حسین من, حسین او...

«یاران! این قافلهی عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانهی فرات میرسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان میرسد که: الرّحیل، الرّحیل. از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فَیَضانی است که علیالدّوام، زمینیان را به سوی آسمان میکشد و ...
بدان که سینهی تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن، چشمهی خورشید میجوشد و گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین. نمیتپد، حسین، حسین میکند.»
سخنی شگفت میگویی ای شهید که برای من تازگی دارد... حسینی که تو از او سخن میگویی با حسین من خیلی فرق دارد... حسین من هر سال 2 روز میآید و غمی از مصیبتش بر دلم میگذارد و میرود امّا حسین تو هر بامداد با تو سخن میگوید ... حسین تو در قلبت میتپد امّا حسین من در محرم و عاشورا و کربلا. چه میگویی ای شهید؟
روی سخنت با من است؟ حسین در سال 61 هجری شهید شده است و امروز 14 قرن از آن روز میگذرد. میدانی که امروز «داستان حسین و یزید» است که بر سر منابر نقل میشود و مردم ما تاسوعا و عاشورا را درنگی میدانند تا در کنار حسین مظلومشان، دمی با گرفتاریهای کوچک و بزرگ زندگی دنیایشان، خلوت کنند. تو که خود بیشتر از 15 سال پیشتر از ما نبودهای. چگونه اینچنین سخن میگویی؟ منِ فرزند هزارهی سوم را چه کار با حسین قرن 7 میلادی؟
«و تو، اي آنكه در سال شصتويكم هجري هنوز در ذخايرِ تقدير نهفته بودهاي و اكنون، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبهي بشريت، پاي به سيارهي زمين نهادهاي، نوميد مشو، كه تورا نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنهي خون توست و انتظار ميكشد تا تو زنجير خاك از پاي ارادهات بگشايي و از خود و دلبستگيهايش هجرت كني و به كهفِ حصينِ لازمان و لامكانِ ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافلهي سال شصتويكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي...»
گویی شهید مرا مخاطب قرار داده است. سخنش مرا به خضوع وا میدارد. چه غریبانه سخن میگویی آسِد مرتضی... گویی علی است که از پشت حنجرهاش به زبان ما سخن میگوید...
سیدمرتضی جان مرا میخوانی به قافلهی حسین؟ مگر میشود؟ حسین از سلالهی پاک انبیاست، حال آنکه من عمر خویش را به سرگردانی در خاکروبهها گذراندهام و جز روسیاهی چیزی با خود ندارم.
حسین جان به خدا قسم که عشق تو در قلب من است امّا در بارگاه پاک تو ما گناهکاران را بار نیست. شرم دارم که چشم در چشم تو بدوزم و در زمرهی یارانت باشم. که یار تو را مقامی است که روسیاهانِ چون منی نام تو و قافلهات را آلوده خواهند کرد.
«ياران شتاب كنيد كه قافله در راه است. ميگويند كه گناهكاران را نميپذيرند. آري، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست... اما پشيمانان را ميپذيرند. آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است، كه او سرسلسلهي خيل پشيمانان است، و اگر نبود باب توبهاي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است، آدم نيز دهشتزده و رهاشده و سرگردان، در اين برهوت گمگشتگي واميماند.»
دیگر بهانه نداری ... همه چیز به عهدهی توست... تصمیم خویش بگیر که اختیار با توست:
«ای دل تو چه میکنی؟ میمانی یا میروی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به ارادهی حق نهاد؟ ای دل! نیک بنگر تا قلّادهی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشتهی قلّاده را، که در دست شیطان است. آنان میانگارند که این راه را به اختیار خویش میروند، غافل که شیطان، اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند میفریبد.»
همهی اینها را میدانم ای مرتضای آوینی... ساعتی سرگرمم کردی با این صدای حزنآلودت و با این افکار زیبایت. امّا میدانی ... اومممم... نمیدانم... دلم با حسین است و یارانش. دلم میخواهد همراه قافله باشم، امّا خب، چاره چیست؟ زندگی هم سختیها و مشغولیتهای خودش را دارد... بالاخره باید مدرک داشت، باید مهندس شد، باید ثروتی، مقامی دستوپا کرد. شما هم فکر نان باش که خربزه آب است ای شهید!...
میدانی سید مرتضی! تصمیم دارم پس از آنکه فوق لیسانسم را گرفتم، یک خرده پولی هم پسانداز کردم، ازدواج کردم و کمی زندگیام به ثبات رسید آنوقت با خیال راحت به سپاه حسین بپیوندم... مگر نگفتی بانگ الرّحیل را هر روز سرمیدهند... قدری درنگ کن که الآن آماده نیستم. برو چند سال بعد بیا...

....
نمیدانم شاید گوشهایم سنگین شدهاند، امّا اکنون سالهاست که دیگر بانگ الرحیل را هم نمیشنوم... امّا در عوض اوضاع بد نیست، اگر این تعرفهی گمرکِ موبایل را زیاد کنند، انبارهارا خالی میکنیم در بازار ... الحمدلله آیندهی بچهها هم تأمین میکنیم با این چند آپارتمانی که داریم میسازیم. یک قبر جابازِ دو متری هم مشهد نزدیک حرم آقا خریدم 80 میلیون... دیگر خیالم راحت است. نه؟!؟!
.
« ای شهید! تو راه خویش را در شنزارهای فکّه به خوبی یافتی و قدم در راه آن قافلهی عشق نهادی و نهراسیدی ... بانگ الرّحیل حسین بن علی را لبّیک گفتی و روح آزادهات را از قیل و قال امثال منی رهانیدی... خوشا به سعادتت ای سید مرتضای آوینی، سید شهیدان اهل قلم...»
پینوشت: شادی روح شهدای دفاع مقدّس بالاخص نویسنده و متفکّر بزرگوار، سید مرتضی آوینی صلواتی بیدارکننده بفرستید...
پی نوشت دیگر: تمام قسمتهای برجسته شده (البته غیر از آخری) از فتح خون شهید آوینی است.
مکمّل:حدیثی شگفت از امام علی(ع):
جهادگری که در راه خدا به شهادت میرسد، برتر از کسی نباشد که به رغم توانایی، دامن نمیآلاید...
یاعلی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد