چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟!

اشاره: این متن سرمقاله شماره پنجم نشریه مهاجر است که هفته گذشته با موضوع «انتخاب رشته» منتشر شد.

چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟!

جامعه شناسی انتخاب رشته در نظام آکادمیک معیوب ایرانی

قدیمترهایی که خیلی هم دور نیست، یعنی زمان پدربزرگهای ما، که نه دانشگاهی بود و نه کنکوری و نه انتخاب رشته‌ای، آدمها خیلی کمتر می‌شد که در معرض انتخابهایی قرار بگیرند که قرار باشد کل مسیر زندگیشان را تعیین کند. اکثریت آدمها شغل پدرانشان را ادامه می‌دادند و در شهر پدرانشان زندگی می‌کردند و در شأن پدرانشان ازدواج می‌کردند و به آیین و آداب پدرشان پایبند بودند و در مجموع می‌توان اینطور گفت که به هویت خانوادگی، قومیتی، دینی و تاریخی خود راضی و بالاتر از‌ آن مفتخر بودند.

    با اینحال صدسالی می‌شود که اوضاع در این مملکت خیلی به هم ریخته است. «تغییر» که زهر زندگی سنتی بود نوش هر روزه و شرط بقای ماهایی است که آشوب زمانه را از کودکی در وجودمان کاشته‌ایم و آنرا مونس جدایی‌ناپذیر زندگی شهری، پرتلاطم و موَاج زندگی خود قرار داده‌ایم. در این میان دانشجوی دانشگاه های تهرانی در نوک پیکان جامعه در حال تغییر است: می‌خواهد رشته‌ای را انتخاب کند که تیپ و شخصیت و هویت و مسیر آینده زندگی اوست. «دانشجو» تغییر در شهر و زبان و دوستان و گذشته خویش را می‌پذیرد تا انتخاب کند آنچه را که آینده بهتری برای خود می‌پندارد و  به همین دلیل است که چون نتیجه انتخاب رشته ها اعلام می‌شود، حالتی از بیم و امید و هیجان وجودش را پر می‌کند. انتخاب رشته و دانشگاه اگر مهمترین تصمیم زندگی ما نباشد، قطعاً در ردیف سرنوشت‌سازترین تصمیمات هرکسی در طول زندگی اوست. با اینحال در اوج چنین هیجانی هم نمی‌توان به راحتی از این پرسش عبور کرد که «واقعاً چه کسی رشته مارا انتخاب می‌کند؟!»

سناریوی اول: من!

بدیهیترین پاسخی که برای این پرسش به ذهن خطور می‌کند یک چیز است: خب معلوم است دیگر...من! این من هستم که دفترچه انتخاب رشته را بررسی می‌کنم، نرم افزارهای راهنما را به کار می‌گیرم، فهرست قبولیهای سال قبل را مرور می‌کنم، با بسیاری کسان مشورت می‌کنم و نهایتاً چند تا رشته را انتخاب می‌کنم.

    طبق نظریه «انتخاب عقلانی» که مخصوصاً اقتصاددانها-البته بیشتر نوع لیبرالشان- ارادت ویژه‌ای به آن دارند، همه ما آگاهانه و با بررسی سود و زیان مشخصی برای آینده‌مان تصمیم می‌گیریم و یکی از راه‌های پیش رویمان را که معقولتر (بخوانید پرسودتر) به نظر می‌رسد انتخاب می‌کنیم. از قضا این روالی است که تقریباً همه ما طی می‌کنیم: سؤالات معروفی که برای انتخاب رشته از این و آن می‌پرسیم: آقا کدام دانشگاه بهتر است؟ خانم رتبه ام فلان‌قدر شده چه رشته‌ای را پیشنهاد می‌کنید؟ کدام رشته بازار کار/ درآمد بهتری دارد؟ ببخشید درباره این رشته کمی توضیح می‌دهید؟

    این سؤال و جوابها خیلی برای ما آشناست چون بسیار آنها را پرسیده ایم و بسیار از آنها پرسیده شده ایم. امّا نکته ظریفی در فرآیند این مشورتها وجود دارد: «ما پاسخهایی را می‌شنویم که انتظار داریم بشنویم!» در واقع وقتی کسی می‌گوید دانشگاه شریف بهتر است و رشته برق رشته پرطرفدارتری است که آینده بهتری را تضمین میکند توافق نانوشته‌ای میان همه ما وجود دارد که مکالمه‌های یادشده را به نوعی مکالمه تصنعی و کلیشه شده برای توجیه عقلانیِ پاسخی از پیش داده شده مبدل می‌کند. ساده تر بگویم مباحثه مشورتی میان کسی که رتبه زیر هزار دانشگاه آورده با یک بزرگتری که سابقاً در وضعیت چنین انتخابی قرار داشته مانند گفتگوی میان خانومی است که برای جراحی زیبایی دماغش به جراح پلاستیک مراجعه کرده و حالا ساعاتی قبل از عمل از او می‌پرسد که «آقای دکتر بینیم خوب میشه؟!؟» و دکتر هم که کاملاً تلاش می‌کند این صحنه را طبیعی جلوه دهد پاسخ می‌دهد «با توجه به حالت صورت و بینی شما عالی میشه خانوم!»

    این مصنوعی بودن انتخاب خودش را خیلی جاها نشان می‌دهد. شما با چه کسی مشورت می‌کنید؟ غیر از اینست که ما عموماً با کسی مشورت می‌کنیم که چیزی که دوست داریم بشنویم تحویلمان می‌دهد؟ مثلاً شمایی که رتبه زیرصد آورده‌ای می‌روی با کسیکه درسش را نصفه رها کرده و دارد کار صنعتی می‌کند مشورت کنی یا ترجیح می‌دهی با یک دانشجوی (ظاهراً!) موفق برقی که با اعتماد بنفس کامل مسیرش را ادامه می‌دهد صحبت کنی؟ اصلاً مگر اینهمه زحمت کشیدن خودت و خانوده‌ات برای کسب رتبه بالا در کنکور برای این نبود که همین رشته و دانشگاه را انتخاب کنی و الّا اگر دوست داشتی مثلاً مهندسی کشاورزی در دانشگاه رشت بخوانی که نیازی به این همه درس و معلم و پیش دانشگاهی و مشاور و کنکور آزمایشی نبود. در واقع انتخاب رشته امروز هرکسی انتخاب چندین سال گذشته او و خانواده اوست، نه انتخاب چند روز مشورت او با دیگران. نهایتاً باید این پرسش را مطرح کرد که آیا واقعاً اگر این مشورتها و انتخابها واقعی بود امکان داشت که هرسال همه آنها که در یک رده‌ی رتبه‌ای هستند انتخابهای مشابهی انجام دهند؟ مثلاً‌ همه رتبه های 100 تا 200 که این همه هم به انتخاب شخصی خود می‌بالند چیزی غیر از برق تهران یا مکانیک شریف را انتخاب کنند؟

    این تکرار الگوی انتخاب رشته بر حسب رتبه های کنکور در سالهای مختلف تنها می‌تواند نشانگر یک چیز باشد و آن اینکه این ما نیستیم که رشته هایمان را انتخاب می‌کنیم بلکه ما تنها رشته‌ای را که برایمان انتخاب شده توجیه می‌کنیم تا نتیجه کار اقناع کننده جلوه کند! صحبت از فرآیند آگاهانه و اختیاری انتخاب رشته، تظاهری دروغین است که تنها برای سرپوش گذاشتن بر لایه‌های زیرین «تصمیمی که برای ما گرفته شده است» کارایی دارد. پس به واقع «چه کسی رشته مرا انتخاب کرده است؟»

    

سناریوی دوم: دست نامرئی بازار!

وقتی دقیقتر به ماجرا نگاه می‌کنیم این سؤال بوجود می‌آید که چرا ورودیهای هرسال برای انتخاب رشته به انتخابهای ورودیهای سالهای گذشته نگاه می‌کنند و اینکار در طول این سالها به قدری عادی و بدیهی شده که به فرآیندی کامپیوتری و منظم در نرم‌افزارها و سایتها مبدل شده است و عملاً سنت متداول انتخاب رشته را در میان دانش‌آموزان بوجود آورده است. منطق انتخاب رشته در وضعیت کنونی تابعی است که تنها یک ورودی دارد و آن رتبه کنکور شخص است و دو خروجی که اسم دانشگاه و رشته علمی است و به نحو ناباورانه، مفتضحانه و تأسف‌باری بوضوح این تابع ساده مستقل از چهار عنصر دانش‌آموز/ علم/ دانشگاه/ کشور تعریف شده است. یعنی چهار دسته پارامترهای اساسی مربوط به دانش‌آموز (نظیر شخصیت، باورها، آرمانها، خواسته ها، استعدادها، تواناییها و روحیات دانش‌آموز) علم (چیستی آن علم، جایگاه رشته دانشگاهی در نظام علمی، اقتضائات استعدادی و کاری آن رشته و...) دانشگاه (وضعیت اساتید، وضعیت فارغ التحصیلان، روحیه علمی، ارتباط با صنعت، وضعیت فضای دانشجویی، وضعیت فرهنگی-سیاسی و ...)  وکشور (نیازهای پژوهشی و نیروی انسانی کشور، وضعیت صنایع مرتبط، سند چشم انداز، شرایط خاص ملی و...)  است. همین تلازم از پیش تعیین شده رتبه و رشته است که عدم مداخله خود افراد در انتخاب و تصعنی بودن مشورتها و اقدامات دیگر را توضیح می‌دهد.

در واقع وضعیت امروز انتخاب رشته دانشگاهی مانند یک بازار سالیانه  است که سرمایه هرکسی آن رتبه ایست که در کنکور بدست آورده و با این سرمایه می خواهد جنس ویژه این بازار را یعنی حق ورود به رشته و دانشگاهی خاص را بخرد. فرقی نمی کند شما چه کسی هستید یا چطور فکر می کنید مهم آنست که با چه رتبه ای وارد این بازار بزرگ می شوید! در این بازار بزرگ هم مثل همه بازارهای دیگر قیمتها مقطوع و مشخص و ارزشگذاری اجناس از پیش مشخص شده است و شما حق چون و چرا درباره قیمت وضع شده درباره هر کالا را ندارید. تنها کافیست که به لیست انتخاب رشته پارسالیها نگاه کنید که تا از قیمت هر رشته و دانشگاه مطلع شوید. برق و مکانیک خیلی گرانند و متالوژی و فیزیک خیلی ارزان، کلاً هم جنسهای شریف از تهران و تهران از امیرکبیر و ... گرانتر است و رتبه های بالاتری می طلبد!

    قیمتها را چه کسی تعیین می‌کند؟ هیچکس نمی داند! در واقع بهتر است مانند آدام اسمیت بگوییم دست نامرئی بازار! یعنی هرسال همه به پارسالیها نگاه می کنند و می گویند خب لابد چیزی بوده که آن رتبه های بالا، همه سرمایه کنکوریشان را داده اند که مثلاً‌ در برق شریف انتخاب شوند، غافل از اینکه پارسالیها هم بخاطر کار پیارسالیها همین فکر را کرده بودند!!!  در واقع تنها چیزی که یک دارنده سرمایه بالا در لحظه انتخاب رشته به آن فکر می کند اینست که آیا اگر برق و مکانیک و کامیپیوتر و عمران شریف را انتخاب نکنم سرمایه ام هدر نمی رود؟ او با خودش فکر می کند حالا که همه سر و دست می شکنند برای اینکه این رشته را انتخاب کنند چرا من موقعیتم را خراب کنم و چنین موقعیتی را از دست بدهم؟ او هم با بالاترین قیمتی که می تواند رشته ای را انتخاب می کند تا این دور باطل تا سالهای دور همچنان ادامه یابد!

***

با این اوصاف چندان بیراه نیست اگر وضعیت امروز انتخاب رشته دانشجویان را وضعیتی «تراژیک» توصیف کنیم. وضعیتی آنچنان شناخته شده، پاکوب شده و روتین که دیگر بصورت مکانیکی و کامپیوتری انجام می شود  و در عین حال آنچنان تأمل ناشده، ‌افسارگسیخته و بی معنا که هیچکس آنرا به عنوان یک مسأله بزرگ علمی و اجتماعیِ جامعه ما به رسمیت نشناخته و تدبیری برای آن نیندیشیده است. انتخاب رشته مهمترین تصمیم زندگی حرفه ای یک جوان و در مقیاسی بزرگتر از سرنوشت سازترین امور اجتماعی ماست که بخاطر عرفهای غلط و سنتهای پوچ محکم شده هرسال پیامدهای سوء بسیاری را نصیب مردم و جامعه ما می کند. از یکطرف هزاران دانشجو که یا از دبیرستان تا دکترا علایق، استعدادها، تواناییها و دغدغه های خود را در انتخاب رشته قربانی تقدیر محتوم اجتماعی کرده اند و بارها حسی از بی معنایی و بی هدفی را تجربه می کنند یا آنچنان خود را به جامعه وا داده‌اند که سابقه نیم ساعت تفکر درباره آنچه واقعاً‌ خود می خواهند انتخاب کنند ندارند و آنچنان به پذیرش شیءگونه هرچه برسرشان آمده خو کرده اند که تنها امکان ادامه زندگی در نظمی ماشینی مانند آنچه جامعه امریکا تقدیمشان می کند را پیدا خواهند کرد. از طرف دیگر فضای علمی دانشگاهی ماست که هرسال با هزاران دانشجویی مواجه می گردد که نه با میل خود بلکه به اقتضای اتفاقات به چارچوب دانشی خاص افکنده شده اند و تنها بعد از یکی دوسال سرگردانی متوجه می شوند که با کنکوری دوباره و مقطعی بالاتر مواجهند تا دوباره خود را برای انتخاب کوری دیگر آماده کنند... در این میان این نیازهای ملی، صنعتی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ماست که مورد بی اعتنایی کل نظام آکادمیک ما قرار  می گیرد گویی که دانشگاه موجودی مستقل از کلیت پیکره جامعه ماست و راهی جدا از مسیر جامعه دارد.

    پرسش بزرگ اینجاست که چه کسی مسئول این وضعیت ناگوار است؟ دانشجو... دانشکده... دانشگاه... مدیر دانشگاه... وزارت علوم... سیاستگذاری علمی ... شاید همه یا شاید هم هیچکس! 

 

یاعلی

 

پی نوشت:

این مطلب سرمقاله شماره پنجم مهاجر با موضوع انتخاب رشته است. فایل کامل آنرا از اینجا دریافت کنید.

هشدار نسبت به خلط سبک زندگی مورد نظر رهبری با life style

هشدار نسبت به خلط سبک زندگی مورد نظر رهبری با life style

لایف استایل تنها وصف زندگی مصرفی انسان پست دوره استقرار جامعه سرمایه داریست

 

 سخنرانی کلیدی هفته گذشته مقام معظم رهبری در جمع جوانان خراسان شمالی که به اعتقاد حقیر نقطه عطفی جهت هدایت و اصلاح روند کور مدرنیزاسیون حاکم بر سیاستهای جمهوری اسلامی که توسط تکنوکراتهای توسعه گرا و محافظه‌کاران ظاهراً اصولگرا دنبال می‌شد،‌ بود برخی از نیروهای انقلابی که پیش از این بر مفهوم لایف استایل (life style) تمرکز یافته بودند را بر آن داشته که تمام سخنرانی کلیدی رهبری را به پروژه مورد نظر خود تأویل برند و مسأله را به مفهوم مدرن سبک زندگی تقلیل دهند.

    توجه به این نکته لازم است که چارچوب کلی بحث ایشان «بحث مفهوم پیشرفت» است و توجه به سبک زندگی در کنار کلیدواژه‌های مهمی نظیر رفتار اجتماعی، شیوه زیستن، فرهنگ زیستن، خردورزی/اخلاق/ حقوق و نهایتاً مکتب و ایدئولوژی در چارچوب کلی طرح مفهوم پیشرفت اسلامی تمدن و نقد مفهوم متعارف توسعه مطرح شد. سخنرانی هفته گذشته آیت الله خامنه‌ای طرحی کلیدی است که کل دستگاه معرفتی تکنوکراتهای سکولار به ظاهر انقلابیِ صاحب نفوذ در کل سیستم حاکمیتی و اجرایی و سیاستگذاری را به چالش می‌کشد و به جای طالبان مداوم توسعه اقتصادی و علمی و فناوری که با ساختن بتهای اقتصاد، علم جهانی و تکنولوژیهای روز و اشاعه آن در اسناد بالادستی و سیاستهای کلان نظام، مانع اصلی ظهور گفتمان اصیل انقلاب اسلامی بودند، از نسل پیشگامانی نو سخن می‌گوید که دغدغه جامعه، فرهنگ، مقابله با سکولاریسم و ایدئولوژی اسلامی سرتاپای وجودشان را پر کرده و خواسته شان نه همچون کشورهای مفلوک شرقی چین و ژاپن و هند، رسیدن به لاشه تمدن مدرن که تحقق تمدنی نوین در عینیت اجتماع و زندگیست که نهایتاً‌ ابزارها و روبناهای متناسب خویش را هم بوجود خواهد آورد.

    در این میان آفت اصلی تقلیل این بحث بنیادین به بحث از لایف استایل است که متأسفانه توسط برخی تکرار می‌شود. در این خلاصه تلاش دارم تا چند تفاوت اصلی میان لایف استایل و سبک زندگی مورد نظر رهبری را مطرح کنم:

1)      لایف استایل مفهومی متأخر در جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی است که با پایان یافتن مباحث بنیادین بر سر معنای مدنیته،‌ انسان، علم و خرد، ارزشهای انسانی و ایدئولوژی سعادت‌بخش بشری در سالهای استقرار کامل نظام لیبرال-سرمایه‌داری و درون مفهوم «جامعه مدنی» معنا می‌یابد. لایف استایل زندگی روزمره انسان مدرنی است که در جهان بسیار کوچک شده جامعه مدنی زندگی می‌کند و چیزی فراتر از آنرا متصور نیست.

    در واقع سرمایه‌داری با بزرگ کردن حوزه خصوصی و تعاملات روزمره اجتماعی برآمده از حوزه خصوصی در جامعه مدنی عملاً حوزه عمومی جامعه را به قلمروئی نادیدنی و دور از دسترس مبدل کرده  که عملاً‌ به ندرت موضوع توجه و اندیشه شهروندان جامعه مدنی قرار می‌گیرد. جامعه مدنی فضای اجتماعی بسط یافته‌ی قلمرو خصوصی با همان دغدغه های نازل و پست مدرن است که با رشد سرمایه‌داری عظمتی به اندازه فروشگاه های بزرگ خرید، شهربازی های چندهکتاری، هتلهای مجلل و مراکز تفریحی غول پیکر یافته و تمام اندیشه های بزرگ بشری را به حاشیه امور غریزی نازلی چون خوردن و آشامیدن و پوشیدن و تفریح و ورزش و رسانه های توده‌ای پس زده است. لایف استایل تنها درون جامعه مصرفی دوره متأخر سرمایه داری معنا دارد، دوره ای از تاریخ جمعی حیات بشری که شاید از حیث تقلیل انسان به حیوانی مصرف‌کننده و البته رقابت‌کننده، در کل تاریخ بی‌سابقه باشد.

2)      بر این اساس وقتی از لایف استایل سخن می گوییم تمام زیرساختها و مفاهیم مربوط به حوزه عمومی را نادیده انگاشته ایم و اینها از قضا همان چیزهاییند که در آن سخنرانی مورد تکیه و تأکید بودند. لایف استایل مملو از فردگرایی انسان مدرنی است که هیچ از سیاست و اقتصاد و علم و فلسفه نمی‌داند و هرچه پیرامون خویش می‌یابد ابزاری مستقیم یا غیرمستقیم برای مصرف تلقی می کند. دانشگاه از نظر او یعنی آموزش یا ارتقا؛ اقتصاد یعنی محل بدست آوردن پول؛ سیاست یعنی مجرای تنظیم امکانات و قوانین مصرفی؛ هنر یعنی فریب و اغوا؛ علوم انسانی یعنی مهارتهایی برای فروش و تبلیغات؛ و ... هرچیزی در این گفتمان معنایی سرمایه دارانه دارد. حتی کتاب در این گفتمان نه محمل تفکر و اندیشه که مجموعه اطلاعات و مهارتهایی برای زندگی در جامعه مصرفی است. تا به حال فکر نکرده اید که چرا کتابهایی مثل قورباغه را قورت بده، کتابهای برایان تریسی و امثال آن یا فنون دوست دختر پیدا کردن اینقدر زیاد شده و تازه احمقهایی در مملکت ما با ترویج این کتابها فکر می کنند آمار مطالعه مردم را دارند افزایش می دهند؟!

3)      لایف استایل متعلق به دوره پایان ایدئولوژی است. این نقطه ایست که دکتر کچوئیان پیش از رفتن به انگلیس و درگیر شدن با فوکو خوب در کتاب پایان ایدئولوژی بیان می‌کند. این درحالیست که بحث ما تازه آغاز و احیا و بسط ایدئولوژی است و این چیزی است که مورد تأکید رهبر انقلاب هم قرار گرفت. گرچه در دوره 16 ساله کارگزارن و اصلاحات گامهای بزرگی برای ایدئولوژی‌زدایی و تأسیس جامعه مدنی در ایران انقلابی برداشته شد اما ندای شریعتی در این کشور خاموش نشدنی است، هرچند در حاشیه ندای پرخروش سروش که از سازش با غرب و خزیدن به دامن عرفان فردی می‌گفت بسیار کمرنگ گشت. به هرحال آن سبک زندگی و فرهنگی که مورد نظر ایشان بود ریشه در ایدئولوژی و عقلانیت عملی دارد و حال آنکه چیزی که امروز توسط جامعه شناسانی چون گیدنز و بوردیو و اصحاب مطالعات فرهنگی گفته می شود یا بازنمایی هویت خودساخته‌ی شهروندان سرکوب شده جامعه مدنی امریکایی است و یا بازتاب عادت‌واره های ساختاری و طبقاتی جامعه متصلب فرانسوی و هرگز نسبتی با اندیشه ها و آرمانهای بنیادین نهفته در ایدئولوژی و جهان‌بینی نمی‌یابد.

نهایتاً اینکه سبک زندگی مورد نظر مقام معظم رهبری موضوع دانش اجتماعی است اما نه آنچه مقلدانه در دانشکده های علوم اجتماعی تدریس می‌گردد که گاهی جامعه‌سنجی است و گاهی مطالعات فرهنگی و گاهی جامعه شناسی کلاسیک و گاهی فلسفه غرب و گاهی آسیب‌شناسی اجتماعی و گاهی ... تصور حقیر بر اینست که کانون تفکرات حوزه‌ی معرفتی یا دانش اجتماعی ای که می‌تواند درباره این موضوع بیندیشد، مسأله «دین، عقل و تشکیل جامعه» است که گرچه ردپایی از آن در برخی مباحث جامعه شناسی کلاسیک یا حوزه های از جامعه شناسی دین به چشم می خورد بیش از همه موضوع تأملات دوره های اولیه نظریه اجتماعی مدرن است. موضعی که پیشتر رفتن از رویکردهای پیشا ۵۷یِ صرفاً نقادانه غرب و حرکت به سمت نظریه‌پردازی دینی معطوف به نیازهای آتی انقلاب اسلامی را طلب می‌کند.

یاعلی

 

پی نوشت:

شماره پنجم مهاجر با موضوع انتخاب رشته منتشر شد.

در این شماره می خوانید:

-         چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟/ بحثی درباره جامعه شناسی انتخاب رشته دانشگاهی/ محمدحسین بادامچی

-         انگیزه های انتخاب رشته/ تأملی روانشناختی بر انگیزه های انتخاب رشته/ وحید ضرغامی

-         مسأله همه و مسأله هیچکس/ در جستجوی متولی مقوله انتخاب رشته و هدایت تحصیلی در حاکمیت/ محمد حسین بنا

-         باغ بی درخت علوم و بته های بی ریشه/ تحلیلی درباره هندسه معرفتی علوم/ پوریا علیمردانی

-         من هم مثل همه مفیدم/ روایت انتظار ناکام دانشجویان از نظام دانشگاهی/ محمد قائم خانی

-         تغییر رشته به MBA مفرّ یا ضرورت؟/ نقدی بر جریان حرکت دانشجویان به رشته مدیریت/ رشید قانعی

-         جای خالی مأموریت گرایی/ مأموریت گرایی روح گمشده تحصیل دانشگاهی/ سیدعلی روحانی

-         اندر مهجوریت علوم انسانی/ دلایل روش شناختی رونق علوم طبیعی و مهجوریت علوم طبیعی/ نیما نریمانی

-          علوم انسانی خدمتکار دنیای فنی و مهندسی/ وجیزه ای در تبیین اتحاد ماهوی علوم انسانی موجود و علوم مهندسی/ جواد درویش

 

و در بخش بازتاب:

-         پژوهش بومی را دانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند/ مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقا مبتنی بر مقالات آی اس آی

-         مابعدالمصاحبه/ آیا راه علم بومی از ISI می گذرد؟ / حسن نیلی

 پی دی اف نشریه را از اینجا دانلود کنید.