پوزیتیویسم: روش یا فلسفه؟
در نقد غلبه انحرافی «تفسیر پوزیتیویسم به مثابه روش» بر «تعبیر از پوزیتیویسم به مثابه فلسفه» بر جامعه علمی ایران
یا
توضیحی درباره فاصلهی میان فلسفه پوزیتوییسم کنت تا پوزیتیویسم منطقی حلقه وین
پیش از آنکه وارد جامعهشناسی شوم پوزیتیویسم را از طریق کلاس «مقدمهای بر فلسفه علم» دکتر مصطفا تقوی در دانشکده فلسفه علم شریف به مثابه «روش فهم تجربی طبیعت» میشناختم. گرچه فضای حاکم بر دانشکده فلسفه علم دانشگاه شریف بحث از علوم طبیعی و علوم پایه بوده و هست اما مطالعات شخصی من در حوزه تحول در علوم و مطالعه اولیه آراء دکتر گلشنی و باقری و زیباکلام و نصر و سروش مرا متقاعد میکرد که پوزیتیویسم به همین معنایی است که در کلاس دکتر تقوی آموخته بودم، همان تعریفی که بعدها دانستم از حلقه وین است و به عنوان «پوزیتیویسم منطقی» خوانده میشود.
این ذهنیت با من بود تا در مطالعات اولیهام در جامعهشناسی با «فلسفه پوزیتیویسم اگوست کنت» پدر جامعهشناسی برخورد کردم. حتی در نوشتههایی در گوشه و کنار بسیار دیدم که کنت را پدر پوزیتیویسم مینامیدند و سپس پوزیتیویسم را به همان تعریف معروف حلقه وینی احاله میکردند. این دوگانگی و ارتباط این دو تعریف برای من وقتی به مسأله تبدیل شد که با کنکاش بیشتر اطمینان یافتم که «روش» کنت و دورکیم و مارکس و وبر و هیچ یک از جامعهشناسان کلاسیک نه تنها روش پوزیتیویستی به معنای حلقه وینی آن نیست بلکه غیر از کار خودکشی دورکیم رجوع آماری و مشاهدتی به عینیت در کار کنت و مارکس و زیمل و پارسونز دیده نمیشود و دورکیم هم بعد از نظریهپردازی مفصل به «تأیید تجربی» میپردازد و نه «اسنتاج تجربی». وبر هم به شواهد تاریخی ارجاع میدهد اما عملاً یک دستگاه بزرگ معرفتی بنا میکند و در جاهایی مثل اخلاق پروستانی آنرا به شواهد تاریخی مستند میکند. همه اینها چه فلسفه تاریخ های عظیم مارکس و کنت و چه تبیینهای دورکیم و پارسونز و وبر درباره تغییر جوامع از سنتی به مدرن هیچ یک به شیوه پوزیتیویستی منطقی انجام نمیشود: بدین معنا که علم از مشاهده آغاز شود و مشاهدات مفصل و استقراهای متوالی به طرح فرضیه بینجامد و انباشت مفصل گزارهها و نظریات به توسعه علم منجر شود. نظریه تاریخی سه مرحلهای و آیین بشریت پدر پوزیتیویسم کجا و رجوع پوزیتیویستی به تجربه و استنتاج علمی کجا؟ آیا اینها صرفاً تشابه اسمی بودهاند؟
***
اینها همه برای من به عنوان یک معضل بزرگ باقی بود تا همین اواخر که مطالعات گوناگون و بویژه مطالعه دو کتاب ارزشمند برای درس نظریههای جامعهشناسی دکتر کچوئیان موضوع را برایم باز کرد: کتاب «تجددشناسی و غربشناسی کچوئیان و بخصوص فصل اول آن» و کتاب «فلسفه سیاسی چیست؟ لئو اشتروس و بویژه فصل اول و آخر آن» و حلقه اتصال این دو هم نبود جز کلاس درس غنی اما پیچیده خود دکتر کچوئیان.
در واقع چنین به نظر میرسد که تفسیر پوزیتویسم به معنای حلقه وینی آن انحراف بزرگی است که گریبانگیر جامعه علمی ماست. انحراف بزرگی که در مناقشات معرفتی-فرهنگی جامعه ما و بخصوص موضوع داغ «علم دینی» مسأله روش را به جای فلسفه و نگاه نشانده است.
برای فهم پوزیتویسم کنت باید آنرا در متن پروژه اساسی مدرنیته به تعریفی که اشتروس و کچوئیان از آن ارائه میدهند فهم کرد: پروژه اساسیِ این جهانی کردن:
اشتروس میگوید: «خصیصه تجدد چیست؟ بر اساس یک مفهوم بسیار عام تجدد ایمان به کتاب مقدس این جهانی است: Secularized Biblical Faith (صفحه 139 فلسفه سیاسی چیست؟)
کچوئیان میگوید: «همانطوری که بعضاً گفته شده تاریخِ تجدد را بویژه از لحاظ نظری میتوان تاریخ استعلازدایی و ادغام هرچه بیشتر در امر این جهانی دانست. (صفحه 43 تجددشناسی و غربشناسی)
«این جهانی کردن» و «پروژه استعلازدایی» که کچوئیان اعلام نهایی آنرا به نیچه و به تبع او فوکو نسبت میدهد چیست؟ به استنباط من باید آنرا «نشاندن واقعیت به جای حقیقت» یا «سقوط از آرمانگرایی به واقعگرایی» نامید.
اشتروس این وضعیت را اولین بار در ماکیاولی، کسیکه خود را کریستف کلمب جامعهی جدید معرفی میکند، ردیابی میکند. بطور خلاصه اینطور میشود گفت که ماکیاولی در چرخشی اساسی مفهوم متعالی کلاسیک «طبیعت انسانی» را خیالپردازانه و آرمانی قلمداد میکند و به جای آن آدمیان را به پذیرفتن نهاد واقعی طبیعت بشری یعنی بدطینتی و خودخواهی فرامیخواند و فلسفه اجتماعی خویش را که توسط هابز بسط مییابد برپایه همین انسان واقعی – و نه آرمانی- بنا میکند:
ماکیاولی در شهریار مینویسد: «بسیاری جمهوریها و حکومتهایی را تصور کردهاند که هرگز دیده یا شنید نشده که وجود داشتهاند. چنان شکافی میان آنطور که انسان زندگی میکند و آنطور که باید زندگی کند وجود دارد که اگر هرکس آنطور که مردم زندگی میکنند را به نفع آنطور که باید زندگی کنند رها کند در واقع با دست خود نابودی خویش را به جان خریده است، زیرا آنکه در آروزی تحقق تمام چیزهای خوب در میان مردمانی است بسیاری از آنها بد هستند خود را نابود کرده است. بدین جهت ضروریست شهریاری که به دنبال حفظ خویش است یاد بگیرد که خوب نباشد یا خوبی و امتناع از خوبی را با توجه به شرایط به کار گیرد.» (به نقل از صفحه 269 فلسفه سیاسی چیست؟)
مدرنیسم مفاهیم را از آسمان به زمین میکشد. تعاریف استعلایی و فرازمینی و فرامکانی فلاسفه کلاسیک را به کناری مینهند و به بازتعریف این جهانی مفاهیم فرامیخوانند. پوزیتویسم ادامه همین فراخوان است که به ماکیاولی و هابز و لاک خرده میگیرد که چرا هنوز به مفاهیمی متافیزیکی مانند «طبیعت انسان» و «علیت» قائلند و آنها را از قاموس لغات خارج نکردهاند. به یک معنا پوزیتیویسم کنت دعوت به تعریف اینجهانیتر مفاهیم است. «تعریف پدیداری عالم» به بیان کچوئیان و رجوع به هرآنچه که در عنیت و واقع زیست بشری وجود دارد. به همین دلیل است که کنت دوران پیش از خویش را –یعنی دوره عقلگرائی یا تجدد اولیه را- دوران فلسفی و متافیزیکی مینامد و دوران خویش را دوران استقرار علم پوزیتیویستی به جای عقل متافیزیکی معرفی کرده از آن تمجید میکند.
بنابراین پوزیتویسم کنت نه بحثی معرفتشناختی صرف درباره روش استحصال گزارههای علمی که فراتر از آن فراخوانی ارزشی به نگاهی جدید به عالم است. پوزیتیویسم نه یک روش که یک رویکرد جدید به عالم است و نظام مفاهیم بشری و به تبع آن حیات او را به شکلی جدید از نو بازتعریف میکند. تعریف این جهانی نظام مفاهیم بشری از قبیل انسان، اخلاق، دین، علم، هنر، حیات، زناشویی، جنسیت و همه مفاهیم انسانی شاید همان چیزی است که ماکس وبر از آن تعبیر به «افسونزدایی از عالم» میکند.
این خط سیر افسونزدایی در انسانیات یا علوم انسانی به واسطه موضوعات انسانی آنها به این شکل ادامه مییابد که از آن پس «جامعه» منشأ تمام مفاهیم میشود. اینکه سرنوشت این جامعه چگونه از امر مطلق هگل تا وجود هایدگر ادامه مییابد تا نهایتاً به واسازی دریدایی و شورش فوکویی میانجامد خود بحث مفصلی است که کچوئیان آنرا در همان کتاب بصورت فشرده شرح میدهد اما این افسونزدایی در علوم طبیعی به واسطه موضوع آن -که انسانی نیست و در دسترس است- به شکل پوزیتویسم منطقی تداوم مییابد.
در نهایت دو نتیجه را برای این کنکاش خویش قائلم: اول اینکه فهم پوزیتویسم در چارچوب واقعگرایی و اینجهانگی ما را از فضای تنگ فهم غرب از دریچه علم و روششناسی علم نجات میدهد و زمینهساز فهم نظریات جدید پست مدرن و وضعیت جدید مدرنیته میگردد و ثانیاً رویارویی ما و ارائه راه حل ما را در مواجه با غرب عمیقتر و دقیقتر میسازد. من معتقدم که راه حل ما معکوس کردن روند این جهانی کردن و بازگشت به معانی استعلایی مفاهیم است که به اعتقاد من تنها در «دین» و کتب آسمانی و کلام آسمانی ائمه قابل دسترس است. این فرآیند معکوس نه تنها مفاهیم به انحطاط کشیده سنتی اخلاق و علم و خانواده و امثالهم را احیا میکند حتی فراتر از آن در حوزه علوم طبیعی بازگشت رمز و راز به مواجهه با عالم طبیعت را نوید میدهد: چرا ما باید اجسام و طبیعت را بصورت محسوس آنها و مختصات ظاهری آنها نظیر رنگ و شکل و بو و اندازه و حالت درک کنیم و به حقیقت قدسی آنها دست نیابیم؟ حقیقت قدسیای که ادعا دارد اشیائی پلیدند و نجس و اشیائی قدسی و مطهِّر. خوردنیها نه بر حسب ظاهر و مزه که بر حسب باطن خویش برخی خواص اخلاقسازانه دارند و برخی خواص ضداخلاقی. روش کسب خوراک و پوشاک در ماهیت آنها متأثر است و خواص متفاوت به آنها بار میکند.... اینها همه حقایقی هستند که در سایه افسون زدایی پوزیتویستی مدرنیسم مورد غفلت واقع شدهاند. با بازگشت دین به صحن حیات انسانی معانی حقیقی جهان به آن بازخواهد گشت و مواجهه ظاهرگرایانه و سطحی پنداشتن جهان به عنوان دروغی بزرگ جهان انسانی را ترک خواهد کرد...
به امید آن روز بزرگ...
یاعلی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد