سپاه به مثابه یک نیروی چپ: پاسداران انقلاب اسلامی یا نظام اسلامی؟

«گفتمان امنیت ملّی» یکی از آن ستونهای قطور مشترک میان راست سنتی و حکومتی و راست مدرن، میان اصولگرایی و دولت اعتدال روحانی است که از قضا دیروز در آخرین سخنرانی از سلسله خطابه های «خودآگاهی فاطمی» آیت الله خامنه ای از اسفند 94 به بعد، مورد نقادی جدی قرار گرفت.

آیا «چپ بودن قوای نظامی» یک پارادوکس است؟ نیروهای نظامی همواره در ایران و جهان در مرکز نیروهای عرفی کننده جوامع انقلابی قرار داشته اند. اولویت قوای نظامی «حفظ نظم و نظام» و «حفظ و تقویت اقتدار» است و چه کسی است که نداند «نظم و نظامی گری» کانون جوشنده محافظه کاری و راست اندیشی و قتلگاه انقلابی‌گری و چپ‌گروی است؟

 در تصور عموم و البته در تصور تقریباً عمده ی مسئولین نظام جمهوری اسلامی شکافی عمیق و بس پرناشدنی میان چپ و راست برقرار است. آیت الله هاشمی رفسنجانی را نمی توان جریانی حاشیه ای یا حتی بخشی از نظام جمهوری اسلامی تلقی کرد. آیت الله هاشمی رفسنجانی تمام نظام جمهوری اسلامی منهای آیت الله خامنه ای است. آیت الله هاشمی رفسنجانی نماد مصلحت نظام در برابر آرمانخواهی به اجرا درنیامده ی انقلاب است. جناح راست و غالب یاران امام معتقدند که چپ اندیشه ای نظم زدا و نظم گریز است و لاجرم متعلق به پیش از انقلاب؛ و دقیقاً لحظه ای که قانون اساسی در رفراندوم ملت به تصویب می رسد روز مرگ چپ و «تشکیل صحنه سیاسی واقعی» ایران جدید است. صحنه سیاسی واقعی ای که در آن امام خمینی نه بعنوان رهبر انقلاب اسلامی بلکه بعنوان حاکم حکومت نوپای جمهوری اسلامی به «اداره»ی این «کشور» نوپا می پردازد. از آنروز به بعد چپ آرمانگرا، جهان وطن، تحول خواه و دائماً نقّاد موی دماغ حاکمیت است مگر آنکه از آرمانشهرسازی دست بردارد و وارد معادلات گردد.

   اوج بروز این پارادوکسِ «جمع جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی» متعلق به نیروهای نظامیِ برآمده از «نهضتهای رهایی بخش صدر انقلاب» است که بر اساس پروتکل مأموریت مقدس «حفظ نظام» و «امنیت کشور» را بر عهده دارند و هیچ چیز نباید آنها را از این مأموریت مهم تضعیف کند. «گفتمان امنیت ملی جمهوری اسلامی» که حسن روحانی خود را مهمترین پایه گذار آن می داند، با چنین مبنایی ساخته می شود. در واقع گفتمان امنیت ملی در یک کلام چیزی نیست جز اولویت نظام بر انقلاب: اولویت امنیت بر آزادی، اولویت امنیت بر عدالت، اولویت امنیت بر مردم، اولویت امنیت بر امریکاستیزی و از همه مهمتر اولویت امنیت بر ارزشهای متعالیه اسلامی. حاصل همان منافقانه ترین چهره اسلام است که «حاج حیدرها» را به مسلخ می برد.[1] با رییس جمهور شدن حسن روحانی حالا همه چیز «تازه» سرجای خودش قرار گرفته است:

یکی از مباحث مهم و زیربنایی در این زمینه، همان بحثی است که کم و بیش هنوز در گوشه و کنار فضای ذهن نخبگان ما خلجان می کند و اینکه آیا می خواهیم «جمهوری اسلامی ایران» باشیم یا می خواهیم «انقلاب اسلامی» باشیم. اگر بناست انقلاب اسلامی باشیم رسالت بسیار بزرگی بر دوش داریم. یعنی ما انقلاب اسلامی هستیم و می خواهیم این فرهنگ را در سطح منقطه و جهان اسلام نشر بدهیم و قاعدتاً ثروت و قدرت خودمان را هم در سایه آن می بینیم و بر این منبا هر مقدار انقلاب اسلامی بسط و گسترش پیدا کند به طور طبیعی بر قدرت و حتی ثروت ما افزوده خواهد شد. اما اگر می خواهیم «جمهوری اسلامی ایران» باشیم رسالت اولیه و اولویت ما جمهوری اسلامی ایران است پس باید مسیر دیگری را بپیماییم و با اقتدار نظام جمهوری اسلامی و تأمین قدرت و ثروت است که به استحکام آن خواهیم رسید و هدف محوری ما هم حفظ این نظام خواهد بود. از این دیدگاه بسط انقلاب اسلامی میز منوط به پیشرفت کشور و قدرت نظام و الگوسازی آن خواهد بود. در واقع انقلاب کردیم تا به جمهوری اسلامی برسیم و دیگر نباید به گذشته رجعت کنیم. پس ما هنوز روی برخی مسائل اساسی اختلاف نظر داریم.[2]

جالب است که روحانی خود در همان سخنرانی علاوه بر بیان اختلاف خود با آیت الله خامنه ای، محل اختلاف خود با اصولگرایان را نیز به خوبی تبیین می کند: «اولویت در امنیت ملی با ثروت ملی است یا با قدرت ملی؟» و اینچنین شاخه اصولگراییِ راست از شاخه ی مدرن و تکنوکراتِ راست جدا می شود. اختلافی در فروع که پرواضح است که به مرور و با فشار اقتصادی، با دادن حق و حساب اقتدارگرایان کم سوادِ راست اصولگرا به نفع راست مدرن رفع و رجوع خواهد شد.

  در واقع جمله «دنیای فردا دنیای گفتمانهاست و نه موشکها» در زمینه گفتمان حفظ نظام و امنیت ملی نه تنها جمله غلطی نیست بلکه نشان از هوشمندی نسل جدید راست گرایان و تفطن آنها به اهمیت مناسبات اقتصادی و قدرت نرم در معادلات «عصر امریکایی» کنونی دارد. اصولگرایان در میانه نزاع اصولی آیت الله خامنه ای با این جمله که از مبنای «اولویت انقلاب بر نظام» بر می خیزد، تنها به مثابه مترسکهای متحجّری عمل می کنند که واقعاً می پندارند با قدرت موشک و نه مذاکره می شود به حفظ نظام اندیشید!

  حضرت آیت الله خامنه ای با اعلام اینکه «نیروهای مسلح ایران باید به مردم و مکتب انقلاب اسلامی پاسخگو باشند و نه حکومت و قدرت حاکمان» بار دیگر رایحه فراموش شده ای از سپاه و بسیج صدر انقلاب اسلامی را زنده کرد. در شرایطی که نظام جمهوری اسلامی روز به روز بیشتر پا در مسیر عرفی شدن می نهد، این واپسین خطابه های فاطمی آیت الله خامنه ای به نهیب های آتشینی بر تن نظام رو به استحاله ای می ماند که شاید تنها آیندگان را به پرسش درباره علت و دلیل این زخمها فرا بخواند. آیندگانی که شاید بر خلاف نسل دومیهای انقلاب یا همان نسل اول مدیران جمهوری اسلامی، دیگر «حضور چپ در قدرت» را پارادوکسی در کتاب اسطوره‌ای «نهج البلاغه» تلقی نکنند.



[1] نگاه کنید به یادداشت «بادیگارد، فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی» از همین نگارنده منتشر شده در

http://badumchi.blogfa.com/post-150.aspx

 

[2] سخنرانی دکتر حسن روحانی در آیین گشایش همایش «راهبرد بهره برداری از ذخایر گازی» با عنوان «ثروت ملی یا قدرت ملی؟»، منتشر شده در شماره 39 ماهنامه راهبرد، تابستان 1383، ص 7. از جناب آقای محمد شمس الدینی که این ارجاع را در اختیار بنده گذاشتند تشکر می کنم.

آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم

آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم

در شرایطی که اصولگرایان با علم کردن مترسک خاتمی و اصلاح طلبان راست با دست گرفتن لولوی احمدی نژاد به مدیریت افکار عمومی، استحاله حزب الله به بدنه اصولگرایی و استحاله سبز به بنفش فائق آمده اند؛ و در شرایطی که دوگانه داعش-ترامپ یا اسلام سیاسی-غرب ستیزه‌جو جهانیان را سخت به وحشت انداخته است؛ بار دیگر 25 سال پس از فروپاشی شوروی آخرین مراحل استقرار مطلق نظم نوین جهانی در حال وقوع است. نظمی که از زمان کلید خوردنش پس از جنگ جهانی دوم تا کنون هیچگاه اینچنین در موضع پیروزی کامل قرار نداشته است.

   «فروپاشی» را بیش از هرچیز با «عدم تطابق صورت و سیرت» یا به اصطلاح دقیقتر «عدم تناسب رژیم سیاسی با هویت سیاسی» می توان توضیح داد. بنابراین فروپاشیِ پرسروصدا و پرخشونت تنها برای رژیمهایی رخ می دهد که «امکان استحاله» در ساختارشان وجود ندارد. نکته تعیین کننده در اینباره این است که ستون خیمه ساختار سیاسی چیست و آیا با یک جابه جایی نرم و بدون خشونت، امکان بازتفسیر آن در راستای هویت سیاسی جدید وجود دارد؟

   بنابراین آنچه در مقایسه میان توافق اتمی گورباچف-ریگان در اواخر دهه هشتاد میلادی و توافق اتمی روحانی-اوباما در سال گذشته باید مورد توجه قرار گیرد اینست که در جمهوری اسلامی ایران «مبارزه با کاپیتالیسم و امپریالیسم» در قیاس با  اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تنها بخشی از هویت سیاسی است و رکن اساسی «نظام» محسوب نمی شود. در عوض در نظام سیاسی ایران این «ولایت فقیه» است که همان نقش «ایدئولوژی سوسیالیسم» را در شوروی ایفا می کند.

   نشستن «ولایت فقیه» -که نه مفهومی ایدئولوژیک و هویتی که مفهومی ناظر به ساختار سیاسی و قدرت است- به جای «ایدئولوژی انقلاب اسلامی» که هویت سیاسی نهضت اسلامی معاصر ایران و مبنای شکل گیری نظام کنونی بود- را بیش از هر چیز باید در چارچوب «غلبه تدریجی راست بر جمهوری اول» تفسیر کرد. همانطور که در مطالب پیشین نگارنده به تشریح ذکر شد،[1] جایگزین شدن «نظام قدرت» به جای «فلسفه سیاسی» یا به قول مرحوم دکتر شریعتی «انستیتوسیون (نهاد)» به جای «موومان (نهضت)» یا به تعبیر آیت الله خامنه ای «صورت» به جای «سیرت» تعریف اصلی اندیشه سیاسی راست است. در تفکر راست اندیشه «امامت حقّه به خلافت» و «رهبری ولیّ فقیه به تبعیت از منصب ولایت فقیه» تنزل می یابد و به تدریج دستگاه فاهمه رجال سیاسی به کلی از مقولات هویتی تهی شده، مقولات قدرت جایگزین آن می شود.

    غلبه فرسایشی راست بر جمهوری اول این شانس را برای نظام به ارمغان آورده که با گشوده بودن گزینه «استحاله»، برجام به فروپاشی منجر نشود. ارمغانی که البته نه راستِ عاجز از فهم تحولات باطنی نظام سیاسی قادر به درک آنست و نه چپی در سپهر اجتماعی ایران زنده است که از فاجعه‌ی آن ضجّه و مویه سردهد. چنین شرایطی است که دهه چهارم انقلاب اسلامی را به بهترین موقعیت برای پایان جمهوری اول و آغاز جمهوری دوم مبدل می کند.

   مشخصه اصلی جمهوری اول نه غلبه چپ –که شاید تنها چند ماه اول صدر انقلاب را بتوان مصداق آن تلقی کرد- بلکه نزاع دائمی چپ و راست است که علی رغم همه فراز و نشیبها در حوادث خرداد 88 با رویارویی از پیش طراحی شده ی دو شاخه اصلی چپ (احمدی نژاد و موسوی) و تلفات سنگینی که دو رقیب اصلی هاشمی به هم زدند، عملاً به هزیمت کامل چپ انجامید تا راه برای ظهور جمهوری دوم در دهه نود هموار شود.

   جمهوری دوم به لحاظ سلبی حاصل نورمالیزه شدن جمهوری اول در تمام حوزه ها و پاکسازی نظام از تمام بقایای هویت سیاسی انقلابی است. بزرگترین اشتباه در اینباره تصور جدید بودن پروژه نورمالیزاسیون است، چه عملاً جز موضوع «دشمنی با امریکا و دفاع از مقاومت» که مشخصاً توسط دو شخصیت اول کشور دنبال می شد، نیازی به «انقلاب زدایی» از حوزه های علم، آموزش، تکنولوژی، توسعه، اقتصاد، فرهنگ، هنر، شهرداری وجود نداشت، چرا که جز موارد بسیار اندکی، همگی بر همان منوال ریل گذاری میراث پهلوی دوم در حال ادامه مسیر بودند. اندک موارد موفقیت[2] –که بیان مصائب موفقیت آنها برای آیندگان ضروری است- نیز همواره مورد غضب یا بی اعتنایی سیستم دولتی بودند و بنابراین برجام، تنها تلنگری بود که به دریده شدن پوستین پوشالی «هویت سیاسی انقلابی» نظام انجامید.

   اما به لحاظ ایجابی جمهوری دوم، همچون اکثر دولتهای مدرن کشورهای جهان سوم فاقد اهداف سیاسی ملّی است و جز تلاش برای ادغام همه جانبه کشور در نظم بین المللی برنامه  دیگری ندارد. نباید با تکرار اشتباه «چپ انگاری راست» تصور کرد که پیگیری کنندگان پروژه استقرار کامل جمهوری دوم (مربع رفسنجانی، روحانی، لاریجانی، عارف) قصد آن دارند که هویت سیاسی جدیدی را جایگزین هویت سیاسی مدّ نظر دو امام انقلاب کنند، چرا که اساساً اندیشه سیاسی راست سلبی است و جز حفظ حاکمیت، امنیت و بقای ساختار قدرت موجود به چیز دیگری نمی اندیشد. به همین دلیل است که شعار اندیشه سیاسی راست در امور داخلی به «معیشت، امنیت، رفاه» و در امور خارجی به «پیگیری اقتدار و منافع اقتصادی» می انجامد، و دقیقاً به دلیل همین منطق سکولار و عرفی سیاسی است که راست در عین تحفّظ به منافع و اقتدار کشور و ساختار ولایت فقیه، نه تنها ابایی از بازی در نظم نوین جهانی ندارد، بلکه اساساً نزاعهای بنیادین سیاسی را درک نکرده «مراوده با شیطان در قعر جهنم به شرط حفظ مصلحت نظام» را پیگیرانه تجویز می کنند.

    در همین چارچوب است که شاید بیراه نباشد اگر یکم فروردین 1395 را آغاز درد زایمان جمهوری دوم بنامیم. جمهوری دومی که سالها در بطن جمهوری اول روییده و از گوشت و خون او تغذیه کرده اینک بعد از پیروزی در انتخاباتهای ریاست جمهوری، مجلس شورا و مجلس خبرگان به حدی از توان رسیده است که با صحبت از برجام دو و سه در مسائل منطقه و قانون اساسی و سپس برنامه ششم توسعه و تحول انقلابی در ساختار اقتصادی، آموزشی و اجتماعی کشور[3] حضور بی رقیب خود را اعلام و موقیت خود را تا چند دهه آینده تثبیت کند. اینک تنها مانع بر سر تولّد کامل جمهوری دوم تنها عنصر برجای مانده از چپ انقلابی است که از قضا بر جایگاه اول حقوقی کشور –که لزوماً جایگاه اول اقتدار سیاسی نیست- تکیه زده است. در یکم فروردین 1395 آیت الله خامنه ای پس از دو سال هماهنگی پرفراز و نشیب با دولت در پیگیری برجام، آشکارا عدم حمایت و نارضایتی خویش را از روند حرکت دولت اعلام کرد. این موضع گیری آیت الله خامنه ای به نظر نگارنده تلاش نوینی از سوی ایشان و کلید زدن «پروژه زایمان زودرس» است که تبعاً خطراتی را برای جنین به بار خواهد آورد. ظاهراً کفّه ی «مصلحت هویتی نظام» در آخرین محاسبات ایشان بر کفّه ی «مصلحت ساختاری نظام» چربیده است -که علی رغم دوام توصیه «همدلی و همزبانی با دولت» برای پرهیز از کشیده شدن نزاع به خیابان- به چنین تغییر تاکتیکی منجر شده است.

   نگارنده بر این باور است که تنها راه برون رفت از فرآیند محتوم دگردیسی جمهوری اول به جمهوری دوم که مطابق اعلام مجله تایمز با بی خاصیت کردن آخرین سنگر (رهبری انقلابی) و تغییر کامل نسل جمعیتی در ایران، نهایتاً تا 2025 بیشتر به طول نخواهد انجامید، بسامد دادن به قیام فاطمی آیت الله خامنه ای علیه جمهوری دوم است. این نهضت سیاسی در مقطع کنونی تنها به معنای برنامه ریزی جریان انتقادی چپ اسلامی برای ریاست جمهوری سال 96 و بازگرداندن یک نامزد توانای چپ اسلامی به سپهر سیاسی رو به انسداد کامل ایران است. گرچه بسیاری «محمود احمدی نژاد» را تنها گزینه ممکن برای این نهضت برمی شمارند، اجماعِ عاجلِ عالمانه و عاقلانه‌ی نسل چهارم چپ اسلامی بر روی بهترین نامزد ممکن بسیار ضروری به نظر می رسد.



[1] نگاه کنید به «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی» منتشر شده در

http://badumchi.blogfa.com/post-149.aspx

 

[2]  حضرت آیت الله خامنه ای در سخنرانی اخیرشان به مهمترین مکتب سازان انقلاب اسلامی در چند عرصه اشاره کردند: شهدای هسته ای و شهید کاظمی در عرصه علم، شهید طهرانی مقدم در عرصه تکنولوژی و صنعت، شهید آوینی و مرحوم سلحشور در عرصه هنر

بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

محمد حسین بادامچی

 

آیا اصطلاح «نظام مقدس انقلاب زدوده» اصطلاحی پارادوکسیکال است؟ آیا «تقدّس» و «عرفی شدن» می توانند توأمان در یکجا حضور داشته باشند؟

   تقابل حاج حیدر ذبیحی و مأمور شورای عالی امنیت ملی در فیلم بادیگارد -که صورتی فوق العاده بلوغ یافته تر و به لحاظ اندیشه سیاسی غامض تر از تقابل دهه هفتادی حاج کاظم و سلحشور است- روایتی ناب و ژرف از «ماهیت خاصِ عرفی شدن نظام جمهوری اسلامی» است که بار دیگر دو دهه پس از آژانس شیشه ای پیشتازی ابراهیم حاتمی کیا را از تمام روشنفکران، روحانیون و دانشگاهیان هوادار جمهوری اسلامی در تحلیل بحرانهای بنیادین دوره ای که در آن به سر می بریم، به نمایش می گذارد.

  به نظر نگارنده فیلم بادیگارد به این توفیق نایل آمده که با نشان دادن بی فایدگی نظریات عرفی شدن مسیحی و یهودی در تحلیل جمهوری اسلامی، صورت بندی نوینی از «مسیر عرفی شدن نظام اسلامی» ارائه دهد. در واقع بررسی و تحلیل مباحثات انجام شده در تاریخ دو دهه اخیر بر سر عرفی شدن نشان می دهد که منتقدین و مدافعین نظام جمهوری اسلامی همواره در بستری از مناقشات مسیحی-یهودی «نسبت دین و سیاست» به ارزیابی و قضاوت درباره نظام پرداخته اند. منتقدینی چون داریوش شایگان، مهندس بازرگان، عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، سعید حجاریان و طیف خاصی از اصلاح طلبان راست (لیبرال) با مفروض مسیحی «عدم مداخله دین در سیاست» و «عرفی شمردن الگوی یهودی» رأی به عرفی شدن دین در نظام و در نتیجه عرفی بودن نظام به خاطر دینی شدن سیاست داده اند و عمده مدافعینی چون تقی سبحانی، حسن رحیم پور ازغدی، علیرضا شجاعی زند، حمید پارسانیا، عبدالحسین خسروپناه، صادق لاریجانی و عمده اصولگرایان با مفروض یهودی «دینی بودن سیاست» و «عرفی شمردن الگوی مسیحی» رأی به مقدس بودن نظام اسلامی و رد عرفی بودن نظام نمودند.

   با اینحال تحلیل عمیقتر تاریخ سیاست اسلامی نشان می دهد که با توجه به درآمیختگی دائمی دین و سیاست نزد مسلمین نه تنها تعریف مسیحی از عرفی شدن هیچ معنا و محلی از اعراب ندارد، بلکه لااقل از منظر شیعی با توجه به مردود شمرده شدن بخش عمده ای از تاریخ «نظامات سیاسی دینی» یا همان «نهاد خلافت» فهم یهودی از عرفی شدن نیز به هیچ وجه معتبر نیست. فلذا به نظر می رسد برای تعریف معنای حقیقی عرفی شدن در نظامات سیاسی اسلامی، بیش از نظریات جدید باید به نظریات قدیم اسلامی، تجربه صدر اسلام و بویژه تجربه جدید جمهوری اسلامی توجه داشت.

  در همین راستا آنچه نگارنده  چندی پیش در یادداشتی با عنوان «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی»[1] منتشر کرد را می توان به مثابه طرحی ابتدایی برای استخراج نظریه عرفی شدن از درون فلسفه سیاسی اسلامی (بویژه آراء معلم ثانی) و تجربه صدر اسلام (بویژه قیام بی نظیر حضرت زهرا (ع) علیه مقدسترین نظام سیاسی تاریخ) تلقی کرد. طرح بحثی که به نظر می رسد با اعلام هشدار جدی رهبر انقلاب اسلامی با تعبیر «انقلاب زدایی از نظام» - دو روز بعد از انتشار آن یادداشت- اهمّیت راهبردی آن در شرایط کنونی به تأیید رسید.

   به نظر می رسد فیلم اخیر ابراهیم حاتمی کیا را تنها می توان و باید از چنین منظری نگریست. «بادیگارد» روایتی دوگانه از این فرآیند خسارت بار است. بادیگارد از یکسو با نشان دادن استحاله ماهوی محافظان ریاست جمهوری به بادی‌گاردهای مزدبگیر از «عرفی شدن یک نظام مقدس» سخن می گوید و از سوی دیگر با نشان دادن یک پاسدار ارزشی در شورای عالی امنیت ملی، رویه ی بسیار پیچیده تر و خطرناکترِ «مقدس ماندن یک نظام عرفی» را کشف می کند و جالب آنکه مهمترین و اساسی ترین چالش فیلم نه در نسبت با فرآیند اولی –یعنی تقابل میان حاج حیدر و فرمانده حفاظت- بلکه در نسبت با فرآیند دومی –یعنی تقابل حاج حیدر و مأمور امنیت ملی- شکل می گیرد.

   با این همه آنچه از دید نگارنده روایت حاتمی کیا را به مشکلی حل ناپذیر دچار می کند، راه حلی است که حاتمی کیا برای برون رفت از مسیر عرفی شدن نظام به آن پیشنهاد می کند و آن جایی است که وی دوربین تحسین گر خود را به سمت سازمان انرژی اتمی و دانشمندان هسته ای می گیرد: «شخصیتهای اصلی نظام در دهه نود همین جوانهای نابغه علمی هستند.» مشکل اساسی شاید نه به ابراهیم حاتمی کیا بلکه به موقعیت ویژه تاریخ کنونی باز گردد: بادیگارد در دوران پیشابرجام ساخته شده ولی در دوران پسابرجام اکران می شود. با اینحال این تفاوت ظاهراً کوچک قادر است تمام طرح فکری حاتمی کیا را –  اگر نگوییم ویران - دست کم دچار بحران می کند. آیا دستگاه نظری ابراهیم حاتمی کیا قادر است که تفاوتی ماهوی میان «امنیت ملّی» و «انرژی اتمی» تشخیص دهد؟ این پرسش دشواری است که شاید تنها نسل جدیدی از فرزندان خمینی (ره) که ماهیت نظام پسابرجام را شناخته باشند، امکان پاسخ به آن را خواهند یافت.

  



[1]  منتشر شده در نشانی زیر:

http://badumchi.blogfa.com/post-149.aspx