رودخانه انقلاب اسلامی را از مرداب اصولگرایی نجات دهید!
رودخانه انقلاب اسلامی را از مرداب اصولگرایی نجات دهید!
تمایز سه گانه جریان انقلاب اسلامی مردم/ فرهنگ/ اندیشهورزی، با سه گانه جریان اصولگرایی دولت/ امنیت/ عملگرایی
اشاره: این متن را برای سایت پرطمطراق اصولگرایی نوشتم که بس ادعای اندیشه ورزی و انتقادی بودنش می شد اما پس از حدود 20 روز بررسی نهایتاً از انتشار این مطلب استنکاف کرد. گرچه در این متن نسل اول انقلاب و بویژه طیف اصولگرایان را مورد نقد قرار دادم ولی جالب اینجاست که این سایت توسط نسل دوم اصولگرایانی اداره می شود که خود را منتقد اصولگرایی به معنای جناح راستی اش می دانند! به هرحال انگار امروز روزگاریست که نسل سوم انقلاب باید در انتخاب مسیر خود راهی مستقل را انتخاب کند.
امروز بعد از گذشت سی و پنج سال از وقوع انقلاب اسلامی و بویژه پس از اتمام دولت محمود احمدی نژاد، نسل اول انقلاب خیلی بدش نمیآید که باب زایش و تحول جریانات سیاسی را در جمهوری اسلامی ببندد و ثبات سیاسی و به تبع آن اجتماعی کشور را با استقرار و تثبیت سه جریان سیاسی موجود یعنی اصلاحطلبی چپ، اصولگرایی راست و اعتدال میانه تضمین کند و زین پس با مدلی مشابه دیگر دموکراسیهای غربی، رقابت را هر چهار سال یکبار میان این سه گروه برگزار کند و مردم را هم به تبع منافع و سلیقه هایشان میان این سه قطب سیاسی پراکنده کند. تصور میکنم چنین طرحی اجماع بخش عمدهای از رجال سیاسی جمهوری اسلامی را جلب خواهد کرد چرا که با به رسمیت شناخته شدن همگی آنها و اعلام رقابت آزاد در چارچوب قانون اساسی، از یکسو «منافع» آنان تا مدتهای مدیدی تضمین خواهد شد و از سوی دیگر وفاق فراگیر بر محور «قانون» اساسی و اسناد بالادستی نظام واهمه هرگونه اقدام غیرخطی و ساختارشکن از بین خواهد رفت و خیال به اصطلاح طرفداران نظام و انقلاب هم از هرجهت راحت خواهد شد.
چنین طرحی که نقطه آمال بسیاری از رجال سیاسی و به ظاهر دلسوز جمهوری اسلامی است، طرحی به ظاهر غیرایدئولوژیک، محافظهکارانه و بر پایه ارزشهای مشترکی نظیر توسعه (مدرنیزاسیون) همه جانبه کشور، آشتی با جهان، نخبهسالاری و تخصصگرایی، دستیابی به رشد علمی، تکنولوژیک و اقتصادی، گسترش توریسم و مراودات فرهنگی، حضور در بازارهای بزرگ بینالمللی و در یک کلام ادغام در جامعه جهانی در عین پایبندی تام به تمام اصول قانون اساسی (مثل اصل 110 و غیره!) و تحقق سند چشم انداز 1404 ایران است که به ظاهر هیچ ایرانی دلسوزی منکر آن نیست و تنها مشتی تندروی عقلانیتگریز شعارزده ممکن است که اخلالی در روند آن بوجود آورند والا نسل اول علی رغم ملاحظات متفاوتی که بعضاً در موارد جزئی مثل اهمیت آزادی یا جایگاه مراجع تقلید با هم دارند، هیچیک با چنین طرح عقلانی و چنین افق روشنی برای نظام جمهوری اسلامی در جامعه جهانی مخالفتی ندارند!
در واقع به زعم رجال سیاسی جمهوری اسلامی، دوره ریاست محمود احمدی نژاد بر دولت، هشت سال سیاه نظام بود که با آرمانگرایی کور و افراطیگریهای خود، هزینه های زیادی را بر نظام و مردم تحمیل کرد، اما در عوض یک فایده اساسی داشت و آن اجماع تمامی سران نظام، از راست تا چپ و از اصولگرا تا اصلاح طلب در کرسی مخالف دولت بود که نهایتاً با فرهنگ سازیها و انتقادات عقلانی خود با موفقیت توانستند صندلی ریاست را از زیرپای احمدی نژاد بکشند و وفاق دوباره ای میان نظام، دولت، مردم و حتی حوزه های علمیه و دانشگاهیان پدید آورند.پی نوشت
در چنین طرح وحدتبخش و فراگیری اما تنها دو نقطه تیره در کل کشور به چشم میخورد که مانند دو وصله ناچسب و ناجور کل این طرح را به هم میریزند و در «نظم سیاسی-اجتماعی بزرگان نظام» اخلال ایجاد میکنند. این دو دسته نیستند جز دو جماعت طرفداران انقلاب اسلامی: یکی آخرین سرسلسله دار احیای دین در جهان معاصر و میراث دار مصلحین اجتماعی جهان اسلام در بالاترین نقطه هرم نظام و دیگر مشتی بسیجی گریزان از منطق مستقر که شمّهای از رایحه افکار امام روح الله خمینی روح و جانشان را تسخیر کرده و مجنونان نظم جدید جهانی به حساب میآیند. ادامه این مقاله تلاشی موجز است برای برجسته کردن رئوس تمایزات گفتمان فرهنگی انقلاب اسلامی و گفتمان سیاسی اصولگرایی به هدف رها کردن رودخانه زندهای که به مرداب محافظه کاری «اصولگرایی» گرفتار آمده است.
1) مردم یا دولت؟
حکومت برای مردم است یا مردم برای حکومت؟ این پرسش که یکی از مهمترین پرسشهای فلسفه سیاسی و روشن کننده امتیازات ویژه تفکر انقلاب اسلامی و یکی از ارکان هویتی آنست، امروز کمتر مورد توجه طرفداران نظام قرار میگیرد. تلقی بسیاری از بزرگان نسل اول انقلاب، بویژه اصولگرایان که موضوع بحث ما هستند، چنین است که حاکمیت لاجرم امری بالا به پایین است و حاکم، قیم و سرپرست ملت است. در چنین رویکردی با ظهور انقلاب اسلامی و تغییر رژیم حاکمیتی تنها حاکمان هستند که تغییر میکنند و معنای حکومت که با مفهوم «قدرت» در هم تنیده شده و ریاست ملت را تداعی میکند، تغییر نمیکند. در واقع از چنین منظری مشکل ما با رژیم سیاسی پهوی صرفاً این بود که قدرت در دست «آنها»، یعنی یک خانواده فاسد و یک دربار وابسته بود و حال آنکه قدرت باید در دست «ما» باشد. نظریه ولایت فقیه در چنین نگاهی تنها یک نظریه توجیه و مشروعیت بخشی به «قدرت» است و تنها به کار انتقال مشروع و در عین حال مردمپسندِ اقتدار حکومتی میآید نه چیزی بیشتر از آن. وقتی تلقی حاکمیت از خود ریاست و قیمومیت ملت باشد، مردم هم به تبع آن چیزی بیشتر از «رعیت» و «زینۀ المجالس حاکمان» نیستند. گفتمان اصولگرایی به واقع فهم درستی از پدیده «انتخابات» ندارد و لاجرم چون به واسطه قانون اساسی و شاید توجیهاتی چون «ضرورت مقبولیت» آنرا پذیرفته است، چند صباحی یکبار ملت را به بازی میگیرد تا رأیی از آنان بگیرد و باز به قدرت بازگردد.
در واقع گفتمان اصولگرایی – والبته اکثریت حضرات نسل اولی- سیاست را به معنی مدرن آن یعنی «بازی قدرت» میفهمند و عمل میکنند. گرچه مجال ورود به این بحث نیست اما شاهد آوردن این نکته لازم است که شومپیتر یکی از بزرگان علوم سیاسی قرن بیستم، در نقد معنای قرن هجدهمی دموکراسی، آنرا تنها بازی احزاب برای تبلیغات و جذب آراء و بر کرسی قدرت نشستن معنا میکند و تلقی احزاب به عنوان نمایندگان مردم و پیگیر خیر عمومی را رد میکند.[1] «حکومت اسلامی» در چنین نگاهی نوعی «اقتدار مسلمین» است که تنها زمانی «مردم» برایش مهم میشود که مخاطره امنیتی پدید آورده، عامل تهدید شوند. البته در این حالت هم مردم مهمند و بسیار از آنان یاد میشود اما نه بالذات بلکه بالعرض و به همین دلیل ضمن کنترل ملت، به طور کلی باید نیازهای اولیه آنها را درنظرگرفت و همواره آنان را راضی نگه داشت.
دقیقاً در مقابل این دیدگاه نگاه انقلاب اسلامی و بنیانگذاران آن به مردم قرار میگیرد. در نگاه اسلامی حکومت هرگز فی نفسه ارزشمند نیست و تنها برای اصلاح امت و هدایت آنان به سوی حیات طیبه دینی و الهی است که اهمیت مییابد، تازه آن هم بعنوان یکی از ابزارها و نه همه ابزارها! انقلاب اسلامی برای تغییر رژیم سیاسی نبود بلکه برای نجات از زندگانی مادی و حیوانی و ارتقاء نفوس مردم و تحول در وضع جامعه و جهان بود و تغییر رژیم سیاسی و بدست گرفتن حکومت یکی از مهمترین وسایل برای حرکت به سمت این مقصود تلقی میشد. صحبت از اینکه مردم «ولی نعمتان» و «صاحبان» این انقلابند و خود عامل، موضوع و غایت این انقلابند صحبتهایی تزئینی و تبلیغاتی نیست. سیر حرکت انقلاب اسلامی سیری انتزاعی نیست که در جایی فرای تاریخ یا در نهادی جداافتاده چون حکومت محقق شود بلکه سیری کاملاً انضمامی و از میان بطون مردمان است و تمام شاخصههای ارزیابی آن چه انحطاط و نزول آنرا توصیف کند و چه رشد و تعمیق آنرا باید بر اساس ارزیابی وضعیت مردمان باشد.
متأسفانه باید این آفت را فراروی نگاه ها افشا کرد که جریان طرفدار نظام «دولتزده» شده است و آرمان «مردم» را فراموش کرده است. با استقرار حکومت اسلامی، حرکتهای از پایین و فعالان اجتماعی مردمی کار را تمام شده تلقی کردند و وظیفه جدید خویش را پاسداری از نظام مستقر و حاکمیت سیاسی تعریف کردند. اصولگرایی گفتمان سیاسی خود را حول حفظ حریم اقتدار تازه بوجود آمده تعریف کرده و بدین معنا دچار انحرافی شدید از گفتمان انقلاب اسلامی است. با کمال تأسف اصولگرایی به خوبی توانسته روحیه حکومتی خویش را به نسل جدید بسیجیان سرایت دهد و بسیج مردمی دهه شصت را به بسیج حکومتی امروز مبدل کند.
تمایز دیگر منظومه سیاسی اصولگرایان با منظومه فکری انقلاب اسلامی، نگاه درجه دو به فرهنگ و نگاه درجه اول به امنیت است. تلقی اصولگرایانه با اصالت امنیت شروع میکند، امنیتی روایت میکند، امنیتی تحلیل میکند، امنیتی توصیه میکند، با محوریت امنیت عمل میکند و پیروزی و شکستش را با معیار امنیت ارزیابی میکند. تفصیل معنا و طرح مصادیق هریک از شقوقی که ذکر شد خود مجالی جداگانه میخواهد اما در تقریب معنا همین بس که اکثریت صاحبان بصیرت و تحلیل در نگاه اصولگرایانه، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و صاحبان دسترسی به کدهای پشت پرده و گفتوشنودهای خصوصی است.
اصالت امنیت از اصالت حکومت برمیخیزد که دربخش پیش مطرح شد و درجه دوم بودن فرهنگ به بیاهمیت دانستن مردم و از آن مهمتر «بیگانگی نسبت به هدف حکومت دینی» بازمیگردد. «فرهنگ» که در گفتمان انقلاب اسلامی «بنیان نظام جمهوری اسلامی»[2] و «منشأ انقلاب اسلامی»[3] و آن «بخش حقیقی تمدن» و «هویت ممتاز جامعه دینی»[4] است که بدون آن تفاوتی میان ما و تمدن مادی غرب نیست و در غیاب آن «رستگاری همه ما مورد تردید است»[5]، در رویکرد اصولگرایی اهمیتی درجه چندم دارد یا شاید بهتر باشد بگوییم اساساً درک نمیشود تا اهمیت یابد. مشابه بحث مردم، تنها در یک صورت است که توجه اصولگرایان به فرهنگ جلب میشود و آن موقعیتهای مخاطره آمیز و امنیتی است. درک تازهای که در اصولگرایان جدید پدید آمده که فرهنگ هم میتواند عرصه تهاجم و جنگ نرم باشد. فهمی امنیتی از فرهنگ که آنرا تنها عرصه جنگ روانی و تبلیغات تلقی میکند در دهه هفتاد که رهبری از «تهاجم فرهنگی» سخن میگوید پدید نمیآید بلکه در اواخر دهه هشتاد با تقلیل حوادث اجتماعی به عملیاتهای گسترده اطلاعاتی و هدایت شده از خارج از کشور -نظیر آنچه در فیلم قلاده های طلا، پایان نامه، و بسیاری از مستندهای تلویزیونی روایت میشود- ظهور مییابد.
از شاخصههای گفتمان انقلاب اسلامی توجه اساسی به فرهنگ است. فرهنگ نه به معنای مبتذلی که مدیران از آن مراد میکنند بلکه به معنای عمیقی که ریشه در جهانبینی، ارزشها، اهداف و در یک کلام دین آن ملت دارد و فضای تنفس، هویت تاریخی و جهت تمدنی یک ملت را مشخص میکند. فرهنگ در میان اصولگرایان مظلوم است و متأسفانه این مهجوریت به طرفداران نسل سومی انقلاب اسلامی نیز سرایت کرده است.
3) اندیشهورزی یا عملگرایی؟
اصولگرایی سر در عمل دارد و از مباحث مبنایی و خلوص اندیشهای بیزار است. از نظر اصولگرایی مسائل و راه حلهای آن بسیار واضح است و تنها «مرد عمل» میخواهد که مردانه وارد گود مسائل شود. از آنجا که تلقی اصولگرایانه از حکومت، «اداره امورات» است، هیچ حیثیت ایدئولوژیک و مبنایی در این اصطلاح نمییابد و میپرسد مگر باقی حاکمان دنیا چه میکنند؟ اداره عرفی و روزمره امورات بیآنکه ذهن را مشوش به معترضینی کند که از پیوند عمل با نظر و اتکای راه حلها بر مبانی و ایدئولوژیهای خاص و آثار سوء فرهنگی تصمیمات عملگرایانه سخن میگویند، ورد زبان تمام حاکمینی است که غایت حکومت را اقتدار ملی و بینالمللی دانسته هدف دیگری برای دولت متصور نیستند. اصولگرایی عملگراست و همچون تمام دولتهای پراگماتیستیی که سرتاسر جهان کنونی را قبضه کردهاند، دولت اسلامی یا دولت لیبرال یا دولت سوسیال یا دولت محافظه کار یا دولت کاپیتالیست یا دولت رفاه نمیشناسد و معتقد است که دولت دولت است و باید به وظایفش عمل کند!
با عملزدگی اصولگرایان به وادی تقلید از الگوهای جهانی کشیده شدهاند و مهمتر آنکه «پیشرفته شدن» را، آنطور که غربیان در سیصد سال گذشته معنا کرده اند و با قرار دادن خود در انتهای تاریخ، آنرا مترادف وضع کنونی غرب تفسیر کردهاند، پذیرفته و توسعه کوروکورانهی مادّی را وجهه همت خود قرار دادهاند. اصولگرایی از این نظر پیوندی وثیق با تکنوکراسی دارد که با نفی اهمیت آرمان و ایدئولوژی توجه خود را به علم و تخصص و عقلانیت ابزاری معطوف میکند. دانش مورد علاقه اصولگرایی مهندسی است و چون باتجربهتر باشد، مدیریت و اقتصاد و سیاستگذاری، آن هم با این تبصره که «هرچه کاربردیتر بهتر!» برج میلاد نماد مفتضح تفکر اصولگرایانه تکنوکراتیک است که تنها فریاد اقتدار و قدرت مهندسی است و حتی به اندازه برج بی هویت آزادی هم نسبت با مرزو بوم خود ندارد.
**
ادامه این مقاله موجز بدون آنکه چیزی بر رئوس آن افزوده شود و تنها با تفصیل به شیوه قیاسی، مثنوی هفتاد منی خواهد گشت به طول تاریخ سی و پنج ساله انقلاب اسلامی و عرض موضوعات و اتفاقات و مسائل بسیار این ایام. به زعم حقیر ناگفته پیداست که غلبه اصولگرایی بر تفکر طرفداران نظام باعث معطل ماندن پیشرفت انقلاب و روی زمین ماندن تمامی مطالبات حقه رهبر مظلوم است. وقتی از تحول در علوم انسانی و ضرورت نظریهپردازی گفته میشود اصولگرایی «مسموم بودن» علوم انسانی را فهم کرده بار دیگر راهبرد امنیتی اتخاذ میکند. باب علوم انسانی را میبندد و از رشته های فنی-مهندسی که کارگزار مدرنیزاسیون هستند پشتیبانی میکند. سخن از نهضت نرمافزاری که به میان میآید اصولگرایی توسعه فضای سایبر و توسعه کور علم و تکنولوژی را برداشت میکند. کرسی آزاداندیشی که مطرح میگردد اصولگرایی بیگانه با اندیشه و فرهنگ و مردم، آنرا راهبردی امنیتی برای تخلیه انرژی تلقی میکند و با خود میگوید چه بهتر که برای تخلیه انرژی کنسرت و کمدی برگزار شود تا کرسی آزاداندیشی! غلبه اصولگرایی بر ارکان کلیدی نظام نظیر صداوسیما، ستاد الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، مجلس شورای اسلامی، پژوهشگاه ها و سازمانهای تبلیغاتی منجر به عقب ماندگی و تحریف گفتمان انقلاب اسلامی شده است و این دردیست که جز با احیای واقعی اندیشه انقلاب اسلامی و رجوع دوباره و بدون حجابهای زمانه به روشنفکر زنده انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنهای درمان نخواهد گشت...
پی نوشت: احمدی نژاد نماد گسست انقلابی از اصولگرایی منجمد بود که متأسفانه به فرجام نرسید. با اینحال بنده هم همانطور که در مقاله «مرگ بر دولت روزمرگی!» نوشتم، مثل دوست عزیز جناب شهرستانی (در اینجا) معتقدم که احمدی نژاد تکنوکراتی با جهتگیری نسبتا صحیح بود که البته به واسطه عملزدگی اش کاری از پیش نبرد و جذب اندیشه ظاهرا مشابه اما کاملا سکولار مشایی شد. عدالتگرایی با فهم صرفا تکنیکی به مسکن مهر می انجامد که گرچه از بی سرپناهی مردم بهتر است ولی نهایتاً جامعه ما را به جامعه «سیران درنده» مبدل می کند که جامعه «گرسنگان آدم خوی» بسی دلنشین تر از آن است.
[1] كوئينتين، آنتونى؛ فلسفه سياسى؛ ترجمه مرتضى اسعدى، نشر هدى، تهران، 1372، مقاله دو مفهوم دموکراسی از شومیپیتر
[2] بیانات مقام معظم رهبری در19/9/69
[3] بیانات مقام معظم رهبری در 25/7/74
[4] بیانات مقام معظم رهبری در 29/11/79
[5] بیانات مقام معظم رهبری در 23/7/91
الحاقیه:
محمد قوچانی چند وقت پیش در تحلیل انتخابات یازدهم یادداشتی نوشته با عنوان دوم خرداد دوم
که از دو نظر برای من جالب است. اول اینکه او رأی روحانی را گذار از دوره روشنفکری و دولت ایدئولوژیک و استقرار نوعی عملگرایی محافظه کارانه، تخصص گرا و معطوف به ارزشهای عام جهان آزاد و در پی ادغام در جامعه جهانی تلقی کرده است و این دقیقاً مضمون همان دولت منفوری است که من در «مرگ بر دولت روزمرگی!» آنرا پیش بینی و مورد نقد قرار داده بودم. از نظر قوچانی نهاد ریاست جمهوری در ایران رو به سوی عرفی شدن دارد و این دقیقاً همان ایدئولوژی زدایی از ریاست جمهوری است که توسط نسل اول در حال پیگیری است.
نکته دوم اینکه وی صراحتا از ایده دوحزبی شدن ایران مانند بسیاری از کشورهای جهان سخن گفته که اصولگرایی منهای رادیکالیسم (که چنین طرحی را بر هم نزند) در کنار اصلاح طلبی و احیانا عنصر سوم و میانی محافظه کاری مدرن (هاشمی و دولت روحانی) هندسه سیاسی مطلوب ایران مدرن ایشان را تشکیل می دهند. اجماع فراگیر بر سر نظمی حول نظام که همانطور که گفته شد، قتلگاه انقلاب خواهد بود.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد