اشاره: علت اینکه این مطلب اینقدر دیر نوشته می­شود شاید بیشتر از آنکه ذیق وقت نگارنده باشد عظمت مسأله­ای است که این سه گانه می­خواست معطوف به آن نوشته شود. آنچه برای من اهمیت داشت نوعی تلاش برای پیوند دادن معرفت­شناسی و جامعه­شناسی در قالب طرح مسأله­ی «تعیین محوریت فرهنگ مسلط جوامع» بود که خود در همان اوان کار دانستم که لقمه­ای بسیار بزرگ است.

    واقع امر اینکه در رویکردهای جامعه­شناختی معانی مفاهیم و الفاظ بصورت پدیداری و عرفی مورد بررسی قرار می­گیرند و به همین دلیل افراز 4 گانه خدا/عقل/ قانون/ سود و زیان شخصی از دقت لازم برخوردار نیست و ارزش فلسفی چندانی ندارد. در واقع در همه این مدت چنین به نظرم رسید که مسأله «نقش عقل در طراحی، هدایت و اداره جوامع» قدمتی به اندازه «پرسش از چیستی عقل» دارد و اقسام دیگر مسأله نظیر بحث از نقش دین یا چیستی قانون و جوامع فردگرا همگی شقوقی از این سیر عجیب عقل در تاریخ تفکر غرب است.

     آنچه برای من در این موضع اهمیت دارد نزول پرشتاب «عقل و عقلانیت» در دوره مدرن است که نهایتاً جای خود را در قرن نوزدهم به علمی می­دهد که خود از نیمه دوم قرن بیستم چه در علوم طبیعی توسط فلسفه علم کوهن و چه در علوم انسانی و اجتماعی توسط جریان پست­مدرن گرفتار معضلات درونی خویش می­شود تا آنجا که ریچارد رورتی فیلسوف مشهور امریکایی زمانه ما از تبعید فلسفه به حوزه خصوصی (یعنی همان تبعیدگاه معروف دین) سخن می­راند (رجوع کنید به کتاب کوچک اولویت دموکراسی بر فلسفه، طرح نو)

    به هر روی، سخن گفتن از عقل در فضای فعلی اندیشه محلی از اعراب ندارد. علی میرسپاسی که استاد جامعه­شناسی دانشگاه نیویورک و پیرو اندیشه رورتی است، در کتاب «دموکراسی یا حقیقت» تمامی کسانی را که سعی در تفسیر علمی یا عقلانی دموکراسی دارند متهم به جمود و ارتجاعی می­کند که سعی دارد پروژه شکست خورده (عقلانیت) افلاطونی را احیا کند.

    ورشکستگی عقل در غرب و نزول شدید آن از ادعاهای بزرگ دکارتی که انسان را بنیاد معرفت و شناخت معرفی می­کند از یک قوس صعود و نزول سریع اما متزلزل تمدنی در قرن هفدهم و هجدهم خبر می دهد. شاید فاصله­ی کوتاه میان کانت تا کنت (که مرگ اولی و تولد دومی هردو آغاز قرن نوزدهم است) و  آن  جملات خودستایانه کانت در تکریم عقل در مقاله «روشنگری چیست» که می­نویسد «روشنگری یعنی جرأت اندیشیدن انسان. یعنی دوره بلوغ بشریت که بی اتکا به منبعی دیگر به معرفت و علم دست می­یابد» (نقل به مضمون) تا نوشته­های تاریخ ساز کنت که دوره عقلگرائی را دوره نارسی و خردسالی بشر معرفی می­کند، نشان از همین صعود متزلزل عقل در یک دوره دویست ساله دارد.

   از همان میانه قرن نوزدهم است که علم تجربی پوزیتیویستی  بطور کامل بر اریکه عقل جلوس می­کند و تمام گزاره­های عقلانی غیرتجربی را به زباله دان تاریخ می­فرستد و مرحله دوم نجات بشر از دست موهومات و خرافات را رقم می­زند، غافل از آنکه روزگاری هم خواهد آمد که کسی چون فوکو مردمان را به رهایی از چنگال موهومات برساخته صاحبان قدرت که نام علوم انسانی بر خود گذاشته فرامی­خواند.

    به این ترتیب بخوبی هویداست که در تفکر غربی چیزی به نام عقل که ادعای اداره و هدایت رفتار انسانها را داشته باشد وجود ندارد و این یعنی تنها خواست و اراده ماست که تنها کاندیدای تصدی این مقام خواهد بود. البته همانطور که پیش از این هم گفته شد اینکه رفتارهای حوزه خصوصی ما تنها در اختیار خواست و اراده ماست و هیچکس اجازه ورود و تصمیم­گیری در آن حوزه را ندارد حرف جدیدی نیست و پیشتر توسط لیبرال­های فردگرایی چون جان لاک و استوارت میل مطرح شده بود با این تفاوت که نحوه دفاع آن دو از این آزادی حوزه خصوصی دفاعی عقلی بود و در واقع تصمیم­گیر حوزه عمومی عقل بود اما اکنون حوزه عمومی هم باید پیرو حوزه خصوصی قرار گیرد و این همان اولویت دموکراسی بر فلسفه است که رورتی می­گوید. هورکهایمر در کتاب فوق العاده «خسوف خرد» می نویسد:

در این وانفسا که بنیادهای فلسفی دموکراسی ویران شده، اگر بگوییم دیکتاتوری بد است، این جمله تنها برای کسانی عقلانی و مبرهن خواهد بود که از آن سود برند و ناگفته پیداست که از این پس دیگر به لحاظ نظری هیچ مانعی نخواهد بود که نگذارد این جمله به نقیض خود بدل شود. (صفحه 54)

    اما آنچه در مغرب زمین گفته و نوشته شده و به ما تحصیل­کرده­های دانشگاهی رسیده همه بحث از عقل نیست. این طرف ماجرا یعنی در شرق عالم، جایی که صدرالمتألهین صدرای شیرازی نظام عقلی فلسفی عظیمی به نام حکمت متعالیه خلق کرده، نه تنها عقل راه حضیض نپیموده بلکه چنان به مجد و عظمت رسیده که سلسله جنبان عرفا و عقلا و علما و متألهین گشته و نه تنها با دین و علم درنیاویخته بلکه با توحید و عرفان و طریقت و شریعت در آمیخته، تا آنجا که مرزهای فلسفه و دین را چنان درنوردیده که بزرگان حوزه علمیه شیعه چون آیت الله جوادی آملی در تعریف دین آنرا «مشتمل بر عقل و نقل» عنوان کنند.   

    داستان عقل اینجا و در مهد آن حوزه علمیه دینی طور دیگری است و این همان چیزی بود که مدتها فکر مرا در افراز 4گانه­ام به خود مشغول کرده بود که بالاخره چه می­شود شأن عقل در اداره رفتار انسانها و بویژه در نظام حکمت صدرائی که خب طبیعتاً این همه داستان اندیشه غرب همه در آفتاب اشراقی عقل صدرائی ذوب می­شود و تاب تحمل ندارد که فهم این عظمت تواضع می­خواهد و خاکساری و این برغم فهم گفته­های فلاسفه و جامعه­شناسان غرب است که غرور می­خواهد و سر به آسمان ساییدن که این یکی حدیث خدایی نفس است و سودای آزادی و آن یکی حدیث بندگی و فناست و سودای اتحاد و لقاء.

    به هرجهت پرسش آغازین ما که پرسش از میزان استحکام پایه فرهنگ در هر جامعه بود در مورد عقل در جوامع غربی پاسخ مشخص «عقل ویران­شده» را می­یابد اما در اندیشه اسلامی عقل مستحکم صدرائی است که البته امتداد فرهنگی و اجتماعی نیافته اما خوب پیداست که چنان تبیین منسجم و عمیقی از عالم ارائه می­دهد که یقین لازم برای اعمال شهروندان را براحتی پدید خواهد آورد. درباره دین هم چنین تصور می­کنم که گرچه مستحکمترین پایه بویژه برای اخلاق است اما راه بسیار است از محتوای اخلاقی دین تا جاری شدن این جوهر در متن اجتماع و فرهنگ و اذهان مردمان که خود حدیثی مفصل است.

باب این بحث را می بندم تا بیش از این خش به دامان چنین بحث مهم و عظیمی نینداخته باشم تا تنها اشاره­ای باشد برای تذکر اینکه بنیاد رفتارهای ما و اطرافیان ما بدون اتصال به یک پایگاه معرفت­شناختی محکم بسیار بی­بنیاد و سست است و این یعنی زندگی در عالمی که هرلحظه می­تواند یکی از ما را درخود ببلعد و هیچ خرده­گیری پیدا نشود: تصویری روزمره از دنیای قرن بیست و یکمی انسانی...

یاعلی