دانشگاه علم‌زده‌ی شریف: غیرفرهنگی یا ضدفرهنگی؟!

اشاره: این مطلبی بود که در شماره دوم نشریه مهاجر با موضوع «فرهنگ عنصر حاشیه ای دانشگاه آموزش محور» منتشر شد. کل نشریه را از اینجا دانلود کنید.

 

۱) بر هیچ ناظر منصفی پوشیده نیست که فضای دانشگاهی کشور و در صدر آن دانشگاه مطرحی چون شریف طی دهه گذشته دچار «افول فرهنگی» بوده است. این افول فرهنگی بیش از آنکه اصلاحی کمّی و ناظر به پارامترهای دولتی امور فرهنگی از قبیل تعداد گروه‌های فعال و تعداد برنامه‌های فوق‌برنامه دانشجویی باشد، اصلاحی کیفی و ناظر به ماهیت فعالیت فرهنگی دانشجویی در دهه هشتاد است. در واقع معنای فعالیت فرهنگی در یک دوره طولانی مدت از حیات دانشگاهی، مترادف با اموری جدی، آرمان‌گرایانه، دردمندانه، در نسبت وثیق با دغدغه‌های اجتماعی و توأم با فعالیت پرشور جمعی بوده است، امّا این تعریف امر فرهنگی در دوره‌ای کوتاه به سرعت اما بسیار نامحسوس مبدل به وضعیت کنونی فعالیت فرهنگی شد، معنایی نوین از فعالیت دانشجویی فرهنگی که بهترین توصیف برای آن شاید «فعالیت فرهنگی فراغتی» باشد. فعالیتی حاشیه‌ای، سرگرمی­محور و مبتنی بر سلایق و علایق تفنّنی افراد که در اوقات فراغت انجام می‌شود و هدفی جز تفریح، گذران فراغت و سرگرمی را دنبال نمی‌کند. مقایسه شکاف بسیار بزرگ این دو معنای مختلف از فعالیت فرهنگی در دانشگاه، اگر با قدم زدنی کوتاه در ساختمان فعالیت‌های فوق‌برنامه شهید رضایی یا اندکی حضور در گروه‌های فوق برنامه دانشکده‌ای همراه شود، معنای فاجعه‌آمیز عبارت «افول فرهنگی» را به خوبی نمایان خواهد کرد.

۲)       عمدتاً چنین وضعیتی را در نسبت با شرایط کلی‌تر اجتماعی تحلیل میکنند، امّا آیا این افول فرهنگی تنها مولود رکود فرهنگی عمومی جامعه است؟ گرچه این نکته را باید پذیرفت که فضای فرهنگی دانشجویان به میزان زیادی از فضای عمومی جامعه تأثیر می‌پذیرد امّا گمان من بر اینست که «ساختار فعلی دانشگاه» عاملی تأثیرگذارتر بر بروز این شرایط است. در واقع تصور می‌کنم که در سالهای پیش از دهه هشتاد امواج خروشان بیرون از دانشگاه به قدری قدرتمند بودند که به عنوان نیرویی مختل‌کننده مانع از بروز فرهنگ واقعی و ذاتی دانشگاهی چون شریف می‌شدند و حالا در غیاب این نیروی خارجی مداخله‌گر خیلی راحت‌تر می‌توان پی برد که «دانشگاه شریف چگونه دانشجویی و چگونه فرهنگی به بار می‌آورد؟»

۳)      تعارف نداشته باشیم. شریف دانشگاهی «علم‌زده» است. علم‌زدگی به قول جلال آل‌احمد اینجا هم مثل وبازدگی و طاعون‌زدگی است. منظور من از علم‌زدگی اینست که شریف «تک‌بعدی» است و لاجرم «تک‌بعدی‌پرور». شریف به چیزی جز فرآیند روتین، منضبط و مشخص آموزشی ( و نه حتی پژوهشی) وقعی نمی‌نهد و هرچیزی جز آموزش برای او موضوعی دسته دوم، فرعی، حاشیه‌ای و زائد است. اصلاً شما همین اصطلاح «فوق برنامه» را نگاه کنید. برنامه یعنی آموزش و فرآیند خشک تعلیم و تعلم و فوق برنامه یعنی کشکولی از فرهنگ و هنر و دین و فلسفه و ورزش و ایدئولوژی و معنویت و موسیقی و خیلی چیزهای دیگر. اصلاً شریف از هرچیزی غیر از همان فرآیند علمی خیلی منظم و اتوکشیده‌اش چندشش می‌شود، همه را مثل مشتی مواد آلوده جمع می‌کند در ساختمان مخصوصی و از هر فرصتی هم برای تجمیع بقیه گروه‌های آلوده در این خرده ساختمان منزوی استفاده می‌کند. به همین دلیل بود که قبلترها به این ساختمان شهید رضائی می‌گفتند یونیون (union) یعنی تجمع واحد مشتی چیزهای فوق ‌برنامه که باید از اصل دانشگاه دور نگه داشته شوند. تصدیق خواهید کرد که اگر نبود همین یکی دوتا تشکل دانشجویی که آنها هم از بیرون به دانشگاه تحمیل شدند، اوضاع چقدر اسف‌بارتر بود.

    همه‌ی اینها یعنی فرهنگ و دغدغه‌های فرهنگی، موضوعی دسته چندم و زائد در شریف است. همین نگاه تحقیرآمیز به فرهنگ است که فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی، فکری و سیاسی را تا حد «فوق برنامه»‌ی تفنّنیِ فراغتیِ معطوف به سرگرمی و تفریح تنزّل می‌دهد و از دانشجو می‌خواهد که موجودی چشم‌وگوش‌بسته، ناآگاه، بی‌دغدغه و صرفاً علمی باشد و نهایتاً برای جلوگیری از افسردگی به او توصیه می‌کند به بعضی علاقه‌های فرعی‌اش مثل شعر و موسیقی و رمان توجه کند! بدا به حال این شعر و رمان و موسیقی!

۴)      شریف دانشگاهی علم‌زده است، اما کدام قرائت از علم؟ علم مورد نظر شریف همانطور که در شماره پیش هم گفتیم، خودبنیاد، بدون مسئولیت اجتماعی و برج عاجی است. در واقع در شریف مهندسی را مثل فلسفه می‌آموزند! این بی‌اعتنایی علمی به دردهای اجتماعی، لاجرم به دانشجو هم منتقل می‌شود و او را به موجودی منزوی مبدل می‌کند که کل جهان خود را داخل دیوارهای دانشگاه می‌بیند. از این گذشته همین علم بی‌دغدغه‌ی شریفی به شیوه‌ای بسیار خشک و کلاسیک، نمره‌محور و فردگرایانه تدریس می‌شود، تا جاییکه امر مشتبه بر هرکسی مشتبه می‌شود که الگوی تعلیمش را از مدارس ریاضتی لیان شامپوی چین گرفته یا از دانشگاه‌های امریکایی که از لحظه اول دست دانشجو را در دست یک بنگاه پولدار تجاری-صنعتی می‌گذارند و فوق العاده بر نشاط علمی و کار جمعی تأکید دارند...؟!

۵)      جامعه نیروی محرکه و جهت حرکت خویش را در دهه پنجاه از روشنفکران و روحانیان، در دهه شصت از مردم فداکار کوچه و بازار و در دهه هفتاد از احزاب سیاسی می‌گرفت و در همه اینها جای دانشگاه خالی بود، چرا که این دانشگاه بود که امام امّت آنرا «مبدأ تحولات» نامیده بود نه هیچ نهاد و گروه دیگر. دانشگاهِ امروز نه تنها از درون نمی‌جوشد بلکه در غیاب نیروهای فعال اجتماعی خارجی به رکود و رخوتی عمیق گرفتار آمده است. در این میان این ساختار واپس‌زده‌ی دانشگاهی است که چون زنجیری به پای غریق، امانِ دانشجویان آگاه نسل جدید را بریده است و عملاً بی‌مسئولیتی و خودخواهی را تجویز می‌کند و دانشجویانی را پرورش می‌دهد که هرآنچه نام فرهنگ و دین و تفکر و سیاست و درد اجتماعی را بر پیشانی دارد به چشم امری حاشیه‌ای و زائد می‌نگرند. دانشگاه شریف نیازمند اصلاحاتی بنیادین در ساختار علمی و فرهنگی خویش است تا بتواند خود را با نیازهای امروز جامعه انقلابی ایرانی تطبیق دهد و جایگاه مؤثر خویش را در مشی کلی جامعه بازیابد.

یاعلی

مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بی­آرمان

 

مصطفی احمدی روشن، فرزندِ ناخلفِ دانشگاهِ بی­آرمان

نقدی بر ایده «علم خودبنیاد»، به بهانه­ی یادداشت اخیر دکتر منصوری

متن زیر سرمقاله شماره اول نشریه فرهنگی انتقادی مهاجر است که به تازگی به همت چندی از دوستان تصمیم به انتشارش گرفتیم. موضوع شماره اول نقد علم خودبنیاد یا اصطلاحا علم لیبرالی است که تنها به تولید مقاله می اندیشد و با بی مسئولیتی مفرط اجتماعی مقدس مآبانه خود را مستقل از سیاست و جامعه معرفی می کند و فراتر اینکه به این استغنای خود هم می بالد. این نوشته گرچه برای دانشگاه شریف و مخاطب فنی نگاشته شده اما تصور می کنم به عنوان نقدی کلی بر نظام آموزش عالی خودبنیاد ایرانی در تمام دانشگاه ها و رشته ها موضوعیت دارد.

لوگوی_کوچک-1335542823.jpg

قریب به دو ماه پیش جناب دکتر منصوری، از اساتید فیزیک به نام دانشگاه و از معدود شریفیانی که علاوه بر فعالیت تخصصی خود، به موضوع اساسی «وضعیت علم در جامعه ایرانی» می­اندیشد، یادداشتی در وب­سایت شخصی خود منتشر کرد تا بار دیگر بر دغدغه همیشگی­اش نسبت به وضعیت علم صحه بگذارد.

     آنچه دستمایه این یادداشت و اعتراض این استاد بزرگوار قرار گرفته بود، «آیین نامه­ی جدید ارتقاء اساتید» که به تازگی از ویرایش «آیین­نامه پیشین ارتقاء»ی حاصل شده بود که در دهه هفتاد و توسط خود دکتر منصوری که در آن زمان مسئولیت معاونت پژوهشی وزارت علوم را به عهده داشت تدوین شده بود. آیین­نامه­ای که می­توان آنرا مهمترین عامل پیاده کردن الگوی «علم خودبنیاد» در دو دهه گذشته در ایران دانست.

    «علم و دانشگاه خودبنیاد» در واقع همان الگوی ایده­آل علم و دانشگاه مورد نظر جناب دکتر منصوری و بسیاری از کسانیست که همواره از «رها کردن علم به حال خودش» و «واگذار کردن اداره علم به خود نهاد علم» دفاع می­کنند. طرفداران ایده­ی «دانشگاه خودبنیاد» معتقدند که علم در فرآیندی طبیعی و در میان جامعه علمی دانشمندان و بدون دخالت هیچ گونه عامل خارجی تعیین­کننده بوجود آمده و چون فرآیندی کاملاً پاک و علمی دارد، محصولی مطلق، جهان­شمول و بشری پدید می­آورد. محصولی به نام «علم بین­المللی» که چون بنائی مشترک است که تمام دانشمندان و پژوهشگران ملتهای مختلف در اقصا نقاط جهان دست اندرکار ساختن و پیش بردن آنند. بنائی مشترک که همچون درخت بهشتی آرم سایت الزویر، در بانک مقالات جهانی ISI با مشارکت همه دانشمندان جهان آبیاری می­شود و پرورش می­یابد و تمامی بشریت را از ثمرات خود بهره­مند می­کند.

   در واقع آنچه معمولاً تحت عباراتی نظیر «حیطه علم حیطه سیاست نیست» مطرح می­شود، تنها به معنای آشکاری که ابتدائاً به ذهن می­آید یعنی «عدم دخالت قدرت در حوزه علم» نیست، بلکه فراتر از آن در چنین نگاهی هرگونه تصمیم­گیری و تصمیم­سازی در جریان حرکت علم مردود و منفور است. علم محصول تعاملات و رفتارهای کاملاً مستقل و مبرّا از انگیزه­های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دانشمندان است و «علمیّت آن» وابسته به همین استقلال فرآیندهای علمی از دیگر بخشهای جامعه است.

    امّا این همه ماجرا نیست و الگوی علم خودبنیاد یک سکّه دیگر هم دارد و آن عدم دخالت علم در سیاست و مسائل حاشیه­ای اجتماعی است. در واقع در چنین الگویی، علم دامن خویش را به مسائل حاشیه­ای ملوث نمی­کند و با تعصّبی شدید بر کارعلمی مستقل خویش یعنی پژوهش و تحقیق شناختی پای می­فشارد. دانشمند الگوی این نگاه کسیست که مستقل و مستغنی از جهان پیرامون خود به کار علمی­اش مشغول است و تقدس علم­ورزی را به هیچ انگیزه و مقصود دیگری نمی­آلاید.

    چنین الگویی از علم به بهترین وجه در آیین­نامه ارتقاء اساتید پیشین متجلی بود، چه آنکه تدوین کننده­ی آن از طرفداران پروپا قرص چنین نگاهی به علم بود. جناب آقای دکتر منصوری علم را مطلق و جهانی می­داند و معیار ارزشگذاری اساتید و محققین را تنها در این می­داند که تا چه حد توانسته­اند که خود را با این درخت جهانی علم هماهنگ کرده، همت بیشتری در آبیاری و پرورش آن به کار گیرد. الگوی ارزشگذاری بر اساس تعداد مقالات ISI نهاد علم و دانشگاه را نهادی جهانی و مبری از جامعه محلی و بوم تلقی می­کند که می­باید تمام توجه و قصد خویش را معطوف به «وضعیت جهانی علم» کند و طبیعتاً هر آنکس که کمتر در خدمت این درخت جهانی باشد، ارزش علمی پایینتری دارد.

   در یک کلام الگوی علم خودبنیاد که در فلسفه علم بعضاً «علم لیبرال» هم خوانده می­شود، بسیار قداست­گراست و با تأکید بر حفظ فاصله علم از محیط پیرامونی و انگیزها­ی غیرعلمی و غیرشناختی، دانشگاه­ها را به شعب متحد کلیسای جهانی علم مبدل می­کند که رهروان و سالکان راه علم را به خود می­خواند تا با اجرای مناسک علمی به ساحت درخت بزرگ علم مقرب­تر گردند و نشان معتبر «دانشمندی» را دریافت کنند.

    با اینحال با تأمل بشتر درباره این نوع نگاه به علم و دانشگاه، بوضوح آشکار می­شود که این «علم جهانی» بیشتر از آنکه «قداست­گرا» باشد «مقدس­نما»ست. الگوی علم خودبنیاد به زیرکی تمام عناصر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و بصورت کلی تمام باورها و ارزشهایی که مسیرش را جهت می­دهد انکار می­کند و خود را مطلق معرفی می­کند. بر تمام اهالی علمِ واقع­گرا واضح و مبرهن است که درخت عظیم علم جز با مدد هزینه­های هنگفت بنگاه­های اقتصادی و سیاسی برپا و شکوفا باقی نمانده است. هزینه­هایی که با توجه به غلبه اقتصاد بازار آزاد در سرزمین مادر این علوم مدرن، جز با چشمداشت ممکن نیست.

    از این گذشته نگاه به علم در سرزمین کانونی علم و فناوری و مقالات ISI ، امریکا، برخلاف ما به شدت پراگماتیستی و کارکردگراست و این بدین معناست که علم جز پاره­ای موهومات و یاوه­ها نیست مگر اینکه به کار آید. افسانه­ی علم واقع­نمای مقدس برای شناخت جهان تنها افسانه دروغی است که در گوش کشورهای شرقی جهان سومی خوانده شده که ساده لوحانه ارزش علم را ذاتی و فدای علم شدن را سعادت می­دانند و بنا به سنت عرفانی و فلسفی و الهیاتی خود تنها به دانستن و به حقیقت رسیدن یا به زبان عامیانه­ی ما به «باسواد شدن» می­اندیشند و بیچاره­ها هیچ خبر ندارند که «شیر» را با «شیر» اشتباه گرفته­اند!

    امّا آنچه بیشتر از همه ما را بر آن می­دارد که این الگوی علم لیبرال را «مقدس­نما» بخوانیم، انقطاع این نوع علم از ارزشهای انسانی، دینی و ملّی است. علم خودبنیاد زاهدمآبانه دامن خویش را از دردها و رنجها و گرفتاریهای انسانهایی که بیرون از حصار تنگ دانشگاه به ستوه آمده­اند، برمی­کشد و خود را به امر والای علم مشغول می­کند. دانشگاه خودبنیاد، دغدغه مردم داشتن، دغدغه عدالت و آزادگی داشتن و آرمان و هدف داشتن را به استهزا می­گیرد و لحظه­ای تصور هم نمی­کند که مسیر علم خویش را به سوی این مردمان بیچاره تغییر دهد، چه آنکه همگی خوب می­دانیم که به مدد معیارهای موجود ارتقاء و ارزیابی علمی، استادی که خود را وقف اجرای ده­ها پروژه کاربردی و به قصد ارتقا صنعت ایرانی کرده یک هزارم آن استاد مقدس­نمای دامن نیالوده­ای که حیات و معاش خود را شب و روز به امر مبارک «تولید انبوه مقاله» اختصاص داده است، اعتبار علمی ندارد.

    علم خودبنیاد علم متعهّد را عار خود می­داند و علم فارغ از دغدغه­ها و انگیزه­های ملی و مذهبی و انسانی را افتخار خود. شاید بیراه نیست اینکه مصطفا احمدی روشن که همچون مجید شریف واقفی هنوز نگران این ملت و این آیین بود، راه ادامه تحصیل را انتخاب نکرد تا نومیدانه نشان دهد که انگار «شریف» دیگر جای «شریف واقفی»ها نیست. مصطفا فرزند خلف دانشگاه خودبنیادی نبود که تنها به مقاله دادن و ارتقاء علمی می­اندیشد و تغییر راه خود به سوی «انرژی هسته­ای مورد نیاز ایران» یا «تولید ملی» را عار می­داند و تماشای صنعت ایرانی عقب­مانده و پرضرر، خراش هم بر بی­آرمانی استوار دانشگاهی وارد نمی­کند.

   مصطفای شهید ما فرزند ناخلف این دانشگاه بی­آرمان بود....

 یاعلی

 

پی نوشت:

این هم لینک داونلود شماره اول نشریه مهاجر. این هم وبلاگ نشریه مهاجر