
شهيد چمران تا حدود يك سال پيش الگوي من در نحوه ي عمل و زندگي بود. شهيد چمران به علّت ويژگي برجسته ي «ممتاز بودن هميشگي در دوران تحصيل و دست يافتن به بالاترين سطوح علم و دانش» خيلي زود براي نوجوانان درسخوان و به اصطلاح تيزهوش و نخبه نسل ما به الگويي كامل مبدل مي شود و همه ي آن به خاطر احساس قرابتي است كه اين طيف با «نخبگي» شهيد چمران در عمل و آرمان برقرار مي كنند.
من خود به شخصه مكانيزم تصميم گيري اين شهيد بزرگوار را به نحوي اخذ كرده بودم و استراتژي تصميم گيريهاي خود را بر آن بنيان نهاده بودم تا اينكه حدود يك سال پيش با تلنگر يكي از عزيزترين دوستانم متوجه نقصي بزرگ در اين الگوي عملياتي شدم. نقصي كه باعث شد به كلي الگوي پيشين را وا بنهم و الگويي كاملتر اختيار كنم: امام خميني
امّا آن نقص چه بود و تفاوت اين 2 الگو در چيست؟ لازم است خاطر نشان كنم كه كلمه «ناقص» را در برابر كلمه «كامل» به كار مي برم و نه كلمه «تمام» چراكه بسيارند چيزهاي «تمامي» كه «كامل» نيستند
چمران چگونه زيست؟
«شهيد چمران در هر برهه اي از زندگي خويش به آنچه كه درست انگاشته بود عمل كرد. چه آن زمان كه شاگرد اول دانشكده فني بود، چه آن زمان كه در امريكا بهترين دانشجوي دكتراي رشته خودشان بود، چه وقتي تصميم گرفت كه به لبنان برود و در ركاب امام موصي صدر جهاد كند، چه وقتي در ايران انقلاب شد و به ايران آمد و به كردستان رفت و چه وقتي وزير دفاع شد و ستاد جنگهاي نامنظم را پايه ريزي كرد و چه وقتي شهادت را در دهلاويه اختيار كرد»
اين موثقترين قولي است كه در مورد آن شهيد وجود دارد. بر اين اساس الگوريتم عملكرد چمران اينگونه بود كه در هر لحظه به اطراف خود نگاه مي كرد و با توجه به اطلاعاتي كه بدست مي آورد وظيفه ي خويش را بر اساس اصل «بندگي خدا» در آن لحظه ارزيابي مي كرد و با اراده تمام به آن عمل مي كرد و به لحظه ي بعدي مي رسيد و باز دوباره تكرار اين چرخه...
اين الگوريتم دو ويژگي اساسي دارد: اول اينكه تو در آن مقهور شرايط اطرافت هستي دوم اينكه نگاهي به نتيجه نداري. تو به تكليف خود عمل مي كني و در عرصه عمل به تكليف هرجا جانت را تقديم كردي شهید خواهي بود.
حال اين را مقايسه كنيد با مكانيزم عمل و زندگي شخصيتي چون روح الله خميني. ويژگي برجسته اول الگوريتم عملياتي او اين است كه خود تغييرات اطرافش را رقم مي زند. به عبارت ديگر برعكس تمام سيستمهاي موجود دنيا خود را بر اساس شرايط محيط تغيير نمي دهد بلكه محيط را آنگونه كه مي خواهد تغيير مي دهد. ويژگي دوم آن اينست كه كاملاً متوجه نتيجه است و نحوه ي حركت خود را به گونه اي تنظيم مي كند كه هرطور شده به آن نتيجه برسد.
به عبارت ديگر راز فلاح و رستگاري چمرانها در اينست كه در بازي اي عمل به تكليف مي كنند كه خميني آنرا طراحي كرده است. خميني امام است و چمران سربازي از لشكر او. هيچ سربازي ديد جامع و بصيرت رهبر خويش را ندارد. او موظف است كه در دنياي كوچك خود فقط به وظيفه حياتي خود يعني درست شمشير زدن عمل كند اما شايد هيچوقت او به درستي نخواهد فهميد كه اين كار به ظاهر كوچك او چه اهمیتی دارد و چه تأثير كلاني در معادلات زندگي آدميان در آينده خواهد داشت.
در تاريخ زندگي آدميان عده اي طراح تاريخ هستند و كارگردانان و نويسندگان آن و عده ي ديگري بازيگران آن. و اين تفاوت شگرف جايگاه عوام است و خواص. راز سعادت چمران در اين است كه طراحان بزرگي چون امام موسي صدر و امام خميني را يافت و بي درنگ و پاكبازانه خود را در جريان ناب آن دو فنا كرد. امّا آيا عظمت انقلاب خميني را درك كرده بود؟
{ليكن من ترديد دارم در گفتن اين سخن گرانسنگ حتي در مورد كوچكترين سربازان سپاه اسلام. گاهي مي بينم كه بعضي از آن مردان به ظاهر كوچك در وصيت نامه ي خويش چنان از انقلاب و خون شهدا و آينده انقلاب و قيام جهاني قائم آل محمد(عج) نوشته اند كه گويي بصيرت رهبرشان خميني در ديده هايشان است. اما در مورد چمران معتقدم كه او يك سير تعالي و تكامل را پيمود طوريكه بی شک در اواخر عمر خويش خوب از عظمت خون سرخ خود آگاه گشته بود}
...
و هان تو اي خواننده ي بيدار... با خود رو راست باش. آيا مي خواهي در زمره خواص مردمان آخرالزمان باشي و اثري در طراحي نقش روزگاران پيرامون خويش داشته باشي يا بيشتر مي پسندي كه عوامت بدانند و در بازي اي كه اغيار آنرا طراحي كرده اند نقشي به عهده بگيري؟هشدار که امروز، سپاه حسين بيشتر از سرباز محتاج سردار است ...
من خود نيز بهتر است هوشيار باشم كه مبادا روزي چشم بگشايم و لباس سربازي ابن زياد بر تنم باشد...
ياعلي
***
پی نوشت: در تاریخ چهار خرداد یعنی دو ماه بعد اصلاحیه ای بر این مطلب تحت عنوان نگاهی تحلیلی به سیره چمران نوشتم
