
تقریباً هرسال می دیدیمش، یعنی سعی می کردیم که ببینیم... بععضی وقتها محرّم بعضی وقتها زمانهای دیگر... همیشه فکر می کردم او هم کسی است مثل کسان دیگر. مراسم این هیئت هم مثل بقیه هیئت ها... فقط به حساب رودربایستی تا آخر می ماندیم. حتی کوچکتر که بودم مراسم را دودر می کردم و می رفتم دنبال بازی... اگر می فهمید سراغمان را می گرفت...
امّا پارسال... نمی دانم چرا قضیه فرق داشت... از همان اول فرق داشت... چندتا از رفقا را برداشتم، گفتم با من بیایید تا امسال عاشورا تاسوعای متفاوتی داشته باشید. بیایید با هم برویم شیراز.
همان صبح که رسیدیم رفتیم حرم حضرت شاهچراغ. آنجا بود... این عکس این بالا هم مال همان صبح است. در صحن حرم ایستاده بود و مردم دورش حلقه زده بودند.. صبح تاسوعا... از حسین می گفت و گرد او همه گریه می کردند... نمی دانم چرا حس کردم آنسال کمی فرق دارد... مثل هیشه نبود... من هم مثل همیشه نبودم...
رفتیم خانه اش؛ خانه ای که الآن حسینیه شده است... می گفت: «هیئت ما اوّلین هیئت شیراز بود که مرگ بر شاه را در مراسم عزاراری محرم به زبان آورد... هیئت اتحاد حسینی را پدرم تأسیس کرده بود: حاج ملا علی سیف» پدرش را همه در شیراز می شناختند. چندباری هم به زندان انداخته بودندش اما نتوانسته بودند زیاد نگهش دارند. حساب حساب اهل بیت است و هیئت و عزاداری محرم. مردم حسّاس بودند...
می گفت: «آن زمان که من در شیراز لیسانس زبان فرانسه گرفتم تعداد لیسانسه ها در شیراز به تعداد انگشتان دست نمی رسید. می خواستم برای ادامه تحصیل بروم فرانسه. به پدرم گفتم. گفت علی اصغر من می خواهم تو سینه زن شوی! امر پدرم را اطاعت کردم. سینه زن شدم و نوکر أبی عبدالله...»
قبلاً هم اینرا تعریف کرده بود؛ امّا پارسال فرق می کرد... خیلی روی تصمیمی که گرفته بود فکر کردم. "سینه زن شدن" آن هم زمانیکه خارج رفتن یعنی همه چیز، یعنی پول، مقام، اعتبار... اگر من بودم قبول می کردم امر پدرم را؟ بعید می دانم...
پارسال حاج آقا یک جور دیگر بود... بچه های تازه به دنیا آمده را که می دید می خندید و می گفت: «اینها می آیند و به ما می گویند زودتر پاشو برو!»
مراسم هیئتش خصیصه ویژه ای داشت: مدام یاد امام زمان می کرد... پرچمی ساخته بود سرخ. آنرا همیشه در مراسم جلوی همه می گذاشتند. رویش نوشته بودند: «أنا الصمصام المنتقم»...می گفت مهدی موعود که می آید خطبه ای می خواند در مکه که اینطور شروع می شود: «یا اهل العالم! أنا الامام القائم، أنا الصمصام المنتقم... إن جدی الحسین قتلوه عطشانا...» - ای مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشیر انتقام گیرنده... همانا جد من حسین را تشنه در کربلا کشتند...-

هروقت مجلس به جایی می رسید که جوانها می خواستند شور بگیرند، سریع میکروفن را از مدّاح می گرفت. همه را رو به قبله می کرد. می گفت: «به آقا فکر کنید. به آقا نگاه کنید... جدی و رسمی باشید. در خدمت امام هستیم. بعد شروع می کرد به توصیف چهره آقا: سن چهل ساله، چهره گندمگون، خال درشت هاشمی بر گونه راست...» سلام می داد خدمت آقا و بعد شروع می کرد به دعا کردن: «الهی به خون گلوی حسین؛ به آشفتگیهای موی حسین؛ الهی ...» هر سال این حرفها را از او می شنیدم اما نمی دانم چرا پارسال این حرفها سریع بر جانم می نشست.. انگار بار اول بود که می شنیدمشان... آخر آن بار، بارِ آخر بود...

....
پارسال کمی فرق می کرد... امسال هم فرق می کند... دیگر شاهچراغ هر جمعه صبح و ده روز محرم صدای زیارت عاشورای آن پیرغلام عاشقش را نمی شنود. دیگر هیئت اتحاد حسینی وصف امام زمان را از دهان مرشد و پیر خویش نمی شنود. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در تمام طول تشییع پرچم سرخی در آسمان در حال اهتزاز باشد. شاید دیگر شیراز تشییع جنازه ای را نبیند که در طول مسیر تشییع همه بگریند و سینه بزنند و عاشقانه به یک تابوت خیره بشوند. یک تابوت... علی اصغر سیف، عاشق دلسوخته اهل بیت در گذشت و ما را در فراق خویش سوگوار کرد...
شیراز دیگر برای من مثل گذشته نیست... اصلاً این محرم هم بوی دیگری می دهد...
آخر او پدربزرگ من بود...
پدرجون روحت شاد
یا حسین
