افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد

از حدود 3 ماه پيش كه مطالعاتم را روي شخصيت و افكار مهندس موسوي شروع كردم، اميد بسيار داشتم كه با حضور او انقلاب ما بتواند يك گام بزرگ رو به جلو بردارد. اميد داشتم كه ميرحسين موسوي را ادامه دهنده گفتماني بدانم كه محمود احمدي نژاد 4 سال پيش احيا كرد و با اشتباهات بزرگي كه انجام داد نشان داد كه صلاحيت او براي در دست نگه داشتن و به مقصود رساندن علم مقدس و عظيم انقلاب اسلامي زير سؤال و مخدوش است.

     و تصويري كه من از ميرحسين تا يك ماه و نيم پيش داشتم هماني بود كه مي پنداشتم. كسي كه بتواند علم انقلاب را از دستان كم توان احمدي نژاد بازپس بگيرد و آنرا بيشتر از پيش به مسير اصلي خويش بازگرداند. حتي به تعبير آن رزوهايم «سكه اصل آمد تا ديگر به سكه تقلبي رأي ندهيم!»

از ميرحسين 5 گفتار تا ميرحسين انتخابات دهم

ميرحسين موسوي را با 5گفتار شناختم و بسيار شيفته او شدم. در 5 گفتار او را به شدت انقلابي و فهميده يافتم. كسي كه به نظر مي رسيد روي مفاهيم انقلاب به خوبي تأمل كرده و حتي خود قادر است درباره آنها به سخنراني و بحث تفصيلي بپردازد. مفاهيمي مثل عدالت، استكبارستيزي، اقتصاد اسلامي و حتي صدور انقلاب. مهمترين سخنراني او با موضوع «توطئه يا توهم توطئه» در سال 76 و بعد از دوم خرداد ايراد شده بود و اين مرا اميدوار مي كرد كه او تغيير نكرده و حتي نسبت به هم پالكيهاي سنتي اش هم مرزبنديهاي اصولي دارد. اينكه موسوي مستقل به ميدان انتخابات آمد و تا حدي حضور خاتمي را هم به رسميت نشناخت اين فرضيات مرا تقويت مي كرد و او را به عنوان شخصيت اصولي در ذهنم تداعي مي كرد كه برخلاف اصولگرايي سنتي معتقد به روشهاي نوين در پيشبرد انقلاب است و به جاي روشهاي چكشي و عملكرد شعاري و هيئتي و غيرسيستماتيك روشهاي مبتني بر عقلانيت و كار بلندمدت و سعه صدر را در دستور كار پيشبرد انقلاب قرار خواهد داد. به همين دليل بود كه بخشهايي از صحبتهاي او در سالهاي گذشته را به عنوان نشاني از اصولگرايي او را برگزيدم و بصورت جزوه اي در اختيار منتقدين او قرار دادم.

    به تدريج كه سخنرانيها و صحبتهاي موسوي آغاز شد ابعاد تازه اي از شخصيت و افكار او برايم روشن شد. از بعد از مصاحبه مطبوعاتي 17 فروردين او ادبياتي بسيار نزديك به ادبيات رايج اصلاح طلبان را به كار گرفت و مباحثي را كه سنگ نما و نشانه اصلاحاتيهاست طرح كرد. مباحثي مثل نظارت استصوابي، جامعه مدني، آزادي فرهنگ، گشت ارشاد، تنش زدايي از سياست خارجي، دانشجويان زنداني سياسي و از اين قبيل. بخصوص كه موسوي با گارد زيادي نسبت به احمدي نژاد و با نزديكي وثيقي با خاتمي كه به مرور هم بيشتر شد وارد عرصه شده بود و اين چنين تداعي مي كرد كه «زاويه من با احمدينژاد بسي بيشتر از خاتمي است.» شبهه ديگري كه مطرح بود استدلال او براي حضور در عرصه انتخابات بود. درك منطق ميرحسين موسوي با فرض اصولگرايي كامل او با استدلال «ترس از نابودي كامل ساختارهاي مشورتي و كارشناسي و تداوم قانون گريزي» براي كسانيكه ميرحسين را برخلاف ديگر حاميانش يك انقلابي اصلاح طلب مي ديدند دشوار بود، بخصوص كه او بعدتر گفت كه «آنقدري كه امروز كشور در خطر است در دوره خاتمي و هاشمي هرگز نبوده است.» شبهه سوم درباره موسوي نحوه تعاملي بود كه او با مشاركت و مجاهدين اختيار كرده بود و او ظاهراً هيچ مشكلي در اين رابطه نداشت.

شبهه اين بود كه موسوي در عمق انديشه خود رفرميست است يا اسلام گرا؟

   شبهه بودن اين سه مورد از اين بابت است كه فضاي سياسي و فرهنگي كشور ما در اين سالها در بطن خود حامل يك دوگانگي معرفتي بسيار عميق است. اين دوگانگي معرفتي در ريشه خود حاصل فعاليت و نظريه پردازي جريان روشنفكري در ايران است كه از ابتداي انقلاب در ايران حضور داشتند و در غيبت يا ضعف مفرط جريان تئوريك انقلاب اسلامي به تدريج در سالها جنگ و دوره وزارت ارشاد آقاي خاتمي در دولت هاشمي فعاليت خود را گسترش دادند و عده زيادي از نيروهاي انقلاب را نه يكباره كه به تدريج با خود همراه كردند تا با ورود به رياست جمهوري در دوم خرداد اين افكار و نظريات به سوي افكار عمومي كشور جاري شود و نسل سوم انقلاب –متولدين پس از انقلاب- را به شدت تحت تأثير قرار دهد. اين گفتمان كه آرمانشهري غربي را براي ساكنان مشرق زمين تصوير مي كنند، امروز هم بخاطر تطابق بيشتر بر ساختارهاي اجتماعي و فضاي بين المللي به شدت در ميان جوانان و نسلهاي بعدي در حال گسترش است و مدتهاست كه از حوزه سياست به حوزه هاي علم و فرهنگ و هنر و دين هم فعالانه تسري پيدا كرده است. شرح مبسوط اين موضوع در مقاله «غربزدگي در ايران» در همين وبلاگ آمده است.

    بحث ما در اينجاست كه اين دو درختي كه امروز در فضاي جامعه ما ريشه دارند ممكن است در جاهايي شاخه هايشان چنان به هم تنيده شود كه تشخيص تعلق هرشاخه به كدام درخت دشوار و ناممكن باشد. بخصوص كه حدود و ثغور اين دو درخت هم تا حدود زيادي پوشيده است، چرا كه زمان زيادي از درك عيني اين دو در فضاي اجتماعي نمي گذرد و چشمان تيزبين و بصيرتي به نفوذ نگاه سيدمرتضاي آويني مي خواهد تا از سال66  تا 72 آنچه را ببيند كه ما امروز در سال 88 مي بينيم و خيليها را هم مانده كه ببينيم و شايد كه بفهميم! دشواري بيشتر كار در اينجاست كه گرچه درخت تناور انقلاب بسي ريشه دارتر و كهنسالتر است ليكن نه فرصت شاخه دادن زياد يافته است و نه باغبان و متفكر و روشنفكر و رسانه و نشريه دلسوزي دارد تا رشد يابد و پابگيرد و سبز شود و شكوه خويش را به جهانيان عرضه كند. دريغ كه دوستان انقلابمان تازه جواناني هستند كه انقلابي گري اي بيش از چسباندن عكس آقا بر پيشاني موتور و تحصن در مقابل سفارتها در مواقع بحران نياموخته اند و در عوض رقيبان و مخالفان انقلابمان پيران كاركشته اي هستند كه مسير عمل خويش را به روشني دريافته اند و هر روز كه از خواب برمي خيزند دغدغه و مشغله اي جز تأمل در نحوه جلو بردن تفكر و ايده آلهاي اجتماعي خويش ندارند و اين فقداني عظيم است كه گريبان انقلاب اسلامي ما را گرفته است.

  ... و موسوي سخن از شاخه ها مي گفت تا «تعلق اين شاخه ها به كدام درخت» مشخص نباشد. تا جاييكه يادم مي آيد در جلسه اي كه ستاد موسوي در شريف برگزار كرد يك سؤالي ما پرسيديم از مدعو محترم در باب «جايگاه ولايت فقيه در انديشه مهندس موسوي» و سؤال ديگري هم عزيزي آنطرفتر پرسيد درباب اينكه «موسوي با بزرگترين مانع اصلاحات يعني ولايت فقيه چه خواهد كرد» تا اين طنز تاريخ باقي بماند كه طرفداران عبدالله نوري و احمدي نژاد هردو مي توانند از يك نامزد حمايت كنند!

    اين شاخه ها كه سخن از آنها گفته شد روشها و سياستها و تاكتيكهاي مديريتي اي هستند كه قابليت اينرا دارند كه در هر دو گفتمان مطرح شوند. «جامعه مدني» در نظر من يكي از الزامات جدي حكومت اسلامي است چرا كه يكپارچگي دولت و ملت و امربه معروف و نهي از منكر متقابل و نظارت و تعامل فعال در گرو آن است. «آزادي در ساحت انديشه» در بين متفكرين و از آن مهمتر «نقد درون گفتماني» در ميان لايه هاي عمومي مردم ضرورت حياتي نظام اسلامي است. امنيتي شدن فضاي فكر و فرهنگ و هنر آفت بزرگ جامعه اسلامي است و نشانگر استيصال و يأس از راهبردهاي بلندمدت و ريشه دار است. اما بحث بر سر اين است كه جمله اي مثل تيتر «اعدام كودكان را متوقف كنيد» در يك روزنامه، در كدام ساحت معرفتي تفسير مي شود؟

   آنجا كه كسي از شاخه هاي دوپهلو و تاكتيكهاي ابهام برانگيز و غلط انداز سخن مي گويد چنانچه گوينده به اين دوپهلويي واقف باشد خود در صدد تصريح و شفاف سازي برمي آيد تا ابتنا و اتصال گزاره هايي كه مي گويد به تنه معرفتي مورد نظر خود مشخص گردد و ذهنيت مخاطبين تعيين كننده محتواي كلام او نشود و طنز ياد شده اتفاق نيفتد.

2فرضيه براي تحليل كلي همه آنچه موسوي مي گويد

    در چنين فضايي 2 فرضيه براي تبيين چرايي اين نحوه عمل ميرحسين موسوي در ذهن من شكل گرفت كه متأسفانه به مرور زمان ميزان صحت دومي و انطباق آن بر كلام و عمل موسوي قوت بيشتري يافت. فرضياتي كه اولي به معني رأي دادن به ميرحسين و دومي به دلايلي كه پس از آن مي آيد به معني رأي ندادن بود:

1)      ميرحسين به اين دوگانگي معرفتي و حضور اين دو درخت رقيب در جامعه ايران واقف است و خود به شجره انقلاب تعلق دارد و علت محافظه كاري و تساهل او حفظ وحدت و پالايش تدريجي جريان اصلاحات و جلب آراء همه اقشار و افكار با حفظ اصول است.

2)      ميرحسين به اين دوگانگي معرفتي واقف نيست ولي خود به علت اثرات فكري و تربيت مهمي كه از شهيد بهتشي و حضرت امام(ره) گرفته است دل در گرو شجره انقلاب دارد ولو تصوير كاملي از آن و عظمت و عمق آرمانهاي اصيلش ندارد اما جهت گيري او به سوي همانهاست.

 

فرضيه اول زماني صادق مي شد كه ميرحسين به همان ميزان كه از تاكتيكهاي خود سخن مي گفت از مباني نظري و معرفتي خود هم مي گفت. زماني صادق بود كه او وقوف خود به اشتباه برداشت از سخنانش را به گونه اي نشان مي داد و مثلاً با توضيحاتي شائبه ها را برطرف مي كرد مثلاً در مورد مسائلي مثل گشت ارشاد يا قضيه ژنو. ميرحسين اگر به اين دوگانگي وقوف داشت حتماً اطرافيان ديگري جستجو مي كرد. در مجموع نشانه هاي زير براي اثبات فرضيه دوم كفايت مي كند: (نقل قولها به علت كمبود فرصت نقل به مضمون است)

-        برخورد او با خاتمي و احمدي نژاد: اگر موسوي به اين دوگانگي معرفتي واقف بود قطعاً به جاي اينكه بگويد 90درصد افكارم مثل خاتمي است خود را ادامه دهنده راه احمدي نژاد معرفي مي كرد. ميرحسين دولتها را در نحوه مديريت و به تعبير مثالي اين نوشته در شاخه ها مي بيند و آنها را در همان حوزه نقد مي كند و اصلاً از مباني معرفتي و جهت گيري كلان سياستها آگاه نيست و به همين دليل خود را در مقابل احمدي نژاد مي بيند و نه خاتمي. او در سطح تحليل مديريتي به واقع نقطه مقابل احمدي نژاد است (بحث ساختارها و قانون و خرد جمعي) اما وقوفي به تحليل معرفتي ندارد تا عنوان كند كه در آن سطح با احمدي نژاد يكي است. حتي وقتي از او درباره اصلاح طلبان و تضعيف اسلام در آن روزها پرسيده مي شود پاسخي كاملاً مديريتي مي دهد: «آيا حفظ انقلاب اين است كه معلوم نشود 250ميليارد دلار چگونه اي هزينه شده و كشور دچار مشكل اقتصادي و كسري بودجه باشد؟»

-        علت حضورش در انتخابات دهم: موسوي علت حضورش را مسائل مديريتي خاصي عنوان مي كند كه مهمترينش از بين بردن نهادهاي كارشناسي مثل سازمان برنامه است. اين دقيقاً فرضيه دوم را تأييد مي كند كه يك نفر به هزار دليل مي تواند احساس كند كه بايد در عرصه حضور يابد و ميرحسين نه انتقادي محتوايي مثل مصرف زدگي جامعه بر اثر سياستهاي اقتصادي دارد كه اگر بود بعد از هاشمي مي آمد و نه چيزي مثل فرهنگ و يا حتي استقلال ملي كه اگر بود بعد از خاتمي مي آمد و نه حتي چيزي مثل تحجر كه اگر بود همان ابتدا عنوان مي كرد –البته بعدترها مطرح كرد ولي آنرا هم از وجهي فكري طرح نمي كند- بلكه مهمترين انتقاداتش به دولت همين انحلال سازمان برنامه و شوراهاي عالي و قانون گريزي است كه اساساً مبحثي مديريتي و غيرمعرفتي است.

-        نگاه او به سازمان مجاهدين و مشاركت: نگاه او به سازمان مجاهدين و مشاركت هم باز فرضيه دوم را تأييد مي كند. چرا كه او حساسيت تئوريك پرسندگان سؤال را درك نمي كند و صرفاً به قانوني بودن اين احزاب اشاره مي كند. در همان مصاحبه مطبوعاتي اول هم در پاسخ به سؤالات اين چنيني از كلمات «ساختارشكنان» و «برخورد قانوني» استفاده كرد كه هر دوي اين عبارات عاري از هرگونه مفاهيم محتوايي و معرفتي است.

 

ريشه يابي چرايي رفتار ميرحسين با تفكيك دو ديدگاه «معرفتي» و «مديريتي» به انقلاب

ميرحسين موسوي نمونه تمام عيار دسته خاصي از سياستمداران و دولتمردان جمهوري اسلامي است. براي روشن شدن بيشتر موضوع بايد گفت كه در ميان مسئولين و سياستمداران كلان ايراني 2 نوع نگاه به انقلاب اسلامي وجود دارد. عده اي از مسئولين ما كه بيشتر «مهندساني» هستند كه داراي سمتهاي كلان مديريتي سي سال گذشته جمهوري اسلامي بوده اند، به علت ساختار اداري بيشتر اجرايي و كمتر فكري و معرفتي دولت و همينطور تيپ شخصيتي خودشان، نگاه مديريتي به انقلاب اسلامي دارند. اين نگاه مديريتي در مقابل نگاه ديگري قرار مي گيرد كه نگاه تئوريك يا نگاه فلسفي و معرفتي به انقلاب اسلامي است.

    در نگاه مديريتي شاه فردي بود كه به طبقات پايين دست جامعه اعتنايي نداشت و به دين مردم احترام نمي گذاشت و مسائل اقتصادي و معيشتي مردم را به رسميت نمي شناخت و به استقلال كشور اهميتي نمي داد و ما را وابسته و سرخورده بار آورده بود. در مقابل جمهوري اسلامي آمده است تا رضايت مردم را تأمين كند و دين مردم حفظ شود و امنيت و استقلال و عزت ايراني را احيا كند. اين نگاه نسبت به مسائل معرفتي و فلسفي انقلاب و كلاً جهان ناآگاه است و علاقه اي هم به پرداختن به آنها ندارد. به عبارت بهتر نگاه مديريتي سطح نازلتري از انقلاب را مي بيند و از درك ريشه هاي فلسفي و عمق آرماني و فكري مندرج در آن عاجز است. به نظر مي رسد كه اكثر سياسيون نظام اسلامي اين ديدگاه را دارند و نمونه بارز آن هم جناب آقاي هاشمي رفسنجاني است. با آنكه در ظاهر حضور اين دسته نمايانتر است اما عملاً دسته بعدي هستند كه جهتگيريها و مرزبنديها و آرمانها را مشخص مي كنند و بازيگردانان اصلي فضاي اجتماعي كشور هستند و مديران اجرايي بيشتر در پازل صاحبان نگاه معرفتي بازي مي كنند.

    در مقابل صاحبان نگاه معرفتي و تئوريك به انقلاب هم خود دو دسته اند و همان 2 درخت مذكور را ترسيم مي كنند. جناب آقاي موسوي خوئينيها چندي پيش در مصاحبه اي در نشريه تبليغاتي ميرحسين «انديشه نو» عنوان كرده بود كه «مگر مردم ما با شاه چه مشكلي داشتند؟ آيا مشكل فقط اين بود كه اعليحضرت نماز نمي خواند؟ مشكل اصلي اين بود كه شاه هم مردم را صاحب رأي نمي دانست» (اين يكي استثنائاً چون مهم بود نقل به مضمون نيست و عيناً نقل شده. در ضمن به «هم» بعد از شاه دقت كنيد كه با توجه به موضوع بحث به اصولگرايان برمي گردد!) آقاي خوئينيها نماينده تفكري است كه در تحريفي ظريف، انقلاب ايران را اساساً انقلابي دموكراتيك و صرفاً ضد استبدادي مي پندارند و چنين آرماني را هم براي جامعه ما مي جويند. در مقابل اين نگاه تئوريك كه به خوبي تفسير مورد نظر خود را از انقلاب اسلامي و انديشه حضرت امام بسط مي دهند، خبري از جريان تئوريك حقيقي انقلاب جز در ميان سخنان تنها يادگار حقيقي امام(ره)، آيت الله خامنه اي نيست كه آن هم در ميان هياهوهاي كاذب و وارداتي داخل كشور گم مي شود تا روزبه روز بر انفعال جريان انقلاب افزوده شود. كجاست تببين فلسفي انديشه امام؟ كجاست تداوم خط رهبري در جامعه؟ كجاست ترسيم راهبردهاي بلندمدت تمدن سازي؟ كجاست سازماندهي و هدايت نيروهاي گم شده حزب الله؟ آيا آنچنان ذليل شده ايم كه تجلي انقلاب ما رجانيوز است و كاربرد مصرفش دعواهاي سخيف هرساله انتخاباتي يا تجلي انقلاب ما مشتي دانشجوي نورسند كه غايت آمالشان «رسانه اي شدن پلاكارد بالا گرفتنشان» اس در حالات مختلف يا تجلي انقلاب ما مشتي الفاظ ملوث و تكراري است كه لقلقه زبان دوست و دشمن است و جز به كار جمع كردن رأي عوام الناس نمي آيد؟

 

جمع بندي آنچه گفته شد؛ چرا به ميرحسين رأي نمي دهم

  دعواي اساسي در شرايط فعلي همين دوگانگي معرفتي حاكم بر باطن فضاي سياسي كشور است و باقي بحثها بر سر سياستهاي اقتصادي و تورم و اشتغال و مسأله زنان و هسته اي و غيره همه دعوا بر سر لحاف ملا. داشتن نگاه مديريتي في نفسه ايراد نيست ليكن بحث بر سر اين است كه چنانچه مسئول دولت داراي نگاه مديريتي باشد اما حتي بصورت كلي هم نسبت به مسائل معرفتي آگاهي نداشته باشد به راحتي آلت دست روشنفكران و متفكران قرار خواهد گرفت. به عبارت ديگر من در اين رأي با محمد قوچاني هم نظرم كه رييس جمهور بايد نگاه اجرايي و مديريتي داشته باشد و روشنفكر به كار مديريت كشور نمي آيد، ليكن مدير اجرايي بايد اولاً يك وقوف كلي نسبت به مسائل معرفتي صاحب نظران موجود داشته باشد تا مورد بهره برداري نظامهاي معرفتي ديگر قرار نگيرد و ثانياً خود به فكر تشكيل تيمي فكري براي دولتش باشد تا انسجام و يكپارچگي معرفتي و جهتگيري سياستهاي دولت مشخص باشد.

    آنچه من درباره مهندس موسوي مي بينم اين است كه ايشان از مسائل زيربنايي معرفتي و اختلافات عميق سالهاي اخير در اين حوزه آگاه نيستند و به همين دليل دركي از استحاله معرفتي طيف وسيعي از اصلاح طلبان و بخصوص اعضاي جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب ندارند. حتي اين موضوع درباره چند نفري از نزديكان ايشان در ستاد مثل دكتر بهزاديان نژاد و دكتر مؤمني هم صادق است. در جلسه ملاقات دانشجويان با اعضاي ستاد مهندس موسوي كه به همت ستاد شريف و با حضور اين دو نفر و حميدرضا تاجيك در ستاد مركزي تشكيل شد من همين موضوع را به عنوان سؤال شفاهي طرح كردم و جناب آقاي تاجيك با ادبيات خاص اصلاح طلبان از وجود قرائتهاي مختلف از دين سخن گفتند و البته تأكيد كردند كه مدرنيته اي كه در ايران پياده مي شود بايد با دين و اعتقادات مردم سازگار باشد. در كمال ناباوري دكتر بهزاديان نژاد هم نظر ايشان را تأييد كردند و گفتند كه ما در دولت خود از تمامي كارشناسان استفاده مي كنيم. دكتر مؤمني هم ضمن تأييد صحبتهاي تاجيك چنين گفت كه اگر آقاي موسوي زماني طور ديگري صحبت مي كرد و اكنون طور ديگري بايد بگوييم «ما همه تغيير كرده ايم.»! و از آنجايي كه من در صحبتهاي خود از دوگانگي معرفتي اقتصادي هم سخن گفته بودم كه بالاخره آقاي دكتر نيلي نماينده تفكر اقتصادي ميرحسين است يا دكتر مؤمني ايشان چنين ادامه دادند كه «دكتر نيلي هم تغيير كرده است و نيلي الآن نيلي 76 نيست و نيلي 76 نيلي ده سال قبلش نبود»!

با توجه به همين عدم وقوف جناب آقاي ميرحسين موسوي به دوگانگي معرفتي امروز ايران و با توجه به حضور گسترده متفكرين و انديشمندان اصلاح طلب به عنوان حامي و حاضر در ستاد ايشان و با توجه به اعتمادي كه ايشان بخصوص در حوزه هاي فرهنگ و آموزش و هنر به طيف مشاركت و مجاهدين دارند گمان نزديك به يقين حقير بر اين است كه هرچند ميرحسين خود دلبسته آرمانهاي اسلامي و انقلابي است ليكن به علت همين حضور، نماي باطني و تأثير اجتماعي دولت او رو به سوي تقويت سكولاريسم و توقف و عقبگرد گفتمان امام و انقلاب و تغيير دوباره مسير اصلاح شده جمهوري اسلامي دارد، ولو اقداماتي در جهت حمايت از محرومين و اصلاحات اقتصادي هم اتفاق بيفتد. اين نتيجه اي است كه مرا مجاب مي كند كه احمدي نژاد را با تمام قَدبازيهاي ناراحت كننده اش بر ميرحسين موسوي ترجيح دهم.

افاضات انتخاباتي انشاالله ادامه دارد!

شرمنده از طولاني شدن...

ياعلي

 

پي نوشت:

اين چند مطلب مرتبط را هم ببينيد:

- شیطنت یا تخریب؟ مسأله این است! و دو کلام با میرحسین  از وبلاگ پلخمون

مساله ای مهمتر از مصداق رای و راي امروز و وضعيت چهار سال بعد؟!  از وبلاگ آرمانخواهي

- نقد احمدی نژاد و تا امروز؛ میرحسین نه از وبلاگ طاماتیان

 - برادر احمدي‌نژاد! آيندگان مي‌پرسند چرا به هر قيمتي ماندي؟ صحبتهای دبیر حزب توسعه و عدالت که تامل بر انگیز است لیکن همچنان تا دست یافتن به حجت کافی برای رای دادن به رضایی به جای احمدی نژاد فاصله زیادی باقیست.