد شد و سر و دستهايي كه اين وسط خواهد شكست...

   ...

   آنها را مي خواستم بگويم اما عزيزي كامنت گذاشت كه قبل انقلاب همه مي گفتند «يا علي» و اكنون همه مي گوييم «يا دولت»

   مي خواهم بگويم چه بر مي آيد بيشتر از اين از دولت بيچاره اي كه يك سر دارد و هزار سودا و 4 سال و 8 سال يكبار دست به دست مي شود و ديگري مي آيد و بنايي جديد مي ريزد و طرحي نو...

   مي خواهم بگويم بعيد مي دانم اين يكي وظيفه دولت باشد و يا لااقل از دست او برآيد... مي خواهم بگويم شيعه تا قبل از آنكه حكومت به دستش بيفتد هميشه اول خودش را اصلاح مي كرده و بعد بغل دستي اش را و بعد بچه هايش را و بعد هم مسجدي هايش را و بعد بچه محلهايش را و بعد هم شهريهايش را و بعد هم استاني هايش را و بعد هموطنانش را و بعد هم كيشانش را و بعد همنوعانش را. مي خواهم بگويم خدا بيامرزد شهيد مطهري را كه مي گفت «اصلاح از پايين، فساد از بالا»...

   خط مقدم اينجاست، در ميان مردم، در ميان بچه ها يعني مردم فردا... نقش دولت چيزي در حدود لجستيك قضيه است. حمايت معنوي، ارائه ي تسهيلات، حذف قوانين دست و پاگير و باز كردن راه، ايجاد امنيت و رفاه، تأمين معيشت و بيمه و بازنشستگي و چيزهايي از اين قبيل...

   به دنبال مقصر نباشيم؛ خط مقدم همينجاست...

 

پي نوشت: مدتي سرم گرم كنكور باشم براي خودم هم بهتر است!

ياعلي

جمهوری اسلامی به كجا مي رود؟(قسمت اوّل)

 

 اشاره: چند روز گذشته سالن اجلاس سران شاهد برگزاري «همايش بزرگ نخبگان» بود. بعد از ديدار «معنوي» با مقام معظم رهبري، جلسه هيئت دولت در حضور نخبگان برنامه ي اصلي اين همايش بود كه به صورت زنده از شبكه3 پخش شد. در اين جلسه در مدت كوتاهي 3 دستور جلسه تعيين شده با محور حمايت از نخبگان همچون دادن تسهيلات و استفاده از معافيتها و مسكن نخبگان به تصويب رسيد. رييس جمهور در اين جلسه بارها از جملاتي نظير «اينها نخبگان اين كشورند و در كار آنها نبايد صرفه جويي كرد» يا «يك تومن كه براي اينها خرج شود صد تومن برمي گردد» استفاده كرد. حتي در بحث مسكن نخبگان وقتي جناب آقاي جهرمي رأي نداد احمدي نژاد رو به او گفت: «آقاي جهرمي، مسكن! براي نخبگان مملكت!» و همين برخورد با وزير اقتصاد و خانم جوادي و افراد ديگري كه احياناً مخالفتهاي به جا يا نابه جايي با مصوبات مي كردند از سوي رييس جمهور صورت گرفت.

در اين نوشته قسمت اول به صورت مبنايي به اين سؤال مي پردازد كه آيا رويكرد فعلي نظام به علوم تجربي و تكنولوژي در قالب سياستهاي مصوب و سند چشم انداز سمت و سوي درستي به خود گرفته است؟ در قسمت دوم نوشته هم انشالله به نقد سياستهاي فعلي بنياد نخبگان در توسعه فناوري خواهيم پرداخت.

 

قسمت اوّل:  باز هم دميدن در تنور تكنولوژي

نخبه در تعريف بنياد ملي نخبگان چه كساني هستند؟ صاحبان مدال در المپيادهاي رياضي، كامپيوتر، فيزيك، شيمي، زيست و نجوم، دارندگان مدال در المپيادهاي دانشجويي، 20 نفر اول كنكور كارشناسي هر سال، رتبه هاي اول تا سوم كنكور ارشد در رشته هاي مختلف، مقامهاي اول تا سوم جشنواره خوارزمي و مخترعين و مبتكرين جشنواره رازي و يكي دو مورد جزئي ديگر.

   اكثريت قريب به اتفاق عناويني كه ذكر شد عناوين افراد ممتازي در يكي از دو حوزه ي «علوم پايه» يا «تكنولوژي و علوم مهندسي» است . لازم است تأملي مبنايي در مفهوم اين دو حوزه داشته باشيم. (تكنولوژي در مفهوم سخت آن مورد نظر است نه مهارتهاي مديريتي و سازماني كه عده اي كه در صف اول كپي كردن مفاهيم غربي اند به آن تكنولوژي نرم مي گويند و بحث مستقلي است)

   علوم تجربي و فناوري كه محصول علوم پايه است از 3 وجه در يك «نگاه توحيدي» كه در آن هدفي جز رضاي خالق و تقرّب به او براي هر انسان متصور نيست حائز اهميت هستند. وجه اوّل كه مربوط به «تكنولوژي» مي شود نه «علم» (تجربي) وجه بالذاتِ آن است، يعني «رفاه مادّي» - مراجعه شود به مقاله ي «تكنولوژي، گوساله ي سامري دنياي مدرن در همين وبلاگ»- تكنولوژي بالذات چيزي جز برآوردن نيازهاي اوليه ي بشر نيست. كالاهايي چون تلويزيون، رايانه، تلفن همراه، خودرو، ماشين لباسشويي، دوربين و در مقياس بزرگتر انرژي هسته اي، برق، تكنولوژي نانو، سلولهاي بنيادي و ... در نهايت يكي از نيازهاي بدوي انسان را براي راحتتر زيستن و رفاه «مادّي»  در همين دنيا – در مقابل آخرت- تأمين مي كنند. وجه دوم كه مربوط به علوم پايه مي شود نه علوم مهندسي و تكنولوژي «كشف آيات الهي در خلقت و افزايش ايمان از اين طريق» است. «و في الارض آيات للمؤقنين و في أنفسكم» اصالت اين وجه فقط زماني است كه به قول آيت الله جوادي آملي خلقت را به جاي طبيعت بنشانيم و با كشف هر رابطه و قانوني در جهان خلقت دست توانمد الهي را در ساخت و پرداخت اين نظام عظيم و اعجاب آور بيشتر ببينيم. وجه سوم «كسب ثروت و قدرت» در مسابقه فناوري بين المللي است و در اين وجه به علم (تجربي) و فناوري به چشم وسيله اي براي كسب ثروت و قدرت نگاه مي شود.

    با توجّه به اين سه وجه «سياستهاي فعلي» نظام جمهوري اسلامي به مقوله ي علوم پايه و فناوري كه در قالب حمايت از نخبگان و تسهيل كارآفريني و هزينه كردن بودجه هاي كلان به صورت كوركورانه انجام مي شود زير سؤال مي رود. (دقت كنيد كه سياستهاي فعلي زير سؤال مي رود نه لزوم توجّه به علوم پايه و فناوري)

   توسعه علوم تجربي و تكنولوژي با توجه به وجه اوّل در نظام جمهوري اسلامي كمي ابلهانه به نظر مي رسد. چرا كه اوّلاً در عصر حاضر بشر از نظر وسايل رفاهي واقعاً در سطح بالايي به سر مي برد. لازم به ذكر است كه رفاه صرفاً جهت ايجاد فراغت از نيازهاي بدوي مطلوب است تا انسان زمان بيشتري براي توجّه به حضرت باري تعالي و تلاش براي كسب رضاي او از راه اطاعتش بدست آورد. اگر حاكم جامعه ي اسلامي 1000 سال پيش نصف روزش تلف مي شد امروز با توجه به وسايلي چون تلفن و اينترنت زمان بيشتري براي تفكر و عمل مثلا براي برقراري عدالت براي او بوجود آمده است. امّا وقتي بشر امروز تمام فراغت حاصل از تكنولوژي را با سرگرميهاي مختلف و عيش و نوشهاي بي هدف دود مي كند و هدر مي دهد تا زمانيكه از همين عمرمان به خوبي استفاده نكرده ايم نيازي به افزايش ساعات عمر مفيدمان با حذف زمانهاي غير مفيد فعلي –مثلا ساختن خودروي پرنده براي تسريع رفت و آمد- احساس نمي شود. ثانياً وقتي عده اي بيكار در ينگه ي دنيا مشغول اين كار هستند ديگر چرا ما خود را به زحمت بيندازيم؟ (دقت شود كه صرفاً از ديدگاه وجه اول اين جمله گفته شده نه از نظر وجه سوم)

   از منظر وجه دوم يعني افزايشِ ايمان دانشمندان و مردم در جامعه اسلامي از اين طريق دو ايراد به سياستهاي امروز نظام وارد است. اوّل اينكه اين مورد از مقوله علم (تجربي) است نه تكنولوژي. بنابراين اگر كسي مي خواهد اين وجه را پياده كند بايد به گسترش علوم پايه (در اصطلاح) بپردازد نه علوم مهندسي. حال آنكه شاهديم كه مظلومترين دانشكده هاي دانشگاه هاي ما علوم پايه هستند و همين المپيادي هاي علوم پايه هم اكثراً در دانشگاه به تحصيل علوم مهندسي مي پردازند. (مثلاً 10 نفر طلاي المپياد فيزيك سال 86 همگي در رشته ي برق دانشگاه صنعتي شريف تحصيل مي كنند.) سياستها صرفاً از نخبگان فناوري حمايت مي كند نه علوم پايه. ثانياً اگر قرار است اين وجه محقق شود لازم است قبل از تكريم نخبگان علوم پايه كليه متون درسي و علمي ما دگرگون شود به گونه اي كه دانشجو هدف كشف آيات الهي را به خوبي لمس كند و اين موضوع در جامعه فراگير شود به گونه اي كه با هر كشف علمي واقعاً درجه اي به ايمان مردم ايران و حتّي جهان اضافه شود.

   از منظر وجه سوم يعني «كسب ثروت و قدرت» توجه به اصحاب تكنولوژي و تكريم آنها و ايجاد تسهيلات براي ايشان بسيار ضروري است و انصافاً دولت در اين مورد و از اين وجه به خوبي عمل كرده است و همينطور براي آينده با طرح بحثهايي نظير ارتباط صنعت و دانشگاه و ايجاد پارك فناوري و پرداخت وام به كارآفرينان و ... در حال برنامه ريزي است و سند چشم انداز هم مسير خوبي در اين جهت به شمار مي رود.

   امّا از اين منظر نيز بايد مسئولين نظام را در مقابل يك سؤال بسيار مهم و اساسي قرار داد. مگر نه اين است كه جمهوري اسلامي مي خواهد كشوري ثروتمند و قدرتمند شود تا الگويي عملي براي كشورهاي اسلامي و دنيا شود و از ثروت و قدرتش براي ترويج ارزشهاي ناب الهي و اسلامي و شيعي استفاده كند؟ حال چنانچه كشور به قدرت اوّل منطقه و سپس دنيا تبديل شود با وضع فعلي علوم ديني و حوزه هاي علميه «كدام ارزشها» را مي خواهد ترويج دهد؟ وقتي هنوز قوه قضائيه ي ما، قوانين مجلس ما، اقتصاد ما، رفتار سياستمداران ما، عملكرد تاجران و سرمايه داران ما و زندگي بسياري از ما تا حد زيادي غير اخلاقي و غير الهي و غير ديني است الگوي خوبي براي مردم دنيا و جهان اسلام خواهيم بود؟ آيا وقتي كشور ما از هزار و يك عارضه فرهنگي كه ناشي از نفوذ فرهنگ غربي در قالب علوم انساني (اقتصاد، علوم سياسي، جامعه شناسي، روانشناسي، علوم تربيتي، فلسفه، هنر) و مظاهر وارداتي تمدن غرب (از بانك، رستوران، آپارتمان و پارك گرفته تا موسيقي، سينما، بازيهاي كامپيوتري، اينترنت و ...) ناشي شده است، رنج مي برد، لازم نيست قبل از «قدرت اوّل منطقه شدن» تكليف خود را با اين چيزها روشن كنيم؟ وقتي مسائلي در كشور ما وجود دارد كه بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز نسبت دقيق زندگي ديني با آنها و جايگاهشان در پازل جامعه اسلامي مشخص نيست (مسائلي همچون «حضور احزاب در سياست»، «ربا در بانكداري»، «معماري و شهرسازي اسلامي» «هنر اعم از موسيقي، سينما و رمان»، «ورزش قهرماني» -و حتّي «خصوصي سازي» كه به تازگي با تبيين اصل 44 نصفه و نيمه مشكلش حل شد-) آيا لازم نيست جهت دهي نخبگان كشور ما به سوي علوم انساني و حوزه هاي علميه جهت حل اين مشكلات تغيير كند؟ آيا وقتي هنوز ما در يك جامعه ديني در ركن اصلي آن يعني «خانواده» موضوع ساده و در عين حال بسيار مهمي مثل «ازدواج» را با توجه به شرايط جديد اجتماع نتوانسته ايم حل كنيم و يا هيچ الگوي صحيحي منطبق بر اين دوران براي «تربيت ديني نسل آينده» توليد نكرده ايم و قرار است فرزندانمان را همچنان به اين مدارس بي بنيه و پوچ بسپاريم، اين همه تآكيد بر علوم مهندسي و فناوران و كارآفرينان در كنار بي ارزش قلمداد كردن علوم انساني و فقه و علوم اسلامي و ناديده انگاشتن اين علوم، سياست صحيحي است؟

ادامه دارد...

پي نوشت: اگر فكر مي كنيد خيلي تند رفتم اين مطلب را در وبلاگ سلمان بخوانيد:بیانیه بنیاد ملی پخمگان !!!

یاعلی

به بهانه ي بيوتن...

  

آيا امروز غرب، فرداي ما خواهد بود؟

بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. بی وقت و بی وطن. حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده، انسانهايي كه از دنياي درون خويش گريزانند. انسانهايي كه آنچنان از هم دورند كه زندگي در يك اتاق كوچك يك نفره را برمي گزينند و در عين آنچنان از خلوت با خويش مي هراسند كه مدام در پي آنند كه در كنار هم جمع شوند و زمان را سپري كنند.

   بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. حكايت مسلماناني است كه راهي جز قدم گذاشتن در راه طي شده ي غرب نمي يابند و در عين حال به سختي خود را با آن تطبيق مي دهند و لحظه به لحظه خود را و خدا را بيشتر فراموش مي كنند. بيوتن حكايت سرنوشت انساني است كه در پايان دوران تجدّد قرار گرفته است. حكايت مرگ معنوي انسانهاي آخرين...

  

*

   بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. اميرخاني در جايي از داستان مي گويد: «انسان غربي آخرالزماني همان گره گوار سامسا (شخصيت اول داستان مسخ نوشته ي كافكا) است. اوجِ جهش ژنتيكي اش اين است كه صبح از خوابي آشفته بيدار شود و تبديل به حشره اي عظيم شود. اما انسان شرقي بسيار پيچيده تر است. او صبح از خواب بيدار مي شود و به جاي يك حشره، به دو حشره تبديل مي شود؛ مدرن و سنتي. شايد هم بيشتر. مثلِ ارميا كه فقط توي سرش هزاران هزار حشره توي سرش مي لولند...»

   اين دوگانگي در تمام شرقي هاي داستان، به غير از ژاپني ها به چشم مي خورد. حتي مياندار كه از لاتهاي قبل از انقلاب است و هم سوزي يا سوسن كه رقاص ديسكوست چمداني دارند در خانه براي روزي كه مي خواهند به ايران بازگردند. اعراب هم نوع خاص و ابلهانه ي زندگي ديني را برگزيده اند. تلفيقي از جاهليت و مدرنيته! براي فخر مسلمين هفتاد و پنج مليون دلار هزينه مي كنند تا ابن شيخكي برود و در كره ي ماه اذان بگويد يا از هر عرب صد دلار به به عنوان زكات و وجوهات شرعي مي گيرند تا با قيمت يك ميليون دلار چراغ قرمز بالاي ساختمان امپاير استيت نيويورك را اجاره كنند و به مناسبت ماه رمضان چراغ سبزي را جايگزينش كنند! اما در مورد ژاپني هايي كه در طول داستان مدام در حال عكاسي و ... با همديگر هستند اين مساله وجود ندارد. شهيد آويني در ابتداي كتاب «فردايي ديگر» عنوان مي كند كه سنت شينتوئيسم ژاپني تنها فرهنگ شرقي بود كه به علت جهان بيني خاصي كه در انسان ايجاد مي كند، زمينه ي پذيرش آيين مدرن را بدون كوچكترين اصطكاكي با سنتهاي ژاپني بوجود آورد. آييني كه ادب، احترام، خضوع در برابر بالادستي ها، وفاداري، تعهد و نظم اصول اصلي آن هستند. آيين شينتو «شریعت» ژاپني هاست و تجدد «طريقت» ايشان و اين دو يكديگر را به خوبي تكميل مي كنند.

   بيوتن حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ است، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده. مهمترين جلوه ي آن در سياهان امريكا متبلور است. جاني يك جوان سياه امريكايي برگه ي نسب شناسي اش را كه يك شركت تحقيقاتي امريكايي با هزينه ي زياد برايش صادر كرده است، همچون قيمتي ترين چيزهاي زندگي اش به ديوار اتاقش زده است. برگه اي كه نام قبيله و كشوري را كه نياكانش متعلق به آن بوده اند، در آن نوشته شده. يكي از جلوه هاي ديگر اين موضوع عكس حيرت آور دختر و پسر ژاپني است؛ در حالي كه يكي از همان بمبهايي كه در جنگ جهاني دوم بر سر هموطنانشان در هيروشيما و ناكازاكي افتاده است، در نمايشگاهي بغل كرده اند و مي خواهند عكسشان را براي خانواده شان در ژاپن ارسال كنند: «حتماً وقتي بر مي گردند براي مادربزگ و پدربزگشان قيافه خواهند گرفت كه بيا اين هم عكس تر و توله تان با همان بمب اتمي كه روي سر شما افتاده بود!»

     بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. يكي از عجيبترين و دردناكترين صحنه ها در كازينوي لاس وگاس اتفاق مي افتد. ساعتهاي مچي افراد را هنگام ورود از ايشان مي گيرند. كازينو مثل ديسكو ساعتي ندارد. بدون پنجره و با نور كنترل شده ي چراغها. قمار همه چيز را ازهم مي پاشاند حتي دختر و پسر ژاپني را هم از هم جدا مي كند. مردم هرچه دارند مي بازند و باز هوس قمار دارند. خشي مي گويد احتمال پرپول بيرون آمدن از كازينو 3 در ميليون است اما... هيجان قمار همه را كور كرده است. ارميا وقتي با كلنجار زيادي كه با خود مي رود از كازينو بيرون مي آيد با نور خورشيد مواجه مي شود. يك شب تمام بي آنكه بدانند در كازينو بودند و نماز صبح ارميا هم قضا مي شود...

   اميرخاني در جاي جاي كتاب ما را به تأمل حقيقي به دور از جار و جنجال، در مظاهر تمدن پر زرق و برق غرب فرامي خواند و ميل دارد كه ما را متوجه غفلت و خودباختگی اي كند كه بر افكار و اعمالمان غلبه يافته است. در جايي از كتاب مي گويد:

«اسكاي تاور يعني آسمان خراش. چه ديده است چشمِ تيزبينِ پارسي گويِ شيريني كه ميان اسكاي تاور و اسكاي اسكريپر دومي را انتخاب كرد و گفت آسمان خراش و نگفت برج آسماني. گويي همه ي عرض بشر نتوانسته است زحمتي بر آسمان بياورد. عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري. اوجِ قدرتِ بشر كه در همه ي قرون زور زده است و باد كرده است و متورم شده است و سركشيده است، خراشي بيش نيست بر هيبت آسمان. عجب لغتي است آسمان خراش.»

در جاي ديگري مي گويد:

«اگرچه صليب به عنوان نماد مسيحيت، از دو خط خشك و صلب ساخته شده است و هلال به عنوان نماد اسلام، از خطي نرم، در عوض طراحيِ زنده گيِ ما مملو مي شود از خطوط خشك مثل خودروِ پيكان و ساختمان مجلس شورا و طراحي زنده گي غرب مي شود مملو از خطوط منحني مثلِ خودروِ لكسوز و سنت لوئيس آرك و ...»

همينطور در مورد پروژه ي نماد سازي و يكسان سازي قبور شهدا در قطعه ي 48 بهشت زهرا از زبان خشي كه يك غربي واقعيست مي گويد:

«بايد احترام گذاشت به يك تمدن. كت و شلوار را اگر قبول كردي، بايد كراواتش را هم بزني... به همان آقاي گاورمنت توي پروژه ي گورستان گفتم كه وسط قطعه، يك اسب بگذارند با دو پاي جلوييِ بلند شده؛ قبول نكردند. گفتند سيمبولِ وسترن سيويليزيشن است... از اين حرفهاي صد من يك غاز! آخرش چه كار كردند؟ آرميتا گفت مجسمه ي يك سرباز را ساخته اند كه دستمالي سفيد و سياه دورِ گردنش انداخته است و سوار موتور سيكلت هونداي 250 سي.سي شده و يك چرخش را هوا كرده است! اين كه غربي تر است، ايزنت ايت؟!»

 

 

 

*

   شخصيت محوري داستان «ارميا معمر» است. او در 19 سالگي به جبهه مي رود و با تصويب قطع نامه همه چيز را پايان يافته مي بيند. ارميا نماينده ي نسل مهمي از انقلاب است. رزمندگان جوان 20، 25 ساله اي كه قطع نامه شوكي بزرگ به آنها داد و يك سال بعد، رحلت حضرت امام در خرداد 68 حيات واقعي بسياري از آنها را پايان داد. در واقع ارميا معمر در 14 خرداد  68 زندگي اش پايان يافت. او نماينده ي نسل سرگشته ايست كه ديگر بعد از جنگ هيچگاه نتوانستند دل از حال و هواي ياران آخرالزماني سيدالشهدا بكنند. آنهايي كه گرچه اينجا با تواند و از همين هوا نفس مي كشند اما در دنياي خود مشغول رقصي مستانه با مصطفي ها و سهراب ها هستند. آنها كه به قول رزمنده اي با همسرانشان نيز بيگانه اند.

   از نظر جامعه شناسي فاصله ي سني تأثيرگذاري بين نسلي را  20 سال مي دانند. ما متولدين 66 ايم. ارميا متولد 46. شايد اگر ارمياها مي ماندند و خود را با زمانه ي جديد تطبيق مي دادند نسل ما شرايط بهتري داشت. نسل ما به شدت نيازمند نفس گرم ارمياهاست.

   ارميا قبل از رفتن به امريكا كار نظارت بر ساختن مناره اي را داشت كه بزرگترين مناره ي جهان اسلام است و نمادي از يك شهر اسلامي.  و بعد مي گويد: «مناره اي كه روح نداشته باشد، عَلَمِ كفر است... اوايل فكر مي كرديم علم فقط علم دين است. بعد كه توي صفين قرآنِ معاويه را بالاي نيزه ها ديديم، مخمان زاييد كه علم هم مي تواند علم كفر باشد... بد زمانه اي شده، نمي دانيم برويم زيرِ علمِ چه كسي سينه بزنيم...» كه بعد از آن سهراب مي گويد خب معلوم است زير علم امام حسين...

   يادم مي آيد رزمنده اي مي گفت: آن زماني كه ما رفتيم جبهه خب خيلي موضوع روشنتر بود. همه عاشق حضرت امام بوديم و واقعاً از او به يك اشاره، از ما به سر دويدن... جبهه هم مبارزه ي روشني بود. دشمن جلوي رويت بود و تو بايد با تفنگ مي زديش. اما امروز اينطور نيست. امروز جنگ خيلي پيچيده تر شده.

   و ارمياها در اين ميانه كم آوردند! البته قصد هيچ جسارتي به رزمندگان عزيز ندارم. امّا نمي دانم معني اين هاي و هوي ها و آه و فغانها براي فضاي جنگ و معنويت و بچه هاي بي ريا و ... چيست؟ بعضي ها طوري صحبت مي كنند كه ديگر جنگ تمام شد و همه چيز تمام شده است و الآن تنها خاطره مانده و حسرت خوردن برای بروبچ باصفاي جبهه و صداي آهنگران و... ارمياها هنوز هم به دنبال علمي مي گردند كه زيرش سينه بزنند. هنوز به دنبال كسي هستند كه خيلي ريز و دقيق و با جزئيات تكليفشان را روشن كند. به دنبال وضوح بي رنج مي گردند اما بايد گفت دريغ كه جنگ سفره اي بود كه همان هشت سال باز شد و هر كه را خواست به سعادتي ابدي رساند. البته رزمنده ي ديگري مي گفت گمان كنيد كه همه ي كساني كه شهيد شدند عاشقان دلسوخته ي فنا و وصال بودند. اينها بودند اما غير از اينها هم بودند. كساني كه شايد اگر مي ماندند در راه ضلالتي مي افتادند كه بعضي از همان رزمنده هاي قديمي امروز در آن افتاده اند و اینچنین مورد لطف الهی قرار گرفتند. اما آنها كه ماندند به مراتب در بوته ي آزمايشات سخت تري خواهند بود.

   ...بشر پست مدرن ديگر فاصله اي با مسخ شدن و در هم شكستن ندارد. همان اتفاقي كه براي سيلورمن افتاد. امواج زندگي به سبك غربي روز به روز بيشتر از پيش در كشور خودمان، در همين شهر خودمان و در دانشگاه و كلاس و خانواده مان اذهان را مبتلا می كند. زندگي اي به سبك امريكايي، زندگي اي كه در آن صبح و شب كار كني و در خورد و خوراك روزانه ات صرفه جويي و سِيو ماني كني تا دو ماه بعد بتواني يك ساعت ليموزين راني كني. تا بتواني يك روز به كازينو بروي و همه ي اموالت را در قمار ببازي يا چند شب در ماه به ديسكو بروي و مشروبي و رقصي و ... غذاهايت را سرپايي، فست فود بخوري و در اتاق يك نفره زندگي كني و عاطفه و محبت را در دلت دفن كني و پول و سود را جايگزينش كني. شبها بيدار باشي و ماهواره و هاليوود و فوتبال نگاه كني و صبح تا ظهر خواب باشي و بعد هم چند دست بيليارد و گيم نت شرطي و براي دخترها چند ساعت جلو آينه بودن و دو روز درميان آرايشگاه بودن و اتلاف وقت و البته رشد استعدادها با كلاس رقص و موسيقي و زبان و...

   اين آخريها كه گفتم ديگر مربوط به جامعه ي خودمان است. بلايي كه تا چند سال ديگر به جاهاي بدتر اول پاراگراف و حتي بدتر از آنها هم خواهد رسيد. روزي كه در ايران هم اگر در يك روز دو مرد دو بار با هم دست بدهند مردم چيزهايي پشت سرشان خواهند گفت. روزي كه زنان ما ازدواج و فرزند داري را چون زنان غربي برده گي خواهند دانست و ترجيح خواهند داد كه ...

   اين روزها خواهند آمد... من و شمايي كه خوب مي دانيم چه كرده ايم و چه خواهيم كرد؟

 

 به قول سهراب: « امروز زير سنگ خوابيدن راحت تر است...»

ياعلي

***(راستی خواندن مطلب نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري در «نظر سوم» خالی از لطف نیست)

وقت سواري گرفتن از گوساله سامري فرا رسيده است (تتمه ي آن شبه مقاله!)   

بعد از نوشتن اون به اصطلاح مقاله «تكنولوژي، گوساله سامري مدرن» و خوندن نظرات عميق و بسيار قابل استفاده ي دوستان پرونده ي اين موضوع هنوز در ذهن من بسته نشده و به نظرم ميرسه كه نياز به واكاوي و بحث و بررسي بيشتر داره.

   در همين اثنا عزيزي فرموده بودن كه حرفهاي شما خيلي شبيه حرفهاي سيد حسين نصره. البته من خيلي كتابهاي ايشون رو نخوندم  ولي اونقدي كه اطلاع دارم ايشون در وادي بحثهاي مربوط به تجدد و مدرنيته «سنت گرا» به حساب ميان و تا حدودي معتقد به نفي ابزارهاي مدرن هستند چراكه اونها رو اصلي ترين معضلات معنويت انسان مي دونند و راه حل رو بازگشت به دوران گذشته و زندگي بدون استفاده از تكنولوژي عنوان مي كنند.(اگر دوستان ديگه اي بيشتر اطلاع دارن حرف من رو تكميل و در صورت لزوم تصحيح كنن) لازمه بگم كه درسته اون نوشته خيلي شبيه به بحثهاي استاد نصره ولي در مقدمات و روند بحث، و در نتيجه گيري نظر من (و خيلي از كساني كه كامنت گذاشته بودن) با ايشون متفاوته.

   دوست ديگه اي گفته بودن كه اين متن هم خدا رو از همه چي جدا ديده و مي خواد اون رو دوباره به همه چي اضافه كنه و در ادامه گفته بودن كه تكنولوژي چيزي بيشتر از يك زبون نيست و ما بايد بتونيم دينمون رو به اون زبون هم ترجمه كنيم.   بايد بگم اولاً من تكنولوژي رو جدا از خدا نديدم بلكه كساني كه اون رو بوجود آوردن با پيش فرضهاي مادي و سكولار اون رو خلق كردن. لازمه به اين نكته دقت كنيد كه دو عمل كاملا يكسان فقط به واسطه تفاوت در نيت ها مي تونن كاملاً از نظر ارزشي مخالف هم باشند حتي عملي مثل نماز (به قصد قربت يا به قصد ريا) دوماً فكر مي كنم موضوع تكنولوژي كمي فراتر از تشبيه اون به يك زبون باشه، هرچند من دقيقاً نمي دونم كه منظور گوينده از اين گفته چيه و در چه ساختار ذهني جمله رو بايد تعريف كرد. به هرحال به نظرم مياد كه مسلمونها بايد سعي كنند كه خيلي واضح و منطقي نسبت خودشون را با بديهي ترين موضوعات مدرنيته از جمله تكنولوژي روشن كنن.

...

    اگر بخوام نتيجه ي اون مقاله ي كذايي رو در يك جمله بگم اين ميشه كه «به خاطر اينكه بشر خدا و بالتبع معاد رو از محدوده ي ذهنيش خارج كرد، آرمانها و هدفگذاريها همه به اين دنيا محدود شد و اگر هم كسي زندگي خودش رو محدود به اين دنيا بدونه قاعدتاً آرماني جز «رفاه» نمي تونه در نظر بگيره و چون تكنولوژي هم چيزي نيست جز تسهيل و تسريع فعاليتهاي روزمره ي انساني، در اين نظام اجتماعي مبتني بر تفكر بدون معاد و كسب رفاه، اجر و قرب خيلي زيادي پيدا مي كنه» لازمه ذكر كنم كه در اين نتيجه گيري رفاه و امور روزمره همگي معادل نيازهاي بدوي بشر هستند كه وجه اشتراك انسان و حيوان هم محسوب مي شوند (مثل حركت از جايي به جايي، خوردن، تفريح كردن و ...)

   اولين نتيجه اي كه مي خوام بگيرم اينه كه در نظام مبتني بر توحيد كه بر اساس اون اين دنيا محل گذار است و چيزي نه بيشتر از يك كاروانسرا مسلماً «رفاه» آرمان اول ما نخواهد بود و بالتبع تكنولوژي هم كه ارزش خود را از رفاه اخذ مي كند اجر و قرب سابق خود را از دست خواهد داد. البته بايد بگم كه رفاه اجتماعي از جمله آرمانهاي جوامع اسلامي هم هستند و ما هم موظف هستيم به استفاده حداكثري از نعمات الهي، با اين تفاوت كه ما هدفمون رو تمتع از دنيا و كسب لذت بيشتر در اين دنيا قرار نداديم بلكه مي خوايم نيازهاي بدوي و اوليه خودمون رو به بهترين نحو ارضا كنيم تا فرصت و توانايي بيشتري داشته باشيم براي عبادت الهي و تقويت معنويت دروني و تزكيه و تكميل فضائل اخلاقي تمامي بشريت. (دقت كنيد كه اگر تمتع رو هم درچارچوب الهي قرار بديم ديگه خيلي از مسائل امروز دنيا مثل آلودگي محيط زيست يا فقر و بي عدالتي يا انحصار و تبعيضعايي كه در استفاده از نعمتهاي الهي وجود داره پيش نمياد) در تمدن اسلامي هدف اوج گرفتن مردم در معنويات و تزكيه و اتمام مكارم الاخلاق و پياده كردن قسط و عدالت است و رفاه تنها بستري است براي پياده كردن بهتر اين آرمان و البته بالعرض مطلوب.

   امّا دومين نتيجه اي كه مي خوام بگيرم اينه كه تكنولوژي امروز غير از اون بحث ذاتي و ماهيتي كه انجام داديم يك بعد ديگه هم داره و اون اينه كه امروز تكنولوژي مهمترين معيار توليد ثروت و قدرت است. دقيقاً مثل زمين در زمانهاي قديم كه كشاورزي جايگاه ويژه اي داشت. در تاريخ صدر اسلام يكي از بحثهاي مهم اختلاف بين اهل بيت(عليهم اسلام) و جريان انحرافي خلفا و پس از آن بني اميه مسأله زمينهاي «فدك» بود. علّت اصلي غصب فدك توسط ابوبكر و عمر اين بود كه فدك به واسطه ي درآمد سرشاري كه نصيب بني هاشم مي كرد به عنوان پشتوانه اقتصادي حزب علي (ع) به كار برده مي شد و غاصبين با اين كار به نوعي عقبه ي اقتصادي علي و فاطمه رو فلج كردن. همين موضوع در مورد ثروت خديجه (عليهاالسلام) و نقش ويژه ي اون در پيشبرد و گسترش اسلام و همينطور مقام و مرتبت بالاي شخص ابوطالب در قريش وجود داره.

    در مجموع بايد گفت كه در شرايط فعلي دنيا تلاش براي كسب تكنولوژي براي ايجاد تمدن اسلامي از مهمترين وظايف ماست و به قول مقام معظم رهبري (در سخنراني اخيرشان در حرم مطهر امام رضا(ع)) عبادت بزرگي است، هرچند به نظر من در جامعه ايده آلي كه حضرت حجت(عج) انشالله تشكيل خواهد داد، تخصيص بودجه و سياست گذاريهاي حكومت خيلي بيشتر از رفاه و تكنولوژي معطوف موضوعات تربيتي، فرهنگي و ديني خواهد بود.

   در پايان بخشي از سخنان آيت الله سيد علي خامنه اي رهبر فرزانه انقلاب در باب لزوم دست يافتن به علوم و فناوريهاي نو را كه توسط عزيزي كامنت گذاشته شده بود اينجا مي آورم:

 

"خوب است مجدداً من اين را بگويم كه حقيقتاً كشورى كه دستش از علم تهى است، نميتواند توقع عزت، توقع استقلال و هويت و شخصيت، توقع امنيت و توقع رفاه داشته باشد. طبيعت زندگى بشر و جريان امور زندگى اين است. علم، عزت ميبخشد. جمله‏اى در نهج‏البلاغه هست كه خيلى جمله‏ى پرمغزى است. ميفرمايد: «العلم سلطان»؛ علم اقتدار است. «سلطان» يعنى اقتدار، قدرت. «العلم سلطان من وجده صال و من لم يجده صيل عليه»؛ علم اقتدار است. هر كس اين قدرت را به چنگ آورد، ميتواند تحكم كند؛ ميتواند غلبه پيدا كند؛ هر كسى كه اين اقتدار را به دست نياورد، «صيل عليه»؛ بر او غلبه پيدا خواهد شد؛ ديگران بر او قهر و غلبه پيدا ميكنند؛ به او تحكم ميكنند.
ببينيد عزيزان من! ما ميخواهيم كشور را علمى كنيم؛ اما هدف از علمى شدن كشور اين نيست كه كشور را غربى كنيم. اشتباه نشود. غربيها علم را دارند، اما در كنار علم و آميخته‏ى با اين علم چيزهائى را هم دارند كه از آنها ميگريزيم. ما نميخواهيم غربى بشويم؛ ما ميخواهيم عالم بشويم. علمِ امروزِ دنيائى كه عالم محسوب ميشود، علم خطرناكى براى بشر است. علم را در خدمت جنگ، در خدمت خشونت، در خدمت فحشا و سكس، در خدمت مواد مخدر، در خدمت تجاوز به ملتها، در خدمت استعمار، در خدمت خونريزى و جنگ قرار داده‏اند. چنين علمى را ما نميخواهيم؛ ما اينجور عالم شدن را نميخواهيم. ما ميخواهيم علم در خدمت انسانيت باشد، در خدمت عدالت باشد، در خدمت صلح و امنيت باشد. ما اينجور علمى ميخواهيم. اسلام به ما اين علم را توصيه ميكند.
يك دولت بيگانه‏ى از اخلاق، بيگانه‏ى از معنويت، بى‏اعتناى به حقوق بين‏المللى مثل دولت امريكا، چون داراى علم هست و توانسته اين علم را به فناورى تبديل كند و در زندگى‏اش به كار بگيرد، به خودش حق ميدهد كه در سطح بين المللى اينجور زورگويى كند. «من وجده صال»؛ هر كس علم را داشت، ميتواند به ديگران تحكم كند - «و من لم يجده صيل عليه» - نداشته باشيد، به شما تحكم ميكنند. ببينيد، ضرورت اينجاست."

ياعلي

تکلیف امروز ما، چمران یا خمینی

  

 

شهيد چمران تا حدود يك سال پيش الگوي من در نحوه ي عمل و زندگي بود. شهيد چمران به علّت ويژگي برجسته ي «ممتاز بودن هميشگي در دوران تحصيل و دست يافتن به بالاترين سطوح علم و دانش» خيلي زود براي نوجوانان درسخوان و به اصطلاح تيزهوش و نخبه نسل ما به الگويي كامل مبدل مي شود و همه ي آن به خاطر احساس قرابتي است كه اين طيف با «نخبگي» شهيد چمران در عمل و آرمان برقرار مي كنند.

   من خود به شخصه مكانيزم تصميم گيري اين شهيد بزرگوار را به نحوي اخذ كرده بودم و استراتژي تصميم گيريهاي خود را بر آن بنيان نهاده بودم تا اينكه حدود يك سال پيش با تلنگر يكي از عزيزترين دوستانم متوجه نقصي بزرگ در اين الگوي عملياتي شدم. نقصي كه باعث شد به كلي الگوي پيشين را وا بنهم و الگويي كاملتر اختيار كنم: امام خميني

   امّا آن نقص چه بود و تفاوت اين 2 الگو در چيست؟ لازم است خاطر نشان كنم كه كلمه «ناقص» را در برابر كلمه «كامل» به كار مي برم و نه كلمه «تمام» چراكه بسيارند چيزهاي «تمامي» كه «كامل» نيستند

   چمران چگونه زيست؟

   «شهيد چمران در هر برهه اي از زندگي خويش به آنچه كه درست انگاشته بود عمل كرد. چه آن زمان كه شاگرد اول دانشكده فني بود، چه آن زمان كه در امريكا بهترين دانشجوي دكتراي رشته خودشان بود، چه وقتي تصميم گرفت كه به لبنان برود و در ركاب امام موصي صدر جهاد كند، چه وقتي در ايران انقلاب شد و به ايران آمد و به كردستان رفت و چه وقتي وزير دفاع شد و ستاد جنگهاي نامنظم را پايه ريزي كرد و چه وقتي شهادت را در دهلاويه اختيار كرد»

  اين موثقترين قولي است كه در مورد آن شهيد وجود دارد. بر اين اساس الگوريتم عملكرد چمران اينگونه بود كه در هر لحظه به اطراف خود نگاه مي كرد و با توجه به اطلاعاتي كه بدست مي آورد وظيفه ي خويش را بر اساس اصل «بندگي خدا» در آن لحظه ارزيابي مي كرد و با اراده تمام به آن عمل مي كرد و به لحظه ي بعدي مي رسيد و باز دوباره تكرار اين چرخه...

   اين الگوريتم دو ويژگي اساسي دارد: اول اينكه تو در آن مقهور شرايط اطرافت هستي دوم اينكه نگاهي به نتيجه نداري. تو به تكليف خود عمل مي كني و در عرصه عمل به تكليف هرجا جانت را تقديم كردي شهید خواهي بود.

   حال اين را مقايسه كنيد با مكانيزم عمل و زندگي شخصيتي چون روح الله خميني. ويژگي برجسته اول الگوريتم عملياتي او اين است كه خود تغييرات اطرافش را رقم مي زند. به عبارت ديگر برعكس تمام سيستمهاي موجود دنيا خود را بر اساس شرايط محيط تغيير نمي دهد بلكه محيط را آنگونه كه مي خواهد تغيير مي دهد. ويژگي دوم آن اينست كه كاملاً متوجه نتيجه است و نحوه ي حركت خود را به گونه اي تنظيم مي كند كه هرطور شده به آن نتيجه برسد.

    به عبارت ديگر راز فلاح و رستگاري چمرانها در اينست كه در بازي اي عمل به تكليف مي كنند كه خميني آنرا طراحي كرده است. خميني امام است و چمران سربازي از لشكر او. هيچ سربازي ديد جامع و بصيرت رهبر خويش را ندارد. او موظف است كه در دنياي كوچك خود فقط به وظيفه حياتي خود يعني درست شمشير زدن عمل كند اما شايد هيچوقت او به درستي نخواهد فهميد كه اين كار به ظاهر كوچك او چه اهمیتی دارد و چه تأثير كلاني در معادلات زندگي آدميان در آينده خواهد داشت.

   در تاريخ زندگي آدميان عده اي طراح تاريخ هستند و كارگردانان و نويسندگان آن و عده ي ديگري بازيگران آن. و اين تفاوت شگرف جايگاه عوام است و خواص. راز سعادت چمران در اين است كه طراحان بزرگي چون امام موسي صدر و امام خميني را يافت و بي درنگ و پاكبازانه خود را در جريان ناب آن دو فنا كرد. امّا آيا عظمت انقلاب خميني را درك كرده بود؟

   {ليكن من ترديد دارم در گفتن اين سخن گرانسنگ حتي در مورد كوچكترين سربازان سپاه اسلام. گاهي مي بينم كه بعضي از آن مردان به ظاهر كوچك در وصيت نامه ي خويش چنان از انقلاب و خون شهدا و آينده انقلاب و قيام جهاني قائم آل محمد(عج) نوشته اند كه گويي بصيرت رهبرشان خميني در ديده هايشان است. اما در مورد چمران معتقدم كه او يك سير تعالي و تكامل را پيمود طوريكه بی شک در اواخر عمر خويش خوب از عظمت خون سرخ خود آگاه گشته بود}

...

   و هان تو اي خواننده ي بيدار... با خود رو راست باش. آيا مي خواهي در زمره خواص مردمان آخرالزمان باشي و اثري در طراحي نقش روزگاران پيرامون خويش داشته باشي يا بيشتر مي پسندي كه عوامت بدانند و در بازي اي كه اغيار آنرا طراحي كرده اند نقشي به عهده بگيري؟هشدار که امروز، سپاه حسين بيشتر از سرباز محتاج سردار است ...

 

من خود نيز بهتر است هوشيار باشم كه مبادا روزي چشم بگشايم و لباس سربازي ابن زياد بر تنم باشد...

ياعلي

***

پی نوشت: در تاریخ چهار خرداد یعنی دو ماه بعد اصلاحیه ای بر این مطلب تحت عنوان نگاهی تحلیلی به سیره چمران نوشتم

 

 

پدیده فوتبال... از جامعه جهانی تا جمهوری اسلامی

   ديروز در يك مجلس مهماني نشسته بوديم و با داماد گراممان مشغول اختلاط بوديم و صحبت از تساوي -معادل باخت- تيم ملي فوتبال مقابل كويت شد. صحبت از زيرساختهاي ناموجود فوتبال در ايران شد و اينكه اگر ما هم بخواهيم پيشرفت ژاپن و كره را در فوتبال داشته باشم بايد ليگ باشگاه هايمان را مثل آنها ترقي دهيم و اينكه اين ترقي ممكن نيست مگر اينكه باشگاه هاي ما خصوصي شوند و جيره خور دولت نباشند و لازمه ي آن هم اينست كه ما تجارت فوتبال رايج در دنيا را به رسميت بشناسيم و همينطور براي اينكه باشگاه ها بتوانند هزينه هايشان را درآورند بايد مثل اروپا شبكه هاي تلويزيوني خصوصي ايجاد كنيم تا در يك رقابت تجاري امتياز پخش مسابقات باشگاه ها را بخرند و به اين ترتيب مدل دل و خرج فوتبالي اروپا را پياده كنيم و براي اينكه شبكه تلويزيون خصوصي ايجاد كنيم بايد .... (و اين زنجيره همچنان ادامه دارد!)

  

   واقعيت اينست كه نظام جمهوري اسلامي امروز بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز نتوانسته است تكليف خود را در تضاد موجود بين «آرمانهاي انقلابي برآمده از دين» و «آرمانهاي جاافتاده ي جامعه جهاني» مشخص كند. اين 2 گانگي به خوبي در بسياري از مسائل كشور ما همچون سينما(هنر)، فوتبال(ورزش)، اقتصاد، سيستمهاي آموزشي، سياست خارجي، بحث احزاب داخلي و ... خود را نشان مي دهد.

   به عنوان نمونه (case study!) به همين مورد فوتبال مي پردازيم. از نظر من اگر بخواهيم با رويكرد واقع اسلامي به موضوع نگاه كنيم بالكل موجوديت پديده اي به نام فوتبال حرفه اي زير سؤال خواهد رفت. امروز فوتبال يكي از ابزارهاي مهم ايجاد غفلت است. اگر زماني تنها ترياك و مشروب براي فراموش كردن واقعيتها و از خودبي خودي وجود داشت امروز پديده هايي چون فوتبال، سينما و بازي هاي كامپيوتري را هم بايد نسل جديد مواد مخدر دانست. فوتبال امروز به يك تجارت كثيف مبدل گشته است كه سود سرشاري را عايد سوداگران رذلي مي كند كه ارمغان تجارتشان چيزي جز استحمار و غفلت ميليونها انسان نيست. ساعتها وقت جوانان اقصي نقاط كره زمين تا پاسي از شب با تماشاي بازي پوچ 22 نفر در زمين تلف مي شود و بحثهاي حاشيه اي پس از آن (مثل همين بحث استقلال و پرسپوليس يا ميلان و اينتر و...) عمر گرانبهاي مردمان روي زمين را دود مي كند و به هوا مي برد. خوب به ياد مي آورم بحثهاي طولاني طاقت فرساي دوستان خودم در دبيرستان را در كل كل هاي پوچ آبي و قرمزي. (و البته ساعتها بحث خودم با رفقا بر سر تكنيكهايي كه در گيم نت در بازي جنرالز به كار بره بوديم را هم به خوبي به ياد مي آورم!)

   در اين ميان سياستهاي مديران مذبذب ما تنها به درجا زدن و گردوخاك كردن مي انجامد. آنها كه كمي دلسوزترند مي گويند كه اين ميدان رقابت كاذبي است كه به هرحال در دنيا برقرار است و ما هم براي اعاده ي حيثيت ايران اسلامي و افزايش غرور ملي و روحيه جوانان و ... ناگزير به شركت در اين ميدانيم. بنابراين سرمايه گذاريهاي كلان براي كسب مدال در المپيك و مسابقات جهاني و ... شروع مي شود و هر روز بيشتر از ديروز در تنور اين سوداي باطل بيشتر دميده مي شود. از سوي ديگر عده ي ديگري هم- كه آنها هم دلسوزند- به آن عده ي قبلي خاطرنشان مي كنند كه براي كسب مدال و سرافرازي ملي و ... بايد زيرساختهاي لازم آنرا بوجود بياوريم – كه مي شود همان بحث اول اين نوشته- اين عده بعد از گذشت مدتي به اين نتيجه مي رسند كه براي ايجاد زيرساختهاي فوتبال زيرساختهاي خصوصي سازي بايد بوجود آيد و براي ايجاد زيرساختهاي خصوصي سازي زيرساخت هاي دموكراسي و جامعه مدني و سرمايه گذاري خارجي لازم است كه براي ايجاد اين يكي نياز به اقتصاد آزاد و تنش زدايي خارجي و تعامل فرهنگي(!) داريم و اينها هم كه با نفي هولوكاست و اسرائيل و حمايت از حزب الله و ولايت فقيه و تمدن اسلامي و غصب خلافت علي توسط ابوبكر و عمر و ... جور در نمي آيد و اينجاست كه مدير محترم دانسته يا ندانسته مجبور به انتخاب مي شود! (كه البته چون مدير محترم آبرو و عزت محصول روشنفكرنمايي هاي اخير خود را – كه جوانان بايد شاد باشند و كي گفته اسلام با ورزش و تفريح مخالف است و ايراني بايد در همه ي صحنه ها اول باشد و ...- دوست دارد و نمي خواهد از دست دهد از تب و تاب نمي افتد و شروع مي كند به نطق لزوم تنش زدايي و سرمايه گذاري خارجي و از بين رفتن مرزهاي ايدئولوژيك و انگ افراط و تحجر به يك عده زدن و ...)

   و اين بود خلاصه اي از بدبختي هاي امروز جمهوري اسلامي!

حالا در اين ميان براي خود من واقعاً سؤال است كه بالاخره چه بايد بكنيم با اين تضادي كه بين شركت در ميدانهاي رقابتي كاذب جهاني وجود دارد و آرمانهاي برآمده از انسانيت و دين و اخلاق و سيره ي ائمه. آيا بايد به نفي و رد اين ميدانهاي رقابتي بپردازيم يا به نحوي بدون پذيرفتن اثرات سوء آنها در اين ميادين حضور يابيم؟ مطمئنا پاسخ در كوتاه مدت دومي و در بلندمدت اوليست اما بايد رسيد چگونه...؟!

 

پي نوشت: پريروز از تبريز برگشتم و امروز هم انشاالله ميريم شيراز و باز دو سه روزي نيستم. دوستان عزيز لطفاً موقع ازدواج با يك غيرهمشهري به اين فكر كنن كه بچه هاي بيچاره چه گناهي دارن كه تو هر عيد يه پاشون اونور ايران باشه براي ديدن عموها و يه پاشون اونور ايران باشه براي ديدن خاله ها و دايي ها!

ياعلي

تكنولوژي، گوساله ي سامري دنياي مدرن (مهمترين مقاله اي كه تابحال نوشته ام)

كلاس درس كنترل بود. جناب استاد چند دقيقه اي بود كه موضوع درس را وانهاده بود و از جايگاه تكنولوژي در جهان امروز سخن مي گفت. از تلسكوپ باقطر 10 متر امريكايي گفت كه بزرگترين تلسكوپ جهان است و تلسكوپهاي 5 متري و بيشتر هند و چين كه به زودي ساخته مي شوند. مي گفت امروز داشتن يك تلسكوپ از نان شب واجبتر است و از طرح شروع به ساخت تلسكوپ 3 متري ايراني گفت. همينطور از شتاب دهنده ي غول آساي اروپا كه زير 3 كشور اروپايي ساخته شده گفت و اينكه يكي از چيزهاي ديگري كه از نان شب واجبتر است شتاب دهنده اي در منطقه است كه به صورت كنسرسيومي از چند كشور من جمله ايران در اردن ساخته خواهد شد.

   پس از كلاس همينطور كه به سمت اتاقش مي رفت از او علت رقابت فضايي دهه ي 60 بين امريكا و شوروي بر سر سفر به ماه را پرسيدم. در جوابم گفت كه در آن سالها صنايع امريكا دچار ركود تكنيكي شده بودند. دولت ايالات متحده با مطرح كردن آرمان سفر به ماه باعث شد كه مجموعه صنايع امريكايي در يك زنجيره ي به هم پيوسته از لحاظ تكنولوژيكي يك سطح ارتقا يابند. از اين راه براي پرتاب موشكي حامل انسان به ماه تمام صنايع الكترونيكي، مكانيكي، پزشكي، متالورژي، كامپيوتري، نرم افزاري و... آنها دچار جهشي در فناوري مي گشتند و با ارتقا اين مجموعه اقتصاد، نيروي انساني و اعتبار امريكا هم يك پله بالاتر مي رفت. مي گفت نشانه ي آن اينست كه در 30 سال گذشته سفر به ماه ديگر مطرح نشد. و اضافه كرد كه در حال حاضر ناسا تمام پروژه هاي خود را غير از پروژه ي سفر به مريخ تعطيل كرده است چرا كه سفر به مريخ سطح بالاتري از تكنولوژي را مي طلبد و به اين ترتيب دوباره چرخه ي صنايع و اقتصاد امريكا با اين هدف جديد فعال مي شود.

...

   در انديشه مدرن، پس از حذف خدا از انديشه ها و قرار دادن انسان در جايگاه خدايي و شكل گرفتن تمدن بر اساس انديشه انسان محوري، جهان آخرت و قيامت نيز از دايره ي موضوعات فكري خارج مي گردد و همه چيز در «اين دنيا» خلاصه مي شود. اهداف و غاياتي كه به اين ترتيب بر انسان مترتب مي گردد آرمانهايي لاجرم اين دنيايي خواهند بود، و از آنجا كه انسان موجودي نامتناهي است و محدوديت را برنمي تابد غايت خويش را هم عنصري بي انتها بر مي گزيند: «قدرت»

   و اين راز پيشرفت و ترقي تمدن امروز غرب است. نداي بيروني قدرت كه با نداي دروني آن كه از نفس اماره بر مي خيزد هماهنگ مي شود قابليت آنرا دارد كه شريعتي نو بنيان گذارد. آييني جديد كه همه چيز در آن در يك كلمه خلاصه مي شود: «قدرت» با توجه به هماهنگي فوق العاده ي اين آرمان با ساختار دروني وجود انسان، سياستگذاري در انديشه ليبرالي برعكس مشابه سوسياليستي به شكست نمي انجامد بلكه اژدهايي مي آفريند كه روز به روز فربه تر و قدرتمندتر مي شود: عطش قدرت... نظامهاي متناسب با اين جهان بيني هم خيلي سريع توسعه مي يابند: اقتصاد آزاد بر اساس منفعت شخصي، آزادي همه ي غرايز تا جاييكه متعرض غرايز ديگران نشود، و تكنولوژي... همان چيزي كه مي خواهم كمي ماهيتش را مورد كنكاش قرار دهم.

   در هر عصري، بنا به شرايط آن دوران، قدرت مظاهر مختلفي دارد. مظهر قدرت يك تمدن در عصر پيش از اسلام بناهاي بزرگ و باشكوه بود. تمدنهاي مختلف در رقابتي آشكار سعي مي كردند تا باساختن بناهايي بزرگتر و باشكوهتر و نشان دادن آن به سفراي كشورهاي ديگر قدرت تمدن خويش را به رخ ديگران بكشانند. تخت جمشيد و اهرام مصر و  بناهاي مشابهي كه در روم باستان، چين و امريكاي قديم وجود دارد همگي نشان از رقابت قدرت در قالب مظهر اصلي آن يعني بناهاي باشكوه دارد. در عصر ما، بناهاي عظيم ديگر مظهر قدرت نيستند، اما جاي خود را به چيز ديگري داده اند. در جهان امروز، مظهر قدرت چيزي جز «تكنولوژي» نيست.

   چندي پيش يكي از فيلمهاي سينمايي كه از تلويزيون پخش مي شود، توجهم را جلب كرد. فيلم، دنياي 50 سال بعد را تصوير مي كرد. آنچه فيلمساز سعي داشت به عنوان شاكله اصلي جهان سال 2060 در جاي جاي فيلم نمايش دهد پيشرفت فوق العاده ي تكنولوژي بود. اتومبيلهايي كه روي هوا پرواز مي كردند، انسانهايي با قابليتهاي فوق العاده ژنتيكي، لباسهايي با امكانات عجيب و صحنه هاي متعددي كه از محاسبات يك كامپيوتر شخصي و نمودارهاي آن كه در كنار تايپ سريع و صحبتهاي علمي پيچيده ي فردي كه پشت آن نشسته بود، همگي بيننده را در طلب سرزميني خيالي از تكنولوژي هاي پيچيده و پيشرفته غرق مي كرد. صحنه هايي كه مشابه آن در فيلمهاي بسياري (از ماتريكس گرفته تا هالك) ديده مي شود. تمامي اينها تأثيري ناخودآگاه بر بيننده مي گذارد: «تكنولوژي نهايت آرمانهاي انساني است و صاحبان تكنولوژي حكمرانان آينده كره زمين خواهند بود.» همين امر باعث شده است كه مواردي نظير «تكنولوژي غني سازي سوخت هسته اي» ، «پرتاب موشك به فضا» ، «سلولهاي بنيادي»، «تكنولوژي نانو»، «پليمرهاي هوشمند»، «باتريهاي خورشيدي» و... چنان اهميتي مي يابند كه دست يافتن كشورها به هر يك از اين تكنولوژيها زنگ خطري را براي كشورهاي مدعي قدرت به صدا در مي آورد. جنجالهاي تبليغاتي ايالات متحده در 5 سال گذشته كه براي جلوگيري از حركت جمهوري اسلامي ايران به سمت دستيابي به فناوري غني سازي سوخت هسته اي و پيشنهادهاي متعدد آنها براي اينكه خود اين سوخت را تامين كنند يا غني سازي در خاك روسيه انجام شود، و همينطور تاكيدات مكرر مقام معظم رهبري بر حركت علمي ايران و توليد علم و تكنولوژي در داخل، همگي نشان از اهميت فوق تصور تكنولوژي در ساختار قدرت امروز جهان دارد.

   آنچه ما امروز پيرامون خود مي بينيم تبليغات گسترده ايست كه 2 ركن اساسي دارند: يكي تثبيت تكنولوژي به عنوان موجودي بسيار حياتي كه معيار و مظهر قدرت است و زندگي بدون آن بي معنيست و دستيابي به آن «از نان شب واجبتر است» و دوم معرفي دولتها و صنايع غربي به عنوان صاحبان انحصاري و پيشگامان تكنولوژيهاي پيشرفته. تبليغات بي وقفه ي ركن دوم در فيلمها و بازيهاي كامپيوتري و تلويزيونها گاهي چنان از حد مي گذرد كه بيشتر به سايه اي خيالي تشابه مي يابد كه فقط به درد ترساندن كودكان مي خورد. اما آنچه موضوع اصلي اين مقاله خواهد بود نه ركن دوم بلكه ركن اول تبليغات است.

   مردمان امروز دنيا، بالاخص آنهايي كه كمتر از 60 سال سن دارند اكثراً در يك سيستم آموزشي مشابه تربيت گشته اند. سيستم آموزشي كه با خواندن و نوشتن يعني 2 كتاب فارسي و رياضي آغاز مي شود و در عرض چند سال دانش آموز به اين خو مي گيرد كه هر هفته 4 زنگ رياضي و 3 زنگ علوم داشته باشد و مثلاً 1 زنگ تاريخ يا نصف زنگ انشا. اين روند بسيار ظريف و حساب شده ذهن دانش آموز را با خود همراه مي كند تا جاييكه اين دانش آموز خود بدون اينكه كسي به او چيزي بگويد كلاسهاي تاريخ و جغرافيا و ادبيات را چرت مي زند يا جيم مي زند ولي كلاسهاي رياضي و علوم را (حتي علي رغم ميل خود) با دقت دنبال مي كند. زماني هم كه به سن انتخاب رشته مي رسد علوم تجربي و فيزيك و رياضياتا چنان اهميتي در انديشه او يافته اند كه انتخاب رشته ي هنر يا انساني به ذهنش هم خطور نمي كند. اين روند در كشورهاي مختلف مشابه است و قرار دادن 1 زنگ دين و زندگي يا بينش اسلامي يا آيين زندگي تفاوتي در روند آن ايجاد نمي كند. در اين سيستم آموزشي مدام تكرار مي شود كه ضريب درسهاي تخصصي 3 برابر درسهاي عمومي است. و اين در ذهن من شنونده يعني اينكه رياضي و فيزيك و شيمي ارزشي 3 برابر ادبيات و بينش و عربي و زبان دارند. بهترين رتبه هاي ما و نخبگان برتر ما افتخار مي يابند كه در يك دانشگاه «صنعتي» (university of technology) در يك رشته ي فني مثل مهندسي برق يا مكانيك تحصيل كنند. دانشگاه و رشته اي كه تمام صحبتها در آن موضوعي با نام «تكنولوژي» دارند. دانشگاهي كه تو از آن «مهندس» فارغ التحصيل خواهي شد. مهندس، يعني كسي كه شغلش سروكار داشتن با تكنولوژي است: طراحي، ساخت، توسعه يا تعمير و نگهداريِ «تكنولوژي» دانشگاهي كه مترقي ترين دغدغه هاي دلسوزترين افراد آن تنها يك چيز است: «چگونه سطح تكنولوژي علمي و صنعتي را در كشورمان ارتقا دهيم؟»

   اما در اين ميان جاي يك پرسش بسيار خالي است: تكنولوژي ذاتاً و ماهيتاً چيست؟ ارزش تكنولوژي در چيست كه پتانسيل اينرا به آن داده است كه به عنوان مظهر قدرت در جهان امروز مطرح شود؟ آيا تكنولوژي آن همه قدر و ارزش دارد كه تصاحب آن ما را به سعادتمندترين و مترقي ترين مردم جهان تبديل كند؟ آيا واقعاً مدينه ي فاضله ي انسانها، دنيايي لبريز از تكنولوژيهاي پيشرفته است كه تمامي جزئيات زندگي انسان را متأثر كرده باشد؟

   لازم است كمي در ماهيت تكنولوژي تأمل كنيم.

   تكنولوژي چه حوزه هايي را در برمي گيرد؟ كمي تأمل لازم است. محصولات تكنولوژي، اعم از آنهايي كه ما روزانه با آنها سروكار داريم مثل خودرو، سيستمهاي تهويه(كولر و شوفاژ)، لامپ، تلفن، كامپيوتر، ماشين لباسشويي و ظرفشويي، اجاق گاز، اتو، مايكروفر، جاروبرقي، سشوار، تلويزيون، دوربين، تلفن همراه، اينترنت و... و آنهايي كه مستقيماً ما با آنها سروكار نداريم مثل ماشين آلات و تجهيزات ريخته گري، تراش، ذوب آهن، استخراج نفت، نيروگاههاي توليد برق، شبكه هاي انتقال آب و برق و فاضلاب، حمل و نقل دريايي و هوايي و زميني(كشتي و هواپيما و قطار و مترو و ...) همگي در يك نقطه با هم مشتركند. تكنولوژي تنها و تنها به يك منظور بوجود آمده است و پس از آن اينچنين پيچيدگي يافته و وسعت پيدا كرده كه ديگر نمي توان كليت آنرا درك كرد.

   تكنولوژي تنها براي «تسهيل امور روزانه ي انسان» بوجود آمده است. تنها حوزه اي كه تكنولوژي با آن درگير است «روزمرگيهاي زندگي انسان» است نه چيزي بيشتر!

    شايد در نظر اول اين سخن بسيار گزاف به نظر برسد اما تحقيق آن خيلي سخت نيست. كافيست به روند تكامل تكنولوژي و علوم مرتبط با‌ آن نظري بيفكنيم. يك مثال مي زنيم:

   سالها قبل انسان براي حركت از نقطه اي به نقطه ي ديگر جز پاي خود چيز ديگري نداشت. بعد از مدتي به اين نتيجه رسيد كه بعضي از حيوانات قابل اهلي شدن و استفاده براي حركت و حمل بار هستند. بعد از مدتي كه يك نفر سوار حيواني چون اسب مي شد اين روش توسعه يافت و اتاقكي به يكي دو حيوان متصل شد كه روي چرخ حركت مي كرد. همزمان با بوجود آمدن اين گاريها، نياز به مشاغلي چون نجاري، آهنگري، تجارت و ... بوجود آمد و به تدريج با توسعه ي گاريها اين صنايع وابسته نيز گسترش مي يافتند. خود اين صنايع هم براي تامين نيازهاي خود به صنايع پشتيباني ديگري نياز داشتند. مثلاً نجار نياز به ابزار داشت كه آنرا از آهنگر مي خريد. آهنگر خود نياز به فلز دارد. آهن از معدن مي آيد. معدن حفار و كارگر و تكنولوژي خاص خود را مي طلبد و ... اين روند سالها ادامه مي يابد... تبديل انرژي حرارتي به حركت در ماشين بخار نقطه عطفي در روند تكنولوژي دنيا بوجود مي آورد. با پيشرفت صنايع به تدريج مشاغل تخصصي تر مي شوند و صنايع پشتيباني خود را نشان مي دهند. دانشگاه هايي براي آموزش اين مهارتها نيز بوجود مي آيد، بازارهايي براي مبادله اين كالاها توسعه مي يابند و ...

   اما دوباره به اينر وند نگاهي مي اندازيم. نقطه ي شروع چيزي جز  تسهيل يك عمل ساده ي انساني نيست: حركت از جايي به جاي ديگر. به همين ترتيب نياز انسان به خوردن توسعه يافته و صنايع عظيم غذايي را بوجود آورده است. اجاق گاز و مايروكوفر و رستورانهاي بزرگ را خلق كرده است. ماشينهاي مكانيزه براي كاشت و برداشت محصول در مزارع، گلخانه هاي بزرگ و ... همه از يك چيز برمي آيند: خوردن. همينطور است در مورد بقيه نيازهاي آدمي، از پناه خواستن در برابر گرما و سرما گرفته تا زدن ريش يا استراحت يا سرگرم شدن و ...

    امروز كودكي كه به دنيا مي آيد با يك شبكه ي عظيم به هم گسترده ي تكنولوژيك مواجه مي شود كه تسلط به كليت آن بسيار صعب و مشكل است به خصوص كه اين موجود هزار دست روز به روز دستان خويش را بيشتر در جزئيات زندگي آدمي مي گسترد و حتي نسبت به خصوصي ترين قسمتهاي حيات آدمي نيز بي تفاوت نيست. اين كودك در يك بستر پرشاخ و برگ تكنولوژيك بزرگ مي شود و از طريق آن تغذيه مي كند و نيازهايش را برآورده مي كند اما هيچوقت قادر نيست نسبت به كليت موحوديت اين سيستم بزرگ پرسشي كند يا اطلاعي كسب كند. به تدريج او نيز به عنوان يكي از پيچ و مهره هاي اين مجموعه مستحيل مي شود و غايت اختيار خويش را در عمل به وظيفه ي تعريف شده ي خويش (به عنوان يك تاجر، كارمند، استاد دانشگاه يا مهندس) مي يابد و هرچيزي را كه در تعارض با اين سيستم باشد دشمن خويش خواهد دانست. {اين بخشهاي نوشته ام به نحو عجيبي به فيلم ماتريكس شباهت يافت، هرچند شخصاً هيچ تأملي در محتواي آن فيلم و منظور كارگردانان آن نكرده ام.}

   با اين اوصاف تكنولوژي با همه ي عظمت و زرق و برقش تنها يك محور اصلي دارد: برآوردن نيازهاي بدوي انسان. تكنولوژي حركت انسان را از جايي به جاي ديگر تسهيل و تسريع مي كند اما در مورد اينكه به كجا بايد رفت چيزي نمي گويد. تكنولوژي خورد و خوراك و پوشاك انسان را تأمين مي كند اما در مورد اينكه انسان بعد از بدست آوردن انرژي و مواد مورد نيازش از غذا و دفع خستگيش با خواب و پوشاندن خود با لباس چه بايد بكند چيزي نمي گويد. تكنولوژي تنها انسان را به لبه هاي كمال يك «حيوان» مي برد و در آنجا او را رها مي كند. تكنولوژي يك دور باطل حيواني است:‌ تكنولوژي نيازهاي حيواني و غريزي مرا تأمين مي كند و من تكنولوژي را ارتقا مي دهم. تكنولوژي نيازهاي حيواني ...

   خيلي عجيب است. نه؟

   امروز شايد 90 درصد (و شايد هم بيشتر) از مردم دنيا مشغول به عمل به وظيفه شان در اين دور حيواني هستند. دوري كه تنها يك چيز را بر آورده مي كند: خواهشهاي پست نفساني را. هر دور كه طي مي شود انسان يك پله از انسانيت خويش سقوط مي كند. سقوطي بي انتها كه از رنسانس آغاز شد. از آنروزي كه بشر دنياي غرب خدا و كليسا را حذف كرد. از آنروز غفلت و تاريكي است كه هر روز بر لايه هاي تيره اش مي افزايد... اين همان پاسخ پرسش ماست. علت آنكه اينچنين امروز تكنولوژي اجر و قرب يافته است و مظهر قدرت تلقي مي شود چيزي جز اين نيست كه انسان تمام مطلوبات و آرزوهاي خويش را در اين دنيا مي جويد و چون خدا و به دنبال آن آخرت از معادلات او حذف گردد، نفس و حيوانيت جايگزين آن مي گردد و در اين حال پر بيراه نخواهد بود كه تكنولوژي به عنوان موجودي كه كمك بسيار زيادي به او مي كند تا اميال پست حيواني اش را ارضا كند اينچنين محبوب و پرقدر خواهد گشت.

...

   پدرم مي گفت ما بچه كه بوديم تابستان هر روز كاري بود كه بايد انجام مي داديم. زنان فاميل دور هم جمع مي شدند و ما بچه ها هم كمكشان مي كرديم. چند روز رب درست مي كرديم. چند روز ترشي بود بعدش نوبت مربا يك مدتي شيريني باز چند روز بايد گوشت قورمه را براي مصرف زمستان آماده مي كرديم. آب لوله كشي هم نبود. نان را هر خانه خودش مي پخت. همينطور ماست و دوغ و ...

   داستان متعلق به حدود 50 سال پيش است. همين سر عيدي كه خودم مجبور شدم در امر مبارك خانه تكاني، آنهم به معيت جاروبرقي پاناسونيك و شيشه پاك كن گلرنگ و ... يك هفته اي همه ي اهل خانه درگير بودند و جزد نظافت كار ديگري نمي كردند. 50 سال پيش همه ي مايحتاج اوليه با زحمت و زمان زياد بدست مي آمد. آب از سرچشمه و آب انبار، حمام عمومي بود. غذاها در نبود يخچال بايد يا از زمستان تهيه مي شدند يا همان موقع خريداري مي شدند. پخت و پز بسيار دشوار بود. زمستانها از سرما همه بايد كنار كرسي جمع مي شدند. تازه اگر امرار معاش خانه از گاو و گوسفند و باغ و مزرعه باشد كه خودش همه ي وقت تو را خواهد گرفت. مغازه به شكل امروزي اش نبود. شبها روشنايي وجود نداشت و همه بايد مي خوابيدند...

    با تقريب خوبي مي توان گفت تا 50 سال پيش در ايران عمر اكثر قريب به اتفاق مردم در امور روزمره كه هدفي جز برآوردن نيازهاي بدوي انسان نداشتند تلف مي شد. نگاهي به تاريخ كافي است تا بفهميم كه تنها عده ي معدودي كه توانسته بودند خود را از قيد و بند اين همه گرفتاريهاي جزئي و دست و پاگير آزاد كنند نامشان را در تاريخ جاودانه كردند. شعرا، علما و عرفايي كه در اين دنياي بي مقدار در جستجوي چيز ديگري برآمدند و به واسطه ي همان، نامي جاودانه يافتند. حافظها و مولويها و خواجه نصيرها و علامه حلي ها و اميركبيرها و مدرسها و امام خميني ها...

    اما امروز به يمن پيشرفت تكنولوژي و بوجود آمدن سازوكارهاي تكامل يافته ي اجتماعي، نيازهاي انسان در زمانهايي بسيار بسيار كمتر از قبل برآورده مي شود. آب آشاميدني در لوله ها، غذاي تازه در يخچالهاي مغازه ها، امان كامل از سرما و گرما، لباسهاي آماده با شستشوي آسان، حمام گرم در هر خانه، باعث شده است كه انسان امروز زمان آزاد و قابل استفاده اي چند برابر پدران خويش داشته باشد. تمدن غرب با تلاش مستمري كه در چهارصد سال اخير از خود نشان داده است بستر فوق العاده اي براي پياده كردن آرمانهاي الهي بوجود آورده است. مؤمن امروزي ديگر نگران برآوردن ناگزير هزار و يك نياز غريزي خود نيست و با فراغ بال مي تواند به امانت ازلي كه بر دوشش نهاده شده بپردازد. تنها قدري خودآگاهي لازم است تا تمدن اسلامي بار ديگر بر پايه ي آرمانهاي الهي و اينبار با استفاده از همه ي آنچه غربيان در تمدن مادي خويش بدست آورده اند برپا شود.

   سؤال اساسي اما، اينست كه جايگاه تكنولوژي در تمدني مبتني بر توحيد و با غايت تقرب كجاست. سؤالي كه به نظر مي رسد امروز بعد از گذشت 30 سال از انقلاب اسلامي اي كه نداي بيداري انسان آخرالزماني و گسستن بندهاي هوا و هوس مدرن بود، بايد بدان پاسخ داد.

ياعلي

 

پی نوشت: موضوع این نوشته بی اغراق از روز اولی که وارد دانشگاه شدم از مهمترین دغدغه های ذهنیم بود. به لطف الهی امروز بعد گذشت ۳ سال تونستم به بک جمع بندی اولیه از این موضوع تو ذهنم برسم که همینیه که می بینید. چون چند روزی نیستم و چون ایام عیده همه ی متن رو یکجا نوشتم و گذاشتم اینجا. انشاالله که با نظراتتون منت بذاريد و من رو در جمع بندی های کاملتر یاری کنید