آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟
آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟
ضرورت تغییر گفتمانهای دوگانه «تکنولوژی خنثی/ تکنولوژی شیطانی» در مواجهه با مظاهر تمدن جدید
با استفاده از بررسی موردی تلویزیون به مثابه تکنولوژی رسانهای جهان جدید

استاد بزرگوار جناب آقای دکتر کچوئیان اخیراً سخنرانی جالبی در همایش «تلویزیون مردم انقلاب اسلامی» داشتهاند (لینک) که در این سخنرانی پرسشی را مطرح کردهاند که مقدم بر تمام پرسشهای دیگر درباره تلویزیون است و آن اینست که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» به نظر میآید که بد نیست اگر این پرسش را غنیمت بشماریم و تأمل درباره جهان جدید و مظاهر آن را در سطوحی بنیادیتر دنبال کنیم. تأملی تمدنی که نیازمند به تعلیق در آوردن تمام پیوندهای عرفی و ذهنی است که ما را به جهان جدید آلوده کرده است.
تلویزیون یک پدیده مدرن است. منظور من از مدرن بودن آن اینست که تلویزیون حاصل مدرنیته است و زاییده جامعه مدرن و فرآیندهای تاریخی تمدن جدید. تلویزیون به این معنا محصول کور نیروهای اجتماعی جهان جدید است که در اثر فرآیندهای تفکرنشده و نااندیشیدهی تاریخی نامشخصی به وضع فعلی رسیده است. به همین دلیل است که وجه مدرن بودن تلویزیون از جنس مدرن بودن آن محصولاتی از جهان مدرن نیست که واضع و مبدع مشخصی دارد و با ایده و ذهنیتی آگاهانه ساخته و پرداخته شده است. از این جمله میتوان علم، جامعه، اقتصاد و خود جامعهشناسی را نام برد که محصولاتی جدید از عالم مدرنند که آفرینش ابتدائی آنها برآمده از انسانی مدرن با افکار و باروها و غایات مدرن بوده و عناصر فلسفی مدرن در ماهیت آنها هویداست و از قضا عمدتاً ترادفی میان مبانی فلسفی بنیادین آنها و خالقان این محصولات وجود دارد وقتی میگوئیم: علم نیوتنی یا جامعه هابزی یا اقتصاد اسمیتی یا جامعه شناسی کنتی.
در واقع ادعایی در اینجا مطرح است که برخی محصولات مدرن به تمامه حاصل تطورات تاریخی و اجتماعی و بدون سوژه های فاعل آگاه و مشخصند و برخی دیگر مبدع و مبتکر و خالقی دارند که آگاهانه و به قصد مشخصی دست به کار آفرینش این محصول گشته است و البته اینکه محصول تا چه حد برآمده از خواسته ها و ایده های فلسفی فاعل است و تا چه حد مثل دسته پیشین برآمده از سیر طبیعی نیروهای اجتماعی، بسته به نبوغ خالق آگاه و مختاری دارد که چه میزان از سطح جامعه و تاریخ زمانهاش فراتر رفته و افقهایی جدید را درنوردیده است. این دو نوع سرایت اعتبار مدرنیت به محصولات مدرن تقریباً مشابه اعتبار اسلامیت علوم اسلامی است که در دورههایی به اعتبار فلسفی اسلامیاند و سپس به اعتبار اجتماع مسلمین اسلامی تلقی میشوند.
به همین دلیل است که تصور میکنم ماهیت تلویزیون ماهیتی جامعهشناختی است و نه ماهیتی فلسفی. یعنی تلویزیون را نباید به شیوه ای فلسفی «ابزاری که پیام صوتی و تصویری را از جایی به جای دیگر منتقل میکند» تعریف کرد و به این اعتبار آنرا ابزاری خنثا و بیجهت چون همه ابزارهای سادهای دانست که موم دست آدمیان است. برای پرسش از تلویزیون باید آنرا در متن حیات انسانی دید و ماهیت آنرا به عنوان جزئی از تاروپود زندگانی مدرن تعریف کرد. بعد از این تعریف است که میتوان با ترکیبی از عناصر فلسفی با منظرهای جامعهشناختی به طرح مباحثی درباره تلویزیون پرداخت. در ادامه در راستای پرسش دکتر کچوئیان برخی زوایای جالب ماهیت تلویزیون که با این رویکرد بدست میآید میپردازم.
×××
1) تلویزیون و عقلانیت تلویزیونی
تلویزیون درحال عمل انسانی گفتگو و مفاهمه و انتقال پیام است. با اینحال رسانهایست که شیوه استدلالی و عقلانیتی منحصر به فرد دارد که در ماهیت آن تنیده شده است و آن «ابتنای آن بر محسوسات» است. در واقع بسیار لازم است که منطبق بر کار منطقیون یونانی تلویزیون را بر حسب جنس استدلالات و بخشی از وجود انسانی (عقل، خیال، وهم، ...) که مخاطب قرار داده مورد بررسی قرار دهیم. این همان کاریست که پستمن در بخشی از کتاب تکنوپولیاش درباره تلویزیون میکوشد انجام دهد. بر این اساس شاید بد نباشد اگر بگوئیم عقلانیت تلویزیونی پوزیتیویستی است و تنها از طریق تجربه حسی در صدد است تا آگاهی و معنا را به مخاطب منتقل کند. مواجهه با تلویزیون نه مواجهه با کتاب است که عقل را به حرکت درمیآورد و نه مواجهه با شعر است که خیال را مخاطب قرار میدهد و نه مواجهه با وعظ است که قلب را متأثر میکند. مخاطب تلویزیون احساس است و این احساس معنای وسیعتری از محسوساتی دارد که مد نظر پوزیتیویستهاست.
عقلانیت تلویزیونی هم مخاطبش را به «هست» ها خبر میدهد و هم به «باید» ها حرکت میدهد. از اینجاست که تلویزیون از محسوسات به احساسات میل میکند چرا که مشاهده نمیتواند به ارزشها راه برد و باید از هست برنمیخیزد و حال آنکه محسوس تنها به هست راه دارد. تلویزیون محسوسات را با عاطفه در میآمیزد و احساسات را پدید میآورد و این میشود جادوی تصویری که در دل خود میتواند از عشق و رنج و نفرت و شعف و درد و عزت حکایت کند. شاید همین ظرفیت نهفته در چشم است که در گوش نیست و عقلانیت رادیویی را به مراتب عقلانیتر از عقلانیت تلویزیونی میسازد.
بازگردیم به پرسش آغازینمان درباره ضرورت تلویزیون. پستمن دراینباره بیان جالبی دارد. او معتقد است که آیینیهود مجسمه سازی را برای این حرام میکند که اذهان را از آسمان به زمین میکشد و متافیزیک را به فیزیک تقلیل میدهد و نادیدنی را با دیدنی کردن عملاً معدوم میکند که سرچشمه بیاعتقادی به غیب است. جالب است برخی بیانها درباره حرمت مجسمه سازی در اسلام که شرک بتپرستان را ناشی از زمینی کردن مفاهیم آسمانی در قالب مجسمه ها میدانند و حرمت مجسمه سازی را نابود کردن موانع غیباندیشی انسان تلقی میکنند. گرچه غرض من اعلام حرمت رسانههای تصویری نیست اما اشعار به این مفهوم بسیار لازم است که ادیان به شدت مخالف محسوساندیشی و پیروی از احساساتند و انسانها را همواره به تعقل، فهم و بصیرت فرامیخوانند و حال آنکه تلویزیون مردمان را عادت میدهد که آنچه میبینند باور کنند. تلویزیون مداوماً قوای دانی و احساسات پستتر انسانی را که از طریق چشم و گوش منتقل میشود تقویت میکند و قوای عالی انسانی را وامیگذارد تا به انحطاط کشیده شوند. تلویزیون حتی ابزار الکنی است که به واسطه نقص ذاتی خود مفاهیم بلند انسانی نظیر عشق، عزت، کرامت و ایثار را به زمین میکشد و شکلی نازل و بی مایه از آنها ارائه میدهد. بیراه نیست اگر بگوئیم ماهیت تلویزیون به واسطه عقلانیت حسیاش با اغواگری هماهنگتر است تا با آگاهیبخشی، با شهوتانگیزی همسوتر است تا با اخلاقانگیزی و با غرب همدلتر است تا با شرق.
2) تلویزیون و آزادی تفکر
مطلب دیگری که به نظرم میرسد از بین رفتن قلمرو استقلال فکری است که توسط تلویزیون اتفاق میافتد. یکی از حماقتآمیزترین کارهای بشر جدید اینست که به دست خود متکلم و خطیبی چیرهدست را بدون هیچ شناختی از افکار او میهمان صبح و شام افکار خود و خانوادهاش میکند. اگر دقت کنید میبینید که هیچ رسانهای جز تلویزیون چنین وضعی ندارد. رسانه های سنتی که به شکل جلسات سخنرانی و غیره در محلی خاص برگزار میشود و هرکسی با تمایل خود در آن حضور مییابد. حتی سینما هم که محصولی مدرن است به گونه ایست که هرکسی به انتخاب خود و بر اساس میل و ذائقه خود نیت میکند و مسافتی را میپیماید و هزینهای میکند تا در آنجا حضور یابد. اما تلویزیون میهمان ناخواندهایست که به زور عرف نانوشتهای در هرخانهای حضور دارد و به زور سبک زندگی نانوشتهای در ساعتهایی از روز روشن میشود و به سخن میآید. اگر معیاری هم برای انتخاب برنامه مورد نظر درکار باشد همان معیار معروف «جذابیت» است که بر اساس توافقی نانوشته میان اذهان دست و پا بسته و تلویزیون مدرن کاملاً بر اساس پارامترهای همان عقلانیت حسمحور تلویزیونی تعریف میشود: هیجان حسی، شفافیت حسی، گیرایی حسی و ...
آیا لازم نیست حدی از استقلال و تعقل آزاد را برای مخاطبین قائل بود که خود به تفکر پرداخته درست را از نادرست تشخیص دهند؟ آیا رسانهای که به گونهای یکطرفه و با ابزارهای اغواگرانه مبانی نظری خویش را در ذهن و روان مخاطب بیخبرش میکارد رسانهی آزادی است؟
3) تلویزیون و بحران اعتبار معرفتی
چه کسی حق سخن گفتن دارد؟ در یک تمدن زنده که هنوز چون اواخر یونان و امروز غرب دچار نسبیگرایی و خرافه نشدهاند و هنوز «حقیقت» شأنی درخور دارد، ترویج و تبلیغ و معرفتپراکنی تقدسی ویژه دارد که در اختیار هر کسی قرار نمیگیرد. حتی جالب است که تمدن غرب در اوج سرزندگی خود در قرن نوزدهم نظام سلسه مراتب علمی پرطمطراقی ایجاد میکند تا بهتر بتواند از میراث علمی خود پاسداری کند و هرکسی به قلمرو مقدس علم راه نیابد. این ماجرا لزوماً به برخورد قانونی در سطح اجتماعی نمیکشد که بحث آزادی بیان مطرح شود چرا که خودبخود نفوذ یک دستگاه فکری به حدی است که افراد یا خود را بدان منتسب میکنند و یا بلافاصله به عنوان نشر اکاذیب و خرافه و جهل از صحنه عمومی جامعه حذف میگردد.
اعتبار معرفتی تلویزیون چگونه تضمین میشود؟ این پرسش پرسش معرفتشناختی امروز ماست و بعید میدانم اساساً در عالم مدرن مطرح شده باشد. حتی در زمینه اخبار هم که تلویزیون دعوی واقعنمایی دارد فلسفه علم سودگرایانه و عملگرایانه بر فلسفه رئالیستی غلبه دارد.
دلیل اینکه بحث اعتبار معرفتی تلویزیون در غرب مطرح نیست شاید بیشتر از همه به این برگردد که اساساً تلویزیون درون ساخت سرمایه داری متولد شده و بالیده است و رسانه در درون ساختار سرمایهداری اساساً چیزی جز ابزار تبلیغ تجاری و سرگرمی و آسایش مخاطبان نیست و کدام فیلسوف جاهلی است که از جک و جفنگ و لهو و لعب انتظار حجیت معرفت شناختی داشته باشد!! جز این رویکرد، دکتر کچوئیان در همان سخنرانی به الگوی بدیلی از تلویزیون اشاره میکند که بیشتر در جوامع کمونیستی شوروری دنبال میشد و آن ترویج فرهنگ و ایدئولوژی رهاییبخش سوسیالیستی بود که باز تا حدی با مسأله اعتبار معرفتی مواجه است.
حال نگاه به وضعیت خودمان از این حیث بیندازیم. نزول غرب در صدسال گذشته بر سر ما چنان بلایی بر سر ما آورده که هیچ اقتدار معرفتی گسترده و نافذی در سطح عمومی وجود ندارد. حاصل آن در تلویزیون و سینمای ما به خوبی هویداست که باید روح و فکر و روان میلیونها ایرانی بدست تصمیم و تفکر نازل مشتی کارگردان و بازیگر و صحنه گردان باشد که تنها سواد تکنیکی گرداندن دوربین و پیاده کردن بازی دارند و هیچ معرفت و دانشی برای ارائه به ذهنها و قلبهای تشنه مردمان سرگشته این روزگار ندارند.
تلویزیون یک غول رسانهایست که چنان بر سر مردمان جوامع هوار شده که امکان چون و چرا درباره مفاهیمی که ارائه میدهد را به کلی از میان برداشته است. تلویزیون به چنان عظمتی در هر جامعه دست پیدا میکند که خود منشأ اعتبار خود میگردد و به نوعی مرجعیت بی اساس در ارائه مفاهیم دست مییابد. بیاعتباری معرفت شناختی ذاتی تلویزیون موجود است.
4) رسالت و مسئولیت تلویزیون
این مفهوم هم مفهومی دینی و بومی است و باز هم امکان طرح آن در چارچوب تفکر لیبرال-سرمایه داری وجود ندارد، هرچند شاید در برخی رویکردهای مارکسیستی و انتقادی مطرح شود. تعریف تلویزیون به واسطه رشد و بالیدنش در جوامع غربی بنا به همان ماهیت جامعهشناختیاش «سرگرم کردن و بر آوردن لذتهای بصری و هیجانات بسیار نازل انسانی» است و کل نظامات درونی آن از شیوه های برنامه ساختن، محتواها و موضوعات، و چرخه های پشتیبان آن بر همین اساس عمل میکنند. حتی آنجایی که به نظر میرسد برنامه تلویزیونی در صدد آموزش است شک نکنید که در حال ارضای حس کنجکاوی هیجانانگیز و لذت آنی شماست. وقتی از سرعت یک خوروی خیلی تندرو یا از از قدرت زهر یک مار بزرگ یا از تاریخ گذشته سخن میگوید. حتی حیطههای خیلی دورتر تلویزیون نظیر اخبار و مستند هم به شدت تحت تأثیر این غایت محوری تلویزیون هستند و به شدت به سمت ارائه اخبار زرد و شیوه های تحریک کننده در ارائه اخبار و موضوعات حرکت میکنند. شاید همانطور که هابرماس میگوید درباره دگرگونی ساختاری حوزه عمومی میگوید، دوره قبلتر مدرنیته رسانه ها چنین وضعی نداشتند اما امروز نفوذ سرمایه داری در کل پیکره جوامع به حدی است که شبکه ها و برنامه های خالصاً علمی، سیاسی و فرهنگی به شدت تنزل یافته است و حیات متعالی انسانی تماماً به گوشه انزوا تبعید شده است.
جالب اینجاست که چنین تعریف متأخری از تلویزیون به بهترین وجه در صداوسیمای جمهوری اسلامی در حال پیگیری و پیادهسازی است. اهتمام تامّ تلویزیون به پخش مستقیم مسابقات فوتبال باشگاهی و جام ملتها و غیره و توجه همیشگی به محصولات سینمای امریکا و ساختن مسابقات تلویزیونی سرگرمکننده و سرتاسر پوچ و بیمایه و پخش مستقیم تمام جنگهای شبانه جشواره کیش و دعوت دمادم از هنرپیشه ها و خواننده های معروف به هر مناسبتی که بیشتر از 80 درصد وقت تلویزیون را اشغال میکرد کم بود که تأسیس شبکه های جدیدی با موضوع سریال، هالیوود، ورزش و کارتون اوج غریزدگی سیاستگذارن تلویزیونی را به نمایش گذاشت.
تلویزیون ملی ایرانی که حتی از سوی مشتریانش ارتزاق نمیکند تا مجبور باشد که به خواسته های آنها تن در دهد، نوعی از سیاستگذاری رسانهای تماماً لیبرال را به نمایش گذاشته است که تنها خود را متولی سرگرم کردن تمام سلایق و مخاطبان ایرانی قلمداد کرده است. تلویزیون ایران با فرو رفتن در مرداب تکنوکراتهایی که تنها هنرشان سرگرم کردن مخاطبان است در حال ارائه شدیدترین نوع بی مسئولیتی دینی، فرهنگی، و انقلابی است.
×××
و اما سرانجام داستان ما و تلویزیون...
در نهایت میتوان چنین گفت که یکی از پاسخهای پیشنهادی به پرسش بنیادین دکتر کچوئیان که «آیا ما اصولاً به تلویزیون نیاز داریم؟» میتواند این باشد که ما به تلویزیون مدرن، که زاییده مدرنیته است و همین امروز در ایران ما در حال پیاده شدن تام و تمام است، اصولاً نیازی نداریم. امّا آیا این به معنای آنست که تلویزیون را باید کنار گذاشت؟
اینجاست که تفاوت ماهیت جامعهشناختی و ماهیت فلسفی رخ مینمایاند. این 4 بعد بخشی از چیزی است که میتوان آنرا ماهیت جامعهشناختی تلویزیون نام نهاد، یعنی ماهیت انضمامی آنچه در واقعیت هست و نه ماهیت فلسفی ابزاری به نام تلویزیون. این به معنای آنست که تغییر در هر چهار مورد و حتی مورد اول -که بیشتر از همه به هستیشناسی فلسفی تلویزیون مربوط میشود- لزوماً به معنی رد کلی تلویزیون نیست. در واقع همانطور که مشهود است هرچه از مورد آخر به سمت مورد اول حرکت میکنیم تصرفات بنیادین تری در ماهیت تلویزیون مورد نیاز است.
گفتمان مواجهه با مظاهر تمدن جدید باید تغییر کند. هم گفتمان «رد یا تأیید مطلق» و هم گفتمان «استفاده درست از ابزارها و علوم و فنون غربی» گفتمانهای ناقصی هستند که چشم ما را برروی پیچیدگیهای مواجهه با جهان جدید میبندد. تمام تلاش من در این متن این بود که تلویزیون یک جعبه مکعبی ساده نیست که صحبت بر سر داشتن یا نداشتن آن باشد. تلویزیون یک ساختار عظیم و غول پیکر فرهنگی، اجتماعی و رسانهای متناسب با جامعهای خاص است که هضم فرهنگی آن نیازمند فهم عمیق ماهیت فلسفی، جامعهشناختی، روانشناختی آنست. تلویزیون چاقو نیست که یکی با آن میوه پوست بکند و یکی با آن آدم بکشد. تلویزیون یک سیستم است که باید اجزا و اندامهای آن بصورتی مفهومی از هم باز شود و با توجه به سیستم کلی مورد نظر ما دوباره در جامعه ما برافراشته شود که در اینصورت قطعاً حاصل کار را هم باید چیز دیگری بنامیم.
یاعلی
پی نوشت:
۱) این مطلب میثم مهدیار عزیز هم به نوعی پیگیری همین رویکرد در تحلیل مواجهه با تکنولوژی مدرن است که بیشتر با تمرکز با تکنولوژی شهرسازی و معماری نوشته شده است: عریانی میوه تمدن جدید است
۲) سجاد صفار عزیز هم در مطلبی با دغدغه مشابه، مواجهه ما با ورزش مدرن را مورد پرسش قرار داده و اینکه آیا اصلاحات روبنایی در محصولات جامعه جدید می تواند ما را از روح این جهانی مدرنیته نجات بخشد؟
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد