عملیات رواني از نوع اتهام زنی، ناجوانمردانه ترين نوع فريب افکار عمومی

افاضات انتخاباتي/ برداشت چهارم: عظمت ظلمی که در پس این تهمتهاست را چه کسی درمی یابد؟

پريروز بود كه وقتي در خيابانها بودم پوسترهاي خاصي را دست سبزپوشان طرفدار موسوي ديدم كه روي آنها داخل يك تابلوي ورود ممنوع نوشته شده بود «دروغ ممنوع» آنروز متوجه شدم كه تعداد اين پوسترها بسيار زياد است و بصورت گسترده در سطح شهر توزيع شده است. كمي بعدتر كه خيليها را ديدم كه با همين استدلال «دروغگويي» شروع كرده بودند به زيرسؤال بردن رأي به احمدينژاد متوجه شدم كه اين حربه تبليغاتي چقدر مؤثر است: چسبيدن اتهامي به كسي بر اثر كثرت نقل و تواتر. اين نوع حمله مرا ياد تجربه اي در دانشكده مكانيك خودمان مي اندازد كه اتفاقاً به يكي از ديگر تهمتهايي كه به احمدي نژاد زده مي شود خيلي شبيه است.

***

    در داخل فضاي دانشجويي و فوق برنامه دانشكده مكانيك جرياني وجود دارد كه از مهر 84 كه ما وارد دانشگاه شده بوديم ما با آنها آشنا شده بوديم و به ماهيت تفكرات و اهداف و روشهاي خاص آنها در پيشبرد اهدافشان آگاه شده بوديم. همينجا بايد بگويم كه متأسفانه بخاطر سيب زميني بودن دانشجويان سالهاي بعد كسي از اين مسائل آگاه نيست.

    شرح و بسط ماهيت اين جريان قديمي وروديهاي 81 در دانشكده ما خود نياز به تفصيل بسيار دارد، اما عجالتاً مي توان گفت كه آنها عده اي بودند كه فضاي فوق برنامه دانشكده را قبضه قدرت خود مي ديدند (مي بينند) و برنامه هايي را هم در آنجا طراحي و اجرا مي كردند (مي كنند) و اساساً دوست نداشتند ( ندارند) كه كسي موي دماغشان باشد و گروهي به عنوان قدرت موازي اي در فضاي دانشجويي كه در برابر خواسته هاي آنها مقاومت مي كند و اهداف خود را پي گيري مي كند وجود داشته باشد.

      داستان برخوردهاي اين جريان با طيف نوپاي مذهبيهاي 84 كه روشها و اهداف كاري آنها را در دانشكده نمي پسندند و سيل تهمتها و جوسازيهايي كه عليه ما انجام مي شد و درنهايت به انزواي تدريجي ما منجر شد، سر دراز دارد و تا به حال در سينه ها مانده و جز در محافل خصوصي روايت نشده، با اينحال برهه اي كه مد نظر من است اوج درگيريها يعني قضيه جشن «ياد استاد» دانشكده مكانيك در ارديبهشت 86 است.

    داستان از اين قرار بود كه طيف مذكور به دلايلي كه نمي خواهم به آن بپردازم و براي خودشان محترم بود تصميم به برگزاري جشن ياد استاد كردند و هدفشان را هم تكريم جايگاه اساتيد عنوان كردند و همين دوگانگي نيت آنها و ظاهرسازي و نحوه مديريت فريبكارانه باقي دانشجويان بود كه زور داشت و 4 سال راحتي را در فوق برنامه دانشكده مكانيك بر ما حرام كرد. بگذريم.

    به هر ترتيب جشن ياد استاد برگزار شد و سالن آمفي تياتر دانشگاه از دانشجو پر شد و اكثريت اساتيد دانشكده هم در آن شركت كردند.  يكي از بخشهاي برنامه پخش كليپ بود و در اين بخش كليپي از تصاوير صداگذاري شده اردوهاي مشعشع دفتر فعاليتهاي فوق برنامه دانشكده مهندسي مكانيك را پخش كرد. اردوهاي معلوم الحالي كه مخاطبيني مشخص دارد و جز به كار تفريحات آزادانه خاص دوران دانشجويي نمي آيد!

    از تصاوير خواهران هم دانشكده ايمان كه زير آبشار و پاي در آب و پاچه بالا و در حال لبخند به دوربين و احياناً در حال آب بازي كه بگذريم نوبت به پخش عكس يكي ديگر از خواهران سال بالايي رسيد كه جلوي عكس روسري خود را برداشته بود و عقب عكس چند پسر رو به او ايستاده بودند و سرشان را بالا گرفته بودند و در همين حال صدايي مي گفت: «و در اين اردو دوستان ما توانستند در مقابل تيرهاي زهرآگيني كه به سويشان پرتاب مي شد مقاومت كنند»!

     براي ماهايي كه با فضاي دفتر فعاليتها آشنا بوديم احتمال بروز چنين پديده هايي در اردوها دور از ذهن نبود و حتي انتظار بدتر از آن را هم داريم ليكن صاحبان عكسهاي اين اردوها هيچگاه به حدي از اعتماد به نفس نرسيده بودند كه آنها را از مجموعه خودشان و محيط دفتر فعاليتها خارج كنند و كار را به جايي برسانند كه در ملأ عام و در حضور اين همه استاد و دانشجو اينها را با چنين وضعي نمايش دهند و از اينكار افتخار هم بكنند. اين موضوع به منزله ترويج گسترده اين فرهنگ به عنوان فرهنگ غالب دانشجويي و ريخته شدن كامل قبح اينطور اعمال بود و براي ما كه مي دانستيم فضاي دانشجويي و دانشگاهي مستعد به يكباره فراموش كردن ارزشها و كوچك كردن مداوم دامنه خطوط قرمز است اينطور نمايشها چه سمّ مهلكي است.

    بعد از آن بود كه تصميم گرفتيم براي جلوگيري از سرسري گرفته شدن اين چنين برخوردي با احكام و ارزشهاي ديني عكس العملي نشان دهيم. دردآورتر اينجا بود كه هيچيك از اساتيد نه تنها عكس العملي نشان ندادند بلكه با تلاش براي كم نشان دادن اهميت موضوع سعي داشتند ما را هم مجاب كنند كه اتفاقي نيفتاده است! از سوي ديگر من و چند نفر از دوستانم آن زمان در شوراي صنفي دانشكده حضور داشتيم و اين جشن هم با چراغ سبز شوراي صنفي و با استفاده از نام آن برگزار شده بود و اين به نوعي احساس مسئوليت ما را بيشتر مي كرد.

    بعد از بحثهاي گوناگون تصميم بر اين شد كه به حداقلي از عكس العمل يعني «بيانيه عذرخواهي شوراي صنفي از دانشجويان بخاطر پخش اين تصاوير» اكتفا كنيم. از اينكه چه اتفاقاتي افتاد و كار به كجاها كشيد كه قضيه تقريباً ماست مالي شد مي گذرم و به همين مقدار بسنده مي كنم كه در همين جريان بيانيه شوراي صنفي دوستان طيف مقابل كه چند نفري TA يا دستيار آموزشي اساتيد در ميانشان بود رندانه يكي از دوستان ما را با عبارت «اگر اينكار را بكنيد 6 سالتون مي كنيم» تهديد به تعويق تحصيل كردند!

    يادم مي آيد در روزي كه مقرر بود تا در جلسه شوراي صنفي اين موضوع تصويب و اعلام شود ما خارج دانشكده بوديم كه يكهو چندين نفر از اين دوستان به سمت ما آمدند و از آنجايي كه از تصميم ما مطلع شده بودند ناباورانه و با حربه اي عجيب كه من تصور آنرا هم نمي كردم قضيه را عليه ما برگرداندند. استدلالي كه با آن وارد شده بودند اين بود كه «شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد!» نمي دانم مي توانيد احساس آن لحظات مرا درك كنيد يا نه كه چطور با يك فريب رواني و يك شانتاژ جاي شاكي و متهم به يكباره عوض مي شود!!! از آن دردناكتر اين بود كه كساني اين ادعا را مطرح مي كردند كه هيچ اعتقادي به حجاب نداشتند و بي حجابي را نه تنها بي آبرويي كه افتخار هم مي دانستند! از آن دردناكتر قوت تخريب ذهن اين استدلال بود. يادم مي آيد اين استدلال در ميان دانشجوها در سطح گسترده طرح شد طوريكه فرداي آنروز كه با يكي از فعالين دانشكده كه اطلاعي از مسائل نداشت در اينباره بحث مي كردم سريع همين را طرح كرد كه شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد و چرا اينكار را مي كنيد و ... اين استدلال با نامردي تمام ذهنهاي زودباور را فلج مي كند و مانع كشف حقيقت مي شود طوريكه در حاليكه از موضع مطالبه به موضع دفاعي عقب مي نشيني بخاطر نفوذ اين اتهام امكان توجيه افكار عمومي حداقل در كوتاه مدت- از تو گرفته مي شود.

    و اين داستان اتهامها در تاريخ سر دراز دارد. داستان «بالا گرفتن پرونده زنِ مردم و تعدي به حريم خصوصي مهندس موسوي» و «بي آبرو كردن مسئولين نظام» كه به احمدي نژاد وارد مي شود اتهام سهمگيني است كه ميزان ناجوانمردي مندرج در آن را تنها كسي كه يكبار اينچنين مورد ظلم واقع شده درك مي كند.

   و اينها عبرتي است براي نسل ما تا چه پيش آيد...

ياعلي

 

 

همايش بزرگ حاميان احمدي نژاد در مصلي تهران

 پی نوشت:

- نامه انتقادی سیدمهدی شجاعی به دولت و پاسخ محکم وحید جلیلی را ببینید

- باقی حرفها را آسدجواد میری در پلخمون زده است. توصیه می کنم حتما بخوانید. بخصوص برای همفکرانی که هنوز نسبت به رای دادن به احمدی نژاد تردید دارند و همینطور همفکرانی که عملیات انتخاباتی احمدی نژاد را بخصوص در مناظره با میرحسین کاملا صحیح و بی عیب و نقص می دانند. البته به نظر من هنوز برای نظر دادن قطعی درباره روشی که احمدینژاد در قبال هاشمی و مفاسد اقتصادی گرفت زود است:

وبلاگ؛ سه ديدگاه؛ سه كاركرد

بعد از نوشتن اين چند مطلب اخير يكبار ديگر به فكر افتادم كه رسالتي كه خود من براي اين سوتك جانم درنظر گرفته ام چيست و آيا همچنان در راه هستم يا نه. يادم مي آيد قبلاًها كه بيشتر فرصت داشتم و روي مطالعه وبلاگهاي مردم وقت مي گذاشتم به ذهنم رسيده بود كه وبلاگ نويسها به انگيزه هاي مختلفي اقدام به نوشتن مي كنند. انگيزه هايي كه خيلي وقتها آنچنان متفاوت است كه به زحمت مي شود همه آنچه به عنوان خروجي اين انگيزه ها از كار درمي آيد يك كاسه «وبلاگ» ناميد:

۱)      عده اي وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطوري مي بينند كه خود را بالاي يك تپه مه آلود در يك جاي دورافتاده! يعني جايي به غايت دور از شهر و واقعيت براي گفتن و فرياد زدن و ناليدن از هر آنچه ناگفتني است، بخصوص كه اينجا هيچكس تو را نمي شناسد و از واقعيت تو بي اطلاع است. اين عده با نامهاي مستعار وبلاگي ايجاد مي كنند و به نوعي «نجوا» با فضاي مه آلود مجازي مشغول مي شوند. مخاطبين و دوستان مجازي كمترين اهميت را دارند مگر اينكه وبلاگي با درد مشابه پيدا شود كه معمولاً هم پيدا مي شود و به نوعي درددل مشترك هم به مجموعه قبلي اضافه مي شود. آنطور كه من فهميده ام و اصلاً هم مستند نيست اينطور وبلاگها خيلي زيادند و شايد حتي از دو عده ي بعدي هم بيشتر باشند.

تحليلهاي مختلفي مي توان براي چرايي اين رفتار ارائه داد. تحليل شخصي من اين است كه اين افراد به شدت در دنياي واقعي تنها و آزرده هستند و چون هيچ حامي و تكيه گاه مشخصي در زندگي خود نمي يابند به فضاي مجازي به عنوان يك فضاي تاريك براي فرياد زدن و ناله كردن روي مي آورند و چه بهتر كه در اين اثنا كسي هم ناله هاي آنها را بشنود و توجهي نشان دهد و درد مشتركي پيدا شود و درددلي شكل بگيرد و...

 

۲)      عده ديگري هستند كه وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه غرفه اي متعلق به خود را در يك نمايشگاه بزرگ! يعني فضاي مجازي را نمايشگاه بزرگي مي يابند كه هر كسي مي تواند با داشتن يك وبلاگ خود و داشته هايش را در آن عرضه كند، بخصوص اگر دوست و فاميل هم يكي يك وبلاگ داشته باشند! وبلاگ در ديدگاه اين افراد بخشي از هويت آنهاست و حتي شايد بشود گفت كل هويت آنها!

   به تعبيري مي توان گفت انسان جديد با هويت مثله شده اي از خود در جامعه مدرن روبروست و او از ارائه يك هويت يكپارچه از خود ناتوان است و اينجاست كه وبلاگ به كمك او مي آيد. واقعيت پاره پاره ساختارهاي اجتماعي است كه باعث مي شود انسان در مواقع مختلفي مثل تحصيل علم (دانشگاه)، فعاليت براي بدست آوردن درآمد (محيط كار)، حضور در خانواده و حتي هنگام ورزش و تفريح مجبور باشد بخشهاي مجزايي از هويت واحد خود را به كارگيرد و دوستاني منحصر به نهادهاي مختلف براي خود دست و پا كند. يعني مثلاً آنچه در دانشگاه اهميت دارد صرفاً توانايي حل مسأله است و معيار ارزشگذاري آن محيط همين توانايي است. پارامتر مهم در سيستم دوستيابي دانشجويي همين توانايي است (البته دانشگاه شريف يك مدل ايده آل است و اين مباحث مثلاً در دانشگاه آزاد احتمالاً بالكل منتفي است!) مباحثي كه دوستان با هم مطرح مي كنند در درجه اول همين موضوع است و در درجه دوم موضوعات عام و مشتركي مثل فوتبال، سينما، موسيقي، تفريح و مهماني و ... است. بر خلاف اين مثلاً در يك محيط كاري همين فرد مجبور است كه بخش ديگري از هويت خود را به نمايش بگذارد و ادبيات همكاري هم با ادبيات دوستي دانشجويي بالكل متفاوت است. در كنار اينها اينرا بگذاريد كه هردوي اين گروه هاي دوستي بعد از سالها شايد مطلع نباشند كه مثلاً پدر شما در كودكي شما فوت كرده است. (البته اين موضوع خاص هم درباره خانمها بالكل منتفي است!)

    وبلاگ محيطي را فراهم مي كند تا انسانها بتوانند در يك فضاي عادلانه مجازي خود را آنطور كه دوست دارند و با تمام ابعادش به نمايش بگذارند. براي اين عده اسمها عمدتاً واقعي است و بازديد از وبلاگ و كامنتها و ديده شدن آن توسط دوستان اهميت بسيار دارد. مطالب وبلاگ هم بيشتر پيرامون مشاهدات و دريافتهاي شخصي و علايق و انتظارات شخص و در يك كلام «حديث نفس» است.

    اين نوع وبلاگها از آنجا كه صورت عينيت يافته «خود»ها در فضاي مجازي اند، در غياب يك «خود» كارآمد و مطلوب در دنياي واقعي جايگاه بسيار پراهميتي پيدا مي كنند تا جاييكه شايد زندگي اصلي شخص را به تدريج از واقعيت به مجاز آورند تا جاييكه شخص به جاي اينكه وبلاگ را صورت مجازي خود بداند، هويت خود را با وبلاگش بيابد. يعني جسمي در دنياي واقع و روحي در دنياي مجازي!

 

۳)   دسته سوم وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه منبري در ميان جمع مشتاقي از مردم! اين يعني وبلاگ به مثابه يك رسانه. محلي نه براي عرضه خود كه براي ارائه و انتقال يك پيام. با اين حال بايد دقت كرد كه وبلاگ به خاطر ساختار خاص خود رسانه اي مثل روزنامه نيست. تفاوت جدي وبلاگ با رسانه هاي ديگر در اين است كه شخصيت نويسنده و عملكرد او –چه در دنياي واقعي و چه در فضاي مجازي- اهميت بسزايي در كاركرد اين رسانه دارد. به عبارت ديگر وبلاگ هرگز به «برند رسانه اي» تبديل نمي شود –منظور از برند رسانه اي اين است كه خواننده نه به خاطر محتواي مورد نظرش كه به خاطر نام رسانه (مثلاً كيهان) آنرا مطالعه مي كند-  بلكه اين شخصيت نگارنده است كه تأثير و اعتبار پيامها را مشخص مي كند. مواردي خاصي هم وجود دارد كه خود پيام، به نام رسانه همگاني و وبلاگ اعتبار مي دهد كه البته در فضاي متكثر اطلاعاتي اين زمانه و ذهنهاي گم شده در ميان انبوه اطلاعات كار بسيار مشكلي است.

 ***

«سوتك» راه خود را از ميان اين سه به سوي آخري مي پويد و گهگاه هم تنه به تنه «نجوا» و «حديث نفس» زده است. با اين حال ساختار وبلاگ به گونه اي است كه ولو با اختيار كاركرد رسانه اي غلطيدن در دام «بازگويي خود» يا «عرضه خويشتن» بسيار محتمل است. «سخن گفتن از خود» شايد به خودي خود مشكل دار نباشد ولي مسيري است كه در صورت مشخص نبودن مراد آن، به آساني راه خود را به سوي «جدي شدن و اهميتِ ويژه يافتنِ نفس» پيدا مي كند كه خود مقدمه رذائلي چون عجب و كبر است. آفاتي كه به باور من جلوگيري از آنها يك شخصيت قوي و معنوي مي خواهد كه ايمان و ارتباط او با خدا، و معنويت و عاطفه مندرج در زندگي او صفت متعالي «استغنا» را براي او به همراه آورده است تا مجبور نباشد براي «درددل» به «نجواي مجازي» و براي «خودباوري» به  «عرضه خويشتن» روي آورد.

...و اينها همه الفاظ بود و ره تا به عمل بسيار است.

ياعلي

 

*مطالب مرتبط در همين وبلاگ:

 - وقتي مجاز، محكِ واقعي شود...

- تأملي پيرامون آثار تربيتي و آفات اخلاقي وبلاگ و وبلاگ نويسي

تأملي پيرامون آثار تربيتي و آفات اخلاقي وبلاگ و وبلاگ نويسي

الف) لزوم خودآگاهي

پديده ي وبلاگ و وبلاگ نويسي مثل تمام مفاهيم ديگري كه زندگي ما در عصر جديد را تشكيل مي دهد يك پديده وارداتي است كه در بستر فرهنگي غرب نضج يافته و با مقدمات فلسفي مغرب زمين و غايتهاي زندگي به سبك غربي پيوندي ناگسستني دارد. فلذا مانند همه ي مظاهر ديگر تمدن غرب، چنانچه بدون خودآگاهي و غفلت آميز با آن برخورد شود، ناخودآگاه جريان حركت آن بر اركان وجودي آدمي مستولي مي گردد و او را با خود به زندگي مطلوبي با مختصاتِ ايده آلها و استانداردهاي نفساني رايج در تمدن غرب مي كشاند. اثر اين گونه تماس هاي غفلت آميز با هر كدام از مظاهر غرب نتيجه اي مشابه دارد. مظاهري همچون سينما تلويزيون ماهواره و اينترنت، بازيهاي كامپيوتري، فوتبال حرفه اي، سيستم آموزشي و دوران تحصيل دانشگاهي (همانطور كه در پست قبلي به آن اشاره شد)، فعاليت اقتصادي در بسترهاي مدرني چون بورس و بانك، فعاليت علمي در قالبهايي همچون ژورنالهاي آي.اس.آي، فعاليت سياسي در احزاب الگوبرداري شده از سيستم هاي غربي و حتي فعاليت صنعتي در سطح رقابتهاي بين المللي، هريك به مثابه ي جريان تند يك رودخانه محسوب مي شوند كه انسان غافل شرقي را به سرعت از زمين (هويت واقعي خويش) مي كند و به جهت مطلوب خويش مي كشاند.

   فضاي مجازي و پديده ي وبلاگ هم از اين قاعده كلي مستثني نيست. به همين دليل براي حركت به سوي ولايت يافتن تدريجي بر مظاهر تمدن مدرن لازم است هر كسي از آفتهاي بالقوه ي موجود در اين پديده ها به خوبي آگاه باشد و با قدرت روحي خويش از غرق شدن در اين جريان تند و پنهان فرهنگي جلوگيري كند. براي ايستادگي در مقابل اين تهاجم پنهان اولين قدم كسب آگاهي است و دومين قدم ارزيابي هميشگي و محاسبه دائمي است. در اين راه حضور يك جمع دوستانه به عنوان يك ناظر خارجي براي رصد كردن انحرافات كوچك احتمالي بسيار كارآمد است. سومين قدم تربيت دائمي نفس است كه بايد انشالله چنان در خودسازي وتسلط به معارف بومي قوي باشيم كه در عبور از اين رودخانه ي خروشان جريان تند آن ما را با خود نبرد.

   در ادامه ابتدا آنچه خود در اين مدت وبلاگ نويسي به عنوان آثار تربيتي آن مشاهده كردم بيان مي كنم. آثاري كه تأثير جدي در رشد شخصيتي من ايفا كرد. پس از آن به ذكر آفات اخلاقي پنهان وبلاگ نويسي كه به ذهنم مي رسد مي پردازم. باز هم تأكيد مي كنم كه اين آثار تربيتي و آفات اخلاقي به صورت بالقوه در اين پديده وجود دارد و اين بصيرت و عملكرد آگاهانه ي ماست كه تعيين مي كند كداميك از اين خواص بالقوه، بالفعل گردد و كداميك بي اثر. اين آثار و آفات تمام كاربران وبلاگ اعم از نويسنده، خواننده و نظردهنده را در بر مي گيرد.

 

ب) آثار تربيتي

 1) ترويج فرهنگ آزادانديشي، نقد و تضارب آراء

فضاي وبلاگي به گونه ايست كه هر انديشه اي به راحتي در آن مطرح مي شود و همه ي افراد با هر نظر و اعتقادي بدون هيچ مانعي قادرند نظر خويش را ابراز كنند و به نقد نظر نويسنده بپردازند. از آنجايي كه متأسفانه در جامعه ي ما «نقد» جايگاهي ندارد و همگي به تملق و تأييد نظر صاحبان رأي – از راننده تاكسي منبر رفته در ماشينش تا استاد دانشگاه متكلم وحده در كلاس – و تنبلي فكري عادت كرده ايم اين ويژگي فضاي وبلاگي و تمرين  «تفكر» و «نقد» براي كاربران آن در آينده بسيار كارساز خواهد بود.

 

2) شكستن ديوارهاي كاذب دانايي

فضاي نقادي و تضارب آراء باعث پاره شدن حجاب هاي ضخيم «تعصب» و «عجب» مي شود كه به مرور در ذهن انسان شكل گرفته است. از بين رفتن اين حجابها باعث جهشهاي معرفتي بزرگي در نويسنده مي شود. البته همانطور كه گفته شد اين ويژگي بالقوه است و افراد زيادي علاقه اي به استفاده از اين ويژگي ندارند و با بي اعتنايي حجابهاي ذهني خود را حفظ مي كنند.

   اندكي دانايي در انسان ناآگاه خود به خود توهمي را بوجود مي آورد كه اين رأي متعلق به من است و كس ديگري نيست كه تا اين حد بفهمد و لازم است كه من اين علم ناياب خود را در اختيار ديگران قرار دهم كه آنها هم بهره برند و بياموزند. اما وقتي همين فرد مدتي در فضاي وبلاگي در معرض انديشه هاي ديگران قرار مي گيرد و مي بيند كه خيلي چيزها بوده اند كه حتي به مخيله ي او هم خطور نكرده اند و چه اشتباهاتي هم در همان اندك ارائه ي خويش مرتكب شده است، به فراست در مي يابد كه به قول ارسطو -شايد هم سقراط- كسي عالمتر است كه به وسعت جهل خويش آگاهتر باشد.

 

3) ارزش يافتن «قول» به جاي «قائل»

وبلاگ اين امكان را فراهم مي كند كه كاربران -نويسنده و نظردهنده- بدون استفاده از اسم واقعي خود به ارائه ي نقطه نظرات خود بپردازند. اثر تربيتي اين ويژگي اينست كه باعث مي شود بياموزيم نظرات و سخنان ديگران را بدون آشنايي با شخصيت آنها و حتي بدون در نظر گرفتن ويژگيهاي گوينده ي آن بشنويم و به آن بها دهيم. متأسفانه بارها براي همه ما پيش آمده كه يك جمله را وقتي براي كسي عنوان مي كنيم به سرعت آنرا رد مي كند اما همينكه آنرا به فرد خاصي منسوب مي كنيم به سرعت مي پذيرد – و البته عكس آن شايعتر است!- امري كه منافات كامل با فرموده ي مولا علي (ع) دارد كه «انظر الي ماقال و لا تنظر الي من قال»

 

4) «ارتقاء قدرت طرح و ارائه ي يك موضوع» توسط نويسنده و «قدرت تفكر صحيح و منطقي و نقد جامع و منصفانه» توسط خواننده

اين هم از مهارتهايي است كه متأسفانه توسط مدارس و دانشگاه ها به كسي آموخته نمي شود و فضاي وبلاگي محيط مناسبي است كه به ما بياموزد چگونه اعتقادي را كه به آن باور داريم به گونه اي روان و ساده و كامل به افراد ديگر منتقل كنيم. توانايي گوش دادن و فكر كردن و كشف و شناسايي ايرادات يك نوشته هم توانايي بسيار مهم و كارآمدي است كه خوانندگان آنرا تمرين مي كنند.

 

ج) آفات اخلاقي

1) حديث نفس

هر نوشته اي پلي است كه از ذهن نويسنده به ذهن خواننده زده مي شود. امّا گاهي دورهاي بسته اي در ذهن نويسندگان ايجاد مي شود كه از «خود» به «خود» مي رسند و به عبارت ديگر در خود باقي مي مانند و سوژه ي نوشته حالات دروني نويسنده مي شود. اينگونه نوشته ها تنها نوعي روايت كردن عوالم دروني خويشتن در برابر ديگران است و نه تنها چيزي عايد خواننده نمي كند بلكه عقل و شرع اجازه ي بازگو كردن حالات دروني را براي هركس و نا كسي نمي دهد. اين حالت گاهي به صورت ناخواسته در نوشته هاي وبلاگ نويسان رخ مي دهد – مثلاً در بعضي نوشته هاي همين وبلاگ-  و گاهي به صورت يك عارضه ي مزمن بروز مي كند. در حالت مزمن و افراطي آن وبلاگ پر مي شود از نجواهاي دروني و راز و نيازهاي شخصي نويسنده در قالب جملات احساسي و شعر و آه و ناله و ... و مخاطبين مشخصي كه همگي به نوعي مبتلاي اين عارضه هستند. من هنوز تحليل درستي از علت رفتار اين نوع وبلاگ نويسان ندارم و نمي دانم كه چرا اين نوشته ها را در دفتري در خانه ي خود نمي نويسند و اصرار دارند كه آنها را در معرض ديد عام قرار دهند اما به عنوان يك احتمال فكر مي كنم كه در اين حالت نويسنده به نوعي با يك خداي مجازي-به عنوان جايگزيني براي خداوند خالق تمام عوالم- كه همان سيستم وب است، رابطه ي معنوي ايجاد مي كند و به مناجات و راز و نياز مي پردازد و نياز دروني خويش را از طريق ارسال اين پيام ها و دريافت پيامهايي مشابه در قالب «نظرات» ارضا مي كند.

 

2) مخاطب زدگي

مراقبت دائمي آمار بازديد سايت و تعداد نظرات و تحرك دائمي براي افزايش لينكهاي داده شده به وبلاگ و بخش عمده اي از اطلاع رسانيها در قالب جملاتي چون «با ... به روزم، خوشحال مي شوم نظر بدهيد» يا «وبلاگ خوبي داريد به ما هم سر بزنيد» نوعي  بازي نفساني است كه متأسفانه در ميان عده ي زيادي از وبلاگ نويسان رايج است و به نوعي رقابت شوم مبدل شده است. به هرحال اين حالت منجر به مخاطب زدگي مي شود. يعني اينكه نويسنده به جاي آنكه به بيان حق و مسائل مهمتر و اساسي تر بپردازد، به طرح مسائل جنجالي و باب طبع مخاطبين و خوانندگان مي پردازد. از نظر من معيار «تعداد بازديد از سايت» همچون بيشتر معيارهاي غربي در مسائل مختلف براي سنجش، بسيار پوچ و احمقانه است و متأسفانه شاهديم كه سايتهاي به شدت مدعي و انقلابي هم جاهلانه درگير اين مسابقه ي پوچ گشته اند و تعداد بازديدهايشان را به رخ همديگر مي كشند.

 

3) تعريف و تمجيدهاي غرورآور، اظهار فضل، ريا و تظاهر

اينها 3 دسته از فراگيرترين آفتهاي اخلاقي بالقوه در فضاي وبلاگي است كه قبح آن بر همه روشن است. تعريف و تمجيدهاي بيجا كه در اكثر موارد هدفي جز خوش آمد نويسنده ندارند و از بي مايگي نظردهنده حكايت دارند و باعث غرور بيجاي نويسنده مي شود كه آفتهاي بعدي آن مشهود است؛ اظهار فضل هاي بي مورد كه فقط براي خالي نبودن عريضه ارائه مي شوند و بيشتر به طبل ميان تهي مي مانند و به سرعت هم رسوايي به بار مي آورند؛ و همچنين نيت ناخالص آميخته به ريا و تظاهر كه به مرور خود را در نوشته نشان مي دهد و تنها به نويسنده يا نظر دهنده امكان مي دهد كه واقعيت وجودي خويش را مدتي زير مشتي اصطلاح و گنده گويي و رياكاي پنهان كند اما به زودي بي مايگي او و فاصله ي خود واقعيش با آن تصوير ساختگي آشكار مي شود.

 

4) فالگوش مجازي

اين اصطلاح را براي عملي به كار مي برم كه متأسفانه آگاهانه يا ناآگاهانه در ميان كاربران وبلاگ رواج دارد. فالگوش مجازي، استراق سمع مجازي است كه با انگيزه هاي فضولي، كنجكاوي هاي بي مورد و بعضاً شيطاني و خاله زنك بازي انجام مي شود. نوعي پرسه زدن وبلاگي كه تنها به هدف سر و گوش آب دادن و اطلاع يافتن از نحوه ي فكر كردن افراد مختلف، موضوعات مورد بحث و نظر افراد مختلف درباره آن انجام مي شود و ارزش ديگري ندارد.

   اين نوع نگاه به نوشته ها باعث مي شود كه اطلاعاتي كه از نوشته به ذهن مخاطب منتقل مي شود به جاي اينكه در حوزه ي موضوع مورد بحث باشد، در حوزه ي شخصيت شناسي محيط اطراف خواننده و به عبارت ديگر پربار شدن انباره ي اطلاعاتي خاله زنكي او باشد. از سوي ديگر اين نوع شخصيت پردازي به علت اينكه تنها بر مبناي چند نوشته انجام شده كاملاً ناقص است و اعتباري ندارد.

   {من شخصاً سوء نيت و بدي اين نوع رفتارها را قلباً باور دارم، اما احساس مي كنم به خوبي و مستدل نمي توانم بد بودن اين رفتار را به گونه اي كه حق آن ادا شود اثبات كنم، پس از اين موضوع مي گذريم}

 

5) روابط دختر و پسر

{متآسفانه در اين قسمت مجبورم به كمي بي پرده سخن گفتن، كه پيشاپيش عذرخواهي مي كنم}

اگرچه در فضاي مجازي دو جنس مخالف حضور فيزيكي ندارند، اما از آنجايي كه مهمترين اثر فيزيكي آنها يعني گفتار وجود دارد پس تمامي مباحثي كه در مورد روابط دختر و پسر در دنياي واقعي حاكم است اينجا هم حاكم است، فقط با قدري تفاوتهاي ظاهري.

   دنياي مجازي نيازمند نظام فقهي نويني است كه لازم است به زودي توسط متخصصين امر تدوين شود. با اين حال وظيفه هرگز از گردن ما ساقط نيست كه «ان الانسان علي نفسه بصيرة». در ادامه مي كوشم بعضي از آفاتي را كه به واسطه ي فهم ناقص خود از دين، در روابط مجازي دختر و پسر درك كرده ام ذكر كنم، انشاالله كه توسط دوستان عالمترم اصلاح و تكميل شود.

    مفاهيمي چون حيا، عفت، حجاب، نگاه حرام، خلوت و... قابليت اينرا دارند كه در فضاي مجازي بازتعريف شوند. در دين اسلام حجاب و عفت به عهده ي زن است و كنترل نگاه به عهده ي مرد. البته حجاب براي مرد و كنترل نگاه براي زن هم واجب است اما ميزان آن از حالت اولي كمتر است. در فضاي مجازي هم مي توان گفت حجاب و عفت به عهده ي زنان است و كنترل نگاه به عهده ي مردان. همينطور در فضاي وبلاگي.

   زن در جهان خارج موظف است زينتها و زيبايي هاي ظاهري خويش را از مردان نامحرم محفوظ نگه دارد و تنها آنها را در برابر مردان محرم خويش آشكار كند. آيا اسلامي كه اين چنين در باره ي زيبايي هاي بيروني زن سخن مي گويد در مورد زيبايي هاي دروني زن، يعني جمال و جلال روحي و معنوي و عاطفي او دستوري ندارد؟ مسلماً زن همانطور كه موظف است جسم خويش را از نگاه نامحرم دور نگه دارد، وظيفه دارد روح خويش را هم از نگاه هاي مردان نامحرم محفوظ دارد. در حاليكه من به مراتب بارها حتي در مذهبي ترين وبلاگهاي دختران حزب اللهي ديده ام كه چگونه نويسنده ظرافتهاي روحي و عاطفي خويش را –البته گاهي سهوي و ندانسته- در معرض ديد نامحرمين قرار داده است و از رفت و آمد مستمر و غير طبيعي جوانان پسر به وبلاگش -كه بي آنكه خود بدانند به آنسو كشيده مي شوند- احساس خطر نمي كند. بر دختران ما واجب است كه حد حجاب و عفت را –كه خود بايد دريابند- در مورد روح و روان و انديشه هاي خود مراعات كنند.

   در مورد مردان و به خصوص جوانان مذهبي هم همين مسائل در مورد نيتهايي كه در خواندن و پيگيري مطالب دختران دارند، وجود دارد. مگر نگاه حرام جز تمتع لحظه اي از زيبايي هاي يك زن نامحرم است؟ آيا علاقه ي من به سر زدن مداوم، مطالعه و نظر دادن در وبلاگي كه صاحب آن يك دختر است نبايد زنگ خطر اينرا براي من به صدا درآورد كه مبادا اينها تنهاي بازيهاي نفس من است تا اندكي شهوت عاطفي و روحي خويش را تسكين دهم؟!

   من به هيچ وجه در اين نوشته مطالعه ي وبلاگهاي پسران و دختران توسط همديگر و حتي نظر دادنشان را رد نكردم، همانطور كه در دنياي واقعي كسي به صورت كلي ارتباط محرم و نامحرم را رد نمي كند، بلكه پرده هايي را از اغواهاي مدرن شيطاني بازگو كردم تا بررسي هميشگي نيتهايمان را به خصوص در بزنگاه هاي اينچنيني فراموش نكنيم.

   در پايان بايد گفت گرچه امكان ارتباط دو جنس وجود دارد، اما براي پيش گيري از ايجاد بسترهاي مناسب براي وسوسه انگيزي شيطان بهترين راه همان شيوه ي معروف است كه «بهتر است ارتباطي نباشد مگر به اندازه ي ضرورت» و ضرورت را هم كسي در نخواهد يافت جز من و تو، بيني و بين الله...

ياعلي

 

ای گوشه نشینان! بكوشيد و بجوشيد و غوغاي زندگي را برپا داريد...

چند صباحي بود كه دلمان از قيل و قال زمانه به تنگ آمده يود و به مرض مزمن «دلسردي و نوميدي» مبتلا گشته بوديم (و خلاصه به قول معروف دپ زده بوديم) تا اينكه شبي تاريك و ظلماني به ناگاه نهج البلاغه ي امير المؤمنين علي بن ابيطالب(ع) مرا به خود فرا خواند و مني كه سال به سال اين كتاب مبارك را (از روي جهالت و غفلت)  ورق نمي زدم، آنرا به دست گرفتم و تورقي كردم تا اين خطبه آمد و جان نابود ما را حياتي دوباره بخشيد. كلام مولا عجيب است كه همزمان هم مبشر است و هم نذير. هم شادمانت مي كند و هم در دل محزون از كرده ي خود. هم نوازشت مي كند و هم چون تازيانه اي متذكرت مي كند... از جنس ديگريست چشمه اي كه از قلب علي(ع) مي تراود:

 

   جان و تن هر دو در زندگي ممكن است كسل و فرسوده شوند، آن از سنگيني اين و اين از پرواز آن به ستوه آيد.

   جان را به دانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردباري و صبر برگذار كنيد و در محفل همنشينان به حسن مشرب و لطف آميزش معروف گرديد و در نتيجه بار زندگي را آسان به منزل رسانيد.

   تن را به كار و كوشش وا داريد و هرگز به سستي و خمود نگراييد تا به قوّه ي فعاليت و عمل همچون روح بانشاط و سبك باشيد و پرنده وار شايسته ي پرواز و طيران گرديد.

   هرگز از خداوند متعال مخواهيد كه شما را از غوغاي زندگي بركنار دارد و با آرامش و سكوت از اين جهان بيرون برد. خدا راضي نيست كسي به هنگام مناجات بگويد: «خدايا مرا از فتنه به دور دار» زيرا مرد خدا آن كس است كه قدم در پيكار هستي گذارد و نبرد زندگي را با پيروزي و پاكدامني برگزار كند. فقط در اين مبارزه لازم است كه مرام حق و حقيقت نصب العين باشد و با خلوص عقيده و طهارت وجدان پيكار درگيرد.

   آيا شنيده ايد كه خداوند متعال در كتاب مجيد چه فرموده؟

   «فرزندان و ثروت در زندگاني بشر فتنه است»، بنابر اين اگر كسي از فتنه بگريزد به عبارت آشكارتري از هستي و حيات گريزان است.

   تيره بخت كه كنج عزلت مي گيرد و از هياهوي محيط فرار كرده و به گوشه ي خموشي پناه مي برد، نمي داند كه «فلسفه ي آفرينش» و راز وجود چيست! او نمي داند كه براي گوشه نشيني و انزوا خلق نشده است، بلكه بايد با بقاء ناموس حيات در «آشوب جهان» شركت كند و همچون زندگان به جنب و جوش برخيزد؛ قامتي بيارايد و قدمي فراگذارد، از بينوايي دستگيري كند و ناداني را به دانش و كمال هدايت نمايد.

   آري، در غوغاي زندگي بيش از آنچه شكست و فساد پديد مي آيد، صلاح و عمران صورت مي گيرد.

   اگر وظيفه ي آدميزاد در عالم به سكوت و خمود منحصر باشد، يكباره خداشناسان بايد از هم پراكنده شده، هريك به گوشه اي خزند و در گلوي دره هاي تنگ و غارهاي ژرف فرو برند و جهان را همچنان سرگشته و گمراه بگذارند و تنها گليم خود را از آب كشيده به حفظ حان خويش، بشر را بدست غرقاب فنا و امواج نيستي بسپارند...!

   من نمي گويم كه لجام گسيخته و خيره خيره خود را در ميان جامعه اندازيد و بيهوده آشوب و انقلاب برپا كنيد، اين عمل را نمي ستايم و بدان اجازه نمي دهم. اما گوشه مگيريد و خموش منشينيد و آسايش خود را بر رفع مظالم بندگان خداي و تصفيه ي اختلافات مردم ترجيح مدهيد. ممكن است انسان به قسمت خود هم راضي باشد و از تقدير هم خرسند، اما اين رضايت ايجاب نمي كند كه سرافكنده به كنجي بخزد و زبان بريده از گفت و شنود و خلط و آميزش، آرام و بركنار ماند.

   خداوند دانا مردان نبرد را در فتنه اندازد و بدينوسيله جوهر جانشان را آزمايش كند، تا بنگرد بردبار و صبور كيست، تا معلوم شود پرهيزكار و پاكدامن كدام، تا بنده را به روز رستاخيز بر خداي حجت نباشد و كسي در آن بازپرسي نيازموده قدم نگذارد.

   پس برخيزيد و دامن همت بر كمر زنيد، بكوشيد و بجوشيد و غوغاي زندگي را برپا داريد. مرد باشيد و با دامن پاك و پندار عالي در صحنه ي نبرد قدم گذاريد تا هم از لذت حقيقي حيات بهره بريد و هم به وظايف انسانيت خويش قيام نماييد. نه همچون زنده به گوران كه بر نفس خود اتكا و اعتماد ندارند و به همين جهت از غوغاي زندگي كناره مي گيرند.

نهج البلاغه سخنان علي-به قلم جواد فاضل

از ته دل بگو

«يا علي»

 

 

  

 

وای از کمی توشه...(2)

   و همچنين حفظه عمل بنده ي ديگر برند، آراسته به همه خيري، چون به آسمان پنجم رسد و همچون آفتاب نور مي دهد، فرشته اي كه مخصوص است به آنجا، گويد من صاحب حسدم. اين بنده حسد بردي بر آنكه خداي تعالي با كسي فضل كردي و خشم آوردي بر چيزي كه رضاي خداي تعالي بر آن بودي.

   و ديگر عمل بنده ي ديگر مي برند با روشنايي تمام و نماز و روزه ي بسيار. چون به آسمان ششم رسند، فرشته اي كه بواب آنجاست گويد كه اين عمل را بر روي صاحبش باز زنيد كه او بر هيچ آفريده رحمت نكردي و به مصيبت مردم شماتت(=شاد شدن به غم ديگران) كردي و شاد شدي. حق تعالي مرا فرموده است كه نگذارم كه عمل او از من درگذرانند.

   و همچنين عمل ديگري برند با نفقه ي بسيار و روزه و نماز و جهاد و ورع و زهد. آوازي باشد او را چون آواز رعد و روشني چون برق. چون به آسمان هفتم رسد، فرشته اي كه بر آن آسمان موكل و بواب است گويد من صاحب ذكرم. او بدين عمل ذكر و رفعت در مجالس علما و اكابر خواسته است و اين عمل نه به اخلاص بوده است. خداي مرا فرموده است كه نگذارم كه عمل او از من در گذرانند و هر عمل كه نه خالص خداي را بود ريا باشد و خداي عزوجل عمل مرائي(=براي نمايش) قبول نكند.

   و ديگر حفظه عمل بنده مي برند با نماز و روزه و صدقه و حج و عمره و خلق حسن و ذكر خداي تعالي و  فرشتگان هفت آسمان به تشييع با او مي روند تا همه ي حجابها قطع كنند و در حضرت عزت بايستند و همه ي فرشتگان گواهي مي دهند بر اين عمل كه صالح است و به اخلاص واقع شده است.

   از حضرت عزت ندا رسد كه شما نگهبانان عمل بنده بوده ايد و من رقيب دل و نفس او بوده ام. بدين عمل مرا نخواسته است و اين عمل نه براي من به اخلاص بوده است و من داناترم بر آنچه او خواسته است. لعنت من بر او باد. آدميان را بفريفت و شما را. من علّام الغيوبم و مطلع علي ما في القلوب. بر من هيچ پوشيده نماند. علم من بدان چه بود و بدان چه نبود و خواهد بود يكسان است و علم من بر آنچه گذشته است و منقضي شده، همچون علم من است بر آنچه آينده است و در زمان مستقبل خواهد بود و علم به اولين و آخرين مراست. بنده چون تواند مرا فريفتن؟ آدميان را بفريبد و شما را چنانچه اين بنده فريفته است، امّا مرا نتوان  فريفتن.

   پس فرشتگان هفتگانه و سه هزار فرشته كه به تشييع رفته باشند گويند: خدايا لعنت تو لعنت ما همه بر او باد و همه ي اهل آسمان گويند: «عليه لعنتنا و لعنه اللّاعنين...»

 برگرفته از كتاب «دريافتي از خطبه متقين نهج البلاغه» نوشته سيد مهدي شجاعي

 

حديث تكان دهنده اي بود. نه؟!

ياعلي

وای از کمی توشه...(1)

معاذ مي­گويد: «پيش رسول بودم صلوات الله و سلامه عليه كه سوار شد و مرا رديف خود ساخت، پس پاره­اي راه برفتيم. رسول نظر به آسمان كرد و فرمود: الحمدلله الذي يقضي في خلقه مايشاء

پس فرمود: يا معاذ

گفتم: لبيك يا سيد المرسلين

گفت: حديثي گويم تو را كه اگر آنرا نگه داري فايده دهد تو را  و اگر ضايع كني حجت تو عندالله تعالي منقطع شود.

   پس فرمود كه: يا معاذ! به درستي كه حق تعالي هفت فرشته آفريد پيش از آنكه آسمانها را آفريند، براي هر آسماني فرشته­اي و هر فرشته را بر آسماني دربان ساخت به قدر در آسمان و جلالت آن.

   پس وقتي ملائكه كه حَفَظه­ي عملند، عمل بنده را به بالا برند و آن عمل را نوري و شعاعي باشد همچو شعاع آفتاب. پس چون به آسمان دنيا رسد و حفظه كه عمل بنده مي­برند، آن عمل را تزكيه كنند و بسيار شمرند و به احترام برند، بواب (دربان) آسماني گويد كه اين عمل را به روي صاحبش باز زنيد، من صاحب غيبتم. خداي تعالي فرموده است كه عمل كسي كه غيبت كند نگذارم كه از من بگذرانند و آنرا به پروردگار رسانند.

   پس عمل بنده­ي ديگر، حفظه به آسمان برند. نوري از او تابد و حفظه آنرا بسيار ستايش كنند و تطهير و احترام نمايند تا به آسمان دوم رسند، آن ملك كه بواب آن آسمان باشد گويد باز ايستيد و اين عمل را به روي خداوندش بازكوبيد كه او بدين عمل، دنيا خواسته است. حق جل و علا مرا فرموده است كه نگذارم كه عمل او از من در گذرد. پس ملائكه لعنت كنند آن كس را كه به عمل آخرت نعمت دنيا خواسته است.

   حفظه­ي ديگر عمل بنده­اي را به آسمان برند و در آن عمل صدقه و صيام بسيار و خيرات و حسنات باشد و حفظه آنرا ستايش كرده و تزكيه نموده مي­برند. چون به آسمان سوم رسند بواب گويد كه اين عمل به روي خداوندش زنيد، من فرشته­ي صاحب كبرم. نگذارم كه عمل كسي كه متكبر باشد از من بگذرانند و به غيري رسانند كه او در مجالس بر مردم تكبّر مي­كند.

   و باز حفظه­ي ديگر عمل بنده­اي را بالا برند و از آن عمل نور درخشد همچون ستاره­ي آسمان. در آن عمل تسبيح و تهليل و روزه و نماز و حج و عمره بود. چون به آسمان چهارم رسد فرشته­اي كه آنجا موكل است گويد بازايستيد و اين عمل را به روي خداوندش باز زنيد كه عامل اين عمل مُعجَب(خودپسند) بود. خداوند تبارك و تعالي فرموده است كه نگذارم كه عمل صاحب عجب يعني كه در آن عمل عجب آورد از من در گذرانند و بالا برند.

 و همچنين...

 

(ادامه دارد...)

ياعلي

تاملی در شخصیت امام

 

حضرت امام

صداي اذان در کوچه‏هاي جماران پيچيد. ناگهان زنگ تلفن خانه امام به صدا در آمد. يکي از نزديکان گوشي را برداشت. استاندار خوزستان بود. از پشت تلفن گفت:«خرمشهر سقوط کرده و آبادان هم در خطر سقوط است. اين خبر را به آقا برسانيد و پاسخش را بگيريد و به من بگوييد». مرد ترسيد، با عجله به نزد امام رفت. امام که آماده خواندن نماز ظهر بود و زير لب اقامه مي‏گفت، با ديدن چهره نگران مرد گفت:«چه خبر شده؟» مرد آنچه را که شنيده بود تعريف کرد. امام با همان آرامش هميشگي گفت:«به ايشان بگوييد جنگ است آقا!». و سپس به آرامي دستهايش را بالا برد: « الله اکبر»...

 

اولين بار كه اين خاطره از امام را در جايي خواندم خيلي تحت تأثير قرار گرفتم. نمي دانم خميرمايه ي شخصيت آن مرد از چه بود. آهن و فولاد هم بالاخره روزي مي شكنند اما گويي روح خميني را هيچ چيز ياراي به زانو درآوردن نيست.

   شخصيتش با همين نقل هاي دست و پا شكسته منِ خواننده را وادار مي كند كه احترام زايدالوصفي براي او قائل باشم. چه خميني رهبرم باشد چه ولي فقيهم چه يك مرد بزرگ و چه يك پيرمرد ساده خميني عظمتي را در روح خويش پنهان كرده است كه سالهاست آدميان و آسمانيان امكان وجود آدمي اينگونه را فراموش كرده بودند. انسانها ظرفيت هاي خويش را فراموش كرده بودند و  مقام بلند جانشيني خدا را با بازي هاي تكراري روزانه ي خويش ملوث و آلوده مي كردند تا اينكه خميني آمد و شايد كمترين درس او همين بود كه اي انسان! بساز خويشتن خويش را تا بداني عظمت انسان بودن را. تا بفهماني به عالميان معني سجده بر اشرف مخلوقات را...

   چگونه امكان دارد كسي اين چنين شخصيتش را پرورش دهد؟ خميني با خود چه كرده بود كه توانست چنين انقلابي عظيم رقم بزند؟ خميني تا همين 20 سال پيش زنده بود. افسانه ي 2000 سال پيش نيست. در جامعه اي مشابه جامعه فعلي ما بزرگ شده بود. چگونه روح الله خميني اين چنين اراده خويش را بر اراده ي عالم و عالميان پيروز مي كند؟

   شخصيت همچون كوه امام بر 2 ركن استوار است: اراده و توكل. همان چيزي كه خود به جوانان توصيه مي كرد. امام سالها روي شخصيت خود كار كرده بود. معروف است كه شرط امام براي شاگردان خويش حضور در كلاس هاي اخلاق او بود. بسياري از تأليفات او در زمينه ي اخلاق است. نماز شب امام از دوران طلبگي ترك نمي شد. برنامه ريزي و نظم او تا آخرين روزهاي عمرش استمرار داشت. به راستي نفس خويش را تحت تسلط خود درآورده بود چرا كه مانع بزرگ اوج گرفتن روح نفس و دسيسه هاي آن است.

   خودسازي... خودسازسي...خودسازي....

   امام تا آخر عمر خود دست از خودسازي برنداشت. خودسازي همان گوهري است كه حتي در جمع هاي مذهبي ما نيز عمدتاً مورد غفلت قرار مي گيرد و هميشه باعث كند شدن حركتها و فعاليتهاست. بخشي از خودسازي در خلوت است و بخشي در حضرت. خلوت هم از آن گمشده هاي دنياي جديد ماست. خلوت...

   نقاط عطف شخصيت انسان، لحظه هايي كه يك پله روح به مبدأ خويش نزديكتر مي شود همه در خلوت اتفاق مي افتند. در خلوت است كه انسان خود را باز مي يابد و مسير خويش را اصلاح مي كند. خلوت است كه با آدمي خودآگاهي را هديه مي دهد. خودآگاهي اي كه وقتي با جامعه آگاهي ناشي از فعاليت هاي اجتماعي در هم آميزد، خميره شخصيتهاي بزرگ را شكل مي دهد. در خلوت بركتهاست...بركتها... افسوس كه جان هاي ضعيف ما تاب روبرويي با خويشتن را ندارد و از خلوت مي گريزد. به خود مي نگرم كه چگونه لحظه هاي ارزشمند سكوت و خلوت را به راحتي از دست مي دهم و خود را در گرد و خاك اجتماعات و گزافه گويي هاي بي ارزش غرق مي كنم و هر روز زنگاري را كه بر آيينه ي قلبم است ضخيمتر مي كنم.

 

 

پي نوشت:

دانشجوهاي دانشگاه شريف اين توفيق رو دارن كه هرسال به واسطه ي اردوي بازديد از مناطق عملياتي جنوب كشور يا همون اردو جنوب تجديد ميثاقي با شهداي دفاع مقدس داشته باشن و عملكرد يك سالشون رو راست و حسيني با خط كش شهدا بسنجن.

   الحمدلله خدا امسال به من توفيق داده و شهدا منو به عنوان يكي از نوكراشون تو اين اردو قبول كردن. اردو جنوب دانشگاه ها امسال حول و حوش 28 صفر(17 اسفند، رحلت پيغمبر) برگزار ميشه و به همين خاطر امسال پيك كارها زودتر از پارساله. به خاطر همين توي اين چند هفته سر ما حسابي شلوغه و فقط اگه بتونم مطلبي مي نويسم براي به روز كردن و ديگه فرصتي براي خوندن وبلاگهاي ديگه و مطالب دوستان ندارم. خواستم پيشاپيش از همه كسايي كه انتظار دارن عذرخواهي كنم.

 

ياعلي

 

تاملاتی در توقعات ما...

از آنجایی که از نظر من یکی از بزرگترین مشکلات خودم و دنیای اطرافم مسأله­ی اخلاقیات و معنویت است، - که قالَ رسول الله: «إنّی بعثت لأتمم مکارم الاخلاق» - زین پس می­کوشم که ذیل این موضوع آنچه به نظرم مفید می­رسد، به رشته­ی تحریر درآورم، انشاالله که خود نیز مورد عنایت پرورگار قرار گیرم و عطر کلام الهی بر جان و تنم بنشیند و عالمی کمتر بی­عمل باشم.

امّید که مورد نقّادی و اصلاح دوستان گران­مایه قرار گیرد.

 

روحانی عزیزی[1] در بیانات اخلاقی­اش می­گفت: « در زندگی هرچه توقّعتان از دیگران کمتر باشد کمتر می­رنجید. رنجش با توقّع نسبت مستقیم دارد»

   اگر کمی در احوالات و درونیات خویش غور کنیم صحّت کلام فوق را لمس خواهیم کرد. ناراحتی، غم، غصّه، دلخوری، رنجش، افسردگی و حالات مشابه از 2 دسته خارج نیستند. دسته­ی اوّل ناراحتی­هایی هستند که منشأ آنها را خودمان می­دانیم. آدمی از عمل و کردار خویش ناراضی است و این باعث ناراحتی او می­گردد. این نوع ناراحتی نه تنها مذموم نیست بلکه بسیار هم پسندیده است. در فرهنگ اسلامی تحت عناوینی چون بازخواست و مؤاخذه­ی خویشتن، خود متّهم­انگاری، محاسبه و ...مورد تأیید و تأکید قرار گرفته است. امام علی (ع) در فرازی از توصیف متقین در خطبه­ی همام چنین می­فرمایند:

«اعمال کمشان راضیشان نمی­کند و زیاد آن به چشم نمی­آید. مدام در کار مذمّت نفسند. متهمش می­کنند، گنهکارش می­شمرند و تأدیب و سیاستش می­نمایند. هراس­زده و بیمناک و ترس­آکنده­ی کردار خویشند. هرگاه کسی به ستایششان برخیزد، تعریف و تمجیدشان کند و نامشان را به نیکی و پاکی برد، ترس بر جانشان می­نشیند و خوف بر اعماق دلشان رخنه می­کند که: من بهتر از هرکسی خودم را می­شناسم و خدایم به من از من داناتر است.

خدایا! مرا بواسطه­ی آنچه می­گویند مگیر، به واسطه­ی گفته­های اینان عذابم مکن و برتر از گمانهای ایشانم قرار ده و آنچه را که از من نمی­دانند – عیوب نهانم را و لغزشهای نفسانیم را – تو خود بپوش و ببخشای.»

   این حالتِ حزن و اندوه و ناراحتی شیرینی گناه را از دل می­زداید و به توبه و نهایتاً پاکی دل منجر می­شود.

   عوامل دسته­ی دوم ناراحتی­ها همگی خارجی هستند. رنجش از اطرافیان، روزگار و حتّی خدا... ریشه­ی این رنجش­ها همانطور که روحانی عزیزمان گفتند، در برآورده نشدن توقّعات ما از سوی دیگران است. توقّعات زیاد و افراطیِ ما از پدر و مادر، برادر و خواهر، دوست، استاد، همکلاسی، راننده تاکسی و... زندگی را بر ما سخت و دشوار و گاهی همچون زهر می­کند. نتیجه­ی این رنجش­ها به صورت غر زدن، دیگران را متهم کردن و خود را بی­تقصیر دانستن، احساس درک نشدن از سوی دیگران و احساس مظلومیت و مورد اجحاف واقع­شدن همیشگی خود را نشان می­دهد. علاوه بر این توقّع و انتظار از دیگران باعث انفعال و تنبلی و از بین رفتن تواناییها و استعدادها می­گردد.

    در احادیث مؤمن را به چشمه و آفتاب تشبیه کرده­اند که کریمانه می­بخشند و چشم­داشت بازگشت ندارند. مؤمن منتظر خدمت دیگران نیست، همچون چشمه همه را سیراب می­کند و گاهی خود قطره­ای نمی­نوشد. (در اصطلاح برقی و مکانیکی می­گویند همه­ی خطوط جریان از چشمه خارج می­شوند امّا هیچ خطّ جریانی به آن ختم نمی­شود!) مؤمن منتظر نیست در ازای آنچه بخشیده چیزی بدست آورد. رحمت و کرم مؤمن پایان­نایافتنی است همچون خدایش.

   اگر چنین رویه­ای را در زندگی به کار بگیریم به یکباره دنیا برایمان گلستان می­شود. دیگر در زمین و زمان به دنبال مقصر ناکامی­ها نمی­گردیم، دیگر علّت دور از دسترس نیست. اینبار در خودمان به دنبال عیب و ایراد می­گردیم. دیگر اطافیانمان را با مطالبات ظالمانه­ی خویش نخواهیم رنجاند، چرا که توقّعی از کسی نداشته­ایم...

­خدایا از استغنا و کرم بیکرانت، اندکی، به قدر ظرفیت اندکم، در دلم قرار ده تا نگاهم را از دست و زبانِ غیر به سویِ عرش تو بازگردانم...

یاعلی



[1] حاج آقا فلّاح