زندگی لفی خسر!
دو اشاره:
۱) سوتک از اول اول قصدش طرح کردن بحثهای مهمی بوده که یا ما از آنها غافلیم و یا خیلی به سادگی از کنار آنها می گذریم. مطلب قبلی هم از همین جنس بود و نوعی تلاش برای فهم بهتر مسائل جامعه مان محسوب می شد. معنی اینها این است که اینجا دعوا هست ولی انشاالله نه آنقدر سبک که بنده حرف شما را به تحلیل مجری دیشب بی بی سی بچسبانم و شما حرف من را به خطبه های نماز جمعه. خب عزیز من شما که دوست نداری حرف امثال من را بشنوی چرا خب خودت را خسته می کنی و مطلب را میخوانی؟ خب این یک قاعده طبیعی است که هرکسی چیزی را که به نظرش ارزشش را ندارد نمی خواند و نمی بیند...
۲) به موازات حضور بنده در کانون نزاعهای مدرن و پست مدرن و دینی و الحادی علوم انسانی و بصورت خاص نظریات اجتماعی سوتک هم کم کم به همین راه خواهد شد تا شاید بتوانیم اینجا را محفلی کنیم برای روشن شدن ابعاد منازعه فوق العاده جدی امروز بر سر علم و جامعه. گرچه قطعاْ مباحث عمومی هیچوقت از سوتک حذف نخواهد شد. مثل همین نوشته پیش رو که درباره زندگی روزمره ماست.
***
۱) آدم که متأهل می شود تازه انگار که در متن زندگی واقعی قرار می گیرد. انگار که هرچی که قبل آن بوده تیله بازی بوده و پرسه زنی و گردش. امثال من بچه سوسول دانشجوی آرمان گرا کلا قبل ازدواج تماشاچی هستیم و خیلی که زور بزنیم می شویم آزمایشگر. یعنی هنوز آن جریان اصلی زندگی آنطرفتر وایساده و هر از گاهی هم که پدر و مادر یا بزرگتری با کلی جلیقه نجات و کمربند و بادکنک و مراقبت مستقیم و غیر مستقیم کمی ما را به آن واقعیت نزدیک می کند باز هم چیزی نمی فهمیم و انگار که باید مثل مربیان سنتی شنا یکهو پرتابت کنند عمق زیاد که بفهمی اوضاع از چه قرار است.
آنچه درباره اش می گویم «استقلال» نیست «مسئولیت» است. آدم مستقل به یک سؤال معلوم از بین گزینه های معلوم جوابی میدهد و در پاسخ دادن مستقل است اما برای آدم مسئول نه صورت سؤال معلوم است و نه گزینه ها. همه را خودت باید طرح کنی. تازه عواقب همه را هم باید خودت یک تنه و مردانه به عهده بگیری نه یک مفر کوچکی از فک و فامیل و پول و امکانات و وقت و نه حتی زن بیچاره ات (مخاطب این متن البته مردان هستند) . مرد که باشی می فهمی که همه مشکلات به یک چیز بر میگردد و آن هم «توئی»! اگر وقت نداری جور کن اگر پول نداری کار کن اگر بلد نیستی یاد می گرفتی اگر یادت رفته خنگ نباش اگر حواست نبوده حواس پرت نباش و الی آخر همه مشکل خود خود تو هستی. این یک توطئه از پیش سازماندهی شده نیست. این واقعیت گریزناپذیر زندگی واقعی است. اصلا مگر تا سی سالگی نشستن ور دل ننه جان و راننده آبجی جان شدن و فوتبال جورکن پسرعمو و پسرخاله شدن و برنامه ریز تعطیلیهای فامیل شدن و کنارش هم تا دکترا خواندن و کلی هم مطالعه کردن گزینه خیلی بعیدی است؟ اصلا گزینه روتین همین است و دیگر حسابی عرف شده که هر خانه ای یک یا چند پسر دانشجوی بیست الی سی ساله داشت باشد!!! اصلا می دانید همین ولنگاری بیست تا سی سالگی دانشجویی بود که مجابم کرد که زودتر زن بگیرم. یعنی زندگی خاص تو با همه دردسرهای خاص تو! دردش هم درد استخوان ترکاندن است. منتها استخوان روح و روان! حالا زن که گرفتید می فهمید!
۲) آدمیزاد را آن خدای دانای ما طوری طراحی کرده که مدام ریخت و پاش بیهوده دارد. عینهو یک بچه دو ماهه. چند وقت پیش داشتم فکر می کردم که چرا به هیچ کاریم نمی رسم. دیدم فقط حفظ و نه حتی ارتقاء همین بدنی که حالا به حساب مرکب ماست و حامل روح والای ما(!) دارد نزدیک نصف وقت و انرژی مرا می بلعد. آدم فکر می کند همین خوردن و خوابیدن و دسشویی رفتن است دیگر. نخیر خریدن و رفت و آمد برای خریدن و پختن و ظرفها را شستن و مرتب کردن و قبل از اینها برنامه ریختن برای خرید و بعد اینها فکر کردن به ورزش برای حفظ تن و شاید هم دکتر رفتن و الی آخر. اصلا خودش خستگی می آورد که باید بعدش خوابید! خود همین رفت و آمدها را هم در تهران حساب کنید که تا سر کوچه بخواهی بروی بیست دیقه رفت است و بیست دیقه دنبال جای پارک گشتن و بیست دیقه هم برگشت. حالا بماند که خانوم هم بخواهد آماده شود با تو بیاید و خودت هم قبل بیرون رفتن بخواهی یک دستی هم به آب ببری سر جمع یک صابون و یک مایع ظرفشویی و یک شامپو خریدن از سر کوچه می شود یک ساعت و نیم! تازه وقتی که کار می کنی برای پول در آوردن بماند!
حالا این تن بود. حفظ هرچیزی وقت گذاشتن می خواهد. یکی اش رابطه شماست با همسرت که خود ده ها کتاب است و ساعتها وقت و میلیونها پول! یکی دیگرش رابطه شماست با خانواده خودت و همسرت و البته خانواده های درجه دوم. یکی دیگر رابطه با خداست که حداقل برای من یکی واقعا از همه مهجورتر و مظلومتر است. دیگری حفظ رفقاست. حالا وارد جزئیات نمی شوم که بخواهی یک سینمای ساده یک ساعت و نیمه بروی باید حداقل پنج ساعت وقت بگذاری و برای دو نفر بیست هزار تومن پول! اینها یعنی حفظ وضع موجود خودش کلی وقت و هزینه می طلبد چه برسد به فکر کردن به ارتقاء آنها! آخرش هم که مجبور می شوی دور کلی چیزها را خط بکشی و بنشینی قهوه تلخ ببینی و نهایتا گند بزنی توی زندگیت برود!
تازه اینها اولیات زندگی است. آدمها خیلی وقتها احمقانه یک چیزیهای را مثل جاروی به دمب موش به خودشان می بندند که می شود بلای جانشان. یکی اش همین ایمیل است و بعد هم وبلاگ. اصلا باورتان نمی شود که فقط رسیدگی به وبلاگ اقلا دو سه روزی چند ساعت می برد. نوشتن و سر زدن به بقیه و جواب دادن ملوسانه و متفکرانه و دختربازانه به کامنتها هم البته پیش کش! اس ام اس بازی و فیس بوک و تویتربازی را هم نگو که ناقوس دم تابوت است!
حالا همه اینها را که انجام دادی تازه نفس می کشی که اصلا برای آینده و مملکتت و خدایت و اطرافیانت چه کار ویژه ای می خواهی انجام دهی؟ درس و کار(نه شغلی برای پول بلکه فعالیتی برای رسیدن به هدفی خاص) و مأموریت سیاسی و فرهنگی و غیره را بچپانید لای این همه تا بفهمید که درد استخوان ترکاندن یعنی چه!
۳) آدمیزاد بدبخت و علیل و عاجز آفریده شده. تازه عاجز بودن خوب است وضعیت دنیای امروز طوری است که ما حتی به مهمترین موضوعات زندگیمان هم فرصت نمی کنیم فکر کنیم چه برسد که احساس عجز برای پرداختن به آن داشته باشیم. زندگی اکثریت نزدیک به اطلاق ما به نحوی در ساختارهای اطرافمان احاطه شده که نمی توانیم جم بخوریم. در پاکستان زلزله شده به من چه. تورم می رود به آسمان به من چه. رهبر درباره علم چیزی گفته به من چه. سرمایه داری دچار بحران شده به من چه. الگوی پیشرفت مملکت نهایتا ما را به همجنس بازی می کشاند به من چه. اصلا برای اکثر ماها این موضوعات خیلی خیلی دور است. اصلا نمی شود بهش فکر کرد حتی. بابا نظام سرمایه داری چه دخلی دارد به من بذار درسمان را بخوانیم. نود و چند درصد مردم تماشاچی اند و یک اقلیتی بخاطر ثروت و مقام ارثیشان درگیر این مسائل آدمهای کله گنده اند. چه بشود طلبه ای از خمین بلند شود و توی کارشان دخالت کند. ایرانش هم همین است و امریکایش هم همین. باز اقلا در ایران مردم اظهار نظر می کنند و اخبار را پی می گیرند در امریکا که طرف آنقدر زیر فشار مصرف گرایی و سک س است که نمی تواند سرش را بالا بیاورد. نشانه اش هم این است که از دوستانتان که امریکا هستند بخواهید که از مردم عادی درباره ایران که اخبارش سالهاست که در صدر است بپرسند. حتی نمی دانند ایران در افریقاست یا اروپا!
دلیل این حماقت عمومی هم همین عجز ذاتی انسان و البته عظمت ساختارهای مدرن است که هرچه سرمان را بالا ببریم تهش را نمی بینیم. هلکوپتر می خواهد خیلی وقتها که دنبالش رفتن خودش کار حضرت فیل است. اولش بلند دیدن است و دومش اعتماد به نفس. همین دوتایی که رهبر مدام به اقشار مختلف می گوید تا زیر خروارهای روزمرگی گم نشوند. یعنی تک تک ما بخواهیم می شود. اما خواستن دیگر با ماست...
یاعلی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد