احمدی نژاد با گفتن این جمله نشان داد که نه «تذکّر» به گفتمان انقلاب اسلامی و نه حتی «بازگشت به آرمانهای 57» بلکه «احیا»ی گفتمان انقلاب اسلامی را رسالت خود قرار داده است. احمدی نژاد حالا قلب «راست گرایی» چه مسلمان یا سکولار، چه اصولگرا یا جمهوری خواه و چه اصلاح طلب یا دموکرات را هدف گرفته است. او جرأت کرده است که به سنگینترین و دشوارترین وادی تعالی خواهان «وادی آزادی» پای بگذارد.
شکی نیست که گفتمان انقلاب اسلامی در چهارمین دهه حیات جمهوری اسلامی در مرداب تاریک و قهقرای سراب گونه و سیاهچال خواب کنندهی «راست گرایانِ» پنهان شده زیر عبای «نظام ولایت فقیه»، سخت به انحطاط و اندراس کشیده شده است و دور نیست روزگاری که پیام آن چون پیام رهاییبخش محمّدی که به اسارت دستگاه جاهلی خلافت درآمد و تا قرنها بخش عمدهی الهیات و فلسفه سیاسی اسلام را مسموم کرد، در اسارت راست گرایان فروبمیرد تا شاید «شیعیانِ شیعیانی» سالها بعد ظهور کنند و پیام اصیل الهیات رهایی بخش انقلاب اسلامی را از زیر تلّی از «الهیات اقتدارگرایانه» دوباره کشف کرده، از خمینی و یاران صدیقش به نیکی یاد کنند.
در روزگاری که واژگان همه به فحشا دچارند و هر مفهوم متعالی، رحم اجاره ای مقصودی ضد خود در خوانش راست است؛ در روزگاری که چون «مردم» بنویسی «طبقه متوسط» خوانده می شود و چون «عدالت» بنویسی «اعتدال» خوانده می شود؛ چون «ایران» بنویسی «دولت-ملت» خوانده می شود و چون «غرب ستیزی» بنویسی «تحجّر» ؛ چون «نقد فرهنگ مدرن» بنویسی «گشت ارشاد سرّی» خوانده می شود۲ و چون «نقد جامعه مجازی» بنویسی «بستن فکر و باز کردن شکم، بستن سیاست و باز کردن اقتصاد» خوانده می شود؛ چون «ضد امپریالیسم» بنویسی «بستن نمایشگاه کتاب با تئوریهای امریکایی امنیت» خوانده می شود و چون «اقتصاد مقاومتی» بنویسی «شاپینگ مال دو برابر بزرگتر از دوبی مال»۳ و چون «نقد توسعه» بنویسی «الگوی التقاطی پیشرفت اسلامی» خوانده می شود؛ چون «آوینی» بنویسی «زم» خوانده می شود و چون «خمینی» بنویسی «حفظ نظام» خوانده می شود و چون «سیاست» بنویسی «قدرت» خوانده می شود و چون «فلسفه» بنویسی «کلام» خوانده می شود و چون «اخلاق» بنویسی «فقه» خوانده می شود و چون «امامت» بنویسی «خلافت» خوانده می شود و چون «اسلام» بنویسی «ایدئولوژی»، در این زمانه عسرت معانی و هجرت اهل معنا و چپاول ارزشها و آبستنی سترونان، چیست که بتواند ما را از اسارت راست رها کند؟
«آزادی». آزادی مقدستر از آن می نمایاند که به دهان راست گرایان آلوده شود. اما نه! ساده لوحی است اگر بپنداریم «راستی» که کل قامت خویش را بر گوشت و استخوان «چپ» بنا کرده به این سهولت از لقمه دندان گیر «آزادی» گذشته باشد. بله چپ اسلامی انقلاب روزگاری گفت «آزادی» و منافقینی در صفوفشان خواندند «لیبرالیسم» و این آغاز پایان چپ نسل دوم انقلاب بود.
لیبرالیسم آن صورت کریه «آزادی راست» است تا افساری باشد بر دهان آزادی خواهان. لیبرالیسم همان آزادی بی خطر سوغات کاپیتالیسم است که نه از سرچشمه «سیاست» بلکه از مرداب «اقتصاد» سیراب می شود. لیبرالیسم صورت اخته شده ی آزادی است: آزادی حیوانات در چریدن، آزادی بردگان در مصرف، آزادی کاربران اینترنت در غفلت: آزادی افیون ها و ممنوعیت بیداری.
احمدی نژاد 96 بالاخره می خواهد حق انقلاب را از «راست های چپ نما» بستاند. تمام هویت نظام اسلامی در «آزادی خواهی» ریشه دارد. مگر رهبر کبیر نگفت که «استکبار ستیزی آزادی خواهی در مقیاس یک ملت است» پس چطور راست گرایان پرنفاق ریشه آزادی خواهی را می کنند و میوه ی آزادی خواهی را می طلبند؟ چگونه می شود مردم را به لیستی رأی دادن فراخواند و ظلم ستیزی از آنان خواست؟ چگونه می شود مردم را رمهی گوش به فرمان خواست اما بصیرت از آنان طلب نمود؟ چگونه می شود شعار رفاه داد و حمایت از فلسطین مطالبه کرد؟ گذر زمان بر ساده لوحانی چون ما جوانان انقلابی دهه چهارم آشکار کرده که تعارضی در کار نیست: ما جزء دوم را غلط می فهمیدیم: ما و رهبر می گفتیم «استقلال» آنها می خواندند «آبروی بین المللی» ما و رهبر می گفتیم «ظلم ستیزی» آنان می خواندند «اقتدار منطقه ای» ما و رهبر می گفتیم بصیرت آنها می خواندند «کیاست و زیرکی» ما و رهبر می گفتیم «فلسطین» آنها می خواندند «کرانه باختری» ما و رهبر می خواندیم «دشمن» آنها می خواندند «قدرت رقیب». ما و رهبر می گوییم «اسرائیل و امریکا» آنها می خوانند «عربستان و افراطی گری».
«آزادی» یک آرمان موهوم نیست، یک راهبرد سیاست داخلی است، یک راهبرد سیاست خارجی است، یک راهبرد برنامه ریزی اقتصادی است، یک راهبرد توسعه و تعالی است. آزادی هم شرط تعالی است، هم راه تعالی، هم نتیجه تعالی. آزادی عین تعالی است. تنها باید آنرا در جای جای زندگی به درستی معنا کرد و اقامه نمود.
احمدی نژاد 96 به خوبی دانسته است که «عدالت بدون آزادی، به اعتدال می انجامد». اعتدال، صورت استحاله شده ی عدالتخواهی چپ گرایانه احمدی نژاد 84 است که با قلب در راست به اعتدال مبدل شد. آزادی هم پیش از این در کوره ی پرقدرت راست به «لیبرالیسم» مستحیل گشته بود و حالا دوباره کسی آسیتن نجات بالا زده است. آیا احمدی نژاد 96 می تواند گفتمان انقلاب اسلامی را به کمک نور بیدارکننده و رهایی بخش «آزادی» در آستانه احتضار جمهوری اول و تولد جمهوری کاملاً عرفی دوم۴، بار دیگر زنده کند؟ پاسخ به این پرسش بیش از هر چیز به «تصمیم ما» وابسته است.
پی نوشت ۱: سخنرانی دیروز محمود احمدی نژاد در جیرفت
پی نوشت۲: اشاره به چاپ بدون اجازه مطلب بنده با عنوان «تمدن عریان» در روزنامه وطن امروز فردای خطبه آیت الله موحدی کرمانی در توجیه پلیس سری حجاب و ضرورت بسته شدن نمایشگاه کتاب
پی نوشت ۳: اشاره به گزارش روزنامه هفت صبح در روز ۷ اردیبهشت ۹۵ درباره ساخته شدن شاپینگ مال در منطقه ۲۲
در شرایطی که اصولگرایان با علم کردن مترسک خاتمی و اصلاح طلبان راست با دست گرفتن لولوی احمدی نژاد به مدیریت افکار عمومی، استحاله حزب الله به بدنه اصولگرایی و استحاله سبز به بنفش فائق آمده اند؛ و در شرایطی که دوگانه داعش-ترامپ یا اسلام سیاسی-غرب ستیزهجو جهانیان را سخت به وحشت انداخته است؛ بار دیگر 25 سال پس از فروپاشی شوروی آخرین مراحل استقرار مطلق نظم نوین جهانی در حال وقوع است. نظمی که از زمان کلید خوردنش پس از جنگ جهانی دوم تا کنون هیچگاه اینچنین در موضع پیروزی کامل قرار نداشته است.
«فروپاشی» را بیش از هرچیز با «عدم تطابق صورت و سیرت» یا به اصطلاح دقیقتر «عدم تناسب رژیم سیاسی با هویت سیاسی» می توان توضیح داد. بنابراین فروپاشیِ پرسروصدا و پرخشونت تنها برای رژیمهایی رخ می دهد که «امکان استحاله» در ساختارشان وجود ندارد. نکته تعیین کننده در اینباره این است که ستون خیمه ساختار سیاسی چیست و آیا با یک جابه جایی نرم و بدون خشونت، امکان بازتفسیر آن در راستای هویت سیاسی جدید وجود دارد؟
بنابراین آنچه در مقایسه میان توافق اتمی گورباچف-ریگان در اواخر دهه هشتاد میلادی و توافق اتمی روحانی-اوباما در سال گذشته باید مورد توجه قرار گیرد اینست که در جمهوری اسلامی ایران «مبارزه با کاپیتالیسم و امپریالیسم» در قیاس با اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تنها بخشی از هویت سیاسی است و رکن اساسی «نظام» محسوب نمی شود. در عوض در نظام سیاسی ایران این «ولایت فقیه» است که همان نقش «ایدئولوژی سوسیالیسم» را در شوروی ایفا می کند.
نشستن «ولایت فقیه» -که نه مفهومی ایدئولوژیک و هویتی که مفهومی ناظر به ساختار سیاسی و قدرت است- به جای «ایدئولوژی انقلاب اسلامی» که هویت سیاسی نهضت اسلامی معاصر ایران و مبنای شکل گیری نظام کنونی بود- را بیش از هر چیز باید در چارچوب «غلبه تدریجی راست بر جمهوری اول» تفسیر کرد. همانطور که در مطالب پیشین نگارنده به تشریح ذکر شد،[1] جایگزین شدن «نظام قدرت» به جای «فلسفه سیاسی» یا به قول مرحوم دکتر شریعتی «انستیتوسیون (نهاد)» به جای «موومان (نهضت)» یا به تعبیر آیت الله خامنه ای «صورت» به جای «سیرت» تعریف اصلی اندیشه سیاسی راست است. در تفکر راست اندیشه «امامت حقّه به خلافت» و «رهبری ولیّ فقیه به تبعیت از منصب ولایت فقیه» تنزل می یابد و به تدریج دستگاه فاهمه رجال سیاسی به کلی از مقولات هویتی تهی شده، مقولات قدرت جایگزین آن می شود.
غلبه فرسایشی راست بر جمهوری اول این شانس را برای نظام به ارمغان آورده که با گشوده بودن گزینه «استحاله»، برجام به فروپاشی منجر نشود. ارمغانی که البته نه راستِ عاجز از فهم تحولات باطنی نظام سیاسی قادر به درک آنست و نه چپی در سپهر اجتماعی ایران زنده است که از فاجعهی آن ضجّه و مویه سردهد. چنین شرایطی است که دهه چهارم انقلاب اسلامی را به بهترین موقعیت برای پایان جمهوری اول و آغاز جمهوری دوم مبدل می کند.
مشخصه اصلی جمهوری اول نه غلبه چپ –که شاید تنها چند ماه اول صدر انقلاب را بتوان مصداق آن تلقی کرد- بلکه نزاع دائمی چپ و راست است که علی رغم همه فراز و نشیبها در حوادث خرداد 88 با رویارویی از پیش طراحی شده ی دو شاخه اصلی چپ (احمدی نژاد و موسوی) و تلفات سنگینی که دو رقیب اصلی هاشمی به هم زدند، عملاً به هزیمت کامل چپ انجامید تا راه برای ظهور جمهوری دوم در دهه نود هموار شود.
جمهوری دوم به لحاظ سلبی حاصل نورمالیزه شدن جمهوری اول در تمام حوزه ها و پاکسازی نظام از تمام بقایای هویت سیاسی انقلابی است. بزرگترین اشتباه در اینباره تصور جدید بودن پروژه نورمالیزاسیون است، چه عملاً جز موضوع «دشمنی با امریکا و دفاع از مقاومت» که مشخصاً توسط دو شخصیت اول کشور دنبال می شد، نیازی به «انقلاب زدایی» از حوزه های علم، آموزش، تکنولوژی، توسعه، اقتصاد، فرهنگ، هنر، شهرداری وجود نداشت، چرا که جز موارد بسیار اندکی، همگی بر همان منوال ریل گذاری میراث پهلوی دوم در حال ادامه مسیر بودند. اندک موارد موفقیت[2] –که بیان مصائب موفقیت آنها برای آیندگان ضروری است- نیز همواره مورد غضب یا بی اعتنایی سیستم دولتی بودند و بنابراین برجام، تنها تلنگری بود که به دریده شدن پوستین پوشالی «هویت سیاسی انقلابی» نظام انجامید.
اما به لحاظ ایجابی جمهوری دوم، همچون اکثر دولتهای مدرن کشورهای جهان سوم فاقد اهداف سیاسی ملّی است و جز تلاش برای ادغام همه جانبه کشور در نظم بین المللی برنامه دیگری ندارد. نباید با تکرار اشتباه «چپ انگاری راست» تصور کرد که پیگیری کنندگان پروژه استقرار کامل جمهوری دوم (مربع رفسنجانی، روحانی، لاریجانی، عارف) قصد آن دارند که هویت سیاسی جدیدی را جایگزین هویت سیاسی مدّ نظر دو امام انقلاب کنند، چرا که اساساً اندیشه سیاسی راست سلبی است و جز حفظ حاکمیت، امنیت و بقای ساختار قدرت موجود به چیز دیگری نمی اندیشد. به همین دلیل است که شعار اندیشه سیاسی راست در امور داخلی به «معیشت، امنیت، رفاه» و در امور خارجی به «پیگیری اقتدار و منافع اقتصادی» می انجامد، و دقیقاً به دلیل همین منطق سکولار و عرفی سیاسی است که راست در عین تحفّظ به منافع و اقتدار کشور و ساختار ولایت فقیه، نه تنها ابایی از بازی در نظم نوین جهانی ندارد، بلکه اساساً نزاعهای بنیادین سیاسی را درک نکرده «مراوده با شیطان در قعر جهنم به شرط حفظ مصلحت نظام» را پیگیرانه تجویز می کنند.
در همین چارچوب است که شاید بیراه نباشد اگر یکم فروردین 1395 را آغاز درد زایمان جمهوری دوم بنامیم. جمهوری دومی که سالها در بطن جمهوری اول روییده و از گوشت و خون او تغذیه کرده اینک بعد از پیروزی در انتخاباتهای ریاست جمهوری، مجلس شورا و مجلس خبرگان به حدی از توان رسیده است که با صحبت از برجام دو و سه در مسائل منطقه و قانون اساسی و سپس برنامه ششم توسعه و تحول انقلابی در ساختار اقتصادی، آموزشی و اجتماعی کشور[3] حضور بی رقیب خود را اعلام و موقیت خود را تا چند دهه آینده تثبیت کند. اینک تنها مانع بر سر تولّد کامل جمهوری دوم تنها عنصر برجای مانده از چپ انقلابی است که از قضا بر جایگاه اول حقوقی کشور –که لزوماً جایگاه اول اقتدار سیاسی نیست- تکیه زده است. در یکم فروردین 1395 آیت الله خامنه ای پس از دو سال هماهنگی پرفراز و نشیب با دولت در پیگیری برجام، آشکارا عدم حمایت و نارضایتی خویش را از روند حرکت دولت اعلام کرد. این موضع گیری آیت الله خامنه ای به نظر نگارنده تلاش نوینی از سوی ایشان و کلید زدن «پروژه زایمان زودرس» است که تبعاً خطراتی را برای جنین به بار خواهد آورد. ظاهراً کفّه ی «مصلحت هویتی نظام» در آخرین محاسبات ایشان بر کفّه ی «مصلحت ساختاری نظام» چربیده است -که علی رغم دوام توصیه «همدلی و همزبانی با دولت» برای پرهیز از کشیده شدن نزاع به خیابان- به چنین تغییر تاکتیکی منجر شده است.
نگارنده بر این باور است که تنها راه برون رفت از فرآیند محتوم دگردیسی جمهوری اول به جمهوری دوم که مطابق اعلام مجله تایمز با بی خاصیت کردن آخرین سنگر (رهبری انقلابی) و تغییر کامل نسل جمعیتی در ایران، نهایتاً تا 2025 بیشتر به طول نخواهد انجامید، بسامد دادن به قیام فاطمی آیت الله خامنه ای علیه جمهوری دوم است. این نهضت سیاسی در مقطع کنونی تنها به معنای برنامه ریزی جریان انتقادی چپ اسلامی برای ریاست جمهوری سال 96 و بازگرداندن یک نامزد توانای چپ اسلامی به سپهر سیاسی رو به انسداد کامل ایران است. گرچه بسیاری «محمود احمدی نژاد» را تنها گزینه ممکن برای این نهضت برمی شمارند، اجماعِ عاجلِ عالمانه و عاقلانهی نسل چهارم چپ اسلامی بر روی بهترین نامزد ممکن بسیار ضروری به نظر می رسد.
[1] نگاه کنید به «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی» منتشر شده در
[2] حضرت آیت الله خامنه ای در سخنرانی اخیرشان به مهمترین مکتب سازان انقلاب اسلامی در چند عرصه اشاره کردند: شهدای هسته ای و شهید کاظمی در عرصه علم، شهید طهرانی مقدم در عرصه تکنولوژی و صنعت، شهید آوینی و مرحوم سلحشور در عرصه هنر
[3] نگاه کنید به یادداشت برنامه ششم توسعه، انقلاب سفید دوم، از همین قلم:
آیا اصطلاح «نظام مقدس انقلاب زدوده» اصطلاحی پارادوکسیکال است؟ آیا «تقدّس» و «عرفی شدن» می توانند توأمان در یکجا حضور داشته باشند؟
تقابل حاج حیدر ذبیحی و مأمور شورای عالی امنیت ملی در فیلم بادیگارد -که صورتی فوق العاده بلوغ یافته تر و به لحاظ اندیشه سیاسی غامض تر از تقابل دهه هفتادی حاج کاظم و سلحشور است- روایتی ناب و ژرف از «ماهیت خاصِ عرفی شدن نظام جمهوری اسلامی» است که بار دیگر دو دهه پس از آژانس شیشه ای پیشتازی ابراهیم حاتمی کیا را از تمام روشنفکران، روحانیون و دانشگاهیان هوادار جمهوری اسلامی در تحلیل بحرانهای بنیادین دوره ای که در آن به سر می بریم، به نمایش می گذارد.
به نظر نگارنده فیلم بادیگارد به این توفیق نایل آمده که با نشان دادن بی فایدگی نظریات عرفی شدن مسیحی و یهودی در تحلیل جمهوری اسلامی، صورت بندی نوینی از «مسیر عرفی شدن نظام اسلامی» ارائه دهد. در واقع بررسی و تحلیل مباحثات انجام شده در تاریخ دو دهه اخیر بر سر عرفی شدن نشان می دهد که منتقدین و مدافعین نظام جمهوری اسلامی همواره در بستری از مناقشات مسیحی-یهودی «نسبت دین و سیاست» به ارزیابی و قضاوت درباره نظام پرداخته اند. منتقدینی چون داریوش شایگان، مهندس بازرگان، عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، سعید حجاریان و طیف خاصی از اصلاح طلبان راست (لیبرال) با مفروض مسیحی «عدم مداخله دین در سیاست» و «عرفی شمردن الگوی یهودی» رأی به عرفی شدن دین در نظام و در نتیجه عرفی بودن نظام به خاطر دینی شدن سیاست داده اند و عمده مدافعینی چون تقی سبحانی، حسن رحیم پور ازغدی، علیرضا شجاعی زند، حمید پارسانیا، عبدالحسین خسروپناه، صادق لاریجانی و عمده اصولگرایان با مفروض یهودی «دینی بودن سیاست» و «عرفی شمردن الگوی مسیحی» رأی به مقدس بودن نظام اسلامی و رد عرفی بودن نظام نمودند.
با اینحال تحلیل عمیقتر تاریخ سیاست اسلامی نشان می دهد که با توجه به درآمیختگی دائمی دین و سیاست نزد مسلمین نه تنها تعریف مسیحی از عرفی شدن هیچ معنا و محلی از اعراب ندارد، بلکه لااقل از منظر شیعی با توجه به مردود شمرده شدن بخش عمده ای از تاریخ «نظامات سیاسی دینی» یا همان «نهاد خلافت» فهم یهودی از عرفی شدن نیز به هیچ وجه معتبر نیست. فلذا به نظر می رسد برای تعریف معنای حقیقی عرفی شدن در نظامات سیاسی اسلامی، بیش از نظریات جدید باید به نظریات قدیم اسلامی، تجربه صدر اسلام و بویژه تجربه جدید جمهوری اسلامی توجه داشت.
در همین راستا آنچه نگارنده چندی پیش در یادداشتی با عنوان «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی»[1] منتشر کرد را می توان به مثابه طرحی ابتدایی برای استخراج نظریه عرفی شدن از درون فلسفه سیاسی اسلامی (بویژه آراء معلم ثانی) و تجربه صدر اسلام (بویژه قیام بی نظیر حضرت زهرا (ع) علیه مقدسترین نظام سیاسی تاریخ) تلقی کرد. طرح بحثی که به نظر می رسد با اعلام هشدار جدی رهبر انقلاب اسلامی با تعبیر «انقلاب زدایی از نظام» - دو روز بعد از انتشار آن یادداشت- اهمّیت راهبردی آن در شرایط کنونی به تأیید رسید.
به نظر می رسد فیلم اخیر ابراهیم حاتمی کیا را تنها می توان و باید از چنین منظری نگریست. «بادیگارد» روایتی دوگانه از این فرآیند خسارت بار است. بادیگارد از یکسو با نشان دادن استحاله ماهوی محافظان ریاست جمهوری به بادیگاردهای مزدبگیر از «عرفی شدن یک نظام مقدس» سخن می گوید و از سوی دیگر با نشان دادن یک پاسدار ارزشی در شورای عالی امنیت ملی، رویه ی بسیار پیچیده تر و خطرناکترِ «مقدس ماندن یک نظام عرفی» را کشف می کند و جالب آنکه مهمترین و اساسی ترین چالش فیلم نه در نسبت با فرآیند اولی –یعنی تقابل میان حاج حیدر و فرمانده حفاظت- بلکه در نسبت با فرآیند دومی –یعنی تقابل حاج حیدر و مأمور امنیت ملی- شکل می گیرد.
با این همه آنچه از دید نگارنده روایت حاتمی کیا را به مشکلی حل ناپذیر دچار می کند، راه حلی است که حاتمی کیا برای برون رفت از مسیر عرفی شدن نظام به آن پیشنهاد می کند و آن جایی است که وی دوربین تحسین گر خود را به سمت سازمان انرژی اتمی و دانشمندان هسته ای می گیرد: «شخصیتهای اصلی نظام در دهه نود همین جوانهای نابغه علمی هستند.» مشکل اساسی شاید نه به ابراهیم حاتمی کیا بلکه به موقعیت ویژه تاریخ کنونی باز گردد: بادیگارد در دوران پیشابرجام ساخته شده ولی در دوران پسابرجام اکران می شود. با اینحال این تفاوت ظاهراً کوچک قادر است تمام طرح فکری حاتمی کیا را – اگر نگوییم ویران - دست کم دچار بحران می کند. آیا دستگاه نظری ابراهیم حاتمی کیا قادر است که تفاوتی ماهوی میان «امنیت ملّی» و «انرژی اتمی» تشخیص دهد؟ این پرسش دشواری است که شاید تنها نسل جدیدی از فرزندان خمینی (ره) که ماهیت نظام پسابرجام را شناخته باشند، امکان پاسخ به آن را خواهند یافت.
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افأن مات أو قتل انقلبتم علی اعقابکم؟
و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرّ الله شیئاً و سیجزی الله الشاکرین (آل عمران:144)
و محمّد جز فرستاده اي از سوي خدا كه پيش از او هم فرستادگاني [آمده و] گذشته اند، نيست. پس آيا اگر او بميرد يا كشته شود، به روش گذشتگان و نياكان خود برمي گرديد؟! و هر كس به روش گذشتگان خود برگردد، هيچ زياني به خدا نمي رساند؛ و يقيناً خدا سپاس گزاران را پاداش مي دهد.
آیا به روش جاهلیت می گرایید؟ ای مهاجران! آیا میراث پدرم را می ربایید؟
در چارچوب اهداف جنگ نرمِ دشمن، باقی ماندن نام «جمهوری اسلامی» و حتی حضور یک معمم در رأس آن مهم نیست، مهم آن است که ایران تأمینکنندهی اهداف آمریکا، صهیونیسم و شبکهی قدرت جهانی باشد. (آیت الله خامنه ای، 20 مهر 94)
تاریخ جمهوری اسلامی روایت بسط گام به گام جریان راست در مبانی فکری، جریانهای سیاسی و نهادهای اجتماعی حکومت است که علی رغم همه فراز و نشیبها باید اذعان کرد که حداقل در مقطع کنونی با انتخابات اخیر مجلس دهم به پیروزی بی سابقه ای دست یافته است. پیروزی تام «راست» در انتخابات اخیر –که فراز و فرود آن بیش از هرچیز با فراز و فرود «هاشمی رفسنجانی» در صحنه سیاسی ایران گره خورده است- از جنس پیروزیهای پیشین –مثلاً در انتخابات 94- بر رقیب «چپ» نیست بلکه به «استقرار کامل نظم راست» در صحنه سیاسی ایران مربوط می شود. به عبارت بهتر «نظم چپ» که با مرکزیت آیت الله خامنه ای و دو جناح خاتمی و احمدی نژاد در دهه سوم انقلاب (76-88) شکل گرفته بود، با حوادث خرداد 88 به «نظم راست» با مرکزیت آیت الله هاشمی رفسنجانی و دو جناح عارف و لاریجانی «تحوّل ماهوی» یافته است.
اگرچه برخی اصرار دارند که چپ و راست را مفهومی متعلق به دهه شصت شمسی دانسته انقضای آنرا اعلام کنند، نگاهی عمیقتر ما را در رسیدن به مفهوم پایه ای تر «منطق سیاسی راست» یاری خواهد کرد. در نظر نگارنده راست علی رغم اختلافات درونی خود -که در یادداشتهای پیشین از آن به اختلاف راست نسل دوم (راست سنتی/ فئودالهای ریش دار/ اصولگرایی) و راست نسل سوم و چهارم (راست مدرن/ فئودالهای بی ریش/ کارگزاران و نوکارگزاران) تعبیر کردم- پروژه سیاسی واحدی را دنبال می کند که در ادوار مختلف اسامی مختلفی پیدا کرده است: گاه «اقتدارگرایی» خوانده شده، گاه «محافظه کاری»، گاه «عملگرایی یا پراگماتیسم»، گاه «تکنوکراسی و نوسازی»، گاه «ایدئولوژی زدایی»، گاه «اتوپیازدایی»، گاه «نورمالیزاسیون و عادی سازی» و گاه «سیاست زدایی» خوانده شده است.
پروژه راست اگرچه نامها و جنبه های مختلفی در ادوار مختلف پیدا کرده است اما نگارنده مدعی است که «استحاله» با به تعبیر فارابی بزرگترین فیلسوف سیاسی جهان اسلام، «تبدّل» بهترین تعبیری است که می توان درباره کلان پروژه «راست گرایی» در جمهوری اسلامی به کار برد و جنبه ها و وجوه و اسامی مختلف آنرا بر اساس آن توضیح داد.
از این منظر مسأله اساسی به «تحریف فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی» بازمی گردد. در واقع پروژه راست بر خلاف پروژه چپ که بر اساس موازینی به تغییر و اصلاح و بازسازی دائمی ساختار نظام می اندیشد، نه تنها هیچگاه به تغییر در «نظام جمهوری اسلامی» نمی اندیشد، بلکه بیش از هرکسی خود را بعنوان مهمترین مدافع بقا و تداوم ساختار نظام معرفی می کند. بنابراین برخلاف چپ که همواره از سوی راست به «براندازی یا تجدیدنظر طلبی» متهم می شود، راست همواره محافظه کار و مدافع «نظم موجود» است و به همین دلیل همواره با چهره ای آمیخته به تقدس در اذهان حاضر می شود.
در واقع اگرچه چپ و راست در درون خود از نحله های گوناگونی تشکیل می شوند، اما اساساً منازعه میان چپ و راست منازعه میان دو «فلسفه سیاسی» نیست بلکه نزاع میان «دو گونه نظم سیاسی» است. تفاوت میان خوانش راست از جمهوری اسلامی و خوانش چپ از جمهوری اسلامی به هیچ وجه از جنس منازعات تئوریکی که در درون چپ انجام می شود و عموماً به «اسلام شناسی» بازگشت دارد نیست، بلکه اساساً این دو تفسیر از جمهوری اسلامی از دو منطق کاملاً متفاوت پیروی می کنند. به عبارت بهتر کاربرد واژه «حکومت دینی» و «جمهوری اسلامی» نزد راست گرایان و چپ گرایان به معنای دقیق کلمه مشترک لفظی است و نمی توان با منطق استدلالی میان آنها داوری کرد.
آنچه منطق سیاسی راست و چپ را چنان از هم جدا می کند که گویی دو جهان کاملاً متفاوت از یکدیگرند، به برداشت متفاوت از مفهوم «حکومت دینی» باز می گردد. در نگاه راست گرایان «حکومت» مفهوم مرکزی است و دین تنها یکی از عناصری است که در قوام آن نقش دارد، در حالیکه در نگاه مقابل «دین» مفهوم مرکزی است و «حکومت» تنها یکی از اشکال ظهور و قوام آن است. در نگاه راست گرایان دین و فرهنگ و جامعه و هنر و اقتصاد و مردم ماده ای هستند که حکومت به آنها صورت می بخشد و در نگاه چپ گرایان حکومت همچون بخشی از جامعه، ماده ایست که دین به آن صورت می بخشد. بر این اساس اندیشه سیاسی راست گرایان حول مفهوم «قدرت» شکل می گیرد و اسلام ذیل آن جایگاه می یابد و اندیشه سیاسی چپ گرایان حول مفهوم «اسلام» شکل می گیرد و «قدرت» ذیل آن جای خود را پیدا می کند.
راست گرایی مستلزم پویایی کامل در اندیشه سیاسی برای هماهنگی با معادلات قدرت و به تبع آن ثروت و تبلیغات در جامعه است. اقتصاد اسلامی یک روز برای راست گرایان به معنای محافظت از بازار سنتی است، یک روز به معنای بسط ید حکومت در عمومی کردن صنایع، یک روز به معنی فروش زمینهای عمومی و ساختن شاپینگ مال برای تقویت بنیه اقتصادی نظام و روز دیگر به معنی هزینه کردن بیت المال برای محافظت از منافع بخش خصوصی حوزه سلامت و نفت و آموزش و ... فعالیت اصلی سیاسی راست «حفظ وضع موجود» است که دو جنبه اصلی سلبی و ایجابی دارد. جنبه ایجابی داشتن پویایی کافی برای باقی ماندن در «بازی فئودالها» و بهره برداری از تمام ظرفیتهای موجود در حکومت، بازار و افکار عمومی برای بقا و انباشت قدرت و ثروت است. جنبه سلبی اما محافظت از «زمین بازی راست» یا به تعبیر دیگر «چپ زدایی» است. راست گرایان با رواج هر اندیشه و هنر و مکتب فلسفی و اخلاقی در جامعه مشکلی ندارند مگر آنکه بوی چپ از آن به مشام برسد یعنی سودای بر هم خوردن منطق بازی به گوش برسد که این شرایط به اتحاد تمام راستهای جهان علیه «افراطی گری» و «رادیکالیسم» می انجامد. اصولاً چپ زدایی -و سیاست زدایی- یکی از سیاستهای مهم تمام راستهای جهان است که در اتحادی جهانی بطور مداوم و دائمی در حال پیاده سازی است. (مثلاً نگاه کنید به تشابه عجیب نطق رییس جمهور روحانی و رییس جمهور اوباما در آخرین اجلاس عمومی سازمان ملل علیه افراطی گری اسلامی)
***
منازعه میان شیعیان به رهبری فاطمه زهرا (س) و اهل سنت به رهبری اهل سقیفه در شب رحلت نبی اکرم بر سر چه بود؟ آیا آنطور که برخی می پندارند پای منازعه ای میان «قدرت» در میان بود و بحث بر سر «کرسی قدرت به جا مانده از نبی اکرم(ص)»؟ یا آنگونه که برخی دیگر می پندارند منازعه ای «عقیدتی و کلامی» برپا بود که چه کسی شایسته خلافت است و طرفین با استدلال به قرآن و حدیث نبوی می کوشیدند که حقانیت خود را آشکار کنند؟
جالب اینجاست که از هریک از این دو منظر که بنگریم مباحثه میان مسلمین در شب رحلت رسول الله منازعه ای تاریخی است که هیچ اهمیتی در زمان کنونی ندارد و چه بهتر که برای پرهیز از اختلاف به کلی از خاطره ها زدوده شود. چه در دیدگاه اول هر دو طرف اتفاق نظر دارند که «حکومت اسلامی» معادل «حکمرانی در مسلمین» است و تنها مشکل به نحوه صحیح و مورد قبول توزیع قدرت بازمی گردد. شیعیان معتقدند که پیامبر شخصاً قدرت خود را به علی(ع) منتقل کرده است و حال آنکه اهل سنت معتقدند که در انتخاب حاکم باید معادلات قدرت در جامعه (مثلاً میان مهاجرین و انصار و دیگر قبایل) را هم در نظر گرفت تا جامعه دچار تفرقه نشود. اتفاقاً از این منظر دیدگاه اهل سنت برای اداره حکومت دینی نسبت به نصب حاکم توسط حاکم قبلی به شیوه سلاطین معقولتر به نظر می رسد.
از دیدگاه عقیدتی و کلامی نیز بحث پایان یافته به نظر می رسد چرا که مجموعه مباحث شیعیان درباره نصب الهی امامان و ولایت باطنی امیرالمؤمنین و فرزندان وی با توجه به غیبت امام معصوم و عدم دسترسی به ولایت حقیقی لااقل تا زمان ظهور آن حضرت مصداق ندارد و وضع شیعه در اظهار نظر درباره حکومت دینی در زمان غیبت مشابه وضع اهل سنت است.
از منظر مقاله حاضر اما منازعه شب رحلت رسول الله را –همانطور که سیدجعفر شهیدی در آثار خود توضیح داده است- بیش از هرچیز باید نزاع میان «نظم سیاسی نبوی» و «نظم سیاسی جاهلی» یا به تعبیر دیگری نزاع میان «اسلام و قدرت» دانست. در واقع قیام حضرت زهرا (ع) بیش از هرچیز نه علیه حاکم وقت بلکه علیه «روش سیاسی» بدیعی است که در سقیفه پایه گذاری می شود. بدعتی نوگرایانه که ازقضا از سوی ایشان «به بازگشت به جاهلیت» تعبیر می شود.
«بازگشت به جاهلیت» از چه دیدگاهی از سوی دخت بزرگوار نبی مطرح می شود و حال آنکه بر خلاف جاهلیت حکومت اسلامی برپاست و اذان پیامبر هر ظهر و شام در دیار طنین انداز می شود و قانون حکمرانی پیامبر میزان نظم اجتماعی است و قدرت اسلام در مقابله با امپراطوریهای دیگر در حال بالیدن است؟ آیا منظر راست گرایانه می تواند کاری جز صحه گذاشتن بر «دستگاه خلافت» انجام دهد؟ آیا غیر از این است که اشتراک میان جاهلیت پیش از اسلام و جاهلیت پس از اسلام از منظر حضرت زهرا (س)، نه به شکل حکمرانی بلکه به «منطق مشترک اصالت قدرت» و «سیاست ورزی مسخ شده» باز می گردد؟
***
نظریه ولایت فقیه اگر تنها متضمن تجویز یک ساختار سیاسی مقبول و مشروع (مثلاً بعنوان یکی از اصول قانون اساسی ایران) باشد، چیزی بیش از یک نظریه سیاسی معطوف به قدرت نیست که همزمان امکان خوانش راست گرایانه و چپ گرایانه از آن وجود دارد. موضع گیری شدید حضرت فاطمه زهرا (س) نسبت به حکومت دینی مدعی خلافت، ظرفیت عظیمی در نقد «راست گرایی دینی» و تفکیک حکومتهای دینی به «فاضله» و «جاهله» در نظریه سیاسی شیعی پدید آورده است. در واقع خودآگاهی فاطمی در نظریه شیعی انذار و توجه به قرابت بسیار شدید میان «گفتمان حفظ نظام» (اهل سقیفه) و «گفتمان استحاله» (بنی امیه) و پیوندهای بسیار اساسی نظری و عملی میان این دو است.
راه حل سیاسی شیعه برای جلوگیری از استحاله کامل نهضت دینی تفکیک میان «امامت مدنی» و «حکومت سیاسی» است. در واقع هویت سیاسی شیعه بر خلاف اهل سنت با «شهروندی حکومت دینی» پیوند نخورده است، بلکه شیعه پیش از آنکه شهروند حکومت باشد عضوی از «امت امام» است. در نظریه سیاسی-اجتماعی شیعه رهبر پیش و بیش از آنکه حکومت یابد «امام» است و امام چه دارای حکومت باشد و چه نباشد، شأن سرپرستی و هدایت فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی امت را بر عهده دارد. «نظریه امامت» معیار و مناط نظریه سیاسی فاطمی در نقد «حکومت دینی» و «خلافت» است که به ورطه سیاست جاهلی یا راست گرایی در غلطیده است.
نقص اساسی در تبیین مشهور از نظریه ولایت فقیه به اینجا بازمی گردد که شرط مطلوب «یکی بودن امامت و حکومت» که شرط اصلی نظریه سیاسی ولایت فقیه است، با یک پله تنزل به شرط محقَّق تعبیر شده است، به این معنا که جمله درست «امام حاکم است» به جمله نادرست «حاکم امام است» استحاله شده است. با چنین تغییری این خطر بزرگ بوجود می آید که نظریه سیاسی شیعی که تمرکز آن بر حقّانیت «پیش از تأسیس حکومت دینی» و «نحوه تأسیس حکومت دینی» است، همچون نظریه سیاسی اهل سنت به حقّانیت «پس از تأسیس حکومت دینی» و «نحوه حکومتداری» تحریف گردد.
نگاه زنده به میراث سیاسی حضرت زهرا (س) و دیگر امامان به حق شیعه تمام طرفداران انقلاب اسلامی را بر آن می دارد که موضوع بسیار اساسی و متأسفانه کاملاً مهجور «خودآگاهی فاطمی» را همواره مورد توجه قرار دهند. خودآگاهی فاطمی نه تنها در شرایط غلبه خوانش راست از جمهوری اسلامی پا نمی گیرد، بلکه اساساً نسبتی متضاد و نقیض با آن برقرار می کند[1]. اگرچه تفاوت ماهوی میان پیروان فاطمه زهرا (س) و پیروان سقیفه در دوره حیات پیامبر اعظم(ص) و حاکمیت بلامنازع ایشان بر مدینۀ النبی و سپس سرتاسر قلمرو جهان اسلام بر همگان آشکار نبود، اما تنها پس از رحلت نبی اکرم بود که با فروریختن دوران طلایی یکی بودن امام و حاکم، جوهر تشیع عیان شد. عیان شدنی که تنها از «زنده بودن خوانش چپ از حکومت دینی» در برابر «تفسیر حکومتی اسلام» در همان ایام نبوی حکایت داشت. من حیث المجموع به نظر می رسد که با فرارسیدن دوران غلبه کامل راست بر جمهوری اسلامی، دوران بازاندیشی انتقادی در نسبت میان «فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی»، «حکومت» و «جامعه» نیز فرارسیده است.
[1] تنها کافیست منابر اصلی و مهم روحانیت معزز تهران در این ایام را از جهت نسبتی که با خودآگاهی فاطمی زنده برقرار می کنند مورد بررسی قرار دهیم.
از آنجا که انقلاب اسلامی 1357 و سیره عملی دو نفر اول قدرت در 37 سال اخیر جمهوری اسلامی، امام خمینی و آیت الله خامنه ای، بر هویتی «فلسفه سیاسی» استوار بوده و نزاعهای عمده صدر انقلاب ایران ریشه های «ایدئولوژیک» و «اعتقادی» داشته است و بویژه «روشنفکران و اندیشمندان» و «اسلام شناسی خاص آنان» نقش اصلی را در رویدادهای سیاسی معاصر ایران از مشروطیت تا کنون ایفا کرده است، اغلب چنین تصور می شود که مناسبات سیاسی در جمهوری اسلامی از «هویتی بنیادین» و «نظری» برخوردار است و این «سویه های اعتقادی و ارزشی» و «مکاتب فکری» هستند که اراده های فردی و جمعی را بصورت جنبشهای سیاسی و سپس اجتماعی به حرکت در می آورند.
برخلاف جامعه شناسان و اقتصاددانان و روان شناسان و مارکسیستها و بطور کلی اهالی مدرن علوم انسانی که به کلی رویکرد فوق را «به لحاظ فلسفی» و «روش شناختی» رد می کنند، معتقدم که انتخابات خرداد 1388 را باید «نقطه گردش سیاسی» ایران دانست که ما را از تحلیل فوق الذکر به تحلیل جامعه شناسی سیاسی منتقل می کند. خرداد 88 و قضایای پس از آن نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود که ما را از «سیاست اندیشه- پایه» به «سیاست قدرت-پایه» منتقل کرد. به عبارت بهتر در خرداد 1388 رابطه زیربنا و روبنا در جامعه ایران وارونه شد، رابطه اندیشه سیاسی و قدرت دگرگون شد ودوران جدیدی از سیاست ورزی در ایران آغاز شد که بیراه نیست اگر آنرا «بازگشت به دوران سیاست ورزی فئودالها» یا به تعبیر فارابی «بازگشت به سیاست جاهلی» دانست.
درست است که تاریخ سیاست در جمهوری اسلامی در دوره پیشا88 هم هیچگان از تأثیرات این نوع سیاست ورزی جدید –که من در یادداشت دیگری از آن با تعبیر «سیاست راست» نام برده بودم[1]- در امان نبود، امّا دو اتفاق بزرگ سیاسی یعنی دوم خرداد 1376 و سوم تیر 1384 هر بار به مثابه رستاخیزی از سیاست ورزی راستین بهمن 1357 عمل کرد و با دمیدن روحی تازه در مناسبات سیاسی و اجتماعی و مانع شدن از غلبه «سیاست راست» همگان را به بازی کردن در صحنه «فلسفه سیاسی» و بازگرداندنِ کنش سیاسی به مبانی نظری سیاسی و تعیین موضع در قبال وضع تاریخی-اجتماعی ایران وادار می کرد. با این حال با حوادث خرداد 88 فلسفه سیاسی با کشیده شدن به خیابان به «تعصب سیاسی» تبدیل شد و «خشونت» (نرم و سخت) جایگزین «گفتگوی عقلانی» گردید که در چارچوب مناسبات آزاد «جمهوریت» و «دموکراسی انتخاباتی» دنبال می شد.
در جهان پسا88 اگرچه کارکرد مفاهیم دنیای پیش از آن به ظاهر تداوم می یابد، اما ماهیت آنها به کلی دگرگون شده است. «اصولگرایی و اصلاح طلبی» مهمترین دوگانه فلسفه سیاسی پیش از 88 بود که اینک نه تنها چیزی از درون مایه اصلی سیاست ایرانی را حکایت نمی کند، بلکه به فریب بزرگی مبدل شده است که از یکسو «مسخ سیاست» و «چهره شنیع فئودالیسم سیاسی» را بزک می کند و از سوی دیگر باز آرایی و بسیج هوادارن اعتقادی قدیم این دو مفهوم فلسفه سیاسی و به عبارت بهتر انتقال آنها از دوره قدیم به دوره جدید را بر عهده می گیرد. چنانچه مفهوم «ایدئولوژی» را پایه روایت سیاسی تاریخی خود قرار دهیم، ایدئولوژی در سال 88 از «مطهری» به «بشیریه» یا از «هگل» به «مارکس» منتقل شد. امروز ایدئولوژی همان افیونی است که مارکس آنرا کشف کرد و زندگیش را وقف رسوایی آن نمود.
وضعیت جدید آنی است که من از آن با نام «رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش» تعبیر می کنم. مهمترین ویژگی فئودالها این است که «سیاست را قدرت معنا می کنند» و «مردم را نردبان قدرت» و انتخابات را «مهندسی افکار عمومی». فئودالها اینطور نیست که عاری از اندیشه سیاسی باشند اما ماهیت اندیشه سیاسی نزد آنان به کلی متفاوت است. فئودالها بنا به اینکه در کدام بخش از ساختار قدرت لانه کرده اند و چه مفاهیمی به بازتولید قدرت آنان می انجامد به تبیین مواضع نظری خود می پردازند. پرواضح است که اندیشه سیاسی نزد ایشان نه «فلسفه سیاسی» که بخواهد مبنا و عیار اعمال و گفتار و سیره ایشان، که «کلام سیاسی» است که توجیه و مشروعیت بخشی به اقتدار ایشان را بر عهده دارد و به کلی از نقد و ارزیابی و برنامه ریزی عقیم است. در اینجا لازم است که برخی وجوه اندیشه سیاسی این دوگونه فئودالها را مورد تحلیل قرار دهیم.
1) فئودالیسم سیاسی و اسلام
از نظر فئودالها اسلام چیزی بیش از «مجموعه ای از عقاید و مناسک» نیست که بویژه از منظر فئودالهای ریش دار در مواقع مخاطره می تواند به اهرم مؤثری در جهت مدیریت افکار عمومی مبدل شود. فئودالها همچون اندیشمندان مدرنی چون ماکیاوللی و روسو و دورکیم دین را امری لازم و ضروری برای حفظ همبستگی و بقای اجتماعی می دانند و به همین دلیل عموماً از نهاد سنتی دین یعنی حوزه های علمیه حمایت می کنند با این تفاوت که فئودالهای ریش دار حوزه های علمیه را همچون کلیساهای قرون وسطا می پسندند و فئودالهای بی ریش مثل کلیساهای جهان مدرن بویژه کلیساهای پروتستانی امریکایی.
2) فئودالیسم سیاسی و انقلاب اسلامی
از منظر فئودالها انقلاب حادثه ای بود که قدرت را از فئودالهای وابسته به پهلوی به فئودالهای وابسته به حکومت کنونی منتقل کرد. اصولاً فئودالها تاریخ را به صورت «روندی از گردش دولت (به معنای قرآنیِ آن) از فئودالی به فئودال دیگر» می بینند. در این مورد هم تفاوت فئودالهای ریش دار و بی ریش به پایگاه قدرتشان بازمی گردد. به طور کلی با توجه به دوآلیسم بوجود آمده در جامعه ایران معاصر که بویژه بخاطر اجرای سیاستهای مدرنیزاسیون در نیم قرن اخیر تشدید شد، تقسیم قلمرو نانوشته ای میان فئودالهای ریش دار و بی ریش پدید آمده است که فئودالهای ریش دار پایگاه قدرت خود را در اقشار سنّتی تر و فئودالهای بی ریش در طبقه متوسط و اقشار تحصیلکرده و فرنگی مآب مستقر کرده اند. فلذا با توجه به عقاید اقشار سنتی درباره «ولایت» فئودالهای ریش دار انقلاب اسلامی را حول محور «فرامین ولایت» تقی کرده خود را کارگزار ولایت معرفی می کنند و حال آنکه ولایت فقیه نزد آنان نه به معنای «امامت» بلکه به معنای «خلافت» است. فرامین رهبری از نظر ایشان نه مفاهیمی توپر و برآمده از عقل بلکه شعارها و واژگانی توخالی برای توجیه مشروعیت نظام است. در مقابل فئودالهای بی ریش که به واسطه پایگاه اجتماعی خود امکان چنین خوانشی از ولایت را ندارند، عموماً انقلاب اسلامیِ دوره امام خمینی را بعنوان دوره ای برای گذار از فئودالیسم رژیم سابق به فئودالیسم رژیم جدید معرفی کرده، تمام امکانات خود را برای دفن مقولات متعلق به دهه اول انقلاب و اتصال تاریخ پس از انقلاب به پیش از انقلاب از طریق حلقه های واسطه ای مانند «برنامه های توسعه» به کار می بندند.
3) فئودالیسم سیاسی و مدرنیسم
فئودالیسم سیاسی اساساً چه در شکل با ریش آن و چه در شکل بی ریش آن نسبتی با مدرنیته ندارد و ابزار نظری درک آنرا هم در اختیار ندارد با این حال این به آن معنا نیست که فئودالیسم سیاسی به مدرنیته و غرب بی اعتناست. فئودالیسم سیاسی با مدرنیته از طریق آن دسته از عوارض مدرنیته ارتباط می یابد که نقشی در معادلات قدرت داخلی و خارجی پیدا کند. مثلاً فئودالیسم ریش دار با «هتل و مال و منطقه آزاد تجاری و گسترش پهنای باند اینترنت و بانکداری خصوصی و تکنولوژی های نو» و از این قبیل محصولات غربی که نه تنها تهدیدی بر قدرت او نیست بلکه می تواند منشأ اقتدار گردد، نه تنها مخالفتی ندارد بلکه خود کارگزار توسعه آنها می شود. تنها تفاوت فئودالها در مواجهه با مظاهر مدرنیته باز هم به پایگاه قدرت آنها بر می گردد، چه فئودالیسم ریش دار «مدرنیته فرهنگی» را مایه تضعیف پایگاه خود می داند و با آن مخالفت می کند ولی برعکس فئودالیسم بی ریش از آن حمایت می کند. دغدغه های فئودالها درباره مقولاتی مثل خانواده، روشنفکری، کتاب، یا هنر هیچ یک اصالت ندارد چرا که اصولاً اینگونه امور وزن چندانی در معادلات قدرت ایفا نمی کند و صرفاً از جهت اشک تمساح و جور کردن ویترین و تأمین مشروعیت تبلیغاتی به کار می آید.
4) فئودالیسم سیاسی و مدرنیزاسیون
مدرنیزاسیون در نظر فئودالهای کنونی آن معنایی را ندارد که نزد محمدرضا پهلوی یا نزد تئوریسینهای وزارت خارجه امریکا در دوران جنگ سرد داشت. مدرنیزاسیون از نظر فئودال یعنی «بسط خود در اقتصاد» و این نه با هدف «توسعه» یا حتی «نوسازی» بلکه با هدف «تقویت پایگاه اقتصادی قدرت» دنبال می شود. در واقع فئودالها به امر توسعه نیز مثل همه امور از منظر معادلات قدرت می نگرند و مفاهیمی چون «آبادانی»، «عمران مناطق»، «پیشرفت علمی»، «تولید ملی»، «خودکفایی»، «اقتصاد مقاومتی»، «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» و نظایر اینها که توسط فئودالها به کرّات به کار می رود، همگی باید به روش تبارشناسانه فوکویی مورد رمزگشایی و تأویل هرمنوتیکی قرار گیرد. یکی از بهترین نمونه های آشکار مدرنیزاسیون فئودالی ایرانی «دانشگاه آزاد اسلامی» است که اخیراً توسط همین نهاد بعنوان «برترین دست آورد علمی انقلاب اسلامی 57» معرفی گردید! نسبت دانشگاه آزاد اسلامی بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون فئودالی با ریش و بی ریش پس از انقلاب با دانشگاه صنعتی شریف بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون امریکایی پهلوی دوم خود به خوبی می تواند ابعاد مهیب و فاجعه بار غلبه ریشه دار فئودالیسم سیاسی بر مناسبات ظاهراً اسلامی را نمایان کند: دانشگاه فئودالهای اسلامی صورتی پوشالی از دانشگاه امریکایی پهلوی است که خود آن نیز صورتی سطحی و کاملاً جهان سومی از مدرنیته بود، با این تفاوت که اینبار نه یک نسخه که هزاران نسخه از این معجون دهشتناک شبه مدرنیزاسیونی-شبه فئودالی در سرتاسر ایران منتشر شده است.
***
داستان بررسی اندیشه سیاسی فئودالهای با ریش و بی ریش (یا همان جریان راست اسلامی) و تبعات تسلط آنها بر نظام جمهوری اسلامی خود نیازمند تحقیقات مفصل و نگارش کتابهاست. اما آنچه در رابطه با انتخابات کنونی نکته تازه ای به نظر می رسد دو تلاش جدیدی است که بطور خاص در این انتخابات به اوج خود رسیده است. مسأله اول اینجاست که این انتخابات را باید اولین انتخاباتی دانست که هیچ «کاندیدای واقعاً سیاسی» در آن حضور ندارد و انتخابات بصورت کامل توسط فئودالها بلعیده شده است. این انتخابات بخوبی نشانه دفع شدن کامل خطری است که از جانب چهره های سیاسی ای چون میرحسین موسوی، محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد منافع فئودالها را تهدید می کرد. به عبارت بهتر صحنه سیاسی ایران در این انتخابات «بطور کامل تحت مدیریت درآمده است.»
نکته دوم به مردم باز می گردد. جز کاندیداهای انتخاباتی مهمترین مشکل وضع سیاسی ایران برای نظم فئودالی، «کنش سیاسی» مردم ایران است، چه مردم ایران همواره به صورت پیش بینی ناپذیری اختیار، اراده آزاد و خواسته های فرامعیشتی و ارزشهای متعالی خود را مبنای انتخاب خود قرار می دهند، به شکلی که امکان مهندسی شدن افکار عمومی در ایران را به امری بسیار مشکل مبدل کرده است. فئودالها در این انتخابات برای حل این مشکل اساسی تدبیری اندیشیده اند و آن کادوپیچ کردن مقوله بسیار زننده «رأی دادن لیستی» برای هر دو پایگاه سنتی و متجدد است. فئودالها به این نتیجه رسیده اند که مردم ایران برای تبدیل شدن به مردم گوسفند صفتی چون مردم امریکا که تنها از ناحیه امور معیشتی تحت کنترل و هدایت قرار می گیرند، نیاز است که مرحله خاصی را از سر بگذرانند. این مرحله خاص که بطور ویژه در این انتخابات در حال وقوع است، «ایدئولوژیک نشان دادن مهندسی انتخابات» و مشروعیت بخشی کلامی و اعتقادی به «رأی دادن توده ای و گله وار» است. چنانچه مردم ایران از این مرحله به خوبی عبور کنند زین پس فئودالها به سهولت بیشتری امکان رسمیت بخشیدن به نظم فئودالی جدید و استحمار ایدئولوژیک ملت برای حفظ دائمی بازی آبی-قرمز دست می یابند، به طوریکه تا چند سال بعد همان تبلیغات اقتصادی و معیشتی و رفاه جویانه –نظیر تبلیغات انتخاباتی امریکا- برای مدیریت انتخابات ایرانی کافی خواهد بود و نیازی به مایه گذاشتن از «سخنان ولی فقیه» که خود می تواند مایه خطری برای بر هم خوردن ثبات باشد، نخواهد بود.
فئودالیسم سیاسی با شتاب فراوان بالهای خود را برای اختناق کامل فضای سیاسی ایران یا به عبارت بهتر «سیاست زدایی از شهر سیاسی ایران» گشوده است و این تنها «رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» در سالهای آتی است که می تواند از انسداد کامل انقلاب اسلامی در نظم فئودالی پسا88 جلوگیری کند.
[1] ن.ک به یادداشت «جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» منتشر شده در وبلاگ سوتک
جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی
در روزگاری که پس از برجام دیگر شناخت مرزهای «اصولگرایان» از «اعتدالیون» ممکن نیست؛ نزدیکترین فرد سیاسی نزدیک به تفکر چپ اسلامی یعنی «محمود احمدی نژاد» با شکست در مدیریت اقتصاد از اریکه قدرت سرنگون شد؛ و توپخانه روشنفکران خودفروخته به راست یعنی «مهرنامه» هرنوع تحرکی در چپ اسلامی را نشانه گرفته است؛ سخن گفتن از چپ اسلامی چندان آسان نیست. با اینحال بازسازی تئوریک راست اسلامی در قامت دولت نوظهور حسن روحانی و به هم خوردن آرایش سیاسی کشور پس از اتفاقات 88 مرا بر آن می دارد که از «نیاز به رستاخیز دوباره چپ اسلامی» سخن بگویم.
نسل اول چپ اسلامی: جلال آل احمد، علی شریعتی، محمدحسین بهشتی، امام خمینی
انقلاب ایران بی شک تحت تأثیر مجاهدتهای جریان چپ اسلامی بویژه از قیام نیمه خرداد 1342 علیه برنامه توسعه امریکایی انقلاب سفید و ارائه قرائت نوینی از اسلام پدیدار شد که توسط نواندیشانی چون جلال آل احمد، علی شریعتی و محمدحسین بهشتی سازمان یافت و در شخص رهبر بزرگ انقلاب امام خمینی به کمال خود رسید. قرائت نوینی که علیه استبداد و استعمار غربی از یک سو و جمود و تحجر سنتی از سوی دیگر برخاسته بود و در این راه از کل سرمایه نهضت مصلحین دینی و همینطور ادبیات نظری دیگر نهضتهای ضداستعماری در یک سده پیش از خود در ایران و جهان اسلام بهره می گرفت و همه را مجدداً درون «اسلامی کاملاً زنده و متفاوت در عصر جدید» صورت بندی می کرد.
در مقابل نسخه اولیه چپ اسلامی شاخه های مختلفی از جریان راست اسلامی بویژه در نسبت با مرجعیت سنتی حوزوی یعنی آیت الله شریعتمداری، و همینطور نهضت آزادی وجود داشت که تا پیروزی کامل نهضت تحت رهبری چپ عمل می کرد و علی رغم برخی اختلافات تلاش داشت که مرزبندی آشکاری با رهبری سیاسی و فکری جناح چپ نداشته باشد.
در این میان «سازمان مجاهدین خلق» جریان مهمی بود که همواره مایه اختلاف میان جناح چپ و راست اسلامی قرار می گرفت. سازمان مجاهدین خلق «چپ برخاسته از راست» بود و به همین دلیل حالتی التقاطی به خود گرفته بود. در واقع سازمان مجاهدین نسل دوم نهضت آزادی بود که در عین حفظ مرام اصلی می خواست تحرکی انقلابی نیز به خود بگیرد. تناقضات درونی راست اسلامی که قادر به تحلیل «امپریالیسم امریکایی» نبود و صورت بندی بسیار ضعیفی از «استبداد شاه» ارائه می داد و همینطور در جمع میان اسلام و تجدد (بویژه علم و دین) نسخه ناپایداری ارائه کرده بود، نهایتاً سازمان را به تغییر ایدئولوژی و انتقال کامل به «چپ سکولار جهانی» واداشت. بااینحال با بیرون آمدن رجوی از زندان سازمان بی ریشه مجاهدین حیاتی دوباره یافت تا دائماً بعنوان آلترناتیوی تقلبی برای چپ اسلامی اصیل موجبات تقویت راست اسلامی را فراهم کند.
با این همه با بمب گذاری دفتر حزب جمهوی اسلامی و ترور رهبران فکری چپ اسلامی و اخراج تدریجی نظریه پردازانی چون دکتر آیت، دیالمه، جلال الدین فارسی و شمس آل احمد تنها یک نماینده از نسل اول جریان چپ اسلامی باقی ماند که از قضا در سال 68 به رهبری رسید.
نسل دوم چپ اسلامی: داستان ادغام تدریجی «اصلاحات» در راست
شاگردان نسل اول چپ اسلامی اگرچه در دهه شصت حول محوریت نخست وزیر «میرحسین موسوی» و در شرایط جنگ حضور سیاسی پررنگی داشت اما از همان اولین سالهای نخست وزیری میرحسین تا امروز در چندین مرحله متوالی توسط جریان پرقدرت راست اسلامی به رهبری «آیت الله هاشمی رفسنجانی» مورد تهاجم قرار گرفت و هربار با از دست دادن بخش بزرگی از اندیشه خود به راست، نهایتاً در وقایع سال 1388 و بویژه در انتخابات سال 1392 بطور کامل در جریان راست و آخرین نسخه آن یعنی حسن روحانی ادغام گردید تا به هیچ میزان اثری از پیشینه ی چپ نسل دوم باقی نماند.
اینکه چگونه تفکرات مهمترین شخصیتهای نسل دوم چپ اسلامی یعنی «میرحسین موسوی» و «محمد خاتمی» و حتی «مهدی کروبی» توسط جریان اصلاحات سانسور گردید و جریان راست اسلامی با یک برنامه گام به گام و صبورانه در مدت سی سال کل نسل دوم چپ اسلامی را استحاله کرد داستان مفصلی است که باید در فرصتی مقتضی با مستندات کافی مطرح گردد. در اینباره اجمالاً باید به نقش بسیار مهم و محوری عبدالکریم سروش و سعید حجاریان در این استحاله تدریجی اشاره کرد که در کنار نفوذ سیاسی شخصیتهای کارگزاران در احزاب اصلاح طلب مبانی نظری این زوال تدریجی چپ دوم را فراهم کردند. در دهه 1360 عبدالکریم سروش مردی از خاستگاه راست اسلامی، فارغ التحصیل مدرسه علوی، مخالف دو آتشه دکتر علی شریعتی و متکی به تفکر سنتی اسلامی بویژه آراء غزالی توانست خود را به محوریت حلقه فکری اصلی چپ یعنی کیان مبدل کند و به تدریج بنیانهای تفکر چپ را با سوهان «روشنفکری دینی لیبرال» خود که به دروغ بعنوان خلف روشنفکری اسلامی شریعتی جا زده بود، نابود کرد. سعید حجاریان امّا نفر دومی است که با حضور در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری سیر انفسی خویش از «چپگرایی ایدئولوژیک» به «راست گرایی تکنوکراتیک» را سرمشق تحول کل جناح چپ نسل دوم کرد و عملاً در مقالات خویش در نیمه اول دهه هفتاد این تحول را با ادبیات الهیاتی، فلسفی، سیاسی، جامعه شناختی و اقتصادی تئوریزه کرد.
آخرین مهره باقی مانده از تفکر قدیم چپ اسلامی یعنی میرحسین موسوی و تا حدودی مهدی کروبی به نحو باورنکردنی ای توسط جریان راست جدید (ائتلاف کارگزاران و اصلاح طلبان) به معنای واقعی کلمه «مصرف» و از صحنه سیاست اخراج شدند و محمد خاتمی هم علی رغم اختلاف نظر جدی با راست محافظه کارانه تن به این استحاله سپرد.
نسل سوم چپ اسلامی: ظهور احمدی نژاد
انتخابات 1384 نشان داد که علی رغم استحاله بدنه سیاسی جناح چپ، مطالبات چپ اسلامی هنوز در اعماق وجود ایرانیان ریشه دارد و این اندیشه به هیچ وجه پایگاه اجتماعی خویش را از دست نداده است.
«اصولگرایی» نظریه سیاسی بی معنایی است که نسل دوم جریان راست اسلامی (دهه شصت) در اعتراض به ائتلاف رهبر اصلی خود یعنی هاشمی رفسنجانی با جناح چپ روی خود گذاشت تا با بازتولید اختلافات دهه شصت بتواند سهمی در قدرت پیدا کند. در واقع دعوای اصولگرایی- اصلاحات چیزی جز دعوای نسل دوم راست اسلامی با نسل سوم راست اسلامی بر سر استقرار در صحنه قدرت و حفظ شبکه سیاسی-اقتصادی وابسته به خود نبود. البته مشخص است که نسل سوم راست نظریه سیاسی خویش را را یک مرتبه بهبود بخشیده و با معادلات جدید جهان و بویژه سقوط شوروی و همینطور مطالبات جدید نسل جوان هماهنگ کرده بود و حال آنکه نسل دوم راست همچنان بر همان مناسبات قدیم و شبه فئودالی بازار و حکومت اصرار می ورزید. حاصل نظری تحول در اندیشه راست اسلامی در نسل سوم بصورت نظریه «هم توسعه اقتصادی هم توسعه سیاسی» درآمده بود که صورتی التقاطی و سطحی از آن در انتخابات ریاست جمهوری 1384 توسط نسل دوم راست تقلید شد.
در میان کاندیداهای اتخابات 84 اما شخصی نو با نوستالژی «رجایی» و رویکردهای مردم گرایانه و عدالتخواه با رویه ی انتقادی رادیکالی نسبت به تسلط جریان راست بر مناسبات سیاسی و اقتصادی کشور خود را به مردم معرفی کرد که شگفتی ساز انتخابات شد. محمود احمدی نژاد اما در دولت اول خود تلاش کرد که تفکر مردم گرا، امپریالیسم ستیز و عدالتخواه خویش را متکی بر دیدگاه های اسلامی و حوزوی استوار کند اما در این راه توفیقی نیافت. احمدی نژاد غافل از این بود که اندیشه سنتی حوزوی پایگاه تفکر راست اسلامی است و نمی تواند مبنایی برای چپ اسلامی نسل سوم فراهم کند.
با این اوصاف احمدی نژاد در دولت دوم ریاست جمهوری خود با تفطن یافتن به عدم امکان سرمایه گذاری بر حوزه علمیه از یک سو و نیروهای سیاسی اصولگرا از سوی دیگر، شبکه سیاسی خویش را به کلی از نیروهای اصولگرای راست تسویه کرد و تلاش کرد تا بر پایه نظریه نوینی از «ایران گرایی اسلامی» که توسط مهندس مشایی تئوریزه می شد چپ اسلامی را با ملی گرایی از یکسو و چپ جهانی از سوی دیگر پیوند زند. شرایط اجتماعی و سیاسی و اقتصادی کشور اما کشش این دگردیسی در گفتمان چپ نسل سوم را نداشت و احمدی نژاد در فقدان حلقه یاران فکری و سیاسی هماهنگ و زیر فشار بحران اقتصادی شرایط تحریم سرنگون شد.
یکه تازی نسل چهارم راست اسلامی و خلأ نسل چهارم چپ اسلامی
در شرایطی که نسل سوم راست اسلامی (ائتلاف اصلاح طلبان و کارگزاران) در تلاش نافرجام 88 در هم شکسته شده بود و بخشی از آن رادیکالیزه شده به راست سکولار جهانی پیوسته و پایگاه اجتماعی داخلی در شرایط حبس رهبران سیاسی سردرگم مانده بود، باز هم اتاق فرمان اصلی راست ابتکار عمل را بدست گرفت و با استفاده از فرصت در حصر خانگی بودن رهبران نسل سوم (که همانطور که گفته شد راست خالص هم نبودند و شائبه چپ روی در صورت آزادی آنها انتظار می رفت) نسل چهارم راست را با رهبری حسن روحانی وارد صحنه کرد و در یک بازی گردانی بسیار پیچیده با تغییر گزینه ها از هاشمی به عارف و از عارف به روحانی توانست تمام قوای نسل سوم راست و پایگاه اجتماعی آنها یعنی طبقه متوسط را به نفع خود بهره برداری کند.
در انتخابات 92 اصولگرایی یا همان نسل دوم راست اسلامی که به کلی از قافله تحولات کشور عقب است و پس از مشارکت کامل با راست نسل سوم در پایین کشیدن احمدی نژاد، صرفاً به واسطه شبکه قدیمی سیاسی و اقتصادی خود در صحنه باقی مانده است، با تکرار اشتباه انتخابات 84 بازهم به تقلید از گفتمان راست مدرن نسل سوم پرداخت. تنها استثناء سعید جلیلی بود که اگرچه علاقه مند به بازتولید چپ نسل چهارم بود اما به واسطه ریشه های راست خویش در دانشگاه امام صادق هیچ توفیقی نیافت و تنها بخشی از بدنه اجتماعی بی رهبرمانده احمدی نژاد را جذب خود کرد.
در چنین شرایطی است که خلأ گفتمان نسل چهارم چپ اسلامی به شدت احساس می شود. اگرچه در دو سال گذشته و در شرایط همدلی کامل قوای سیاسی کشور با دولت روحانی، بخش کوچکی از جریان اصولگرایی با محوریت سعید جلیلی و نام سیاسی «پایداری» و عنوان اجتماعی «دلواپسان» با فاصله گرفتن از اصولگرایی رسمی «علی لاریجانی» تلاش داشت که تحرک نویی را پدید آورد اما ماجرای تصویب برجام در مجلس نشان داد که این جریان به شدت به لحاظ فکری و سیاسی تحت نفوذ نیروهای راست است.
بدنه اجتماعی انقلاب اسلامی باید تجربه شکست احمدی نژاد در اتکا به اصولگرایی و همینطور حوزه های علمیه را جدی بگیرد و خود مردانه پای در راه بازسازی تئوریک چپ اسلامی کند. نکته بسیار مهمی که طرح آن تنها امروز پس از عبرت گرفتن از تجربیات گذشته ممکن شده است، توجه به اندیشه سیاسی آیت الله خامنه ای است. جریان راست اسلامی در 25 سال گذشته پیوسته تفسیری راست گرایانه از اندیشه ایشان به نسل جدید ارائه داده است که خود مهمترین مانع در استحاله افکار ایشان در جامعه و دیده نشدن افکار نوگرایانه و پیشروی ایشان در زمینه های گوناگون است. «راست زدایی از اندیشه آیت الله خامنه ای» که مهمترین رهبر فکری برجای مانده از نسل اول و اصیل چپ اسلامی است، کارویژه بسیار مهم نسل چهارم انقلابیون خواهد بود تا از این طریق اندیشه اصیل انقلاب از اسارت اصولگرایی و راست خارج شده و تواناییهای عظیم ملی و جهانی آن در رودر رویی با امپریالیسم امریکایی و توسعه گرایی انسان سوز و بنیان برافکن راست گرایان داخلی آشکار گردد. امری که تنها با توجه به نفوذ بسیار غلیط تفکر راست بر تمام عرصه های نظری و عملی، از معرفت شناسی و هستی شناسی و فلسفه سیاسی و فلسفه علم و اندیشه اقتصادی و تاریخ اندیشه گرفته تا نیروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و رسانه ای داخل کشور، ابعاد عظیم و بسیار اساسی آن نمایان خواهد شد.
کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»
نظام آموزشی مدرن مهمترین کارگزار ایدئولوژی زدایی در ایران
اول بار که نام کنفرانس به گوشت می خورد خوشحال می شوی آن هم به خاطر شنیدن کلمه «عدالت آموزشی». سرمایه داری روز به روز بیشتر در حال غلبه بر نظام آموزشی ماست و این لاجرم بی عدالتیهای پنهان بسیاری را پدید آورده است: مهمترین کارکرد نظام آموزشی ما آنست که فرزندان اقویا را همچنان در طبقه اقویا نگه می دارد. بچه پولدارِ بالاشهر نشینِ بورژوا مآبِ پیش دانشگاهیهای خوب تهران با پارکینگ ماشینهای شاسی بلند رتبه های خوب کنکور سراسری و آزاد را دو قبضه می کنند و بچه مثبتِ شهرستانیِ مدرسه دولتیِ سر محله باید به فکر یک پادویی خوب در اداره ای، شرکتی، دکانی جایی باشد که بعد سربازی به جای جیب مبارک ابوی یه لاقبای بیچاره، آویزان دولت مستظهر به دکل نفت (اگر چیزی اش برسد به این مویرگهای آخر زنجیر!) یا جیب مبارک ابوی آقازاده ی بورژوای مذکور شود.
البته این فقط ظاهر قصه است. پوستر کنفرانس را که می بینی ته دلت احساس می کنی که یک بویی می دهد ولی خوب شیرفهم نمی شوی که بوی چیست. بعد که به برگزارکنندگان نگاه می کنی و اسم سازمان مدیریت و برنامه ریزی و از آن مهمتر دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه شریف را که می بینی تازه معلوم می شود که آن بوی مخصوص بوی نچسب بچه لختیهای افریقایی در پوسترهای یونسکو است!
برای فهم رابطه میان توسعه و عدالت آموزشی، یا به عبارت بهتر تفکر نوکارگزاران و عدالت آموزشی باید این چارچوب نخ نمای بوردیوییِ شبه مارکسیستی در تحلیل آموزش در ایران را کنار گذاشت و عینک فرهنگیِ مطالعات تاریخ معاصر را بر چشم گذاشت. البته پرواضح است که قبل از همه اینها باید عینکهای خر رنگ کنِ «حقوق بشری» و «حقوق کودکان» و «حقوق مهاجرین» را که برنامه کنفرانس مالامال از اینهاست به دور انداخت.
مسأله «توسعه آموزش به مناطق محروم» در تاریخ معاصر ایران طنین بلندی دارد. بلندترین صدای آن مربوط می شود به پروژه بزرگ «سپاه دانش» که شاه امریکایی پنجاه سال پیش در مجموعه رفرم کلان انقلاب سفید پیاده کرد. ساده لوح ترین مورخین هم اذعان دارند که رسیدگی به محرومین و بهبود وضع روستاییان آخرین هدف در پیاده سازی این طرح بود، همانطور که آزاد کردن رعیت از سلطه ارباب بی اهمیت ترین موضوع در اصلاحات ارضی، یا دادن حقوق برابر به زنان و مردان آخرین مسأله در طرح «حق رأی زنان» و ارتقای کیفیت آموزشی بی ربط ترین مسأله به «انقلاب آموزشی» در انقلاب سفید بود.
هدف از سپاه دانش چه بود؟ مسأله اصلی اینست که مناطق روستایی و پیرامونی هنوز «استقلال فرهنگی و اجتماعی» خویش را حفظ کرده اند و نتوانسته اند در نظم جدید مدرن ایران که مدرنیزاسیون پهلوی در تهران و شهرهای بزرگ کلید زد ادغام گردند. به عبارت بهتر مناطق پیرامونی ایران هنوز در جهان سنت زندگی می کنند و مناسبات خویش را در چارچوب جهان بینی، فرهنگ، اقتصاد و روشهای قدیم انجام می دهند. این عدم ادغام مناطق پیرامونی جزیره های بی ثباتی را می سازد که بخاطر استقلال فرهنگی و اجتماعی، پیوندی با دولت مدرن به عنوان مهمترین کارگزار مدرنیته ی ایرانی ندارد و نفس این استقلال از دو جهت بسیار مخاطره انگیز است: اول اینکه منابع و ظرفیتهای انسانی، معدنی، اقتصادی و ... روستاها و شهرستانها را از دسترس خارج می کند. یعنی بازار خوبی از نیروی کار و همینطور مصرف دائمی از چرخه اقتصاد بیرون می افتد که کاملاً به ضرر اقتصاد مدرن نیمه بورژوایی-نیمه دولتی ایران است.
مسأله دوم از این یکی خیلی مهمتر است. استقلال فرهنگی و استقلال اقتصادی، استقلال سیاسی می آورد و این یعنی آنکه تمام این جزیره های جدا مانده مناطق مستعدی برای طغیان سیاسی و جذب ایدئولوژی های انتقادی و اعتراضی به شمار می آیند. مسأله این نیست که این مناطق فقیر یا غنی باشند، مسأله اینست که فقر اگر با وابستگی سیاسی توأم نباشد به طغیان می انجامد. فقر کنترل شده در چارچوب وابستگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مشکل را به خود فرد نسبت می دهد و راهی خیالی را به روی فرد می گشاید که مانع شکل گرفتن «حسّ بن بست»، توجه به ساختارهای کلان و اعتراض سیاسی در او می شود. این تفاوت ماهوی فقر افریقایی بدبخت قرن بیستم با افریقایی بدبختر قرن بیست و یکم است.
ایدئولوژی مهمی که شاه در دهه چهل شمسی از رواج آن در میان دهقانان و روستاییان بسیار بیم داشت کمونیسم بود. البته توسعه ی «توسعه» به مناطق محروم همانطور که گفته شد اساساً ضد هرگونه ایدئولوژی و تفکر سیاسی معارض عمل می کند و مختص مقابله با کمونیسم نیست. این همان طرحی است که سال گذشته باراک اوباما در 69امین کنفرانس سالیانه سازمان ملل برای مقابله با رواج «اسلام گرایی» در جهان اسلام برای حفظ موجودیت «عصر امریکایی بعد از جنگ جهانی دوم» ارائه کرد:
«اگر فراتر از مرزهای خود نگاه کنیم، اگر یک تفکر جهانی داشته باشیم و با مشارکت اقدام کنیم، می توانیم مسیر این قرن را ترسیم کنیم، همانطور که پیشنیان ما عصر پس از جنگ جهانی دوم را رقم زدند ... در اینجا من میل دارم به طور مستقیم با جوانان در سراسر دنیای مسلمان سخن بگویم ...شما نشان داده اید که وقتی جوانان ابزارهای موفقیت را در اختیار داشته باشند- مدارس خوب، آموزش در ریاضیات و علوم، اقتصادی که پرورش دهندۀ خلاقیت و کار آفرینی باشد- در آن صورت جوامع شکوفا خواهند شد. بنا بر این آمریکا با کسانی که این دیدگاه را ترویج می کنند مشارکت خواهد کرد.»[1]
مسأله ی اصلی در ایران به جامعه شناسی رأی مردم در انتخابات 1384 و 1388 بازمی گردد. در شرایطی که مردمان شهرهای بزرگ یا به عبارت بهتر طبقه متوسط شهری تحت تأثیر حساسیتهای اقتصادی و فرهنگی خاص طبقه بورژوا در پی رأی به کاندیدای تجدّدگرا و تداوم نورمالیزاسیون و عرفی شدن جمهوری اسلامی بودند، مردم روستاها و استانهای پیرامونی که علی رغم تمام تجاوزهای فرهنگی مدرنیزاسیون، هنوز استقلال فرهنگی خود را از دست نداده در چارچوب کلی تفکر عدالتخواه و بومی انقلاب اسلامی می اندیشیدند، به اصلاحات اساسی در ساختار نظام بر مبنای همان ایده آل صدر انقلاب رأی دادند. با اینکه نامزد مورد نظر طبقات مستضعف ایرانی نتوانست آرمانهای این مردم را برآورده کند، امّا زنگ خطر یکدست نبودن بافت فرهنگی ایران برای طرفداران ایران سکولار بی ادّعا یا همان رژیم پهلوی بازتولید شده در جمهوری اسلامی استحاله شده به صدا درآمد.
بر این اساس است که تصور می کنم کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» تکنوکراتهای کنونی بیش از هرچیز در ادامه طرح سپاه دانش و توسعه آموزش مدرن به روستاها در رژیم سابق قابل تحلیل و تفسیر است. جلال آل احمد نیم قرن پیش در آستانه انقلاب سفید نوشت: «شهرهای ما اکنون در همه جا به رشد یک غده سرطانی می رویند. غده ای که اگر ریشه اش به روستا برسد و آنرا بپوساند واویلاست.» (غرب زدگی، فصل چهارم) اکنون که قریب نیم قرنی از خشکیدن قلب روستای ایرانی به دست شاه می گذرد، هنوز روح خبیث مدرنیزاسیون امریکایی نمی تواند از لاشه ی نیمه جان روستایی بگذرد که شاید روزگاری «احمدی نژادی دیگر» از آن سر بر بیاورد.
با اینحال نسخه سپاه دانش سال 94 طبعاً تفاوتهای مهمی با نسخه پنجاه سال پیش خود دارد. مهمترین مشکل در ضعف آموزش رسمی در نهادینه کردن شهروندی بورژوایی است. بنابراین باید تحت عنوان «تمرکز زدایی از آموزش و پرورش دولتی» و «مسئولیت پذیری شرکتها» و «گسترش ICT و تکنولوژیهای آموزشی مجازی» [2]قلمروهای نوینی به روی مکاتب آموزشی مؤثرتر باز شود. آموزش باید بتواند ضمن انتقال زیربناهای فرهنگی جدید و گسستن نسل جدید روستاییان از جهان بینی سنتی، معیشت آنان را نیز با ساختار اقتصاد مدرن نوظهور ایرانی پیوند بزند. نتیجه کار در یک کلام «رام شدن روستاییان» خواهد بود که احتمالاً به زعم جامعه شناسان پروژه نورمالیزاسیون آخرین پایگاه اجتماعی انقلابی گری در ایران است.
ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا
تاریخ ایران، تنها چند ماه پس از در هم شکستن نظام پهلوی چنان یقینی در صورت بندی نسبت ایران-امریکا داشت که روز عجیب 13 آبان را آفرید. اشتباه است اگر تصور کنیم سیزده آبان محصول جلسه دانشجویان پیرو خط امام در خوابگاه زنجان دانشگاه شریف بوده است، بلکه آن چیزی سیزده آبان را پدید آورد که چند ماه پیش 22 بهمن را آفریده بود. سیزده آبان، بیست و دو بهمن و حتی پانزده خرداد همگی از یک تبارند و آن تبار عصری است که جلوه خویش را بیش از همه در آیینه روح الله خمینی متجلی دید. در واقع وقتی صحبت از «عصر خمینی» می کنیم باید دو چیز را از هم جدا کنیم: یکی دوره 25 ساله از 1332 تا 1357 که به یک معنا عصر خمینی است و دیگر دوره 1357 تا 1368 که به یک معنای دیگر عصر خمینی است. البته اگر از من بپرسید واقع امر اینست که من تصور می کنم اولی به این نام شایسته تر است تا دومی. یعنی اگر برنیاشوبید می خواهم این عقیده عجیب را مطرح کنم که این دوران سیاه سلطنت محمدرضاشاه مستحقتر است به نامیده شدن با نام عصر خمینی تا دوران پیروزی انقلاب اسلامی.
دلیل این مدعای نادر بسیار ساده است: ریشه های انقلاب 57 را باید در همین دوره 25 ساله – و البته زمینه های کلیتر پیشین آن بخصوص از مشروطه به بعد- جستجو کرد. در واقع هر آنچه خطوط کلی انقلاب اسلامی 57 و گفتمان خمینی (ره) را سامان داد آن چیزی بود که صورت بندی کلی آن در این دوره 25 ساله به تدریج در جامعه ایران –بویژه طبقه نخبگان آگاه- نهادینه شده بود. همین نهادینگی است که حادثه بسیار عظیم سیزده آبان را در آن تاریخ خاصِ کاملاً نامأنوس برای امروز محقق می سازد.
در بررسی صورت بندی نسبت ایران-امریکا در دهه چهل و پنجاه شمسی حداقل پنج صورت بندی زیر قابل شناسایی است:
1) ایران و امریکا به مثابه تمدن منحط عقب مانده و تمدن پیشرفته
2) ایران و امریکا به مثابه جهان سوم و جهان توسعه یافته
3) ایران و امریکا به مثابه استعمارزده و استعمارگر
4) ایران و امریکا به مثابه جنوب و شمال/ خلق درهم شکسته و امپریالیسم
5) ایران و امریکا به مثابه شرق و غرب
به عبارت بهتر درک و تحلیل رابطه ایران و امریکا در فرهنگ دهه چهل شمسی حداقل 5 عاملی است. عامل اول میراث مشروطه است و محصول تلاشهای منورالفکران ترقی خواه. عامل دوم گفتمان نوینی است که پس از جنگ جهانی دوم در ایالات متحده تولید شد و توسط سازمان ملل به رسمیت شناخته شد و توسط محمدرضا شاه ترویج شد. عامل سوم باز هم خاطره ای به جا مانده از مشروطه است که گاهی با صفت «نو» نیز همراه می شود: حسی مبهم اما قوی از دخالت و استیلای بیگانگان به شیوه های مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی فکری. عامل چهارم محصول بازسازی ایرانی و جهان سومی مارکسیسم و ثمره بزرگ تلاشهای چپهای ایران است. عامل پنجم اما از همه جدیدتر است و شاید بیش از هر چیز با دو قرائت مختلف از هایدگر آلمانی که تقریباً همزمان وارد ایران می شود پدید می آید: میراث بزرگ کربن و فردید.
روح الله خمینی که در 1356 ظهور می کند، جامعه ایران سالهاست که با هاضمه ای عجیب به ترکیبی سازوار از این 5 عامل دست یافته است. ترکیب سازواری که شاید بیش و پیش از هر چیز در کتاب عظیم «غرب زدگی» نوشته روشنفکر نابغه آن سالها در 1341 معماری جدیدی می یابد. در طرح بزرگ جلال یک نکته جدید برای اولین بار در حاشیه این 5 عامل از قبل موجود اضافه می شود: هویت اسلامی به مثابه گمشده جامعه ایران. علی شریعتی طرح ناتمام او را با افزودن یک عامل جدید که کل صورت بندیهای دیگر را تحت شعاع قرار می دهد به کمال می رساند:
6) ایران و امریکا به مثابه تقابل تشیع علوی و طاغوت
روح الله خمینی رهبر کبیر جامعه شش عاملی 1356 است. او خود مجتهد بزرگی است و گرچه از تمام ادبیات تولید شده در این سالهای «فوران در خفقان» بهره می گیرد اما گفتمان جدید خویش را خلق می کند تا تمام بهره ی فرهنگی عصر خمینی را در فهمی قرآنی در آمیزد:
7) ایران و امریکا به مثابه مستضعف و مستکبر
مطلب را بیش از این تفصیل نمی دهم. سیزده آبان وقتی اتفاق افتاد جامعه ایران تمام ادراک تاریخی خویش را در صورت بندی مستضعف-مستکبر خمینی (ره) انباشته یافت. در واقع این ملت ایران بود که در سیزده آبان 58 به فراز دیوار سفارت رفت، مستشاران امریکایی را به گروگان گرفت، برگه های ریزریز شده را به هم چسباند تا حقانیت گفتمان خویش را در قریب به هشتاد جلد «اسناد لانه جاسوسی» به جهانیان فریاد زند. سیزده آبان 58 محصول 25 سال گداختن تجربه مواجهه ایران و غرب در کوره تفکر روشنفکران و روحانیون نواندیش بود.
اما امروز که ما با هم سخن می گوییم از میان این 7 صورت بندی تنها دومی است که فروغی تهییج کننده و برانگیزاننده و امیدبخش دارد. از نظم فکری بزرگی که در 1358 پدید آمده بود همه چیز در هم شکسته و تنها به مدد تلاشهای پراگماتیستها گفتمان دوم از میان خرابه های این انهدام فکری به سلامت بیرون آمده است. هر بار پس از نواخته شدن با سیلی ناملایمتها، فرشته ی مصلحت، بقا و اضطرار با پتک سنگین ترس و هشدار، آغوش مهربان خود را باز می کند تا با تسکینی که می دهد، خروش وجدان ایرانی را آرام کند. با بالا گرفتن جنگ خود زمینه آتش بس را فراهم کرد، خود قلم امضا را به مردم می دهد و خود بر کرسی بازسازی و نوسازی می نشیند و ذهنها را به جای گذشته، درون یا آسمان، به حال، امروز و اکنون، گذر «روزمرگی» و مشاهده فوتبال و خندوانه فرامی خواند.
دو سال پیش که پس از شانزده سال تحرّک و تلاطم، دوباره اوضاع اقتصادی بر ملت گران آمد، باز همان فرشته از راه رسید تا یادمان نرود عصر پس از جنگ «عصر رفسنجانی» است. خلاصه کنم. امروز صورت بندیهای هفت گانه ای که انقلاب 57 را پدید آورده بود فرو ریخته. چندان اهمیتی ندارد که آیا خاتمی و احمدی نژاد در روزگاری صورت بندی هشتم و نهمی را به اینها افزودند یا نه، چرا که خیلی زود آشکار شد که فضای عصرپس از جنگ تنگتر از آنست که صورت بندی دیگری را بربتابد. امروز که ما با هم سخن می گوییم جامعه ی پیچیده ی هفت عاملی ایران به جامعه ای تک عاملی تنزل یافته است. زبان الکن ایران امروز واژه دیگری جز «توسعه» را نمی تواند هجّی کند. سخن از استکبار ستیزی و شعار استکبار ستیزی و تلاش استکبارستیزانه امروز مغتنم است، اما چه فایده که صورت بندی فاهمه ی ملازم با آن، سالهاست که از ذهن و ضمیر نخبگان آگاه ایرانی و به تبع آن جامعه ایرانی رخت بر بسته است. ناقدان نگویند سیاه نماییدی، راه چاره در متن پیداست: چاره همانست که طاقت شنیدنش در کاهلان به ظاهر انقلابی نمای به باطن غرقه ی امریکا موجود نمی باشد.
پی نوشت: آنچه خواندید خلاصه ای تکمیل شده بود از آنچه در جلسه اول «حلقه کتاب خوانی روشنفکران ایرانی و غرب» مطرح شده بود که یکشنبه ها ساعت 15 تا 17 در دانشگاه شریف (مسجددانشگاه، مدرس شهید باهنر/ یا دفتر جامعه اسلامی) برگزار می شود. حضور برای عموم آزاد است.
در این یکی دو روز صحبت از شبیه سازی توافق ایران-امریکا با توافق چین-امریکا و شوروی-امریکا توسط مقامات امریکایی و برخی دوستان انقلابی بسیار مطرح می شود. اصل استدلال به نظریه سکولاریزاسیون ماکس وبر باز می گردد که مدرنیته را اسیدی معرفی می کند که تمام نظامات ارزشی قدسی و فرامادی را می خورد. این نظریه بیشتر از هرچیز توسط خود انقلاب اسلامی ایران ابطال شد وقتی برخلاف فرآیند مطلق مدرنیزاسیون ایران توسط رژیم پهلوی انقلابی دینی ناباورانه کشور را فرا گرفت. در دوره پس از جمهوری اسلامی هم رابطه انقلاب اسلامی با مدرنیته آنطور که غربیها فکر می کنند صفر و یکی نبود و این خود باعث شد که امروز جامعه شناسان به مسیحی-کاتولیکی بودن ریشه های نظریه سکولاریزاسیون و عدم صدق آن درباره اسلام اذعان کنند. با اینحال این نظریه به کلی متفی نیست و آگاهی مهمی را در اختیار ما می گذارد. جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در میان جنگ و محاصره و تحریم و تهدید بوده. سیاست دشمنان از دیروز عوض شده است. بنابراین سیاست جمهوری اسلامی هم از امروز باید عوض شود. اگر تا دیروز مقابله امنیتی و نظامی و استحکام سخت افزاری، مادی و اقتصادی در اولویت بود از امروز صحنه مقابله به قلمرو پنهان بنیادهای هویتی نظام کشیده شده است. این اتفاقا فرصت بی نظیری برای انقلابی بوجود می آورد که نه خود را کودتایی نظامی می داند و نه تغییر صرف مناسبات قدرت بلکه هویت خویش را به فلسفه و تفکر و فرهنگ باز می گرداند. امروز وقت آنست که نظام اسلامی توجه خود را از نهادها و طبقات نظامی و اقتصادی به نهادها و طبقات فکری و فرهنگی بازگرداند. از دیروز به بعد دیگر موشک و قدرت تسلیحاتی نمی تواند کیان ایران را حفظ کند. آنانکه از توافق دیروز ترسیده اند و سخن از فروپاشی و عرفی شدن و براندازی می کنند در واقع جمهوری اسلامی را یک کاخ پوشالی قدرت و ثروت دانسته اند که تنها با نفی بیرون بر سر پاست. نسلی از حزب الله که چنین می اندیشید اینک باید صحنه را به نسل دیگری وابگذارد که به بنیاد فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی ایمان دارند. امروز روز بازگشت به مطهری و شریعتی و بهشتی و آل احمد و خمینی و خامنه ای دهه چهل است. امروز روز بازگشت به ریشه ها و مقاومت و پیشرفت هویتی است.
ایران انتهای قرن چهاردهم شمسی جهان گسسته نقطه های آنی و خط های دفعی و اندیشه های مقطع است. در جهان نقطه چین و خط چین لایه ها و سطوح آب می روند، واژه ها توخالی می شوند، مفاهیم سر بریده می شوند و سوالات مهم از دایره دید آنی خارج می شوند.
ایران امروز ما ایران بی تاریخ است، بی فلسفه، بی اندیشه، بی آینده، بی پیوند عمیق میان تک تک انسانهایی که به مدد افکار به کل سرنوشت تاریخی یک ملت پیوند می خورند. ایران امروز ما «ایران تلگرامی» است چون این روزها همه ایران در تلگرام جا شده است. ایرانی که در تلگرام جا شود ایران نیست ایران تلگرامی است یعنی همان چیزی که محل زیستن انسانها نیست محل زیستن شبه انسانهاییست که در آنی به دنیا می آیند و آن دیگری می میرند و شبه انسان دیگری جای آنها را می گیرد. جهان نومینالیستی حرکت جوهری اسم ها حول کلماتی که تاریخ انقضایشان چندین ساعت بیشتر نیست و موضوعاتی که تنها سایه شبح وار احساس و عاطفه ای که به جا می گذارند جان ها را به عکس العمل وا می دارد، چه «عقل» شرط امکانی ندارد و «حس» تنها قوه شناختی است.
***
در این ایران گسسته تلگرامی اواخر قرن چهاردهم شمسی اما دو تاریخ به هم برخورده اند. دو تمدن رویاروی هم قرار گرفته اند. گفتگویی میان ایران و امریکا پدید آمده است که سرنوشت سازترین گفتگوی قرن بیست و یکم خواهد بود، چه آنطور که ابرروایتگران این قرن گفته اند تنها دو تمدن از پنج قرن کشمکش قرون اخیر جان سالم به در برده اند که یکی در دوره کهولت و با تجربگی و جهانداری خویش است و دیگری جوانی تازه از زنجیر رسته و در جستجوی نام که گرچه خاطره مبهمی از نیاکان خویش دارد اما سخت آنان را در دل می ستاید. پیرمرد سلطان جهان است و جوان گرچه با تنفر بسیار تازه از زنجیر او رها شده اما حسی چندگانه از تحسین و دلهره و شیفتگی و خشم به سلطان دارد. حس نوجوان تازه بالغی را دارد که با پرخاش از خانه پدر گریخته و حالا با دلهره بر آستانه کوچه ایستاده و کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته...
***
وضع کنونی سیاست عمومی ایران ماحصل وضعیتی است که دو تصویر فوق در یکجا و یک زمان در ایران انتهای قرن چهاردهم شمسی در آستانه پایان مذاکرات هسته ای روی هم کشیده شوند. یک سوی میدان مقاومت گرایان نیهیلیست در این اندیشه که چون از خط توافق عبور کردیم همه چیز بر باد است و نابودی و شرم در انتظار ماست و آن سوی میدان سازشگرایان ایدئولوژیک در این اندیشه که درهای بهشت مدرن پشت خطوط مذاکره گشوده شده و با یک پرش دیگر ما هم در صف منتظران ورود به دریم لند امریکایی قرار گرفته ایم. چه آسان یک مشت مفاهیم خیالی که زاییده ذهنهای بیمار است مفاهیم بلند ما را به یغما می برند وقتی اندازه عزت و ذلت به یک فریاد یا یک ژست نشستن فروکاسته می شود. چه آسان رویارویی های ژرف تاریخی ما به یک دعوای پوچ حیدری-نعمتی مبدل می شود و صدها هزار نفر را مشغول خود می سازد.
***
سیاست ایرانی، ایدئولوژیک و منحط است. با این حال نمی دانم این چه سرٓی است که صحنه گردانان اصلی سیاست ایران معاصر البته چنین نبوده اند، چه ناصرالدین و مظفرالدین و رضا و محمدرضا و امیرکبیر و مصدق و فروغی و هویدا و علم، چه امام خمینی و خامنه ای و هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد و روحانی اغلب افکار بلندی در سر داشتند اما به محض تبدیل آن به حرف و عمل و انتقال به یک رده (و تنها یک رده) بعد همه چیز به یک کاریکاتور مضحک و مسخره و پوچ تبدیل شده است!
خوب یا باید امروز هم پشت یکی دیگر از نقاط عطف تاریخ معاصر ایران با همه فراز و نشیب آن دو مرد اصلی نشسته است. باقی بازیگران چه حسن روحانی باشد یا حسین اوباما، چه محمدجواد ظریف باشد یا جان کری یا عراقچی باشد و موگرینی، چه مجلس اسلامی ایران یا کنگره و سنای امریکا چه شورای امنیت ملی چه مراجع یا دلواپسان چه طبقه متوسط نگران وضع اقتصادی و چه جوانان و نوجوانان متفرق در شبکه های اجتماعی چه صداوسیما و چه بی بی سی فارسی و چه فرارو و چه رجانیوز همگی خرده امواج حرکت دستهای غول آسای این دو مردند. گرچه فهم غالب سیاستمداران کنونی ایران بالاتر از همین دوگانه ساده لوحانه مقاومت-سازش نیست، این دو مرد برنامه های بلندمدتی برای آینده ایران داشته و دارند و سالهاست که شطرنج پیچیده ای را که به اهمیت کل تاریخ یک قرن آینده ایران است ادامه می دهند. شطرنجی مستمر که ذهنهای ساده ی صفر و یکی یا برد و باختی را مجال درک پیچیدگیهای آن نیست. موضع ما در این جدال عظیم هر چه باشد، ایران هنوز زنده است چون هنوز مردان بزرگی در آن زنده اند که سیاست را با تمام معنای عمیق و پیچیده آن، به وسعت سرنوشت یک ملت می فهمند و پیش می برند.
رمز گشایی از ایدئولوژی
نقابدار تکنوکراسی در پوشش جدید اعتدال
همانطور که حجة الاسلام دکتر حسن روحانی خود میگوید، دولت
یازدهم در چندماهی که بر سرکار آمده تحولاتعظیمی را در شرایط اجتماعی کشور پدید آورده است.
از یک منظر یکی از مهمترین این تحولات «تغییر آرایش سیاسی کشور» است که به واسطه
بیان سیاسی خاص دولت پدید آمده است. دولت جدید خود را با شبکهای از واژگان مثبت همچون
تدبیر، امید، عقلانیت، پرهیز از افراط، تخصصگرایی، حل علمی مسائل و... معرفی میکند
که همگی حول واژه کلیدی «اعتدال» شکل گرفتهاند. ماحصل این گفتمان سیاسی ویژه، شکل
گرفتن دوقطبی سیاه-سفید یا خیر-شر در فضای سیاسی و به تبع آن اجتماعی کشور است که
به مرور تشدید میگردد. در واقع دولت یازدهم در حال شکل دادن یک اَبَر گفتمان اصلی
بعنوان زمین بازی سیاسی و اجتماعی و طرد عناصر بیرونی چارچوب بعنوان افراطی و
تندروست.
به عبارت بهتر در
شرایط جدید سیاسی کشور، چنین به نظر میرسد که به یکباره از سوی دولت خط بطلانی بر
تقسیمبندیهای رایج جریانات سیاسی به راست و چپ، اصولگرا و اصلاحطلب، اسلامگرا و
مدرنیست، اقتصادلیبرالی و اقتصاددولتی، و دیگر رویکردهای سیاسی موجود یا ممکن
کشیده شده، دایره بزرگی به نام اعتدال ترسیم میشود و تمامی انواع تفکرات و
رویکردهای سیاسی-اجتماعی به حسب قرار گرفتن درون این دایره فرضی یا افتادن در خارج
آن یکی از دو برچسب «معتدل یا افراطی» را دریافت میکنند!
دولت یازدهم و تداوم انحطاط سیاست در
جمهوری اسلامی
از حیث اندیشه
سیاسی، چنین شرایطی در واقع تداوم «انحطاط سیاست در جمهوری اسلامی» است که
فرآینده آن در دهه هشتاد آغاز گشته و مشخصاً از سال 88بروز تام و تمام یافته است.[1] ردّ تکثر سیاسی، افول اندیشه
سیاسی، ردّ تحزب، اصالت موضعگیری به جای تحلیل و از همه مهمتر غلبه عملگرایی
سیاسی را میتوان بعنوان مهمترین ویژگیهای این شرایط جدید نام برد که عملاً نوعی
«رادیکالیسم فراگیر» را در کل جامعه ما پدید آورده است. در این وضعیت جدید سیاستمداران
ترجیح میدهند تا به جای تعریف برنامه سیاسی-اجتماعی، ایجاد حزب و تشکل معطوف به
برنامه و تلاش عقلانی برای ترویج اندیشه سیاسی خود به ترسیم دوایر خیالی برای حذف
رقبا و تقسیم قدرت در میان خودیها اقدام کنند. دقیقاً در چنین شرایطی است که «جبهه
متحد» در میان اصولگرایان با هدف تثبیت جمعیت نهایی مشروع برای کسب قدرت تشکیل میشود
و «جبهه پایداری» با شعار حذف ساکتین فتنه، دایره دیگری را برای اخراج جبری
«دیگران» ترسیم میکند. گرچه فعالیت هیچیک از این دو جبهه در انتخابات یازدهم
ریاست جمهوری به نتیجه نمیرسد، اما روش سیاسی آنها برای رییس جمهور منتخب به ارث
میرسد و حجة الاسلام دکتر روحانی دایرهی بزرگی به نام «اعتدال» ترسیم کرده تمام مخالفین
خود را با برچسب «افراطی» به خارج این دایره میفرستد. نکته مشترک هرسه عملکرد
ایجاد دوقطبی سیاه و سفید، حذف جبری مخالفین، نفی تکثر سیاسی و از همه مهمتر اصالت
دادن به موضعگیری سیاسی به جای اندیشه و تحلیل سیاسی است.
جز انحصارگرایی
سیاسی، رواج مناسبات فاسد قدرت و باندبازی، و عدم زایش نیروهای سیاسی نو که آفات
بسیار مهم وضع سیاسی جدید کشور هستند، مهمترین چالش، ابهام در تعریف درست واژگانی
نظیر «اعتدال» و مانیفست یا گفتمان پشتیبان آن است. اعتدال مورد نظر جناب آقای
دکتر روحانی و دولت ایشان چنان بسیط، عام، همهپسند و مطلق است که گویی مانند هوا
همه جا را اشغال کرده اما فراچنگ آوردن آن ممکن نیست. اعتدال ازآنجا که به واسطه
توان هژمونیک و تبلیغاتی خود زمین مشروع و مجاز سیاستورزی را اعلام کرده و خود را
به عنوان آخرین دستگاه مرجع ممکن از حیث عقلانی بودن، جهانی بودن، مردمپسندی و
... برای کنش سیاسی معرفی کرده است، نیازی به تعریف خود و تعیین مرزهای مشخص خود
نمیبیند و اساساً هر کنشی بیرون از خود را بیاهمیت و خارج از حدود انسانیت و
عقلانیت جلوه میدهد. تعیین مرز و تعریف هویت، مربوط به شرایطی است که دو یا چند
دایره مشروع فعال در فضای سیاسی وجود داشته باشند اما در شرایطی که گروه سیاسی
خاصی زمین بازی را به نفع خود مصادره میکند و خود را عام و مطلق معرفی میکند چه
باید کرد؟!
فقر فکری جامعه و ایدئولوژی نقابدار
دولت روحانی
کلمات و مفاهیمی نظیر عقلانیت، قانون، علم، آزادی، مردم،
دین، و پیشرفت همواره مورد دستاندازی سیاستمداران سوداگر در طول تاریخ قرار
گرفتهاند که البته این اقدام عموماً به واسطه هالهی مثبت و ارزشی این واژه ها و
نادانی و کم سوادی مردمان قرین توفیق بوده است به گونهای که هیچ سیاستمدار قدرتطلب،
نژادپرست، فاشیست و خائنی نبوده، نیست و نخواهد بود که بدون به کارگیری این مفاهیم
ذرهای توفیق یافته باشد. نکته اساسی به اینجا بازمیگردد که این واژهها در میان
افکار عمومی بصورتی عرفی، سیال، ذووجوه و مبهم به کار گرفته میشوند و همین است که
امکان «مهندسی افکار عمومی» را پدید میآورد: افکار و ارزشهای خمیری مردمان به دست
مهندسین زبردست افکار عمومی که سیاستمداران حرفهای و ژورنالیستها هستند، به هر
شکلی که لازم باشد در خواهد آمد!
در مقابل این
جریان عوامفریبانه که توسط منفعتطلبان پیریزی و توسط همه اقشار مردم که دانش
لازم درباره این مفاهیم را ندارند شیوع یافته، تقویت میشود، تنها اندیشمندان علوم
انسانی[2] هستند که دانش لازم برای تحلیل
منطقی و فلسفی، ترسیم نظامواره های معرفتی، استخراج و انتزاع مبانی و تشخیص معنای
دقیق این مفاهیم را دارند. در غیاب تفکر غنی و قدرتمند در جامعه ایرانی، الفاظ
ارزشبار مداوماً میان گروه های اجتماعی و سیاسی با جهتگیریهای کاملاً متفاوت دست
به دست میشود و علی رغم اغراض و اهداف به غایت متفاوت، همگی آنها به ظاهر دواعی
مشترکی نظیر قانونگرایی یا عقلانیت را مطرح میکنند.
نمونه تام و تمام
این اتفاق، وضعیتی اجتماعی خاصی است که حسن روحانی و دولت او پدید آورده است. دولتهایی
نظیر دولت اعتدال هژمونی نظری خود را در جامعه نه به واسطه تعریف دقیق برنامه
سیاسی و اجتماعی خود که به واسطه ارجاع اهداف و غایات خود به احساسات، عواطف و
ارزشهای نانوشته مردم بدست میآورند و عملاً با نوعی مهندسی حساب شده افکار عمومی
سعی وافری در پنهان نمودن تمام ابعاد ایدئولوژیک و مبانی فکری خویش دارند. دولت
دکتر روحانی در چندماه گذشته چنان در ایجاد این هژمونی فرهنگی سنگین موفق بوده است
که حتی عیانترین و آشکارترین وجوه روشنکننده جهتگیری دولت که در پیوند عمیق آن با
آیت الله هاشمی رفسنجانی و نسبت کابینه یازدهم با برنامه تعدیل اقتصادی و رفرم
اقتصادی و اجتماعی که توسط تکنوکراتهای حزب کارگزاران دنبال میشد منعکس است، به
هیچ وجه مورد اشاره از سوی تیم دولت یا حتی رسانههای طرفدار یا منتقد دولت قرار
نمیگیرد.
با اینحال به
هیچوجه کتمان نمیتوان کرد که دولت روحانی دولت ترمیم شده هاشمی رفسنجانی و
ایدئولوژی آن تکنوکراسی است. دولتی که همانطور که در مستند تبلیغاتی دوم حسن
روحانی توسط کسانی چون صادق زیباکلام، ثمینا رستگار و علی میرفتاح به صراحت بیان
میشود، قصد رفرم گسترده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور و حرکت پرشتاب برای تبدیل
کردن ایران به یک کشور کاملاً مدرن و غربی با اندک زوایای اسلامی همچون ترکیه را
دارد. محمد قوچانی سردبیر معروف رفرمیست مجله مهرنامه در مقاله «دوم خرداد دوم» در
شماره بیست و نهم مجله مهرنامه مینویسد: «روحانی ... در میانه راست و چپ نایستاده
است... او اگر نگوییم لیبرال مذهبی (مانند دموکرات مسیحیهای اروپا) است، اما یک محافظهکار
مدرن (مانند احزاب عدالت و توسعه خاورمیانه) است. اعتدالگرایی میتواند به هویت سیاسی
مستقل روحانی از اصلاحطلبی و اصولگرایی تبدیل شود و این فقط با وفاداری نظری به فلسفه
سیاسی محافظهکاری مدرن (تجارت آزاد، جامعه باز، دین مدنی، حکومت قانون و حقوق شهروندی)
قابل دستیابی است.» او در سرمقاله شماره سیم مهرنامه که با عنوان «برخاستن چپ از دنده
راست؛ ظهور راست مدرن بعنوان دولت توسعهگرای دموکراتیک در ایران» منتشر شد تصریح میکند:
«دولت دکتر حسن روحانی به عنوان نسخه پیرایششده دولتهای اکبر هاشمی رفسنجانی و سیدمحمدخاتمی
با ویرایشی از تئوریهای توسعه اقتصادی (دولت سازندگی) و تئوریهای توسعه سیاسی (دولت
اصلاحات) از نظر ایدئولوژیک یک دولت راست مدرن است که نظریه سیاسی خود را «اعتدال»
میداند.» با اینحال برای فهم دقیقتر تفکر دکتر روحانی و تیم او و برنامه دولت
یازدهم باید تکنوکراسی هاشمی رفسنجانی، حزب کارگزاران یا آنچه با همدلی با
محمدقوچانی اصطلاحاً میتوان آنرا «راست مدرن» نامید، بیشتر تحلیل کرد.
رمزگشایی از ایدئولوژی نقابدار
تکنوکراسی
تکنوکراتها عملگرا (پراگماتیست) هستند و عموماً دیگران را
به ایدئولوژیک بودن متهم و خود را علمی و غیرایدئولوژیک معرفی میکنند. با اینحال
شاکله اصلی مبانی تکنوکراتها در 3 محور زیر قابل پیگیری است:
1.نظریه توسعه و آرمانشهر غرب
تکنوکراتها گرچه عمدتاً به مباحث مبنایی فلسفه سیاسی و
جامعهشناسی درباره سنت، مدرنیته، غرب و مبانی فلسفی جهان مدرن علاقهای ندارند،
امّا یکی از نظریات قرن نوزدهمی و منسوخ جامعهشناسی به نام «نظریه پیشرفت تک خطی
تاریخ» را چون وحی منزل پنداشته، بعنوان اصل موضوع در مباحث خود به کار میگیرند.
به موجب نظریه پیشرفت تک خطی تاریخ که صورت مدون آنرا اگوست کنت پدر جامعهشناسی
ارائه داد، تاریخ بشری سیری واحد و تکاملی دارد که در تاریخ غرب متبلور شده است.
بر اساس این باور افسانهای که البته جایگاه ویژهای در جهان امروز ما دارد، غرب
امروز و صورت پیچیدهتر امریکایی آن پیشرفتهترین، کاملترین و ایدهآلترین صورت
ممکن زندگی بشری است و تاریخ تمامی ملل، جوامع و ادیان خواه ناخواه رو به سوی این
غایت محتوم دارد.
این نظریه که
بعضاً صورت دیگری از آن با اصطلاح «جهانی شدن» بیان میشود، مشخصاً حاوی دو گزاره
بنیادین است: وجه اول، وجه اخلاقی و تجویزی آنست که زندگی و جامعه غربی را کمال
مطلوب زندگی بشر معرفی میکند و وجه دوم، وجه جبری و علّی آن در این بیان است که
چارهای جز حرکت به سوی غرب وجود ندارد واصولاً راه دیگری به روی ملل و تمدنهای
دیگر گشوده نیست. توسعهیافتگی یا غربی شدن مولود جبری و حتمی تاریخ بشری است و
تنها راه، تسهیل و تسکین درد زایمان از طریق برنامهریزی برای توسعه است. با اینکه
از نیمه دوم قرن بیستم این نظریه بعنوان یکی از افسانههای بزرگ دوره روشنگری (قرن
هجدهم میلادی) به شدت مورد نقد اندیشمندان غربی قرار گرفت[3]، با این حال هنوز از سوی
تکنوکراتهای جهان سومی و از جمله ایرانی مفروض انگاشته شده، مبنای کار قرار میگیرد.
در همینباره دکتر سریع القلم، مشاور رییس جمهور و از نظریهپردازان اصلی دولت
روحانی مینویسد: «در رابطه با توسعه عقیده من اینست که توسعه، لغت و یا مفهوم
جدیدی نیست. توسعه تعریف جدیدی است از تکامل بشری. بشر به طور فطری به تکامل و
بهبود علاقهمند است و در این راه دائماً کوشش میکند... اگر مدرنیسم را بعنوان
توسعهیافتگی به معنای علمی آن تعریف کنیم، این نوع مدرنیسم امری است طبیعی، عقلی
و منطقی»[4] تکنوکراتها به تأسی از جامعهشناسان
و برنامه ریزان غربی با نشاندن واژه «توسعه» به جای غرب و مدرنیته، به صورت مزوّرانهای
غربی شدن را با پیشرفت معادل معرفی کرده هدف خود را برنامهریزی برای گذار جامعه
به یک جامعه غربی کامل قرار میدهند. از این طریق تکنوکراتها با ترفند خاصی
مخالفین و منتقدین غربی شدن را مخالفان «پیشرفت» معرفی کرده، آنان را آماج حملات
خویش قرار میدهند.
در مقابل، با
رها شدن از طرح دروغین «پیشرفت تک خطی تاریخ به سوی مدرنیته» برای اولین بار باب
اندیشه و تفکر در مقابل تمدن ها و ملل غیرغربی گشوده میشود. با زیر سؤال رفتن جبر
موهوم تاریخی، ملتها مسیرهای گوناگون ممکن در مقابل خویش را در مییابند و به غرب
مدرن نیز بعنوان تجربه پرفراز و نشیب یک ملت، همچون دیگر تمدنهای پیچیده تاریخ
همچون تمدن ایران باستان، یونان، مصر، چین، قرون وسطای مسیحی و تمدن اسلامی مینگرند
و تلاشهای آنان را مایه عبرت و ماده خام حرکت به سوی مسیری متناسب با غایات و
باورهای اصیل خویش قرار میدهند.
2.پذیرش کامل نظم فرهنگی-سیاسی مدرن و مخالفت با تمدنخواهی
اسلامی، استقلالطلبی، هویت بومی و پیشرفت درونزا
تکنوکراسی به موجب باور به نظریه توسعه و پرستش غرب به
عنوان نقطه آمال و آرزوها، نظم مستقر غربی جهان را چه به لحاظ فرهنگی، چه به لحاظ
سیاسی و چه به لحاظ اقتصادی میپذیرد و تلاش برای ادغام در نظام موجود بینالمللی
را از اهداف بزرگ خود میداند. تکنوکراتها از به کار بردن صفاتی چون مدرن، غربی،
استکباری، سرمایهداری و ... برای نظم جهانی موجود ابا دارند و با به کار بردن
اصطلاحاتی چون «شرایط جهانی»، «ضروریات زمانه»، «اقتضائات بینالمللی» و ... سعی
در پوشاندن و کتمان ماهیت حقیقی نظم نوین جهانی دارند. تکنوکراتها هیچگونه چون و
چرا و نقادی درباره نظام فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دنیا را جایز نمیدانند چرا که
آنرا بهترین نظام بشری ممکن و نتیجه محتوم تکامل تاریخی انسان تلقی میکنند.
تکنوکراتها به
موجب همین حبّ و تولّای عجیب به نظم سکولار لیبرال-سرمایهداری جهانی، هرگونه
اخلال و سازمخالف زدن در فرآیند ادغام کامل در وضع فرهنگی و سیاسی کنونی دنیا را
برنتابیده آنرا منافی توسعه و پیشرفت (بخوانید مدرنیزاسیون و غربی شدن جامعه اسلامی
ایران) تلقی میکنند. از نگاه ایشان برای غربی شدن باید تمام و کمال دربازی غربیها
بازی کرد چرا که تنها «پاک بازان»اند که میتوانند شراب مست کننده مدرنیته را تا
خط هفتم سربنوشند. صحبت از تمدنی متفاوت و متعالیتر از تمدن مادی غرب همچون تمدن
اسلامی، در این نگاه کافری و دنائت است و بالاتر از آن حتی مفاهیم نازلتری چون
هویت بومی، استقلال ملی و احیای سنت تاریخی که اندکی بوی بازگشت به خویشتن و
ناوابستگی به دنیای غرب میدهد به شدت منفور و نکوهیده محسوب میشود. به همین دلیل
است که دکتر سریع القلم در کتاب عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایرانبه صراحت صحبت از هویت بومی و استقلال ملی را
عامل توسعهنیافتگی معرفی میکند:
«یکی از دلایلی که نه تنها ایران، بلکه کل منطقه خاورمیانه مشکل
توسعه یافتگی دارد، این است که در این منطقه، هویت فرهنگی قوی وجود دارد که آمادگی
ادغام با فرهنگ جهانی را ندارد. مشکل ما را مصر و ترکیه هم دارند. میخواهیم هم با
دنیا زندگی کنیم و هم فلسفه دنیا را نفی کنیم. ما هم علاقه به همزیستی داریم و هم علاقه
به دفع جریان های فکری. دلیل این فرایند این است که ما به طور طبیعی یک غرور تاریخی
داریم که باید آن غرور را با تحولات جهانی روز تطبیق دهیم و ترجمه کنیم. تعریف ما از
حاکمیت و استقلال بر پایه آن غرور تاریخی است. در حالی که امروز در دنیا حاکمیت بر
مبانی فکری و مفهومی دیگری استوار شده است، ما در دنیا لفظ، مفهوم و تعبیری به نام
استقلال اصلاً نداریم. استقلال تعبیری است که در دهه 1950 میلادی کشورهای آفریقایی
برای دوره استعمارزدایی استفاده می کردند. مفهومی بود که مؤثر افتاد و در کسب حاکمیت
ملی برای ایران در دوران پس از انقلاب اسلامی مفید بود، اما امروز لغت استقلال کاربرد
ندارد. لغتی که کاربرد دارد، حاکمیت است. حاکمیت به این معنا نیست که ما باید با دنیا
قهر کنیم. حاکمیت به این معنا نیست که شما باید با دنیا رویارویی به وجود بیاورید.
حاکمیت یعنی این که باید با دنیا سهیم شوید.»[5]
دکتر حسن روحانی
خود نیز در کنفرانس ملی «چشمانداز بیست ساله و سیاست خارجی توسعهگرا» در سال 86
در اشاره شفافی به همین مسأله میگوید: «جلسات فراوانی در این رابطه در سالهای 69
و 70 در دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی برگزار شد، شاید بیش از 40 تا 50 جلسه و با
حضور همه مسئولان و به تناسب از همه وزرا و نخبگان دعوت شد تا در این جلسات حضور یابند.
نتیجه این جلسات چیزی بود که در روزنامهها و دانشگاهها تحت عنوان بحث رشد محوری و
یا بسط محوری و یا حفظ محوری بود. یعنی این سؤال اساسی که استراتژی و دغدغهی اصلی
ما چیست؟ حفظ خودمان و صیانت از نظام و کشور است یا اینکه کشوری توسعه نایافته باشیم
و یا باید به یک توسعه جامع دست پیدا کنیم و یا اینکه صدور پیام انقلاب در منطقه و
جهان را در دستور کار قرار دهیم که هر یک از این نظرات طرفدارانی داشت.ما
بین حفظ و رشد محوری نتوانستیم به نتیجه برسیم. نیمی طرفدار حفظ محوری و نیمی طرفدار
رشد محوری بودند و نیمی میگفتند هم چنان دغدغه اصلی ما توطئهها و خطرات است و به
جای این که به فکر توسعه و رشد باشیم باید به حفظ خود بیاندیشیم. البته اگر این منطق
درست باشد کشوری که دغدغه اصلیاش حفظ است نمیتواند در پی رشد و توسعه باشد... در
مقاطعی هست که قدرت و توسعه در کنار هم قرار میگیرند و یا یکی مبنای دیگری میشود.
اما اینکه در فکر قدرت هستیم یا توسعه دو مقوله متفاوت است؛ باید یکی را برگزینیم.
من هنوز در اذهان
برخی از نخبگان و مسوولان این تردید را میبینم که میان قدرت و توسعه هنوز انتخاب نکردهاند
[ولی] چشم انداز 20 ساله این مشکل را حل کرده و گفته است که مسیر ما توسعه است، اما
در عین حال نحوه نگارش چشم انداز به گونهای است که ممکن است وسوسه انگیز باشد. و این
باعث شود که بسیاری در جامعه هنوز به این سند ایمان نیاورده باشند، بنابراین اول باید
ایمان بیاوریم اگر ایمان آوردیم آن وقت به عزم ملی نیاز داریم و در این راه همه باید
بیایند... اینکه ما هویت اسلامی و انقلابی مان را حفظ کنیم و الهام بخش باشیم و نسبت
به روابط خارجی مان به دنبال تعامل سازنده و موثر باشیم، به دنبال همان جمله توسعه
است و مهم این است که ما می خواهیم به توسعه برسیم.
ما باید تکلیف خودمان
را روشن کنیم. اگر می خواهیم درون گرا و منزوی باشیم که وضعیت مشخص است اما اگر معتقدیم
با درونگرایی کار پیش نمی رود باید به گونهای دیگر بیندیشیم. البته شکی نیست که نباید
دربرابر هنجارهای دنیا تسلیم محض باشیم اما آیا با جنگ مداوم می توان به نتیجه رسید؟»[6]
نکته بسیار ظریف
و مهم در بیان دکتر حسن روحانی اینست که وی به درستی دو ارزش «قدرت / ثروت» که در
شکل ملی آن به دو آرمان «اقتدار سیاسی / رفاه اقتصادی» مبدل میشوند، از هم تفکیک
کرده از دو راهبرد کاملاً مختلف برای رسیدن به هریک از آنها سخن میگوید، بطوریکه
در نهایت هر ملتی و بویژه ملت تعالیخواه ایران باید میان آن دو یکی را انتخاب
کنند. نکته بالاتر اینکه هر یک از این دو شق انتخاب، خود استوار بر تلقی خاصی از
خواست مردم ایران و معنای انقلاب اسلامی است. مستقل از اینکه آیا لزوماً خواستن
قدرت و اقتدار سیاسی بینالمللی با رشد اقتصادی حداکثری منافات دارد یا خیر (که
پاسخ آن از منظر دکتر روحانی و سریع القلم مثبت است)، اصالت دادن به اقتدار سیاسی
برآمده از منظری است که خواستار جامعه، فرهنگ و تمدنی متفاوت و مستقل از تمدن حاکم
کنونی است. اقتدار سیاسی طرح «تافتهای جدا بافتن» از نظام مستقر بینالمللی است و
مشخصاً کسانی چون دکتر روحانی به این دلیل با آن مخالفند که اولاً با ایدهی
«تمدن غیرغربی اسلامی» مخالفند. بنابراین مجموعه مفاهیم «تمدن خواهی، استقلال،
هویت بومی، پیشرفت درونزا» مفاهیمی محذوف از دایره لغات دولت جدید هستند ودر مقابل «توسعهطلبی، جهانی شدن، ادغام در
نظام بین المللی و برداشتن دیوارهای فرهنگی و سیاسی و اقتصادی» استعمال بسیار
دارند.
3.مادیگرایی ارزشی، نفی ارزشهای متعالی و اصالت اقتصاد
چرا دکتر حسن روحانی میان دو ارزش «قدرت و ثروت» یا دو
آرمان «اقتدار سیاسی و رفاه اقتصادی» گرایش به ثروت و رفاه اقتصادی دارد؟ درک این
نکته بسیار حائز اهمیت است که در منظومه فکری دکتر روحانی و تکنوکراتها ثروت و
رفاه اقتصادی اصالت دارد و باقی امور نقش وسیله را برای رسیدن به این هدف نهایی
ایفا میکنند. در این نگاه این قدرت و اقتدار است که خرج رفاه و ثروت میشود در
حالیکه در نگاه مقابل این ثروت است که برای افزایش اقتدار و قدرت هزینه میشود.
تبلور کامل این
مسأله در نسبت سیاست خارجی بعنوان کانون اقتدار سیاسی یک کشور و اقتصاد بعنوان
کانون رفاه مادی آن بروز مییابد. در رویکرد اصالت قدرت یا اقتدارگرا، بخش
اقتصادی کشور وظیفه دارد با حضور در بخشهای استراتژیک و اقتدارساز همچون عرصه
استراتژیک انرژی، عرصه های امنیتی، عرصه های نظامی منجر به افزایش نفوذ سیاسی کشور
شود. در این نگاه حتی بخشهای تولیدی جزئی و کالاهای مصرفی نیز نه با رویکرد رسیدن
به بیشترین سود و تأمین رفاه داخلی بلکه برای صادرات و قبضه کردن بازارهای خارجی و
به زبان انداختن نام کشور فعالیت میکنند.
در این نگاه ارزشی ملی، هویتی و درونگرایانه بر تمام اقتصاد سایه میاندازد و در
واقع پارامتر اصلی به جای رفاه اقتصادی،اقتدار اقتصادی خواهد بود.
اما در رویکرد
اصالت ثروت و رفاه، که رویکرد محوری تکنوکراتهایی نظیر حسن روحانی است، سیاست
خارجی به جای اقتدار بینالمللی، رفاه داخلی را هدف میگیرد. سیاست خارجی موفق در این
رویکرد سیاست خارجیایست که زندگی مادی بهتری در داخل پدید آورد و مردم راحتتر
بتوانند مصرف کنند و در مقابل سیاست خارجی ناموفق سیاست خارجیایست که با استقلالطلبی
فرصتهای بزرگ سرمایهگذاری و حضور بازرگانان و شرکتهای غربی را از بین ببرد. جملات
خود روحانی در این باره بسیار گویاست: «آیا ما حاضریم در مقاطعی، سیاست خارجی را هزینه
پیشرفت و توسعه کنیم یا نه؟ اینکه میگوییم استراتژی ملی ما توسعه است و یا در چشمانداز
به توسعه تأکید میکنیم، آیا حاضریم برای این توسعه، سوبسیدی هم پرداخت کنیم؟ تا کنون
همیشه از جیب اقتصاد کشور، برای سیاست خارجی هزینه کردهایم. آیا میتوان جهت را عوض
کرد و برای رسیدن به توسعه، مقداری هم از جیب سیاست خارجی خرج کرد؟»[7]
در واقع
تکنوکراتها نیز مثل همه سیاستمداران آرمانگرا هستند و منتها آرمان آنان رفاه،
معیشت و اقتصاد است. آرمان ثروت به قدری برای مردمان بدیهی و عینی است که اغلب
اوقات تکنوکراتها باز هم با پردهپوشی ترجیح میدهند از آرمان اقتصاد به واقعیت
اقتصاد تعبیر کنند. «نیاز به اقتصاد» گرچه بصورت کلی واقعیتی عمومی و مطلق است اما
«اصالت اقتصاد» و «اولویت اقتصاد» به هیچ وجه واقعیتی همگانی نیست. مردمان ایرانی
که حتی فقیرترین آنان همواره ارزشهایی چون صله رحم، میهمانی دادن، نذر کردن و
دستگیری از نیازمندان را بر رفاه طلبی خود برتری داده و در سختترین شرایط مالی از
چنین نیکوکاریهایی دریغ نکردهاند و بالاتر در سطحی ملی در طول جنگ هشت ساله نه تنها
از اقتصاد که از خانواده و آتیه خویش گذشتند تا کشور اسلامی خویش را حفظ کنند
چگونه میتوانند اینچنین ارزشهای اقتصادی را بر صدر ارزشهای دیگر بنشانند؟
واقعگرایی در
لسان تکنوکراتها به نفی ارزشهای متعالی و احاله انسانها به نیازهای مادی و اقتصادی
آنها تعبیر میشود و حال آنکه برای تمام انسانها «کیفیت زنده ماندن» به اندازه خود
«زنده ماندن» مهم است و ارزشهای زندگی تنها مادی نیستند.
رفرمیسم، برنامه تغییرات همه جانبه
برای گذار به جامعه سکولار مدرن
چنانچه رفرمیسم یا پروژه اصطلاحطلبی در ایران را «برنامه
بومی تحول جامعه ایرانی به جامعهای مدرن» بدانیم، اعتدال، رفرمیسم عملگرا یا
رفرمیسم خزنده است. در حالیکه اصلاحات در برنامهای روشنفکرانه میکوشد به صورتی
شفاف و روشن و با مراحل کنترل شدهای از نظر به عمل با طرح مباحثی نظیر جامعه
مدنی، آزادی بیان و دموکراسی و آسیبشناسی این ارزشها در جامعه دینی ایران و نقد
دینداری و نظام سیاسی دینی به اهداف خود دست یابد، اعتدال در پی تحقق همین اهداف
بدون سخنرانی و طرح مباحث نظری است. اعتدال بدون اینکه درباره مطلوبیت غرب چیزی
بگوید قدم در راه توسعه نهاده، بدون آنکه درباره ماهیت نظام فرهنگی سیاسی جهانی
چیزی بگوید جهانی شدن و ادغام در آنرا دستور کار خود قرار داده و بیآنکه بحثی
اخلاقی درباره اولویت عزت و شرف و هویت یا نیازهای مادی راه بیندازد، همه چیز را
کارگزار اقتصاد و بازار تلقی میکند و طرفه آنکه همه اینان را با پوشش کاملی درون
نظام اسلامی و چارچوب ولایت فقیه و با ظاهری غیرایدئولوژیک و دلسوزانه به نام
خنثای «توسعه» انجام میدهد.
دولت اعتدال
روحانی بدیل ایرانی دولت عدالت و توسعه اردوغان بدون اقتدارگرایی عثمانی آن است که
البته در آرایش سیاسی کاملاً متفاوتی در ایران همسو با سکولارها و در مقابل اسلامگرایان
به قدرت رسیده است. اسلام اعتدالی، اسلام مدرن ترکیهایست که به خوبی زیستن غربی
را با تکهپاره هایی از اسلام چنان به خوبی وصلهپینه کرده است که پاراداوکس فاجعهآسای
«رقصیدن و خوانندگی با حفظ حجاب در دیسکو» کسی را به حیرت نمیاندازد! پرسش بزرگ
این روزهای جمهوری اسلامی اینست که آیا امام خمینی (قدّس سره الشریف) بنیانگذار
تنها حکومت اسلامی و شیعی جهان در دوره غلبه مدرنیته بر جهان، به راستی به رؤیای
ترکیه میاندیشید؟!
یاعلی
[1]برای توضیحان
بیشتر دربارهاین مفهوم و مقایسه تاریخی
وضعیت سیاسی موجود با بیست سال اول انقلاب اسلامی مراجعه کنید به مقاله «مرگ بر
دولت روزمرگی» از همین نگارنده در شماره یازدهم و دوازدهم نشریه مهاجر
[2]دفت شود که مراد
از علوم انسانی در اینجا اندیشه انسانی یا همان Humanities در زبان انگلیسی است و
هیچ اشاره ای بهعلوم انسانی آکادمیک یعنی Human Science و Social Science که مبتنی بر روش تجربی و
ساینتیفیک هستند ندارد هرچند اختلاط اندیشه و ساینس در جاهایی رخ نموده است. واضح
است که این معنا از علوم انسانی با دانش فلسفی سنتی که در حوزه های علمیه تدریس میشود
نیز کاملاً متفاوت است.
[3]برای آگاهی از
تجدید نظر صورت گرفته در دیدگاه غربیان نسبت به خود و آشنایی با نقدهای وارد بر
نظریه پیشرفت تاریخی نگاه کنید به «تجددشناسی و غرب شناسی، حسین کچوئیان، تهران،
امیرکبیر، 1390»
[4]سنت، مدرنیسم و
فرهنگ توسعه؛ دکتر محمود سریع القلم، اطلاعات سیاسی و اقتصادی شماره 61 و 62، 1371
[5]عقلانیت و آینده توسعهیافتگی
ایران، محمود سریعالقلم، تهران: مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه،
۱۳۸۰، ص 288
[6]گزیده ای از این
سخنرانی در سایت مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصحلت نظام آمده است:
ترسیده بود. آخر چند وقتی بود که خانه را محاصره کرده بودند
و او هم خیلی اهل جنگ نبود. آخرین پسر پیرمرد را میگویم. هرجا میرفت سرش را بالا
میگرفت و میگفت من درس خواندهام و مثل برادرهای دیگر نظامی نیستم. بیشرفها این
چند روز آخر آب و غذا را هم روی خانه بسته بودند و زنها و بچهها خیلی ناله میزدند
و پریشان بودند. ارباب از همان اول که پیرمرد خانه را از دستش درآورده بود یک نگاه
چپی به اینجا داشت. هنوز همه ده مال او بود ولی چشم نداشت ببیند یکی از بهترین خانههای
ده مال او نباشد. خیلی برایش اف داشت مخصوصاً که چندباری هم با نوکرهایش ریخته بود
که خانه را پس بگیرد و نتوانسته بود و پاک ضایع شده بود. مثل تیغ توی گلویش گیر
کرده بود مخصوصاً که تازگیها ولولههایی هم از خانههای همسایه بلند شده بود.
البته ارباب حسابی حالیشان کرده بود که ده صاحاب داردو هرتی هرتی نیست ولی خب خانه پیرمرد بدجوری
روی اعصابش راه میرفت. غیر از آن حمله های اول، تا حالا چندباری سر چیزهای مختلف
با پیرمرد و پسرهایش درگیر شده بود ولی کاری از پیش نبرده بود. میگفت لامصبها
معلوم نیست در آن خانه چه دیدهاند که اینطوری پایش وایستادهاند. همیشه دنبال
بهانه میگشت تا یکطوری خانه را از دست پیرمرد و پسرهایش خارج کند تا اینکه سروکله
درخت پیدا شد.
درختِ داخل حیاط
خانه البته از اول بود ولی پسر ِقبل از پسرآخری خوب بهش رسیده بود و حالا شاخ و
برگش از بیرون خانه چشم همه را گرفته بود. پیرمرد نظرش این بود که درخت اگر باشد
هم سایه و آبرویی برای خانه دارد و هم در شرایطی که بازار دست ارباب بود غذای اهل
خانه را تأمین میکرد. ولی درخت، ارباب را حسابی ترسانده بود و دوستان ارباب را
بیشتر از او. ارباب و دوستانش خیال میکردند که درخت یک حیله جنگی است. پشت شاخ و
برگ آن یا زیر ریشه هایش پیرمرد دارد تفنگ میسازد. اصلاً فکر میکرد آخر همین
درخت را زمین میزنند و با چویش نیزه و کمان و منجنیق میسازند و به ارباب حمله میکنند.
اولش بعضیها فکر میکردند که این هم یکی دیگر از پیله کردنهای اربابی است ولی بعد
از کشته شدن «باغبان» قضیه خیلی جدی شد. معلوم شد ارباب واقعاً از درخت میترسد و
ایندفعه ماجرا فرق میکند. ارباب حاضر بود هرکاری بکند تا درخت را از پیرمرد
بگیرد. حالا دیگر معلوم شده بود که ارباب فقط اگر سر یک چیز بخواهد معامله بکند آن
درخت است. درخت برگ برنده خانه شده بود.
پسر آخر ترسیده
بود. آخر نظامی نبود و بچه ها از گرسنگی مدام شیون میکردند. ارباب خانه را محاصره
کرده بود و میگفت درخت را بیندازید و تحویل دهید. پسر آخر میگفت با شاخبازی
چیزی درست نمیشود و آخر همهمان از گرسنگی میمیریم. بگذارید من با ارباب صحبت
کنم و ماجرا را فیصله دهم. میگفت من درسخوانده ام و زبان اینها را خوب میدانم.
رأیش را همه پسندیدند. پیرمرد درگوش پسر گفت که به ارباب اعتماد نکند و به خدا
توکل کند. پسر سری تکان داد و رفت.
پسر اما خوشحال
و شادان برگشت. با کولهای از نان. زنها و بچهها که نان را دیدند هلهله کشیدند و
شادی کردند. گویی سایه اندوه خانه را ترک کرده بود و نور شادی بر همه جا پاشیده
بود. زنها و بچه ها که به هم تبریک میگفتند پیرمرد از پسر پرسید که شادی و نان از
چیست؟
پسر درخت را با
انبانی از نان معامله کرده بود. خون باغبان را نیز. ارباب پشت در بود و حالا از
هیچ چیز نمیترسید. پسر که داشت فکر میکرد که دفعه دیگر چه چیز را با انبان نان
دیگری معامله کند، ارباب درخت را به مردم ده نشان میداد و میگفت نهراسید که
پیرمرد تسلیم شد و از گرسنگی سلاح مرگبارش را تحویل داد. پسرآخر امّا خوشحال بود
چرا که او هیچوقت مرد جنگ نبود...
رودخانه انقلاب
اسلامی را از مرداب اصولگرایی نجات دهید!
تمایز سه گانه
جریان انقلاب اسلامی مردم/ فرهنگ/ اندیشهورزی، با سه گانه جریان اصولگرایی دولت/
امنیت/ عملگرایی
اشاره: این متن را برای سایت پرطمطراق اصولگرایی نوشتم که بس ادعای اندیشه ورزی و انتقادی بودنش می شد اما پس از حدود 20 روز بررسی نهایتاً از انتشار این مطلب استنکاف کرد. گرچه در این متن نسل اول انقلاب و بویژه طیف اصولگرایان را مورد نقد قرار
دادم ولی جالب اینجاست که این سایت توسط نسل دوم اصولگرایانی
اداره می شود که خود را منتقد اصولگرایی به معنای جناح راستی اش می دانند! به هرحال انگار امروز روزگاریست که نسل سوم
انقلاب باید در انتخاب مسیر خود راهی مستقل را انتخاب کند.
امروز بعد از گذشت سی و پنج سال از وقوع انقلاب اسلامی و بویژه پس از اتمام
دولت محمود احمدی نژاد، نسل اول انقلاب خیلی بدش نمیآید که باب زایش و تحول
جریانات سیاسی را در جمهوری اسلامی ببندد و ثبات سیاسی و به تبع آن اجتماعی کشور
را با استقرار و تثبیت سه جریان سیاسی موجود یعنی اصلاحطلبی چپ، اصولگرایی راست و
اعتدال میانه تضمین کند و زین پس با مدلی مشابه دیگر دموکراسیهای غربی، رقابت را
هر چهار سال یکبار میان این سه گروه برگزار کند و مردم را هم به تبع منافع و سلیقه
هایشان میان این سه قطب سیاسی پراکنده کند. تصور میکنم چنین طرحی اجماع بخش عمدهای
از رجال سیاسی جمهوری اسلامی را جلب خواهد کرد چرا که با به رسمیت شناخته شدن همگی
آنها و اعلام رقابت آزاد در چارچوب قانون اساسی، از یکسو «منافع» آنان تا مدتهای
مدیدی تضمین خواهد شد و از سوی دیگر وفاق فراگیر بر محور «قانون» اساسی و اسناد
بالادستی نظام واهمه هرگونه اقدام غیرخطی و ساختارشکن از بین خواهد رفت و خیال به
اصطلاح طرفداران نظام و انقلاب هم از هرجهت راحت خواهد شد.
چنین طرحی که نقطه آمال بسیاری از
رجال سیاسی و به ظاهر دلسوز جمهوری اسلامی است، طرحی به ظاهر غیرایدئولوژیک، محافظهکارانه
و بر پایه ارزشهای مشترکی نظیر توسعه (مدرنیزاسیون) همه جانبه کشور، آشتی با جهان،
نخبهسالاری و تخصصگرایی، دستیابی به رشد علمی، تکنولوژیک و اقتصادی، گسترش
توریسم و مراودات فرهنگی، حضور در بازارهای بزرگ بینالمللی و در یک کلام ادغام در
جامعه جهانی در عین پایبندی تام به تمام اصول قانون اساسی (مثل اصل 110 و غیره!) و
تحقق سند چشم انداز 1404 ایران است که به ظاهر هیچ ایرانی دلسوزی منکر آن نیست و
تنها مشتی تندروی عقلانیتگریز شعارزده ممکن است که اخلالی در روند آن بوجود آورند
والا نسل اول علی رغم ملاحظات متفاوتی که بعضاً در موارد جزئی مثل اهمیت آزادی یا
جایگاه مراجع تقلید با هم دارند، هیچیک با چنین طرح عقلانی و چنین افق روشنی برای
نظام جمهوری اسلامی در جامعه جهانی مخالفتی ندارند!
در واقع به زعم رجال سیاسی جمهوری
اسلامی، دوره ریاست محمود احمدی نژاد بر دولت، هشت سال سیاه نظام بود که با
آرمانگرایی کور و افراطیگریهای خود، هزینه های زیادی را بر نظام و مردم تحمیل
کرد، اما در عوض یک فایده اساسی داشت و آن اجماع تمامی سران نظام، از راست تا چپ و
از اصولگرا تا اصلاح طلب در کرسی مخالف دولت بود که نهایتاً با فرهنگ سازیها و
انتقادات عقلانی خود با موفقیت توانستند صندلی ریاست را از زیرپای احمدی نژاد
بکشند و وفاق دوباره ای میان نظام، دولت، مردم و حتی حوزه های علمیه و دانشگاهیان
پدید آورند.پی نوشت
در چنین طرح وحدتبخش و فراگیری اما
تنها دو نقطه تیره در کل کشور به چشم میخورد که مانند دو وصله ناچسب و ناجور کل
این طرح را به هم میریزند و در «نظم سیاسی-اجتماعی بزرگان نظام» اخلال ایجاد میکنند.
این دو دسته نیستند جز دو جماعت طرفداران انقلاب اسلامی: یکی آخرین سرسلسله دار
احیای دین در جهان معاصر و میراث دار مصلحین اجتماعی جهان اسلام در بالاترین نقطه
هرم نظام و دیگر مشتی بسیجی گریزان از منطق مستقر که شمّهای از رایحه افکار امام
روح الله خمینی روح و جانشان را تسخیر کرده و مجنونان نظم جدید جهانی به حساب میآیند.
ادامه این مقاله تلاشی موجز است برای برجسته کردن رئوس تمایزات گفتمان فرهنگی
انقلاب اسلامی و گفتمان سیاسی اصولگرایی به هدف رها کردن رودخانه زندهای که به
مرداب محافظه کاری «اصولگرایی» گرفتار آمده است.
1) مردم یا دولت؟
حکومت برای مردم است یا مردم برای حکومت؟ این پرسش که یکی از مهمترین پرسشهای
فلسفه سیاسی و روشن کننده امتیازات ویژه تفکر انقلاب اسلامی و یکی از ارکان هویتی
آنست، امروز کمتر مورد توجه طرفداران نظام قرار میگیرد. تلقی بسیاری از بزرگان
نسل اول انقلاب، بویژه اصولگرایان که موضوع بحث ما هستند، چنین است که حاکمیت
لاجرم امری بالا به پایین است و حاکم، قیم و سرپرست ملت است. در چنین رویکردی با
ظهور انقلاب اسلامی و تغییر رژیم حاکمیتی تنها حاکمان هستند که تغییر میکنند و
معنای حکومت که با مفهوم «قدرت» در هم تنیده شده و ریاست ملت را تداعی میکند،
تغییر نمیکند. در واقع از چنین منظری مشکل ما با رژیم سیاسی پهوی صرفاً این بود
که قدرت در دست «آنها»، یعنی یک خانواده فاسد و یک دربار وابسته بود و حال آنکه
قدرت باید در دست «ما» باشد. نظریه ولایت فقیه در چنین نگاهی تنها یک نظریه توجیه
و مشروعیت بخشی به «قدرت» است و تنها به کار انتقال مشروع و در عین حال مردمپسندِ
اقتدار حکومتی میآید نه چیزی بیشتر از آن. وقتی تلقی حاکمیت از خود ریاست و
قیمومیت ملت باشد، مردم هم به تبع آن چیزی بیشتر از «رعیت» و «زینۀ المجالس
حاکمان» نیستند. گفتمان اصولگرایی به واقع فهم درستی از پدیده «انتخابات» ندارد و
لاجرم چون به واسطه قانون اساسی و شاید توجیهاتی چون «ضرورت مقبولیت» آنرا پذیرفته
است، چند صباحی یکبار ملت را به بازی میگیرد تا رأیی از آنان بگیرد و باز به قدرت
بازگردد.
در واقع گفتمان اصولگرایی – والبته
اکثریت حضرات نسل اولی- سیاست را به معنی مدرن آن یعنی «بازی قدرت» میفهمند و عمل
میکنند. گرچه مجال ورود به این بحث نیست اما شاهد آوردن این نکته لازم است که
شومپیتر یکی از بزرگان علوم سیاسی قرن بیستم، در نقد معنای قرن هجدهمی دموکراسی،
آنرا تنها بازی احزاب برای تبلیغات و جذب آراء و بر کرسی قدرت نشستن معنا میکند و
تلقی احزاب به عنوان نمایندگان مردم و پیگیر خیر عمومی را رد میکند.[1] «حکومت اسلامی» در چنین نگاهی
نوعی «اقتدار مسلمین» است که تنها زمانی «مردم» برایش مهم میشود که مخاطره امنیتی
پدید آورده، عامل تهدید شوند. البته در این حالت هم مردم مهمند و بسیار از آنان
یاد میشود اما نه بالذات بلکه بالعرض و به همین دلیل ضمن کنترل ملت، به طور کلی
باید نیازهای اولیه آنها را درنظرگرفت و همواره آنان را راضی نگه داشت.
دقیقاً در مقابل این دیدگاه نگاه
انقلاب اسلامی و بنیانگذاران آن به مردم قرار میگیرد. در نگاه اسلامی حکومت هرگز
فی نفسه ارزشمند نیست و تنها برای اصلاح امت و هدایت آنان به سوی حیات طیبه دینی و
الهی است که اهمیت مییابد، تازه آن هم بعنوان یکی از ابزارها و نه همه ابزارها!
انقلاب اسلامی برای تغییر رژیم سیاسی نبود بلکه برای نجات از زندگانی مادی و
حیوانی و ارتقاء نفوس مردم و تحول در وضع جامعه و جهان بود و تغییر رژیم سیاسی و
بدست گرفتن حکومت یکی از مهمترین وسایل برای حرکت به سمت این مقصود تلقی میشد.
صحبت از اینکه مردم «ولی نعمتان» و «صاحبان» این انقلابند و خود عامل، موضوع و
غایت این انقلابند صحبتهایی تزئینی و تبلیغاتی نیست. سیر حرکت انقلاب اسلامی سیری
انتزاعی نیست که در جایی فرای تاریخ یا در نهادی جداافتاده چون حکومت محقق شود
بلکه سیری کاملاً انضمامی و از میان بطون مردمان است و تمام شاخصههای ارزیابی آن
چه انحطاط و نزول آنرا توصیف کند و چه رشد و تعمیق آنرا باید بر اساس ارزیابی
وضعیت مردمان باشد.
متأسفانه باید این آفت را فراروی
نگاه ها افشا کرد که جریان طرفدار نظام «دولتزده» شده است و آرمان «مردم» را
فراموش کرده است. با استقرار حکومت اسلامی، حرکتهای از پایین و فعالان اجتماعی
مردمی کار را تمام شده تلقی کردند و وظیفه جدید خویش را پاسداری از نظام مستقر و
حاکمیت سیاسی تعریف کردند. اصولگرایی گفتمان سیاسی خود را حول حفظ حریم اقتدار
تازه بوجود آمده تعریف کرده و بدین معنا دچار انحرافی شدید از گفتمان انقلاب
اسلامی است. با کمال تأسف اصولگرایی به خوبی توانسته روحیه حکومتی خویش را به نسل
جدید بسیجیان سرایت دهد و بسیج مردمی دهه شصت را به بسیج حکومتی امروز مبدل کند.
2) فرهنگ یا امنیت؟
تمایز دیگر منظومه سیاسی اصولگرایان با منظومه فکری انقلاب اسلامی، نگاه درجه
دو به فرهنگ و نگاه درجه اول به امنیت است. تلقی اصولگرایانه با اصالت امنیت شروع
میکند، امنیتی روایت میکند، امنیتی تحلیل میکند، امنیتی توصیه میکند، با
محوریت امنیت عمل میکند و پیروزی و شکستش را با معیار امنیت ارزیابی میکند.
تفصیل معنا و طرح مصادیق هریک از شقوقی که ذکر شد خود مجالی جداگانه میخواهد اما
در تقریب معنا همین بس که اکثریت صاحبان بصیرت و تحلیل در نگاه اصولگرایانه،
نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و صاحبان دسترسی به کدهای پشت پرده و گفتوشنودهای
خصوصی است.
اصالت امنیت از اصالت حکومت برمیخیزد
که دربخش پیش مطرح شد و درجه دوم بودن فرهنگ به بیاهمیت دانستن مردم و از آن
مهمتر «بیگانگی نسبت به هدف حکومت دینی» بازمیگردد. «فرهنگ» که در گفتمان انقلاب
اسلامی «بنیان نظام جمهوری اسلامی»[2] و «منشأ انقلاب اسلامی»[3] و آن «بخش حقیقی تمدن» و «هویت
ممتاز جامعه دینی»[4]
است که بدون آن تفاوتی میان ما و تمدن مادی غرب نیست و در غیاب آن «رستگاری همه ما
مورد تردید است»[5]،
در رویکرد اصولگرایی اهمیتی درجه چندم دارد یا شاید بهتر باشد بگوییم اساساً درک
نمیشود تا اهمیت یابد. مشابه بحث مردم، تنها در یک صورت است که توجه اصولگرایان
به فرهنگ جلب میشود و آن موقعیتهای مخاطره آمیز و امنیتی است. درک تازهای که در
اصولگرایان جدید پدید آمده که فرهنگ هم میتواند عرصه تهاجم و جنگ نرم باشد. فهمی
امنیتی از فرهنگ که آنرا تنها عرصه جنگ روانی و تبلیغات تلقی میکند در دهه هفتاد
که رهبری از «تهاجم فرهنگی» سخن میگوید پدید نمیآید بلکه در اواخر دهه هشتاد با
تقلیل حوادث اجتماعی به عملیاتهای گسترده اطلاعاتی و هدایت شده از خارج از کشور
-نظیر آنچه در فیلم قلاده های طلا، پایان نامه، و بسیاری از مستندهای تلویزیونی
روایت میشود- ظهور مییابد.
از شاخصههای گفتمان انقلاب اسلامی
توجه اساسی به فرهنگ است. فرهنگ نه به معنای مبتذلی که مدیران از آن مراد میکنند
بلکه به معنای عمیقی که ریشه در جهانبینی، ارزشها، اهداف و در یک کلام دین آن ملت
دارد و فضای تنفس، هویت تاریخی و جهت تمدنی یک ملت را مشخص میکند. فرهنگ در میان
اصولگرایان مظلوم است و متأسفانه این مهجوریت به طرفداران نسل سومی انقلاب اسلامی
نیز سرایت کرده است.
3) اندیشهورزی یا
عملگرایی؟
اصولگرایی سر در عمل دارد و از مباحث مبنایی و خلوص اندیشهای بیزار است. از
نظر اصولگرایی مسائل و راه حلهای آن بسیار واضح است و تنها «مرد عمل» میخواهد که
مردانه وارد گود مسائل شود. از آنجا که تلقی اصولگرایانه از حکومت، «اداره امورات»
است، هیچ حیثیت ایدئولوژیک و مبنایی در این اصطلاح نمییابد و میپرسد مگر باقی
حاکمان دنیا چه میکنند؟ اداره عرفی و روزمره امورات بیآنکه ذهن را مشوش به
معترضینی کند که از پیوند عمل با نظر و اتکای راه حلها بر مبانی و ایدئولوژیهای
خاص و آثار سوء فرهنگی تصمیمات عملگرایانه سخن میگویند، ورد زبان تمام حاکمینی
است که غایت حکومت را اقتدار ملی و بینالمللی دانسته هدف دیگری برای دولت متصور
نیستند. اصولگرایی عملگراست و همچون تمام دولتهای پراگماتیستیی که سرتاسر جهان
کنونی را قبضه کردهاند، دولت اسلامی یا دولت لیبرال یا دولت سوسیال یا دولت
محافظه کار یا دولت کاپیتالیست یا دولت رفاه نمیشناسد و معتقد است که دولت دولت
است و باید به وظایفش عمل کند!
با عملزدگی اصولگرایان به وادی
تقلید از الگوهای جهانی کشیده شدهاند و مهمتر آنکه «پیشرفته شدن» را، آنطور که
غربیان در سیصد سال گذشته معنا کرده اند و با قرار دادن خود در انتهای تاریخ، آنرا
مترادف وضع کنونی غرب تفسیر کردهاند، پذیرفته و توسعه کوروکورانهی مادّی را وجهه
همت خود قرار دادهاند. اصولگرایی از این نظر پیوندی وثیق با تکنوکراسی دارد که با
نفی اهمیت آرمان و ایدئولوژی توجه خود را به علم و تخصص و عقلانیت ابزاری معطوف میکند.
دانش مورد علاقه اصولگرایی مهندسی است و چون باتجربهتر باشد، مدیریت و اقتصاد و
سیاستگذاری، آن هم با این تبصره که «هرچه کاربردیتر بهتر!» برج میلاد نماد
مفتضح تفکر اصولگرایانه تکنوکراتیک است که تنها فریاد اقتدار و قدرت مهندسی است و
حتی به اندازه برج بی هویت آزادی هم نسبت با مرزو بوم خود ندارد.
**
ادامه این مقاله موجز بدون آنکه چیزی بر رئوس آن افزوده شود و تنها با تفصیل
به شیوه قیاسی، مثنوی هفتاد منی خواهد گشت به طول تاریخ سی و پنج ساله انقلاب
اسلامی و عرض موضوعات و اتفاقات و مسائل بسیار این ایام. به زعم حقیر ناگفته
پیداست که غلبه اصولگرایی بر تفکر طرفداران نظام باعث معطل ماندن پیشرفت انقلاب و
روی زمین ماندن تمامی مطالبات حقه رهبر مظلوم است. وقتی از تحول در علوم انسانی و
ضرورت نظریهپردازی گفته میشود اصولگرایی «مسموم بودن» علوم انسانی را فهم کرده
بار دیگر راهبرد امنیتی اتخاذ میکند. باب علوم انسانی را میبندد و از رشته های
فنی-مهندسی که کارگزار مدرنیزاسیون هستند پشتیبانی میکند. سخن از نهضت نرمافزاری
که به میان میآید اصولگرایی توسعه فضای سایبر و توسعه کور علم و تکنولوژی را برداشت
میکند. کرسی آزاداندیشی که مطرح میگردد اصولگرایی بیگانه با اندیشه و فرهنگ و
مردم، آنرا راهبردی امنیتی برای تخلیه انرژی تلقی میکند و با خود میگوید چه بهتر
که برای تخلیه انرژی کنسرت و کمدی برگزار شود تا کرسی آزاداندیشی! غلبه اصولگرایی
بر ارکان کلیدی نظام نظیر صداوسیما، ستاد الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت، شورای عالی
انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، مجلس شورای اسلامی، پژوهشگاه ها و سازمانهای تبلیغاتی منجر به
عقب ماندگی و تحریف گفتمان انقلاب اسلامی شده است و این دردیست که جز با احیای
واقعی اندیشه انقلاب اسلامی و رجوع دوباره و بدون حجابهای زمانه به روشنفکر زنده
انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنهای درمان نخواهد گشت...
پی نوشت: احمدی نژاد نماد گسست انقلابی از اصولگرایی منجمد بود که متأسفانه به فرجام نرسید. با اینحال بنده هم همانطور که در مقاله «مرگ بر دولت روزمرگی!» نوشتم، مثل دوست عزیز جناب شهرستانی (در اینجا) معتقدم که احمدی نژاد تکنوکراتی با جهتگیری نسبتا صحیح بود که البته به واسطه عملزدگی اش کاری از پیش نبرد و جذب اندیشه ظاهرا مشابه اما کاملا سکولار مشایی شد. عدالتگرایی با فهم صرفا تکنیکی به مسکن مهر می انجامد که گرچه از بی سرپناهی مردم بهتر است ولی نهایتاً جامعه ما را به جامعه «سیران درنده» مبدل می کند که جامعه «گرسنگان آدم خوی» بسی دلنشین تر از آن است.
[1]كوئينتين، آنتونى؛ فلسفه سياسى؛ ترجمه
مرتضى اسعدى، نشر هدى، تهران، 1372، مقاله دو مفهوم دموکراسی از شومیپیتر
محمد قوچانی چند وقت پیش در تحلیل انتخابات یازدهم یادداشتی نوشته با عنوان دوم خرداد دوم که از دو نظر برای من جالب است. اول اینکه او رأی روحانی را گذار از دوره روشنفکری و دولت ایدئولوژیک و استقرار نوعی عملگرایی محافظه کارانه، تخصص گرا و معطوف به ارزشهای عام جهان آزاد و در پی ادغام در جامعه جهانی تلقی کرده است و این دقیقاً مضمون همان دولت منفوری است که من در «مرگ بر دولت روزمرگی!» آنرا پیش بینی و مورد نقد قرار داده بودم. از نظر قوچانی نهاد ریاست جمهوری در ایران رو به سوی عرفی شدن دارد و این دقیقاً همان ایدئولوژی زدایی از ریاست جمهوری است که توسط نسل اول در حال پیگیری است.
نکته دوم اینکه وی صراحتا از ایده دوحزبی شدن ایران مانند بسیاری از کشورهای جهان سخن گفته که اصولگرایی منهای رادیکالیسم (که چنین طرحی را بر هم نزند) در کنار اصلاح طلبی و احیانا عنصر سوم و میانی محافظه کاری مدرن (هاشمی و دولت روحانی) هندسه سیاسی مطلوب ایران مدرن ایشان را تشکیل می دهند. اجماع فراگیر بر سر نظمی حول نظام که همانطور که گفته شد، قتلگاه انقلاب خواهد بود.
1) سعید جلیلی گزینه ایدهآلی نیست، اما «حالا دیگر»
تنها گزینه است. اینکه جلیلی «تنها» کاندیدای گفتمان انقلاب اسلامی در میان این ۶
نامزد است گرچه مدال افتخار اوست اما از منظری کلانتر وجهی غمانگیز دارد و آن
اینکه مادر انقلاب پس از سی سال تنها «یک» رجل مذهبی و سیاسی را به جامعه ما عرضه
کرده است. غمانگیز است دیدن سرداران و فرماندهان عرصه های گوناگون جمهوری اسلامی
را که با سالها غوطه خوردن در این فضای روحانگیز، هیچ رنگ و بویی از انقلاب اسلامی
را با خود به همراه نیاوردهاند. غم انگیز است دیدن گفتگوهایی بر سر اوضاع سیاسی
جهان بدون اشاره به صفبندی بزرگ ایران اسلامی و امپریالیسم سرمایهدارانه، گفتگو
بر سر دیپلماسی بدون اشاره به مکتب نوی امام خمینی در مشی جهانی، گفتگو درباره عقبنشینی
بدون اشاره به خون چهار شهیدی که برای حفظ استقلال ملت به خاک و خون غلطیدند و
مباحثه بر سر قدرت تحریم بدون اشاره به آرمان بزرگ صدور انقلاب و تأسیس امت واحده
اسلامی در مقابل غرب مدرن. درد بزرگی است دیدن جماعتی ریشدار را که بر کرسی
نامزدی ریاست جمهوری نشستهاند و چنان درباره ایران میراث روحالله سخن میگویند
که هر کارشناس دسته چندمی در ترکیه، مالزی، چین، فرانسه یا امریکا درباره کشور خود
سخن میگوید. ادبیات عرفی جهانی برای اداره کشور که کشکولی از الفاظ منافع ملی،
توسعه، توریسم، تجارت جهانی، دستیابی به لبه های علم و فناوری، الکترونیکی شدن و
مسائلی از این دست است، چنان بر ذهن و قلب آنان غلبه یافته کهبه کلی فراموش کردهاند
که این ادبیات عرفی جهانی متعلق به سازوکار کشورهای سربه راهی است که سیطره فرهنگ
و عقلانیت و ارزشهای مدرن با قرائت امریکایی را پذیرفتهاند و حال تلاش دارند که
در جامعه جهانی با کدخدایی ایالات متحده سری در سرها پیدا کنند. در میان اینها
تنها جلیلی است که بویی از متفاوت بودن افق انقلاب اسلامی در سیر تاریخی کشور به
مشامش رسیده است.
2) این حمایت اساسی از جلیلی به این
معنا نیست که جلیلی گزینه ایدهآل انقلاب اسلامی است. صحبت از حد و اندازه های
جلیلی در مقطع کنونی این امتیاز را برای ما دارد که با چشمانی باز به او رأی دهیم
و افق خویش را به وی محدود نکنیم. سیری در اظهارات جلیلی نشان میدهد که وی انقلاب
اسلامی را به لحاظ نظری، به معنای اندیشهای نو در فهم جهان و عمل اجتماعی، به
خوبی دریافته و پیام اصلی آن یعنی «برپایی جامعهای بر مبنای اسلام» را وجهه نظر
خود قرار داده است. با اینحال ضعف اساسی جلیلی به زعم من امتداد نیافتن عقلانیت
نظری انقلاب اسلامی به عقلانیت عملی در نظام فکری اوست. به
زبان اصطلاحات اگر بخواهم سخن بگویم، جلیلی حاوی اندیشه سیاسی انقلاب اسلامی نیست
و سایه تیرهای از عملگرایی بر رویکرد او سایه انداخته است.
جلیلی که در مقام نظر به
خوبی مبانی انقلاب را تبیین میکند به یکباره در مقام عمل همه مبانی را به دو طرح
اجرایی اصلیاش یعنی «آزاد کردن ظرفیتها» و «اصلاح سازوکارهای اداری» فرومیکاهد.
طرح اول که به زعم من برآمده از افکار برادر کوچکتر است، نوعی از عملکرد وحید
جلیلی در جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی را تداعی میکند که در عین بسیار مؤثر و مفید
بودن دچار سطحیانگاری و نقص در کلنگری به مسائل است. طرح دوم وی نیز طرحی به شدت
بوروکراتیک و برآمده از فکری است که سالها درگیر مشکلات یک سازمان اداری در مواجهه
مردم بوده است. جلیلی مشخصاً تیپی بوروکرات است و «سازمان دولت» برای وی از
همه چیز مهمتر است. با تقریب خوبی میتوان گفت که جلیلی جامعه را (اعم از نظامات
اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی) از منظر دولت میفهمد و میشناسد و دولت را هم در
سازمان اجرایی آن خلاصه میکند. به همین دلیل است که جلیلی به جای آنکه از «نظام
اقتصادی کشور» سخن بگوید از «قوانین اقتصادی» صحبت میکند و به جای «برنامهریزی
نرمافزاری» قوانین را برای اداره کشور کافی میداند.
ضعف دیگر جلیلی اینست که به واسطه حضور در
شورای امنیت، دغدغه های امنیتی وی بر دغدغه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگیاش
غلبه دارد. اقتصاد برای وی از آن حیث مهم است که امنیت کشور را به خطر میاندازد (و
به همین دلیل سراغ بخشهای حقوقی و تخلفات نظام اقتصادی میرود) و فرهنگ برای وی از
آن سو مهم است که قدرت نرم نظام را تقویت میکند (و به همین دلیل نقش فیلمهایی مثل
آرگو را در امریکا مثال میزند) و جامعه از آن سو برای وی مهم میشود که آسیبهای
آن امنیت کشور را به خطر میاندازد ( و از اینروست که به اعتیاد، طلاق و عرفانهای کاذب
توجه میکند)
این دو دوسته ضعفهای اساسی در بینش جلیلی که
در یک کلام وی را به یک مدیر «حقوقی-امنیتی» مبدل میکند قطعاً باعث محدود شدن
پیشرفت انقلاب اسلامی در برخی بخشها و حرکت رو به جلو در بخشهایی دیگر میگردد. با
اینحال نقطه مثبتی در این میان وجود دارد و آن اعتماد جلیلی به نخبگان انقلاب
اسلامی نظیر دکتر درخشان، فیاض و ... است که مسیری برای ارتقاء بینشی او را نوید
میدهد.
جلیلی با همه ضعفهایش نماینده امروز گفتمان
انقلاب اسلامی است و ما با قوت تمام از وی حمایت خواهیم کرد.
یاعلی
پی نوشت:
۱) این کلیپ موقعیت تاریخی و بین المللی ما را روشنتر می کند.
۲) کارآمدی اقتصادی و آرمانگرایی دو چیز نیستند که بینشان انتخاب کنیم بلکه یک چیزند. اولاْ هر عمل اقتصادی برآمده از رویکردهای ایدئولوژیک است و پازلی از آرمانهای مشخص دیگری است و ثانیاْ در شرایط فعلی معیشت ما جز از راه تاکید بر استقلالمان تامین نمی شود چرا که غرب چشم دیدن نظام اسلامی رقیب را ندارد. خودمان را گول نزنیم و بدانیم که مساله هسته ای تنها یک بهانه است.
۳) این هم اطلاعیه شماره جدید مهاجر:
شماره یازدهم و دوازدهم مهاجر
با موضوع
"سیاستی که هست، سیاستی که بایَست"
منتشر شد
در این شماره می خوانید:
بخش پرونده:
سیاستِ ما پدر و مادر دارد!/
یادداشت سردبیر
حرکت جوهری انقلاب اسلامی/ سینا عزیزی
از فهم دین تا اهداف انقلاب و نسبت
جمهوری اسلامی با آن/ نیما نریمانی
مرگ بر دولت روزمرگی/ محمدحسین بادامچی
مصلحت؛ تضمین کننده حاکمیت اسلام یا
تمهیدگر سکولاریسم؟!/ حسن نیلی
عروسی خوبان!/ محمد قائم خانی
مردم سالاری یا حکومت عوام؟!/ صابر
منادی
لیبرال دموکراسی؛ کارآمدترین نوع حکومت
در نیل به تمتعات مادی/ محمد حسین بنا
انتقاد ما به آقای هاشمی از این جنس
است!/ جواد درویش
بخش میهمان:
تکنوکراسی، بی روح ترین نسخه پیشرفت/
رشید قانعی
شیخ و آخوند، دو رویکردی که همچنان
ادامه دارد.../ علیرضا شورمستی
سایه ارزش های مدرن بر فهم حیات
سیاسی-اجتماعی ائمه/ علی نیکزاد
محافظه کاری امن ترین راه نیست!/ رضا
پیامی
روح رخوت در کالبد دانشگاه/ مهدی خلیلی
آزادی شعارِ مظلومِ انقلاب/ سید امیر
سادات موسوی
۱۹۸۴ما کی نوشته می شود/ یحیی مهدیانی
ما تاریخ را عوض کردیم!/ محمد حسین
میری
بخش بازتاب:
مهاجر، تبلور وجوهی از وحدت حوزه و دانشگاه/
دکتر مصطفی تقوی
نقدی بر سیاستورزیِ بدون اندیشه سیاسی در
انتخابات یازدهم ریاست جمهوری
سیاست برای هر نسلی «معنایی» منحصر به فرد دارد. معنایی که
در دوره جوانی آن نسل در متن تجربه اجتماعی و تاریخی آنان شکل میگیرد و تا آخر
عمر همراهشان میماند. معنایی که کل نگرش آن نسل به سیاست را شکل میدهد و
انتظارات سیاسی آنان را در برهههای خاص سیاسی نظیر انتخابات جهت داده آنانرا از
نسلهای دیگر متمایز میکند. نکتهی مهمتر اینکه دوقطبیهای اساسی سیاسی که در دورههای
مختلف در سالهای پس از انقلاب شکل گرفته است کاملاً بر مبنای همین «معنای سیاست»
شکل میگیرد و هواداران و مخالفان خود را سازمان میدهد.
اگر با چنین
رویکردی به تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی بنگریم لااقل سه دوره سیاسی از همدیگر قابل
تمییزند. دوره اول سالهای ابتدایی اول انقلاب اسلامی است که دوقطبی اصلی دو قطبی ایدئولوژی
اسلامی و ایدئولوژی مارکسیستی در میان انقلابیون است که البته قطب کمرنگ و ضعیف
سومی به عنوان ایدئولوژی لیبرال-دموکراتیک در برههای کوتاه در عرض آنان قرار میگیرد.
در این دوره که میتوان از آن با عنوان دوره «مباحثه ایدئولوژیک» یاد کرد،
بحث اساسی در کلیترین وجه اندیشه سیاسی آن بر سر دستگاه معرفتی بنیادی برای اداره
و هدایت حکومت و جامعه است که مباحثاتی اساسی را درون انقلابیون بوجود میآورد. با
حذف سیاسی دو حزب اصلی توده و آزادی به واسطه اسناد لانه جاسوسی و مهمتر از آن به
واسطه اعتقاد و اعتماد اکثریت مردم به مرجعیت و ولایت امام خمینی(ره)، عملاً سیاستورزی
ایدئولوژیک توسط اسلامگرایان به اجماع رسید و بعد از دوره کوتاهی از ریاست جمهوری
بنیصدر که با همین شعار بر سر کار آمد -و متأسفانه به مسیر دیگری منتهی شد- دومین
دوره سیاسی جمهوری اسلامی با دوقطبی جدید «چپ و راست» در میان پیروان امام برای
اداره اسلامی کشور آغاز شد.
در دوره دوم که
میتوان آنرا دوره «مباحثات علمی-فقهی» یا «مصلحت-حقیقت» دانست، سیاست
معنای خود را نه از معیار اساسی ایدئولوژی –که حالا بر سر اسلامی بودن آن اتفاق نظر وجود
دارد- بلکه از موضعگیری نسبت به بحث داغ آن روزهای جمهوری اسلامی بر سر تفسیر
ولایت مطلقه فقیه و جایگاه فقه در شیوه اداره جمهوری اسلامی اخذ میکند که بویژه
در مناقشه اقتصادی «دولتی-خصوصی» چهره صریح این مباحثه نمایان میشود. دوگانه راست
و چپ بر مبنای این مسأله بنیادین شکل میگیرد و تمامی نسل جوانان انقلابی متولد
دهه سی و چهل شمسی را مجبور به انتخاب و موضعگیری میکند. نسلی که با قرار گرفتن
در مسندهای مدیریتی بالای جمهوری اسلامی تا همین امروز جامعه و سیاست ایرانی را بر
پایه دوگانهی دهه شصتی راست و چپ تحلیل میکنند.
با ورود به دهه
هفتاد و با گذر از دوره سازندگی جناب آقای هاشمی رفسنجانی که به نوعی جمع راست و
چپ بود و به خوبی توانسته بود با جمع «فقه و مصلحت» در چارچوب برنامه توسعه
اقتصادی یا به عبارت بهتر مدرنیزاسیون، اجماعی نسبی در فضای سیاسی بوجود آورد،
دوره سوم سیاسی با محوریت «مباحثه اسلام-دموکراسی» دوگانه اصولگرا-اصلاحطلب
را پدید آورد که نسل فعال و روشنفکری از جوانان متولد سالهای ابتدای انقلاب را در
دورهی داغ و پرچالش درگیر خود کرد تا این نسل نیز همچنان مسائل اجتماعی و سیاسی
کشور را با محوریت دوگانه اصولگرا-اصلاحطلب و درچارچوب ادبیات فکری آن دوره بویژه
مباحثاتی که جریان «روشنفکری دینی» دنبال میکرد، تحت کلیدواژه های سیاسی آن دوره
نظیر دموکراسی، آزادیهای مدنی، آزادی بیان و ... دنبال کند.
نکتهی بسیار
مهم در سه دوره گذشته سیاسی در جمهوری اسلامی پیوند جدی «اندیشه و سیاست»
است. محوریت تمامی مناقشات، مرزبندیها و جریان سازیهای سیاسی در هستهای مرکزی از
مباحث دین شناسی، غرب شناسی، علم شناسی و فلسفه سیاسی نضج میگیرد و با پیوند
خوردن به طیفی از نیروهای سیاسی به شکلگیری جریانهای اجتماعی و ساختن دورهای فرهنگی-اجتماعی
میانجامد که عملاً همه چیز را در کشور تحت شعاع قرار میدهد. سیاست همواره ذیل
«اندیشه سیاسی» شکل گرفته و گروه ها و احزاب سیاسی همواره تحت تأثیر اندیشمندان و
متفکرانی که در دوره تاریخی کنونی ما بعد از انقلاب اسلامی به ویژه به مسأله
زیربنایی «مسیر دینی ما در قبال غرب» -که موضوع مادرِ سه مباحثه سیاسی بزرگ فوقالذکر
است- به شکلی عینیتر توجه کردهاند، فعالیت کرده و اذهان نسلهای جدیدتر را درون
پارادایم خود ساختهاند. این پیوند اساسی «اندیشه و سیاست» همان چیزی است که
دستمایه اصلی این مقاله انتقادی برای ارزیابی وضعیت امروز سیاست ایرانی و وضعیت
نسل ما در قبال آن خواهد بود.
عملگرایی سیاسی: نزول معنای سیاست در دهه سوم
انقلاب
دوره چهارم سیاسی
کشور با پایان سالهای پرتنش دوم خرداد و بلوغ سیاسی متولدین دهه شصت همراه است. پیروزی
محمود احمدی نژاد در انتخابات 1384 گرچه از سوی بسیاری پیروزی اصولگرایی بر
اصلاحات تعبیر شد اما این تفسیر هیچگاه از سوی احمدینژاد مورد تأیید قرار نگرفت.
احمدینژاد همانطور که بعدها در مناظره های سال 88 مطرح کرد، خود را نه در دوقطبی
اصولگرا-اصلاحطلب که در دو قطبی احمدینژاد-هاشمی تفسیر میکرد و سعی داشت که
همین دوقطبی را در جامعه و در میان جوانان نسل ما ایجاد کند. او که با شعار عدالت
بر سر کار آمده بود و در سال 84 طلیعهی مناسبی از آغاز دورهی چهارم حیات سیاسی
کشور با محوریت «مسألهی عدالت» را به نمایش گذاشته بود، عملاً نتوانست زمین بازی
جدیدی بر مبنای اندیشهای متفاوت در کشور ایجاد کند که به ظهور جریانات نوی سیاسی
و اجتماعی منجر شود. بر خلاف آنچه انتظار میرفت که احمدینژاد مباحثه محوری
«اقتصاد سرمایهداری- اقتصاد عدالتگرا» را بصورت نظری دنبال کند، وی نه تنها
هیچگونه سرمایهگذاری خاصی روی نخبگان و اندیشمندان و حوزه نظری بحث عدالت انجام
نداد، بلکه عملکرد زیگزاگی او در اقتصاد که گاهی به سوی تکمیل مدل بازار آزاد حرکت
میکرد (توسعه بانکداری خصوصی، برداشتن یارانه ها بدون هدفمندی) و گهگاه به سوی
مدل نامشخصی از اقتصاد عادلانه (طرح بنگاه های زودبازده، سهام عدالت، مسکن مهر) عملاً
جهتگیری مشخصی را در این حوزه تداعی نمیکرد. در عوض وی گفتمانهای متکثری را در
زمانهای گوناگون تحت عناوین «مهرورزی»، «مکتب ایرانی»، «اصلاح قانون اساسی» و
«بهار» مطرح کرد که تنها به آشفتهتر شدن فضای اجتماعی انجامید.
در مجموع میتوان
فضای سیاسی دهه سوم انقلاب را برآیندی از ادامه دوقطبی اصولگرا-اصلاحطلب از دهه
پیش و دوقطبی احمدینژاد-هاشمی دانست که بویژه در انتخابات سال 88 روی هم قرار
گرفتن این دو شکاف، منازعات شدیدی را در جامعه ایجاد کرد. نکتهی بسیار مهم در فهم
ویژگی این دوره که میتوان با عنوان دوره «عملگرایی سیاسی» از آن یاد کرد،
اینست که برخلاف دورههای پیشین پیوند
اساسی میان اندیشه و سیاست در این دوره از بین رفته و سیاستورزی به صورت عملی
توسط عدهای از «سیاستمداران حرفهای» دنبال میشود. در دهه سوم انقلاب، هستهی
زندهی مباحثات مبنایی اسلام-دموکراسی که دو قطبی اصولگرا-اصلاحطلب را میساخت از
بین رفته و شبح عملزده و بیمبنایی از احزاب بصورت برچسبها و اسمهای بیهویتی بر
پیشانی شطرنجبازان حرفهایِ دستیابی به قدرت برجای مانده است. در واقع در دوره
چهارم اصولگرایی و اصلاحطلبی از حالت دو جریان زنده فکری-اجتماعی در پیوند با
اندیشمندان و نخبگان، به دو «باند قدرت» در اسارت سیاستمداران حرفهای تبدیل میشود.
نزولی جدی در معنای سیاست که پیش از این یکبار در دهه هفتاد برای دو جناح چپ و
راست اتفاق افتاده بود و آنها را از یک دوقطبی مبنایی به یک دوقطبی صرفاً جناحی
مبدل کرده بود. دوگانه اصولگرا-اصلاحطلب گرچه به واسطه گره خوردن با منافع عدهای
هنوز در فضای سیاسی به حیات خود ادامه میدهد، اما دیگر حاوی گفتمانی زنده و جریانساز
نیست.
دوقطبی دوم این
دوره یعنی دوقطبی احمدینژاد-هاشمی نیز آشکارا از این نقص بنیادین رنج میبرد. نقد
احمدینژاد به حجة الاسلام رفسنجانیِ دهه هفتاد یا هاشمیِ دهه هشتاد، گرچه در
ابتدا نقدی بنیادین به توسعهگرایی کور و تقلید از الگوهای اجتماعی مدرن محسوب میشد،
اما به زودی مشخص شد که نقدی صرفاً سیاسی و معطوف به حلقه های قدرت داخل نظام
است. این بسته بودن جریان مباحثات سیاسی در دهه هشتاد و اتکای آن بر نزاع اشخاص و
جناحها به جای تضارب افکار، شاید عاملی بزرگ بود تا مسائل سیاسی در انتخابات 88
نه با شیوه گفتگوی مسالمتآمیز در میان نخبگان و اندیشمندان بلکه به روش اردوکشی و
کارناوالسازی در خیابانها حل شود. قصاص بیرحمانه افکار در خیابان، نتیجه اسفباری
بود که در نتیجه بریده شدن سیاست از اندیشه و گرفتار شدن در دام تعصب و جمود و
سیاستزدگی گریبانگیر جامعه ما شد.
نسل ما و سیاست: سیاستزدگی و محتواگریزی
عملگرایی سیاسی دهه هشتاد عملاً گریبان نسل ما را در فهم و
جهتگیری سیاسی گرفته است. عملگرایی سیاسی گرچه هنوز بطور کامل از هویت مبنایی و
روح زندهی خود تهی نشده است و رگه هایی کلی از ابتنای بر اندیشه سیاسی در آن به
چشم میخورد، اما حرکت آن در همین جهت است. اصولگرایی و اصلاحطلبی در نسل ما چیزی
بیشتر از اسمی پوچ و بیمعنا نیست و به هیچ وجه ریشه در مباحثات عمیق نسل قبلی در
دهه هفتاد درباره «دین و دموکراسی و راه درست مواجهه با مدرنیته» ندارد. اصولگرایی
و اصلاحطلبی برای نسل ما چیزی نیست جز تعدادی سایت خبری با گزارههای آسان و قابل
فهمی که به راحتی «خوب و بد» را نشان دهند
و بستههای آمادهای از موضعگیری و تحلیل که خلأ ذهنی و روانی ما را برای
دانستن و فهمیدن وضع اجتماعی و سیاسی کنونی پر کند. دوگانههای سیاسی نسل ما
چیزهای سادهای در حد زشت-قشنگ، خشن-نایس، باسواد- بیسواد و چیزهایی از این
دستند. جستجوی نسل ما در سایتهای سیاسی، نه جستجو به دنبال حقیقت یا ارتقاء فکر و
کسب سویه های نویی برای تحلیل جامعه، بلکه جستجویی توجیهجویانه برای یافتن
استدلالهایی قانعکننده برای تعصبات پیشینی و تأمین مجموعه کلیدواژهها و نقل
قولهایی برای تقویت قضاوتهای سیاسی مشخصی است که به دلایل غیرعقلی مانند
تأثیرپذیری از خانواده، دوستان، کینهها و علاقههای شخصی، سلیقهی بیحساب یا مُد
به آن اعتقاد داریم. دقیقاً به همین دلیل است که نسل ما «کتاب»را دوست نمیدارد و
مباحث فکری و نظری اگر حاوی موضعگیری سیاسی نباشد، در نظرش پوچ و بیفایده تلقی
میشود.
پیشبینی دوره پنجم سیاسی در انتخابات یازدهم: علیه
آرمانگرائی، پیش به سوی رفاه!
سایه سنگین عملگرایی سیاسی دوره چهارم همچنان بر فراز سیاست
ایرانی سایه انداخته است. اینک برای تمامی کسانی که این دو-سه ساله دانشجو شدهاند
و فعالان دانشجویی این روزها و چند سال آینده دانشگاه محسوب میشوند، تصور سیاستی
که در پیوند مستقیم با اندیشه و مبانی اندیشه سیاسی باشد تصوری دور از ذهن و
نامأنوس محسوب میشود. این وضعیت مختص جوانان و نسل جدید نیست بلکه فضای غالب
انتخابات یازدهم ریاست جمهوری و نوع بیان کسانی که کاندیدای ریاست جمهوری هستند
نشان از انتخاباتی بدون حضور مبانی فکری و سیاسی دارد. انتخابات یازدهم ریاست
جمهوری، رقابت سیاستمداران حرفهای در فضایی کاملاً منقطع از اندیشه سیاسی و
اندیشمندان اجتماعی و روشنفکران است که بیهویتی سیاسی برآمده از آن به خوبی خود
را در ظهور قارچگونهی احزاب و جبهه های موسمی نشان میدهد.
علی رغم این
اشتراک در عملگرایی، معنای سیاست در دهه نود تفاوتی مهم با معنای آن در دهه هشتاد
دارد و آن حذف شدن تدریجی معدود رگههای گفتمانی کلیای است که هنوز محتوایی را در
الفاظ اصولگرایی-اصلاحطلب نگه میداشتند. سیاست دهه نود با کنار گذاشتن آرمانهای
بزرگ درباره مردم، دموکراسی، آزادی، عدالت، استکبار، سرمایهداری، غرب و ... با
سرعت زیادی اهداف اقتصادی کوتاه مدت و نازلی چون کنترل تورم، ایجاد اشتغال و کنترل
نقدینگی را به عنوان غایت کاری خود مطرح میکند. سیاست امروز ما جدایی از آرمانها،
ایدئولوژی و اندیشه سیاسی را افتخار خود تلقی کرده از این حیث به شدت دچار روزمرگی
است. افق نگاه سیاستمداران امروز جمهوری اسلامی بسیار کوتاه است و تنها به حفظ وضع
موجود و کنترل چند شاخص اقتصادی برای ساکت کردن مردم و آرام کردن جو سیاسی میاندیشد.
این درحالیست که جامعه ایرانی در تمام حوزههای اجتماعی و بویژه اقتصاد گرفتار
بحرانهای ساختاری اساسی است که جز با تحولات عمیق و همه جانبه به فرجامی مطلوب
نخواهد رسید. انتخابات یازدهم، رقابت میان سیاستمداران حرفهای برای تشکیل دولت
رفاه و تبعید آرمان و ایدئولوژی و اندیشه سیاسی به انزوای اجتماعی و تاریخی است که
طبیعتاً جامعه و نسل جوانی رخوتزده، عافیتطلب و بیاعتنا را در دهه نود به
ارمغان خواهد آورد!
نکته پایانی: نیاز به رستاخیز اندیشه سیاسی
اسلامی
فضای سیاسی امروز ما در هه نود، تنزلِ بیشتر معنای سیاست در
جمهوری اسلامی است. سیاستی معطوف به نیازهای آنی مادی کشور و توسعه کاملاً روبنایی
جامعه، بدون توجه به اصلاحات زیرساختی و صرفاً برای کنترل بازار، آن چیزی نیست که
بتوان آنرا هدف صحیح و شایستهی دولت اسلامی در جمهوری اسلامی دانست. گرچه عدهای
در غرب همچون «کارل پوپر» فیلسوف سیاسی محبوب عدهای در ایران، صراحتاً از این
ایده سخن گفته و میگویند که دورهی اهداف فراتر از روزمرگی برای جوامع به سر
رسیده است، اما عدهی دیگری ایدهی «پایان ایدئولوژی» را فریبی لیبرال-سرمایهدارانه
برای سرکوب کردن تحولخواهی ملتها دانسته، حیات انسانی را در گرو آروزها و آمال و
آرمانهای اجتماعی بزرگی میدانند که در ایدئولوژی و اندیشه سیاسی آنان تبلور مییابد.
انقلاب اسلامی
ایران که انقلاب معجزهآسای شیعه در دوره افول انقلابها و اندیشههای نو بود،
رودخانهی عظیمی است که تنها شاخهای از آن، باب بحث حکومت دینی و اهداف آنرا میگشاید.
با اینحال امروز بعد از گذشت سه دهه از آن نهضت کبیر اسلامی فلسفه بدیع دولت
اسلامی در میان سیاستمداران حرفهای منسوخ گشته و پیوند ایده حکومت دینی با نهضت
اصیل اسلامی به سستی گراییده است. شاید بد نباشد اگر سیاستمداران ما امروز که
تاریخ را در انتظار خود گذاشتهاند، گوشهای با خود خلوت کنند و بار دیگر به این
بیندیشند که نهضت انبیا (علیهم السلام) برای چه بود و کدام آرمانی را در دل تحول
جامعه و تاریخ جستجو میکرد که اینک اینچنین در اسارت توسعهگرایی مادی و
اقتصادزدگی مقلدانه تکنوکراتها به استضعاف کشیده شده است؟ چه بصیرتی داشت سیدمرتضای
آوینی شهید که آن روزهای دهه شصت، خطر بزرگ روزمرگی و قناعت به اهداف نازل دنیایی
را گوشزد میکرد: «همهی انقلابهای جهان بعد از پیروزی و بدست گرفتن حکومت ناچار
شدهاند که حتی بر خلاف ایدئولوژی و شعارهای اساسی خویش سیاستهایی اتخاذ کنند که
بقای آنان را تضمین کند، هرچند به قیمت از دست دادن و زیرپا گذاشتن اصولی که بعضاً
محتوای اصلی انقلاب را تشکیل میداده است... به هرتقدیر شکی نیست که اکنون در نظام
ما حزبالله رفته رفته به انزوای سیاسی کشیده میشود و کارها به دلباختگان
تکنوکراسی واگذار میگردد. این نشانهای است از همان سرنوشت محتومی که همهی
انقلابهای جهان را واداشته است تا فرزندان خویش را ببلعند... و خدا آن روز را
نیاورد.[1]» آری،
خدا آن روز را نیاورد...
[1] توسعه و مبانی
تمدن غرب، سید مرتضی آوینی تهران، نشر ساقی، 1383، مقالهی نظام سیارهای اقتصاد،
صفحه 110، متن و پاورقی
پی نوشت:
این متن در شماره یازدهم و دوازدهم نشریه مهاجر با موضوع «سیاستی که هست سیاستی که بایست» منتشر شده است.
حکایت ما حکایت آن دسته عزاداری امام حسین(ع) است که افتادند داخل کوچه بنبست و تا محرم بعدی همینطور سینه میزدند! منتها فرق ما اینست که جماعت کم کم میرسند ته کوچه و دو زاریشان میافتد. بعضیها میگویند ما از همان 85-86 فهمیدیم که افتادهایم توی کوچه بن بست و هی میگفتیم و شما باور نمیکردید. بعضیهای دیگر هم هستند که تا دستشان نرسد ته کوچه و سک سک نکنند باورشان نمیشود که کوچه را بن بست آمده ایم! یک عده دیگر هم اصلاً خوش ندارند باور کنند مسأله را. بلندتر داد میزنند که میوندارها سینه بزنند تا فضا شلوغ شود و خیلی بحث بن بستی و بن بازی مطرح نشود!
البته درباره ماهیت این بن بست هم اقوال متعدد است. بازهم قماشی عربده می زنند که از روز اول این کوچه بن بست بوده و بر اهلش آشکار! حالا بماند که بر سر دامنهی این روز اول هم اختلاف است. بعضیها این روز اول را به روز ازل میرسانند و موقع گردش کاسه سعدی و شقاوت. کم ادعاترها از شاخص شخیص «نطفه» صحبت میکنند و یک عده دیگر هم در حال کاوش در تاریخند که پرده از مسأله بغرنج روز اول بردارند!
اما قول معروفتر اینست که کوچه از یکجایی به بعد بنبست شد و از اول بن بست نبود. در واقع یک بابای دیگری بن بست بود که آمد آنقدر سیمان و آجر ریخت ته کوچه قشنگ ما که بالکل هر نقطه امیدی را هم از بین برد. آن یک عده هم که از بیخ نمی خوهند باور کنند که بالاخره توی بن بست گیر کرده ایم قضیه این بابا را بحث انحرافی می دانند که حواس سینه زن ها را پرت کرده!
از اینها که بگذریم احوال ما جماعت توی بن بست مانده هم تماشایی است! آن یک عده که خوش ندارند قبول کنند که راه بن بست است و حالا از شل شدن و کند شدن حرکت اعصابشان خرد شده دم گرفتهاند که اصلاً همینجا خوب است و تا هروقت که شده همینجا میمانیم و سینه میزنیم! یک عده دیگری که دیدهاند ماجرا بن بست است و در عین حال خیلی هم روحیه مادرانه ای هم دارند وظیفه خود دیدهاند که ملت را دلداری بدهند و به همه بگویند که هیچ چیز نشده! اتفاقاً بن بستِ عزیز خیلی هم خوب است! خیلی هم قوی و خیلی هم قشنگ است! بیچاره ها فکر می کنند بن بست، گیر جوب آب است که با چارتا تعارف و تو هم خوبی منم خوبم یکهو باز بشود! اینها کم مانده مثل یک عده از آن بقایای جماعت سبزکیِ چندوقت پیش شعار بدهند «نترسید نلرزید ما همه با هم هستیم!» یعنی بن بست است که باشد مهم این است که خوشحال باشیم!
یک عده زاهدمسلکی این وسط پیدا شدند که بزرگترین سؤالشان اینست که آیا ما اشتباهی کرده ایم یا نه؟ درگیریشان اینست که باید توبه کنیم یا خطا سهوی بوده و تقصیری نداشتیم و نیازی به استغفار از انتخاب 4 سال پیش نیست که البته باز هم برمیگردد به اینکه تخم مرغ ماجرا از کی توزرد بوده یا از کی توزرد شده یا از کی توزدیش را فهمیدیم یا از کی توزردیش را میشد فهمید و نفهمیدیم و الی آخر!
امّا یک عده از آن بزرگترها که حسابی حرصشان گرفته با اینکه می دانند بن بست حسابی قرص قرص است، مثل آن بنده خدا در فیلم جدایی نادر از سیمین که حرصش گرفته بود و خودش را میزد، کلنگ دست گرفته اند و یکی به ته کوچه می زنند و یکی تو سر خودشان و یکی تو دیوار و کلی هم تو سروکله ملتی که دارند تماشایشان میکنند. حالا بماند که خود این جماعت بزرگترها از اول با تو خیابون آمدن دسته مخالف بودند و میگفتند «قشنگی علم امام حسین به اینه که تو تکیه بمونه» و حالا شدند کاسه داغتر از آش!
خلاصه بلبشوی عجیبی شده... از کوچکترها فقط صدای جروبحث است که شنیده میشود و مأیوسهای بچه سالتری که همه کشتیهایشان یکجا غرق شده... این وسط یک عده از همسایه های عقدهای فرصت را غنیمت شمردهاند و از بیخ دارند دسته سینه زنی و امام حسین(ع) را مسخره میکنند و گودرز را به شقیقه ربط داده چو انداختهاند که نگفتیم محرم وقت سینه زنی و حسین حسین کردن نیست؟ نخیر بفرمایید وقت پارتی گرفتن و بدمستی کردن است لابد؟! حالا نمیدانم این وسط مسط ها کسی هم بوده که حرفهای این هالوها را باور کند یا نه؟!
اما از همه اینها که بگذریم بنده هم مثل خیلیهای دیگر یک گوشه این کوچه بن بست نشستهام و بی اعتنا به این شلوغ بازیهای همه این 8 سال، فکر میکنم که چطور این علم هیئت را یکجوری از این بن بست بیرون بکشیم که سال بعدی هم دسته سینه زنیمان را راه بیندازیم توی خیابانها. ته آن کوچه بن بست دعوا بدجوری بالا گرفته و علم هم مظلومانه هر دقیقهی دعوا به سمتی پرتاب میشود. علمدار درگیر آرام کردن فضاست ولی انگار سرنوشت علم و علمدار برای سینه زنها خیلی مهم نیست. نتیجه نهایی این وضع «خروج از کوچه بن بست به هر قیمتی!» است که از بدترین نتایج است و حاصلش ارتجاع. آیا مردی پیدا میشود که به مدد علمدار ما را از کوچه بن بست بیرون بکشد و عَلَم را با قدرت و توان و معرفت بیشتر به سوی مقصود برد؟ ما مثل علمدار به آینده امیدواریم...
جناب آقای دکتر رفیعپور استاد و چهره ماندگار رشته جامعهشناسی، عضو دائمی فرهنگستان علوم ایران و صاحب کتاب معروف «توسعه و تضاد» در کتاب مهمی که با عنوان «موانع رشد علمی ایران و راه حل های آن» در سال 81 منتشر کرده، مینویسد: «مشکل ما در علم و دانشگاه در آنست که هرکسی وارد دانشگاه میشود چه دانشجو و چه استاد به ندرت برای علم و بیشتر برای فخر است. عشق و علاقه علمی در این مدل توسعه جایی ندارد. دانشجو میخواهد مدرک بگیرد و فخر بفروشد. «چیز یاد گرفتن» و توانایی حل یک مسأله را کسب کردن فرع است، اگر اساساً هرگز مطرح باشد! دانشجوی دکترا (عموماً) نمیخواهد بخاطر علاقه و انگیزه درونی علمی، مسألهای را حل یا کشف کند. او در درجه اول میخواهد به عنوان «دکتر» دست یابد. استادِ «توسعهای» میخواهد –در بهترین حالت- مقاله و کتاب بنویسد، نه برای آنکه یک مسألهای را حل کند و به کشورش کمک کند، بلکه بتواند در مسابقات داخلی و خارجی ارتقاء به درجه بالاتری دست یابد.» علاوه بر آسیبشناسی ایشان که وجه عیان این جملات است، آنچه این بخش از نوشته ایشان را پراهمیتتر میسازد، ریشهیابی خاصی است که ایشان از بیماری مدرکگرایی و کلاً آفات نظام علمی ما به عمل میآورند که به مبحث «مدل توسعه در جامعه ایرانی» بازمیگردد. درواقع ایشان معتقد است که شیفتگی ما برای پیشرفته شدن و توسعهیافتگی منجر به این شده است که مدل و مسیری بسیار ظاهرگرایانه و سطحی را برای پیشرفت انتخاب کنیم. از علم غربیها فقط مدرک گرفتن و مدرک دادنش را یاد گرفتهایم و از سیاستشان فقط آییننامه و سند و قانون و بخشنامه نوشتن و اداره و سازمان درست کردنش را و و از فرهنگشان فقط ادا و اطوارهای تجددمآبانه و سگ در بغل گرفتن را و زنها را بزککرده و پرسخاوت فرستادن به بانکها و بازارها و کلاسها و ادارهها! در نگاه جناب آقای دکتر رفیعپور و بسیاری دیگر ما باید به جای برنامهریزی صرفاً ظاهری، بیرونی و کمی برای توسعهیافتگی، برنامهای درونی و محتوایی برای پیشرفت از درون طراحی کنیم.
با اینحال نکتهی ظریفی که کمتر به آن توجه میشود اینست که ظاهرگرایی و سطحینگری ما در مواجهه با غرب تنها در طراحی «مدل توسعه»مان نیست، بلکه در تلقی ما از معنای خود مفهوم «توسعه» یا بهتر بگوییم «پیشرفت» هم حضور دارد. یعنی ما نه فقط در راهی که میرویم دچار ظاهرگرایی و به اصطلاح خودم «ویترینزدگی» هستیم، بلکه به نحوی مضاعف در هدف و مقصود و غایتمان هم به سطحیانگاری مبتلائیم.
تفاوت بسیار عظیم ماجرا در اینجاست که کسیکه ظاهرگرایی را صرفاً به «راه» و «مدل توسعه»ی ما منسوب میکند چاره را در تقلید از غربیان در سطوحی بنیادیتر مییابد. اگر علم و تکنولوژی و بازار و صنعت و اقتصاد و رفاه و نظم و آسایش، آنطور که در غرب رونق دارد در میان ما آشفتهحال و پریشان است، باید مسیر و راهِ متجدد شدن را اصلاح کرد و آن نیست مگر تنظیم و تدوینِ اموراتِ دولت و اقتصاد و دانشگاه بر طریق کشورهای پیشرفته. یعنی چشم بیندازید و ببینید که غربیان چگونه علم و دانشگاه و صنعت و اقتصادشان را مدیریت میکنند و شما هم همانطور سازمان و قواعد و نظام اجتماعیتان را سامان دهید و اینگونه جامعهای کارآمد و از جمله دانشگاهی کارآمد بسازید. در چنین نگاهی است که رشتههایی چون مدیریت و MBA و اقتصاد و آیندهپژوهی و سیاستگذاری و برنامهریزی اجتماعی ارج و قرب وافر مییابند تا تحصیلکردههای کراواتی یا ریشوی این رشتهها –که خوشبختانه یا متأسفانه اینطور مقولاتِ از جنس دین مانع وحدتشان نیست!- با نقدِ مصلحانهی ظاهرگرائی مدیران توسعهاندیش نسل اول، خود در مقیاسی وسیعتر و عمیقتر نسل دوم توسعهاندیشان وطنی یا «توسعهگرائی علمی» را نمایندگی کنند!
امّا کسیکه ظاهرگرائی را در هدف و آرمان و غایت هم تشخیص میدهد، از چیستی معنای واقعی کلماتی چون «آبادانی»، «توسعه»، «ترقی» و «پیشرفت» میپرسد و نشستن بتهای رهزنی چون «تکنولوژی» و «صنعت» را بر کرسی پیشرفت به نقد میکشاند. او میگوید حتّی اگر سودای توسعهیافتگی مادّی را همچون کشورهای اصطلاحاً پیشرفته جهان درسر میپرورانیم، بس به خطا رفتهایم اگر متجدد شدن را صرفاً «صاحب تکنولوژیها یا حتی صنایع پیشرفته شدن» تلقی کنیم و بس بیراه است اگر سادهانگارانه علامت مساوی را میان هایتک و پیشرفت قرا داده آنها را معادل بینگاریم. چنین کسی معتقد است که پوشاندن تمام غایات و ارزشهای حرکت اجتماعی ما زیر واژه پرابهام «کارآمدی»، کلاه گشادی است بر سر ما و آیندگان ما که تنها بر سردرگمی تاریخی ما خواهد افزود.
مانند تمام مصافهای عاشورائی تاریخ بشری، این دو جریان هم بس در ظواهر و آراء مشترک، مشروع و محقّ به نظر میرسند. هردو از اسلام میگویند و هردو از انقلاب و هردو از نظام. هردو از کشور و نیازهای آن میگویند و هردو از ناکارآمدی و نابسامانی اوضاع نگرانند و هردو درد ملت و آینده امت دارند. هردو ظاهرگرائی را نکوهش میکنند و هردو بر تعمق و نگاههای کلانتر و بنیادیتر تأکید میورزند. جالبتر اینکه هردو از اهمیت علوم انسانی سخن میگویند و هردو از ضرورت رویکردهای بومی سخن میرانند و هردو به مقام معظم رهبری استناد میکنند! گوئی این تقدیر الهی تاریخ است که «حق» از «باطل تنیده در حق» همواره در مصافهایی چنین دشوار ازهم بازشناخته شوند. مصافی دشوار بر سر معنای «پیشرفت» که ما تازه در ابتدای آن به سرمیبریم...
یاعلی
پی نوشت:
این متن با عنوان «یک دانشگاه کارآمد همیشه یک دانشگاه خوب نیست!» یادداشت سردبیر شماره هفتم نشریه مهاجر بود.
نقدی بر ایده «علم خودبنیاد»، به بهانهی یادداشت اخیر دکتر منصوری
متن زیر سرمقاله شماره اول نشریه فرهنگی انتقادی مهاجر است که به تازگی به همت چندی از دوستان تصمیم به انتشارش گرفتیم. موضوع شماره اول نقد علم خودبنیاد یا اصطلاحا علم لیبرالی است که تنها به تولید مقاله می اندیشد و با بی مسئولیتی مفرط اجتماعی مقدس مآبانه خود را مستقل از سیاست و جامعه معرفی می کند و فراتر اینکه به این استغنای خود هم می بالد. این نوشته گرچه برای دانشگاه شریف و مخاطب فنی نگاشته شده اما تصور می کنم به عنوان نقدی کلی بر نظام آموزش عالی خودبنیاد ایرانی در تمام دانشگاه ها و رشته ها موضوعیت دارد.
قریب به دو ماه پیش جناب دکتر منصوری، از اساتید فیزیک به نام دانشگاه و از معدود شریفیانی که علاوه بر فعالیت تخصصی خود، به موضوع اساسی «وضعیت علم در جامعه ایرانی» میاندیشد، یادداشتی در وبسایت شخصی خود منتشر کرد تا بار دیگر بر دغدغه همیشگیاش نسبت به وضعیت علم صحه بگذارد.
آنچه دستمایه این یادداشت و اعتراض این استاد بزرگوار قرار گرفته بود، «آیین نامهی جدید ارتقاء اساتید» که به تازگی از ویرایش «آییننامه پیشین ارتقاء»ی حاصل شده بود که در دهه هفتاد و توسط خود دکتر منصوری که در آن زمان مسئولیت معاونت پژوهشی وزارت علوم را به عهده داشت تدوین شده بود. آییننامهای که میتوان آنرا مهمترین عامل پیاده کردن الگوی «علم خودبنیاد» در دو دهه گذشته در ایران دانست.
«علم و دانشگاه خودبنیاد» در واقع همان الگوی ایدهآل علم و دانشگاه مورد نظر جناب دکتر منصوری و بسیاری از کسانیست که همواره از «رها کردن علم به حال خودش» و «واگذار کردن اداره علم به خود نهاد علم» دفاع میکنند. طرفداران ایدهی «دانشگاه خودبنیاد» معتقدند که علم در فرآیندی طبیعی و در میان جامعه علمی دانشمندان و بدون دخالت هیچ گونه عامل خارجی تعیینکننده بوجود آمده و چون فرآیندی کاملاً پاک و علمی دارد، محصولی مطلق، جهانشمول و بشری پدید میآورد. محصولی به نام «علم بینالمللی» که چون بنائی مشترک است که تمام دانشمندان و پژوهشگران ملتهای مختلف در اقصا نقاط جهان دست اندرکار ساختن و پیش بردن آنند. بنائی مشترک که همچون درخت بهشتی آرم سایت الزویر، در بانک مقالات جهانی ISI با مشارکت همه دانشمندان جهان آبیاری میشود و پرورش مییابد و تمامی بشریت را از ثمرات خود بهرهمند میکند.
در واقع آنچه معمولاً تحت عباراتی نظیر «حیطه علم حیطه سیاست نیست» مطرح میشود، تنها به معنای آشکاری که ابتدائاً به ذهن میآید یعنی «عدم دخالت قدرت در حوزه علم» نیست، بلکه فراتر از آن در چنین نگاهی هرگونه تصمیمگیری و تصمیمسازی در جریان حرکت علم مردود و منفور است. علم محصول تعاملات و رفتارهای کاملاً مستقل و مبرّا از انگیزههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دانشمندان است و «علمیّت آن» وابسته به همین استقلال فرآیندهای علمی از دیگر بخشهای جامعه است.
امّا این همه ماجرا نیست و الگوی علم خودبنیاد یک سکّه دیگر هم دارد و آن عدم دخالت علم در سیاست و مسائل حاشیهای اجتماعی است. در واقع در چنین الگویی، علم دامن خویش را به مسائل حاشیهای ملوث نمیکند و با تعصّبی شدید بر کارعلمی مستقل خویش یعنی پژوهش و تحقیق شناختی پای میفشارد. دانشمند الگوی این نگاه کسیست که مستقل و مستغنی از جهان پیرامون خود به کار علمیاش مشغول است و تقدس علمورزی را به هیچ انگیزه و مقصود دیگری نمیآلاید.
چنین الگویی از علم به بهترین وجه در آییننامه ارتقاء اساتید پیشین متجلی بود، چه آنکه تدوین کنندهی آن از طرفداران پروپا قرص چنین نگاهی به علم بود. جناب آقای دکتر منصوری علم را مطلق و جهانی میداند و معیار ارزشگذاری اساتید و محققین را تنها در این میداند که تا چه حد توانستهاند که خود را با این درخت جهانی علم هماهنگ کرده، همت بیشتری در آبیاری و پرورش آن به کار گیرد. الگوی ارزشگذاری بر اساس تعداد مقالات ISI نهاد علم و دانشگاه را نهادی جهانی و مبری از جامعه محلی و بوم تلقی میکند که میباید تمام توجه و قصد خویش را معطوف به «وضعیت جهانی علم» کند و طبیعتاً هر آنکس که کمتر در خدمت این درخت جهانی باشد، ارزش علمی پایینتری دارد.
در یک کلام الگوی علم خودبنیاد که در فلسفه علم بعضاً «علم لیبرال» هم خوانده میشود، بسیار قداستگراست و با تأکید بر حفظ فاصله علم از محیط پیرامونی و انگیزهای غیرعلمی و غیرشناختی، دانشگاهها را به شعب متحد کلیسای جهانی علم مبدل میکند که رهروان و سالکان راه علم را به خود میخواند تا با اجرای مناسک علمی به ساحت درخت بزرگ علم مقربتر گردند و نشان معتبر «دانشمندی» را دریافت کنند.
با اینحال با تأمل بشتر درباره این نوع نگاه به علم و دانشگاه، بوضوح آشکار میشود که این «علم جهانی» بیشتر از آنکه «قداستگرا» باشد «مقدسنما»ست. الگوی علم خودبنیاد به زیرکی تمام عناصر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و بصورت کلی تمام باورها و ارزشهایی که مسیرش را جهت میدهد انکار میکند و خود را مطلق معرفی میکند. بر تمام اهالی علمِ واقعگرا واضح و مبرهن است که درخت عظیم علم جز با مدد هزینههای هنگفت بنگاههای اقتصادی و سیاسی برپا و شکوفا باقی نمانده است. هزینههایی که با توجه به غلبه اقتصاد بازار آزاد در سرزمین مادر این علوم مدرن، جز با چشمداشت ممکن نیست.
از این گذشته نگاه به علم در سرزمین کانونی علم و فناوری و مقالات ISI ، امریکا، برخلاف ما به شدت پراگماتیستی و کارکردگراست و این بدین معناست که علم جز پارهای موهومات و یاوهها نیست مگر اینکه به کار آید. افسانهی علم واقعنمای مقدس برای شناخت جهان تنها افسانه دروغی است که در گوش کشورهای شرقی جهان سومی خوانده شده که ساده لوحانه ارزش علم را ذاتی و فدای علم شدن را سعادت میدانند و بنا به سنت عرفانی و فلسفی و الهیاتی خود تنها به دانستن و به حقیقت رسیدن یا به زبان عامیانهی ما به «باسواد شدن» میاندیشند و بیچارهها هیچ خبر ندارند که «شیر» را با «شیر» اشتباه گرفتهاند!
امّا آنچه بیشتر از همه ما را بر آن میدارد که این الگوی علم لیبرال را «مقدسنما» بخوانیم، انقطاع این نوع علم از ارزشهای انسانی، دینی و ملّی است. علم خودبنیاد زاهدمآبانه دامن خویش را از دردها و رنجها و گرفتاریهای انسانهایی که بیرون از حصار تنگ دانشگاه به ستوه آمدهاند، برمیکشد و خود را به امر والای علم مشغول میکند. دانشگاه خودبنیاد، دغدغه مردم داشتن، دغدغه عدالت و آزادگی داشتن و آرمان و هدف داشتن را به استهزا میگیرد و لحظهای تصور هم نمیکند که مسیر علم خویش را به سوی این مردمان بیچاره تغییر دهد، چه آنکه همگی خوب میدانیم که به مدد معیارهای موجود ارتقاء و ارزیابی علمی، استادی که خود را وقف اجرای دهها پروژه کاربردی و به قصد ارتقا صنعت ایرانی کرده یک هزارم آن استاد مقدسنمای دامن نیالودهای که حیات و معاش خود را شب و روز به امر مبارک «تولید انبوه مقاله» اختصاص داده است، اعتبار علمی ندارد.
علم خودبنیاد علم متعهّد را عار خود میداند و علم فارغ از دغدغهها و انگیزههای ملی و مذهبی و انسانی را افتخار خود. شاید بیراه نیست اینکه مصطفا احمدی روشن که همچون مجید شریف واقفی هنوز نگران این ملت و این آیین بود، راه ادامه تحصیل را انتخاب نکرد تا نومیدانه نشان دهد که انگار «شریف» دیگر جای «شریف واقفی»ها نیست. مصطفا فرزند خلف دانشگاه خودبنیادی نبود که تنها به مقاله دادن و ارتقاء علمی میاندیشد و تغییر راه خود به سوی «انرژی هستهای مورد نیاز ایران» یا «تولید ملی» را عار میداند و تماشای صنعت ایرانی عقبمانده و پرضرر، خراش هم بر بیآرمانی استوار دانشگاهی وارد نمیکند.
مصطفای شهید ما فرزند ناخلف این دانشگاه بیآرمان بود....
بعد از «انتحار سیاسی اصلاحات» در انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش، تصور میکردم که حالا بعد از سالها و به واسطه یک رقابت غیرساختارشکنانه، امکان پیشرفت گفتمان انقلاب در حوزه سیاست ایرانی بوجود آمده است. با اینحال همان اولین نشانههای اوضاع گروهبندیهای انتخابات مجلس نهم کافی بود تا همگان به خوبی پریشان بودن این رؤیای خام را دریابند.
واقعاً فلسفه تشکیل این دو جبهه کذایی «متحد» و «پایداری» چیست و آیا تشکیل این دو جبهه را نمیتوان نوعی «انحطاط گفتمانی در حوزه سیاست» تعبیر کرد؟
جبهه متحد همانطور که از نامش برمیآید در صدد «اتحاد در میان تمام اقشار اصولگرا»ست. امّا همانطور که رسایی به حق میگوید باید پرسید «وحدت برای چه؟»
تشکیل جبهه وحدت نوعی تاکتیک انفعالی اصولگرایان در برابر احزاب متعدد اصلاحطلب بود که تاکتیکی پیشاهشتادوهشتی یا پیش از انتحار سیاسی اصلاحات است. اصولاً ائتلاف و وحدت در انتخابات پارلمانی وقتی انجام میشود که مجموعه گروههای متفاوت ولی همسو در برابر یک یا چند جبهه قدرتمند دیگر قرار میگیرند و لاجرم ملزم به کنار گذاشتن ممیزات و اهداف و اصول متفاوت و ایستادن بر مواضع مشترک میگردند، امّا در شرایطی که هیچ رقیب ویژهی غیر اصولگرایی وجود ندارد، آیا تشکیل جبهه متحد اصولگرایان مضحک نیست؟
از سوی دیگر جبهه پایداری «انقلابیتر» بودن خودشان و «کمتر انقلابی بودن» متحدین را به عنوان دلیل انشعاب خویش یا در واقع محور هویتی خود عنوان میکنند. این ادبیات در واقع یادآور ادبیات سیاسی دهه شصت انقلاب است که جناح چپ خود را انقلابی میدانست و جناح راست را به غیرانقلابی بودن و حتی مصداق اسلام امریکایی بودن متهم مینمود. اول اینکه میان «سکوت در فتنه» و «اخراج از قطار انقلاب» فاصله بسیار است. گرچه سکوت در فتنه یک نشانه است، امّا یک نشانه مطلق نیست و باید احتمال خطا، غفلت و پشیمانی را هم در نظر گرفت. آیا به محض یک گناه –ولو گناهی بزرگ و بدون ندامت- امکان قضاوت منفی درباره مجموعه ارزشها و بیشنها و افکار و عقاید یک نفر ممکن است؟
ثانیاً بر فرض هم که عدهای «ساکت فتنه» بودند و برای ما به هر دلیلی محرز شده که ایشان منافق و دشمن پنهان انقلابند، باز هم دلیلی برای طرد و صفبندی و برچسب زدن و تلاش برای تبدیل اینها به یک گروه معارض جدید وجود ندارد. نکته بسیار اساسی تفکیک دو موضع «فلسفی» و «اجتماعی» است. یعنی اینکه چنانچه بصورت فلسفی و نفس الامری هم محرض باشد که کسی منافق یا حتی کافر است باز هم در سلوک عملی عینی اجتماعی شیوه برخورد نه تنها نباید با طرد و توهین و فاصله گرفتن عجین شود، بلکه باید مدارا و تغافل و اعلام همبستگی (ولو صوری) در دستور کار قرار گیرد تا هم شیوع نفاق کنترل شود و هم دودستگی جامعه. تصور میکنم در سیره نبوی هم تفاوت بسیار است میان شرح فلسفی نفاق و آثار و اوصاف منافقین در قرآن و برخورد عینی و اجتماعی پیامبر با آن عده. گمان میکنم در موضع برخورد باید مصالح بیشتری را در نظر گرفت.
از سوی دیگر بخش عمدهای از دعوا هم نه بر سر سکوت در فتنه (که معیاری اساسی و راهنما و پرمعنیست)، بلکه بر سر تخلفها، اشتباهات، لغزشها و نهایتاً انحرافات افراد است. این واقعاً ناراحتکننده است که چنین مواردی معیار گروهبندی و هویتیابی عدهای اصولگرا در برابر عده دیگری اصولگرا شود. بیشتر به نوعی فخرفروشی و به رخ کشیدن ایمان و عمل دینی میماند. تصور بکنید چقدر مضحک و اسفبار است این صحنه که عدهای از مؤمنان خود را به اعتبار «عدم کاهلی در نماز اول وقت» از صف دیگر مؤمنان جدا کنند و دعوی زعامت امت را پیدا کنند.
جبهه پایداری به اعتقاد من دچار خلط دو مقوله «اسلام و ایمان» است. یعنی همان تفکیک دو موضع فلسفی و اجتماعی دینداری اما اینبار در فضای سیاست. ایمان همچون انقلابی بودن مقولهای باطنی است و مراتب آسمانی مؤمنان نزد خدا را میرساند امّا معیار زمینی مناسبات امت اسلامی، بر اساس مسلمان بودن است. اصولگرائی و ولایتمداری ولو به صورت لسانی در نسبت با جوهر اخلاقی و گفتمانی انقلاب، همچون اسلام آوردن ظاهری در نسبت با جوهر ایمانی دین است. مگر در میان مؤمنان بلندمرتبه نبود تفاوت ایمان که رسول خدا میگفت اگر ابوذر از درون سلمان آگاه میشد او را میکشت؟ انقلابی بودن هم مراتبی پنهان و باطنی دارد که خود را نه با هیاهو و اعلامیه و گروهبندی که در عمل اجتماعی و سیاسی نمایان میکند.
همه اینها برآمده از عقبماندگی سیاسی ماست. صحبت از عقبماندگی سیاسی را تنها امروز و پس از پایان «ارتجاع سیاسی اصلاحات» میتوان مطرح کرد. اکنون که دعویهای ارتجاعی «بازگشت به حاکمیت طاغوت» به ظاهر مصلحین مدرن با «انتحار سیاسی» ابلهانه و کمخردانه آنها در انتخابات ریاست جمهوری 88 در زبالهدان تاریخ انعکاس یافته است. عقبماندگی سیاسی ما از این بابت است که به جای پیشبرد گفتمان انقلاب و توسعه آن در عرصههای اقتصاد و آموزش و صنعت و علم و فرهنگ و سیاست و تشکیل احزاب منسجم و مبتنی بر کادرهای انقلابی کارآزموده و رقابت بر سر حداکثری کردن خدمت و تحقق انقلاب، یا محافظهکاری و حفظ بوروکراتهای کهنهای چون باهنر را پیگیری میکنیم و یا با ادبیاتی رادیکال و شبه کمونیستی از تصفیه و خالص سازی پوچ و بیهدف نیروها دست میزنیم و در واقع عرصه سیاست اسنانی را با صحرای محشر الهی اشتباه میگیریم.
در نهایت باید بگویم که خود بشخصه افراد جبهه پایداری را آشناتر و هماهنگتر با گفتمان انقلاب میدانم و همه آنچه گفتم درباره منش سیاسی ایشان بود. با اینحال معلوم نیست که چه زمانی از «فهم انقلاب به مثابه الک» دست برخواهیم داشت تا قدمی جدید به سوی رهبری که از فرسنگها جلوتر، ما را فرامیخواند برداریم....
آنتونی گیدنز جامعهشناس مشهور انگلیسی و تئوریسین حزب کارگر جدید انگلیس و رئیس سابق مدرسه اقتصادی لندن LSE در دغدغههای متأخر خویش به مسأله «جهانی شدن» تعلق خاطر دارد. در کتاب «جهان رهاشده» که مجموعه سخنرانیهای او در حدود ده سال پیش است، او از نظریهی «جهانی شدن بازار و اقتصاد و پایان دولت-ملت» که متعلق به اندیشمند ژاپنی کنیچی اومای است، دفاع میکند. از نظر او بازار آزاد جهانی مرزهای ملی را در نوردیده و مناسبات اقتصاد آزاد میان شرکتهای تجاری بزرگ آنچنان فراگیر و جهانی گشته که تا چندی دیگر واحدی به نام دولت-ملت به عنوان بازیگر عمده جامعه جهانی وجود نخواهد داشت. گیدنز گرچه هنوز قدرت دولت-ملت را به واسطه توان سرزمینی، ارتشی و توان قانونی آن پررنگ میداند اما در مجموع با نظریه اومای همدلی میکند.
همانطور که بوضوح از این نظریه برمیآید صحبت از حاکم شدن مطلق مناسبات «بازار آزاد» بر جهان است و بازیگری شرکتهای چندملیتی عظیم به جای دولتها. حداقلیترین نکته این فرآیند در هم شکستن هویتهای ملی و فرهنگهای محلی و جایگزین شدن خردهفرهنگهای فردی، انتخابی و کالاییشده به جای آنست. یعنی افراد به جای آنکه خود را درون یک کشور و با ملیتی خاص بشناسند به عنوان یک فرد آزاد درون سیستم اقتصادی و با علایق فرهنگی، اقتصادی ویژه خود، هرگونه که بخواهد هویت، شخصیت و سبک زندگی خویش را شکل خواهد داد. منتها تمرکز بحث من در اینجا این معضله هویتی و قضاوت درباره آن نیست.
مسألهی اصلی من واکاوی پدیدهای به اسم «سازمان یا بنگاه اقتصادی» است که به نظر میرسد با سرعت رشد زیادی در حال توسعه قلمرو خویش در حیات بشری است. مسأله مورد نظر من تفکیک دو نوع نظام رفتاری و کنش انسانی است: «زندگی در جامعه» و «زندگی در سازمان اقتصادی»
به صورت تئوریک و در معنای مدرن آن «زندگی در جامعه» همان چیزی است که ایدهی دموکراسی و جامعه مدنی اساساً معطوف به آنست. نظام کنش ما در «زندگی در جامعه» و قواعد، محدودیتها، و مطلوبیتهای این کنش بسته به نوع جامعه و تعریفی است که ما از جامعه، ارائه میدهیم. این دقیقاً همان حوزهایست که به واسطه مطالبه اساسی «آزادی» در جهان مدرن، نقطه عزیمت مباحثات بسیاری در علوم اجتماعی و سیاسی بوده و مفاهیم مهمی چون «دموکراسی» و «جامعه مدنی» معطوف به آن مطرح گشتهاند. بطور خلاصه یک فرد مدرن در جوامع مدرن در «زندگی خود در جامعه» انتظار دارد که هرطور که میخواهد بیندیشد، بپوشد، سخن بگوید، ارتباط بگیرد، معامله کند و .... از سوی دیگر نوع کنش در «زندگی در سازمان اقتصادی» اساساً متفاوت است. یک فرد مدرن در یک سازمان بوروکراتیک اقتصادی ملزم است که به تمام خواستههای کارفرمای خویش گوش بسپارد، رفتارهای خود را بر اصول و آییننامههای سازمان منطبق کند، وقت خویش را به تمامی در اختیار رؤسای خود قرار دهد و هرگز به امورات شخصی خود نپردازد و تا جای ممکن برای ارتقاء عملکرد خود در راستای مطالبات بالادستیهای خود بکوشد. در یک کلام «سلسله مراتب» و «رفتار تنظیمشده» دو عنصر اساسی «زندگی در سازمان اقتصادی» است.
لابد به خوبی متوجه تفاوت در این دو نوع رفتارهای «موجه و مشروع» مدرن شدهاید. یکی نهایت بندگی و بردگی و وادادگی انسانی و دیگری نهایت بیحد و مرزی و طلب آزادی و البته هر دو مطلوب دیدگاه مدرن. پیش از ادامه تحلیل بد نیست بپرسیم که اصولاً چه بخشی از یک زندگی معمولی درون یک بنگاه اقتصادی اتفاق میافتد؟ اگر از آن دیدگاه تئوریک «دموکراسی و جامعه مدنی» فرود بیاییم و به عینیت جوامع نگاهی بیندازیم به خوبی مشهود است که 1)محوریت اقتصاد در جامعه مدرن و 2) گسترش طولی و عرضی شرکتهای تجاری فضایی بوجود آورده که بخش عمدهای از زمان شهروند یک جامعه مدرن در بنگاه اقتصادی میگذرد و باقی زمان او هم در خانه و نهایتاً قلمرو سومی فارغ از این دو که بشود نام جامعه یا حوزه عمومی برآن نهاد وجود ندارد. البته تطبیق این اوضاع بر کشور ما شاید همین حالا معنادار نباشد، چرا که هنوز بخش عمدهای از اقتصاد ما سنتی و صنفی است و هنوز دولت و ادارات حجم بالایی از فضای جامعه را اشغال کردهاند و عملاً افراد یا کارمند دولتند و یا فعال خردهپای خدماتی و تجاری. با اینحال چشمانداز جهانی شدن ادغام ایران را هم در اقتصاد جهانی اجتنابناپذیر میداند.
امّا پرسش اصلی من اینست که چرا در جامعه دموکراتیکی که اینهمه بر آزادی در فکر و عمل تأکید میگردد، یک نظام سلطه بوروکراتیک و تمامیتطلب –که بخش عمدهای از فضای اجتماعی یک جامعه توسعه یافته را اشغال میکند- مشروعیت مییابد؟ این دوگانگی در انتظارات و توقعات که عملاً دو جهان متفاوت، یکی آزاد و یکی سلطهگر، را در حیات اجتماعی شهروند مدرن ایفا میکند، چگونه قابل توجیه است؟
از سوی دیگر، علاوه بر این ارزشگذاری دوگانه در نوع کنش، تفاوتهای اساسی در نوع مدیریت، ساختار مدیران، نظام تصمیمگیری، توزیع درآمد و موارد متعدد دیگری میان «زندگی در جامعه دموکراتیک» و «زندگی در سازمان اقتصادی» وجود دارد که پرسش فوق درباره آنها هم مطرح است. مثلاً اینکه چرا مدیران جامعه باید با انتخابات مردمی انتخاب شوند و مدیران اقتصادی از پیش مالکند و باقی مدیران منصوب آنها. یعنی عملاً نوعی امپراتوری یا سلطنت درون یک بنگاه اقتصادی حاکم است. یا دیگر اینکه دولت یا ریاست جامعه در قبال مردم مسئولیتهای متفاوتی چون آموزش و امنیت دارد، ولی ریاست سازمان اقتصادی هیچ مسئولیتی در این قبال حس نمیکند و ...
سؤال اساسی اینجاست که چرا افراد در یک سازمان اقتصادی به راحتی میپذیرند که یک آقا بالاسری دارند که تمام سخنانش حجت است و آنها مطیع اویند ولی در جامعه اینطور نیست؟ چرا یک فرد مدرن انتظار ندارد که ریاست یک سازمان اقتصادی بر اساس انتخابات و بصورت دموکراتیک انتخاب شود و همه رؤسا را به رسمیت میشناسد ولی انتخابات آزاد برای انتخاب دولت و... برای او بسیار مهم است؟ از همه مهمتر چرا یک فرد مدرن در جامعه به دنبال یک زیست آزاد و دلبخواه است اما در محیط سازمان اقتصادی هرگز چنین انتظاری ندارد و به سرعت به وظایف ازپیش تعیینشدهاش میپردازد؟
پاسخ اینجاست که جامعه مدرن بنا به تاریخ، تفکر، جهانبینی و ارزشهای خاص خود مسیری را پیموده که تمرکز فعالیت اجتماعی اکنون در شرکتهای خصوصی تجاری است. جامعه مدنی آدام اسمیتی که در واقع بنای جامعه بر بنیاد اقتصاد است، چنین اقتضا میکند که عملاً نبض جامعه در بنگاههای اقتصادی بتپد و جامعه تنها به یک بازار بزرگ مبدل گردد. اهمیت مباحث دموکراتیک و مطالبات روشنگرانه مدرن به اندازه رفتارهای حاشیهای افراد در صحن بازار است و به مناسبات درون مغازهها توجهی ندارد. حتی اگر بدبینانه بنگریم میتوان چنین گفت که همه مباحثی که درباره آزادی اجتماعی دموکراتیک افراد مطرح میگردد، تنها حربهای برای مصرفگرایی حداکثری افراد است تا با فراغ بال آن چند درصد زمان خارج از مشغولیت اقتصادیشان را در خانه و آخر هفته، بدون دغدغه خاطر، به ولخرجی و مصرف معطوف شود.
به همین دلیل است که در جامعه مدرن فاشیسم امکان ظهور مییابد. فاشیسم در واقع گسترش منطق سازمان اقتصادی به کل جامعه است: تبدیل جامعه به یک ماشین اجتماعی بزرگ که میتوان با سلسله مراتب و قواعد منظم آنرا معطوف به اهداف و آرمانهای ملی برنامهریزی کرد. جالب اینجاست که هیتلر هم از انتخابات سربرآورد و در واقع نماد آرمانهای ملت آلمان بود. به همین دلیل است که روشنفکران دستراستی و لیبرال مدرن تلاش میکنند که فضای عمومی جامعه را به خوبی با مباحث دموکراتیک و آزادیخواهانه زینت دهند و معضلات برآمده از یک جامعه رخوتزده بی تحرک را به درون بنگاههای اقتصادی عقب بزنند. لب کلام اینکه جامعهای که شهروندانش به دنبال خوشگذرانی و آزادی و رفتار دلبخواهی باشند تحرک نخواهد داشت و بلافاصله سقوط میکند. هر جامعهای نیاز به تحرکِ معطوف به پیشرفت و اهداف عالیه دارد، امّا در جامعه مدرن این نه فرد است که واحد فعال کنش است و نه جامعه، بلکه سازمان اقتصادی است و اوست که محل انباشت ارزشها و بیشنها و مناسبات اساسی اجتماع مدرن است.
اما نتیجهگیری نهایی: گیدنز میگوید زمان پایان دولت-ملتها فرا رسیده و اینک دوره فعالیت بلامنازع سازمانهای اقتصادی در عرصه جهانی است، تا جاییکه دیگر با شهرهای متعلق به سازمانها با هزاران کارمند و کارگر روبرو خواهیم گشت، گو اینکه همین امروز هم درآمد بسیاری از کمپانیهای عظیم چندین برابر بسیاری از کشورهای دنیاست. این وضعیت نوید حداکثر ادغام حیات بشری در «حیات سازمانی» است. با قدرت گرفتن شرکتهای بزرگ چندملیتی عملاً حوزه عمومی اجتماعی کاملاً از میان خواهد رفت و نوعی بازگشت ارتجاعی به دوره فئودالیسم در قالب شرکتهای چندملیتی بزرگ و درون آنها اتفاق خواهد افتاد. رییس کمپانی خان بزرگی خواهد بود که همه افراد بخشی از مایملک اویند و او صاحب جان و مال و وقت و فکر و بیشنها و ارزشهای آنها. هر زمان که از آنها ناراضی باشد آنها را اخراج خواهد کرد تا از فقر و بیچارگی نابود گردد. همه افراد بردگان اویند که روی زمینهای او (بخوانید پروژهها و داراییهای او) کار میکنند و از هیچ حقی نسبت به این سلسله مراتب سلطهگر برخوردار نخواهد بود جز یک حق لازم و آن مصرف، مصرف و مصرف بیشتر! مردمان باید مثل سگ کار کنند و مثل خوک بخورند و بیامیزند تا چرخه نظام سرمایهداری به حرکت منحوس خویش ادامه دهد... اینچنین است که فکر میکنم لازم است که کسی 1984، ضدآرمانشهر سوسیالیستی اورول را بازنویسی کند: تصویری از رؤیای فروریخته روشنگری و آزادی انسانها در تنازع امپراتوریهای غولپیکر اربابان سرمایهدار....
در پارادوکس «ایران انقلابیِ در حال مدرنیزاسیون» این فقط «حوزه و دانشگاه» نیستند که چون دو خط متنافر دو حوزه علم و فرهنگ این سرزمین را نمایندگی میکنند و تنها اشتراکشان در این است که یک روز مشترکاً به نامشان است، بلکه میان بسیاری از فرآیندها و نهادهای اجتماعی دیگر این جامعه هم چنین ناسازگاری دور از انتظاری وجود دارد، هرچند بدان نمیاندیشیم... فی المثل از این جمله است «نسبت آموزش و پرورش و مقوله تربیت» «نسبت حوزه و وضعیت دینداری جامعه» «نسبت وزارت علوم و سیاستگذاری علمی کشور» «نسبت دولت و استقلال اقتصادی کشور» «نسبت قوه قضائیه و امنیت مالی» «نسبت نیروی انتظامی و آمار مرگ و میر تصادفات» «نسبت صداوسیما و سطح آگاهیها و فرهنگ ملت» و از همین قسم –ولو پیچیدهتر- است «نسبت علم و انقلاب»...
علم در این کشور (البته مثل خیلی چیزهای دیگر) به راه خویش میرود بدون آنکه بنگرد فلسفه وجودیش در این کشور چیست، با همین منابعی که از این مملکت میستاند چه فرآوردهای عرضه میکند و عملاً چه نقشی را در پیگیری آرمانهای ملت و رهبر ملت ایفا میکند... ریشه ماجرا برمیگردد به «وارد کردن یکباره نهاد دانشگاه» در دوره رضاخانی (مثل وارد کردن پرتقال و خودکار و ماشین و هواپیما منتهای یک هوا بزرگتر!) و «نگاه ویترینی هفتادساله به مقوله دانشگاه و آکادمی در ایران» که طبیعتاً جای بحثش اینجا نیست. نهایتش این است که بگوییم دانشگاه و آکادمی و علم جدید در معنای عام آن در مملکت ما یک شهر فرنگ و یک باغ فردوسی است که تویش چرخ میزنیم و باهاش عکس میگیریم و پزش را به در و همسایه میدهیم و آخرسر هم یک مدرک «گردش در شهر فرنگ» به بچههایمان میدهیم که بروند با آن پز بدهند و با پزش کار بگیرند که آخرش بگوییم دههزارتا از این شهرفرنگها در دههزار کوره دهات این مملکت راه انداختیم که هشتادهزار دختر و بیست هزار پسر شهری و روستایی را ریختهایم توش تا انشاالله با هم آشنا بشوند و کمی ادا اطوار فرنگی یاد بگیرند و آخرش هم، هم فرهنگ تعدد زوجات را فراگرفته باشند (البته در نوع مباح و حتی مستحب مدرن آن یعنی یک پسر و چند دختربازی) و هم یک ژست سوادی داشته باشند که فردا کسی ازش پرسید «بچهات را چطور باید تربیت کنی؟» هول نشود و جواب بدهد که «پدر جان من بلدم با کامپیوتر کار بکنما که همچین سؤالی ازم میکنی!» (به لهجه دلخواه خودتان بخوانید!)
امّا اینکه مسیر علم در کشور ما اینچنین به ناکجاآباد است و علمورزان دیار ما اینچنین با اعتماد به نفس و سربلندی به امورات آکادمیک خود ادامه میدهند، علاوه بر غفلت فرهنگی و ضعف خودآگاهی ملی و سست عنصری و خودباختگی اهالی فرهنگ و روشنفکران به یک سری تلقیهای بنیادین جامعه دانشگاهی ایرانی نیز برمیگردد که گل سرسبدشان در این بحث «شریف خودمان» باشد. چند تلقی اساساً نادرست از علم در شریف و بصورت کلی جامعه علمی ما (بیشتر منظورم علوم طبیعی است) ریشه دارد که اینچنین خودمختاری علم ایرانی را تئوریزه میکند.
یکی از این تلقیها و مهمترین آنها «فهم علوم و فنون جدید به مثابه هستیشناسیهای االهیاتی و معارف عرفانی» است. عملاً این تلقی به شدت قدسی و فرااجتماعی از مقوله علم ریشه در فرهنگ توحیدی و تاریخ علمی ما و بویژه کتاب آسمانی ما قرآن دارد لیکن تطبیق آن با علوم جدید و آن هم «فنون مهندسی» (مثلاً مهندسی مواد!!!) بشدت گمراهکننده است. جامعه دانشگاهی ما باید قبول کند که یک مهندس پلیمر فهم هستیشناختی یک عارف را از جهان ندارد و اساساً حتی فیزیک هم که جنبهی کشف حقیقت جهان و کیفیت هستی را دارد، بر خلاف آنچه در کتابهای درسی و شبکه 4 ما ارائه میشود خصلتی کاملاً پراگماتیک و کاربردی دارد که معنادارای خویش را از صحنه اجتماعی اخذ میکند و نه از انگیزههای عرفانی و استعلایی فهم ماورای هستی. این توهم سادهانگارانه ماست که فکر میکنیم یک عده در ناسا مشغول کیهانشناسی و فهم مرزها و دقائق عالمند و صبح و شبشان را به اندیشه در عجائب هستی میگذرانند. تلقی سنتی از «دانشمند شدن» به نحو مضحکی در فضای دانشگاهی و مدارس مهم ما فعال است و این تصور نمیگذارد که علم در متن یک جامعه و به عنوان یکی از خادمین به آرمانهای جامعه مطرح گردد. این نگاه غلط را بویژه وقتی میتوان در فرهنگ عامه ایرانی به عینه مشاهده کرد که بالارفتن مقاطع تحصیلی را از دیپلم به دکترا نشانه بالارفتن سواد و معرفت (در معنای عامه) افراد قلمداد میکنند...(!!!)
تلقی دوم که از تلقی اول نشئت میگیرد تصور «بشری بودن و بینالمللی بودن» علم است که علم را پیکرهای واحد تصور میکنند که هرکس در هر گوشهای از جهان که باشد با فعالیت علمی خویش به رشد و تناوری این پیکره واحد مدد میرساند. بوجود آمدن نشریاتی همچون ISI به این نگاه دامن میزند که از نتایج این تلقی است معیار شدن مقاله ISI در ارتقاء اساتید و علاقه به عزیمت دانشگاه به خارج از کشور چه از سمت دانشجو چه از سمت استاد و چه از سمت مسئولین بالادستی دانشگاهی و وزارتخانهای و سیاستگذار....
و امّا غرض این مطلب.... هیچ چیز به اندازه شهادت این دانشجوی عزیز نمیتوانست بطلان ایدههایی چون «مطلق بودن ارزش علم فی نفسه» «استقلال و خودمختاری جهان علم از متن سیاسی-اجتماعی-فرهنگی جهان» و «برکناری جامعه علمی از ارزشهای ملی و آرمانها و تعهدات ارزشی و مکتبی» را برملا کند. چگونه است که علم امریکایی که صددرصد در خدمت اهداف تجاری و نظامی امریکایی است و هزینهی تکتک پروژهها و پژوهشها و تحقیقات بصورت علنی و بدون تعارف توسط بخشهای خصوصی و دولتی و با درنظرگرفتن اهداف خاص آنها تأمین و تعریف میشود، علم مقدس و جهانی و بشری است، امّا پژوهشگر ایرانی تا لحظهای از صحنه ساختگی مقاله جهانی دادن (بخوانید پشتیبانی صنایع نظامی و تجاری امرکایی) دست میکشد و به ارتقاء بومی کشورش میاندیشد محوم به کشته شدن است؟!
شهید احمدی روشن شهید علم بومی است. احمدی روشن شهید علم کارآمد و معطوف به نیازهای ایران و انقلاب اسلامی است. شهادت او نشان داد که گفتمان «علم بما هو علم» گفتمانی برساخته دست غرب استعمارگر است تا تمام سرمایههای انسانی و علمی و مالی دانشگاههای جوان را به مرداب صنایع نظامی و تجاری خود وارد کنند و نظام سلطه جهانی در چارچوب شیوههای مدرن استعماری لحظهای تخطّی از این الگو و اسلوب را برنمیتابند. صدها هزار دانشجو آمدند و رفتند و گرهی نگشوده باری بر دوش مردمان این دیار گشتند و رفتند. احمدی روشن علیه این علم بدون تعهد که در پوشش قدسی ریاآمیز خویش خادم استعمار است، شورید تا هویدا کند که انگار تقدیر انقلاب ما این است که راههای گسترشش جز با خون گشوده نخواهد شد.
احمدی روشن حاصل یک لحظه وصال علم و انقلاب بود... حال که یک لحظه وصال علم و انقلاب اینچنین خواب اربابان را به هم میریزد، چه میشد اگر دانشگاه ما انقلابی بود؟
این روزها موضوع کرسیهای آزاداندیشی که مدتی است از سوی رهبر انقلاب به درستی و فراست مطرح گشته، از سوی صداوسیما و مسئولین، دستمایه پروژه ملی و همیشگی «خزسازی مفاهیم متعالی» قرار گرفته است که هرچندوقت یکبار برخی از طرحهای عمیق و افکار بلند را با مشتی ولایتمداریهای سادهلوحانه به لجن میکشند و تا زمانیکه به کل، همهی طرح رهبری را به موضوع لطیفههای تاریخ گذشته مبدل نکنند، دست از مجاهدات پرطمطراق خویش برنمیدارند.
داستان، داستان آن مردی است که با انگشت به ماه اشاره میکند و یاران همه نوک انگشت را سیاحت میکردند. طلاب از این میگویند که کلاسهای درسشان کرسی آزاداندیشی است و مدیران حوزه درسهای خارج را مصداق کرسی میدانند و دانشگاهی هم از فقدان زمینه آزاداندیشی سخن میگوید. آنکه جسورتر است از طرح بزرگ احداث هزاران کرسی مرمری در سرسراهای علمی سخن خواهد گفت و آنکه ژستش بیشتر است از تنظیم آییننامه برگزاری مسابقات مناظرهای پرده برمیدارد. اینجاست تراژدی بزرگ زمانه ما که انسان را بین بلندبلند خندیدن و های های گریستن مخیر میکند تا چه آید بر سر این سامان و هامان...
اما ریشه معضل در «اخباریگری در مواجهه با سخنان رهبری»ست. ظاهرگرایی در برخورد با بیانات که به «کرسیخوانی» و «کرسیانگاری» مقوله تغییر گفتمان میانجامد. معضل بزرگ دوم «فقدان عظیم شارحان عاقل» است که مشتی دولتی بیسواد را در خط مقدم شرح و بسط و اشاعه نظریات رهبر قرار میدهد.
«کرسی آزاداندیشی» برترین قالبی است که رهبر برای قرار دادن «مسیر علم در ریل صحیح» پیشنهاد میکند. بر هیچ دانشگاهی و حوزوی بابصیرت و منصفی پوشیده نیست که علم و دانش و دو نهاد سنتی و مدرن آن، حوزه و دانشگاه، نه تنها هرگز در مسیر تحقق آرمان «جامعه اسلامی» نبوده و نیستند بلکه بسی بدتر از آن کمترین دخالت را در مسیر تحولات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی کشور ایفا میکنند. صنعت که نهاد اجتماعی متناسب رشتههای فنی است سالهاست که در مراتب پایین خود درجا میزند و اقتصاد کشور هرگز از دانشکدههای فنی مرتزق نشده است. فرهنگ و جامعه و سیاست و اقتصاد ایران جز در معدود تلاشهایی مورد تحلیل رشتههای علوم اجتماعی قرار نگرفته است و اینها هرگز بازیگر فعالی در نقد فرهنگ و تحلیل و اصلاح معضلات بزرگ آن نداشتهاند چه رسد که در قد و قامت کنشگری برای حل بحرانهای اجتماعی- فرهنگی ما در مواجهه با تجدد و طراحی بومی-دینی ساختارها و نظامات اجتماعی مطرح باشند. روحانیت که به فرموده رهبر «مسئول دینداری» مردم است فرسنگها از وظیفه خویش دور است و نهاد علمی حوزه که باید پشتیبان نمو تمدنی تشیع و بروز فرهنگی، سیاسی، اجتماعی باشد هنوز مشغول حاشیه زدن به احکام فردی طهارات است. بیتالمال عظیم این سرزمین که گنج زیرپای ما و متعلق به تمامی حقمداران طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود، به راحتی به دست دانشگاهی داده میشود که هیچ خدمتی به مردم این سامان نکرده است.
گفتمان امروز دانشگاه ما بیگفتمانی است. خواندن علم از سر سیری، از سر لهو و لعب و چند سال بعد حواله افتخار آمیز میلیونها تومان خرج ملت به کشوری در امریکا و اروپا. هیچکس نیست که فریاد بزند شاه لخت است. الحق مستدلاً من پای این حرف میایستم که دانشگاههای امروز ما نیستند جز مکانهایی آزاد برای دوستیابی و دوستبازی و باقی واژههای مرتبطی که در شأن مطرح شدن نیستند. خب چرا کسی مطالبه نمیکند که چطور از سال 1341 که ایرانخوردو تإسیس شده و همزمان با آن صدها دانشکده فنی بوجود آمده و رشد کردند، کوچکترین تغییری در این صنعت انگلیسی بوجود نیامده و از مونتاژ و نهایتاً تولید بومی پیکان جلوتر نمیرود؟ کیست که مطالبه کند خسارت بزرگی که دانشگاه ما و متعاقب آن خودروسازی ما به مردم این ملت زده است؟ کلاه خودمان را قاضی کنیم، الحق اگر همه رشتههای فنی را تعطیل میکردیم و خودروسازی را از دم اوراق میکردیم و به جای آن خوردوی صفر از آلمان با قیمت پژو و پراید داخلی وارد میکردیم، چقدر از نظر اقتصادی و محیط زیستی و روانی سود میکردیم؟
علوم انسانی چه گلی به سر این مملکت زده که مثل قارچ در دانشکدههای دانشگاه آزاد رشد میکند؟ خدمت که هیچ، حتی در ترجمه هم موفق نبوده. گفتمان امروز دانشگاههای ما افتادن در سرپایینی و بیکله دویدن است، به کدام سو؟ الله اعلم! مهمترین و تنها هدف تولید مقالات علمی است. «همه دنبال مقاله اند» تنها و تنها به این دلیل که «همه دنبال مقاله اند»! کلیشه مستقر بی بنیادی که جزو مقدسات و نوامیس جامعه دانشگاهی ما شده است.
گفتمان حوزه چیست؟ خود بیایند و بگویند. حاشیه زدن به گذشتگان و تکریم حداکثری روند علمی گذشته. در فقه برای پونصدهزارمین بار بازبینی نظر شیخ درباره تعداد شستن لازم برای ظرفی که سگ لیسیده. خبر هم ندارند که الآن در تهران سگ داشتن از آن پزهای حسابی است و بیچارهها انقدر هم شعور ندارند که لااقل مثل فرنگیها نگذارند سگشان توی ماشین و خیابان و خانه کثافاتش را بریزد. سگ را میآورد توی آپارتمان و کل ساختمان را به گند میکشد و حالا سؤال ما از تعداد بار لازم برای شستن پادری منزل است! در فلسفه و عرفان هم همین خشوع در برابر صدرا و ابن عربی است و بحث از ناتوانی در فهم اصطلاحات بوعلی و سهروردی و صدرا و نهایتاً بحث از مراحل سلوک. انگار نه انگار که یک جای دیگر عالم چهارصدسال فلسفه بوجود آمده که آن هم ریشه در همان فلسفه یونانی ارسطو و افلاطون دارد و حالا حرفهایی میزند و خواستههایی را مطرح میکند و ارزشهایی را میطلبد. اصلاً انگار نه انگار که بحث اصلی در همه جا بحث از نحوه حضور دین در حیات فردی و اجتماعی انسان است و نحوه شناخت درست عالم و راه سعادت انسان که در همه این بحثها جای تفکر اسلامی خالی است. همه اینها میشود «جمود گفتمانی»
واقعیت این است که ما نسبت به تغییرات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و روانی و حتی جسمی جامعه خویش منفعلیم. جامعه عوض میشود و ما خود را با آن تطبیق میدهیم. یک دورهای خانواده پدرسالار است و یک دوره بچهسالار، یک دوره زهد ارزش است و یک دوره تجمل، یک دوره رشته عمران مد است و یک دوره رشته برق، یک دوره پوپر مد است و یک دوره هایدگر، یک دوره یک دختر باید با یک پسر دوست باشد یک دوره یک دختر و چند پسری و چندپسر و یک دختری مد است. بلاها بر سر ما میآید، ایمانها ویران میشود، خانوادهها فرومیپاشد، قتل و تجاوز زیاد میشود، خودخواهی و فریبکاری و حقهبازی شیوع مییابد، دولتیها فاسد میشوند، مردمان زیادی از فقر به خاک سیاه مینشینند و انسانیت به تدریج رخت برمیبندد و جامعه هرکیهرکی میشود و کک هیچکس گزیده نمیشود. اینها همه به قول دکتر شریعتی از «قصور عالمان» است....
علم و معرفت در این مملکت در بیراهه است. عالم جماعت به جزئیات و حواشی مشغولند و جامعه را به گرگان سپردهاند تا تکلیف اقتصاد و فرهنگ و دین و تربیت مردم در دعواهای منفعتی سیاسیون و بیسوادان مشخص شود. در این وانفسا حدیث خیانت عالمان ناشنیده مانده است. کرسیهای آزاداندیشی حدیث خیانت و انفعال و انحطاط جامعه حوزوی و دانشگاهی ماست...
یاعلی
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:45 توسط محمد حسین بادامچی
|
نقدی بر جامعه پوزیتیویسم زده ایرانی و ایدئولوژی نقاب دار سیاست ایرانی
با نیم نگاهی به انتخابات ۸۸
آنچه میخواهم درباره آن بنویسم بحث در «رویکرد روششناسانه» ما نسبت به وضعیت اجتماعی و سیاسی امروز مملکت ماست، یعنی کاوشی عمیقتر در زاویه نگاه های عمومی ما به وضعیت متلاطم جامعه ایران که بخصوص بعد از انتخابات 88 شکل تازهای به خود گرفت. تلاش من برای درک این نکته است که عمدتاً از نظر ما «دیگران» چگونه میاندیشند؟ بعنوان زمینه بحث هم نظر جدی به دوگانگی سبز و ناسبز در یکی دوسال اخیر دارم.
الف) سطح اول: بداهت کودکانه / روش شناسی پوزویتوستی
فهم کودکانه فهمی مطلقانگارانه و ذاتانگارانه است، بخصوص در زمینه درک خوبی و بدی. در ادبیات کودک خوبی و بدی و هستی و چیستی مقولات و پدیده ها و رفتارها همگی اموری بدیهی و طبیعی به شمار میرود. درک کودک از اینکه مثلاً چرا کسی سیگار میکشد این است که او آدم بدی است و همانطور که بقیه به او گفتهاند «آدم بدها سیگار میکشند.» در چنین نگاهی خوبی و خیر پدیدهی روشن و بدیهی و اظهر من الشمسی است که آدمهای بد علی رغم علم به این خوبی و درک خوبی آن، آگاهانه و با نیات پلید و خبیث خود علیه این خیر آشکار عمل میکنند. این همان ادبیات سفید و سیاه مشخصی است که سادهانگارانه در کارتونهای کودکان -و البته در فیلمهای بزرگسالان- منعکس شده است.
گرچه این دید در نظر اول بسیار ابتدائی به نظر میرسد اما طرز فکر بسیاری از ما دقیقاً به همین شکل کارتونی است. بعنوان مثال یادم میآید پارسال در یک ویژه نامه تلویزیونی برای گرامیداشت «شهیده حجاب» که در آلمان کشته شد فرد محترمی در صبّ قاتلان او سخن میگفت و مهمترین استدلال او این بود که اینها تاریکاندیشان تاریخند که چون خفاشان هر نوع نور و روشنی را مزاحم خود میانگارند و از هیچ کوششی برای نابودی نیکی و خیر در جهان فروگذار نمیکنند! یعنی همین محرزانگاری کاریکاتوری حق! تناقض اینجاست که انسان برای انجام هر عملی انگیزه میخواهد و این یعنی اینکه آن عمل و نتیجه اش باید مطلوبیتی برای او داشته باشند تا مرتکب آن شود و تنها آدمهای مجبور و مجنون از این قاعده مستثنا هستند.
تمایل به سادهسازی نزاعهای حق و باطل یا خیر و شری، به گونهای که بسیار بدیهی و روشن به نظر برسد رویکرد اغواگری است که کاملاً در برابر روایتهای اصیل اسلامی و شیعی از چنین نزاعهایی قرار میگیرد. مثال بارز آن قضایای صدر اسلام و پیچیدگیهای مردافکن آن است که تنها گوشهای از آن در سریال مختارنامه بدقت به تصویر کشیده شده است. روایتی تودرتو و آمیخته به استدلالات و تدابیر و غموض رفتارشناسانه –از حیث علت یابی وقوع اتفاقات- که بسیار بیشتر از رویکرد بدیهیانگارانه فوق امکان انطباق با واقعیت را دارد.
سؤال روششناسانه اینجاست که حال که خیر و حق اینچنین بارز است و عناد او واضح و عریان، چگونه چنین وضوحی قابل تمیز است؟ پاسخ پنهان در دل این بدیهه انگاشتن حقیقت، «دیدن» است. یعنی خوبی از ظاهر آن هویداست. در چنین فهمی «حق یا خیر» آنچنان ساده و واضح تصویر میشود که تنها با «دیدن صحنه نزاع» میشود خوب و بد را از هم تمیز داد. شاخصهای عینی روشنی مانند «خشونت، قتل، فریاد و صدای خشن، چهره کریه و زشت، آزار زنان و کودکان مظلوم و....» ویژگیهای مشهوری هستند که در چنین دیدگاهی قادرند به خوبی بد و خوب را از هم جدا کنند.
همانطور که متوجه شدهاید چنین فهمی از خوبی و بدی کاملاً استقرائی است و راه شناخت آن کاملاً حسی و در کنار همه اینها جزئینگر. یعنی تعریف بدی نه تعریفی ذهنی که تعریفی عینی است و بدی فرد و تمام چیزهای دیگر را از بدی عمل میفهمند و بدی عمل را از بداهت شر مندرج در آن (بدون توجه به امکان تفاوت ذاتی دو عمل مشترک مثل داد زدن بر سر مظلوم یا ظالم) و چون شناخت آن عمل هم تنها با دیدن میسر است، شناخت بد از خوب تنها با نگریستن به صحنه نزاع و تشخیص همان چند عمل بد مشهور که گفتیم محقق میشود. طوریکه به معنای کلمه میشود چنین دریافتی از خیر وشر را شناخت پوزیتیوستی حق و باطل نامید.
جالب اینجاست که چنین فهم کارتونی از قضیه تنها در اذهان باقی نمانده و به صحنه «علوم» هم کشیده شده است: «لامبروزو»ی قرن نوزدهمی ایتالیایی که از اولین نظریه پردازان جرم شناس بوده بر پایه همین تفکر پوزیتویستی و ذات انگارانه جرم را ذاتی مجرمان میداند(همان پلیدهایی که دشمن همیشگی خوبی اند) و از قضا مهمتیرین نشانههای چنین افراد بدذاتی را هم بدترکیبی، شباهت به میمون، وحشیانه بودن چهره، دندانهای تیز و چانه بزرگ و نشانههایی از این دست معرفی میکند که به راحتی قابل شناسایی است.
چنین نگاهی همانطور که تا الآن هم گفتیم و خود نیز میدانید آثار زیانباری جدی به همراه خواهد داشت:
1) سادهانگاری غیر استدلالی این نگاه فرد را به «توهم بدیهی بودن» حقیقت میکشاند و این توهم مانع از هر نوع استدلال یا طرح بحث یا مقایسه و بررسی مبانی و منطق گزاره ها میگردد. همان چیزی که حتماً در دوران انتخابات در مباحثه با دوستان و آشنایان و خویشان تجربه کردهاید. جملاتی از قبیل «یعنی تو واقعاً میخوای به احمدینژاد/موسوی رأی بدی؟» که گهگاه شنیده میشد و از همان ابتدا باب بحث را میبست.
2) روششناسی پوزیتویستی و ظاهرگرا و عینی گرای این نگاه باعث میشود که افراد به سادگی با اغواگریهای تصویری و خبری و جوسازی و امثالهم فریب بخورند که انتخابات اخیر الحق کلکسیونی بود از سوء استفادههای مکرر ستادهای تبلیغاتی از ضعف روششناختی پوزیتیویستی در شناخت حق از باطل. مهمترینِ این اقدامات فیلم ندا بود و تکثیر آن. تصویر تنها یک قتل خام با ابهامات متعدد در قاتل و مقتول و نحوه کشته شدن و انگیزه کشتن و... و البته سرشار از افکتهای تأثیرگذار هنری اعم از زن و خون و جیغ و داد و گریه و... در اینجا «بوردیو» جامعه شناس فرانسوی جملهای دارد که خیلی به کار ما میآید. او میگوید در زمان ما هیچ عکسی بدون شرح وجود ندارد. منظور او این است که «تفسیر عکس» چیزی غیر از خودش است که بدان ملحق میشود و نه چیزی ذاتی آن. هرچند کاملاً بنظر میرسد که چیزی در متن و ذات واقعه است. مثل فریاد «بسیجیها زدنش» در فیلم ندا.
در واقع بیشتر آنچه اینجا میخواهم بگویم همان انتقادات اساسی وارد بر نگاه پوزییتویسم محض است: واقعیت نه یک موجود یکتای مشخص بلکه وضعیتی لایه لایه و تودرتوست. حتی در مقام «توصیف» هم ما نمیتوانیم به احساسات اولیه خویش وفا کنیم چون خیلی فرق میکند که از «چه زاویهای» به یک موجود مادی (نه حتی یک اتفاق اجتماعی) بنگریم. چه بسا که یک مانیتور را به مادربزرگ مادربزرگتان هدیه کنید (در عالم خیال) و او آنرا روی تاقچه بگذارد به جای آینه، چرا که او هیچ ذهنیتی از اینکه این چه «میتواند» باشد ندارد. پاورقی (حالتی که به احتمال زیاد در برخورد امروزین ما با طبیعت هم در حال وقوع است) یا کودکی که ممکن است ساعتها با تخم مرغی بازی کند و هیچ نفهمد که داخل آن هم چیزی است چون چیزی مانند حجم را درک نکرده (چه برسد به اینکه بفهمد تخم مرغ یعنی چه) در مقام «تحلیل» که پای علل باز میشود که مسأله بسیار بغرنجتر میشود چراکه نگاه کردن چیزی جز تلازمات زمانی به ما نمیافزاید. مثلاً کودکی را تصور کنید که چون دست بزند ما چراغ را روشن کنیم و چون دوباره دست بزند ما چراغ را خاموش. او این التزام زمانی دست زدن خود و تغییر وضعیت چراغ را میبیند و تصور میکند خود علت این تغییر است در حالیکه ماییم که علتیم. یا سیستمی مثل خوردو را در نظر بگیرید که ما پا را روی پدال گاز می فشاریم و فکر می کنیم ما عامل حرکتیم و حال آنکه وقتی سربالایی تندی بود و هرچه گاز را فشار می دهیم و خودرو حرکتی نمیکند میفهمیم که قضیه به این سادگیها هم نیست و ما تنها گوشهای از قضیهایم. در حقیقت استنباط علم(گزاره کلی) از مشاهده مثل دادن ورودی به یک تابع ریاضی و مشاهده خروجی و تلاش برای حدس زدن تابع از روی قیاس این دو عدد است. طبیعت خود بزرگترین تابع است و هر عملی که ما انجام میدهیم تلنگری به این سیستم است. چه بسا که طبیعت را هم بخشی از خلقت بپنداریم و آنرا به جهان انسانها پیوند زنیم و ابرسیستم آفرینش انسان را تصور کنیم...!!!
خیلی پیچیدهاش نکنیم. فیلم مستند ندا چیزی بیش از صحنه مردن یک نفر نبود (تازه اگر بشود اینرا پذیرفت) و حتی علت مرگ هم به درستی از آن قابل دریافت نبود چه برسد به تحلیل اینکه چرا مرد و که کشت و که مرد و... اینها بخشهایی هستند که مفسر به فیلم ملحق میکند و پوزیتیویست گمان میکند که آن بخشی از فیلم است. همانطور که گفتیم تنها معیار نگاه محرزانگارانه حسگرا به حق و باطل «خشونت عیان» است و چون باورانده شود که خشونت از سوی بسیجیان است در مرحله دوم ذهن پوزیتیویسم زده مخاطب بد و خوب را از هم تمیز میدهد ( و حال آنکه ولو فاعل هم مشخص شود هنوز حق و باطل در پس ظواهر پنهان است).
3) انتخابات اخیر کلکسیون اثبات گرایی به معنای واقعی آن بود. یعنی اثبات پوزیتیویستی ادعاها. احمدی نژاد و رضایی اغواگرانه نمودارهای تصویری نشان میدادند که مملکت در فلاکت است یا سعادت و موسوی کاخ ادعا علم میکرد بر روی چند آمار پاسپورت و فساد مالی و ... در چنین فضایی شنیدن هم به مدد دیدن میآید و چون پای شنیدن به میان آید و در شایعه این میزان بزرگنمایی و تعدد نقل است که جای صحت و اعتبار را میگیرد (چیزی شبیه معیار استقرا در مشاهده) در فضایی به غایت احمقانه همه ادعاها موکول میشد به برآمدن از چند داده عینی و چون سراغ عینیات میرفتی یا سرنخ در منبع آمار گم میشد یا دعوا دوباره در تفسیر دادهها به کلیات کشیده میشد و دوباره همین چرخه بر سر مدعای کلی دیگری تکرار میشد. همه این سرگشتگیها تنها یک ریشه داشت و آن هم چیزی نبود جز «تفکر ایدئولوژیک و توهم تفکر پوزیتیویسم» یا شاید «ایدئولوژی با نقاب پوزیتیویسم» البته این مسأله جدیدی نیست و اساساً ریشه در دروغ بزرگ تفکر پوزیتویستی دارد که همیشه ریشههای ایدئولوژیک خویش را پنهان میکند و ادعای عینی و مطلق بودن دارد و حال آنکه دم خروس همیشه از زیر لباسش پیداست.
4) سوء استفاده اهالی قدرت از معرفت شناسی پوزیتیویستی ظاهربین قدمت تاریخی دارد و جالب اینجاست که همیشه علیه اهل حق به کار گرفته شده تا به سود آنها (اعجاز هم پوزیتویستی نیست چون نمی خواهد نتیجه ای بیش از وقوعش بگیرد و تنها استفاده آن نشانه پیامبری برای موحدین است-نه کافران-) تمام اتهاماتی مانند مجنون و ساحر و شاعر و قدرتطلب و شورشی و خارجی و تفرقهانداز و امثالهم که به انبیاء و ائمه گوناگون وارد شده همگی ریشه در ظاهربینی عوامالناس داشته که نزدیکترین و عوامانه ترین برداشت از fact ها را که توسط دشمنان حق و با تبلیغات شدید عرضه میشد میپذیرفتند و استدلالات مفصل اهل حق را که قیاسی و برآمده از مبانی دینی بود نمیپذیرفتند.
ب) سطح دوم: پارادایم فلسفی منسجم/ روش شناسی قیاسی
از نگاه بدیهیانگارانه به اتفاقات و خوبها و بدها که فرود بیاییم با دستگاههای نظریای مواجه میشویم که هریک وقایع را به گونهای تفسیر میکنند و خوبها و بدها را به نحوی متفاوت از یکدیگر به گونه ای که عمل هریک برای خود کاملاً عقلانی و اخلاقی (به معنی مطلوب) به نظر میرسد. این دستگاه های نظری را به تأسی از کوهن پارادایم مینامیم. با این حال دو نوع پارادایم را از یکدیگر تفکیک میکنم و آن پارادایم فلسفی و پارادایم تصنعی است.
آنچه به عقیده من نیاز امروز ما برای درک وضعیت ایران است درک پارادایمیک است. به این معنا که باید آگاه بود که بسیاری از چیزهایی که ما تخطی از آنرا بد می انگاریم در دستگاه فلسفی دیگری کاملاً خوب به شمار میرود. من سعی کردم که در مقاله حجاب این موضوع را در پدیده کوچکتر حجاب نشان دهم. امروز روز رویارویی فلسفی و بنیادی با پارادایمهای رقیب است و زمانه سادهانگاری پوزیتویستی برای اثبات مدعاها به سر آمده است. اینجا محل تولد علم دینی است.
ج) سطح سوم: پارادایم تصنعی / روش شناسی شبکه ای پوزیتویستی-قیاسی
به عقیده من پارادایم تصنعی نوعی شارلاتانیسم معرفتی است و با روش شناسی التقاطیاش بنایی کاملاً دروغین و بی اساس میسازد و نماینده تام و تمام آن «پارادایم سبز» در زمانه ماست.
قصد خطابه سیاسی به هیچ وجه ندارم و کاملاً از منظر روش شناختی بحث میکنم. در یک پارادایم فلسفی منسجم که در برابر چنین پارادایمی قرار میگیرد گزاره ها به هیچ وجه آنچنان شبکهای نیست که مزورانه در «دور» قرار گیرد، در حالیکه در پارادایم فریب کارانه ای مانند دستگاه معرفتی سبز مشاهدات از کلیات اخذ میشود و حال آنکه کلیات خود ساخته مشاهدات معرفی میشود. مثلاً به عقیده من از یک شبه سبز غیر شارلاتان در پارادایم فلسفی منسجم میتوان پذیرفت که تصور کند در انتخابات تقلب شده چون به لوازم استدلالیاش بر مبنای دروغگویی نظام معتقد است و کل انتخاباتها را دچار تقلب میداند. او به شواهد تجربیای که برای رد تقلب اقامه میشود اهمیتی نمیدهد چون همه سیستم را با هم مقصر میداند و به نهاد مرجعی قائل نیست که بخواهد مدارک درستی ارائه دهد. او همچنین ممکن است بر پایه مبانی فکریاش بوضوح برخی ابعاد انقلاب و رفتار امام را تأیید کند و برخی را رد. اما یک سبز شارلاتان که در دستگاه مزورانه پارادایم تصنعی میزید از یکسو میشنویم که امام را قبول دارد و سنگ او را به سینه میزند و از سوی دیگر منتظری را هم. میپرسی چطور ممکن است ارجاع میدهد به نامههای آقای منتظری. اگر امام را بعنوان مبنا قبول داری که باید غائله منتظری را از منظر مبانی امام بنگری نه اینکه به سبک دروغین پوزیتیویستی نامهها را بپذیری و بگویی امام اشتباه کرد. یا باید پرسید با کدام مبنا غائله قائم مقامی را قرائت کردی یا باید گفت چگونه کلیات از این مشاهدات خلق شدند؟ لازمه التزام به دستگاه پارادایمیک التزام به مبانی فلسفی محرز و مشخص است و نه شیادانه شبکهای روی آب از اسنتاج استقرائی و قیاسی بنا کردن و رنگ سبز علوی خمینی و سرخ حسینی خامنهای را به آن زدن.
حیات پارادایم تصنعی در گسترش دادن شبکه دوری آن است تا تناقض درونیاش آشکار نشود. به همین دلیل است که متفکران این دستگاه تصنعی مدام سعی میکنند که هر حادثه ای را مصادره به مطلوب کرده و در دستگاه معیوبشان به کار گیرند و وجههای تاریخی و جامعیتی پردامنه به آن اعطا کنند. از تفسیر سبز حوادث ابتدای انقلاب و پیش از انقلاب گرفته تا رنگ سبز به ورزش و سینما و سریال و امثالهم زدن. با اینحال این کاخ پوشالی با نشان دادن تناقضهای دورنی اش به راحتی بر زمین میریزد و این راز انحطاط نفاق است که راستی و منطق کفار را هم ندارند.
یاعلی
پاورقی:
حیفم آمد این را اینجا نیاورم. حاج آقای پارسانیا تعبیری داشت درباره جایگاه دین در تولید علم وقتی از او پرسیدم که اگر ما بر اساس هستی شناسی و معرفت شناسی دینی سراغ طبیعت برویم دیگر چه نیازی به رجوع به قرآن و حدیث داریم؟ گفت «با قرآن می فهمیم که نمی فهمیم». آنموقع من متوجه ظرافت سخن او نشدم تا اینکه در مقاله ای از زیباکلام خواندم که می گفت «ما در مشاهده تجربی چیزی را که نخواهیم ببینیم نمی بینیم» به کمک عبارت پارسانیا این یعنی اینکه ما اگر دچار جهل مرکب باشیم و ندانیم که نمی دانیم (مثلاً ندانیم که نوری هست) هیچوقت سراغ کشف آن هم نمی رویم. ما سراغ جایی می رویم و به جستجو در جایی مشغول می شویم که می دانیم که نمی دانیم. (مثلا می فهمیم که چیز مستقلی به معنای نور وجود دارد و آنوقت تازه به فکر می افتیم که آیا می شود آنرا بدون خورشید که منبع آن است نگه داشت یا نه) وحی شکافنده جهل مرکب بشریت است و علم بدون آن ممکن نیست. قرآن به ما اسماء را می آموزد که اول فهم است و مثل اولین شمع در ظلمات مطلق. عقل خودش معترف است که اگر آن نور اول نبود گشتن در پرتو آن به دنبال باقی جهان ناممکن بود.
پی نوشت:
اواخر کار کمی عجله ای از کار درآمد. بیشتر زمان می گذاشتم احتمالا کار به عدم می پیوست چون واقعا فرصت دیگر پیدا کردن از دشواریهای زندگی است! امیدوارم که بینش مندرج در متن را مفید بیابید.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 22:18 توسط محمد حسین بادامچی
|
نظرات مطلب قبليام را داشتم ميخواندم كه چشمم به عباراتي نظير «دموكراسي» و «تربيت پلوراليستي» در بيانات دوست گراميام جناب «دلار» افتاد و اين بهانهاي شد تا نكتهاي را كه مدتها بود توي ذهنم قل ميخورد روي كاغذِ مجازي وبلاگ بياورم.
همانطور كه حتماً ديدهايد و شنيدهايد چهره نام آشناي مطبوعات ايران جناب محمد آقاي قوچاني به محض آزادي از زندان، به همراه تيم قديمي همميهن و شرق و شهروندش، نشريهي جديدي را علم كرده به نام «مهرنامه». زيركي سياسي قوچاني در كنار ذوق فلسفي و نظري او و يارانش، اين توانايي را به او داده است كه دعواهاي سياسي را به ميداني بكشاند كه در عين اساسيتر بودن، هم بكر است و هم دارودسته مفصلي از اساتيد و روشنفكران حاضر يراق سالهاست كه بساط چپق و منقل روشنفكري را همان حوالي، مَشتي، علم كردهاند و به همت مضاعف علما و روشنفكران انقلابي آتش اجاقشان حسابي گُر گرفته و برقش را در قامت نشريههاي اينچنيني به رخ اهل و نااهل ميكشاند...
اما قوچاني اينبار – و شايد هم مثل خيلي بارهاي ديگر!- دست پيش گرفته و با عنوان غلط انداز «بومشناسي علوم انساني» گفتمان علم بومي و علم ديني را هدف گرفته و سخت به طرفداران اين نظريه تاخته است. غرض بنده ورود به اين بحث دور و دراز و عريض و طويل و هفتسر نيست، اما در ميانه نظرات اساتيد و صاحبنظران معظم علوم انساني كه مقاله يا مصاحبهشان در اين نشريه چاپ شده بود نكته مشتركي به چشم ميخورد كه مايلم چند خطي درباره آن بنويسم. همينجا هم عرض كنم كه اين نكته، نكته خاص و جديدي نيست كه كشف بنده باشد اما عمدتاً آنچنان در ميانه بحثهاي پرطمطراق نظري گم ميشود كه مجال شفاف و متمركز پرداختن به آن پيدا نميشود.
در اين پرونده حضرات علماي اهل فن علوم انساني متفق القول و مشتركاً، افاضاتي فرمودند درباب «علم بودن» علوم انساني و با كنار «علوم طبيعي» نهادن آن هرگونه مخالفتی با علوم انسانی را با حواله به «اختلاف كليسا و گاليله بر سر چرخش زمين» نوعي كليسابازي تعبير كردند و هرچند باقی مطلب را «...» گذاشتند اما در واقع مثل اخبار بيبيسي نتيجهگيري را به خواننده واگذار كردند!
جناب آقاي محمدمنصور هاشمي در مقالهي خود ميگويد: «ممكن است گفته شود برخي نظريات مقبول در برخي شاخههاي علوم انساني با درك ما از تعليمات دين متفاوت است. حرفي نيست، اما اگر بپذيريم كه اين علوم «علم» است، حكم اين علوم هم مثل همان علوم طبيعي است. ميدانيم كه مسيحيت و در اصل ارباب كليسادر دورههايي با علوم طبيعي ماجراها داشتند و حتي ميدانيم كه امروز هم بسياري از متدينان به دين مسيح با تدريس نظريه تكامل در مدارس مخالفاند ولي اگر توجه كنيم كه اينها «علم» است و آن گزارهها درك و دريافت از «دين» -و درباره نسبت اين دو به انحاء گوناگون ميتوان نظريهپردازي كرد و در برخي از اين انحاء اصولاً نسبت آنها به گونهاي تعريف ميشود كه قياسپذير نيستند و لذا تعارضي با هم پيدا نميكنند- ماجرا سادهتر ميشود. به شواهد تجربي و تاريخي هم بايد عنايت داشت. به هرحال بهرغم ارباب كليسا پذيرفته شد كه زمين مركز ثابت علم نيست.» (تأكيدهاي گيومهاي از نويسنده است)
سيدجواد طباطبائي، استاد علوم سياسي چند صفحه بعد- در صفحه 46 -ميگويد: «اگر اقتصادي غيرعلمي داشته باشيم و غيرعلمي هم اداره كنيم بحران درست ميكند، تورم پيش ميآيد، فقر بيشتر ميشود... اينكه ما اقتصاد نميدانيم چه ربطي به خدا دارد؟» «ابن خلدون كه بسيار هم متشرع بود به برخي از قواعد اقتصاد و جامعهشناسي پي برده بود... ابن خلدون به خدا اعتقاد داشت، برخي اقتصاددانان جديد ملحدند، اما اين هر دو گروه اين قانون را قانون علمي ميدانند. همان ابن خلدون گفته بود كه دولت هرچه بيشتر ماليات بگيرد كشور فقيرتر، دولت كمدرآمدتر و مردم دچار تنگدستي ميشوند. امروزه هيچ كشوري نيست كه در درستي اين قانون اقتصادي ترديد كند. اگر دولتي حضور خداوند را براي ماليات گرفتن بهانه قرار دهد، كلاهبرداري ميكند.»
سروش دباغ، نوگل تازه كشف شدهي حسين دباغ يا همان عبدالكريم سروش هم در مقاله خود آورده است: «چه در روشهايي كه در علوم تجربي غيرانساني مثل بيوشيمي و انگلشناسي و فيزيك به كار بسته ميشود و چه روشهايي كه در علوم تجربي انسانياي نظير جامعهشناسي و روانشناسي و... در واقع با به كار بستن روشهاي مشخص، از مقدمات معين به محصولات و نتايج غيرمعين و از پيش نامعلوم ميرسيم.»
مقصود فراستخواه، استاد جامعهشناسي در مصاحبهاي كه در صفحه 52 و 52 چاپ شده، ميگويد: «بيشتر به اين قائلم كه علم مدرن و حتي علوم انساني در درجه اول جهاني و عام هستند. علم تا اين حد اهلي و خانگي نيست كه برايش شناسنامه مذهبي و محلي و كشوري صادر شود... بيش از اينكه در بند فرهنگ و كيش و اقليم باشد، در مقياس جهاني كار ميكند. به دادههاي محدود و نتايج از پيش تعيين شده رضا نميدهد و در كار اكتشاف و آزمون مداوم است.»
سعيد حنائي كاشاني، از اعضاي هيئت علمي رشته فلسفه، هم پس از آنكه پيروان نظريه غربي بودن علوم انساني را به «نابودكنندگي اخلاق و معنويت دين» و «تباهي شخصيت انساني» و «خشونت تمام عيار» متهم ميكند مينويسد: «علوم انساني مثلاً فلسفه آراء و نظريههاي اعتقادي نيستند كه بايد تا ابد به خاطر سپرده شوند و حفظ شوند بلكه انديشههايي هستند كه ميبايد پديدارهايي را توضيح دهند يا مفهوم سازند...»
غلامعباس توسلي استاد كهنهكار جامعهشناسي هم در مصاحبهي خود كه در صفحه 63 ماهنامه درج شده است ميگويد: «جامعهشناسي علم است. ما نميتوانيم قائل به جامعهشناسي مسيحي و جامعهشناسي اسلامي شويم... ماهيت علم در مطلق بودن و جهاني بودن آن است. ايدئولوژي گروهي، فردي و منطقهاي است اما علم همگاني است»
هرچند نگاه پوزيتيويستي و مطلقانگارانه به علم مدتهاست كه در خود غرب مورد ترديد جدي قرار گرفته است و هرچند هركسي كه تا اندازهاي به علوم انساني نزديك شده باشد به قدري از ماهيت نيمه ذهني-نيمه تجربي آن آگاه ميشود كه به آساني نتواند گزارههاي آنرا «تجربي»، «علمي»، «مطلق» و «جهاني» قلمداد كند، با اين حال قصد من اين نيست كه وارد نقد چنين رويكردي به علوم انساني شوم. غرض من چيز ديگري است.
حضرات معتقدند كه علوم انساني «علم» است و «تجربي». بر فرض كه اينرا بپذيريم سؤال بسيار بزرگي در اينجا رخ مينماياند كه بخصوص مبتلابه عقبههاي سربهزير و متين جهان سومي متفكران غربي خواهد بود:
همه می دانیم که علم تجربي يعني شناخت پديدارهاي موجود عالم به روش تجربی. چه اين پديدارها فيزيكي باشند و چه رواني و چه اجتماعي. بنابراين واضح است كه علوم انساني با چنين تعريفي يك «علم پسيني» است نه يك «دانش پيشيني». يعني علوم انساني بايد عقبتر از وقايع اجتماع قدم بردارد و بعد از وقوع اتفاقات به بررسي و توصيف و تحليل آن بپردازد و یک «دانش پیشرو » به معنی آنکه خود خالق حوادث اجتماعی باشد نیست. علم تجربي ناظر به شناخت «هستها»ست و بزرگترين توهین به آن اين است كه آنرا حامل قضاوت ارزشي و «بايدها و نبايدها» بپنداريم.
سؤال اصلياي كه بايد از اين آقايان پرسيد اين است كه چگونه از يكسو علوم انساني را تجربي و چونان فيزيك و شيمي مشغول مطالعه جهان و شناخت قانونمنديهاي لايتغير عالم تلقي ميكنند و از سوي ديگر علوم انساني را پيشروي ترقي كشور معرفي ميكنند و خود را موساي جامعه گرگ دريده ايراني كه قرار است درياي دين و سنت را بشكافند و توده عقبمانده از قافله مدرنيته را به ساحل غربي آرامش رهنمون سازند؟
تناقض بزرگ روشنفكري غربزده ايراني از زمان همان ميرزا ملكم خان ارمني و تقيزاده و بعدتر مصدق و فروغي و بعدتر نوچههاي نهضت آزادي آنها و امروز سروش و مجتهد شبستري و سپس عملههاي روشنفكرنماي آنها مثل گنجي و سازگارا و همين تهماندههاي اصلاحات، اين است كه مقلدند و ميخواهند مسأله را از آخر به اول حل كنند. جامعهي غرب را شيفتهاند و خروجيهاي دويست سيصدسالهي آنها را كه به اذعان خودشان «توصيف امر محقق شده» است، مثل اذكار يوميه پشت سر هم بلغور ميكنند تا شايد افاقه كند و با حلوا حلوا دهانشان شيرين شود! در همان غرب هم نه كسي پيدا ميشود كه با چنین قطعیتی بگويد علوم انسانی مطلقاْ تجربي است و نه كسي اين حماقت را ميكند كه بگويد از «علم»، «تجويز راهكار براي حركت جامعه» درميآيد اما عمل به اين هر دو جهالت، توأمان از عهده روشنفكر ايراني برميآيد.
هم توهم دارد كه علم انساني علم مطلق و جهاني است و چون ناموس رسالتاش از آن محافظت ميكند و هم فكر ميكند كه اگر هر آنچه در غرب اتفاق افتاده قدم به قدم و خط به خط دنبال كند و آنچه آنها از وضعيت خويش «توصيف» ميكنند به مملكتش «تجويز» كند ما را هم كمكم در ينگه دنيا آدم حساب خواهند كرد!
غربي ميگويد جامعه ما چند حزبي «است» و او ميگويد چند حزبي بودن «خوب است». غربي ميگويد ما جامعه مدني «داريم» و او ميگويد ما هم «ميخواهيم». غربي ميگويد اقتصاد ما آزاد «است» و او ميگويد «چرا مال ما ناآزاد است»؟ غربي ميپرسد «با همجنسگرايانمان چه كنيم؟» و او ميگويد «چرا ما همجنسگرا نداريم؟» غربي ميگويد رنسانس حاصل مقابله با كليسا «بود» و او ميگويد تا زيرآب دين را نزنيم مدرن «نميشويم». غربي ميگويد ما توالتمان فرنگي «است» و روشنفکر غربزده ما ميگويد ما هم توالت فرنگي «ميخواهيم». غربي ميگويد ما صنعتي «شديم» و بعد زنها دلشان «خواست» كه مثل مردها شوند، اما غربزده ميگويد زنهاي ما «بايد» دلشان بخواهد كه مثل مردها شوند والا ما مدرن نميشويم. چه فرقي است بين آن جاهلي كه صدسال پيش ميگفت تا خطمان لاتين نشود پيشرفتن نميكنيم با آنكه امروز ميگويد تا حجاب داشته باشيم پيشرفت نميكنيم؟
همه اينها را نگفتم كه تأييد كنم علوم انساني علماند و تجربي،- که نه تجربی مطلق است و نه مبتنی به مبانی و روش صحیح، كه ما معتقديم با تجربه نميتوان انسان را شناخت، چه برسد به آنها كه هم حيوانيت انسان را فرض گرفتهاند و هم ارزشهایشان را در پس گزاره تجربی پنهان کرده اند- اينها را گفتم كه بگويم اين دعواهاي زرگري را رها كنيد. خود قوچانی هم که در صفحه اول مجله اش نوشته "ما برای تفسیر جهان آمده ایم و نه تغییر جهان" خوب می داند که گزافه می گوید و سالهاست که به دنبال استقرار نظام مطلوب غربی خود در ایران است. اگر غیر از این بود اصلاْ چرا سراغ این موضوع رفته و چرا فقط «یک» مصاحبه و آن هم خیلی ضعیف با یکی از طرفداران علم دینی انجام داده و هیچ سراغ صاحب نظران حامی علم بومی و دینی نرفته است؟... دعوای علم انسانی برای آنها یک دعوای صوری و زرگری است. دعوای اصلی دعوا بر سر دو دين است. دو آيين. دو سبك زندگي، دو راه سعادت. علم اگر علم باشد كه هست و نيست است و توصيف. دعوا سر بايدها و نبايدهاست. دعوا سر قدرت است و ثروت و ریاست. دعوا سر دنياست و آخرت. دعوا دعوای استکبار است و استضعاف. دعوا دعواي حق و باطل است...
ياعلي
بعدن نوشت:
- این نوشته امیرخانی است در رثای علامه حلی محبوبش و این هم جواب رفیق شفیقمان سیدطه ارضا نیرهدی که حرف دل ما هم يكجورهايي بوده و هست. این هم اشاره درخوری از محمد ترک یلماز عزیز در ذيل همان نوشته.
- این طنز جالبی بود درباره میرحسین که به سبزهایی که ضعف قلبی دارند توصیه نمیشود!
- این هم متن مناظره فوق العاده حسین علوی و صادق زیباکلام درباره علوم انسانی که از آن جهت برای من جالب بود که بالاخره کسی پیدا شد که صاف و پوست کنده حرف همه ما را به امثال زیباکلام بزند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 22:32 توسط محمد حسین بادامچی
|
نامهاي به ميرحسين موسوي،برجسته ترین عبرت تاريخ سيساله انقلاب
جناب آقاي ميرحسين موسوي، نخستوزير محبوب امام سابق و رهبر خروجكردگان عليه نظام اسلامي فعلي
سلامً عليكم
هرچند اكنون كه اين نامه را خدمت شما مينگارم پايان سال 88 است، امّا من نميدانم كه ميرحسين مخاطب اين نامه، ميرحسين آغاز 88 است يا ميرحسين پايان آن...؟
بعضيها كه هنوز در اسارت خاطرات خوششان از دوران نخستوزيري توئند و هنوز تو را از آنچه نه از سوي تو، بلكه به گمانشان به نام تو، گريبان انقلاب محبوبت را گرفته، تبرئه ميكنند، ميرحسين پايان 88 را همان ميرحسين آغاز 88 و همان ميرحسين دهه شصتي ميدانند كه در بيانيه اول خود از مستضعفين گفته بود و علم عدالتخواهي احمدينژاد را علم مرادي يافته بود كه به او فرصت ميداد تا رسالت ناتمام دوره نخستوزيرياش را به پايان برد. به گمان اينان تو خود در آنچه از بعد جمعه انتخابات اتفاق افتاد بيتقصيري و هيپنوتيزمي نهماهه از سوي دوستان نامرد ليبرالشدهات، همچون هيپنوتيزم مشايي بر احمدينژاد، بر ذهن و روان انقلابيات چيره شده است...
ديگراني امّا كه در دل گرو سوابق ماركسيستي پيش از انقلاب تو و همسرت و مدارك معدوم شده شهيد آيت و ديالمه عليه تو دارند، ميرحسين پايان 88 را همان ميرحسين آغاز 88 و بل همان ميرحسين دهه شصتي ميدانند كه سالها در فرهنگستان هنر، چون جاسوسي زخم خورده از كينه انقلاب به خود ميپيچيده كه چگونه مأموريت ناتمام براندازياش را در دهه شصت به اتمام برساند و انقلاب منحرف خميني را به حكومتي سوسياليسم و غيرديني مبدل كند...
امّا من همچنان وقتي تصوير تو را ميبينم دلم را غصهاي عجيب پر ميكند... آخر تو از آن بقاياي نيكوسيرت و داناي خميني ما بودي و چهرهات سخت به خاطرهاي خاكي از آن روزهاي خاكگرفتهي ايران مظلوم امّا استوار آن سالهاي جنگ و ترور و وحشت و در عين حال ايثار و شهادت و معنويت گره خورده است... چه كنم كه حتي نام فاميل تو تقدسي علوي در خود دارد و رنگ سبزي كه بر گردنت ميانداختي افتخاري 1400 ساله از شيعه بودن را در يادم برميافروخت...
اما ميرحسين چه كنم كه تصوير تو تنها يادآور اينها نيست... تصوير تو اكنون در ذهن هر شيعهاي يادآور نفاق و نه ماه مبارزه منافقانه با پرچم تشيع عليه اصول تشيع، با نام انقلاب عليه آرمان انقلاب و با تصوير امام عليه جانشين امام است. چه كنم كه نام تو اكنون بر فراز هر كوي و برزني افراشته شده كه مردمان آن سخت از هستي انقلاب دلچركيناند و چه كنم كه علم تو –كه نه علم غصب شده ما- نماد اتحادبخش معانداني گشته كه سالها زهر خويش را در سينه فرو داده بودند و هر تنفسي از اين انقلاب، هر پيشرفتي از اين كشور و هر حركت اميدواركنندهاي در اين سرزمين، چونان تيغي در روح شرير و بدخواهشان بود كه حتي چشم ديدن سطل آشغالهاي كنار خيابان اين مملكت را هم نداشتند و به همت جهل تو اكنون همگي اميدي واهي يافتهاند كه شايد حكومت دين برچيده شود و تنها دژ استوار موحدان عالم تسليم بندگان شيطان شود...
هر دو گروهي كه گفتم ميرحسين آغاز سال را همان ميرحسين پايان سال و همان ميرحسين دهه شصت ميدانند، با اين تفاوت كه اولي چهره دهه شصت او را اصل ميگيرد و چهره امروزش را كتمان ميكند و دومي چهرهي امروزش را اصل ميگيرد و رفتار و عملكرد بسيجيوارانه دههي شصتش را انكار ميكند.. اما من گمانم چيزي غير از اين دوست...
به گمان من موسوي امروز يك ساعت مانده به سال تحويل همان موسوي آغاز امسال است و همان موسوي دهه شصت. ميرحسيني كه اينچنين تحت تآثير اطرافيان خويش است و ميرحسيني كه اينچنين غضبناك و غيرقابل كنترل است و ميرحسيني كه ايننچنين بيبصيرت است كه تفاوت فكري بهزاد نبوي و تاجيك را با بهزادياننژاد و دكتر مؤمني نميفهمد و بين سالهاي پس از جنگ تنها در دوره بازگشت گفتمان انقلاب احساس خطر ميكند و ميرحسيني كه آنچنان جوگير چند سوت و كف است كه بيانيههاي اولش درباره مستضعفين است و بيانيههاي آخرش درباره آراء خاموش، و آنچنان خودبين و پرباد است كه نصيحت هيچكس را نپذيرفت و تنها خود را برگزيده مردم ايران دانست.... موسوي پايان 88 همان موسوي آغاز 88يست كه ويژگيهاي بالقوه روحي و روانياش بالفعل گشته و خداي بزرگ به سنت هميشگياش نگذاشته كه كسي با ادعا و بيآزمايش به سراي آخرت بشتابد و لو كسي بيست سال خود را از صحنهي آزمايش الهي به دور داشته باشد...
جناب آقاي ميرحسين موسوي...سي سال اينچنين اعماق شخصيتي خويش را پنهان كردي تا اينچنين در 68 سالگي خود و در سي سالگي انقلاب مورد آزمايش قرار گيري و به برجسته ترين عبرت تاريخ انقلاب اسلامي مبدل شوي تا در عمق و وسعت عبرت آموز بودن سرگذشتت گوي سبقت را از مخملباف و سلمان رشدي و طبرزدي و اكبر گنجي بربايي و در گرفتن لقب «بلعم باعوراي انقلاب اسلامي» رقابت سختي را با «دكتر عبدالكريم سروش» آغاز كني... اينبار آزمايش ميرحسين موسيوي در پهنهاي به وسعت مرزهاي ايران و در برههاي يكساله به تحقق پيوست تا همگي بدانيم كه رذائل اخلاقي خود را پنهان نتوانيم كرد، حتي اگر مانند موسوي نخستوزير محبوب امام باشيم و بيست سال شرور ذاتي خود را در پس ديوارهاي خاطرات تاريخي پنهان كرده باشيم...
تصوير تو به موزه عبرت ريزشهاي انقلاب فرستاده شد تا من و امثال من روزها و شبها به شما بنگريم و از سرنوشت خود به خدا پناه بريم و عاقبت بخيري ناياب اين روزگار را از پروردگار عزيزمان طلب كنيم...
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حوّل حالنا الي احسن الحال
عيدتان مبارك... سال مباركي داشته باشيد انشاالله... بنده را هم حلال بفرمائيد.
ياعلي
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:38 توسط محمد حسین بادامچی
|
افاضات انتخاباتي/ برداشت هفتم: آسيبهايي كه موسوي به اصلاحات زد
پيش از شروع مطلب توجه دوستان را به اين نكته جلب ميكنم كه اين وبلاگ محيطي آزاد براي مباحثات علمي و تئوريك است و نويسنده و خوانندگان آن علي رغم اختلافات نظري –كه گاهي هيچ اشتراكي در ميان نيست- آموختهاند كه يكديگر را دريابند و محترمانه نقد كنند و حتي زير سؤال برند و اينجا را حداقل فضايي براي آگاهي از افكار يكديگر و احياناً رساندن انتقاداتي كه به طرز فكر يكديگر وارد ميدانند قلمداد كنند. با اين حساب از خوانندگان تازه-وارد انتظار ميرود كه اولاً متوجه تفاوت فضاي گفتگوي وبلاگي و چالهميدون و تاكسي و وسط خيابان بشوند و ثانياً نويسنده حقير اين وبلاگ را از پاسخگويي نسبت به ظلمهايي كه زنباباي چادري يا ناظم ريشوي مدرسه يا پسرعموي بسيجيشان نسبت به حريم اخلاقي و كرامت نفسانيشان مرتكب شدهاند، معاف بدارند!
***
بعضي از آنها كه اين روزها در دستگاه فكري معيوب ساخته دست ميرحسين و اطرافيانش زندگي ميكنند، بخاطر فضاي ذهني خللناپذيري كه پيرامونشان ساخته شده، در اين مدت نخواستهاند يا فرصت نكردهاند كه اندكي هم درباره اينكه «آيا موسوي بهترين تاكتيك را براي حفظ و پيشبرد گفتمان اصلاحات به كار برد؟» بينديشند. از آنجايي كه يكي از ويژگيهاي اصيل اين طرز تفكر «فرافكني» و «عدم پذيرش نقصها و مشكلات» است برآن شدم كه «نقد تاكتيكي و البته غير گفتماني عملكرد موسوي» را خود بر عهده بگيرم تا شايد دوستان اصلاحطلب درك كنند كه ميرحسين موسوي چه ضربات مهلكي به جنبش –از نظر ما به اصطلاح!- «اصلاحات» وارد كرده است. نقدي كه مطمئناً تا چندي بعد در محافل خصوصي رفرميستها و بعد از مدتي طولاني –براي حفظ پرستيژِ نپذيرفتن شكست- در نشريات و رسانههاي اصلاحطلب منعكس خواهد شد.
1) خروج از استراتژي استحاله نرم:
مهمترين آسيب موسوي براي اصلاحات خروج ناشيانه از استراتژي قراردادي في مابين اصلاحطلبان مبني بر «بازي در چارچوب نظام و قانون اساسي و تلاش براي نفوذ در حكومت از طريق انتخاباتها» بود. خروجي كه عجولانه و در فضايي غير عقلاني و عصبي و از سر استيصال و سرخوردگي انجام شد و نشان داد كه اصلاحات فاقد يك مغز متفكر منطقي و آرام و مسلط به اوضاع است. درباره اين استراتژي قراردادي چهرههاي شاخص اصلاحات بارها در رسانههاي خود از آن سخن گفتند و مهمترين نشانهي آن استدلالات مكرر براي توجيه حضور در انتخابات و اقناع «تحريميها» بود. عبدالكريم سروش در مصاحبهاي با اعتماد ملي كه در ويژهنامه نمايشگاه كتاب اين روزنامه چاپ شد در اينباره چنين ميگويد:
«ببينيد من در ايران با دوستاني روبرو بودم كه معتقد بودند در انتخابات نبايد شركت كرد. من با دلايل آنها حقيقتاً قانع نشدم. ميدانم كه چه ميگويند و از چه زاويهاي به مسائل نگاه ميكنند. زاويه ديد آنها اين است كه انتخابات به هرحل بساطي است كه حكومت برپا ميكند و بازي كردن در اين بساط نهايتاً سودش به نظام ميرسد. منتها وقتي از آنها ميپرسيدم پس بايد چكار كرد جوابي نداشتند؛ يعني راه ديگري نميماند. لابد بايد انقلاب كرد، كارهاي براندازي كرد... در اينجا من به آنها قصه چاهكني را گفتم كه چاهي كنده بود نميدانست خاك آنرا كجا بريزد. «دخو» به او گفت يك چاه ديگر بكن اين خاكها را در آن بريز. بقيه داستان معلوم است. اين آدم تا آخر عمرش چاه ميكند. خاك اولي را ميريخت در دومي، دومي را در سومي... گفتم ما يك انقلاب كرديم يك عالم خاك از چاه جامعه آورديم بيرون حالا ماندهايم كه اين خاكها كجا بريزيم. شما ميگوييد يك چاه ديگر بكنيد؛ ولي باز همان سؤال مطرح ميشود. خاك چاه دوم را كجا بريزيم؟ ما نميتوانيم عمري را به چاهكني سپري كنيم...
ما ديگر نميتوانيم چاهكني را ادامه دهيم. واقعش اين است كه ما بايد وارد همين بازي بشويم و اين بازي را آنقدر تقويت كنيم كه به جايي برسد كه نتايج واقعي داشته باشد. ممكن است ابتدا نتايجي بدهد نيمه مطلوب، اما به تدريج انشاالله مطلوب خواهد شد. يعني به مطلوبيت نسبي ميرسد، مطلوبيت ايدهآل كه هيچوقت وجود ندارد. دموكراسي ايدهآل در هيچجا وجود ندارد. در اين جهان دنبال چيزهاي خالص نبايد گشت.
به همين دليل در ايران كه بودم همينطور در خارج ايران متوجه شدم نداهاي تحريم بسيار آهسته يا به كل خاموش شده. حتي بسياري از دوستان كه تحريميان بلندبانگ بودند ميگفتند ما رأي نميدهيم اما ديگران را به رأي ندادن دعوت نميكنيم. عليايّحال افراد آزادند كه به هركسي ميپسندند رأي بدهند. من اما معتقدم كه بازي انتخابات بازي دموكراسي است و دموكراسي هم هميشه از نقطه ضعيفي آغاز و به تدريج تقويت ميشود. انتظار دموكراسي كامل را هم در ابتداي مسير نبايد داشت. به همين سبب من فعاليت كساني را كه الآن در اين حوزه فعاليت ميكنند گرامي ميدارم و گمان ميكنم كار نيكويي ميكنند...»
ميرحسين موسوي با عدم تمكين در برابر رأي شوراي نگهبان و قانون اساسي و ولي فقيه عملاً بازي در خارج محدوده نظام را در پيش گرفت كه بوضوح با استراتژي معهود و بلندمدت اصلاحات در تضاد است. شايد بتوان گفت كه عملكرد موسوي پس از انتخابات به منزله مهر پاياني بر استراتژي جوانمرگ شده اصلاحات است. البته پاياني «تقريباً» برگشت ناپذير و غيرقابل جبران!
2) گمراه شدن باقي شخصيتهاي اصلاحطلب و خروج دستهجمعي از حاكميت
موسوي با اعتماد به نفس بالا و به عبارت بهتر كلهشقي ويژه خود در ايام پس از انتخابات چنان جوي در اردوگاه اصلاحطلبان بوجود آورد كه همگي تمام برگهاي خود را خرج كردند و اينك تقريباً هيچيك از شخصيتهاي اصلي اصلاحطلب محض احتياط هم درون چارچوب نظام باقي نماندند. مشاركت، مجمع روحانيون مبارز، خاتمي، كروبي، موسوي و صانعي همگي در كنار نوري و طاهري و موسوي خوئينيها و مجاهدين انقلاب قرار گرفتند تا تمام اصلاحات يكپارچه در منجلابي قرار گيرد كه ميرحسين ايجاد كرد.
3) از دست دادن حاميان انقلابي، مذهبي، قانونگرا، محافظهكار و ترسو
موسوي با حركت انتحاري و عجولانه خود باعث ريزش 5 دسته فوق از حاميان اصلاحات شد. با خروج از دامنه قانون اساسي و ولايت فقيه سه دسته اول را از دست داد و با ورود به عرصه فعاليت غيرقانوني و خشونتآميز و پرريسك دو دسته آخر را كه تعداد قابل توجهي هم به شمار ميرفتند از دست داد.
4) دادن مجوز برخورد به نهادهاي امنيتي و همينطور شوراي نگهبان در انتخاباتهاي بعدي
عملاً تا پيش از اين هرگونه برخورد با اصلاحطلبان به علت پتانسيل بالاي مظلومنمايي برخورد با آنها غيرقابل انجام بود. بي قانوني و اغتشاش بهانه مورد نياز را به نيروي انتظامي و وزارت اطلاعات و قوه قضائيه داد تا با طيف گستردهاي از اصلاحاتيان برخورد شود. از اين گذشته اين حركت در مقياسي چند برابر تقابل ناكام تحصن مجلس ششم مجوز رد صلاحيتهاي آتي را به شوراي نگهبان ميدهد با اين تفاوت كه ظرفيت مظلوم نمايي بخاطر بي قانوني آشكار و مقابله مستقيم با نظام، به شدت پايين آمده است.
5) مأيوس كردن اپوزوسيون تحريمي
موسوي عملاً با طرح بحث تقلب گسترده در انتخابات عملاً كاري كرد كه ديگر هيچوقت كس ديگري نتواند تحريميها را پاي صندوق رأي بياورد، چرا كه اولين شرط آنها براي آمدن پاي صندوق اعتماد به اين است كه رأيشان مؤثر خواهد بود. از سوي ديگر طرح بحث تقلب تعدادي از هواداران اصلاحات را به صف تحريميها ميافزايد و ميرحسين از اين طريق هم –علاوه بر نكته یاد شده در شماره یک-، عملاً راه حضور دموكراتيك اصلاحات در حكومت را مسدود كرد چرا كه حضور دوباره آتي در رقابت دموكراتيك مستلزم پاك كردن ذهنهاي حاميان از احتمال تقلب خواهد بود كه با توجه به پلهايي كه اين روزها پشت سر خود خراب ميكنند كار غير ممكني به نظر ميرسد!
6) زود سوختن بيبيسي فارسي و اوباما در ميان افكار عمومي ايران و جهان
اتفاقات اخير باعث شد كه شبكه تازه رسيده بيبيسي فارسي كه از ديماه شروع به كار كرده بود و همينطور اوباماي دموكرات كه كلي براي موجه جلوه دادن برنامهريزي كرده بود در حركتهايي ناشيانه به سرعت دست خود را رو كنند و برنامههاي بلندمدت آتي خود را نقش بر آب كنند و بهانه مقابله را بدست ايران بدهند. امام خميني در جريان كشتار حجاج ايراني به دست سفاكان آل سعود در بيانيهاي به همين موضوع ميپردازد:
«خداوند بزرگ را سپاس ميگذاريم كه دشمنان ما و مخالفين سياست اسلامي ما را از كمعقلان و بيخردان قرار داده است چرا كه خودشان هم درك نميكنند كه حركتهاي كورشان سبب قوت و تبليغ انقلاب ما و معرف مظلوميت ملت ما گرديده است و در هر مرحلهاي سبب ارتقاي مكتب و كشورمان را فراهم كردهاند كه اگر از صدها وسيله تبليغاتي استفاده ميكرديم و اگر هزاران مبلغ و روحاني را به اقطار عالم ميفرستاديم تا مرز واقعي بين اسلام راستين و اسلام امريكايي و فرق بين حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعي حمايت از اسلام را مشخص كنيم به صورتي چنين زيبا نميتوانستيم...» (صحيفه امام، جلد20، صفحه 350)
7) واكسينه كردن نظام در برابر اقدامات مشابه
ميكرب اگر ضعيف باشد نه تنها جسم را نميكشد بلكه آنرا مقاومتر ميكند. عدم برنامهريزي درست و منطقي براي جلو بردن «طرح تقلب» و اقامه دعوي و در نظر نگرفتن اهداف مشخص و حساب شده و معقول براي اقدامات انجام شده، نه تنها باعث فرسايشي شدن قضيه و نرسيدن به نتيجه مشخص شد بلكه نظام را در برابر اعمال مشابه كاملاً واكسينه كرد و تجربهاي گرانبها را براي آينده در اختيار گذاشت. اقدامات ضعيفي همچون «پيگيري كميته صيانت از آراء» كه اگر نبود طرح تقلب بسيار آسانتر ميشد، «عدم پيگيري قانوني اوليه و عدم حضور در جلسات شوراي نگهبان» كه تنها بهانهاي بدست مخالفان آقاي موسوي بود و ايشان ميتوانست بعد از حضور و طرح ادعا در شوراي نگهبان بيانيههاي خود را منتشر كند و همينطور «اعلام هدف ابطال انتخابات از همان ابتدا»، كه مشخص بود دست نيافتني است و كمي هم غير منطقي به نظر ميرسيد و همينطور «تغيير مداوم دلايل مورد استناد براي تقلب» اشتباهاتي بودند كه در مجموع باعث شدند فعاليتهاي اخير فاقد دستآورد خاصي براي جنبش اصلاحات باشد و در عين حال تمام مجاري ممكنه براي اقدامات مشابه آتي را -بخاطر هوشيار شدن مخالفين- مسدود كند.
8) از بين رفتن امكان نقد دولت در داخل چارچوب نظام
مهمترين و كارآمدترين نقد وارد بر دولت احمدينژاد نقد آن در داخل چارچوب نظام و با معيارهاي عرفي و قانوني جمهوري اسلامي بود. نقدهايي همچون «قانون گريزي» «عدم هماهنگي با نهادهايي همچون مجمع تشخيص و مجلس» «كاهش قدرت و عرت ايران در جامعه جهاني» و مواردي از اين دست ابزارهايي هستند كه با اقدام اخير اصلاحطلبان به صورت كامل از دست آنها خارج شدهاند. عدم التزام به قوانين جمهوري اسلامي و جهتگيري آن و خروج از محدوده آن و تقابل با ولايت فقيه و همسويي با بيگانگان و دشمنان ملت عملاً امكان نقد درون گفتماني را از دست اصلاحطلبان خارج كرد و اكنون آنها چارهاي ندارند كه با ادبياتي اپوزوسيوني و برونگفتماني، مشابه ادبيات نهضت آزادي به نقد كليت نظام و دولت بپردازند و حال آنكه هر انساني به خوبي ميداند كه نقد برون گفتماني هيچگاه باعث اصلاح دروني سيستم نخواهد شد مگر اينكه به براندازي اساسي آن بپردازد.
9) فاصله گرفتن اذهان از واقعيت و رفع نواقص دروني
آخرين ضربهاي كه دستگاه فكري و جهتگيري سياسي ميرحسين موسوي به اصلاحات وارد كرده است گرفتن امكان نقد درون گفتماني در جبهه اصلاحات است. طرح ادعاي تقلب و انداختن «همه» تقصيرات به عهده دولت و حكومت مانع از درك دلايل واقعي مسائل ميشود. طرح ادعاي تقلب اگر تقلب واقعاً صورت نگرفته باشد باعث ايجاد ذهنيت مجازي و خوشخيالي در هواداران ميشود و اگر واقعاً تا حدي صورت گرفته باشد باعث حل تك پارامتري مسأله و عدم اشراف به مشكلات خودي و نقاط قوت جبهه مقابل ميشود و از سوي ديگر يأس و سرخوردگي را براي آينده نهضت به ارث خواهد گذاشت.
و اينها را نوشتم، چرا كه جهل و خوشخيالي كاذب را حتي براي مخالفانم نميپسندم
ياعلي
پی نوشت:
* خدماتی که موسوی به انقلاب کرد مطلب جالبی است که از سوی دیگر ماجرا یعنی زاویه مقابل این مطلب سوتک به عملکرد موسوی نگریسته است.
افاضات انتخاباتي/برداشت پنجم: آشوب در پايتخت و 4 نكته درباره فتنه موجود
انقلاب اسلامي اين روزها يكي از گردنه هاي خطرناك و دشوار خويش را مي گذراند. در اين مدت و در عبور از اين گردنه تنشهاي شديدي به كشور وارد شده و تكانهاي شديدي به مسافران آن تحميل شده است، تكانهاي شديدي كه بعد از 22 خرداد و پيروزي محمود احمدينژاد در انتخابات وارد مرحله جديدي شد. مرحله 4 ساله جديدي كه اكنون تازه در ابتداي آن قرار گرفته ايم!
در اين ميان نكاتي درباره بازيگران مختلف صحنه پر آشوب امروز و فرداي كشورمان به ذهنم رسيد كه در ادامه مي آيد:
نكته اول/ درباره مهندس موسوي
جناب آقاي مهندس موسوي عزيز نمي دانم چرا وقتي بيانيه اي را كه پس از اطلاع از عدم توفيقتان در انتخابات نوشتيد خواندم ياد نامه اي افتادم كه سالها پيش مرجع تقليد و امام عزيزتان خطاب به شما نوشته بود:
«نامه استعفاى شما باعث تعجب شد ... همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند» {1} ميرحسين عزيز ايكاش همي يك جمله خميني را آويزه گوشت مي كردي تا دوباره و سالها بعد در عصبانيتت كاري كني كه ديگر قابل بازگشت نباشد.
و البته مژده جان نوازي را كه حضرت روح الله دقيقاً پس از اين جملات آورده است شايد آنروزها خيلي معنا پيدا نكرده باشد اما به نحو عجيب و شگفت آوري بر اين تأويل دوباره نامه منطبق است تا شايد در چنين روزهايي اميددهنده و روشنايي بخش دلهاي نگران ما باشد: «مردم ما ازاينگونه مسائل در طول انقلاب زياد ديدهاند، اين حركات هيچ تأثيرى در خطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت ..»{2}
نكته دوم/ درباره حاميان موسوي
تصور من بر اين است كه ذهن حاميان موسوي در موضوع پذيرش تقلب، گرفتار چند زنجير شده است. يكي زنجير عدم پذيرش شكست يكي زنجير سخنان موسوي و خاتمي و افراد و رسانه هاي نزديك به آنها و ديگري زنجير گمانهاي غلط. گشودن اين سه زنجير ذهني كار آساني نيست بخصوص اگر تعلق خاطر عاطفي به خاتمي يا موسوي يا نفرت شديد دروني از احمدي نژاد در قلب وجود داشته باشد. اما در اين ميان آنچه به عنوان ادله عقلاني تقلب عنوان مي كنند چيزي جز تعدادي «حدس و گمان» كه به شكلي ذهني و مبهم فرضيه تقلب را كامل مي كنند نيست. كنار هم گذاشتن گزاره هايي مثل «قطع شدن سيستم پيام رساني و تلفن و فيلتر شدن سايتها» و «خطي اعلام شدن نتايج انتخابات» «غيرقابل باور بودن نتيجه در شهرهاي مختلف» «زود گفتن نتيجه ها» «دير گفتن تفكيك استاني رأيها» «كمبود تعرفه» «عدم تمديد بيشتر برخي حوزه ها» «عدم حضور ناظر در برخي صندوقها» و مواردي از اين قبيل و سپس نتيجه گيري تقلب، آشكارا حاوي مغلطه اي مغرضانه است كه خلأ منطقي آن جز به واسطه جو رواني موجود پر نمي شود. بايد دقت كرد كه در قرآن كريم از «اكتفا به حدسيات و گمانهاي غير يقيني» به عنوان يكي از روشهاي كفار براي رد حقيقت ياد شده است: «و ما يتّبع أكثرهم الّا ظنّاً، إنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئاً، إنّ الله عليمٌ بما تفعلون»{3} «بيشترشان جز از پي گمان نمي روند، درصورتيكه گمان براي رسيدن به حق هيچ بسنده نيست. قطعاً خداوند آنچه را بر اساس پندار عمل مي كنند مي داند»
نكته سوم/ درباره بچه مذهبيها
اما شايد مهمترين مطلبي كه مي خواستم بگويم همين نكته باشد. اي دوستان و همفكران و هم مسلكانم! كمربندهايتان را محكم كنيد كه امواج خروشان فتنه در حال اوج گيري است. ذهنها و قلبها را بايد ساخت. ذهنهاي خشك بعد از چند ضربه متلاشي مي شوند و ذهنهاي سست به آساني در هم شكسته مي شوند. بايد با درايت و شجاعت به استقبال شبهه ها رفت و از ضربات سهمگين فتنه نترسيد. خانه هايتان را در دامنه آتشفشان بنا كنيد دوستانم!
بعد از تثبيت جايگاه ذهني و رواني خويش بايد به فكر بچه مذهبيهاي ديگر بود. در شرايط فتنه بايد دستها در دست همديگر باشند و الا ضربات «تك» ها را به سرعت از جا مي كند. بچه مذهبيها بايد يكديگر را دريابند و مدام يكديگر را زير نظر گيرند و به هم ياري رسانند. تجربه نشان داده است كه فتنه هاي اينچنيني مثل قضيه عزل منتظري يا قبول قطعنامه يا 18 تير يا 22 اسفند دانشگاه ما و حالا غائله بزرگ 22 خرداد آبستن زاويه گرفتن اساسي ياران و همراهان قديم از يكديگر است. هيچ بعيد نيست كه دوستي را كه امروز با شبهه هايي درباره تقلب در انتخابات يا مسائل احمدي نژاد يا رهبري واگذاشته ايد چند سال بعد در صف معاندين درجه يك اسلام و انقلاب ببينيد.
نكته ديگر افكار عمومي است. وظيفه بچه مذهبيها و انقلابيهاست كه افكار عمومي دانشگاه را آرام كنند. بايد شبهات و مسائل ذهني طيف كم اطلاع دانشجويي هرچه سريعتر حل شود تا رسوب نكند. كم كاري در روشنگري امروز تحريف تاريخ را در فردا رقم مي زند و آنزمان حل كردن مسأله بسيار سختتر است. فراموش نكنيم كه كمكاري ما در روشن كردن ابعاد مختلف قضيه 18 تير و 22 اسفند در مجوع به ضرر ما تمام شد. در اين ميان بايد اطمينان داشت كه روشنگري همه ابعاد ولو حاوي ايرادات عملياتي جبهه خودي باشد در بلندمدت ثمرات بسياري خواهد داشت.
نكته چهارم/ درباره آينده
عزيزان پرهمت غربگرا و ضد انقلاب با سنگر گرفتن در پشت اين دو بزرگوار كروبي و موسوي در سه ماهه اخير ضربات شديدي را به جبهه فرهنگي و بخصوص رسانه اي ما وارد كرد. استراتژي طيف برانداز در اين نبرد فرهنگي سوزاندن مهره هاست. كاري كه با تقريب خوبي درباره «صداوسيما» «كيهان» «بسيج» و شخصيتهايي مثل «آيت الله مصباح» و حالا «احمدي نژاد» انجام شده است. در اين استراتژي مهره مورد نظر با يورش شديد به كلي ترور مي شود به گونه اي كه بعد از آن هرچه گفت دروغ و چرند از منظر عمومي خواهد بود. نمونه اينكار چند نامه اي بود كه جناب قوچاني اخيراً به اسم كروبي عليه شريعتمداري نوشت و در تيراژ زياد منتشر كرد.
ابتكار ديگر گفتمان مقابل تطهير و احياي مهره هاي سوخته خود است. كاري كه به صورت خاص در قبال دادگاه كرباسچي انجام شد تا دادگاهش كاملاً سياسي جلوه دهد و امروز خود او با حضور در كنار كروبي و بخصوص در فيلمهاي كروبي به كلي خود را از تمام اتهامات تبرئه مي كند و به عنوان يك چهره دلسوز و مظلوم مردمي كه قرباني ظلم نظام شده است مطرح مي كند تا بدوين وسيله كاملا به عنوان يك مهره فعال بازيابي و احيا شود.
با توجه به اين موضوع وظيفه بسيار مهم نسل جديد انقلاب اسلامي پر كردن اين خلأها با مهره هاي جديد و كارآمدتر از گذشته است. يكي از مهمترين اين عرصه ها در شرايطي كه صداوسيما ترور شده است و بي بي سي فارسي يكه تازي مي كند شبكه تلويزيوني است. در رسانه هاي ديگر مثل روزنامه و سينما هم در شرايط خوبي به سر نمي بريم. همينطور شخصيتهاي فكري انقلابي هم بخاطر عدم حمايت صحيح جبهه اي به راحتي ترور مي شوند و نمونه آن ترور شخصيتي دكتر كچوئيان در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران بدست انجمن ضد اسلامي آن است. همين مسأله بصورت كلي در فضاي دانشگاه و با توجه به آتشبار پرحجم چند ساله عليه بسيج دانشجويي به عنوان تنها تشكل با جهت گيري انقلابي اهميت بيشتري دارد و توجهي مضاعف مي طلبد.
افاضات انتخاباتي/ برداشت چهارم: عظمت ظلمی که در پس این تهمتهاست را چه کسی درمی یابد؟
پريروز بود كه وقتي در خيابانها بودم پوسترهاي خاصي را دست سبزپوشان طرفدار موسوي ديدم كه روي آنها داخل يك تابلوي ورود ممنوع نوشته شده بود «دروغ ممنوع» آنروز متوجه شدم كه تعداد اين پوسترها بسيار زياد است و بصورت گسترده در سطح شهر توزيع شده است. كمي بعدتر كه خيليها را ديدم كه با همين استدلال «دروغگويي» شروع كرده بودند به زيرسؤال بردن رأي به احمدينژاد متوجه شدم كه اين حربه تبليغاتي چقدر مؤثر است: چسبيدن اتهامي به كسي بر اثر كثرت نقل و تواتر. اين نوع حمله مرا ياد تجربه اي در دانشكده مكانيك خودمان مي اندازد كه اتفاقاً به يكي از ديگر تهمتهايي كه به احمدي نژاد زده مي شود خيلي شبيه است.
***
در داخل فضاي دانشجويي و فوق برنامه دانشكده مكانيك جرياني وجود دارد كه از مهر 84 كه ما وارد دانشگاه شده بوديم ما با آنها آشنا شده بوديم و به ماهيت تفكرات و اهداف و روشهاي خاص آنها در پيشبرد اهدافشان آگاه شده بوديم. همينجا بايد بگويم كه متأسفانه بخاطر سيب زميني بودن دانشجويان سالهاي بعد كسي از اين مسائل آگاه نيست.
شرح و بسط ماهيت اين جريان قديمي وروديهاي 81 در دانشكده ما خود نياز به تفصيل بسيار دارد، اما عجالتاً مي توان گفت كه آنها عده اي بودند كه فضاي فوق برنامه دانشكده را قبضه قدرت خود مي ديدند (مي بينند) و برنامه هايي را هم در آنجا طراحي و اجرا مي كردند (مي كنند) و اساساً دوست نداشتند ( ندارند) كه كسي موي دماغشان باشد و گروهي به عنوان قدرت موازي اي در فضاي دانشجويي كه در برابر خواسته هاي آنها مقاومت مي كند و اهداف خود را پي گيري مي كند وجود داشته باشد.
داستان برخوردهاي اين جريان با طيف نوپاي مذهبيهاي 84 كه روشها و اهداف كاري آنها را در دانشكده نمي پسندند و سيل تهمتها و جوسازيهايي كه عليه ما انجام مي شد و درنهايت به انزواي تدريجي ما منجر شد، سر دراز دارد و تا به حال در سينه ها مانده و جز در محافل خصوصي روايت نشده، با اينحال برهه اي كه مد نظر من است اوج درگيريها يعني قضيه جشن «ياد استاد» دانشكده مكانيك در ارديبهشت 86 است.
داستان از اين قرار بود كه طيف مذكور به دلايلي كه نمي خواهم به آن بپردازم و براي خودشان محترم بود تصميم به برگزاري جشن ياد استاد كردند و هدفشان را هم تكريم جايگاه اساتيد عنوان كردند و همين دوگانگي نيت آنها و ظاهرسازي و نحوه مديريت فريبكارانه باقي دانشجويان بود كه زور داشت و 4 سال راحتي را در فوق برنامه دانشكده مكانيك بر ما حرام كرد. بگذريم.
به هر ترتيب جشن ياد استاد برگزار شد و سالن آمفي تياتر دانشگاه از دانشجو پر شد و اكثريت اساتيد دانشكده هم در آن شركت كردند. يكي از بخشهاي برنامه پخش كليپ بود و در اين بخش كليپي از تصاوير صداگذاري شده اردوهاي مشعشع دفتر فعاليتهاي فوق برنامه دانشكده مهندسي مكانيك را پخش كرد. اردوهاي معلوم الحالي كه مخاطبيني مشخص دارد و جز به كار تفريحات آزادانه خاص دوران دانشجويي نمي آيد!
از تصاوير خواهران هم دانشكده ايمان كه زير آبشار و پاي در آب و پاچه بالا و در حال لبخند به دوربين و احياناً در حال آب بازي كه بگذريم نوبت به پخش عكس يكي ديگر از خواهران سال بالايي رسيد كه جلوي عكس روسري خود را برداشته بود و عقب عكس چند پسر رو به او ايستاده بودند و سرشان را بالا گرفته بودند و در همين حال صدايي مي گفت: «و در اين اردو دوستان ما توانستند در مقابل تيرهاي زهرآگيني كه به سويشان پرتاب مي شد مقاومت كنند»!
براي ماهايي كه با فضاي دفتر فعاليتها آشنا بوديم احتمال بروز چنين پديده هايي در اردوها دور از ذهن نبود و حتي انتظار بدتر از آن را هم داريم ليكن صاحبان عكسهاي اين اردوها هيچگاه به حدي از اعتماد به نفس نرسيده بودند كه آنها را از مجموعه خودشان و محيط دفتر فعاليتها خارج كنند و كار را به جايي برسانند كه در ملأ عام و در حضور اين همه استاد و دانشجو اينها را با چنين وضعي نمايش دهند و از اينكار افتخار هم بكنند. اين موضوع به منزله ترويج گسترده اين فرهنگ به عنوان فرهنگ غالب دانشجويي و ريخته شدن كامل قبح اينطور اعمال بود و براي ما كه مي دانستيم فضاي دانشجويي و دانشگاهي مستعد به يكباره فراموش كردن ارزشها و كوچك كردن مداوم دامنه خطوط قرمز است اينطور نمايشها چه سمّ مهلكي است.
بعد از آن بود كه تصميم گرفتيم براي جلوگيري از سرسري گرفته شدن اين چنين برخوردي با احكام و ارزشهاي ديني عكس العملي نشان دهيم. دردآورتر اينجا بود كه هيچيك از اساتيد نه تنها عكس العملي نشان ندادند بلكه با تلاش براي كم نشان دادن اهميت موضوع سعي داشتند ما را هم مجاب كنند كه اتفاقي نيفتاده است! از سوي ديگر من و چند نفر از دوستانم آن زمان در شوراي صنفي دانشكده حضور داشتيم و اين جشن هم با چراغ سبز شوراي صنفي و با استفاده از نام آن برگزار شده بود و اين به نوعي احساس مسئوليت ما را بيشتر مي كرد.
بعد از بحثهاي گوناگون تصميم بر اين شد كه به حداقلي از عكس العمل يعني «بيانيه عذرخواهي شوراي صنفي از دانشجويان بخاطر پخش اين تصاوير» اكتفا كنيم. از اينكه چه اتفاقاتي افتاد و كار به كجاها كشيد كه قضيه تقريباً ماست مالي شد مي گذرم و به همين مقدار بسنده مي كنم كه در همين جريان بيانيه شوراي صنفي دوستان طيف مقابل كه چند نفري TA يا دستيار آموزشي اساتيد در ميانشان بود رندانه يكي از دوستان ما را با عبارت «اگر اينكار را بكنيد 6 سالتون مي كنيم» تهديد به تعويق تحصيل كردند!
يادم مي آيد در روزي كه مقرر بود تا در جلسه شوراي صنفي اين موضوع تصويب و اعلام شود ما خارج دانشكده بوديم كه يكهو چندين نفر از اين دوستان به سمت ما آمدند و از آنجايي كه از تصميم ما مطلع شده بودند ناباورانه و با حربه اي عجيب كه من تصور آنرا هم نمي كردم قضيه را عليه ما برگرداندند. استدلالي كه با آن وارد شده بودند اين بود كه «شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد!» نمي دانم مي توانيد احساس آن لحظات مرا درك كنيد يا نه كه چطور با يك فريب رواني و يك شانتاژ جاي شاكي و متهم به يكباره عوض مي شود!!! از آن دردناكتر اين بود كه كساني اين ادعا را مطرح مي كردند كه هيچ اعتقادي به حجاب نداشتند و بي حجابي را نه تنها بي آبرويي كه افتخار هم مي دانستند! از آن دردناكتر قوت تخريب ذهن اين استدلال بود. يادم مي آيد اين استدلال در ميان دانشجوها در سطح گسترده طرح شد طوريكه فرداي آنروز كه با يكي از فعالين دانشكده كه اطلاعي از مسائل نداشت در اينباره بحث مي كردم سريع همين را طرح كرد كه شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد و چرا اينكار را مي كنيد و ... اين استدلال با نامردي تمام ذهنهاي زودباور را فلج مي كند و مانع كشف حقيقت مي شود طوريكه در حاليكه از موضع مطالبه به موضع دفاعي عقب مي نشيني بخاطر نفوذ اين اتهام امكان توجيه افكار عمومي –حداقل در كوتاه مدت- از تو گرفته مي شود.
و اين داستان اتهامها در تاريخ سر دراز دارد. داستان «بالا گرفتن پرونده زنِ مردم و تعدي به حريم خصوصي مهندس موسوي» و «بي آبرو كردن مسئولين نظام» كه به احمدي نژاد وارد مي شود اتهام سهمگيني است كه ميزان ناجوانمردي مندرج در آن را تنها كسي كه يكبار اينچنين مورد ظلم واقع شده درك مي كند.
- باقی حرفها را آسدجواد میری در پلخمون زده است. توصیه می کنم حتما بخوانید. بخصوص برای همفکرانی که هنوز نسبت به رای دادن به احمدی نژاد تردید دارند و همینطور همفکرانی که عملیات انتخاباتی احمدی نژاد را بخصوص در مناظره با میرحسین کاملا صحیح و بی عیب و نقص می دانند. البته به نظر من هنوز برای نظر دادن قطعی درباره روشی که احمدینژاد در قبال هاشمی و مفاسد اقتصادی گرفت زود است:
اشاره:متن اول را چند ساعت پیش نوشتم و به مجتبی عرب فرستادم تا پاسخ دهد. هر دو را همینجا پشت هم می گذارم:
نظام تاوان مي دهد؟
با اينكه نزديك به 30 ساعت از مناظره موسوي-احمدي نژاد گذشته است كشور هنوز از شوك خارج نشده. نه چيزي تأييد مي شود نه چيزي تكذيب. رهبري هيچ نمي گويد. سايتهاي خبري لال موني گرفته اند. اينباكس ايميلم خاليست. در اين شرايط سيم كارت موبايلم هم يكهو مي سوزد با پيغامي عجيب: sim card rejected خدايا چه شده؟!
خيلي وضعيت مسخره ايست. 20 ساعت از 30 ساعت گذشته را به فكر كردن گذراندم. سؤالات بي پاسخ بيشماري به ذهنم هجوم آورده. مسخره تر اينكه همه طوري رفتار مي كنند كه انگار اتفاقي نيفتاده. زمان كند مي گذرد. خدايا چه شده؟!
آنچه كه احمدي نژاد گفت همه را به حيرت فرو برده است. معني اين جملات چيست؟
- در اين سه دوره يک ساختار اداري و حلقه هاي مديريتي شکل گرفت که از مسير انقلاب و ارزشهاي انقلاب فاصله گرفت نه اينکه در اين سه دوره خدماتي نشد چرا شد اما ارام ارام يک جرياني شکل گرفت که خود را مالک ملت، مالک انقلاب، حاکم برمردم و دست خودش را در بيت المال ومسايل کشور باز مي ديد
-در همان اوايل اين دولت اقاي هاشمي پيغامي براي يکي از اين پادشاهان حاشيه خليج فارس فرستاد که شما نگران نباشيد ظرف شش ماه اين دولت ساقط مي شود
- من فهرستي دارم از زمين هايي که مديران گرفتند برايتان بخوانم 40 هکتار، 50 هکتار، 80 هكتار و 400 هکتار در دوره واگذاري بيشترين مشکلات ما درکارگاهها براي واگذاريهاي دوره قبل از اين دولت است کي گرفته کساني که الان دارند از جنابعالي حمايت مي کنند اين هزينه سنگين تبليغاتي شما ازکجا مي آيد.
- بي قانوني اينهاست جناب اقاي موسوي استات اويل بي قانوني است که طرف مي ايد اينجا محاکمه مي شود و محکوم مي شود از زندان فراري داده مي شود و مي رود خارج و تهش پسر اقاي هاشمي است . - بي قانوني در پسران بعضي از همين اقاياني است که امروز از شما حمايت مي کنند .پسر اقاي ناطق چطوري ميلياردر شد خود ، اقاي ناطق چطوري دارد زندگي مي کند اينها حاميان شما هستند بي قانوني انهاست
اينها همه حرفهايي بود كه سالها در ميان مردم كوچه و بازار دهان به دهان نقل مي شد تا دليلي باشد بر فساد نظام و اينكه آخوندها همه شان مي خورند و همه چيز زير سر هاشمي است و مملكت را او مي چرخاند و حالا اين حرفها توسط رييس دولت جمهوري اسلامي و با استناد به مدرك در سيماي جمهوري اسلامي مقابل چشمان حداقل 50 ميليون نفر طرح مي شود.
براي من مستقل از صحت و سقم ادعاهاي احمدينژاد مبني بر وجود باند قدرتمند ثروت و قدرت در كليديترين مقامات نظام جمهوري اسلامي، قدر مسلم اين است كه بخش زيادي از آبروي سي ساله نظام اسلامي خدشه دار شده است و احمدي نژاد بايد نسبت به اين موضوع پاسخ دهد.
اين آبروي ريخته شده تاواني است كه نظام اسلامي بخاطر تسري قداست نظام به افراد و ساختارها و جلوگيري از نقد و نظارت مردم بر عملكرد مسئولين و كتمان فساد در بدنه نظام در طول اين ساليان بايد بپردازد. تاوان سنگيني كه جز با خون دل دلسوزان و پايكوبي معاندين و دشمنان همراه نيست.
ساعتها درگيري با موضوع به من مي گويد كه تنها در يك حالت زدن اين حرفها آن هم در يك مناظره انتخاباتي و به قيمت ريخته شدن آبروي نظام قابل توجيه خواهد بود و آن يك حالت اين است كه 5 فرضيه زير با هم صادق باشند:
1) چنين باند مافياي قدرت و ثروتي با همين طول و عرضي كه احمدي نژاد گفت (سه دوره قلبي، وزرا، نفت، قوه قضائيه، دانشگاه آزادو...) و با چنين قدرتي كه حتي بتوانند رييس سازمان بازرسي بيت رهبري (ناطق نوري) و رييس مجمع تشخيص مصلت نظام را به رهبر تحميل كنند وجود دارد. در غير اينصورت احمدي نژاد بزرگنمايي كرده براي رأي آوردن به قيمت بي آبرو كردن كل نظام. در عين حال چند فساد اقتصادي غيرسازمان يافته بدون چنين فضاسازي اي براي مردم و جهانيان، قابل حل است.
2) رأي نياوردن احمدي نژاد به معناي گسترش و تعميق پايه هاي اين باند در بطن نظام است تا جاييكه تصور شود شايد ديگر امكان تصفيه نظام بوجود نخواهد آمد و انحراف نظام از ارزشها و اصل خود به همين واسطه هيچوقت جبران نخواهد شد و اين خط انحرافي تا سالهاي سال ادامه مي يابد. در غير اينصورت عقب افتادن جراحي اقتصادي تا چند سال بعد و فعلا چيزي نگفتن موجهتر بود.
3) در طول اين سالها، از راهكارهاي قانوني و غيرعلني از طريق قوه قضائيه و فشار رهبري قابل كنترل و فروپاشي نبوده و نيست و نياز به دخالت مردم وجود دارد. در غير اينصورت كار احمدي نژاد يك خودسري بزرگ براي نظام است.
4) احمدي نژاد امكان طرح آنرا در 4 سال گذشته به هر دليلي مثل ترس از كشته شدن يا امضاي عدم كفايت سياسي مجلس يا نرسيدن حرف به مردم نداشته است. در غير اينصورت شائبه انتخاباتي بودن بحث وجود دارد.
5) جامعه درك كافي براي پذيرش اين موضوع را دارد و يكپارچه پشت اين مسأله خواهد ايستاد. در غير اينصورت امكان اين هست كه جامعه دچار دودستگي و نزاع و درگيري و آشوب خياباني شود و باز هم حقايق در ميانه دعواها گم شود.
تنها با صدق همزمان همه اين فرضيه هاست كه اقدام احمدي نژاد نه تنها موجه كه بسيار شجاعانه و انقلابي و عقلاني خواهد بود، چراكه در اينصورت است كه يكبار بي آبرويي به حق نظام بخاطر عيوب دروني و اشتباهات گذشته اش در کتمان و عدم رفع آنها، ارزش يكبار از جا كندن اين غده سهمگين را دارد. موضوعي كه پذيرفتنش براي من مطلوبتر از نپذيرفتن اما بسيار مشكل و غيرقابل هضم است.
در غير اينصورت احمدي نژاد بخاطر چنين اقدامي مستوجب مجازات بزرگي است. در هرصورت اين موضوع بديهي است كه او با چنين حركتي آينده نامعلومي را براي خود بوجود آورده است، بخصوص اگر رأي نياورد. او اكنون در نوك هرمي قرار دارد كه اطلاعات كاملتر نشان خواهد داد كه او به سوي كدام وجه خواهد غلطيد. هرمي كه يك وجه آن دوست دانا و شجاع و شهيد است و وجه ديگرش دوست نادان و بي تدبير و مصلحت نينديشي كه ضررش از دشمن دانا بيشتر است و وجه ديگر آن انسان خودشيفته و دچار توهمي كه هدف وسيله اش را توجيه مي كند و حاضر است براي رسيدن به قدرت هركاري بكند. اتفاقات روزهاي آينده مشخص مي كند كه ما با كدام احمدي نژاد مواجهيم.
علاوه بر اين بحث، ادعاها و پاسخهاي ميرحسين در مناظره فرضيه «سوتك» درباره ديدگاه اجرايي-مديريتي و غير معرفتي مهندس موسوي و احتمال جدي تسلط گفتمان سكولار بر دولت ايشان را تأييد كرد و نشان داد كه بسياري از ادعاها عليه احمدينژاد خلاف واقع يا بزرگنمايي شده است، در عين حال كه بعضي از اشكالات طرفين از هم بي پاسخ ماند و بسياري از ادعاها و پاسخهاي هر دوطرف هم نياز به بررسي دارد و زير خروارها تحليل و تكذيب و آمار و استناد گم شده است. با اينحال مسلماً محتواي مناظره حاوي مطالب بسيار مهمي بوده و اين سطحي نگري و خودفريبي است كه از كل آن به متانت موسوي يا بداخلاقي احمدي نژاد بپردازيم و به اتفاقي كه درحال وقوع است بي تفاوت باشيم.
اميدوارم كه به لطف الهي همه ما به سوي حقيقت راهنمايي شويم.
ياعلي
پاسخ مجتبی عرب:
نگذاريم مالك را از دم خيمه معاويه به عقب بازگردانند
كاش همه دوباره فيلم مناظره را ببينند حسرت مي خورم وقتي ميبينم كه همه از اين مناظره فقط هاشمي و ناطقش يادشان مانده است. موسوي لااقل براي 20 سوال جواب نداشت. خواهش مي كنم همه حتما دوباره فيلم مناظره را ببينند.
1)برفرض صحت استدلالات دكتر احمدي نژاد اول از همه بايد فكر كرد كه كدام يك براي نظام آبروريزيست وجود مفسداني كه كسي نمي تواند جلويشان را بگيرد يا افشاي نام آنها براي پاك سازي نظام؟
2) دومين مسئله اينست كه با ذهن ما كاري كردند كه فكر كنيم نظام يعني هاشمي ، ناطق ، موسوي ، خاتمي ، راست ، چپ و ... اما اين تفكر اشتباه است نظام يعني مردم ، ره برشان و مسئولين مردمي. آبروي حق در گروي افراد باطل نيست، آبروي نظام به اين آقايان گره نخورده است.
3) واقعا برايم جالب بود. وقتي ديدن مناظره در جمع هوادران جلوي صداوسيما تمام شد بين مردم رفتيم از بالاي خيابان وليعصر تا انتهاي آن يعني ميدان وليعصر را با بچه ها گشتيم. با مردم صحبت كرديم خيلي عجيب بود كه مردم بين هاشمي و دارو دسته و ره بري تفكيك قائلند. چند روز قبل تر در بهارستان هم با همين واكنش مواجه شدم كه مردم مي گفتند:« احمدي نژاد دزد نيست فقط هم آقاي خامنه اي پشت سرشه ولي هاشمي نميذاره كار كنه.» خيلي عجيب بود كه چرا مردم بين اينها فرق قائلند؟چرا جايي كه خواص اهل استدلال هم استدلالي ندارند- يا استدلال هاي پيچيده اي دارند – مردم اينقدر ساده به تحليل درست مي رسند؟ اگر مردم از نظام زده شده بودند چرا در تهران و قم و اروميه و رشت و اصفهان و همدان و ... به خيابانها ريختند و شعار دفاع از احمدي نژاد سردادند؟ چرا رفقاي غير مذهبي من اينقدر خوشحال شده بودند كه چه smsها كه در دفاع از دكتر نزدند؟ مردم همان مردمي هستند كه به مراسم رحلت امامشان مي آيند و در آنجا طوري شعار "احمدي احمدي حمايتت مي كينم" سر مي دهند كه همه ابهت ماجرا را از تلويزيون مي توانستند مشاهده كنند. دوستي از اراك خبر داد كه از فرداي مناظره چه اندازه مردم به ستاد دكتر مراجعه مي كنند و درخواست اقلام تبليغاتي مي كنند و ...
4) اما چرا احمدي نژاد آبروي نظام را نبرد؟ اگر نظام را حقيقي تعريف كنيم و آن را به عده اي گره نزنيم. احمدي نژادي آمد و آن مفاسد را افشا كرد كه همه چه خواص و چه عوام - اين را خودم در صحبت با مردم لااقل ديدم – تنها حامي و جدي ترين حامي احمدي نژاد را آقاي خامنه اي مي دانند. احمدي نژاد هوشمندانه زماني افشا كرد كه اين گزاره بسيار گزاره جاافتاده اي بين مردم شده است و بنابراين با زير سوال رفتن آقاياني كه در تمام اين سالها خود را به ره بر نظام چسباندند نظام و ره بر آن زير سوال نمي رود.
5) البته اين را ديروز هم به برخي دوستان گفتم كه دكتر مسئله اي را شروع كرد كه مثل انقلاب درون انقلابي براي پاكسازي نظام از يك ويروس است اگر امتداد اين مسير درست گرفته نشود و درست رهبري نشود مثل انقلاب بدون رهبر به هرج و مرج مي انجامد و دلسردي مردم از نظامشان را به بار مي آورد.
6) اما آيا اين باند يك توهم است يا واقعيت؟ آيا تمام كارهاي آنها غير قانوني بوده يا متوسل به قانون هم شده اند؟
برخي جاها كه به وضوح مي توان نام آنر ا فساد اقتصادي نهاد اما يكي از مفاسد بزرگ در كشور ما رانتهاي قانوني است كه ظاهر مصلحانه اي دارد اما رانت هميعني ويژه خواري يعني خلاف عدالت.
مثلا در مورد واگذاري زمين ها به برخي در دولتهاي گذشته يك موردد آن را از نزديك اطلاع دارم كاملا قانوني بوده اما آيا ديگر مردم هم از آن قانون مطلع بوده اند؟ شايد نبايد اسم مفسد اقتصادي بر آن شخص نهاد اما اين ويروس ويژه خواريست كه به جان نظام افتاده است. واقعيت اينست كه درست گفت دكتر احمدي نژاد در اين مناظره وقتي يك اشرافيگري در دولت آقاي هاشمي پايه گذاري شد و آقايان سكوت كردند حتي از دزدان ثابت شده اي مثل كرباسچي حمايت كردند – درست عكس آن كاري كه روحاني با تقواي جمهوري اسلامي يعني آقاي مشكيني با پسرش انجام داد- آن روزها روزهاي سكوت و حمايت از دزدها به صرف نزديكي بود، همان زمان روزهاي شروع انحراف بود. اگر آن روز سكوت نمي كردند كارگزاران دارندگي و جبهه مشاركت براي عرفي كردن دين و ... با اين وضع و نفوذ و رانت ها به وجود نمي آمد. هاشمي مسئول بود و حمايت كرد. موسوي مسئول نبود اما آن روز سكوت كرد و امروز كه دست آنها كمي قطع شده صدايش درآمده پس امروز مسئول است.
شاهدي مياورم كه اين حرفهاي دكتر احمدي نژاد توهم نيست واقعيت است. دوستي مطلع مي گفت حسن عباسي درست بدليل زدن همين اتهامات به اطرافيان هاشمي دادگاهي شد اما در نهايت تبرئه شد يا 1ماه حداكثر زندان برايش بريدند. چرا؟
اگر دروغ بود چرا اعدامش نكردند؟ از اين مثال به 2نكته اميدوار كننده مي رسم كه درست كه اين باندها ويروس پرنفوذاند و مانع محاكمه شدن دوستانشان –به حمايتهاي امروز هاشمي از جاسبي نگاهي بياندازيد – اما هنوز هم نظام اينقدر بي در و پيكر نشده ولي لابد خلافي داشتند و عباسي هم دروغ نگفته كه تبرئه شده.
اصلا اگر احمدي نژاد دروغ گفته جرئت دارند شكايت كنند اگر جرئت دارند شكايت كنند تا خيلي از ماجرا را كه دكتر نگفت به خاطر شكايت آنها بگويد.
7) "آيا سازماندهي شده اند يا فقط عده اي قليل و پراكنده اند؟"
حقيقت اينست كه دزدهاي واقعي عده كمي اند اما ديگران آن جبهه در برابر دزدها سكوت كردند يا خواسته و ناخواسته از آنها حمايت كردند و مي كنند. مثلا موسوي دزد است؟ نه اما موسي شايد نداند اما به كارگزاران و خاندان هاشمي در دولتش جاي پا مي دهد.آنها كه امروز صدقه اي از كسي حمايت نمي كنند. پس موسوي هم در واقع در جبهه آنهاست و عنصريست كه توسط آنها سازماندهي مي شود در جهت منافعشان. اين يكي از بزرگترين فرق هاي احمدي نژاد و موسوي است يك بصيرت تيزبينانه و شجاعت در برابر مفاسد در برابر يك ساده و پيش پا افتاده نگاه كردن و عدم قاطعيت در برابر مفسدين.
كسانيكه امروز از آنها حمايت كنند يا در برابرشان سكوت كنند بعيد نيست كه روزي از آنها بشوند.
ماجراي زبير كه حضرت امير(ع) به او مي فرمايند تو به خاطر تبعيت از پسرت اينطور شدي را شنيده ايد؟
۸) "احمدي نژاد بي اخلاقي كرد ، غيبت كرد و ..."
4سال هر فحشي از دهان مباركشان درآمد به ناحق و در اندكي هم به حق نثار دولت نهم كردند ، 3ماه جناب مهندس موسوي هر اتهامي داشت به احمدي نژاد زد(فقط كافيست تا مناظره را دوباره ببينيد و ليستي از اتهامات كه مهندس از رو مي خواند را مشاهده كنيد) امروز كه احمدي نژاد - نه اتهام به موسوي - كه با مدرك يكسري مفاسد را رو كرده است ياد اخلاق افتاده اند؟
در ضمن آيا مفسد يا ويژه خوار غيبت دارد اما احمدي نژاد طي اين همه سخنراني كه مهندس عليهش در اين 3ماه كرده غيبت نداشته است؟
اصلا مگر حكم غيبت اين نيست كه مسئوليني كه اعمالشان بايد در جلوي چشم مردم باشد غيبت ندارند؟
۹) "چرا از كانال دستگاه قضا پي نگرفت؟"
جوابي كوتاه ميدهم. دستگاه قضا خصوصا راسش فاسد نيست اما ناكارآمد است و كم بازده. مگر همين دستگاه قضا توانست يك شهرام جزايري را نگه دارد كه فرضا پسران آقاي هاشمي را بتواند نگه داري كند؟
مگر كرباسچي كه اتهامش در دادگاه ثابت شده بود با زور همين آقايان از زندان خارج نشد؟
۱۰) "چرا اين روزها و زمان انتخابات اين حرفها را زد؟"
اين زمان هوشمندانه ترين زمان براي گفتن بود. به چند دليل اول اينكه 50 ميليون مخاطب داخلي داشت يعني احمدي نژاد گذاشت در جايي بگويد كه 50 ميليون ايراني شاهد حرفهايش باشند تا اگر قرار بود از فردا ديگر نباشد مردم بفمند چه كساني كه اهل چه كارهايي بودند او را حذف كردند. انصافا اگر مثلا در يك سفر استاني گفته بود اين همه آدم متوجه مي شدند؟ احمدي نژاد گذاشت جايي بگويد تا نه صداوسيما بتواند مصلحت سنجي كند و نه آنها بتوانند كاري كنند تا حرفهايش به گوش مردم نرسد.( همین امروز ضرغامي در صداوسيما گفت كه قبل از اين مناظره عده اي سعي داشتند كه جلوي انتشار سيگنال مناظره را در شهرهاي مختلف بگيرند كه خنثي شد دقت كنيد ضرغامي در جلوي دوربينهاي صداوسيما اين حرفها را زده است)
دوم اينكه همان گزاره اي كه در بند 4 گفتم يعني نكند آسيب اين قصه به نظام و خصوصا ره بري برسد كه دراين شرايط به نظر با برملاشدن كمترين آسيب به ره بري و نظام مي رسد هرچند جراحي درد هم دارد اما براي نظام لازم است. به خاطر اينكه مهندس موسوي در تبليغات تماما سعي كرد طوري نشان دهد كه بسيار پيرو ره بري هست خيلي جالب بود وقتي با هواداران ايشان صحبت مي كرديم بسيار با احترام و علاقه راجع به ره بري صحبت مي كردند درست عكس فضايي كه 4سال پيش بر همين تيپ آدمها حاكم بود و من دقيقا يادم هست. احمدي نژاد در زمان اوج اقتدار ره بري نظام و محبوبيت ايشان بين مردم، داد مظلوميت ره بر را سر داد تا اگر هم بلايي آمد بيشترش به خود او بخورد و هوشمندانه اين كار را كرد. عجيب بود كه ره بري فردايش مي توانست خيلي شديد لااقل در حدي كه در كردستان جواب مخالفين دولت را دادند به وي جواب دهند اما اين كار را هم نكردند و به قول دوستي در دانشگاه اميركبير ره بري بيشترين حمايتي كه مي توانست از احمدي نژاد در مراسم رحلت بكند را كردند.
سوم اينكه اين جريان امروز داشت پشت سر شخصي مثل موسوي دوباره خود را به حاكميت نزديك مي كرد تا روند نفوذش كه لااقل در اين 4سال جلويش گرفته –گرچه پاك نشد و بايد اين مسير ادامه پيدا كند – را دوباره ادامه دهد و خوب داشت از اين پرده پوشي و به نظر غفلت زياد موسوي استفاده مي كرد و حق را وارونه جلوه مي داد و معلوم نبود اگر اين نوبت درمان از دست مي رفت اين ويروس اين بار تا كجا پيشرفت مي كرد با كدام درماني مي شد آن را از پيكر نظام خارج كرد؟ احمدي نژاد ابتداي 4سال قبل گفت مي خواهم براي مردم كار كنم وقت خدمت رساني را با مجادله ها هدر نمي دهم يعني با عمل خود جلوي آنها را مي گيرم نه با دعوا كردن و افشاگري. اما امروز آنها طلب كار هم شده بودند و داشتند با سروصدايشان مردم را هم فريب مي دادند. مگر يكي از ايرادهاي خود همينها نبود كه چرا اسامي مفسدان را اعلام نكردي؟ مگر نگفتند چرا گفتي به خاطر جلوگيري از دودستگي و مصلحت نظام سكوت مي كنم و نام نمي برم؟ مگر تحقيرش نكردند كه ليست اسامي را در جيب گذاشتي؟ حالا كه اعلام كرد چرا سراسيمه شدند و ياد اخلاق افتادند؟ 4سال اين جريان با هر چيز توانست سعي كرد دولت را ناكارآمد كند جلوي مبارزه با مفاسد را بگيرد در برابر آنها اما دولت سكوت كرد و كنارش كار كرد تا امروز كه داشتند با سروصدا حق را وارونه جلوه مي دادند و احمدي نژاد درست در جايي كه 50ميليون شاهد داشت حرف را گفت تا كتمانش و خفه كردنش ناممكن شود. خدا مي داند در روزهاي آينده اگر مردم فشار نياورند چه بلايي سر او خواهند آورد.
اينجا نه كسي حضرت علي(ع) هست نه معاويه (لعن) نه جناب مالك اشتر (س) اما جنگ همان جنگ است و جبهه بندي همان جبهه بندي و براي پيروزي بايد از تاريخ عبرت گرفت وظيفه ما اينست كه اينبار نگذاريم مالك را از دم خيمه معاويه به عقب بازگردانند. بايد ايستادگي كرد تا نظام اسلامي پاك شود نبايد فقط به فكر انتخابات و راي اين و آن بود اكنون بهترين فرصت است كه اين دملهاي چركين را از روي صورت انقلاب پاك كنيم. امروز سكوت يا حتي انتخاباتي صرف نگاه كردن به اين ماجرا ظلم بزرگيست به انقلاب.
بازهم جملات ابتداي سخن را مطرح مي كنم كه:
كاش همه دوباره فيلم مناظره را ببينند حسرت مي خورم وقتي ميبينم كه همه از اين مناظره فقط هاشمي و ناطقش يادشان مانده است. موسوي لااقل براي 20 سوال جواب نداشت. خواهش مي كنم همه حتما دوباره فيلم مناظره را ببينند.
پی نوشت:
* سایت پویش مردمی حمایت از میرحسین که از اولین حامیان موسوی بود چند روز پیش با درج مطلب خداحافظ آقای مهندس! به صورت کامل حمایت خود را از مهندس موسوی پس گرفت و اکنون به افشای روابط پشت پرده مافیای ثروت و قدرت و تلاش برای تخریب احمدی نژاد می پردازد. بخصوص این مطلبش را حتما ببینید:
از همه دوستان تقاضا می کنم که با حفظ انتقاداتی که به احمدی نژاد وارد است با حمایت از او نگذارند که دو جریان فساد اقتصادی و استحاله محتوایی نظام اسلامی بار دیگر به دولت بازگردند
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 17:59 توسط محمد حسین بادامچی
|
افاضات انخاباتي/برداشت دوم: بايد دانست كه رييس جمهوري در ايران بدون همراهي فيلسوفان و تئوريسينها ممكن نيست.
در باب «توهم سياسي» و فقدان «برنامه» و «هدف» در فضاي سياسي ايران
با نزديك شدن به موعد انتخابات فضاي سياسي كشور هم روزبه روز راديكالتر مي شود تاجاييكه ادبيات سياسي فعالان اين عرصه هم مدتي است كه از «رد و تأييد» به «تكفير و تقديس» متمايل شده است. فضاي ضد و نقيضي كه با ورق زدن 2 روزنامه يا مطالعه 2 سايت مختلف، از اولي به اين نتيجه مي رسي كه در اين 4 سال بسياري از شاخصها رشد 400 درصدي نسبت به مجموع شصت سال گذشته پيدا كرده و مملكت در چه شادي و رفاه و عدالتي در اين مدت غلط مي زده و انبارهاي مردم پر بوده از فولاد و سيمان و صادرات غيرنفتي به استثناي ميعانات گازي و سيب زميني و غيره و ظاهراً ما بيخبر بوده ايم و سرمان كلاه رفته! و از دومي به اين نتيجه كه اگر احمدي نژاد بماند فاجعه انساني مرگ و قحطي و طاعون گرفتار مردم مي شود تا جاييكه تا مدتي ديگر سر همين علفهاي فضاي سبز خيابانها هم براي رفع جوع دعوا مي شود كه چند روز ديگر اتوبوس در حال سقوط كشور به زمين برخورد مي كند و ميرحسين سوپرمن را مي خواهد كه ميان زمين و هوا اتوبوس 70 ميليوني كشور را بگيرد! يا آن اولي به تو مي گويد كه خبر موثق دارد كه حاميان اين يكي طرح برگزاري سلسله همايشهاي «راهكارهاي براندازي نرم رژيم آخوندي؛ چالشها و رويكردها، در طرحها و رنگهاي مختلف، با همكاري بنياد سوروس، در اسرع وقت بعد از انتخابات» را در دستور كار خود قرار داده اند! و آن دومي به تو مي گويد كه اگر آن يكي باشد تا چند وقت ديگر گشت ارشاد كارش به چيدن گيس دختركان مي كشد و به ديگران هم خبر بده اگر موهايت را دوست داري!
و در ميان اين شالهاي سبز و چفيه ها و در ميان اشك و آه هاي كودكان و پيرزنان و سياستمداران هفت خط آنچه گمشده واقعي انتخابات ايراني است «داشتن برنامه براي اداره كشور» است. مستقل از اينكه در چه گفتماني مي انديشيم اين سؤال بسيار اساسي است كه چرا سياستمداران ايراني به مرض كلي گويي و سطحي انگاري در پيشرفت كشور مبتلا هستندو از آن مهمتر اينكه چرا تصوير شفافي از اينكه رييس جمهور در طول مدت خدمتش كشور را به چه سمت و سويي برده است وجود ندارد؟
...تفاوت ماهوي «اداره كشور» و «هدايت كشور»
به جمله «رسيدگي به مسائل مردم» دقت كنيد. اين جمله شما را ياد چه چيزهايي مي اندازد؟ اين جمله شاخص نگاهيست كه من آنرا «نگاه مديريتي به كشور» مي نامم. اين جمله حاوي پيامهاي متعددي است. اين جمله نشانه تمام نماي دولتي است كه براي «اداره كشور» و نه «هدايت كشور» آمده است و اين 2 تفاوت ماهوي با هم دارند.
...
دولت ايراني به دليل عدم تعريف درست معرفتي آن بر خلاف آرمانهاي «نظام» به «اداره كشور» مشغول است و نه «هدايت كشور» و اين معنا به غايت با مفهوم «حكومت ديني» و «انقلاب اسلامي» در تضاد است. اگر به نحوه بحثهاي موجود درباره دولت در ايران نگاه كنيم اين معنا تأييد مي شود.
...
سياستمداران ايراني بايد به اين بلوغ برسند كه حتي اگر آرمان آنها امريكايي شدن است جز با يك ديدگاه معرفتي و فرهنگي و تحولات عميق نظري و فرهنگي و تهيه يك برنامه منسجم و جامع مهندسي اجتماعي اين اتفاق نمي افتد
...
نگاهي به ديدگاه هاي كانديداهاي رياست جمهوري از همين منظر
-به نظر من در ميان ۴ كانديداي موجود تنها مهدي كروبي است كه تا حدودي از چنين زاويه اي دولت منسجمتر و فلسفيتري تشكيل خواهد داشت و اين به دليل همراهي و پشتيباني نظريه پردازان و روشنفكران با كروبي است كه باعث وحدتي در سياستهاي اقتصادي و سياسي و آموزشي و فرهنگي او مي شود...
-ميرحسين موسوي درصورت تشكيل كابينه بخاطر عدم اشراف خود و اطرافيانش به چنين پديده اي دولتي همچون همه دولتهاي ديگر ايران تشكيل خواهد داد كه بصورت اقتضائي و كاتوره اي درباره مسائل كشور رفتار مي كند. از سوي ديگر به علت گرايشات متفاوت افرادي كه حول او جمع شده اند دولتي از نظر معرفتي متناقض خواهد داشت...
-محسن رضايي هم نماينده تمام و كمال تفكر مديريتي است. كاملاً تك بعدي و اقتصادمحور، كپي برداري شده از كشورهاي پيشرفته و حاوي مفاهيم غيربومي و بدون توجه به عوارض فرهنگي...
- امّا دكتر احمدي نژاد با اينكه تا حدود زيادي از دوگانگي فعلي آگاه است اما به نظر مي رسد كه اين دوگانگي را خيلي روشمند و فلسفي ادراك نكرده است. احمدي نژاد به خوبي واقف است كه جهتگيريهاي اقتصادي و بين المللي اصلاح طلبان منطبق بر انقلاب اسلامي نيست ...
با اين همه مسلماً حضور احمدي نژاد در كابينه نمره بيشتري از ديگران مي گيرد. لكن به نظر مي رسد كه توقع انقلابيوني كه با چنين تفكري در صحنه سياست كشور حاضر شوند تا چند دوره رياست جمهوري ديگر آرزويي دست نيافتني است!
بقیه مطلب را در «ادامه» ببینید. پیش نیاز این نوشته مطلب قبلی است:
افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد
از حدود 3 ماه پيش كه مطالعاتم را روي شخصيت و افكار مهندس موسوي شروع كردم، اميد بسيار داشتم كه با حضور او انقلاب ما بتواند يك گام بزرگ رو به جلو بردارد. اميد داشتم كه ميرحسين موسوي را ادامه دهنده گفتماني بدانم كه محمود احمدي نژاد 4 سال پيش احيا كرد و با اشتباهات بزرگي كه انجام داد نشان داد كه صلاحيت او براي در دست نگه داشتن و به مقصود رساندن علم مقدس و عظيم انقلاب اسلامي زير سؤال و مخدوش است.
و تصويري كه من از ميرحسين تا يك ماه و نيم پيش داشتم هماني بود كه مي پنداشتم. كسي كه بتواند علم انقلاب را از دستان كم توان احمدي نژاد بازپس بگيرد و آنرا بيشتر از پيش به مسير اصلي خويش بازگرداند. حتي به تعبير آن رزوهايم «سكه اصل آمد تا ديگر به سكه تقلبي رأي ندهيم!»
...
شبهه اين بود كه موسوي در عمق انديشه خود رفرميست است يا اسلام گرا؟
...
فرضيه براي تبيين چرايي اين نحوه عمل ميرحسين موسوي در ذهن من شكل گرفت كه متأسفانه به مرور زمان ميزان صحت دومي و انطباق آن بر كلام و عمل موسوي قوت بيشتري يافت. فرضياتي كه اولي به معني رأي دادن به ميرحسين و دومي به دلايلي كه پس از آن مي آيد به معني رأي ندادن بود...
آنچه من درباره مهندس موسوي مي بينم اين است كه ايشان از مسائل زيربنايي معرفتي و اختلافات عميق سالهاي اخير در اين حوزه آگاه نيستند و به همين دليل دركي از استحاله معرفتي طيف وسيعي از اصلاح طلبان و بخصوص اعضاي جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب ندارند.
...
با توجه به همين عدم وقوف جناب آقاي ميرحسين موسوي به دوگانگي معرفتي امروز ايران و با توجه به حضور گسترده متفكرين و انديشمندان اصلاح طلب به عنوان حامي و حاضر در ستاد ايشان و با توجه به اعتمادي كه ايشان بخصوص در حوزه هاي فرهنگ و آموزش و هنر به طيف مشاركت و مجاهدين دارند گمان نزديك به يقين حقير بر اين است كه هرچند ميرحسين خود دلبسته آرمانهاي اسلامي و انقلابي است ليكن به علت همين حضور، نماي باطني و تأثير اجتماعي دولت او رو به سوي تقويت سكولاريسم و توقف و عقبگرد گفتمان امام و انقلاب و تغيير دوباره مسير اصلاح شده جمهوري اسلامي دارد، ولو اقداماتي در جهت حمايت از محرومين و اصلاحات اقتصادي هم اتفاق بيفتد. اين نتيجه اي است كه مرا مجاب مي كند كه احمدي نژاد را با تمام قَدبازيهاي ناراحت كننده اش بر ميرحسين موسوي ترجيح دهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:15 توسط محمد حسین بادامچی
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی گرم نفس را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب زندگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را «دکتر علی شریعتی» ×××××××××××××××× محمد حسین بادامچی تولد/66/تبریز دبستان شاهد تبریز/72 راهنمایی شهیدمدنی(سمپاد) تبریز/77 دبیرستان علامه حلی تهران/80 المپیاد فیزیک/83/ نقره کشوری کارشناسی/دانشکده مکانیک دانشگاه شریف/84 ازدواج/88 کارشناسی ارشد/دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران/رشته جامعه شناسی/89 دکترا/ پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی/ رشته جامعه شناسی/ 91 مرگ/؟