مردم پیش­بینی­ناپذیر!

گفتاری درباره چرایی ناکارآمدی جامعه­شناسی مدرن در تحلیل جامعه ایرانی

  

از چند وقت پیش که تردد صبگاهی و شامگاهی بزرگراه ارتش به برنامه تهران­نوردی شصت کیلومتری هر روزه­ام اضافه شد، توفیق حاصل شد که روزی دو سه مرتبه با پدیده جالب (و البته کاملاً عادیِ!) حرکتهای مارپیچ بزرگراهی مواجه شوم. جایتان خالی همین یک هفته پیش هم جاده چالوس بودیم و هم­سفر عدادی از همین رفقای مارپیچ­باز. از همینجا بود که دلیل بروز این پدیده ذهنم را درگیر کرد.

    نکته­ای که بررسی این پدیده را برایم جالب می­کند، عبور اراده ایرانی از سدّ دو مانع انسان­شناختی و جامعه­شناختی مهم برای تحقق این مقصود بزرگ است. مانع انسان­شناختی اوّل «ترس از مرگ» است. خب برای هر طفل صغیری هم بارز است که سبقت گرفتن سرِ پیچ آن هم در جاده چالوس آن هم در عید و شلوغی جاده، احتمال تصادف قابل توجهی دارد. انعکاس مکرر خبر میزان بالای کشته­های تصادفات هم جای شک و شبهه نمی­گذارد که اراده ایرانی با اشراف کامل به خطرات جانی اقدامِ خاص خود در جاده به انجام آن مبادرت می­ورزد. به این ترس از مرگ باید اضافه کنید عوامل انسان­شاختی دیگری را مثل ترس از صدمه دیدن عزیزان، ترس از جراحت، ترس از خسارت و... که خب طبیعتاً همگی تسلیم محض تصمیم ایرانی می­شوند و خللی در اراده آهنین او ایجاد نمی­کنند!

     امّا مانع جامعه­شناختی دوم «قانون اجتماعی» است. در ایران ما عادت داریم که توان بازدارندگی یا اعمال فشار قوانین را به همان مبنای انسان­شناختی آنها احاله می­دهیم و حال آنکه قانون اجتماعی مستقل از اثر فردی آن خود در جوامع توسعه­یافته موضوعیت دارد. منظورم اینست که ما انتظار داریم که جریمه به واسطه ضرر مالی­اش بتواند رفتارهای رانندگان را کنترل کند و معمولاً همین تحلیل را درباره چرایی تبعیت محض مردمان اروپا و امریکا از قانون عنوان می­کنیم، ولی به این نکته توجه نداریم که علت قانون­گرایی کامل آنها از قوانین نه محاسبه دائمی سود و زیان شخصی بلکه بواسطه «عظمت جامعه» نزد آنان است. مفهومی که شاید نزد ما ایرانیان بخوبی فهم نشود.

   «جامعه مستقل از سود و زیان شخصی افراد باید تبعیت شود.» این اصلی­ست که سابقه لااقل دویست ساله­ی مدنیت و شهروندی مدرن در لایه­های زیرین فرهنگ مدرن نهادینه کرده است. جامعه برای شهروند جامعه مدرن همان مادر طبیعت برای کشاورزان بت­پرست و همان خدای قادر برای موحدان دیندار است که همه چیزش در دستان اوست. دوستی از سفری در امریکا برایم نقل می­کرد از همسفرش که وقتی از او خواست که دینش را معرفی کند او بواسطه قانون منع تبلیغ ادیان در امریکا ممانعت می­کند. یا خیلی از ما داستانهایی شنیده­ایم از عدم استفاده خودمختار غربیان از دارو ولو در حال مرگ باشند، یا مراقبتهای ویژه­ای که از کودک بخاطر دخالتها و نظارتهای دولت بر خانواده­ها به عمل می­آورند. این حضور همیشگی و سایه­گستر جامعه حتی در روابط شخصی، شما را یاد تصویر ما از حضور خدا نمی­اندازد؟

    حضور سنگین جامعه مدرن و سلطه آن بر قلب و روح و ذهن و رفتار شهروندان جامعه مدرن مطلب تازه­ای در عرصه جامعه­شناسی و فلسفه نیست و مباحث متفاوتی را له و علیه خود برانگیخته است. از میان اصلیترین موافقان و تئوریسین­های این وضعیت می­توان دورکیم را نام برد که «پرستش جامعه» را تنها راه جلوگیری از فروپاشی جامعه­ی نوپای مدرنی می­داند که مرجعیت خدا را در امورات اجتماعی از دست داده است. از همین روست که او آموزش و پرورش سکولاری را پیشنهاد و پایه­ریزی می­کند تا همه شهروندان از کودکی اجتماعی شدن یا تبعیت بی­چون و چرا از جامعه را بیاموزند تا به این ترتیب خلأ ناشی از کنار رفتن مسیحیت از متن جوامع غربی به نحوی سکولار پر شود.

    امّا در سوی دیگر عرصه فکری مدرن، چهره­های برجسته­ای را می­بینیم که این سلطه سنگین جامعه بر انسان را بزرگترین بلا و بحران جوامع غربی قلمداد می­کنند. مارکس جامعه سرمایه­داری را نظامی سرکوبگر و ازخودبیگانه­کننده می­داند که فردیت و ابتکار عمل کنشگران را نابود می­کند. وبر جامعه مدرن را در نبود ادیان معنابخش، قفسی آهنین می­داند که انسانها را در خود منحل کرده و با سلب قابلیت تأمل در اهداف و ارزشها، آنان را به اجزاء بی­اراده­ای مبدل کرده که به چیزی فراتر از بهبود وسائل در چارچوبی از پیش تعریف شده و معین نمی­اندیشند. شاید بتوان گفت که حتی نیهیلیسمی که نیچه و هایدگر در جوامع اروپایی تشخیص می­دهند چیزی جز همین سیطره رخوت­آور جامعه بر انسان و سرکوب کنشگر آزاد نبود، وضعیت پر رنجی که هایدگر می­پنداشت با ظهور هیتلر در آلمان به پایان رسیده است. همین انتقاد اساسی در میان متفکران مکتب فرانکفورت، هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه است که به تدریج پرورش می­یابد و زمینه­ساز شورشهای دانشجویی دهه 60 امریکا می­گردد.

    با این همه در ایران اینطور نیست، یعنی ایرانی هنوز مطیع جامعه نشده است. فکر می­کنم بهتر است بگوییم «خوشبختانه» اینطور نیست و نه «متأسفانه»! در واقع می­خواهم این حرف به ظاهر عجیب را بزنم که قانون­گریزی در ایران بر خلاف تصور، یک شاخص مثبت است و نشان از یک جامعه سرزنده دارد و نه یک شاخص منفی. قانون­گریزی ایرانی که ناشی از عدم نهادینه شدن جامعه بر فراز قلب و ذهن شهروندان است، نه از دیدگاهی شرق­شناسانه برآمده از سابقه اندک مدنیت و شهرنشینی در ایران، بلکه به واسطه سابقه اندک «مدنیت سکولار»  در ایران است. مدنیت سکولاری که به اذعان عده زیادی از متفکران غربی خود کشنده انگیزه­ها و نابودکننده حرکتهای بدیع و شالوده­شکن است.

   کنشگر ایرانی همانطور که در آغاز این مطلب و در مثال آن پدیده مارپیچ­بازی در بزرگراه گفتم، از دو سدّ انسان­شناختی و جامعه­شناختی گذر کرده است. این دو سدّ را شاید اگر بخواهیم به زبان تخصصی­تر برگردانیم باید اصطلاحاتی را از لوکاچ وام بگیریم و بگوییم طبیعت اوّلی و طبیعت ثانوی. در واقع انسانی که در پایینترین مرتبه اراده است، مطیع غریزه یا طبیعت اولی خویش است. همان چیزی که خیلی از ما در مواقع بحرانی زندگیمان مثل حالت خشم یا خوشی به آن بازمی­گردیم. امّا طبیعت ثانوی همان جامعه است که در مرتبه­ای بالاتر رفتار و افکار ما را شکل می­دهد. طبیعت ثانوی از همان آغاز تولد همچون طبیعت اولی ما را در برمی­گیرد و استمرار حیات ما در میان باقی انسانها تضمین می­کند. بر خلاف تصور موجود جامعه به شیوه­ای مکانیکی و با فشار هنجاری و مستقیم دیگران یا با همجه­ی رسانه­ای اعضای خود را نمی­سازد بلکه به شیوه­ای کاملاً ضمنی و انضمامی و تدریجی انسان را قالب­بندی می­کند. به قول بوردیو جامعه مانند میدان بازی فوتبال است که حتی اگر هیچ کسی درباره قواعد و اهداف بازی برای تو توضیح ندهد، اولین باری که وارد این میدان شود کاملاً بر اساس همان قواعد می­اندیشی، تحلیل می­کنی، قضاوت می­کنی، رفتار می­کنی و حتی تغییر مسیر می­دهی. بهترین شاهد این مطلب خودتان هستید اگر یکبار از منظری بیرونی تصمیمات مهم زندگی خود مثل انتخاب رشته و دانشگاه، انتخاب همسر، انتخابهای سیاسی، انتخاب شغل و....، نوع معیارها و تحلیلتان از گزینه­های موجود را مرور کنید تا میزان تأثیرپذیری اجتناب­ناپذیرمان از جامعه اطراف مشخص شود.

    به همین دلیل است که بسیاری از آدمها تا آخر عمر در همه تصمیمها در چارچوب قواعد تعیین شده طبیعت اولی و ثانوی باقی می­مانند و عده دیگری می­نشینند و همین انسانها را فرمولیزه و تئوریزه می­کنند. انسان فرویدی و انسان آدام اسمیتی در روان­شناسی و اقتصاد تا آخر عمر درگیر طبیعت اولی خویش است و انسان مارکسی و انسان دورکیمی تا آخر درگیر طبیعت ثانوی خویش. امّا انسان آزاد از این دو فراتر می­رود و به حوزه کنش آزاد عقلانی و مختار می­رسد. اینجاست که می­توان گفت کنشگر ایرانی غیرقابل پیش­بینی می­شود!

   شاید همین تن ندادن ایرانی به مدنیت سکولار و آزادی فکر و عمل اوست که میشل فوکو را در سال 57 به تحسین انقلاب ایران واداشته تا آن جمله معروف را بگوید: «ایران روح یک جهان بی­روح است». در واقع اینکه انقلاب ایران در چارچوب هیچیک از نظریات انقلابهای مدرن قابل تحلیل نیست، دقیقاً به همین دلیل است که تاریخ شیعه تاریخ کنش آزاد و مختار است، نه کنش معین برآمده از اوضاع اجتماعی. جامعه­شناسی و بصورت کلی علوم انسانی مدرن تنها می­تواند انسان گرفتار در چنبره طبیعت اولی و ثانوی را تحلیل کند و حال آنکه تاریخ اسلامی و تاریخ شیعی تاریخ عملگرایان آزاد است، نه تاریخ مشیت­گرایان و اجتماع­گرایان منفعل.

    منطق تحلیل ایران و ایرانی منطقی فراتر از جامعه­شناسی است. دستگاه تحلیل مورد نیاز برای فهم ایران دقیقاً از همانجایی آغاز می­شود که جامعه­شناسی کلاسیک در وبر به پایان می­رسد و آن عبور از جهان هستها و علیتهای طبیعی و ورود به جهان ارزشها و علیتهای اختیاری و اعتباری انسانهاست. جهان کنشگران مختار و فراتر از چارچوب طبیعت اولی و ثانوی. دقیقاً در همین فضای حرکتهای اجتماعی است که عنصری به نام «رهبر» یا «امام» موضوعیت می­یابد. در جامعه مدرنی که انسان مستحیل در اجتماع است، تمام علیتها طبیعی است و کنشگر حضور ندارد: تضادهای اجتماعی یا فشارهای اقتصادی به شورش می­انجامد. امّا در جهان کنشگران آزاد آن فرد رهاشده و جلودار است که برجسته می­گردد و باقی مردمان را به دنبال خود می­کشد. در این فضاست که ایده­های پیشرو و گفتمان­های انقلابی مطرح می­گردند و «امام» بر صدر حرکت انقلابیون می­نشیند. به همین دلیل است که جامعه ایرانی برای جامعه­شناسی که در منطق مدرن می­اندیشد پیش­بینی­ناپذیر و برای رهبری که خود در متن این جامعه و بر فراز آن نشسته است مثل روز روشن قابل پیش­بینی است.

     در ایران، هنوز هم رایحه آن روح جهان بی­روح به مشام می­رسد...

یاعلی

 سال نو مبارک!