
بعد از «انتحار سیاسی اصلاحات» در انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش، تصور میکردم که حالا بعد از سالها و به واسطه یک رقابت غیرساختارشکنانه، امکان پیشرفت گفتمان انقلاب در حوزه سیاست ایرانی بوجود آمده است. با اینحال همان اولین نشانههای اوضاع گروهبندیهای انتخابات مجلس نهم کافی بود تا همگان به خوبی پریشان بودن این رؤیای خام را دریابند.
واقعاً فلسفه تشکیل این دو جبهه کذایی «متحد» و «پایداری» چیست و آیا تشکیل این دو جبهه را نمیتوان نوعی «انحطاط گفتمانی در حوزه سیاست» تعبیر کرد؟
جبهه متحد همانطور که از نامش برمیآید در صدد «اتحاد در میان تمام اقشار اصولگرا»ست. امّا همانطور که رسایی به حق میگوید باید پرسید «وحدت برای چه؟»
تشکیل جبهه وحدت نوعی تاکتیک انفعالی اصولگرایان در برابر احزاب متعدد اصلاحطلب بود که تاکتیکی پیشاهشتادوهشتی یا پیش از انتحار سیاسی اصلاحات است. اصولاً ائتلاف و وحدت در انتخابات پارلمانی وقتی انجام میشود که مجموعه گروههای متفاوت ولی همسو در برابر یک یا چند جبهه قدرتمند دیگر قرار میگیرند و لاجرم ملزم به کنار گذاشتن ممیزات و اهداف و اصول متفاوت و ایستادن بر مواضع مشترک میگردند، امّا در شرایطی که هیچ رقیب ویژهی غیر اصولگرایی وجود ندارد، آیا تشکیل جبهه متحد اصولگرایان مضحک نیست؟
از سوی دیگر جبهه پایداری «انقلابیتر» بودن خودشان و «کمتر انقلابی بودن» متحدین را به عنوان دلیل انشعاب خویش یا در واقع محور هویتی خود عنوان میکنند. این ادبیات در واقع یادآور ادبیات سیاسی دهه شصت انقلاب است که جناح چپ خود را انقلابی میدانست و جناح راست را به غیرانقلابی بودن و حتی مصداق اسلام امریکایی بودن متهم مینمود. اول اینکه میان «سکوت در فتنه» و «اخراج از قطار انقلاب» فاصله بسیار است. گرچه سکوت در فتنه یک نشانه است، امّا یک نشانه مطلق نیست و باید احتمال خطا، غفلت و پشیمانی را هم در نظر گرفت. آیا به محض یک گناه –ولو گناهی بزرگ و بدون ندامت- امکان قضاوت منفی درباره مجموعه ارزشها و بیشنها و افکار و عقاید یک نفر ممکن است؟
ثانیاً بر فرض هم که عدهای «ساکت فتنه» بودند و برای ما به هر دلیلی محرز شده که ایشان منافق و دشمن پنهان انقلابند، باز هم دلیلی برای طرد و صفبندی و برچسب زدن و تلاش برای تبدیل اینها به یک گروه معارض جدید وجود ندارد. نکته بسیار اساسی تفکیک دو موضع «فلسفی» و «اجتماعی» است. یعنی اینکه چنانچه بصورت فلسفی و نفس الامری هم محرض باشد که کسی منافق یا حتی کافر است باز هم در سلوک عملی عینی اجتماعی شیوه برخورد نه تنها نباید با طرد و توهین و فاصله گرفتن عجین شود، بلکه باید مدارا و تغافل و اعلام همبستگی (ولو صوری) در دستور کار قرار گیرد تا هم شیوع نفاق کنترل شود و هم دودستگی جامعه. تصور میکنم در سیره نبوی هم تفاوت بسیار است میان شرح فلسفی نفاق و آثار و اوصاف منافقین در قرآن و برخورد عینی و اجتماعی پیامبر با آن عده. گمان میکنم در موضع برخورد باید مصالح بیشتری را در نظر گرفت.
از سوی دیگر بخش عمدهای از دعوا هم نه بر سر سکوت در فتنه (که معیاری اساسی و راهنما و پرمعنیست)، بلکه بر سر تخلفها، اشتباهات، لغزشها و نهایتاً انحرافات افراد است. این واقعاً ناراحتکننده است که چنین مواردی معیار گروهبندی و هویتیابی عدهای اصولگرا در برابر عده دیگری اصولگرا شود. بیشتر به نوعی فخرفروشی و به رخ کشیدن ایمان و عمل دینی میماند. تصور بکنید چقدر مضحک و اسفبار است این صحنه که عدهای از مؤمنان خود را به اعتبار «عدم کاهلی در نماز اول وقت» از صف دیگر مؤمنان جدا کنند و دعوی زعامت امت را پیدا کنند.
جبهه پایداری به اعتقاد من دچار خلط دو مقوله «اسلام و ایمان» است. یعنی همان تفکیک دو موضع فلسفی و اجتماعی دینداری اما اینبار در فضای سیاست. ایمان همچون انقلابی بودن مقولهای باطنی است و مراتب آسمانی مؤمنان نزد خدا را میرساند امّا معیار زمینی مناسبات امت اسلامی، بر اساس مسلمان بودن است. اصولگرائی و ولایتمداری ولو به صورت لسانی در نسبت با جوهر اخلاقی و گفتمانی انقلاب، همچون اسلام آوردن ظاهری در نسبت با جوهر ایمانی دین است. مگر در میان مؤمنان بلندمرتبه نبود تفاوت ایمان که رسول خدا میگفت اگر ابوذر از درون سلمان آگاه میشد او را میکشت؟ انقلابی بودن هم مراتبی پنهان و باطنی دارد که خود را نه با هیاهو و اعلامیه و گروهبندی که در عمل اجتماعی و سیاسی نمایان میکند.
همه اینها برآمده از عقبماندگی سیاسی ماست. صحبت از عقبماندگی سیاسی را تنها امروز و پس از پایان «ارتجاع سیاسی اصلاحات» میتوان مطرح کرد. اکنون که دعویهای ارتجاعی «بازگشت به حاکمیت طاغوت» به ظاهر مصلحین مدرن با «انتحار سیاسی» ابلهانه و کمخردانه آنها در انتخابات ریاست جمهوری 88 در زبالهدان تاریخ انعکاس یافته است. عقبماندگی سیاسی ما از این بابت است که به جای پیشبرد گفتمان انقلاب و توسعه آن در عرصههای اقتصاد و آموزش و صنعت و علم و فرهنگ و سیاست و تشکیل احزاب منسجم و مبتنی بر کادرهای انقلابی کارآزموده و رقابت بر سر حداکثری کردن خدمت و تحقق انقلاب، یا محافظهکاری و حفظ بوروکراتهای کهنهای چون باهنر را پیگیری میکنیم و یا با ادبیاتی رادیکال و شبه کمونیستی از تصفیه و خالص سازی پوچ و بیهدف نیروها دست میزنیم و در واقع عرصه سیاست اسنانی را با صحرای محشر الهی اشتباه میگیریم.
در نهایت باید بگویم که خود بشخصه افراد جبهه پایداری را آشناتر و هماهنگتر با گفتمان انقلاب میدانم و همه آنچه گفتم درباره منش سیاسی ایشان بود. با اینحال معلوم نیست که چه زمانی از «فهم انقلاب به مثابه الک» دست برخواهیم داشت تا قدمی جدید به سوی رهبری که از فرسنگها جلوتر، ما را فرامیخواند برداریم....
یاعلی