تبليغاتX
سوتک! - اینم از عید امسال
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

خيلي خوبه كه آدم فاميلاش يه شهر ديگه باشن نه؟!

   داشتم فكر مي كردم اگه اين چندتا خاله و دايي و عمو به جا اينكه خونه هاشون تبريز و شيراز باشه تو همين تهرون بود اونوقت چي مي شد؟

   يادمه اون موقعها كه خونمون تهرون نبود هروقت با ماشين خودمون ميومديم تهران خونه ي يكي از دايي هام كه تهران بودن و هستن، هميشه موقع ورود اول مي رفتيم حرم امام و بعدشم شابدالعظيم. اما فكر نمي كردم الآن كه خونمون تهرونه سال به سال چشمم به حرم امام نيفته...

   داشتم فكر مي كردم اونايي كه فاميلاشون تو تهرونن چه گلي به سر خودشون زدن؟ اونا هم سالي يه بار همديگه رو مي بينن ما هم سال يه بار! تازه خوبيش اينه كه وقتي ما همديگه رو مي بينيم به حساب مسافريم و يه سالش خيلي يه ساله! دوري و دوستي هم كه مزيد بر علت ميشه. مضاف بر اينكه چند شبي خونه ملت جل مي شيم و شب مي خوابيم و بالاجبار چند جاي ديدني و تفريحي مي ريم و كلي هم صحبت مي شيم. حالا اگه همون خاله يا دايي خونشون تهران بود، به هزار زور و زحمت پا مي شدي سوار ماشين مي شدي و يه عيد ديدني تشريفاتي، به قول معروف سك سك و يه دونه پسته كه الآن از جاي ديگه ميايم و همه چي خورديم و خب حسین آقا دانشگاه سراسري مي رفتي يا آزاد و حرفاي صدمن يه غاز زنها و ياعلي خدافظ... تازه همينشم منوط به اينه كه پارسال فاميل محترم بازي برگشت عيد ديدني رو انجام داده باشه يا نه يا پاتختي زهره جون ننه کلثوم رو دعوت كرده بودن يا نه و...!

تو اين يكي دو تا سفر چندتا خاطره جالب گيرم اومد كه دو سه تاش رو اينجا مي نويسم:

  1. هنوز اذون صبح نشده بود. سريع سوار ماشين شديم و را افتاديم به سمت شاهچراغ. همينطور كه رانندگي مي كرد ديدم يه دستمال كاغذي دستشه زير لب ذكر ميگه و هر از گاهي دستمال رو به پيشوني تماس ميده. اول نفهميدم چيكار داره ميكنه. كارش كه تموم شد گفت: نماز مستحبي رو ميشه در حال حركت هم خوند... به خودم گفتم: بيچاره يه نيگا به خودت بنداز...
  2. خيلي سن نداره اما به خاطر مريضي خيلي شكسته شده... بقاله، اونم تو شهر محرومي مث اونجا كه از فرط نبود كار دو تا دكان در ميون بقالي بود. پرسيدم رأي دادي انتخابات؟ گفت: نه بابا... خرجيمون رو نمي تونيم دربياريم... پارسال با يه ميليون تومن مغازه مون پر جنس مي شد امسال با همون پول فقط چندتا گوني برنج مي خريم. بازار كساده ملتم پول ندارن چيزي بخرن، ما هم چاره اي نداريم همش نسيه مي ديم... اونروز بد حالم گرفته بود...
  3. تو اتوبوس برگشت بغل دستم نشسته بود. خيلي زود هم صحبت شديم. مي گفت بچه نظام آباده. گفتم به نظر من بچه تو كوچه هاي نظام آباد بزرگ بشه بهتر از اينه كه بالاشهر و تو خونه ويلايي... 27 سالش بود اما اولش فكر كردم هم سناي خودمونه... خدمت رفته، دانشگاه نرفته از بچگي كار كرده... گفتم زن نمي گيري؟ گفت با اين اوضاع خرج و مخارج مغز خر كه نخوردم! عقيدم اينه كه بايد يه خونه و ماشين قبلش داشته باشم... اما يه بيوه 25 ساله رو يه ساليه صيغه كردم. يه خونه گرفتم شبا ميرم پيشش. مامانمينا خبر ندارن فك مي كنن شبا تو آژانسي مي خوابم مث قبل. خودشم كار ميكنه اجاره خونه رو مي ديم... با خودم گفتم دمش گرم كه باز به گناه نيفتاده...!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 1:10 | لینک  |