تبليغاتX
سوتک! - عقب ماندگی سیاسی در بهار رهایی از ارتجاع سیاسی
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

 بعد از «انتحار سیاسی اصلاحات» در انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش، تصور می­کردم که حالا بعد از سالها و به واسطه یک رقابت غیرساختارشکنانه، امکان پیشرفت گفتمان انقلاب در حوزه سیاست ایرانی بوجود آمده است. با اینحال همان اولین نشانه­های اوضاع گروه­بندیهای انتخابات مجلس نهم کافی بود تا همگان به خوبی پریشان بودن این رؤیای خام را دریابند.

    واقعاً فلسفه تشکیل این دو جبهه کذایی «متحد» و «پایداری» چیست و آیا تشکیل این دو جبهه را نمی­توان نوعی «انحطاط گفتمانی در حوزه سیاست» تعبیر کرد؟

جبهه متحد همانطور که از نامش برمی­آید در صدد «اتحاد در میان تمام اقشار اصولگرا»ست. امّا همانطور که رسایی به حق می­گوید باید پرسید «وحدت برای چه؟»

   تشکیل جبهه وحدت نوعی تاکتیک انفعالی اصولگرایان در برابر احزاب متعدد اصلاح­طلب بود که تاکتیکی پیشاهشتادوهشتی یا پیش از انتحار سیاسی اصلاحات است. اصولاً ائتلاف و وحدت در انتخابات پارلمانی وقتی انجام می­شود که مجموعه گروه­های متفاوت ولی همسو در برابر یک یا چند جبهه قدرتمند دیگر قرار می­گیرند و لاجرم ملزم به کنار گذاشتن ممیزات و اهداف و اصول متفاوت و ایستادن بر مواضع مشترک می­گردند، امّا در شرایطی که هیچ رقیب ویژه­ی غیر اصولگرایی وجود ندارد، آیا تشکیل جبهه متحد اصولگرایان مضحک نیست؟

     از سوی دیگر جبهه پایداری «انقلابی­تر» بودن خودشان و «کمتر انقلابی بودن» متحدین را به عنوان دلیل انشعاب خویش یا در واقع محور هویتی خود عنوان می­کنند. این ادبیات در واقع یادآور ادبیات سیاسی دهه شصت انقلاب است که جناح چپ خود را انقلابی می­دانست و جناح راست را به غیرانقلابی بودن و حتی مصداق اسلام امریکایی بودن متهم می­نمود. اول  اینکه میان «سکوت در فتنه» و «اخراج از قطار انقلاب» فاصله بسیار است. گرچه سکوت در فتنه یک نشانه است، امّا یک نشانه مطلق نیست و باید احتمال خطا، غفلت و پشیمانی را هم در نظر گرفت. آیا به محض یک گناه –ولو گناهی بزرگ و بدون ندامت- امکان قضاوت منفی درباره مجموعه ارزشها و بیشنها و افکار و عقاید یک نفر ممکن است؟  

    ثانیاً بر فرض هم که عده­ای «ساکت فتنه» بودند و برای ما به هر دلیلی محرز شده که ایشان منافق و دشمن پنهان انقلابند، باز هم دلیلی برای طرد و صف­بندی و برچسب زدن و تلاش برای تبدیل اینها به یک گروه معارض جدید وجود ندارد. نکته بسیار اساسی تفکیک دو موضع «فلسفی» و «اجتماعی» است. یعنی اینکه چنانچه بصورت فلسفی و نفس الامری هم محرض باشد که کسی منافق یا حتی کافر است باز هم در سلوک عملی عینی اجتماعی شیوه برخورد نه تنها نباید با طرد و توهین و فاصله گرفتن عجین شود، بلکه باید مدارا و تغافل و اعلام همبستگی (ولو صوری) در دستور کار قرار گیرد تا هم شیوع نفاق کنترل شود و هم دودستگی جامعه. تصور می­کنم در سیره نبوی هم تفاوت بسیار است میان شرح فلسفی نفاق و آثار و اوصاف منافقین در قرآن و برخورد عینی و اجتماعی پیامبر با آن عده. گمان می­کنم در موضع برخورد باید مصالح بیشتری را در نظر گرفت.

    از سوی دیگر بخش عمده­ای از دعوا هم نه بر سر سکوت در فتنه (که معیاری اساسی و راهنما و پرمعنیست)، بلکه بر سر تخلف­ها، اشتباهات، لغزشها و نهایتاً انحرافات افراد است. این واقعاً ناراحت­کننده است که چنین مواردی معیار گروه­بندی و هویت­یابی عده­ای اصولگرا در برابر عده دیگری اصولگرا شود. بیشتر به نوعی فخرفروشی و به رخ کشیدن ایمان و عمل دینی می­ماند. تصور بکنید چقدر مضحک و اسفبار است این صحنه که عده­ای از مؤمنان خود را به اعتبار «عدم کاهلی در نماز اول وقت» از صف دیگر مؤمنان جدا کنند و دعوی زعامت امت را پیدا کنند.

    جبهه پایداری به اعتقاد من دچار خلط دو مقوله «اسلام و ایمان» است. یعنی همان تفکیک دو موضع فلسفی و اجتماعی دینداری اما اینبار در فضای سیاست. ایمان همچون انقلابی بودن مقوله­ای باطنی است و مراتب آسمانی مؤمنان نزد خدا را می­رساند امّا معیار زمینی مناسبات امت اسلامی، بر اساس مسلمان بودن است. اصولگرائی و ولایت­مداری ولو به صورت لسانی در نسبت با جوهر اخلاقی و گفتمانی انقلاب، همچون اسلام آوردن ظاهری در نسبت با جوهر ایمانی دین است. مگر در میان مؤمنان بلندمرتبه نبود تفاوت ایمان که رسول خدا می­گفت اگر ابوذر از درون سلمان آگاه می­شد او را می­کشت؟ انقلابی بودن هم مراتبی پنهان و باطنی دارد که خود را نه با هیاهو و اعلامیه و گروه­بندی که در عمل اجتماعی و سیاسی نمایان می­کند.

    همه اینها برآمده از عقب­ماندگی سیاسی ماست. صحبت از عقب­ماندگی سیاسی را تنها امروز و پس از پایان «ارتجاع سیاسی اصلاحات» می­توان مطرح کرد. اکنون که دعویهای ارتجاعی «بازگشت به حاکمیت طاغوت» به ظاهر مصلحین مدرن با «انتحار سیاسی» ابلهانه و کم­خردانه آنها در انتخابات ریاست جمهوری 88 در زباله­دان تاریخ انعکاس یافته است. عقب­ماندگی سیاسی ما از این بابت است که به جای پیشبرد گفتمان انقلاب و توسعه آن در عرصه­های اقتصاد و آموزش و صنعت و علم و فرهنگ و سیاست و تشکیل احزاب منسجم و مبتنی بر کادرهای انقلابی کارآزموده و رقابت بر سر حداکثری کردن خدمت و تحقق انقلاب، یا محافظه­کاری و حفظ بوروکراتهای کهنه­ای چون باهنر را پی­گیری می­کنیم و یا با ادبیاتی رادیکال و شبه کمونیستی از تصفیه و خالص سازی پوچ و بی­هدف نیروها دست می­زنیم و در واقع عرصه سیاست اسنانی را با صحرای محشر الهی اشتباه می­گیریم.

     در نهایت باید بگویم که خود بشخصه افراد جبهه پایداری را آشناتر و هماهنگ­تر با گفتمان انقلاب می­دانم و همه آنچه گفتم درباره منش سیاسی ایشان بود. با اینحال معلوم نیست که چه زمانی از «فهم انقلاب به مثابه الک» دست برخواهیم داشت تا قدمی جدید به سوی رهبری که از فرسنگها جلوتر، ما را فرامی­خواند برداریم....

یاعلی


برچسب‌ها: اصلاحات, انقلاب اسلامی, انتخابات, سیاست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 13:27  توسط محمد حسین بادامچی  |