خاموش از کنار هم عبور میکنیم...
خاموش از کنار هم عبور میکنیم...
جامعه شناسی بحران گفتگو در فضای عمومی ایرانی و هشدار نسبت به پیامدهای آن

شاید یک سالی میشد که همگیمان فارغالتحصیل شده بودیم و همه درگیر بودیم: درگیر کنکور ارشد و بعضیمان تغییر رشته و برخی ازدواج و برخی اشتغال و یکی دوتایی هم اپلای و البته یکی هم سربازی. همین شد که مدت زیادی بود که از هم خبر نداشتیم. فرصتی را غنیمت شمردم و همه را دعوت کردم که به بهانه شامی، شبی دور هم باشیم و دیداری تازه کنیم. شب موعود فرا رسید و دوستان همه آمدند و من هم که میزبان بودم درگیر پذیرایی و تهیه چای و میوه و شام، میرفتم و میآمدم و اوضاع را زیرنظر داشتم که بالاخره این جمعیت دوستیِ ما که دوره دانشجویی هروقت دورهم مینشستیم یک بحثی از دانشگاه و فرهنگ و سیاست باز میکردیم و چندساعتی مینشستیم به تو سروکله هم زدن، این دفعه چه کار میکند. اتفاقی که اینبار افتاد از حیثی که میخواهم دربارهاش صحبت کنم جالب بود: نه تنها هیچ بحث مشترکی با موضوعی فرافردی مطرح نشد، بچه ها (که تعدادمان ده دوازده تایی میشد) به گروههای دونفره-سه نفره تقسیم شدند و شروع کردند به همان موضوعات شخصی مشترک و روزمرهای که هردوتا یا هرسه تا با آن مواجه بودند. هیچکس تلاشی نکرد تا کمی از فضای ذهنی محدود شدهاش خارج شود و به سمت دوستان دیگری که جور دیگری میاندیشیدند و گزینههای دیگری را انتخاب کرده بودند و شرایط متفاوتی را در این مدت تجربه کرده بودند، حرکت کند. همگی در وضعیت ذهنی روزمرهشان ماندند و ذهنها آن شب اصلاً به تلاقی نرسید و به گفتگو نیندیشید و تعامل ما دوستانِ هم بحثی که حالا با تجربه ها و افکار و ارزشهای مختلف انگار فرسنگها از هم فاصله گرفته بودیم، به یک سلام و احوال پرسی ساده و نهایتاً چند سؤال سطحی و معمول فروکاسته شد. آن شب گذشت و ما رودرو شدیم اما نه قلبهایمان با هم ملاقات کرد و نه عقلهایمان.
از آن شب باز یکی دوسالی گذشت، تا اینکه چندوقت پیش، قضیه اسکار گرفتن فرهادی با «جدایی» پیش آمد و یکی از رفقا ایمیلی را درباره آن به بقیه جمع فرستاد. دو سه تا ریپلای کافی بود تا رفقای چندین ساله آنچنان به جان هم بفیتند و ایمیلهای آتشین نثار هم کنند که بیا و ببین. در عرض یک هفته رفقا همه دقّ دلیهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسیِ این چند وقته را آنچنان سر همدیگر هوار کردند که میگفتی اگر فضای مجازی نبود حتماً گلاویز میشدند. ماجرا اگر مصدوم و مجروح نداشت اما قلب شکسته و کینه انباشته و اختلافات برجسته تا بخواهی داشت.
**
گمان میکنم این ماجرا، تنها ماجرای ما چند تا رفیق هم دانشگاهی نیست، معضل فرهنگی بزرگی است که امروز گریبان ما را گرفته و شاید بد نباشد اگر اسمش را بگذاریم «بحران گفتگو». وضعیتی که همه به آن عادت کردیم و اغلب با بیتفاوتی از کنارش عبور میکنیم تا هرچه سریعتر به امورات شخصیمان برسیم، به امورات روزمره بیپایان!
بحران گفتگو یعنی اینکه همه ما «سردرگریبان» شدهایم. سر پایین بازی میکنیم و به همدیگر بیتفاوت شدهایم. در واقع ما به «امر اجتماعی» و «بنیانهای حیات جمعی» بی تفاوت شدهایم. به آن اتفاقات فرافردی و فراروزمره که در جامعه مان می افتد و وما ترجیح میدهیم از کنارشان به راحتی عبور کنیم. بحران گفتگو یعنی «وضعیت بیاعتنایی توافقشده و عمومی درباره موضوعات و مسائل مهم و جدی» و «اصالت روزمرگی». بحران گفتگو یعنی اینکه ما همدیگر را میبینیم، با هم سخن میگوییم و حتی شاید احساساتمان را با هم درمیان بگذاریم امّا به ندرت درباره یکی از موضوعات مهم اجتماع یا حتی مسائل کمی بنیادیترِ خودمان با هم گفتگو میکنیم و کمتر افق باورها و ارزشها و دیدگاههایمان را به اشتراک میگذاریم. در واقع بهتر است بگوئیم که ما خاموش از کنار هم عبور میکنیم ...!
ما نسبت به واقعیتهای بزرگ جامعهمان یک وضعیت غفلتباری پیدا کردهایم. حتی گاهی اینطور به نظر میرسد که واقعیتهای بزرگ جامعهمان را انکار میکنیم. هرکس در جو عمومی امروز حاضر باشد خوب احساس میکند سنگینی فضا را وقتی بخواهد از آنچه در جامعه و تاریخ و آیین و دین این مملکت میگذرد سخن بگوید. از انقلاب اسلامی ایران، از امام خمینی، از مطهری و بازرگان و بهشتی و بنیصدر. از جنبش اصلاحات، از جناح راست و از جناح چپ قدیم و اصلاحطلب جدید. از رهبر امروز انقلاب، از احمدی نژاد دولت نهم و از احمدینژاد دولت دهم. از قرائت حداقلی از دین و قرائت انقلابی از دین. از شریعتی و سروش. از عرفان و فلسفه و مکتب تفکیک. از مسلمانیِ باحجاب و از مسلمانیِ بیحجاب، از روشنفکری دینی و غیبت روشنفکری انقلاب، از دانشگاه بومی و دانشگاه امریکایی، از 18 تیر و 9 دی، از بحرین و فلسطین و سوریه، از اسرائیل و امریکا و شوروی، از سنت و مدرنیته و پستمدرنیته. از حق و از باطل. از اینها و خیلی چیزهای دیگر که کم کم دارد از فرط واقعیت، فراموشمان میشود.
این وضعیت انکار واقعیت وضعیت وخیم اسفباری است. پخش هر سریال سرگرمکننده، هر مسابقه فوتبال ایرانی و خارجی، هر فیلم معروف هالیوودی و حتی هر پیام بازرگانی از صداوسیمای ملی این مملکت قدم کوچکی است در راستای انکار این واقعیتهای بزرگ. برگزاری هر کلاس درس، هر جلسه امتحان، هر جلسه دفاع پایاننامه و حتی هر برنامه فرهنگی فراغتی و تفننی فوق برنامه در دانشگاههای خودبنیاد و علمزدهی ما قدمی است در راه انکار این واقعیتهای بزرگ. فراتر از این حتی بعضی مجالس عزاداری و شبزندهداری ما هم قدمهایی هستند در راه انکار. قدمهایی که همه با هم دنیایی از انکار را برای مردمان امروز جامعه ما پدید میآورد. دنیایی که حالا آنچنان طبیعی مینماید که هروقت کانال تلویزیون ده ثانیه روی چهره مردی میایستد که هنوز ناباورانه از این چیزها سخن میگوید، انگشتِ دست ناخودآگاه روی دکمه تعویض کانال میرود تا هرچه زودتر ذهن ما را به همان مأمن همیشگیاش در فضای انکارشدهی غالب برنامههای تلویزیونی بازگرداند.
بحران گفتگو باعث میشود که ما آن موضوعات مهم و مشترکی که سرنوشتمان را به هم گره میزند مورد پرسش قرار ندهیم. بحران گفتگو ما را به هزارتوی خستهکنندهی روزمرگی و انتخابهای شخصی میکشاند و تک تک مارا نسبت به هم منزوی میکند تا خود به تنهایی مسیر آینده خویش را تنظیم کنیم. در واقع با انکار آن واقعیتهای بزرگ تنها چیزی که باقی میماند «من» و «اهداف شخصی من» است که به نظر میرسد باید مستقل از آن مسائل جدی بیرون از ما پیگیری شود: مثل تصمیم گرفتن یک دانشجوی تاپ شریفی درباره اپلای!
چند هفته پیش نشستی دانشجویی در دانشگاه شریف برگزار شد با موضوع اپلای. ذهنیت علمی ترین دانشجویان این کشور درباره علم و علم ورزی که در آن جلسه بیان شد، مصداق کاملی بود از ارائه نوعی از زندگیِ توأم با انکارِ شدیدِ همان واقعیتهای بزرگ بیرون از ما. تصور جهانی آرام و یکدست و یکپارچه که تنها شعبههایی از علم را در جای جای آن برافراشتهاند تا من و تو آزادانه بین فضاهای آکادمیک آنها و بر اساس سرعت اینترنت هر دانشگاه و کیفیت اتاقهای خوابگاهش و نایس بودن اساتیدش به انتخاب برای درس خواندن دست بزنیم. جهانی آنچنان منقطع از تاریخ و حقیقت و حق و باطل که در آن به زبان آوردن این جمله که «خدمت من در این دنیا اینست که چند دانشجوی خوب تربیت کنم، خواه در ایران و خواه در امریکا» و بیاعتنایی به همه آنچه ذیل مفهوم تاریخی، ایدئولوژیک، سیاسی و فرهنگی «امپریالیسم مدرن امریکایی» نهفته است، بس منطقی و مشروع مینماید. افسوس که در زمانهای به سر میبریم که هرکه بیشتر انکار کند روشنفکرتر مینماید...
**
امّا هرچقدر هم که واقعیتهای بزرگ را انکار کنیم، بالاخره روزی فرا میرسد که رستاخیز بزرگ نزاعهای کهن خواهد بود. روزی که هرچقدر هم که خود را مجبور کرده باشیم که مستقل از امر اجتماعی «سرمان به کار خودمان بوده» و تنها به «اهداف شخصی» خود فکر کنیم، خود آن واقعیت بزرگ به سراغمان میآید و بر در خانههایمان میکوبد و از ما «تحلیل کردن و موضع گرفتن» طلب میکند. هرچه میکوشی از دستش بگریزی تو را به بند میکشد و «واقعیت بودن» خویش را به رخ میکشد. در آن شرایط چه اتفاقی خواهد افتاد؟
در چنان شرایطی مردم به دو دسته تقسیم میشوند. یک عده آن واقعیتهای بزرگ را انکار نکردهاند و در خلوت روز و شب خود با آن درگیر شدهاند و تفکری جدی برای شفاف کردن ایده های خویش به کار بستهاند. در شرایط بحران گفتگو، شعلهور شدن یک آتش کوچک اجتماعی کافیست تا همان شود که برای جمع رفاقتی ما بر سر فیلم «جدایی» افتاد. بحران گفتگو فرسنگها بین ذهنها و قلبها فاصله انداخته و حالا که روز ملاقات افکار و ارزشها گشته، تنها دردها و رنجهای انباشته سرباز میزند و ناهمزبانی و ناتوانی در مفاهمه متقابل رخ مینماید. پنبه در گوشها فرو میرود و به تدریج بیاحترامی و توهین و تخریب سکه رایج میشود. احساسات بر عقل چیره میشود، مردمان به جان هم میافتند و میشود آنچه میشود.
امّا دسته دوم آنانی هستند که با خوشحالی واقعیتهای بزرگ را انکار کرده و به حیات فردی و چشمبستهی خود ادامه دادهاند. قطع یقین اینها سیاهی لشگر و پیاده نظام دیگران خواهند بود. طعمههای چرب و شیرین هر گروهی که دستگاه تبلیغات مؤثرتر (و عمدتاً اغواگرتر)ی داشته باشد. تکرار تراژیک تاریخ برای مردمان نگونبختی که جسم و روحشان پلکان اهداف اغواگران خواهد گشت و تنها خسران دنیا و آخرت را برایشان به ارمغان خواهد آورد.
این وضعیت را نباید خیلی دور از انتظار دانست. همه آنها که چند سالی بیشتر در دانشگاه بودهاند خوب میدانند که 22 اسفند 84، روز مهم تدفین شهدا، یکی از آن روزهای آزمون بزرگ، در تاریخ شریف بود. همه آنها که آنروز بودند، خوب میدانند که بحران گفتگو تنها رفاقتهای دیرینه و همسوییهای استوار را در هم شکست و به سرعت فضای دانشگاه را به حد انشقاقی بزرگ پیش برد. همه دیدند آنروز، قدرت باد آرامی را که بر کویر بوزد و تلی از ذرات گم شده را در عرض چند روزی به طوفان عظیمی از شن مبدل کند.
فضای امروز جامعه ما و به شکل ویژه فضای امروز دانشگاهی ما نیازمند گفتگوهایی عمیق و اساسی بر سر مسائل جدی و بنیادین در موضوعات انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی، چیستی اسلام و مواجهه با جهان غرب است. به حاشیه راندن اینگونه مسائل و به زیر قالی راندن هر چالش فکری، امروز خیانتِ بزرگی است که در حق این نسل و آینده این مسیر مرتکب میگردد. آنها که تنگنظرانه دانشگاهی غیرچالشی، غیرسیاسی و غیرارزشی میخواهند یا علی رغم توانایی، گامی در راه برگزاری و استقرار کرسیهای آزاداندیشی و مباحثه بر سر مبانی و اصول و ارزشهای اساسی این نهضت برنمیدارند، مسئول فتنههای دیگری خواهند بود که مثل همیشه خشک و تر، آگاه و ناآگاه، مذهبی و غیرمذهبی و ضدمذهبی هرهری مذهب را یکجا خواهد سوزاند و هیچ ثمرهای جز انشقاق و تفرقه و عقبگرد فرهنگی نخواهد داشت.
یاعلی
پی نوشت: این عنوان را از مقالهی خواندنی دکتر سعید زیباکلام، استاد فلسفه و فلسفه علم دانشگاه تهران که درباره رخوت علمی در فضای آدکامیک ما، نگاشته شده است، به عاریت گرفتهام. این مطلب سرمقاله شماره چهارم نشریه مهاجر بود.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد