به بهانه ي بيوتن...
آيا امروز غرب، فرداي ما خواهد بود؟
بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. بی وقت و بی وطن. حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده، انسانهايي كه از دنياي درون خويش گريزانند. انسانهايي كه آنچنان از هم دورند كه زندگي در يك اتاق كوچك يك نفره را برمي گزينند و در عين آنچنان از خلوت با خويش مي هراسند كه مدام در پي آنند كه در كنار هم جمع شوند و زمان را سپري كنند.
بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. حكايت مسلماناني است كه راهي جز قدم گذاشتن در راه طي شده ي غرب نمي يابند و در عين حال به سختي خود را با آن تطبيق مي دهند و لحظه به لحظه خود را و خدا را بيشتر فراموش مي كنند. بيوتن حكايت سرنوشت انساني است كه در پايان دوران تجدّد قرار گرفته است. حكايت مرگ معنوي انسانهاي آخرين...
*
بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. اميرخاني در جايي از داستان مي گويد: «انسان غربي آخرالزماني همان گره گوار سامسا (شخصيت اول داستان مسخ نوشته ي كافكا) است. اوجِ جهش ژنتيكي اش اين است كه صبح از خوابي آشفته بيدار شود و تبديل به حشره اي عظيم شود. اما انسان شرقي بسيار پيچيده تر است. او صبح از خواب بيدار مي شود و به جاي يك حشره، به دو حشره تبديل مي شود؛ مدرن و سنتي. شايد هم بيشتر. مثلِ ارميا كه فقط توي سرش هزاران هزار حشره توي سرش مي لولند...»
اين دوگانگي در تمام شرقي هاي داستان، به غير از ژاپني ها به چشم مي خورد. حتي مياندار كه از لاتهاي قبل از انقلاب است و هم سوزي يا سوسن كه رقاص ديسكوست چمداني دارند در خانه براي روزي كه مي خواهند به ايران بازگردند. اعراب هم نوع خاص و ابلهانه ي زندگي ديني را برگزيده اند. تلفيقي از جاهليت و مدرنيته! براي فخر مسلمين هفتاد و پنج مليون دلار هزينه مي كنند تا ابن شيخكي برود و در كره ي ماه اذان بگويد يا از هر عرب صد دلار به به عنوان زكات و وجوهات شرعي مي گيرند تا با قيمت يك ميليون دلار چراغ قرمز بالاي ساختمان امپاير استيت نيويورك را اجاره كنند و به مناسبت ماه رمضان چراغ سبزي را جايگزينش كنند! اما در مورد ژاپني هايي كه در طول داستان مدام در حال عكاسي و ... با همديگر هستند اين مساله وجود ندارد. شهيد آويني در ابتداي كتاب «فردايي ديگر» عنوان مي كند كه سنت شينتوئيسم ژاپني تنها فرهنگ شرقي بود كه به علت جهان بيني خاصي كه در انسان ايجاد مي كند، زمينه ي پذيرش آيين مدرن را بدون كوچكترين اصطكاكي با سنتهاي ژاپني بوجود آورد. آييني كه ادب، احترام، خضوع در برابر بالادستي ها، وفاداري، تعهد و نظم اصول اصلي آن هستند. آيين شينتو «شریعت» ژاپني هاست و تجدد «طريقت» ايشان و اين دو يكديگر را به خوبي تكميل مي كنند.
بيوتن حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ است، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده. مهمترين جلوه ي آن در سياهان امريكا متبلور است. جاني يك جوان سياه امريكايي برگه ي نسب شناسي اش را كه يك شركت تحقيقاتي امريكايي با هزينه ي زياد برايش صادر كرده است، همچون قيمتي ترين چيزهاي زندگي اش به ديوار اتاقش زده است. برگه اي كه نام قبيله و كشوري را كه نياكانش متعلق به آن بوده اند، در آن نوشته شده. يكي از جلوه هاي ديگر اين موضوع عكس حيرت آور دختر و پسر ژاپني است؛ در حالي كه يكي از همان بمبهايي كه در جنگ جهاني دوم بر سر هموطنانشان در هيروشيما و ناكازاكي افتاده است، در نمايشگاهي بغل كرده اند و مي خواهند عكسشان را براي خانواده شان در ژاپن ارسال كنند: «حتماً وقتي بر مي گردند براي مادربزگ و پدربزگشان قيافه خواهند گرفت كه بيا اين هم عكس تر و توله تان با همان بمب اتمي كه روي سر شما افتاده بود!»
بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. يكي از عجيبترين و دردناكترين صحنه ها در كازينوي لاس وگاس اتفاق مي افتد. ساعتهاي مچي افراد را هنگام ورود از ايشان مي گيرند. كازينو مثل ديسكو ساعتي ندارد. بدون پنجره و با نور كنترل شده ي چراغها. قمار همه چيز را ازهم مي پاشاند حتي دختر و پسر ژاپني را هم از هم جدا مي كند. مردم هرچه دارند مي بازند و باز هوس قمار دارند. خشي مي گويد احتمال پرپول بيرون آمدن از كازينو 3 در ميليون است اما... هيجان قمار همه را كور كرده است. ارميا وقتي با كلنجار زيادي كه با خود مي رود از كازينو بيرون مي آيد با نور خورشيد مواجه مي شود. يك شب تمام بي آنكه بدانند در كازينو بودند و نماز صبح ارميا هم قضا مي شود...
اميرخاني در جاي جاي كتاب ما را به تأمل حقيقي به دور از جار و جنجال، در مظاهر تمدن پر زرق و برق غرب فرامي خواند و ميل دارد كه ما را متوجه غفلت و خودباختگی اي كند كه بر افكار و اعمالمان غلبه يافته است. در جايي از كتاب مي گويد:
«اسكاي تاور يعني آسمان خراش. چه ديده است چشمِ تيزبينِ پارسي گويِ شيريني كه ميان اسكاي تاور و اسكاي اسكريپر دومي را انتخاب كرد و گفت آسمان خراش و نگفت برج آسماني. گويي همه ي عرض بشر نتوانسته است زحمتي بر آسمان بياورد. عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري. اوجِ قدرتِ بشر كه در همه ي قرون زور زده است و باد كرده است و متورم شده است و سركشيده است، خراشي بيش نيست بر هيبت آسمان. عجب لغتي است آسمان خراش.»
در جاي ديگري مي گويد:
«اگرچه صليب به عنوان نماد مسيحيت، از دو خط خشك و صلب ساخته شده است و هلال به عنوان نماد اسلام، از خطي نرم، در عوض طراحيِ زنده گيِ ما مملو مي شود از خطوط خشك مثل خودروِ پيكان و ساختمان مجلس شورا و طراحي زنده گي غرب مي شود مملو از خطوط منحني مثلِ خودروِ لكسوز و سنت لوئيس آرك و ...»
همينطور در مورد پروژه ي نماد سازي و يكسان سازي قبور شهدا در قطعه ي 48 بهشت زهرا از زبان خشي كه يك غربي واقعيست مي گويد:
«بايد احترام گذاشت به يك تمدن. كت و شلوار را اگر قبول كردي، بايد كراواتش را هم بزني... به همان آقاي گاورمنت توي پروژه ي گورستان گفتم كه وسط قطعه، يك اسب بگذارند با دو پاي جلوييِ بلند شده؛ قبول نكردند. گفتند سيمبولِ وسترن سيويليزيشن است... از اين حرفهاي صد من يك غاز! آخرش چه كار كردند؟ آرميتا گفت مجسمه ي يك سرباز را ساخته اند كه دستمالي سفيد و سياه دورِ گردنش انداخته است و سوار موتور سيكلت هونداي 250 سي.سي شده و يك چرخش را هوا كرده است! اين كه غربي تر است، ايزنت ايت؟!»
*
شخصيت محوري داستان «ارميا معمر» است. او در 19 سالگي به جبهه مي رود و با تصويب قطع نامه همه چيز را پايان يافته مي بيند. ارميا نماينده ي نسل مهمي از انقلاب است. رزمندگان جوان 20، 25 ساله اي كه قطع نامه شوكي بزرگ به آنها داد و يك سال بعد، رحلت حضرت امام در خرداد 68 حيات واقعي بسياري از آنها را پايان داد. در واقع ارميا معمر در 14 خرداد 68 زندگي اش پايان يافت. او نماينده ي نسل سرگشته ايست كه ديگر بعد از جنگ هيچگاه نتوانستند دل از حال و هواي ياران آخرالزماني سيدالشهدا بكنند. آنهايي كه گرچه اينجا با تواند و از همين هوا نفس مي كشند اما در دنياي خود مشغول رقصي مستانه با مصطفي ها و سهراب ها هستند. آنها كه به قول رزمنده اي با همسرانشان نيز بيگانه اند.
از نظر جامعه شناسي فاصله ي سني تأثيرگذاري بين نسلي را 20 سال مي دانند. ما متولدين 66 ايم. ارميا متولد 46. شايد اگر ارمياها مي ماندند و خود را با زمانه ي جديد تطبيق مي دادند نسل ما شرايط بهتري داشت. نسل ما به شدت نيازمند نفس گرم ارمياهاست.
ارميا قبل از رفتن به امريكا كار نظارت بر ساختن مناره اي را داشت كه بزرگترين مناره ي جهان اسلام است و نمادي از يك شهر اسلامي. و بعد مي گويد: «مناره اي كه روح نداشته باشد، عَلَمِ كفر است... اوايل فكر مي كرديم علم فقط علم دين است. بعد كه توي صفين قرآنِ معاويه را بالاي نيزه ها ديديم، مخمان زاييد كه علم هم مي تواند علم كفر باشد... بد زمانه اي شده، نمي دانيم برويم زيرِ علمِ چه كسي سينه بزنيم...» كه بعد از آن سهراب مي گويد خب معلوم است زير علم امام حسين...
يادم مي آيد رزمنده اي مي گفت: آن زماني كه ما رفتيم جبهه خب خيلي موضوع روشنتر بود. همه عاشق حضرت امام بوديم و واقعاً از او به يك اشاره، از ما به سر دويدن... جبهه هم مبارزه ي روشني بود. دشمن جلوي رويت بود و تو بايد با تفنگ مي زديش. اما امروز اينطور نيست. امروز جنگ خيلي پيچيده تر شده.
و ارمياها در اين ميانه كم آوردند! البته قصد هيچ جسارتي به رزمندگان عزيز ندارم. امّا نمي دانم معني اين هاي و هوي ها و آه و فغانها براي فضاي جنگ و معنويت و بچه هاي بي ريا و ... چيست؟ بعضي ها طوري صحبت مي كنند كه ديگر جنگ تمام شد و همه چيز تمام شده است و الآن تنها خاطره مانده و حسرت خوردن برای بروبچ باصفاي جبهه و صداي آهنگران و... ارمياها هنوز هم به دنبال علمي مي گردند كه زيرش سينه بزنند. هنوز به دنبال كسي هستند كه خيلي ريز و دقيق و با جزئيات تكليفشان را روشن كند. به دنبال وضوح بي رنج مي گردند اما بايد گفت دريغ كه جنگ سفره اي بود كه همان هشت سال باز شد و هر كه را خواست به سعادتي ابدي رساند. البته رزمنده ي ديگري مي گفت گمان كنيد كه همه ي كساني كه شهيد شدند عاشقان دلسوخته ي فنا و وصال بودند. اينها بودند اما غير از اينها هم بودند. كساني كه شايد اگر مي ماندند در راه ضلالتي مي افتادند كه بعضي از همان رزمنده هاي قديمي امروز در آن افتاده اند و اینچنین مورد لطف الهی قرار گرفتند. اما آنها كه ماندند به مراتب در بوته ي آزمايشات سخت تري خواهند بود.
...بشر پست مدرن ديگر فاصله اي با مسخ شدن و در هم شكستن ندارد. همان اتفاقي كه براي سيلورمن افتاد. امواج زندگي به سبك غربي روز به روز بيشتر از پيش در كشور خودمان، در همين شهر خودمان و در دانشگاه و كلاس و خانواده مان اذهان را مبتلا می كند. زندگي اي به سبك امريكايي، زندگي اي كه در آن صبح و شب كار كني و در خورد و خوراك روزانه ات صرفه جويي و سِيو ماني كني تا دو ماه بعد بتواني يك ساعت ليموزين راني كني. تا بتواني يك روز به كازينو بروي و همه ي اموالت را در قمار ببازي يا چند شب در ماه به ديسكو بروي و مشروبي و رقصي و ... غذاهايت را سرپايي، فست فود بخوري و در اتاق يك نفره زندگي كني و عاطفه و محبت را در دلت دفن كني و پول و سود را جايگزينش كني. شبها بيدار باشي و ماهواره و هاليوود و فوتبال نگاه كني و صبح تا ظهر خواب باشي و بعد هم چند دست بيليارد و گيم نت شرطي و براي دخترها چند ساعت جلو آينه بودن و دو روز درميان آرايشگاه بودن و اتلاف وقت و البته رشد استعدادها با كلاس رقص و موسيقي و زبان و...
اين آخريها كه گفتم ديگر مربوط به جامعه ي خودمان است. بلايي كه تا چند سال ديگر به جاهاي بدتر اول پاراگراف و حتي بدتر از آنها هم خواهد رسيد. روزي كه در ايران هم اگر در يك روز دو مرد دو بار با هم دست بدهند مردم چيزهايي پشت سرشان خواهند گفت. روزي كه زنان ما ازدواج و فرزند داري را چون زنان غربي برده گي خواهند دانست و ترجيح خواهند داد كه ...
اين روزها خواهند آمد... من و شمايي كه خوب مي دانيم چه كرده ايم و چه خواهيم كرد؟
ياعلي
***(راستی خواندن مطلب نقش دانشگاهيان در نهضت نرم افزاري در «نظر سوم» خالی از لطف نیست)
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد