از یک لحظه وصال «علم و انقلاب» خون میبارد...

در پارادوکس «ایران انقلابیِ در حال مدرنیزاسیون» این فقط «حوزه و دانشگاه» نیستند که چون دو خط متنافر دو حوزه علم و فرهنگ این سرزمین را نمایندگی میکنند و تنها اشتراکشان در این است که یک روز مشترکاً به نامشان است، بلکه میان بسیاری از فرآیندها و نهادهای اجتماعی دیگر این جامعه هم چنین ناسازگاری دور از انتظاری وجود دارد، هرچند بدان نمیاندیشیم... فی المثل از این جمله است «نسبت آموزش و پرورش و مقوله تربیت» «نسبت حوزه و وضعیت دینداری جامعه» «نسبت وزارت علوم و سیاستگذاری علمی کشور» «نسبت دولت و استقلال اقتصادی کشور» «نسبت قوه قضائیه و امنیت مالی» «نسبت نیروی انتظامی و آمار مرگ و میر تصادفات» «نسبت صداوسیما و سطح آگاهیها و فرهنگ ملت» و از همین قسم –ولو پیچیدهتر- است «نسبت علم و انقلاب»...
علم در این کشور (البته مثل خیلی چیزهای دیگر) به راه خویش میرود بدون آنکه بنگرد فلسفه وجودیش در این کشور چیست، با همین منابعی که از این مملکت میستاند چه فرآوردهای عرضه میکند و عملاً چه نقشی را در پیگیری آرمانهای ملت و رهبر ملت ایفا میکند... ریشه ماجرا برمیگردد به «وارد کردن یکباره نهاد دانشگاه» در دوره رضاخانی (مثل وارد کردن پرتقال و خودکار و ماشین و هواپیما منتهای یک هوا بزرگتر!) و «نگاه ویترینی هفتادساله به مقوله دانشگاه و آکادمی در ایران» که طبیعتاً جای بحثش اینجا نیست. نهایتش این است که بگوییم دانشگاه و آکادمی و علم جدید در معنای عام آن در مملکت ما یک شهر فرنگ و یک باغ فردوسی است که تویش چرخ میزنیم و باهاش عکس میگیریم و پزش را به در و همسایه میدهیم و آخرسر هم یک مدرک «گردش در شهر فرنگ» به بچههایمان میدهیم که بروند با آن پز بدهند و با پزش کار بگیرند که آخرش بگوییم دههزارتا از این شهرفرنگها در دههزار کوره دهات این مملکت راه انداختیم که هشتادهزار دختر و بیست هزار پسر شهری و روستایی را ریختهایم توش تا انشاالله با هم آشنا بشوند و کمی ادا اطوار فرنگی یاد بگیرند و آخرش هم، هم فرهنگ تعدد زوجات را فراگرفته باشند (البته در نوع مباح و حتی مستحب مدرن آن یعنی یک پسر و چند دختربازی) و هم یک ژست سوادی داشته باشند که فردا کسی ازش پرسید «بچهات را چطور باید تربیت کنی؟» هول نشود و جواب بدهد که «پدر جان من بلدم با کامپیوتر کار بکنما که همچین سؤالی ازم میکنی!» (به لهجه دلخواه خودتان بخوانید!)
امّا اینکه مسیر علم در کشور ما اینچنین به ناکجاآباد است و علمورزان دیار ما اینچنین با اعتماد به نفس و سربلندی به امورات آکادمیک خود ادامه میدهند، علاوه بر غفلت فرهنگی و ضعف خودآگاهی ملی و سست عنصری و خودباختگی اهالی فرهنگ و روشنفکران به یک سری تلقیهای بنیادین جامعه دانشگاهی ایرانی نیز برمیگردد که گل سرسبدشان در این بحث «شریف خودمان» باشد. چند تلقی اساساً نادرست از علم در شریف و بصورت کلی جامعه علمی ما (بیشتر منظورم علوم طبیعی است) ریشه دارد که اینچنین خودمختاری علم ایرانی را تئوریزه میکند.
یکی از این تلقیها و مهمترین آنها «فهم علوم و فنون جدید به مثابه هستیشناسیهای االهیاتی و معارف عرفانی» است. عملاً این تلقی به شدت قدسی و فرااجتماعی از مقوله علم ریشه در فرهنگ توحیدی و تاریخ علمی ما و بویژه کتاب آسمانی ما قرآن دارد لیکن تطبیق آن با علوم جدید و آن هم «فنون مهندسی» (مثلاً مهندسی مواد!!!) بشدت گمراهکننده است. جامعه دانشگاهی ما باید قبول کند که یک مهندس پلیمر فهم هستیشناختی یک عارف را از جهان ندارد و اساساً حتی فیزیک هم که جنبهی کشف حقیقت جهان و کیفیت هستی را دارد، بر خلاف آنچه در کتابهای درسی و شبکه 4 ما ارائه میشود خصلتی کاملاً پراگماتیک و کاربردی دارد که معنادارای خویش را از صحنه اجتماعی اخذ میکند و نه از انگیزههای عرفانی و استعلایی فهم ماورای هستی. این توهم سادهانگارانه ماست که فکر میکنیم یک عده در ناسا مشغول کیهانشناسی و فهم مرزها و دقائق عالمند و صبح و شبشان را به اندیشه در عجائب هستی میگذرانند. تلقی سنتی از «دانشمند شدن» به نحو مضحکی در فضای دانشگاهی و مدارس مهم ما فعال است و این تصور نمیگذارد که علم در متن یک جامعه و به عنوان یکی از خادمین به آرمانهای جامعه مطرح گردد. این نگاه غلط را بویژه وقتی میتوان در فرهنگ عامه ایرانی به عینه مشاهده کرد که بالارفتن مقاطع تحصیلی را از دیپلم به دکترا نشانه بالارفتن سواد و معرفت (در معنای عامه) افراد قلمداد میکنند...(!!!)
تلقی دوم که از تلقی اول نشئت میگیرد تصور «بشری بودن و بینالمللی بودن» علم است که علم را پیکرهای واحد تصور میکنند که هرکس در هر گوشهای از جهان که باشد با فعالیت علمی خویش به رشد و تناوری این پیکره واحد مدد میرساند. بوجود آمدن نشریاتی همچون ISI به این نگاه دامن میزند که از نتایج این تلقی است معیار شدن مقاله ISI در ارتقاء اساتید و علاقه به عزیمت دانشگاه به خارج از کشور چه از سمت دانشجو چه از سمت استاد و چه از سمت مسئولین بالادستی دانشگاهی و وزارتخانهای و سیاستگذار....
و امّا غرض این مطلب.... هیچ چیز به اندازه شهادت این دانشجوی عزیز نمیتوانست بطلان ایدههایی چون «مطلق بودن ارزش علم فی نفسه» «استقلال و خودمختاری جهان علم از متن سیاسی-اجتماعی-فرهنگی جهان» و «برکناری جامعه علمی از ارزشهای ملی و آرمانها و تعهدات ارزشی و مکتبی» را برملا کند. چگونه است که علم امریکایی که صددرصد در خدمت اهداف تجاری و نظامی امریکایی است و هزینهی تکتک پروژهها و پژوهشها و تحقیقات بصورت علنی و بدون تعارف توسط بخشهای خصوصی و دولتی و با درنظرگرفتن اهداف خاص آنها تأمین و تعریف میشود، علم مقدس و جهانی و بشری است، امّا پژوهشگر ایرانی تا لحظهای از صحنه ساختگی مقاله جهانی دادن (بخوانید پشتیبانی صنایع نظامی و تجاری امرکایی) دست میکشد و به ارتقاء بومی کشورش میاندیشد محوم به کشته شدن است؟!
شهید احمدی روشن شهید علم بومی است. احمدی روشن شهید علم کارآمد و معطوف به نیازهای ایران و انقلاب اسلامی است. شهادت او نشان داد که گفتمان «علم بما هو علم» گفتمانی برساخته دست غرب استعمارگر است تا تمام سرمایههای انسانی و علمی و مالی دانشگاههای جوان را به مرداب صنایع نظامی و تجاری خود وارد کنند و نظام سلطه جهانی در چارچوب شیوههای مدرن استعماری لحظهای تخطّی از این الگو و اسلوب را برنمیتابند. صدها هزار دانشجو آمدند و رفتند و گرهی نگشوده باری بر دوش مردمان این دیار گشتند و رفتند. احمدی روشن علیه این علم بدون تعهد که در پوشش قدسی ریاآمیز خویش خادم استعمار است، شورید تا هویدا کند که انگار تقدیر انقلاب ما این است که راههای گسترشش جز با خون گشوده نخواهد شد.
احمدی روشن حاصل یک لحظه وصال علم و انقلاب بود... حال که یک لحظه وصال علم و انقلاب اینچنین خواب اربابان را به هم میریزد، چه میشد اگر دانشگاه ما انقلابی بود؟
یاعلی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد