اشاره: در نوشته­ي پيشين خيلي گذرا به «حيوان­انگاري» و «اصالت لذت» به عنوان قبله­ي پنهان و جهت اصلي گزاره­هاي ظاهراً علمي علوم انساني اشاره كردم. اين نوشته بسط همان اشاره گذرا و سپس تبيين جايگاه مغفول دين در چنين منظومه­اي است. تذكر اين نكته لازم است كه نظام علمي موجود يك نظام علمي غيرديني است و به همين دليل در تمامي اين بحث غير از بخش انتهاي آن فرض وجود دين نديد گرفته شده و ادبيات فعلي علم مدرن درنظر گرفته شده است. به همين دليل است كه مراد از علم همان science است كه هيچ ارتباطي با كلمه مشابه «علم ديني» ندارد.

واكاوي بيشتري در گزاره­هاي تجويزي علوم انساني

در قسمت قبل درباره اين گفتم كه «علم تجربي يا science» امكان «تجويز» يا ارائه مطلوبيت به صورت نسخه پيچيدن و بايد و نبايد ندارد. بنابراين كاربرد علوم را به دو حوزه «كشف قانونمديها» و «استفاده از قوانين براي نيل به اهداف تعيين شده از بيرون» محدود ديديم و اولي را «علم محض» خوانديم و دومي را «علم كاربردي». خب سؤال مهمي پيش آمد كه پس معيارهاي مطلوبيت و جهت علوم و اهداف مطلوب پنهان در پس تجويزهاي علمي از كجا مي­آيد؟

   در نوشته­ي پيشين يك گزاره­ي تجويزي ظاهراً علمي (در هواي سرد بايد لباس گرم پوشيد) را باز كرديم و ديديم كه شامل گزاره­هاي غيرتجربي است كه از جاي ديگري مي­آيد. خب اكنون مي­خواهيم گزاره­هاي ظاهراً علمي بيشتري را بررسي كنيم تا دريافتي از «علت تجويز» آنها بدست آوريم:

1)       يكي مي­گويد وقتي آب به گياه مي­دهيم رشد مي­كند. خب اين يك گزاره­ي تجربي است. گوينده از اين جمله نتيجه مي­گيرد پس بايد به گياه آب داد.

2)      ديگري مي­گويد وقتي كودك را نوازش مي­كنيم احساس رضايت مي­كند خب اين گزاره هم تجربي است. نوازش را مي­بينيم و بعد خنده كودك را كه علامت رضاست. پس نوازش امر مثبتي است.

3)      همين اواخر مقاله­اي را در ياهو مي­خواندم كه در آن با آمارگيري از چندهزار زوج و پرسيدن از موضوع گفتگوهايي كه باعث «رضايت خاطر» آنهاست سرفصلهاي مشترك را استخراج كرده بودند. يعني مثلاً هشتاد درصد پاسخ دهندگان اعلام كرده بودند كه بعد از اينكه با همسرشان بحث سياسي مي­كنند احساس رضايت خاطري پيدا مي­كنند. تهيه كنندگان گزارش پس از اين جمع­آوري، ليستي را به عنوان «سرفصلهاي يك گفتگوي رضايت­آميز» به خوانندگان تجويز كرده بودند. يعني بحث سياسي كنيد تا از زندگي راضيتر باشيد. (اساساً مبناي اصلي تجويزهاي  علم روانشناسي و مشاوران روانشناس همين رضايتهاي آماري است.)

4)      از همين قسم در نظر بگيريد گزاره­ي «دموكراسي باعث آزادي است» اين هم به نوعي قابل تحقيق است. نتيجه گرفته مي­شود كه دموكراسي مدل حكومتي مطلوب است.

بسياري از ما تمام اين گزاره­ها را نه تنها درست كه از فرط وضوح «بديهي» مي­دانيم اما آيا اين استنتاجها كاملاً صحيحند؟

   نگاهي دقيقتر به تك­تك اين گزاره­ها نشان مي­دهد كه تمامي آنها از از يك مغلطه بسيار ظريف استفاده كرده­اند و به نوعي علمي­نما هستند و نه دقيقاً علمي. حقّه­ي به كار رفته در اين استنتاجها اين است كه سمت راست معادله از حداقل 2 پيش­فرض ذهن مخاطب استفاده مي­كند و چنين عمليات محيرالعقولي را رقم مي­زند كه از «هست» «بايد» بيرون مي­كشد! حال اين دو پيش­فرض كدامند؟

   قبل از شروع بايد دقت كنيم كه ما مي­خواهيم وضع مطلوب را ازدل وضع موجود بيرون بكشيم. بنابراين بايد كمي با ذهنمان كلنجار برويم كه اين پيوند ظاهراً ناگسستني را بشكافيم و تقدم و تأخر آن را كشف كنيم. نكته اينجاست كه اكثر كلماتي كه ما استفاده مي­كنيم داراي بار ارزشي هستند. يعني اصلاً و اساساً بافرض مطلوبيت تعريف شده­اند. كلماتي نظير «سرما» (كه دفعه پيش گفتم) گرما، گرسنگي- سيري، دوري- نزديكي، رشد، تعادل، تكامل، سلامت- مرض، آرامش، رضايت-نارضايتي، راحتي، توسعه، بهره­وري، نظم، آزادي، رفاه و ... كلماتي هستند كه همگي پيوندي محكم با نوعي مطلوبيت يا عدم مطلوبيت ذهني دارند. اين به معناي آن است كه مثلاً نمي­توانيم بگوييم «آزادي همان چيزي است كه خوب است» چونكه اين مستلزم آنست كه اول بدانيم خوبي چيست و حال آنكه ما به دنبال يافتن خوبي از وضعيت موجوديم. اول تعريف كردن خوبي و بعد تعريف باقي چيزها به آن نوعي تفكر قياسي است كه اديان و ايدئولوژي­ها به آن تمسك مي­ورزند و شايسته نظام تفكر تجربي نيست!

-        در گزاره­ي اول اولاً بايد «رشد» به صورت تجربي تعريف شود ثانياً بايد معلوم شود كه چرا رشد مطلوب است؟

-        در گزاره دوم اولاً بايد معلوم شود كه چه نوع رضايتي مد نظر است و ثانياً چرا رضايت كودك مطلوب است؟

-        در گزاره سوم كه نمونه تمام تجويزهاي علم روانشاسي است باز هم 2 سؤال مطرح است كه اولاً معيار احساس رضايت چيست؟ و ثانياً چرا احساس رضايت مطلوب است؟ مثلاً اولاً اگر مازوخيسيتي از كندن زخمها و مكيدن خونش احساس رضايت كند آيا اين رضايت با رضايت مرد سالمي كه آب سالم مي­خورد يكي است؟ و ثانياً آيا زايمان كه درد زيادي دارد نامطلوب است؟

-        نهايتاً در گزاره چهارم هم باز همين دو سؤال مطرح است: اولاً معيار آزادي چيست؟ و ثانياً چرا مطلوب است؟ (تازه اينجا سؤال سومي هست كه دموكراسي اصلاً چيست؟!)

 

 

پس بالاخره در يك نظام مادي اين خلأ چگونه پر شده است؟

    اول اينكه بايد بگويم كه هيچ انساني نمي­تواند از اين سؤال فرار كند. يعني بالاخره هر موجود زنده­اي براي اينكه كاري را بكند به انگيزه و دليل نياز دارد. اين انگيزه و دليل وجود دارد حتي اگر خود موجود به آن واقف نباشد. به عنوان مثال نظام مطلوبيت حيوانات از قبل در ذهن و روحشان حك شده است و آنها صرفاً اختيار «تاكتيكي» دارند. مثلاً گربه خودش بنابه شرايط تصميم مي­گيرد كه فرار كند يا حمله كند اما اصل حفظ حيات را در كنه وجودش دارد.

    معني آن اين است كه از اين سؤال نمي­شود فرار كرد اما از «پاسخ دادن» به سؤال مي­شود فرار كرد. يعني به عقيده من انسانها در مواجهه با اين سؤال دو راه پيش رو دارند: يا به اين سؤال فكر مي­كنند يا نمي­كنند. اگر فكر نكنند شايد خودشان به سؤال پاسخ ندهند اما شرايط به آن پاسخ مي­دهد. يعني يا بالاخره گشنه و تشنه مي­شوند و مي­روند دنبال غرايز (بخوانيد حداقل مطلوبيات مفروض) كه اين مي­شود «انسان ابتدايي تنها» يا اينكه جامعه­اي كه در آن زندگي مي­كند انتخابهايي را به او تحميل مي­كند. حالا در آن جامعه هم يا هيچكس فكر نكرده (كه مي­شود «جامعه­ي حيواني ابتدايي») يا يك عده فكر كردند و يك عده نكردند و فكرنكرده­ها دنباله رو فكر كرده­ها هستند (كه مي­شود جامعه متمدن)

   امّا آنها كه به چنين موضوع مهمي فكر مي­كنند هم نهايتاً با مشكلاتي مواجه مي­شوند كه مجبور مي­شوند چيزهايي را فرض بگيرند و به يك معني «فكر نكنند»! به عقيده من دقيقاً از همينجاست كه باب مكاتب معرفتي كه زيربناي علوم و تمدنها هستند، باز مي­شود. يعني مفروضاتي بي مبناي عقلي كه نظام مطلوبيات آن مكتب را مي­سازد:

1)    بستن باب خوبي و بدي و هدف گرفتن رضايت حداكثري انسان

انسان از دو راه ممكن است به اين گزينه برسد كه معيار مطلوبيت را همان رضايت افراد بشر معرفي كند. يك مسير آن است كه كسي بالكل منكر مبحث خوبي و بدي شود و در يك نگاه عملگرايانه هرآنچه را كه موجبات رضايت خاطر آدمي را فراهم مي­كند به عنوان مطلوب فرد و جامعه معرفي كند و ارزش امور با آن سنجيده مي­شود. مسير دوم اين است كه كسي خوبي و بدي را بعنوان اموراتي كه براي انسان بهتر است بشناسد اما «رضايت» را به عنوان تنها معيار شناسايي آن تلقي كند. اين دو مسير گرچه اولي منفعت­طلبانه و دومي اخلاقي به نظر مي­رسند امّا در عمل هيچ تفاوتي با هم ندارند.

    علّت اينكه ميان فرضهاي مختلف براي مطلوبيت اين يكي مورد توجه بخش قابل توجهي از جامعه انساني قرار مي­گيرد اين است كه انسان پديده­اي به اسم «مرگ و نيستي» را در پيش روي خود و مجموعه­اي از «نياز»ها را در درون خود مشاهده مي­كند. اين نيازها گرچه در انسان بصورت مجموعه­اي نظام­مند، داراي اولويت­بندي و برنامه­ريزي­شده مانند غريزه حيوانات نيست اما مجموعه­اي درهم از مطلوبيتهاي حداقلي انسان را نشان مي­دهد. انسان هم دوست دارد سالم باشد و هم دوست دارد از غذاهاي لذيذ استفاده كند. هم نياز جنسي دارد و هم دوست دارد فرزند خودش را بشناسد و بزرگ كند. هم دوست دارد مالك باشد و هم دوست ندارد مملوك باشد هم دوست دارد قدرتمند باشد و هم دوست ندارد بنده ديگري باشد.

    اما درباره معيار و مطلوب گرفتن مفهوم «رضايت انسان» سؤالات متعددي را مي­توان طرح كرد. از كسي كه با رويكردي عملگرايانه به «رضايت حداكثري» رسيده است مي­توان اول از همه پرسيد كه چگونه ثابت مي­كند كه بهترين كار در دوران زندگي آن است كه «راضي و خوشحال» زندگي كنيم؟ آيا او از اينكه بعد از مرگ همه چيز تمام مي­شود مطمئن است؟

سؤال دومي كه مي­شود پرسيد اين است كه آيا رضايت تنها در برآورده شدن «نياز»هاست؟ بار پيش گفتم كه اين اصلاً بديهي نيست و مثل آن مي­ماند كه كسي بگويد بيشترين رضايت ماشين و صاحب ماشين وقتي است كه بنزين بيشتري مصرف كند. از كجا معلوم كه رضايت در گرو چيز ديگري نباشد؟

سؤال سوم اين است كه حتي اگر رضايت را در برآورده شدن نيازها بدانيم بايد پرسيد كه از كدام نيازها سخن مي­گوييم؟ روش دست پيدا كردن به ليست جامعي از نيازهاي انسان چيست؟ از كجا مطمئن باشيم كه اينها همه نيازهاي انسان است و چيزي باقي نمانده؟ نظام اوليت­بندي اين نيازها كدام است و مثلاً براي سياستگذاري اجتماعي كدام را بر كدام اوليت مي­دهيم؟ مثلاً سيگار را به نفع سلامتي يا سلامتي را به نفع سيگار؟ اگر اوليت­بندي­اي وجود دارد برچه اساسي است؟ اصلاً بر چه مبنايي مي­شود يك نياز را بر ديگري ترجيح داد؟

سؤال چهارم اين است كه انواع رضايتها كدامند؟ آنها را چطور مي­شود با هم مقايسه كرد؟ كسي كه هر روز با چند نفر زنا مي­كند از زندگي راضيتر است يا آنكه در يكي از روستاهاي خوش آب و هواي سوئيس با خانواده خود مشغول دامداري است؟ اصلاً رضايت در چه افرادي مد نظر است؟  آيا دستگاه رضايت­سنجي افراد مختلف همگي يكي است؟ كدام دسته از مردم معيار سنجشند و چرا؟ آيا چيزي به اسم رضايت كاذب وجود دارد؟ چرا آري چرا نه؟

سؤال پنجم اين است كه چون منابع محدود است و نيازها نامتناهي و حد رضايت بي نهايت، معيار مديريت تزاحم اجتناب­ناپذير نيازها چيست؟ در جامعه اولويت رضايت با چه كساني است؟ چه كساني را بايد بيشتر تأمين مالي كرد و چه كساني را كمتر. خاطي چه كسي است؟ كسي كه از دزدي لذت مي­برد خاطي است؟ كسي كه سيگار مي­فروشد خاطي نيست؟ معيار جرم چيست؟ مجازات مجرم از كجا مي­آيد؟

و سؤالات ديگري كه هست و الآن به ذهن من نمي­رسد.

از كسي هم كه از مسير اخلاقي به مطلوبيت رضايت انسان رسيده همين سؤالات مطرح است با اين تفاوت كه به جاي سؤال اول اين سؤال مطرح است كه اولاً چرا رضايت نشانه امري است كه به رشد و تعالي انسان كمك مي­كند و ثانياً منظورشان از بهتر بودن و كمال چيست؟

 

2)    عدم كفايت عقل و دست به آسمان بلند كردن

به مكتب اول كه دستاورد بشر بود دوباره بنگريد. سؤالاتي را كه كه مطرح بود يكبار ديگر از اولي تا آخري نگاه كنيد... اين حقيقت را بايد پذيرفت كه تنها موجودي مي­تواند به اين پرسشها پاسخ بگويد كه بر تمام وجود انسان احاطه داشته باشد. به عبارت ديگر تنها خالق يك موجود است كه بر تمامي ابعاد وجودي آن سيطره دارد و از آن مهمتر كمال آن را در شرايطي خاص ترسيم كرده است.. كمال مقوله­اي خارج از ذهنيت ماست و اين براي خيلي از ما حقيقتي تلخ است. يك بازي كامپيوتري را در نظر بگيريد كه مراحل خاصي دارد. شما هرچقدر هم كه با شخصيت داستان بازي ور برويد حس رضايتي در شما و حالت كمالي در كل بازي محقق نمي­شود. مراحل بازي دست ما نيست اما نحوه طي كردن دست ماست. مخلوق بودن عالم خودش را دارد. جالب اينجاست كه ما مسلمانيم و هيچ از اين گنج بزرگي كه در دستان ماست نمي­دانيم. غرب پاسخ سؤالات فوق را در طول قرنها داده است. لذت و لذت و لذت بيشتر. اولويت با لذت آني و بزرگتر. اوليت با توليدكنندگان و گردانندگان صنايع لذت عالم. اين پاسخ غرب است. پاسخ نفس... پاسخ شيطان. اين سرنوشت محتوم عقل خودبنياد است چون شيطان سوگند ياد كرده كه خداگم­كردگان را جهنمي كند. فطرت جزء كوچكي از زيباييهاست و جز به نيروي وحي فعال نمي­شود و جز به مدد دين توسعه نمي­يابد. همه­ي اين حرفها يعني بدانيم كه تنها دو راه داريم: يا دين را جدي مي­گيريم و يا تا آخر دنيا چون حيواناتي سرگشته بر سر غذا و طلاي اين دنيا نزاع خواهيم كرد... اين يعني وضع دنياي امروز ما در تاريكترين دقايق شب... از كمال گذشتند و از رضايت گذشتند و به نياز رسيدند، كمال را نمي­خواهند، رضا را نمي­خواهند بل­كه دنيا نيازمند توست اي آفتاب پنهان...

ياعلي