تبليغاتX
سوتک! - کربلا کربلا ما داریم می آییم...
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

دو سال پيش كه ورودي جديد بودم، آنچه در آنجا ديدم با آنچه تصور مي كردم فرسنگ ها فاصله داشت. بار اولي بود كه پا بر شنهاي روان اين سرزمينهاي مقدس مي گذاشتم و همه چيز برايم عجيب مي نمود... شايد آنجا اولين بار بود كه احساس خسراني عظيم به من دست داد. احساسي كه از آن پس هر از چندگاهي مرا دربر مي گيرد. احساسي كه هر از چند گاهي مرا به خود مي آورد...

   اولين تلنگر را همانجا به من زدند... سال بعديش هم باز طلبه ي زيارت آن ديار پر رمز و راز گشتم. يعني سال گذشته... و باز تلنگري ديگر. پارسال در كل اردو حال عجيبي داشتم. حالي بسيار عجيب. حال سردرگمي، حال سرگرداني، حال بيزاري... گويي يك قدم به ساكنان آن ديار نزديكتر شده بودم امّا ظرفيت تحملش را نداشتم. هرچه مي ديدم سؤالاتي شيطاني روح و ذهنم را در خود غرق مي كرد. سؤالاتي كه تا به حال بسيار سرسري از آنها گذشته بودم و از بديهيات زندگي ام به شمار مي رفتند به يكباره وجودم را در هجوم بي امان خويش اسير كرده بودند. سؤالات روان پرآشوبم را براي دوستي گفتم و او بسيار متعجّب گشته بود... جمله اي ديدم در كاغذي كه به دستمان داده بودند. بخشي از وصيت نامه ي يك شهيد بود. جمله اي داشت با اين مضمون كه «ايكاش هزار جان داشتم تا جملگي را در پاي تو فدا كنم اي خداي بزرگ» و اين جمله عجيب روحم را در هم كوبيده بود. هوا و خاك و فضا، صداها و تصاوير همگي دست در دست هم داده بودند تا تحولي ديگر را در جان پرآشوب من رقم بزنند... تحولي كه شايد مقدمه ي آن باشد كه اينبار صاحبخانه مرا در خانه ي خويش بار دهد... شايد

   و اينبار بار سومي است كه به سوي آنجا مي شتابم. اينبار در لباس يك خادم... دلم اما سخت بيتابي مي كند... اين سفر چند روزه فرصتي است تا كمي با خويش تنها باشم و با خداي خويش...

 

دعا كنيد كه «آدم» بشم

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:50 | لینک  |