نقدی بر جامعه پوزیتیویسم زده ایرانی و ایدئولوژی نقاب دار سیاست ایرانی

با نیم نگاهی به انتخابات ۸۸

آنچه می­خواهم درباره آن بنویسم بحث در «رویکرد روش­شناسانه» ما نسبت به وضعیت اجتماعی و سیاسی امروز مملکت ماست، یعنی کاوشی عمیقتر در زاویه نگاه های عمومی ما به وضعیت متلاطم جامعه ایران که بخصوص بعد از انتخابات 88 شکل تازه­ای به خود گرفت. تلاش من برای درک این نکته است که عمدتاً از نظر ما «دیگران» چگونه می­اندیشند؟ بعنوان زمینه بحث هم نظر جدی به دوگانگی سبز و ناسبز در یکی دوسال اخیر دارم.

الف) سطح اول: بداهت کودکانه / روش شناسی پوزویتوستی

فهم کودکانه فهمی مطلق­انگارانه و ذات­انگارانه است، بخصوص در زمینه درک خوبی و بدی. در ادبیات کودک خوبی و بدی و هستی و چیستی مقولات و پدیده ها و رفتارها همگی اموری بدیهی و طبیعی به شمار می­رود. درک کودک از اینکه مثلاً چرا کسی سیگار می­کشد این است که او آدم بدی است و همانطور که بقیه به او گفته­اند «آدم بدها سیگار می­کشند.» در چنین نگاهی خوبی و خیر پدیده­ی روشن و بدیهی و اظهر من الشمسی است که آدمهای بد علی رغم علم به این خوبی و درک خوبی آن، آگاهانه و با نیات پلید و خبیث خود علیه این خیر آشکار عمل می­کنند. این همان ادبیات سفید و سیاه مشخصی است که ساده­انگارانه در کارتونهای کودکان -و البته در فیلمهای بزرگسالان- منعکس شده است.

    گرچه این دید در نظر اول بسیار ابتدائی به نظر می­رسد اما طرز فکر بسیاری از ما دقیقاً به همین شکل کارتونی است. بعنوان مثال یادم می­آید پارسال در یک ویژه نامه­ تلویزیونی برای گرامیداشت «شهیده حجاب» که در آلمان کشته شد فرد محترمی در صبّ قاتلان او سخن می­گفت و مهمترین استدلال او این بود که اینها تاریک­اندیشان تاریخند که چون خفاشان هر نوع نور و روشنی را مزاحم خود می­انگارند و از هیچ کوششی برای نابودی نیکی و خیر در جهان فروگذار نمی­کنند! یعنی همین محرزانگاری کاریکاتوری حق! تناقض اینجاست که انسان برای انجام هر عملی انگیزه می­خواهد و این یعنی اینکه آن عمل و نتیجه اش باید مطلوبیتی برای او داشته باشند تا مرتکب آن شود و تنها آدمهای مجبور و مجنون از این قاعده مستثنا هستند.

   تمایل به ساده­سازی نزاعهای حق و باطل یا خیر و شری، به گونه­ای که بسیار بدیهی و روشن به نظر برسد رویکرد اغواگری است که کاملاً در برابر روایتهای اصیل اسلامی و شیعی از چنین نزاعهایی قرار می­گیرد. مثال بارز آن قضایای صدر اسلام و پیچیدگیهای مردافکن آن است که تنها گوشه­ای از آن در سریال مختارنامه بدقت به تصویر کشیده شده است. روایتی تودرتو و آمیخته به استدلالات و تدابیر و غموض رفتارشناسانه –از حیث علت یابی وقوع اتفاقات- که بسیار بیشتر از رویکرد بدیهی­انگارانه فوق امکان انطباق با واقعیت را دارد.

    سؤال روش­شناسانه اینجاست که حال که خیر و حق اینچنین بارز است و عناد او واضح و عریان، چگونه چنین وضوحی قابل تمیز است؟ پاسخ پنهان در دل این بدیهه انگاشتن حقیقت، «دیدن» است. یعنی خوبی از ظاهر آن هویداست. در چنین فهمی «حق یا خیر» آنچنان ساده و واضح تصویر می­شود که تنها با «دیدن صحنه نزاع» می­شود خوب و بد را از هم تمیز داد. شاخصهای عینی روشنی مانند «خشونت، قتل، فریاد و صدای خشن، چهره کریه و زشت، آزار زنان و کودکان مظلوم و....» ویژگیهای مشهوری هستند که در چنین دیدگاهی قادرند به خوبی بد و خوب را از هم جدا کنند.

    همانطور که متوجه شده­اید چنین فهمی از خوبی و بدی کاملاً استقرائی است و راه شناخت آن کاملاً حسی و در کنار همه اینها جزئی­نگر. یعنی تعریف بدی نه تعریفی ذهنی که تعریفی عینی است و بدی فرد و تمام چیزهای دیگر را از بدی عمل می­فهمند و بدی عمل را از بداهت شر مندرج در آن (بدون توجه به امکان تفاوت ذاتی دو عمل مشترک مثل داد زدن بر سر مظلوم یا ظالم) و چون شناخت آن عمل هم تنها با دیدن میسر است، شناخت بد از خوب تنها با نگریستن به صحنه نزاع و تشخیص همان چند عمل بد مشهور که گفتیم محقق می­شود. طوریکه به معنای کلمه می­شود چنین دریافتی از خیر وشر را شناخت پوزیتیوستی حق و باطل نامید.

   جالب اینجاست که چنین فهم کارتونی از قضیه تنها در اذهان باقی نمانده و به صحنه «علوم» هم کشیده شده است: «لامبروزو»ی قرن نوزدهمی ایتالیایی که از اولین نظریه پردازان جرم شناس بوده بر پایه همین تفکر پوزیتویستی و ذات انگارانه جرم را ذاتی مجرمان می­داند(همان پلیدهایی که دشمن همیشگی خوبی اند) و از قضا مهمتیرین نشانه­های چنین افراد بدذاتی را هم بدترکیبی، شباهت به میمون، وحشیانه بودن چهره، دندانهای تیز و چانه بزرگ و نشانه­هایی از این دست معرفی می­کند که به راحتی قابل شناسایی است.

    چنین نگاهی همانطور که تا الآن هم گفتیم و خود نیز می­دانید آثار زیانباری جدی به همراه خواهد داشت:

1)      ساده­انگاری غیر استدلالی این نگاه فرد را به «توهم بدیهی بودن» حقیقت می­کشاند و این توهم مانع از هر نوع استدلال یا طرح بحث یا مقایسه و بررسی مبانی و منطق گزاره ها می­گردد. همان چیزی که حتماً در دوران انتخابات در مباحثه با دوستان و آشنایان و خویشان تجربه کرده­اید. جملاتی از قبیل «یعنی تو واقعاً می­خوای به احمدی­نژاد/موسوی رأی بدی؟» که گهگاه شنیده می­شد و از همان ابتدا باب بحث را می­بست.

2)      روش­شناسی پوزیتویستی و ظاهرگرا و عینی گرای این نگاه باعث می­شود که افراد به سادگی با اغواگریهای تصویری و خبری و جوسازی و امثالهم  فریب بخورند که انتخابات اخیر الحق کلکسیونی بود از سوء استفاده­های مکرر ستادهای تبلیغاتی از ضعف روش­شناختی پوزیتیویستی در شناخت حق از باطل. مهمترینِ این اقدامات فیلم ندا بود و تکثیر آن. تصویر تنها یک قتل خام با ابهامات متعدد در قاتل و مقتول و نحوه کشته شدن و انگیزه کشتن و... و البته سرشار از افکتهای تأثیرگذار هنری اعم از زن و خون و جیغ و داد و گریه و... در اینجا «بوردیو» جامعه شناس فرانسوی جمله­ای دارد که خیلی به کار ما می­آید. او می­گوید در زمان ما هیچ عکسی بدون شرح وجود ندارد. منظور او این است که «تفسیر عکس» چیزی غیر از خودش است که بدان ملحق می­شود و نه چیزی ذاتی آن. هرچند کاملاً بنظر می­رسد که چیزی در متن و ذات واقعه است. مثل فریاد «بسیجیها زدنش» در فیلم ندا.

در واقع بیشتر آنچه اینجا می­خواهم بگویم همان انتقادات اساسی وارد بر نگاه پوزییتویسم محض است: واقعیت نه یک موجود یکتای مشخص بلکه وضعیتی لایه لایه و تودرتوست. حتی در مقام «توصیف» هم ما نمی­توانیم به احساسات اولیه خویش وفا کنیم چون خیلی فرق می­کند که از «چه زاویه­ای» به یک موجود مادی (نه حتی یک اتفاق اجتماعی) بنگریم. چه بسا که یک مانیتور را به مادربزرگ مادربزرگتان هدیه کنید (در عالم خیال) و او آنرا روی تاقچه بگذارد به جای آینه، چرا که او هیچ ذهنیتی از اینکه این چه «می­تواند» باشد ندارد. پاورقی (حالتی که به احتمال زیاد در برخورد امروزین ما با طبیعت هم در حال وقوع است) یا کودکی که ممکن است ساعتها با تخم مرغی بازی کند و هیچ نفهمد که داخل آن هم چیزی است چون چیزی مانند حجم را درک نکرده (چه برسد به اینکه بفهمد تخم مرغ یعنی چه) در مقام «تحلیل» که پای علل باز می­شود که مسأله بسیار بغرنجتر می­شود چراکه نگاه کردن چیزی جز تلازمات زمانی به ما نمی­افزاید. مثلاً کودکی را تصور کنید که چون دست بزند ما چراغ را روشن کنیم و چون دوباره دست بزند ما چراغ را خاموش. او این التزام زمانی دست زدن خود و تغییر وضعیت چراغ را می­بیند و تصور می­کند خود علت این تغییر است در حالیکه ماییم که علتیم. یا سیستمی مثل خوردو را در نظر بگیرید که ما پا را روی پدال گاز می فشاریم و فکر می کنیم ما عامل حرکتیم و حال آنکه وقتی سربالایی تندی بود و هرچه گاز را فشار می دهیم و خودرو حرکتی نمی­کند می­فهمیم که قضیه به این سادگیها هم نیست و ما تنها گوشه­ای از قضیه­ایم. در حقیقت استنباط علم(گزاره کلی) از مشاهده مثل دادن ورودی به یک تابع ریاضی و مشاهده خروجی و تلاش برای حدس زدن تابع از روی قیاس این دو عدد است. طبیعت خود بزرگترین تابع است و هر عملی که ما انجام می­دهیم تلنگری به این سیستم است. چه بسا که طبیعت را هم بخشی از خلقت بپنداریم و آنرا به جهان انسانها پیوند زنیم و ابرسیستم آفرینش انسان را تصور کنیم...!!!

    خیلی پیچیده­اش نکنیم. فیلم مستند ندا چیزی بیش از صحنه مردن یک نفر نبود (تازه اگر بشود اینرا پذیرفت) و حتی علت مرگ هم به درستی از آن قابل دریافت نبود چه برسد به تحلیل اینکه چرا مرد و که کشت و که مرد و... اینها بخشهایی هستند که مفسر به فیلم ملحق می­کند و پوزیتیویست گمان می­کند که آن بخشی از فیلم است. همانطور که گفتیم تنها معیار نگاه محرزانگارانه حس­گرا به حق و باطل «خشونت عیان» است و چون باورانده شود که خشونت از سوی بسیجیان است در مرحله دوم ذهن پوزیتیویسم زده مخاطب بد و خوب را از هم تمیز می­دهد ( و حال آنکه ولو فاعل هم مشخص شود هنوز  حق و باطل در پس ظواهر پنهان است).

3)      انتخابات اخیر کلکسیون اثبات گرایی به معنای واقعی آن بود. یعنی اثبات پوزیتیویستی ادعاها. احمدی نژاد و رضایی اغواگرانه نمودارهای تصویری نشان می­دادند که مملکت در فلاکت است یا سعادت و موسوی کاخ ادعا علم می­کرد بر روی چند آمار پاسپورت و فساد مالی و ... در چنین فضایی شنیدن هم به مدد دیدن می­آید و چون پای شنیدن به میان آید و در شایعه این میزان بزرگنمایی و تعدد نقل است که جای صحت و اعتبار را می­گیرد (چیزی شبیه معیار استقرا در مشاهده) در فضایی به غایت احمقانه همه ادعاها موکول می­شد به برآمدن از چند داده عینی و چون سراغ عینیات می­رفتی یا سرنخ در منبع آمار گم می­شد یا دعوا دوباره در تفسیر داده­ها به کلیات کشیده می­شد و دوباره همین چرخه بر سر مدعای کلی دیگری تکرار می­شد. همه این سرگشتگیها تنها یک ریشه داشت و آن هم چیزی نبود جز «تفکر ایدئولوژیک و توهم تفکر پوزیتیویسم» یا شاید «ایدئولوژی با نقاب پوزیتیویسم» البته این مسأله جدیدی نیست و اساساً ریشه در دروغ بزرگ تفکر پوزیتویستی دارد که همیشه ریشه­های ایدئولوژیک خویش را پنهان می­کند و ادعای عینی و مطلق بودن دارد و حال آنکه دم خروس همیشه از زیر لباسش پیداست.

4)      سوء استفاده اهالی قدرت از معرفت شناسی پوزیتیویستی ظاهربین قدمت تاریخی دارد و جالب اینجاست که همیشه علیه اهل حق به کار گرفته شده تا به سود آنها (اعجاز هم پوزیتویستی نیست چون نمی خواهد نتیجه ای بیش از وقوعش بگیرد و تنها استفاده آن نشانه پیامبری برای موحدین است-نه کافران-) تمام اتهاماتی مانند مجنون و ساحر و شاعر و قدرت­طلب و شورشی و خارجی و تفرقه­انداز و امثالهم که به انبیاء و ائمه گوناگون وارد شده همگی ریشه در ظاهربینی عوام­الناس داشته که نزدیکترین و عوامانه ترین برداشت از fact ها را که توسط دشمنان حق و با تبلیغات شدید عرضه می­شد می­پذیرفتند و استدلالات مفصل اهل حق را که قیاسی و برآمده از مبانی دینی بود نمی­پذیرفتند.

 

ب) سطح دوم: پارادایم فلسفی منسجم/ روش شناسی قیاسی

از نگاه بدیهی­انگارانه به اتفاقات و خوبها و بدها که فرود بیاییم با دستگاه­های نظری­ای مواجه می­شویم که هریک وقایع را به گونه­ای تفسیر میکنند و خوبها و بدها را به نحوی متفاوت از یکدیگر به گونه ای که عمل هریک برای خود کاملاً عقلانی و اخلاقی (به معنی مطلوب) به نظر می­رسد.  این دستگاه های نظری را به تأسی از کوهن پارادایم می­نامیم. با این حال دو نوع پارادایم را از یکدیگر تفکیک می­کنم و آن پارادایم فلسفی و پارادایم تصنعی است.

    آنچه به عقیده من نیاز امروز ما برای درک وضعیت ایران است درک پارادایمیک است. به این معنا که باید آگاه بود که بسیاری از چیزهایی که ما تخطی از آنرا بد می انگاریم در دستگاه فلسفی دیگری کاملاً خوب به شمار می­رود. من سعی کردم که در مقاله حجاب این موضوع را در پدیده کوچکتر حجاب نشان دهم. امروز روز رویارویی فلسفی و بنیادی با پارادایمهای رقیب است و زمانه ساده­انگاری پوزیتویستی برای اثبات مدعاها به سر آمده است. اینجا محل تولد علم دینی است.

 

ج) سطح سوم: پارادایم تصنعی / روش شناسی شبکه ای پوزیتویستی-قیاسی

    به عقیده من پارادایم تصنعی نوعی شارلاتانیسم معرفتی است و با روش شناسی التقاطی­اش بنایی کاملاً دروغین و بی اساس می­سازد و نماینده تام و تمام آن «پارادایم سبز» در زمانه ماست.

    قصد خطابه سیاسی به هیچ وجه ندارم و کاملاً از منظر روش شناختی بحث می­کنم. در یک پارادایم فلسفی منسجم که در برابر چنین پارادایمی قرار می­گیرد گزاره ها به هیچ وجه آنچنان شبکه­ای نیست که مزورانه در «دور» قرار گیرد، در حالیکه در پارادایم فریب کارانه ­ای مانند دستگاه معرفتی سبز مشاهدات از کلیات اخذ می­شود و حال آنکه کلیات خود ساخته مشاهدات معرفی می­شود. مثلاً به عقیده من از یک شبه سبز غیر شارلاتان در پارادایم فلسفی منسجم می­توان پذیرفت که تصور کند در انتخابات تقلب شده چون به لوازم استدلالی­اش بر مبنای دروغگویی نظام معتقد است و کل انتخاباتها را دچار تقلب می­داند. او به شواهد تجربی­ای که برای رد تقلب اقامه می­شود اهمیتی نمی­دهد چون همه سیستم را با هم مقصر می­داند و به نهاد مرجعی قائل نیست که بخواهد مدارک درستی ارائه دهد. او همچنین ممکن است بر پایه مبانی فکری­اش بوضوح برخی ابعاد انقلاب و رفتار امام را تأیید کند و برخی را رد. اما یک سبز شارلاتان که در دستگاه مزورانه پارادایم تصنعی می­زید از یکسو می­شنویم که امام را قبول دارد و سنگ او را به سینه می­زند و از سوی دیگر منتظری را هم. می­پرسی چطور ممکن است ارجاع می­دهد به نامه­های آقای منتظری. اگر امام را بعنوان مبنا قبول داری که باید غائله منتظری را از منظر مبانی امام بنگری نه اینکه به سبک دروغین پوزیتیویستی نامه­ها را بپذیری و بگویی امام اشتباه کرد. یا باید پرسید با کدام مبنا غائله قائم مقامی را قرائت کردی یا باید گفت چگونه کلیات از این مشاهدات خلق شدند؟ لازمه التزام به دستگاه پارادایمیک التزام به مبانی فلسفی محرز و مشخص است و نه شیادانه شبکه­ای روی آب از اسنتاج استقرائی و قیاسی بنا کردن و رنگ سبز علوی خمینی و سرخ حسینی خامنه­ای را به آن زدن.

    حیات پارادایم تصنعی در گسترش دادن شبکه دوری آن است تا تناقض درونی­اش آشکار نشود. به همین دلیل است که متفکران این دستگاه تصنعی مدام سعی می­کنند که هر حادثه ای را مصادره به مطلوب کرده و در دستگاه معیوبشان به کار گیرند و وجهه­ای تاریخی و جامعیتی پردامنه به آن اعطا کنند. از تفسیر سبز حوادث ابتدای انقلاب و پیش از انقلاب گرفته تا رنگ سبز به ورزش و سینما و سریال و امثالهم زدن. با اینحال این کاخ پوشالی با نشان دادن تناقضهای دورنی اش به راحتی بر زمین می­ریزد و این راز انحطاط نفاق است که راستی و منطق کفار را هم ندارند.

یاعلی

 

پاورقی:

حیفم آمد این را اینجا نیاورم. حاج آقای پارسانیا تعبیری داشت درباره جایگاه دین در تولید علم وقتی از او پرسیدم که اگر ما بر اساس هستی شناسی و معرفت شناسی دینی سراغ طبیعت برویم دیگر چه نیازی به رجوع به قرآن و حدیث داریم؟ گفت «با قرآن می فهمیم که نمی فهمیم». آنموقع من متوجه ظرافت سخن او نشدم تا اینکه در مقاله ای از زیباکلام خواندم که می گفت «ما در مشاهده تجربی چیزی را که نخواهیم ببینیم نمی بینیم» به کمک عبارت پارسانیا این یعنی اینکه ما اگر دچار جهل مرکب باشیم و ندانیم که نمی دانیم (مثلاً ندانیم که نوری هست) هیچوقت سراغ کشف آن هم نمی رویم. ما سراغ جایی می رویم و به جستجو در جایی مشغول می شویم که می دانیم که نمی دانیم. (مثلا می فهمیم که چیز مستقلی به معنای نور وجود دارد و آنوقت تازه به فکر می افتیم که آیا می شود آنرا بدون خورشید که منبع آن است نگه داشت یا نه) وحی شکافنده جهل مرکب بشریت است و علم بدون آن ممکن نیست. قرآن به ما اسماء را می آموزد که اول فهم است و مثل اولین شمع در ظلمات مطلق. عقل خودش معترف است که اگر آن نور اول نبود گشتن در پرتو آن به دنبال باقی جهان ناممکن بود.

 

پی نوشت:

اواخر کار کمی عجله ای از کار درآمد. بیشتر زمان می گذاشتم احتمالا کار به عدم می پیوست چون واقعا فرصت دیگر پیدا کردن از دشواریهای زندگی است! امیدوارم که بینش مندرج در متن را مفید بیابید.