متن صحبتهایم نزد رهبر انقلاب در همایش ششم نخبگان

 

 

اشاره: این متن صحبتی است که چهارشنبه ۱۲ مهرماه در محضر رهبر انقلاب اسلامی ایراد کردم. لازم می بینم که از آزاداندیشی بنیاد نخبگان و شیوه سالم و عادلانه اش در گزینش افراد داوطلب برای صحبت نزد رهبری و بویژه مبدع این فرآیند، دکتر امید نقشینه  تشکر کنم.

 

بسم ا... الرحمن الرحیم

بنیاد نخبگان و رابطه علم، نخبگی و جهان تک‌قطبی

سلام و درود بر روح مطهر امام روح ا... خمینی که کالبد مرده تاریخ را به روح قدسی خود زنده کرد؛ و سلام و درود بر امام سیدعلی خامنه‌ای که بزرگ احیاگر دین در جهان معاصر است و امام ما ایرانیان برای بازگشت دین و معنویت به جهان قدسی‌زدایی شده‌ی مولود غرب مدرن.؛ و سلام و درود بر روان پاک شهید شریف مصطفی احمدی روشن که علم فارغ از ارزش دانشگاهی را به معبد انقلاب اسلامی برد تا باز هم در آستانه دهه چهارم نشان دهد که راههای نوی انقلاب ما جز با خون گشوده نمی‌شود.

عنوان مطلبی که می‌خواهم خدمتتان عرض کنم «بنیاد نخبگان و رابطه علم، نخبگی و جهان تک قطبی» است. مطلبی در نقد عملکرد 6 ساله بنیاد نخبگان که از همان اوان تأسیس بنیاد در دلم جوشیده، و فکر میکنم حرف دل خیلی از دلسوزان بنیاد باشد. بنده به واسطه حضور در مدارس سمپاد تبریز و سپس تهران آشنائی دیرینه‌ای دارم با تیپی به نام «استعداد درخشان» که از سال 85 با تأسیس بنیاد عنوان جدید «نخبه» را به خود گرفتند. نخبگی در اساس‌نامه بنیاد نخبگان و آیین‌نامه احراز نخبگی چنین تعریف شده است: «نخبه به فرد برجسته و کارآمدی اطلاق می‌شود که اثرگذاری وی در تولید و گسترش علم، هنر، فناوری و فرهنگ‌سازی و مدیریت کشور محسوس باشد و هوش، خلاقیت، کارآفرینی و نبوغ وی موجب سرعت بخشیدن به رشد و توسعه علمی و اعتلای جامعه انسانی کشور گردد.» حال پرسش اساسی من اینست که آیا بنیاد نخبگان در پرورش آن نخبه‌ای که در اساس‌نامه‌اش آمده است و در یک کلام به فرموده شما کسیست که «باید مدیریت تحوّلات کشور در دست او باشد»، موفق بوده است؟

   برای پاسخ به این سؤال می‌خواهم یک سنخ‌بندی دوگانه از مفهوم نخبگی در زمانه خودمان ارائه دهم که ترجیح می‌دهم آنرا در نسبت با علم که نقطه محوری نخبگی است، تعریف کنم. حقیر تصور می‌کنم در دورانی که ما در آن زندگی می‌کنیم –یعنی مشخصاً دوره تلاش ما برای رهایی از سلطه فرهنگی و سیاسی غرب- دو نوع علم و به تبع آن دو نوع نخبه وجود دارد: علم جهانی و نخبه جهانی و در مقابل آن علم بومی و نخبه بومی. طرفداران علم جهانی، دانشمند و نخبه را کسی می‌دانند که بیشترین مشارکت و همدلی را با پروش یافتن نهال جهانی علم داشته باشد که در مجلات جهانی آی اس آی تجلی می‌یابد. از نظر آنها هیچ فرقی نمی‌کند که کسی را در جمهوری اسلامی و سالها پس از انقلاب اسلامی نخبه بنامیم که همین آدم در هند، ترکیه یا انگلیس هم دانشمند و نخبه تلقی می‌شود. معیار نخبگی از نظر این عده، جشنواره ها، المپیادها، و کنفرانسهای بزرگ و معتبر بین‌المللی است و هرکس بروبیای بیشتری به آنها داشته باشد نخبه‌تر است. در مقابل، کسانی هستند که دانش مورد نیاز هر سرزمین را دانشی می‌دانند که باید به مسائل خاص آن سرزمین که برآمده از نیازهای مادی، ملی، و وضعیت خاص آن ملت است پاسخ دهد و از همه مهمتر دانشی که خادم ارزشها، ایدئولوژی ها و آرمانهای آن ملت باشد. نخبه‌ی این علم نخبه‌ی وطنی است؛ نخبه‌ی بومی که  «هرجایی» نیست و درد یک کشور را خوب می‌داند و دانشش پاسخ دهنده دردهای صنعتی، اقتصادی و از همه مهمتر فرهنگی آن ملت است.

    در ریشه‌یابی این موضوع که چرا ما به تمایز این دو نوع علم و دو نوع نخبگی وقوف نیافته‌ایم و عملاً علم بومی را پیش پای علم جهانی قربانی کرده‌ایم و هرجا گفته‌ایم علم، علم جهانی را مراد کرده‌ایم، به دو ریشه علم‌شناختی و سیاسی برمی‌خوریم. ریشه‌ی علم‌شناختی یا فلسفه علمی ماجرا به اینجا برمی‌گردد که ما میان رشته‌های مهندسی از یکسو و دو حوزه علوم پایه و علوم پزشکی تفاوتی قائل نشده‌ایم. در واقع چنانچه از منظر «مسأله» و «غایت» که دو مدخل اساسی در تحلیل فلسفی علوم و بویژه علوم کاربردی هستند، به این سه حوزه نگاه کنیم، درمی‌یابیم که علوم مهندسی بر خلاف علوم پایه و پزشکی کاملاً بومی و غیرجهانی هستند. علوم پایه در تمام جوامع مسائل  مشخصی را با هدف شناخت طبیعت واحد دنبال می‌کنند و مسأله علوم پزشکی دردهای جسمانی انسان و غایت آن «سلامت» است که در تمام طول تاریخ و تمام جوامع مشترک است. اما در علوم مهندسی بر خلاف این دو، نیازها و اولویتهای صنعتی در هرکشوری بسته به تاریخ و شرایط خاص آن سرزمین و برنامه آنها برای توسعه متفاوت خواهد بود. اگر دانش تکنولوژیک در کشوری چون امریکا با فرهنگ و تاریخ خاصش بر امور نظامی یا صنایع سرگرمی متمرکز است در ژاپن حول محور صنایع رسانه‌ای رشد می‌کند.

    متأسفانه باید بگوییم که نه تنها بنیاد نخبگان بلکه فراتر از آن بخش عمده‌ای از اساتید، مسئولین و سیاستگذاران حوزه علم در کشور با عینک علوم محضی چون ریاضی و فیزیک به علوم فنی و مهندسی می‌نگرند و منکر ابعاد بومی آن می‌گردند. مشکل وقتی حادَتر می‌گردد که مشاهده می‌شود که علوم انسانی، که ضرورت بومی بودن آن و فراتر از آن دینی شدن آن، هم از حیث مسائل هم از حیث غایت و هم ازحیث مبانی بسیار جدیتر است، هم با همان عینک جهانی علوم محض نگریسته می‌شود. بی‌توجهی بنیاد به این تفاوتهای ماهوی علوم به حدّیست که علی رغم مهجوریت علوم انسانی در بنیاد نخبگان، عاجزانه استدعای عدم ورود بنیاد به حوزه علوم انسانی را دارم.

   امّا ریشه سیاسی معضل استقرار علم جهانی به جای علم بومی، به نظام تک قطبی جهان بازمی‌گردد.امریکا به عنوان رأس نظام تک قطبی جهانی کاری کرده که علم بومی و دانش فنی مورد نیازش به عنوان علم جهانی به چشم بیاید، علمی با ظاهری خنثا و پوششی آراسته به لفظ مقدَس علم، امّا در واقع هدایت‌شده توسط نیازهای روز اقتصادی و بویژه نظامی امریکا. نتیجه‌اش می‌شود استعمار علمی کشورها و استخدام بی‌جیره و مواجب مغزهای دنیا بدون آنکه لازم باشد حتی ساکن امریکا شوند! آیا امروز که موعد فروپاشی نظام ناعادلانه تک قطبی سررسیده و نوید دوران جدیدی به گوش می‌رسد، لازم نیست که علیه نظام علمی تک قطبی نیز بشوریم و جریان علم را که به سوی صنایع امریکایی است واقعاً  در کشور خود جاری کنیم؟

    حال با توجه به تمایز علم جهانی و علم بومی بد نیست که به برخی مؤلفه های نخبه جهانی و نخبه بومی، که البته نه ویژگیهایی مطلق که مشخصه هایی نوعی هستند، اشاره شود. نخبه جهانی به کار کلاس و درس می‌آید نه صنعت و مشکلات کشور، چون تنها کارش نوشتن مقاله های عمدتاً بی‌فایده است (البته بی‌فایده برای ما نه صاحبان مجلات آی اس آی!)، همیشه طلبکار ملت است نه بدهکار آنها. برای اینکه از کشور نرود، پول و احترام بیشتر می‌طلبد. محافظه‌کار است و نسبت به وضعیت پیرامونیش منفعل، تا بتواند کار پژوهشی روتینش را در فضایی آرام پشت درهای بسته انجام دهد. در مقابل نخبه بومی از همان اول کار از چندمتر عقبتر از نخبه جهانی کارش را شروع می‌کند چون نمی‌تواند مانند او دائماً به پژوهشهای مد روز سرگرم باشد. مدام سرش توی مشکلات مملکت می‌چرخد، تک بعدی نیست و هزاران دغدغه سیاسی و فرهنگی و دینی و غیره دارد و بخاطر همین به سختی می‌تواند معدلش را بالا نگه دارد. مسأله‌اش برای در کشور ماندن و اپلای نکردن، نه پول که فرصت خدمت و حل مسائل کشور است. از همه ممهمتر اینکه نخبه بومی منتظر کسی نمی‌ماند و بی‌پروا به دریای مسائل کشور می‌زند.

     با این اوصاف دوست دارم بدانم دانشگاه ما انصافاً کدام نوع نخبه را تحویل جامعه می‌دهد و بنیاد نخبگان جمهوری اسلامی از کدام نوعش حمایت می‌کند؟  نظامات موجود بنیاد نخبگان برای شناسایی, جذب و حمایت نخبگان بومی طراحی نشده‌اند و حال آنکه اینان بویژه در حوزه های علوم انسانی و هنر، بیشتر از همه نیازمند حمایتند. از حیث پیامدهای اجتماعی نیز باید گفت که متأسفانه، بنیاد با ارائه تسهیلات و انجام تبلیغات فراوان در راستای استقرار هرچه بیشتر جریان نخبگی بین‌المللی ناکارآمد و به حاشیه رفتن جریان نخبگی بومی کارآمد قدم برداشته و عملاً  تمامی استعدادهای بالقوه دانش‌آموزی را، به سمت جریان نخبگی جهانی و نه بومی هدایت می‌کند.

    رهبر عزیز! معضل جانشین شدن علم جهانی به جای علم بومی آفت ویرانگری به ارث رسیده از رژیم منحوس پهلوی است که با هزاران تأسف کل درخت علم دانشگاهی ایرانِ ما را دچار کرده است. اصالت علم جهانی و طرد علم بومی بویژه در «معیار ارتقاء و گزینش اساتید» و «وضعیت پایان نامه ها» تجلی تام یافته است. در چنین وضعیتی تصور می‌شد که که در شرایط آفت‌زدگی نظام آکادمیک، بنیاد قرار است میانبری حداقلی باشد برای نخبگانی که دغدغه و توانایی تحولات بزرگ در عرصه های مختلف کشور را دارند اما حامی و پشتیبان و هادی ندارند. با اینحال بعد از چند سال مشاهده می‌شود که بنیاد نخبگان هم خود به شدتی بیشتر دچار همان آفتی شده است که  از آن گریزان بود. بنیاد نخبگان به زعم حقیر، با قرار گرفتن در این ریل غلط فرسنگها از وظیفه اصلی خود دور شده است که این مسأله ضرورت تجدید نظر بنیادین در جهتگیری بنیاد را ضروری می‌سازد. علامت سؤال بزرگ اینست که چرا شورای عالی انقلاب فرهنگی که در همه این سالها نه تنها اقدامی برای از بین بردن این آفت بزرگ  انجام نداده، حداقل از سرایت آن به راه های میانبری نظیر بنیاد نخبگان جلوگیری نکرده است؟ بسیاری بر این باورند که شورای عالی موجود اراده و ساختار لازم برای پیگیری چنین تحولی را در نظام علمی و دانشگاهی  ایران انقلابی ندارد...

 

یاعلی

مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان، مسأله این است!

 

اشاره: مستند میراث آلبرتا که توسط دوستان مستندساز ما در مرکز سفیر درباره مهاجرت نخبگان ساخته شده است، سه هفته پیش در دانشگاه شریف اکران باشکوهی داشت تا پدیده فرار مغزها را دستاویز پرداخت شماره جدید نشریه مهاجر کند. متن زیر سرمقاله شماره سوم مهاجر است که با نقد تصویر ارائه شده از مهاجرت نخبگان در این مستند، راهی را به سوی نقد نظام آموزش عالی معیوبی می گشاید که ارسال محموله های آماده نیروی انسانی فنی را به ینگه دنیا افتخار خود تلقی می کند.

گفتنی است، دیدن مستند لزوماً پیش نیاز خواندن این متن نیست!

 

 

 

مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان، مسأله این است!

پخش مستند میراث آلبرتا در شریف، پدیده­ی فرهنگی بی‌نظیری بود که شور بزرگی در جو آرام این روزها بوجود آورد، امّا در میان ابعاد مختلف این ماجرا شاید بتوان مهم‌ترین نکته این گردهمایی بزرگ را این دانست که برای اولین بار، توجه و مشارکت عقلانی جمعی را معطوف به یکی از مسائل اساسی و بنیادی کل نظام دانشگاهی ما و بصورت ویژه دانشگاه شریف نمود. در واقع هم «مشارکت خرد جمعی» در فضای دانشگاهی ما بی‌سابقه است و هم «توجه یافتن به مسائل خود دانشگاه» که هردو در طول برنامه چندساعته هفته گذشته محقق شد.

 

مهاجران آزادی‌خواه و ماندگان متعهد؟!

امّا«فرار مغزها» یا «مهاجرت نخبگان» که دست‌مایه پرداخت مستندسازان هم‌دانشگاهیمان قرار گرفته بود، موضوعی جنجالی است که همزمانطرفداران و مخالفانی رادیکال دارد. از یکسو کسانی مهاجرت نخبگان را افتخار دانشگاه و معیاری برای اعتبار بین‌المللی دانشگاهی چون شریف ارزیابی می‌کنند و از سوی دیگر عده‌ای آنرا هدررفت عظیم سرمایه‌های ملی عنوان می‌کنند. در میانه این دو هم مباحثات بی‌شماری درباره آمار مهاجرین، فراری بودن یا نبودن مهاجرین، میزان بازگشت مهاجرین و موارد مشابهی در جریان است که تنها به آشفته‌تر شدن فضای بررسی این پدیده می‌انجامد.

    در این میان میراث آلبرتا به توصیف دو الگو از آنها که می‌روند و آنها که می‌مانند بسنده کرده بود: الگوی آزادی‌خواهانی که می‌روند و الگوی متعهدانی که می‌مانند. نکته جالب توجه در وصف این دوگانه این بود که قرائتی بسیار فردگرایانه، اباحه‌گرایانه و آغشته به رفاه‌طلبی خودخواهانه‌ای از «آزادی‌خواهی» توسط نمایندگان این الگو ارائه شده بود. کسانی که فوق‌العاده برای آسودگی و آسایش فردی خود ارزش قائلند و ترجیح می‌دهند تا  هرروز با آدمهای نایسی که لبخند می‌زنند مواجه شوند تا آدمهای اخمو و ناراحتی که بخواهند خدشه‌ای در نحوه‌ی آرایش کردنشان بوجود آورند. کسانی که به دنبال آرمانشهر مرفه و آزادی می‌گردند تا بتوانند به راحتی سه ماهه یک خودروی مدل بالا بخرند و آزادانه در خوابگاه دانشگاه کلیپ سوسن‌خانوم بسازند.

    دقیق نمی‌دانم که در ارائه این تصویر مبتذل از آزادیخواهی باید سازندگان فیلم را مقصر دانست یا اینکه واقعاً این نگاه نماینده انگیزه و رویکرد تعداد خوبی از مهاجران است، امّا ناگفته پیداست که میان این قرائت فردگرایانه، اباحه گرایانه و عافیت طلبانه از آزادی‌خواهی و قرائت اصلاح‌طلبانه، اجتماعی و ایدئولوژیک  آزادی‌خواهی که در دهه هفتاد توسط اصلاح‌طلبان و طرفداران دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه عرضه می‌شد، چه اختلاف فاحشی به چشم می‌خورد. در واقع چنین تصور می‌کنم که اولاً آزادی‌خواهی ایدئولوژیک به یأس می‌انجامد اما نه لزوماً به ترک وطن و ثانیاً اگر هم برود، رفتار او در خارج از کشور بسیار متفاوت از رفتار بی‌خیال و لذت‌جویانه کسانی است که تنها رفاه و آزادی‌های خاصی را مد نظر دارند.

     از سوی دیگر الگوی تعهّد تصویر شده در فیلم که انگیزه نرفتن عدّه‌ای بود، ملغمه‌ی در هم‌ریخته‌ای بود از انگیزه‌های ناسیونالیستی، توسعه‌طلبانه، شهادت‌طلبانه و انقلابی. هرچند شاید به نظر برسد که درکنار هم گذاشتن این انواع انگیزه ها در ماندن به نوعی نشان دادن منصفانه همه نظرات و طیفهاست و نقطه مثبت فیلم به شمار می‌رود، اما همین نکته چهره‌ای ملی‌گرایانه و باز از فیلم ارائه می‌داد که تنها «ماندن» را مرجّح بر «چگونه ماندن  و برای چه ماندن» قلمداد می‌نماید.

    با این همه، به نظر می‌رسد طرح دوگانه آزادی-تعهد برای توصیف وضعیت دانشجویان مانده-رفته دوگانه‌ای نارساست. در واقع در یک سطح تحلیل این سؤال مطرح است که تا چه حد می‌توان این دو را انگیزه‌های غالب دانشجویان در انتخاب میان ماندن-رفتن دانست؟ در سطحی دیگر این پرسش مطرح است که آیا تناسب میان «آزادی - تحصیل در خارج کشور» و «تعهد-تحصیل در داخل کشور»، تناسب صحیحی است؟ یعنی آنگونه که فیلم نشان می‌دهد تحصیل کنندگان در دانشگاه های غربی از آزادی و رفاه کامل برخوردارند و آنان که در داخل مانده‌اند به ساختن تونل و سد و خدمت به مردمان سرزمین پارس مشغولند؟

 

مهاجرت، انتخابی شخصی یا جریانی طبیعی؟

 در پاسخ به سؤال اوّل که تا چه حد انگیزه‌های آزادی‌طلبی و خدمت در تصمیم‌گیری میان ماندن-رفتن نقش دارند، شاید درستتر باشد که بگوئیم پاسخ «هیچکدام» است! در واقع اینطور به نظر می‌رسد که طرح این سؤال برآمده از نوعی نگاه جامعه‌زدایی‌شده است که افراد را در تصمیم‌گیری، مختارِ محض تلقی می‌کند و تأثیر تمام نیروها و زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی که خودآگاه و ناخودآگاه بر فرد اثر می‌گذارند و تصمیم‌گیری او را شکل می‌دهند نادیده می‌گیرد. در واقع به گمان من طرح این پرسش که چرا می‌روید دقیقاً به همین اندازه بی‌معناست که از یک رتبه یک رقمی یا دورقمی کنکور ریاضی بپرسیم چرا برق شریف را انتخاب کردی؟!

در واقع نگاهی جامعه‌شناختی به پدیده فرار مغزها نشان می‌دهد که این پدیده نه حاصل تصمیم‌گیریهای شخصی و فردی افراد که حاصل یک وضعیت خاص اجتماعی است که جریان اجتماعی مشخصی بوجود آورده که افراد را خواسته و ناخواسته مستقل از باورها،گرایشات و انگیزه‌های فردی، خاستگاه طبقاتی، اعتقادات مذهبی و سیاسی و عوامل دیگر به این تصمیم‌گیری سوق می‌دهد. این شاید معنای همان مفهوم «مدگرایی» است که در فیلم توسط دکتر نائبی مطرح شد و متأسفانه از سوی مخاطبین مد و فشن و آزادیِ پوشش فهمیده شد.

مهاجرت فارغ‌التحصیلان شریفی به دانشگاه‌های امریکایی جریانی طبیعی و برخاسته از ماهیت فعلی و جهتگیری موجود علم و دانشگاه در ایران است.در واقع دانشگاه ایرانی، مؤسسه‌ای وارداتی است که نه تنها در نسبت با جامعه ایرانی پدید نیامده و تعریف نشده است، بلکه پیوندی ارگانیک با دانشگاه‌های مادر خویش در امریکا و اروپا دارد که حیات آنرا معنا می‌بخشد. به عبارت دیگر دانشگاه ایرانی و در رأس آن دانشگاه‌های مطرحی چون شریف بخشی از خاک جوامع اروپایی و امریکایی هستند که خواسته یا ناخواسته محصولات خویش را اعم از «پژوهش علمی» و «نیروی انسانی» به مبدأ و مرکز خویش ارسال می‌کند. «فارغ‌التحصیل دانشگاه ایرانی» دقیقاً مانند «علم آکادمیک ایرانی»متعلق به جامعه ایرانی نیست و جز در کشور مدرنی چون ایالات متحده کارایی ندارد. این همان چیزی است که هم اساتید ایرانی خوب فهمیده‌اند هم دانشجویان ایرانی و هم مسئولین و اساتید دانشگاه های امریکایی و کانادایی، وقتی شریف را بهترین پرورشگاه نیروی انسانی مورد نیاز خود در مقطع کارشناسی معرفی می‌کنند. شریف تکه مهمی از پازل جامعه سرمایه‌داری امریکاست که نقش مؤثری در تأمین نیروی انسانی و دانش فنی مورد نیاز غولهای اقتصادی و صنایع نظامی امریکا دارد، تکّه ای از پازل در کنار تکّه‌های دیگری چون دانشگاه‌های مهم پاکستان و هند و چین تا کلاسهای دکترای دانشگاه‌های فنی امریکایی سری کاملی از رنگین‌پوستان چندملیتی را در خود جمع کند و به خدمت (بخوانید بیگاری) گیرد.

در این میانه کاملاً محتمل به نظر می‌رسد که دقیقاً در دوره‌ای که معیار ارزشیابی علمی دانشگاه های ما توسط دکتر منصوری استاد فیزیک دانشگاهمان به مقاله ISI تغییر می‌کند و نهادینه می‌شود دکتر سهراب‌پور رئیس سابق دانشگاهمان اعزام مستقیم فارغ التحصیلان شریفی به خارج از کشور را افتخار و اعتبار دانشگاه شریف معرفی می‌کند. در واقع آموزش MITگرا و پژوهش ISIگرا دو حلقه مکمل دانشگاه ایرانی هستند که تنظیم صحیح جهتگیری و ساختار دانشگاهی چون شریف را به سمت مبدأ و مرکز آکادمی جهان، امریکا، اعلام می‌کند. خب شما اینطور تصور کنید که درون دستگاهی قرار گرفته‌اید که شما را به منظوری خاص با معلومات و مهارتهایی خاص ساخته است و حالا می‌خواهد شما را به مرحله ثمردهی و کاربرد اعزام کند. این خلاف جریان آب شنا کردن آیا احمقانه نیست که تمام داشته‌ها و آتیه‌های خود را رها کنید و خود را وارد زمینه اجتماعی ایرانی کنید که به هیچ وجه آماده آن نشده‌اید و عملاً تمام داشته ها و ارزشهای شما در آن بی‌اعتبار است و حتی از پیدا کردن یک شغل ساده در خواهید ماند؟ وقتی قبله‌نمای دانشگاهمان سمت غرب را نشان می‌دهد آیا انتظار دارید که دانشجویانمان به سوی دیگری نماز کنند؟

 

مهاجرت آشکار یا مهاجرت پنهان؟!

 از همینجا زمینه برای پاسخ به پرسش دوم آماده می‌شود که آیا ماندن در ایران لزوماً با خدمتی متعهدانه به کشور و آرمانهای ملی و مذهبی خودمان توأم است یا اینکه این تصویری نادرست از وضعیت موجود ماست؟

     بر اساس آنچه گفته شد، پربیراه نیست اگر بگوئیم که نه تنها ادامه تحصیلات تکمیلی در ایران به معنی در پیش گرفتن مسیر خدمت به این مرز و بوم نیست، بلکه مهاجرت نخبگان تنها یک مهاجرت فیزیکی است و مهاجرت حقیقی نخبگان ما از لحظه ورود به دانشگاه انجام می‌شود. مگر غیر از اینست که آنکه در ایران می‌ماند و دکترایش را در ایران می‌گیرد همان کار پژوهشی را انجام می‌دهد که جهت کلی علم نشان می‌دهد و جهت کلی علم را نیازها و سفارشات صنایع دولتی و خصوصی امریکایی و اروپایی تعیین می‌کند؟ مگر نه اینکه او هم استادی می‌شود که همین چرخه آموزش را تکرار و احتمالاً به روز خواهد کرد تا خللی در سیستم جهانی تأمین علم و نیروی انسانی کشورهای مدرن ایجاد نشود؟ او تنها از راه دور مسئولیتش را انجام می‌دهد و کمی هم کمتر از مواهب مادی حضور در مرکز بهره‌مند می‌شود.

    اینکه مهاجرت پنهان عیان شود و مهاجرت فیزیکی اتفاق افتد مسأله چندان مهمی نیست، اینکه ما به تکه‌ای از پازل جامعه سرمایه‌داری امریکا بودن افتخار می‌کنیم مسأله ماست. دانشجو بخشی از این جریان است که تحت فشار اجتماعی بزرگی از سوی ساختار علمی و خانواده و استاد است تا به حرکتش به سوی مرکز ادامه دهد و هرآنچه خود می‌اندیشد تنها عوامل فرعی‌ای هستند که در تسریع یا کند شدن این فرآیند اثر می‌گذارد و نه اصل آن. با اینحال تا زمانیکه بزرگان این قوم جرأت تغییر در این نظام استثماری علمی را پیدا کنند این تنها خود دانشجوست که می‌تواند با اراده و آگاهی خود در این چرخه ظالمانه دست برد و به قول سیدمرتضای آوینی بر این سیستم سلطه‌گر مدرن «ولایت» بیابد. تنها راه همانست که یکی در آخرهای فیلم میراث آلبرتا گفت. به جای آنکه این سیستم برای ما تصمیم بگیرد ما خود بر اساس اهداف متعالی اسلامی-ایرانی خود طراحی کنیم و بهره مورد نیاز مرز و بوم خویش را از این نظام استعماری طراحی شده در جهت نیازهای اقتصادی نظامی بیگانگان بیرون ببریم. این نیازمندِ کمی دل‌سپردگی کمتر به جهان مدرنی است که غربیان پدید آورده‌اند و البته کمی دل‌سپردگی بیشتر به میراث دینی و الهی گرانقدری که طی سالیان دراز در قلب و عقل آباء این سرزمین تجلی یافته است.

یاعلی

مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بی­آرمان

 

مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بی­آرمان

نقدی بر ایده «علم خودبنیاد»، به بهانه­ی یادداشت اخیر دکتر منصوری

متن زیر سرمقاله شماره اول نشریه فرهنگی انتقادی مهاجر است که به تازگی به همت چندی از دوستان تصمیم به انتشارش گرفتیم. موضوع شماره اول نقد علم خودبنیاد یا اصطلاحا علم لیبرالی است که تنها به تولید مقاله می اندیشد و با بی مسئولیتی مفرط اجتماعی مقدس مآبانه خود را مستقل از سیاست و جامعه معرفی می کند و فراتر اینکه به این استغنای خود هم می بالد. این نوشته گرچه برای دانشگاه شریف و مخاطب فنی نگاشته شده اما تصور می کنم به عنوان نقدی کلی بر نظام آموزش عالی خودبنیاد ایرانی در تمام دانشگاه ها و رشته ها موضوعیت دارد.

لوگوی_کوچک-1335542823.jpg

قریب به دو ماه پیش جناب دکتر منصوری، از اساتید فیزیک به نام دانشگاه و از معدود شریفیانی که علاوه بر فعالیت تخصصی خود، به موضوع اساسی «وضعیت علم در جامعه ایرانی» می­اندیشد، یادداشتی در وب­سایت شخصی خود منتشر کرد تا بار دیگر بر دغدغه همیشگی­اش نسبت به وضعیت علم صحه بگذارد.

     آنچه دستمایه این یادداشت و اعتراض این استاد بزرگوار قرار گرفته بود، «آیین نامه­ی جدید ارتقاء اساتید» که به تازگی از ویرایش «آیین­نامه پیشین ارتقاء»ی حاصل شده بود که در دهه هفتاد و توسط خود دکتر منصوری که در آن زمان مسئولیت معاونت پژوهشی وزارت علوم را به عهده داشت تدوین شده بود. آیین­نامه­ای که می­توان آنرا مهمترین عامل پیاده کردن الگوی «علم خودبنیاد» در دو دهه گذشته در ایران دانست.

    «علم و دانشگاه خودبنیاد» در واقع همان الگوی ایده­آل علم و دانشگاه مورد نظر جناب دکتر منصوری و بسیاری از کسانیست که همواره از «رها کردن علم به حال خودش» و «واگذار کردن اداره علم به خود نهاد علم» دفاع می­کنند. طرفداران ایده­ی «دانشگاه خودبنیاد» معتقدند که علم در فرآیندی طبیعی و در میان جامعه علمی دانشمندان و بدون دخالت هیچ گونه عامل خارجی تعیین­کننده بوجود آمده و چون فرآیندی کاملاً پاک و علمی دارد، محصولی مطلق، جهان­شمول و بشری پدید می­آورد. محصولی به نام «علم بین­المللی» که چون بنائی مشترک است که تمام دانشمندان و پژوهشگران ملتهای مختلف در اقصا نقاط جهان دست اندرکار ساختن و پیش بردن آنند. بنائی مشترک که همچون درخت بهشتی آرم سایت الزویر، در بانک مقالات جهانی ISI با مشارکت همه دانشمندان جهان آبیاری می­شود و پرورش می­یابد و تمامی بشریت را از ثمرات خود بهره­مند می­کند.

   در واقع آنچه معمولاً تحت عباراتی نظیر «حیطه علم حیطه سیاست نیست» مطرح می­شود، تنها به معنای آشکاری که ابتدائاً به ذهن می­آید یعنی «عدم دخالت قدرت در حوزه علم» نیست، بلکه فراتر از آن در چنین نگاهی هرگونه تصمیم­گیری و تصمیم­سازی در جریان حرکت علم مردود و منفور است. علم محصول تعاملات و رفتارهای کاملاً مستقل و مبرّا از انگیزه­های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دانشمندان است و «علمیّت آن» وابسته به همین استقلال فرآیندهای علمی از دیگر بخشهای جامعه است.

    امّا این همه ماجرا نیست و الگوی علم خودبنیاد یک سکّه دیگر هم دارد و آن عدم دخالت علم در سیاست و مسائل حاشیه­ای اجتماعی است. در واقع در چنین الگویی، علم دامن خویش را به مسائل حاشیه­ای ملوث نمی­کند و با تعصّبی شدید بر کارعلمی مستقل خویش یعنی پژوهش و تحقیق شناختی پای می­فشارد. دانشمند الگوی این نگاه کسیست که مستقل و مستغنی از جهان پیرامون خود به کار علمی­اش مشغول است و تقدس علم­ورزی را به هیچ انگیزه و مقصود دیگری نمی­آلاید.

    چنین الگویی از علم به بهترین وجه در آیین­نامه ارتقاء اساتید پیشین متجلی بود، چه آنکه تدوین کننده­ی آن از طرفداران پروپا قرص چنین نگاهی به علم بود. جناب آقای دکتر منصوری علم را مطلق و جهانی می­داند و معیار ارزشگذاری اساتید و محققین را تنها در این می­داند که تا چه حد توانسته­اند که خود را با این درخت جهانی علم هماهنگ کرده، همت بیشتری در آبیاری و پرورش آن به کار گیرد. الگوی ارزشگذاری بر اساس تعداد مقالات ISI نهاد علم و دانشگاه را نهادی جهانی و مبری از جامعه محلی و بوم تلقی می­کند که می­باید تمام توجه و قصد خویش را معطوف به «وضعیت جهانی علم» کند و طبیعتاً هر آنکس که کمتر در خدمت این درخت جهانی باشد، ارزش علمی پایینتری دارد.

   در یک کلام الگوی علم خودبنیاد که در فلسفه علم بعضاً «علم لیبرال» هم خوانده می­شود، بسیار قداست­گراست و با تأکید بر حفظ فاصله علم از محیط پیرامونی و انگیزها­ی غیرعلمی و غیرشناختی، دانشگاه­ها را به شعب متحد کلیسای جهانی علم مبدل می­کند که رهروان و سالکان راه علم را به خود می­خواند تا با اجرای مناسک علمی به ساحت درخت بزرگ علم مقرب­تر گردند و نشان معتبر «دانشمندی» را دریافت کنند.

    با اینحال با تأمل بشتر درباره این نوع نگاه به علم و دانشگاه، بوضوح آشکار می­شود که این «علم جهانی» بیشتر از آنکه «قداست­گرا» باشد «مقدس­نما»ست. الگوی علم خودبنیاد به زیرکی تمام عناصر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و بصورت کلی تمام باورها و ارزشهایی که مسیرش را جهت می­دهد انکار می­کند و خود را مطلق معرفی می­کند. بر تمام اهالی علمِ واقع­گرا واضح و مبرهن است که درخت عظیم علم جز با مدد هزینه­های هنگفت بنگاه­های اقتصادی و سیاسی برپا و شکوفا باقی نمانده است. هزینه­هایی که با توجه به غلبه اقتصاد بازار آزاد در سرزمین مادر این علوم مدرن، جز با چشمداشت ممکن نیست.

    از این گذشته نگاه به علم در سرزمین کانونی علم و فناوری و مقالات ISI ، امریکا، برخلاف ما به شدت پراگماتیستی و کارکردگراست و این بدین معناست که علم جز پاره­ای موهومات و یاوه­ها نیست مگر اینکه به کار آید. افسانه­ی علم واقع­نمای مقدس برای شناخت جهان تنها افسانه دروغی است که در گوش کشورهای شرقی جهان سومی خوانده شده که ساده لوحانه ارزش علم را ذاتی و فدای علم شدن را سعادت می­دانند و بنا به سنت عرفانی و فلسفی و الهیاتی خود تنها به دانستن و به حقیقت رسیدن یا به زبان عامیانه­ی ما به «باسواد شدن» می­اندیشند و بیچاره­ها هیچ خبر ندارند که «شیر» را با «شیر» اشتباه گرفته­اند!

    امّا آنچه بیشتر از همه ما را بر آن می­دارد که این الگوی علم لیبرال را «مقدس­نما» بخوانیم، انقطاع این نوع علم از ارزشهای انسانی، دینی و ملّی است. علم خودبنیاد زاهدمآبانه دامن خویش را از دردها و رنجها و گرفتاریهای انسانهایی که بیرون از حصار تنگ دانشگاه به ستوه آمده­اند، برمی­کشد و خود را به امر والای علم مشغول می­کند. دانشگاه خودبنیاد، دغدغه مردم داشتن، دغدغه عدالت و آزادگی داشتن و آرمان و هدف داشتن را به استهزا می­گیرد و لحظه­ای تصور هم نمی­کند که مسیر علم خویش را به سوی این مردمان بیچاره تغییر دهد، چه آنکه همگی خوب می­دانیم که به مدد معیارهای موجود ارتقاء و ارزیابی علمی، استادی که خود را وقف اجرای ده­ها پروژه کاربردی و به قصد ارتقا صنعت ایرانی کرده یک هزارم آن استاد مقدس­نمای دامن نیالوده­ای که حیات و معاش خود را شب و روز به امر مبارک «تولید انبوه مقاله» اختصاص داده است، اعتبار علمی ندارد.

    علم خودبنیاد علم متعهّد را عار خود می­داند و علم فارغ از دغدغه­ها و انگیزه­های ملی و مذهبی و انسانی را افتخار خود. شاید بیراه نیست اینکه مصطفا احمدی روشن که همچون مجید شریف واقفی هنوز نگران این ملت و این آیین بود، راه ادامه تحصیل را انتخاب نکرد تا نومیدانه نشان دهد که انگار «شریف» دیگر جای «شریف واقفی»ها نیست. مصطفا فرزند خلف دانشگاه خودبنیادی نبود که تنها به مقاله دادن و ارتقاء علمی می­اندیشد و تغییر راه خود به سوی «انرژی هسته­ای مورد نیاز ایران» یا «تولید ملی» را عار می­داند و تماشای صنعت ایرانی عقب­مانده و پرضرر، خراش هم بر بی­آرمانی استوار دانشگاهی وارد نمی­کند.

   مصطفای شهید ما فرزند ناخلف این دانشگاه بی­آرمان بود....

 یاعلی

 

پی نوشت:

این هم لینک داونلود شماره اول نشریه مهاجر. این هم وبلاگ نشریه مهاجر

از یک لحظه وصال «علم و انقلاب» خون می­بارد...

  

در پارادوکس «ایران انقلابیِ در حال مدرنیزاسیون» این فقط «حوزه و دانشگاه» نیستند که چون دو خط متنافر دو حوزه علم و فرهنگ این سرزمین را نمایندگی می­کنند و تنها اشتراکشان در این است که یک روز مشترکاً به نامشان است، بلکه میان بسیاری از فرآیندها و نهادهای اجتماعی دیگر این جامعه هم چنین ناسازگاری دور از انتظاری وجود دارد، هرچند بدان نمی­اندیشیم... فی المثل از این جمله است «نسبت آموزش و پرورش و مقوله تربیت» «نسبت حوزه و وضعیت دینداری جامعه» «نسبت وزارت علوم و سیاستگذاری علمی کشور» «نسبت دولت و استقلال اقتصادی کشور» «نسبت قوه قضائیه و امنیت مالی» «نسبت نیروی انتظامی و آمار مرگ و میر تصادفات» «نسبت صداوسیما و سطح آگاهیها و فرهنگ ملت» و از همین قسم –ولو پیچیده­تر- است «نسبت علم و انقلاب»...

    علم در این کشور (البته مثل خیلی چیزهای دیگر) به راه خویش می­رود بدون آنکه بنگرد فلسفه وجودیش در این کشور چیست، با همین منابعی که از این مملکت می­ستاند چه فرآورده­ای عرضه می­کند و عملاً چه نقشی را در پیگیری آرمانهای ملت و رهبر ملت ایفا می­کند... ریشه ماجرا برمی­گردد به «وارد کردن یکباره نهاد دانشگاه» در دوره رضاخانی (مثل وارد کردن پرتقال و خودکار و ماشین و هواپیما منتهای یک هوا بزرگتر!)  و «نگاه ویترینی هفتادساله به مقوله دانشگاه و آکادمی در ایران» که طبیعتاً جای بحثش اینجا نیست. نهایتش این است که بگوییم دانشگاه و آکادمی و علم جدید در معنای عام آن در مملکت ما یک شهر فرنگ و یک باغ فردوسی است که تویش چرخ می­زنیم و باهاش عکس می­گیریم و پزش را به در و همسایه می­دهیم و آخرسر هم یک مدرک «گردش در شهر فرنگ» به بچه­هایمان می­دهیم که بروند با آن پز بدهند و با پزش کار بگیرند که آخرش بگوییم ده­هزارتا از این شهرفرنگها در ده­هزار کوره دهات این مملکت راه انداختیم که هشتادهزار دختر و بیست هزار پسر شهری و روستایی را ریخته­ایم توش تا انشاالله با هم آشنا بشوند و کمی ادا اطوار فرنگی یاد بگیرند و آخرش هم، هم فرهنگ تعدد زوجات را فراگرفته باشند (البته در نوع مباح و حتی مستحب مدرن آن یعنی یک پسر و چند دختربازی) و هم یک ژست سوادی داشته باشند که فردا کسی ازش پرسید «بچه­ات را چطور باید تربیت کنی؟» هول نشود و جواب بدهد که «پدر جان من بلدم با کامپیوتر کار بکنما که همچین سؤالی ازم می­کنی!» (به لهجه دلخواه خودتان بخوانید!)

    امّا اینکه مسیر علم در کشور ما اینچنین به ناکجاآباد است و علم­ورزان دیار ما اینچنین با اعتماد به نفس و سربلندی به امورات آکادمیک خود ادامه می­دهند، علاوه بر غفلت فرهنگی و ضعف خودآگاهی ملی و سست عنصری و خودباختگی اهالی فرهنگ و روشنفکران به یک سری تلقی­های بنیادین جامعه دانشگاهی ایرانی نیز برمی­گردد که گل سرسبدشان در این بحث «شریف خودمان» باشد. چند تلقی اساساً نادرست از علم در شریف و بصورت کلی جامعه علمی ما (بیشتر منظورم علوم طبیعی است)  ریشه دارد که اینچنین خودمختاری علم ایرانی را تئوریزه می­کند.

    یکی از این تلقی­ها و مهمترین آنها «فهم علوم و فنون جدید به مثابه هستی­شناسی­های االهیاتی و معارف عرفانی» است. عملاً این تلقی به شدت قدسی و فرااجتماعی از مقوله علم ریشه در فرهنگ توحیدی و تاریخ علمی ما و بویژه کتاب آسمانی ما قرآن دارد لیکن تطبیق آن با علوم جدید و آن هم «فنون مهندسی» (مثلاً مهندسی مواد!!!) بشدت گمراه­کننده است. جامعه دانشگاهی ما باید قبول کند که یک مهندس پلیمر فهم هستی­شناختی یک عارف را از جهان ندارد و اساساً حتی فیزیک هم که جنبه­ی کشف حقیقت جهان و کیفیت هستی را دارد، بر خلاف آنچه در کتابهای درسی و شبکه 4 ما ارائه می­شود خصلتی کاملاً پراگماتیک و کاربردی دارد که معنادارای خویش را از صحنه اجتماعی اخذ می­کند و نه از انگیزه­های عرفانی و استعلایی فهم ماورای هستی. این توهم ساده­انگارانه ماست که فکر می­کنیم یک عده در ناسا مشغول کیهان­شناسی و فهم مرزها و دقائق عالمند و صبح و شبشان را به اندیشه در عجائب هستی می­گذرانند. تلقی سنتی از «دانشمند شدن» به نحو مضحکی در فضای دانشگاهی و مدارس مهم ما فعال است و این تصور نمی­گذارد که علم در متن یک جامعه و به عنوان یکی از خادمین به آرمانهای جامعه مطرح گردد. این نگاه غلط را بویژه وقتی می­توان در فرهنگ عامه ایرانی به عینه مشاهده کرد که بالارفتن مقاطع تحصیلی را از دیپلم به دکترا نشانه بالارفتن سواد و معرفت (در معنای عامه) افراد قلمداد می­کنند...(!!!)

    تلقی دوم که از تلقی اول نشئت می­گیرد تصور «بشری بودن و بین­المللی بودن» علم است که علم را پیکره­ای واحد تصور می­کنند که هرکس در هر گوشه­ای از جهان که باشد با فعالیت علمی خویش به رشد و تناوری این پیکره واحد مدد می­رساند. بوجود آمدن نشریاتی همچون ISI به این نگاه دامن می­زند که از نتایج این تلقی است معیار شدن مقاله ISI در ارتقاء اساتید و علاقه به عزیمت دانشگاه به خارج از کشور چه از سمت دانشجو چه از سمت استاد و چه از سمت مسئولین بالادستی دانشگاهی و وزارتخانه­ای و سیاستگذار....

   و امّا غرض این مطلب.... هیچ چیز به اندازه شهادت این دانشجوی عزیز نمی­توانست بطلان ایده­هایی چون «مطلق بودن ارزش علم فی نفسه» «استقلال و خودمختاری جهان علم از متن سیاسی-اجتماعی-فرهنگی جهان» و «برکناری جامعه علمی از ارزشهای ملی و آرمانها و تعهدات ارزشی و مکتبی» را برملا کند. چگونه است که علم امریکایی که صددرصد در خدمت اهداف تجاری و نظامی امریکایی است و هزینه­ی تک­تک پروژه­ها و پژوهش­ها و تحقیقات بصورت علنی و بدون تعارف توسط بخشهای خصوصی و دولتی و با درنظرگرفتن اهداف خاص آنها تأمین و تعریف می­شود، علم مقدس و جهانی و بشری است، امّا پژوهشگر ایرانی تا لحظه­ای از صحنه ساختگی مقاله جهانی دادن (بخوانید پشتیبانی صنایع نظامی و تجاری امرکایی) دست می­کشد و به ارتقاء بومی کشورش می­اندیشد محوم به کشته شدن است؟!

     شهید احمدی روشن شهید علم بومی است. احمدی روشن شهید علم کارآمد و معطوف به نیازهای ایران و انقلاب اسلامی است. شهادت او نشان داد که گفتمان «علم بما هو علم» گفتمانی برساخته دست غرب استعمارگر است تا تمام سرمایه­های انسانی و علمی و مالی دانشگاه­های جوان را به مرداب صنایع نظامی و تجاری خود وارد کنند و نظام سلطه جهانی در چارچوب شیوه­های مدرن استعماری لحظه­ای تخطّی از این الگو و اسلوب را برنمی­تابند. صدها هزار دانشجو آمدند و رفتند و گرهی نگشوده باری بر دوش مردمان این دیار گشتند و رفتند. احمدی روشن علیه این علم بدون تعهد که در پوشش قدسی ریاآمیز خویش خادم استعمار است، شورید تا هویدا کند که انگار تقدیر انقلاب ما این است که راه­های گسترشش جز با خون گشوده نخواهد شد.

   احمدی روشن حاصل یک لحظه وصال علم و انقلاب بود... حال که یک لحظه وصال علم و انقلاب اینچنین خواب اربابان را به هم می­ریزد، چه می­شد اگر دانشگاه ما انقلابی بود؟

یاعلی