تبليغاتX
سوتک! - يادداشتي انتقادي پيرامون دينداري مرسومِ «ما به اصطلاح ذخيره هاي انقلاب!»
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

اخيراً بحث آسيب شناسي عملكرد نيروهاي فعّال انقلابي و حزب اللهي در محافل مختلف داغ شده است. آنهايي كه سن بالاتري دارند، بعد از سالها فعاليت به اصطلاح انقلابي و در خدمت نظام، دچار خلسه اي فكري شده اند كه چرا اين همه كرديم و هيچ نشد؟! ماها هم كه جوانتريم و كم تجربه تر همگي بعد از چند سال شلوغ بازي و تخليه انرژي در دانشگاه و توهم «سربازي انقلاب» متوجه مي شويم كه يك جاي كار مي لنگد و هرچه مي دويم كمتر مي رسيم و بيشتر درجا مي زنيم. حوزه ي بحث هم همين كساني هستند كه به نوعي و به هر نحوي خود را بخشي از جبهه ي پاسداري انقلاب مي دانند، به صورت خاص فعالان تشكلهاي دانشجويي (البته آنهايي كه هنوز چپ نكرده اند!) و به صورت عام تمام دلسوزان انقلاب چه در مناصب اجرايي، چه در مراكز آموزشي و پژوهشي چه در دولت چه خارج از دولت، چه عمامه اي چه كلاهي و ... مسأله ي مهمتر هم همينها هستند كه ادعا دارند وگرنه از آن بنده خدايي كه هيچ نسبتي بين خود و انقلاب حس نمي كند و به كار تجاري و اقتصادي خويش، مستقل از نوع رژيم حاكم، مشغول است، چه انتظاري است؟ تازه چنين كساني خيلي وقتها سودشان از ضررشان بيشتر است و مثل بعضي از ما دوستيشان با انقلاب و نظام و ولايت دوستي خاله خرسه نيست، كه تا بوده اسلام ضربه هاي اساسي را از همين مدعيان خورده نه از عوام الناس بيچاره!

   پاي صحبتهاي آسيب شناسانه ي هم سنگران كه مي نشينيم، هركس از ديدگاه خود به نقادي اطرافيان – و البته گاهي هم خود!- مي پردازد وسعي مي كند به نوعي ناكارآمدي ها را توجيه كند. مورد آخرش را هم اين دوستان امام صادقي در سرمقاله ي شماره ي آخر «حيات» زحمت كشيده اند و جمع آوري كرده اند. (لینک)

   در اين ميان جالب است كه ما خود را گرفتار آفتهايي متضاد و متناقض مي دانيم. يعني واقعاً هم همينطور است و ما به نحو مسخره اي گرفتار آفتهايي متضاد هستيم.

- هم شعار زده ايم و هم عمل زده.

- هم تنبليم و كم همت و هم مثل اسب كار مي كنيم و به هر بسيج دانشجويي كه سر مي زني هزاران كار تعريف شده دارند و بچه ها صبح تا شب كار مي كنند و اين طرف و آنطرف مي دوند.

 - هم محافظه كاريم و هم تند و بي كله.

- هم سياست زده ايم و هم بي خبر و كم اطلاع از اخبار و سياست و جريانها

- هم متهميم به كار فكري زياد و بي عملي هم متهم به بي فكري و پركاري

- هم متهميم به حمايت از دولت و نديدن اشتباهاتش و هم متهم به نقدهاي بي حساب از دولت و مسئولين و حاكميت

- هم از خودخواهيمان ضرر مي بينيم و هم از ديگرخواهي و غفلتمان از خود

- هم گرفتار معنويت منهاي عدالتيم و هم گرفتار عدالت منهاي معنويت

- هم دغدغه ي جذب داريم و هم دغدغه ي ريزش افراد

- هم رسانه نداريم و هم گوش همه را كر كرده ايم

- هم رهبر نداريم – و اگر داريم منوياتش را ارشادي نه مولوي مي دانيم- و هم صداي «آقا» «آقا» مان هيچوقت قطع نمي شود

- هم تشكيلات نداريم و هم گرفتار تشكيلات بازي و چارت بازي و مسئول تراشيدن و دفتر و دستك راه انداختنيم.

 

اين نتايج نشان مي دهد كه يك جاي اين آسيب شناسي ايراد دارد. يعني جاي درستي را نشانه نگرفته ايم. وقتي به اين نتايج ضد و نقيض مي رسيم معنيش اين است كه بايد آسيب شناسي را يك سطح عميقتر كنيم. يعني به جاي اينكه در سطح رفتارها و آثارمان به دنبال اشكالات باشيم كمي به درون خود رجوع كنيم و به دور از قيل و قالها سعي كنيم كه ريشه را شناسايي كنيم كه امام علي(ع) مي فرمايد: «منشأ درد و دواي درد، هر دو در خود توست.»

   امّا آنچه كه به ذهن منِ ناچيز مي رسد اينست كه تصميم سازيها و تصميم گيريهاي هر انساني از دو ركن اساسي وجود او سرچشمه مي گيرد: «نيت كلي او در زندگي» و «نظام فكري و جهان بيني»

1)    نيت:  اخلاص براي خدا

در هندسه يك اصلي وجود دارد و آن اينكه از هر دو نقطه يك خط مي گذرد. اين به اين معناست كه از هر 3 نقطه «لزوماً» يك خط نمي گذرد، چه برسد به 4 نقطه و بيشتر. حالا چرا اينرا گفتم؟

   در زندگي غير از نقطه اي كه خودمان در آنيم نقاط ديگري هم وجود دارد. نقطه ي مقام، نقطه ي ثروت، نقطه ي احترام، نقطه ي علم، نقطه ي عمامه و همينطور يكي از آنها نقطه ي خدا. اما مشكل اينجاست كه ما فقط مي توانيم يكي از اين نقاط را به عنوان نقطه ي دومي كه خط زندگي ما را مي سازد انتخاب كنيم.

   با اين حساب منِ نوعي كه به وجدانم رجوع مي كنم مي بينم كه هيچجوره نمي توانم از خير مقام بگذرم. از طرف ديگر هم خب يك ادعاي مسلمان بودني هم داريم. پس چه كار بايد كرد؟ بنده خط زندگي خودم را بين خودم و مقام رسم مي كنم و در عين حال سعي مي كنم نقطه ي خدا را هم به زور بكشم و  در اين خط قرار دهم تا خيالم راحت شود. نتيجه چه مي شود؟ همين مسلمانيِ من و امثال من كه به پوسته ي وارونه مي ماند باعث می شودُ حتّي بچه ي خودم را هم نتوانم مسلمان تربيت كنم چه برسد به هم كلاسي دانشگاهيم را، چه برسد مردمان جد و آبائي شيعه ي ايران زمين را، چه برسد كفار هفت خط مغرب زمين را...

   حالا آمديم و اين خطي كه شماي نوعي بين خودت و خدا –بينك و بين الله- رسم كردي از نقاط مقام و ثروت و علم هم گذشت. حلال جانت باشد! امّا بايد با خود و خدا روراست بود. يك موقع سر خودمان را گول نماليم كه بله وظيفه ي من در شرايط فعلي چيزي جز كار اقتصادي در سطح بين المللي براي سرافرازي اسلام و مسلمين نيست و دلمان قيلي ويلي برود كه چه ثروت شيريني! يا مثلاً تا بنده نماينده مجلس نشوم قادر به اداي تكليف نيستم و خود خوب مي دانيم كه همانجا كه بوديم هيچ غلطي نكرديم و فقط هوس له كردن حضرات بوده كه ما را در صحنه ي مبارزه حاضر كرده! يا هزاران مورد كوچك و بزرگي كه روز و شب، نه از بقيه كه از خودمان، سر مي زند. يكي از مهمترين آفتهاي ما بچه حزب اللهي ها بعد از انقلاب همين است كه سوداي مقام و رياست و جاه و جلال را پشت دلسوزي و تلاش براي خدمت بيشتر پنهان مي كنيم.

2)نظام فكري: جامعيت

نقص عميق ديگري كه هميشه در دينداري مردم بوده اما در زمانه ي ما به نحو بارزي نمود يافته است، عدم جامعيت در نظام فكري و جهان بيني ديني ماست. دينداران عمدتاً به سهولت گرفتار جزئي نگري و كوته بيني در ايدئولوژي مي شوند. هركسي به آن قسمتي از دين كه دست يافته دل خوش كرده و باقي را هم كه به بخشهاي ديگري دلبسته اند گمراه و منحرف مي پندارند (اگر كافر و منافق ندانند!) اما در اين ميان آنچه مغفول مانده و به قول معروف شهيد شده است نگاه جامع به كليت دين است كه «كار خويش را ميان خود قطعه قطعه كردند، در حاليكه هرگروهي به آنچه نزدشان است شادمانند» (آيه 53 سوره مؤمنون)

   اينكه ما از ائمه فقط امام حسين(ع) را مي فهميم و مي شناسيم و از امام سجاد(ع) يا امام حسن(ع) چيزي نمي دانيم يك نشانه است. اينكه نماز ظهر عاشوراي حسين بن علي را درك نمي كنيم اما رجز خواندنهاي عباس را خوب مي فهميم يك نشانه است. اينكه آنجايي از صحبتهاي امام خميني را كه در مورد جنبش جهاني بسيجيان و حكومت جهاني عدل و جنگ فقر و غناست را خوب مي فهميم اما از بعد عرفاني شخصيت حضرت امام هيچ نمي دانيم و از اينكه او اينچنين لطيف و ژرف شعر عاشقانه مي گويد تعجب مي كنيم، يك نشانه است. اينكه بعضي وقتها پاي صحبتهاي بعضي از رفقا مي نشينيم و تفاوت عدل اسلامي و عدل ماركسيستي را نمي فهميم و همايش چه مثل چمران برگزار مي كنيم، يك نشانه است. اينكه در نماز به فكر تجمع در جلوي سفارت هلنديم يك نشانه است. اينكه موقع ديدن خبر محاصره ي غزه از تلويزيون به فكر صحت وضوي نماز ديروزيم يك نشانه است. اينكه تعجب مي كنيم از اينكه عالمي (يادم نمي آيد چه كسي بود) فقط به خاطر رضايت پدرش از تحصيل علوم حوزوي صرف نظر مي كند يك نشانه است.

   اينها همه نشان از دينداري ناقص دارد. نشان از نشناختن كليت و جامعيت دين دارد. اينها همه نشانه است كه حواسمان باشد اگر خدمتي نمي كنيم، لا اقل دل امام زمانمان را ريش نكنيم. اينها همه نشانه اند كه «والسّابقون السّابقون. اولئك المقربون. في جنّات النعيم. ثلۀ من الاولين. و قليلٌ من الآخرين...»

فراموش نكنيم كه امروز دينداري اگر واقعي باشد از نگه داشتن ذغال سرخ در دست سخت تر است. من كه با دينداريم راحتم شما را نمي دانم!!!

ياعلي

 

پی نوشت:

زنگ خطر امتحانات پایان ترم به صدا درآمد. دیگر نمی توان بی تفاوت بود!!!

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:52 | لینک  |