گرچه با این اصطلاح فردیدی-هایدگری که سیدمرتضای آوینی زیاد به کار می­برد میانه خوبی ندارم، امّا واژه­ای بهتر نمی­یابم تا با آن از زمانه­ی خویش سخن بگویم، یعنی از «حوالت تاریخی ما»!

    حوالت تاریخی ما زاده شدگان دهه شصت شاید این است که در لبه میانی دو عصر متفاوت و بهتر بگویم متعارض در سرزمینمان به این عالم آمده­ایم: عصر ایدئولوژیها و عصر پایان ایدئولوژی، جالبتر می­شود اگر بگویم: عصر شریعتی و عصر سروش!

    امروز غلبه «پایان ایدئولوژی» بر تاریخ این سرزمین است و شخصاً هوای سنگین و نفرت­بار این زمانه را که غبار مسموم «روزمرگی» بر صورت هر رهگذری از دوران، می­فشاند به سختی تنفس می­کنم. حوالت تاریخی ما این بود که ندایی کمسو و محو از آن دوران نزاعهای ایدئولوژیک و جوشش افکار و غلیان قلوب به گوشمان بخورد و با شیبی تند وارد «دوره سازندگی» و مدرنیزاسیون عینی اجتماعی و سپس «دوم خرداد» و مدرنیزاسیون فکری و اعتقادی شویم تا رعایت شود تناسب ورود اینترنت و ماهواره و بازیهای کامپیوتری به خانه­ها و ورود افکار پلورالیستی و اباحه­گرایانه مدرن به سرای ذهن ها که همزمان جامعه ما را در مدتی کوتاه درنوردید. اما این دست تقدیر بود که دهه پنجاه ایران دل مشتی وامانده را در این میان برباید تا در دوره «بازگشت به زندگی عرفی روزمره» ناهنجارانی باشند در حسرت «نوستالژی انقلاب». همان چیزی که گویی مهمان ناخوانده­ای بود که با رفتن حضرت امام او هم رحلت کرد...

     این همان تاریخی است که گویی تکرار می­شود؛ وقتی تا نبی گرامی اسلام سر بر بالین می­گذارد «اقتضائات» سربرمی­آورند تا کمر «آرمانها» را بشکنند. اگر آنروز اقتضای وحدت و پرهیز از هرج و مرج بود که دستاویز بازگشت به وضع سابق گشت اینبار «خستگی مردم از جنگ و نابسامانی اقتصادی» بود که بازگشت به روالهای قبلی را اقتضا می­کرد.

    عصر پایان ایدئولوژی چیست؟ پایان ایدئولوژی عصر بازگشت به روزمرگی است و اعلان مرگ ارزشها و آرمانهای بلند. پایان ایدئولوژی یعنی اینکه دیگر منازعه بر سر مفاهیم و ارزشها و بینشهای اساسی به سر رسیده و همه پاسخها مشخص و معین گشته و تنها مانده کار کردن و کار کردن و کار کردن و فکر نکردن و فکر نکردن و فکر نکردن. حتی بهتر این است که بگوییم آن پرسشها و مباحثات اساساً بیهوده و موهومی بوده­اند و زندگی بدون آنها راحتتر است. پایان ایدئولوژی تنها توصیف یک وضعیت نیست، فراتر از آن طلب خاتمه دادن به همه بحثهای فلسفی و ایدئولوژیک و بینشی و ارزشی است. آیین مردمان عصر پایان ایدئولوژی «آیین عرفی زندگی روزمره» است. بینش و جهان­بینی آنها همانی است که همه آنچنان می­اندیشند و ارزشها و غایات آنها همان طلب دم دستی و متعارفی است که همه در پی آنند. جهان ایدئولوژی­زدایی­شده جهان سلطه عمل­زدگی و پراگماتیسم است، چه نیاز آنی و عملی تنها ارزش عینی و ملموسی است که همگان بر سر آن اشتراک نظر دارند و دقیقاً به همین دلیل است که جهان ایدئولوژی زدایی شده جهان روزمرگی است و روزمرگی نیست جز حیات سربه زیر معیشتی حیوانی، همان انسان مدرن جامعه پساصنعتی قرن بیست و یکمی که در دوره «پایان ها» به دنیا آمده و لاجرم باید راضی باشد. گفتمان پایان ایدولوژی بهشت موعود دنیایی مدرن را تحقق یافته دانسته از پایان تاریخ سخن می­گوید، چه تنها مدعی سرسخت او یعنی آرمان سوسیالیسم فروپاشیده و او سرمستانه از پایان تمام مباحث فکری و فلسفی و ایدئولوژیک و اخلاقی و دینی عالم سخن می­گوید.

     جهان امروز ایرانی، با کمال تأسف و علی رغم تمام تنشهای کاذب ایدئولوژیک آن، به تمامی جهان سلطه پراگماتیسم و افول گفتمانها و روایتهای اندیشمندانه و روشنفکری است. حتی به اعتقاد من هر دو جنبش مردمی انتخاباتهای 84 و 88 را هم باید کاملاً در چنین چارچوبی تفسیر کرد. در چارچوبی که گیدنز از آن به تحول از «سیاست رهایی­بخش» به «سیاست زندگی» سخن می­گوید که به همین معناست: یعنی دیگر مردم برای ارزشها و آرمانها رأی نمی­دهند بلکه برای تأمین معاش روزمره و رسیدن به یک زندگی متعارف معمولی مطلوب رأی می­دهند. احمدی­نژاد با شعار آبادگران و دولت کار و اینکه «مسأله مردم اقتصادی است و نه فرهنگی» (حرفی که در پرسش از گشت ارشاد در سال 84 در تلویزیون زد) روی کار آمد و موسوی با شعار معروف «ایدئولوژی زدایی و جامعه دموکراتیک» اصلاح­طلبان که محور همه مباحث او در مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و بین­المللی بود.

    اینکه چگونه بازار داغ اندیشه و تفکر دهه­های چهل و پنجاه و شصت به ورشکستگی می­انجامد تا بازارهای مد و لباس و لوازم خانگی و موبایل دهه هفتاد و سرتاسر دهه 80 را در غیبت سهمگین مباحث فکری و روشنفکری، اشباع کند خود نیازمند تحلیل مفصلی است که مجال دیگری از قلم توانمندتری می­طلبد اما «درد دوران ما» چیزی نیست که برای آنها که دل در گرو دردها و بحثهای عمیق فرهنگی و اجتماعی و فکری دارند، تازگی داشته باشد و هرازچندگاهی خاطرشان را نیازرده باشد.

    در این میان امّا بزرگداشت حماسه­ای چون حماسه کربلا را باید بسیار غنیمت شمرد که سنگر همیشگی و نفوذناپذیر آرمان­خواهی شیعی است. همه اینها را گفتم تا بدینجا برسانم که عاشورای این سالها انگار تنها دریچه­ایست که از عالم بالا سالی یکبار باز می­شود تا عظمت ارزشها و آرمانها بلندی چون عزت و آزادگی و ایثار و شهادت را یادآوری کند، ارزشهایی که همگی عابدان معبد «دین» اند و قربانی «امربه معروف و نهی از منکر» پیام عاشورا در این وانفسای رکود ارزشها و افول افکار و ایده­های بلند همان پیام رهایی­بخشی است که آزادگان عالم را در طول تاریخ به یاری خوانده است: ارزشها هنوز نمرده­اند و انسان هنوز از آسمان بریده نگشته است. ارزشهای متعالی انسانی و الهی هنوز پایمال و لگدکوب نگشته­اند و جهان هنوز در تاریکی عمیق دنیاگرایی و روزمرگی نفسگیر دائمی فرو نرفته است...

یاعلی

     

پی نوشت:

سه سال پیش که در اقدامی مشابه(!) وارد باغ قلهک شده بودیم مطلبی نوشته بودم با عنوان توهم تسخير سفارت! که متأسفانه به نظرم می آید امروز هم کارایی دارد. متأسفانه را از این بابت می گویم که ما انگار توی یک دایره افتاده ایم و هر از چندگاهی همه چیز را باید از صفر شروع کنیم و تجربه و درس و عبرت و تاریخ همه کشک است! جالب اینجاست که سه سال پیش خیلی امیدوارتر از امروز بودم اما نظراتم تاحدودی هنوز همان است. به هرحال فرصتی شد نگاهی بهش بیندازید.