سؤال از اینجا شروع شد که چطور میشه به مردم یک جامعه اعتماد کرد و این سوال ما رو به اینجا کشوند که چه چیزی بر اذهان و بالتبع اعمال مردم حکومت میکنه؟

    در یک افراز ابتدائی به نظر میرسه که ۴ چیز بصورت متعارف امکان کنترل رفتارهای مارو داره: خدا/ عقل/ قانون/ محاسبه سود و زیان شخصی

    اما این یه قول یکی از دوستانی که نظر گذاشت افرازی کارکردی و جامعه شناختیه و من قصد دارم کمی به اعماق فلسفی این ۴تایی نفوذ کنم و ماهیت و مبانی اونهارو واکاوی کنم و به دلایلی اینکار رو از مورد قانون شروع می کنم.

    تصور میکنم تسلط قانون بر اعمال انسانها در ۳ حالت متفاوت اتفاق میفته:

۱) در حالت اول قانون خودبنیاد است. یعنی لازم الاطاعت است به نفس خود و نه به دلیل دیگری. این قانون خودبنیاد به دلایلی از سوی مردمان بدیهی تلقی شده و مفروض قلمداد میگردد. این شاید به دلیل ریشه داری تاریخی این قواعد و آداب اتفاق بیفتد یا شاید با نظریات خاصی مانند نظریه تکامل تاریخی کنت یا هگل به عنوان نتیجه طبیعی تکامل جوامع توجیه شود. به هر جهت وبر این نظم صوری را که بی آنکه خود بدان آگاه باشیم رفتار ما را شکل می دهد قفس آهنینی می داند که به تعبیر مارکس ما را ازخودبیگانه کرده ما را از تأمل و تحقق حقیقت بازمیدارد.

     این صورت قانونی سست و شکننده است چون در اعماق طبیعت و جان انسان ریشه ندارد و او را به اکراه و ناخودآگاه به کار وامی دارد. اصولاْ چنین نظمی قابل اعتماد نیست مگر آنکه «قدرتی مقتدر» پشتوانه آن قرار گیرد و ترس را شیره قوام این قاعده سطحی کند. یعنی در چنین اجتماعی اعتماد من به اطرافیانم بسته به ترسی دارد که در وجود آنها رخنه کرده و با کوچکترین خللی در قدرت حاکمه یا آداب بدیهی انگاشته شده امکان هرج و مرج وجود دارد.

 

 ۲) در یک حالت قانون مشروعیت و موجه بودنش رو از «عقل» میگیرد. یعنی قانون خوب و لازم الاطاعت است چون عقل می گوید و در اینحالت ذیل جامعه عقلانی قرار میگیرد. اینکه عقل آیا خود منبع قانون است یا راه رسیدن به منبع سرنوشت پرفراز و نشیبی طی کرده که طرح اجمالی آنرا خواهم آورد گرچه همانقدر هم فراتر از بضاعت این قلم است.

 

 ۳) در حالت سوم قانون ادعا می کند که برای حفظ منافع فردی طراحی شده و در نتیجه ذیل جامعه فردگرا خود را قرار می دهد. در واقع همانطور که گفتم جامعه فردگرای مطلق امکان وجودی ندارد و چاره ای ندارد جز اینکه برای برای منافع و آزادیهای فردی اشخاص محدودیتهایی بوجود آورد تا بزرگ شدن دامنه آزادیهای یک نفر آزادیهای دیگران را محدود نکند.

    سؤال اساسی اینجاست که محدوده آزادیهای هرکسی چقدر است و اساساْ کیست که این محدوده را تعیین می کند؟

    مثلاْ آیا قانون حق دارد سیگار کشیدن شما را در مترو مانع شود؟ یا ازدواج و رابطه جنسی شما را با چند نفر جلوگیری کند؟ یا به میزان دلخواه سود کشیدن روی کالاهای مغازه شما را محدود کند؟ خب اگر ما تنها یک قاعده محوری «آزادی افراد در سود بیشتر» را داشته باشیم قانون اجازه هیچیک از امور فوق را ندارد اما مشکل در حل کردن همزمان معادله برای تمامی افراد یک جامعه است: همه می خواهند آزاد باشند پس آن دیوارهای حائل و مانع تزاحم منافع کجاست؟

    یک جواب جواب کانت در اخلاق عملی اوست که می گوید هرکسی مجاز به عملی است که انجام آنرا در حق خود برتابد. در واقع در سطح عمومی آن کاری مجاز است که همه افراد مخالفتی با آن نداشته باشند. این پاسخ در واقع واگذار کردن حل مساله به عهده عرف عمومی است که حد آزادیها را چه تعیین می کند. مثلاْ اگر دیروز (دهه شصت امریکا) همجنس باز دشمن خانواده و تولیدمثل و آفت اجتماع از منظر عموم محسوب میشد قانوناْ مجرم است و امروز (دهه هفتاد) که عرف تغییر کرده قانوناْ نه تنها غیرمجرم که مشمول حقوق شهروندی است. در یک کلام این عرف است که تعیین کننده خیر و شر خواهد بود. 

     خب این مدل ایرادات گوناگون دارد: از منظر خود فردگرایی این مساله وجود دارد که چرا اقلیت باید تن به قواعد اکثریت بدهند؟ از منظر چپهای برابری طلب برابری به همان اندازه آزادی مهم است و برابری یعنی دسترسی برابر به منافع: یعنی بسیاری مثلاْ در طبقات پایین آزادند که درس بخوانند اما نمی توانند. از منظر جامعه شناختی عملاْ عرف جوامع توسط قدرتمندان و صاحبان قدرت و ثروت و با ابزارهای رسانه ای هدایت می شود که در نهایت منافع گروهی خاص را تأمین خواهد کرد. از منظر عقل و دین استعلایی واگذار کردن سعادت و حیان انسان به عرف و توده عوام جز هلاک انسانی نیست و آزادی جزئی از مجموعه بزرگ ارزشهای انسانی است.

    قصد من در اینجا بررسی همه ابعاد چنین فرهنگی نیست اما تا همینجا شاید کمی به سوال اولم نزدیک شده باشیم که آیا چنین سیستمی قابل اعتماد است یا نه؟ در چنین سیستمی که بر رفتارهای اطرافیان من منافعی حکومت می کند که قواعد آن عرفی است. اگر امروز او این اجازه را دارد که هر جنسی را به هر قیمتی که دوست دارد به من بدهد یا دختر مرا اغوا کرده از او سوء استفاده کند یا هرچقدر که دوست دارد الکل مصرف کند آیا فردا مجاز نخواهد بود که با ماشینش مرا تهدید کرده یا حتی برای تفنن ضربه ای هم بزند؟ مگر قبح عرفی در بسیاری از هنجارها چقدر ظرفیت تحمل دارد و مگر غیر از این است که بسیاری از عرفها و هنجارها با تخطی اندک اندک افراد تغییر می کند؟ مگر غیر از این است که مثلاْ حمل سلاح سرد برای بسیاری از جوانهای ایرانی و سلاح گرم برای جوانهای امریکایی اکنون هنجار و عرفی شده و آن جز در ذیل حاکمیت منافع شخصی بر انسان توجیه دیگری ندارد؟

 

در بخش بعد میکوشم که درباره سرنوشت عقل در مهار اعمال آدمی چیزی بنویسم

یاعلی

 

پی نوشت: این مطلب جناب آقای یامین پور درباره مقایسه عکس العمل مردمان میدان کاج و ده ونک در قبال دو قتل مطلب جالبی است که با رویکرد دورکیمی و در نقد جامعه فردگرا نوشته شده است. به قول این نوشته که این هم درباره جرائم اخیر توسط یک جامعه شناس نوشته شده شاید این حرفها نشان دهد که بدون رویکرد جامعه شناختی درک مسائل موجود جامعه ممکن نیست. البته در  پرانتز بگویم که لابد واضح است که رویکرد جامعه شناختی به معنای نظریات جامعه شناسان غربی نیست!