افاضات انتخاباتي/برداشت پنجم: آشوب در پايتخت و 4 نكته درباره فتنه موجود
انقلاب اسلامي اين روزها يكي از گردنه هاي خطرناك و دشوار خويش را مي گذراند. در اين مدت و در عبور از اين گردنه تنشهاي شديدي به كشور وارد شده و تكانهاي شديدي به مسافران آن تحميل شده است، تكانهاي شديدي كه بعد از 22 خرداد و پيروزي محمود احمدينژاد در انتخابات وارد مرحله جديدي شد. مرحله 4 ساله جديدي كه اكنون تازه در ابتداي آن قرار گرفته ايم!
در اين ميان نكاتي درباره بازيگران مختلف صحنه پر آشوب امروز و فرداي كشورمان به ذهنم رسيد كه در ادامه مي آيد:
نكته اول/ درباره مهندس موسوي
جناب آقاي مهندس موسوي عزيز نمي دانم چرا وقتي بيانيه اي را كه پس از اطلاع از عدم توفيقتان در انتخابات نوشتيد خواندم ياد نامه اي افتادم كه سالها پيش مرجع تقليد و امام عزيزتان خطاب به شما نوشته بود:
«نامه استعفاى شما باعث تعجب شد ... همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند» {1} ميرحسين عزيز ايكاش همي يك جمله خميني را آويزه گوشت مي كردي تا دوباره و سالها بعد در عصبانيتت كاري كني كه ديگر قابل بازگشت نباشد.
و البته مژده جان نوازي را كه حضرت روح الله دقيقاً پس از اين جملات آورده است شايد آنروزها خيلي معنا پيدا نكرده باشد اما به نحو عجيب و شگفت آوري بر اين تأويل دوباره نامه منطبق است تا شايد در چنين روزهايي اميددهنده و روشنايي بخش دلهاي نگران ما باشد: «مردم ما ازاينگونه مسائل در طول انقلاب زياد ديدهاند، اين حركات هيچ تأثيرى در خطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت ..»{2}
نكته دوم/ درباره حاميان موسوي
تصور من بر اين است كه ذهن حاميان موسوي در موضوع پذيرش تقلب، گرفتار چند زنجير شده است. يكي زنجير عدم پذيرش شكست يكي زنجير سخنان موسوي و خاتمي و افراد و رسانه هاي نزديك به آنها و ديگري زنجير گمانهاي غلط. گشودن اين سه زنجير ذهني كار آساني نيست بخصوص اگر تعلق خاطر عاطفي به خاتمي يا موسوي يا نفرت شديد دروني از احمدي نژاد در قلب وجود داشته باشد. اما در اين ميان آنچه به عنوان ادله عقلاني تقلب عنوان مي كنند چيزي جز تعدادي «حدس و گمان» كه به شكلي ذهني و مبهم فرضيه تقلب را كامل مي كنند نيست. كنار هم گذاشتن گزاره هايي مثل «قطع شدن سيستم پيام رساني و تلفن و فيلتر شدن سايتها» و «خطي اعلام شدن نتايج انتخابات» «غيرقابل باور بودن نتيجه در شهرهاي مختلف» «زود گفتن نتيجه ها» «دير گفتن تفكيك استاني رأيها» «كمبود تعرفه» «عدم تمديد بيشتر برخي حوزه ها» «عدم حضور ناظر در برخي صندوقها» و مواردي از اين قبيل و سپس نتيجه گيري تقلب، آشكارا حاوي مغلطه اي مغرضانه است كه خلأ منطقي آن جز به واسطه جو رواني موجود پر نمي شود. بايد دقت كرد كه در قرآن كريم از «اكتفا به حدسيات و گمانهاي غير يقيني» به عنوان يكي از روشهاي كفار براي رد حقيقت ياد شده است: «و ما يتّبع أكثرهم الّا ظنّاً، إنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئاً، إنّ الله عليمٌ بما تفعلون»{3} «بيشترشان جز از پي گمان نمي روند، درصورتيكه گمان براي رسيدن به حق هيچ بسنده نيست. قطعاً خداوند آنچه را بر اساس پندار عمل مي كنند مي داند»
نكته سوم/ درباره بچه مذهبيها
اما شايد مهمترين مطلبي كه مي خواستم بگويم همين نكته باشد. اي دوستان و همفكران و هم مسلكانم! كمربندهايتان را محكم كنيد كه امواج خروشان فتنه در حال اوج گيري است. ذهنها و قلبها را بايد ساخت. ذهنهاي خشك بعد از چند ضربه متلاشي مي شوند و ذهنهاي سست به آساني در هم شكسته مي شوند. بايد با درايت و شجاعت به استقبال شبهه ها رفت و از ضربات سهمگين فتنه نترسيد. خانه هايتان را در دامنه آتشفشان بنا كنيد دوستانم!
بعد از تثبيت جايگاه ذهني و رواني خويش بايد به فكر بچه مذهبيهاي ديگر بود. در شرايط فتنه بايد دستها در دست همديگر باشند و الا ضربات «تك» ها را به سرعت از جا مي كند. بچه مذهبيها بايد يكديگر را دريابند و مدام يكديگر را زير نظر گيرند و به هم ياري رسانند. تجربه نشان داده است كه فتنه هاي اينچنيني مثل قضيه عزل منتظري يا قبول قطعنامه يا 18 تير يا 22 اسفند دانشگاه ما و حالا غائله بزرگ 22 خرداد آبستن زاويه گرفتن اساسي ياران و همراهان قديم از يكديگر است. هيچ بعيد نيست كه دوستي را كه امروز با شبهه هايي درباره تقلب در انتخابات يا مسائل احمدي نژاد يا رهبري واگذاشته ايد چند سال بعد در صف معاندين درجه يك اسلام و انقلاب ببينيد.
نكته ديگر افكار عمومي است. وظيفه بچه مذهبيها و انقلابيهاست كه افكار عمومي دانشگاه را آرام كنند. بايد شبهات و مسائل ذهني طيف كم اطلاع دانشجويي هرچه سريعتر حل شود تا رسوب نكند. كم كاري در روشنگري امروز تحريف تاريخ را در فردا رقم مي زند و آنزمان حل كردن مسأله بسيار سختتر است. فراموش نكنيم كه كمكاري ما در روشن كردن ابعاد مختلف قضيه 18 تير و 22 اسفند در مجوع به ضرر ما تمام شد. در اين ميان بايد اطمينان داشت كه روشنگري همه ابعاد ولو حاوي ايرادات عملياتي جبهه خودي باشد در بلندمدت ثمرات بسياري خواهد داشت.
نكته چهارم/ درباره آينده
عزيزان پرهمت غربگرا و ضد انقلاب با سنگر گرفتن در پشت اين دو بزرگوار كروبي و موسوي در سه ماهه اخير ضربات شديدي را به جبهه فرهنگي و بخصوص رسانه اي ما وارد كرد. استراتژي طيف برانداز در اين نبرد فرهنگي سوزاندن مهره هاست. كاري كه با تقريب خوبي درباره «صداوسيما» «كيهان» «بسيج» و شخصيتهايي مثل «آيت الله مصباح» و حالا «احمدي نژاد» انجام شده است. در اين استراتژي مهره مورد نظر با يورش شديد به كلي ترور مي شود به گونه اي كه بعد از آن هرچه گفت دروغ و چرند از منظر عمومي خواهد بود. نمونه اينكار چند نامه اي بود كه جناب قوچاني اخيراً به اسم كروبي عليه شريعتمداري نوشت و در تيراژ زياد منتشر كرد.
ابتكار ديگر گفتمان مقابل تطهير و احياي مهره هاي سوخته خود است. كاري كه به صورت خاص در قبال دادگاه كرباسچي انجام شد تا دادگاهش كاملاً سياسي جلوه دهد و امروز خود او با حضور در كنار كروبي و بخصوص در فيلمهاي كروبي به كلي خود را از تمام اتهامات تبرئه مي كند و به عنوان يك چهره دلسوز و مظلوم مردمي كه قرباني ظلم نظام شده است مطرح مي كند تا بدوين وسيله كاملا به عنوان يك مهره فعال بازيابي و احيا شود.
با توجه به اين موضوع وظيفه بسيار مهم نسل جديد انقلاب اسلامي پر كردن اين خلأها با مهره هاي جديد و كارآمدتر از گذشته است. يكي از مهمترين اين عرصه ها در شرايطي كه صداوسيما ترور شده است و بي بي سي فارسي يكه تازي مي كند شبكه تلويزيوني است. در رسانه هاي ديگر مثل روزنامه و سينما هم در شرايط خوبي به سر نمي بريم. همينطور شخصيتهاي فكري انقلابي هم بخاطر عدم حمايت صحيح جبهه اي به راحتي ترور مي شوند و نمونه آن ترور شخصيتي دكتر كچوئيان در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران بدست انجمن ضد اسلامي آن است. همين مسأله بصورت كلي در فضاي دانشگاه و با توجه به آتشبار پرحجم چند ساله عليه بسيج دانشجويي به عنوان تنها تشكل با جهت گيري انقلابي اهميت بيشتري دارد و توجهي مضاعف مي طلبد.
ياعلي
پي نوشت:
{1} صحيفه امام، جلد 21، صفحه 124
{2} همان
{3} يونس، آيه 36
* این مطلب (: موج وبلاگی صیانت از آراء مردم) را در پلخمون ببینید
افاضات انخاباتي/برداشت دوم: بايد دانست كه رييس جمهوري در ايران بدون همراهي فيلسوفان و تئوريسينها ممكن نيست.

در باب «توهم سياسي» و فقدان «برنامه» و «هدف» در فضاي سياسي ايران
با نزديك شدن به موعد انتخابات فضاي سياسي كشور هم روزبه روز راديكالتر مي شود تاجاييكه ادبيات سياسي فعالان اين عرصه هم مدتي است كه از «رد و تأييد» به «تكفير و تقديس» متمايل شده است. فضاي ضد و نقيضي كه با ورق زدن 2 روزنامه يا مطالعه 2 سايت مختلف، از اولي به اين نتيجه مي رسي كه در اين 4 سال بسياري از شاخصها رشد 400 درصدي نسبت به مجموع شصت سال گذشته پيدا كرده و مملكت در چه شادي و رفاه و عدالتي در اين مدت غلط مي زده و انبارهاي مردم پر بوده از فولاد و سيمان و صادرات غيرنفتي به استثناي ميعانات گازي و سيب زميني و غيره و ظاهراً ما بيخبر بوده ايم و سرمان كلاه رفته! و از دومي به اين نتيجه كه اگر احمدي نژاد بماند فاجعه انساني مرگ و قحطي و طاعون گرفتار مردم مي شود تا جاييكه تا مدتي ديگر سر همين علفهاي فضاي سبز خيابانها هم براي رفع جوع دعوا مي شود كه چند روز ديگر اتوبوس در حال سقوط كشور به زمين برخورد مي كند و ميرحسين سوپرمن را مي خواهد كه ميان زمين و هوا اتوبوس 70 ميليوني كشور را بگيرد! يا آن اولي به تو مي گويد كه خبر موثق دارد كه حاميان اين يكي طرح برگزاري سلسله همايشهاي «راهكارهاي براندازي نرم رژيم آخوندي؛ چالشها و رويكردها، در طرحها و رنگهاي مختلف، با همكاري بنياد سوروس، در اسرع وقت بعد از انتخابات» را در دستور كار خود قرار داده اند! و آن دومي به تو مي گويد كه اگر آن يكي باشد تا چند وقت ديگر گشت ارشاد كارش به چيدن گيس دختركان مي كشد و به ديگران هم خبر بده اگر موهايت را دوست داري!
و در ميان اين شالهاي سبز و چفيه ها و در ميان اشك و آه هاي كودكان و پيرزنان و سياستمداران هفت خط آنچه گمشده واقعي انتخابات ايراني است «داشتن برنامه براي اداره كشور» است. مستقل از اينكه در چه گفتماني مي انديشيم اين سؤال بسيار اساسي است كه چرا سياستمداران ايراني به مرض كلي گويي و سطحي انگاري در پيشرفت كشور مبتلا هستند و از آن مهمتر اينكه چرا تصوير شفافي از اينكه رييس جمهور در طول مدت خدمتش كشور را به چه سمت و سويي برده است وجود ندارد؟
...تفاوت ماهوي «اداره كشور» و «هدايت كشور»
به جمله «رسيدگي به مسائل مردم» دقت كنيد. اين جمله شما را ياد چه چيزهايي مي اندازد؟ اين جمله شاخص نگاهيست كه من آنرا «نگاه مديريتي به كشور» مي نامم. اين جمله حاوي پيامهاي متعددي است. اين جمله نشانه تمام نماي دولتي است كه براي «اداره كشور» و نه «هدايت كشور» آمده است و اين 2 تفاوت ماهوي با هم دارند.
...
دولت ايراني به دليل عدم تعريف درست معرفتي آن بر خلاف آرمانهاي «نظام» به «اداره كشور» مشغول است و نه «هدايت كشور» و اين معنا به غايت با مفهوم «حكومت ديني» و «انقلاب اسلامي» در تضاد است. اگر به نحوه بحثهاي موجود درباره دولت در ايران نگاه كنيم اين معنا تأييد مي شود.
...
سياستمداران ايراني بايد به اين بلوغ برسند كه حتي اگر آرمان آنها امريكايي شدن است جز با يك ديدگاه معرفتي و فرهنگي و تحولات عميق نظري و فرهنگي و تهيه يك برنامه منسجم و جامع مهندسي اجتماعي اين اتفاق نمي افتد
...
نگاهي به ديدگاه هاي كانديداهاي رياست جمهوري از همين منظر
-به نظر من در ميان ۴ كانديداي موجود تنها مهدي كروبي است كه تا حدودي از چنين زاويه اي دولت منسجمتر و فلسفيتري تشكيل خواهد داشت و اين به دليل همراهي و پشتيباني نظريه پردازان و روشنفكران با كروبي است كه باعث وحدتي در سياستهاي اقتصادي و سياسي و آموزشي و فرهنگي او مي شود...
-ميرحسين موسوي درصورت تشكيل كابينه بخاطر عدم اشراف خود و اطرافيانش به چنين پديده اي دولتي همچون همه دولتهاي ديگر ايران تشكيل خواهد داد كه بصورت اقتضائي و كاتوره اي درباره مسائل كشور رفتار مي كند. از سوي ديگر به علت گرايشات متفاوت افرادي كه حول او جمع شده اند دولتي از نظر معرفتي متناقض خواهد داشت...
-محسن رضايي هم نماينده تمام و كمال تفكر مديريتي است. كاملاً تك بعدي و اقتصادمحور، كپي برداري شده از كشورهاي پيشرفته و حاوي مفاهيم غيربومي و بدون توجه به عوارض فرهنگي...
- امّا دكتر احمدي نژاد با اينكه تا حدود زيادي از دوگانگي فعلي آگاه است اما به نظر مي رسد كه اين دوگانگي را خيلي روشمند و فلسفي ادراك نكرده است. احمدي نژاد به خوبي واقف است كه جهتگيريهاي اقتصادي و بين المللي اصلاح طلبان منطبق بر انقلاب اسلامي نيست ...
با اين همه مسلماً حضور احمدي نژاد در كابينه نمره بيشتري از ديگران مي گيرد. لكن به نظر مي رسد كه توقع انقلابيوني كه با چنين تفكري در صحنه سياست كشور حاضر شوند تا چند دوره رياست جمهوري ديگر آرزويي دست نيافتني است!
بقیه مطلب را در «ادامه» ببینید. پیش نیاز این نوشته مطلب قبلی است:
ادامه مطلب
افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد

از حدود 3 ماه پيش كه مطالعاتم را روي شخصيت و افكار مهندس موسوي شروع كردم، اميد بسيار داشتم كه با حضور او انقلاب ما بتواند يك گام بزرگ رو به جلو بردارد. اميد داشتم كه ميرحسين موسوي را ادامه دهنده گفتماني بدانم كه محمود احمدي نژاد 4 سال پيش احيا كرد و با اشتباهات بزرگي كه انجام داد نشان داد كه صلاحيت او براي در دست نگه داشتن و به مقصود رساندن علم مقدس و عظيم انقلاب اسلامي زير سؤال و مخدوش است.
و تصويري كه من از ميرحسين تا يك ماه و نيم پيش داشتم هماني بود كه مي پنداشتم. كسي كه بتواند علم انقلاب را از دستان كم توان احمدي نژاد بازپس بگيرد و آنرا بيشتر از پيش به مسير اصلي خويش بازگرداند. حتي به تعبير آن رزوهايم «سكه اصل آمد تا ديگر به سكه تقلبي رأي ندهيم!»
...
شبهه اين بود كه موسوي در عمق انديشه خود رفرميست است يا اسلام گرا؟
...
فرضيه براي تبيين چرايي اين نحوه عمل ميرحسين موسوي در ذهن من شكل گرفت كه متأسفانه به مرور زمان ميزان صحت دومي و انطباق آن بر كلام و عمل موسوي قوت بيشتري يافت. فرضياتي كه اولي به معني رأي دادن به ميرحسين و دومي به دلايلي كه پس از آن مي آيد به معني رأي ندادن بود...
آنچه من درباره مهندس موسوي مي بينم اين است كه ايشان از مسائل زيربنايي معرفتي و اختلافات عميق سالهاي اخير در اين حوزه آگاه نيستند و به همين دليل دركي از استحاله معرفتي طيف وسيعي از اصلاح طلبان و بخصوص اعضاي جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب ندارند.
...
با توجه به همين عدم وقوف جناب آقاي ميرحسين موسوي به دوگانگي معرفتي امروز ايران و با توجه به حضور گسترده متفكرين و انديشمندان اصلاح طلب به عنوان حامي و حاضر در ستاد ايشان و با توجه به اعتمادي كه ايشان بخصوص در حوزه هاي فرهنگ و آموزش و هنر به طيف مشاركت و مجاهدين دارند گمان نزديك به يقين حقير بر اين است كه هرچند ميرحسين خود دلبسته آرمانهاي اسلامي و انقلابي است ليكن به علت همين حضور، نماي باطني و تأثير اجتماعي دولت او رو به سوي تقويت سكولاريسم و توقف و عقبگرد گفتمان امام و انقلاب و تغيير دوباره مسير اصلاح شده جمهوري اسلامي دارد، ولو اقداماتي در جهت حمايت از محرومين و اصلاحات اقتصادي هم اتفاق بيفتد. اين نتيجه اي است كه مرا مجاب مي كند كه احمدي نژاد را با تمام قَدبازيهاي ناراحت كننده اش بر ميرحسين موسوي ترجيح دهم.
متن کامل را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
بررسی تحلیلی روند غربزدگی سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از جنگ
نكته پيش از مطالعه: اين نوشته بلند حاوي موضوعاتی بسيار عميق و ظريف است چه آنرا حسن بشماريد و چه عيب. اين يعني اينكه اگر نگاه شما به «وبلاگ» فست فودي است و حوصله مطالعه آرام و دقيق را نداريد مطالعه آن توصيه نمي شود! با اين حال توصيه مي كنم كه با حوصله و دقت و آرامش- و اگر مثل من از اینترنت دایال آپ استفاده می کنید در حالت دیسکانکت!- نوشته زير را بخوانيد كه حتي اگر تحليلها را هم قبول نداشته باشيد طرح مسأله خود كم اهميت نيست.
قسمت اول مربط به جمع بندی مباحث معرفتی پیشین است و قسمت دوم نوشته -زیر خط- بررسی روند غربزدگی سیاتمدارن دوره سازندگی و بخصوص اصلاحات است و باب طبع ذائقه های سیاسی و دل مشغولیهای سیاسی این روزها.
پيش از آنكه به دليل هفتم غريزدگي در ايران، يعني مسائل سياسي بپردازم بهتر مي دانم كه ابتدائاً نظر نهايي خود را در باب «نسبت ما و محصولات غربي» بيان كنم و سپس به بررسي عوامل سياسي در تسريع غربزدگي ايراني بپردازم.
***
«نسبت صحيح ما و محصولات غربي» يا «راهبردهاي حركت به سوي تمدن سازي»
آنچه بصورت نسبت صحيح ما و محصولات غربي قابل طرح است تقريباً بعد از طرح مباحث پيشين تا حد خوبي روشن شده است. از يكسو ما نمي خواهيم و نمي توانيم كه با طرد تمام محصولات غرب، منتظر آينده اي رؤيايي باشيم كه در آن همه محصولات اجتماعي بومي و برساخته انديشه ناب و خالص ديني باشد و از سوي ديگر نمي توانيم به محصولات غربي به چشم ابزارهايي نگاه كنيم كه هر طور كه خواستيم از آنها استفاده كنيم و آنها را قالبهايي رام دستان و انديشه مان قلمداد كنيم كه با هد محتواي دلخواه ما قابل پرشدن است. در عين حال كه به خوبي مي دانيم كه خواسته يا ناخواسته بخش عمده اي از كارايي اجتماع ما بخاطر سازوكارهاي وارداتي است و از فوايد اين محصولات و پيشرفت مداوم تجربيات بشري هم نمي خواهيم بي بهره باشيم.
با اين حساب نحوه تعامل و برخورد ما با محصولات غربي راهي بينابين است. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فرآيند ايجاد تمدني نو در شرايط فعلي كه تمدني ديگر در جامعه ما حضور عيني دارد تركيبي از دو فرآيند «اصلاحات آگاهانه پايين به بالا» و «توليد و استنباط ديني بالا به پايين» است. برخورد اين دو فرآيند «عمل به نظر» و «نظر به عمل» در واقعيت اجتماع، رشد خلاقانه و متعالي اسلامي را در عينيت جامعه تحقق مي بخشد.
بصورت خلاصه مي توان راهكارهاي زير را براي پياده كردن چنين فرآيندهايي، تصور كرد:
1) برخورد عاقلانه با مصحولات خرد و كلان غربي. شامل تمهيداتي نظيرِ
- گزينش آگاهانه (مثلاً مطالعه كنند و موقع ورود اينترنت به كشور بخشهاي چت آنرا وارد نكنند. يا mms در موبايل)
- آگاهي از جهتمندي قالبها و مطالعه و بررسي «ظرفيت محتوايي قالبها» و عوارض سوء ناشي از به كارگيري آنها –تحت عنوان غربزدگي كه در قسمت دوم طرح شد- (پروژه هايي تحقيقاتي تعريف شود و اين موضوعات بررسي شود. صدها آويني بايد در اين عرصه و با اين نگاه تربيت شوند و به كارشناسي بپردازند)
- برنامه ريزي براي اصلاح مستمر قالبها و ابزارهاي غربي در جهت ارزشها و فرهنگ بومي (مثلاً در معماري وارداتي تغييراتي ايجاد كنند و به تدريج تيپهاي اسلامي را به آن اضافه كنند)
2) تأكيد بر محتواگرايي و حركت به سمت توليدات نوي اسلامي با تمهيداتي نظير
- تقويت مباني و ريشه هاي ديني بخصوص در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها در جهت تحولات و خلاقيتهاي عيني اجتماعي
- معرفي همزمان قالبها و محتواها براي آشنايي جامعه با محتواها و جلوگيري از فروغلطيدن در دام «تكنيك گرايي»
- بازتعريف قالبها با الفاظ مشابه ولي با محتواهاي جديد و ريشه دار و قالبهاي اصلاح شده و به عبارت بهتر پر كردن قالبها با محتواي ريشه دار در مفاهيم ديني (مثل حركت بديع و خلاقانه حضرت امام در انتخاب «جمهوري» به عنوان شكل حكومت اسلامي فعلي ولي با بازتعريف كامل و جامع آن در سيستم اسلامي هم از نظر محتوايي و هم از نظر ايجاد تغييرات شكلي در آن مثل مجلس خبرگان و...)
3) تربيت اسلامي نيروي انساني و نسلهاي آينده كه تقريباً مهمترين و مؤثرترين كاري است كه مي شود انجام داد.
حال باز مي گرديم به آخرين مورد علت غربزدگي در ايران كه با عنوان «مسائل سياسي» طرح شد.
نقش مسائل سياسي در غربزدگي ايراني
پيش از آنكه به ذكر دلايل خود در باب تأثير جدالهاي سياسي در غربزدگي سياستمداران و مردم ايران بپردازم ذكر يك نكته ضروري است.
نسبت بين «مباني نظري و معرفتي» و «موضعگيريهاي سياسي» يك رابطه يك طرفه نيست بلكه رابطه اي دوطرفه است كه مي تواند از هر دو سو تحريك شود. به اين معنا كه گاهي مباني معرفتي جناح ها و مواضع سياسي را مي آفريند و گاهي بالعكس جدالها و مسائل سياسي موجب تحول يا شكل گيري مباني معرفتي مرتبط مي شود. و گاهي هر دو روي هم تأثير و تأثر دارند و پي گيري و واكاوي تأثير هر كدام از اين پارامترها روي ديگري در مقاطع مختلف تاريخي، كار ساده اي نخواهد بود.
آنچه در اين قسمت مراد بحث ماست شق دوم اين رابطه است. يعني تأثير مسائل سياسي در مباني معرفتي مردم و سياستمداران. شق اول آن همان بود كه تا حدودي تحت عنوان «علوم انساني غربي» و «جريان خزنده غربزده» مطرح شد و درك تأثيرات بالا به پايين معرفتي-سياسي به راحتي قابل تحليل و بررسي است، حال آنكه نسبت معكوس آن نياز به دقت نظر بيشتري دارد.
***
بازمي گرديم به سالها پيش. فضاي سياسي ايران پس از انقلاب، بخصوص در سالهاي نزديك به دفاع مقدس، يك فضاي سياسي كاملاً ديني و انقلابي است. انقلابي اتفاق افتاده كه اصول موضوعه اجتماع را بالكل تغيير داده و مفاهيم و مباني جديدي را وارد فرهنگ و انديشه و ادبيات ملت كرده است. اصولي كه تا سالها به صورت شعارها تجلي مي يافت. شعارهايي كه به دليل فضاي خاص سالهاي ابتداي انقلاب كه بخصوص با جو فرهنگي خاص جنگ در آميخته بود، هميشه در فضايي بسيار بالاتر از واقعيت و بصورتي مقدس و ذكرمانند تكرار مي شد. به عبارت بهتر ايران تا انتهاي جنگ تنها خود را مدعي حفظ اين شعارها و قداست الفاظ مي دانست. شعارهايي چون «مرگ بر امريكا» «مرگ بر ضد ولايت فقيه» «حمايت از مستضعفان عالم» «تشكيل جبهه واحد جهاني عليه امپرياليسم» «امت واحده اسلامي» و موارد اينچنيني آخرين لبه هاي خاكريز انقلاب به شمار مي رفتند. مدعي آنها انقلابي بود و منكر آنها دشمن ملت و ضدانقلاب و همين فضا باعث شده بود كه كسي به فكر جلو بردن و تحقق «حرف» به سوي «عمل» نباشد.
اما جنگ كه تمام شد همه دانستند كه حالا وقت حرف زدن و پنهان كردن عمل زير پوشش «دفاع» به پايان رسيده است. علي القاعده دستهاي انقلاب نوپاي اسلامي از استراتژي ها و تاكتيكهاي مديريتي و روشهاي اداره كشور خالي است و جز اصول و مباني چيزي ندارد. اصول و مباني هم كه نمي توان گفت چرا كه تدويني از اصول وجود نداشت. حتي اولين چاپ صحيفه نور مربوط به پاييز 78 است و اين يعني اينكه حتي بيانات مدون بنيانگذار هم در دسترس نبود.
با اين وصف نيازهاي كشور مسئولان وقت نظام را واداشت تا دست به دامان مدلهاي رايج و موجود دنيا شوند و اين آغاز فصل جديدي از مناسبات و مجادلات سياسي در كشور ما بود. اگر تا پيش از اين طرفهاي درگير سياسي همديگر را با تكيه بر اصول و آن هم با عباراتي نظير «كمونيست» يا «اسلام امريكايي» مورد هجمه قرار مي دادند، از سال 68 به بعد معادلات و موضوعات تغيير كرد.
نكته در اينجاست كه مدلها و استراتژيهاي مورد استفاده و رايج آن دوره همگي مدلهايي بودند كه سالها در بستر تمدني «ديگر» نضج يافته بودند و اينك بصورت نسخه هايي حاضر و آماده در اختيار كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه قرار مي گرفتند تا سازوكار واحد جهاني تكميل گردد. و اين غربي بودن مدلهاي مورد استفاده دولتهاي سازندگي و اصلاحات نكته مورد بحث ماست. آنچه در ادامه مطلب قصد پرداختن به آن دارم تحليل روند غربزدگي سياستمداران دوران سازندگي و بخصوص اصلاحات و متعاقباً تسريع روند غربزدگي جامعه ايران با استفاده از همين نكته است.
روند مجادلات سياسي در سالهاي اخير با تكبه بر دهه 70
حالتي را در نظر بگيريد كه سياستمدار دلسوزي در ايران در سيستم فكري خود 2 حرف عمده دارد. حرف الف و حرف ب. حرف الف ناظر به اصول است و چارچوب مبنايي و نظري گوينده را مشخص مي كند اما حرف ب ناظر به تاكتيكها و استراتژيهاي اداره جامعه است. به عنوان مثالي عيني مي توان گفت كه حرف الف اين شخص اسلاميت نظام به عنوان محتوا و حرف ب او جمهوريت نظام به عنوان شكل و مدل حكومت است. با توجه به آنچه كه گفته شد در فضاي دهه 70 حرف ب نظري است كه قبلاً در چارچوب مفهومي اسلامي معنايي نداشته است و لفظ و مفهوم آن برگرفته از تمدن «ديگر» است. حتي عبارتي نظير «جمهوري» در جمهوري اسلامي آنطور كه گفته شد بازتعريف جديد انقلابي نشده بود –نشده است!- و به كار بردن اين كلمات لاجرم مفهومي بيگانه را القا مي كرد. بخصوص كه متون و انديشمندان پشتيبان اين الفاظ هم در داخل كشور وجود داشتند.
درباره اينكه چرا اين سياستمدار حرف ب را مطرح مي كند اصل را بر حسن ظن مي گذاريم. به اين معنا كه فرض را بر اين مي گذاريم كه به «سازندگي»، «توسعه اقتصادي»، «آزادي»، «مشاركت مردم» «لزوم حضور احزاب و نهادهاي مدني»، «توسعه سياسي» و مفاهيم رايج 20 سال گذشته به چشم ضروريات اين نظام نگريسته مي شده است نه ايده آلهايي كه از روي خودباختگي نسبت به تمدن ديگر در ذهن برجسته شده است. يعني ضرورتهايي در چارچوب مفاهيم و آرمانهاي انقلاب، با اين شاخصه كه روشها و تاكتيكهاي برآوردن اين ضروريات به ناچار وارداتي و غربي هستند. در راستاي همين حسن ظن، به پارامترهاي ديگر غير مستند نظير خط گرفتن از كشورهاي بيگانه، آلت دست ناخودآگاه مزدوران و عمال داخلي غرب قرار گرفتن و نفاق ذاتي ابتدايي اعتنايي نخواهيم كرد، چرا كه از كارايي يك تحليل سالم جامعه شناختي مي كاهد؛ هرچند احتمال اين موارد هم ولو به ندرت وجود داشته و دارد.
وقتي اين شخص حرف ب را به عنوان اقتضائات اداره كشور، دلسوزانه و خيرخواهانه در جامعه مطرح مي كند، مجبور است كه براي جا افتادن آن مفاهيمي را در برابر مفاهيم جا افتاده پيشين طرح كند. يعني يك دولت مفهوم «سرمايه داري و توليد ثروت و خصوصي سازي» را در برابر «گداپروري و توزيع فقر و ضعف اقتصادي» مطرح مي كند و دولت ديگر «آزادي بيان و فعاليتهاي مدني مردم و احزاب» را در برابر «فقدان فضاي نقد و آزادانديشي و يكپارچگي حكومت» طرح مي كند. نكته بسيار ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه مفاهيمي كه در پس اين مباحث طرح مي شود «برخاسته از اقتضائات اداري و تاكتيكي اداره كشور» است نه «برگرفته از محتواي اسلاميت انقلاب و برخاسته از رشد طبيعي مفاهيم اسلامي» و به همين دليل لاجرم محتوايي جديد است كه مثل وصله بايد به محتواي اسلاميت بچسبد. به عبارت ديگر آن شخص بي آنكه خود بداند داراي حرف جديد «الف پريم» شده است كه مثل «الف» ناظر به مباني و مفاهيم اصولي است با اين تفاوت كه الف پريم محتواي مدلها و ابزارهاي وارداتي غربي است كه به حساب اقتضائات حكومتداري مورد مصرف قرار گرفته. مثلاً درباره اقتصاد الف پريم شامل ديدگاه هاي اجتماعي و مباني نظري مدلهاي اقتصاد آزاد است.
با اين حساب اگر دقت كرده باشيد علت ايجاد اين «الف پريم» در كنار – و بعدها مزاحم- «الف» دو چيز است:
- يكي اينكه تحريك از پايين بوده نه از بالا. يعني اينكه تببين تئوري دولت اسلامي به مرور به لزوم توسعه اقتصادي و آزادي بيان و حضور احزاب نرسيده بلكه اقتضائات سياسي اجتماعي اقتصادي جامعه ما را به اين لزوم رسانده است كه در نتيجه به ناچار متوسل به تجويزها و تجربيات غربي شديم.
- دوم اينكه طبق اشتباه هميشگي كسي متوجه اين نبوده كه اين مدلهاي وارداتي اولاً ابزارهايي رام نيستند و ثانياً حاوي محتواهايي معارض با اسلاميت ما هستند و بايد با وقوف به اين نكته با دقت و مراقبت با آنها برخورد كرد.
اينك اين سياستمدار مورد نظر ما در ذهن خود سه حرف الف و الف پريم و ب را دارد كه دوتاي اول ناظر به مباني است. چند دليل زير باعث كمرنگ شدن تدريجي الف و پررنگ شدن و گسترش و عمق يافتن الف پريم مي شود كه ما از آن تعبير به غربزدگي مي كنيم:
1) شخص مورد نظر براي پيشرفت در كار خود سراغ كتابهاي غربي و اساتيد و مشاوراني با انديشه ناب (!) غربي مي رود و بتدريج الف پريم را گسترش و عمق مي دهد. از سوي ديگر الف پريم اين امتياز را دارد كه نمونه اي عيني و زيبا و كامل در ينگه دنيا ارائه مي كند و هر رجوع توصيفي يا تحليلي به زيباييها و پيشرفتهاي دنياي امريكايي او را بيشتر به الف پريم متمايل مي كند.
2) عملكرد حاميان الف (در جامعه ما اسلام خواهان و حزب اللهيها و بسيجيها و و روحانيون) هم طريق لغزش او را در غربزدگي تسريع مي كنند. به اينصورت كه با محافظه كاري يا تحجر يا گاهي منافع شخصي و گروهي كاركردهايي كه او قلباً و عقلاً به آن رسيده (مثلاً لزوم نقد در جامعه) نفي مي كنند و ناخودآگاه اين معني را القا مي كنند كه بين الف و كاركرد ب تعارض وجود دارد. او هم براي اثبات حرف خود بر الف پريم تأكيد مي ورزد و بيشتر در منجلاب غربزدگي فرو مي رود و اين گناه از مدافعان الف است كه به جاي الف پريم، ب را هدف گرفته اند. يعني يا از روي تحجر يا كم فهمي يا محافظه كاري يا خودخواهي حاضر به پذيرفتن ضرورتها و تاكتيكهاي حكومتي جديد نيستند يا بخاطر وارداتي بودن ب يا شايد ترس از الف پريم به مقابله با هر سخن جديدي مي پردازند.
3) نقصها و كاستيهاي اخلاقي هم در مجادلات سياسي حذف تدريجي الف را تشديد مي كند. گاهي كوچكترين مخالفت يا نقدي به سرعت به كينه و دشمني تبديل مي شود و اين كينه هم به سرعت راه خود را از قلب به عقل مي يابد. بداخلاقيهاي سياسي باعث راديكاليسم سياسي مي شود و سياستمدار را بيشتر در رد الف مصرّ مي كند. «زودرنجيها و كم تحمليها» از يك سو و «بداخلاقيها و تندزبانيها و تخريبها» از سوي ديگر احساس را به جاي عقل مي نشاند و معارضه را از عرصه سياست به عرصه معرفتي مي كشاند و سقوط افراد را سرعت مي بخشد.
به تدريج در ذهن سياستمدار در تحليل مسائل پيرامونش بين «الف» و «الف پريم» تعارض و تناقض پيش مي آيد و به دلايل فوق الذكر الف پريم دست بالاتر را دارد. كم كم كار به جايي مي رسد كه شخص مورد نظر ما الف را هم از زاويه الف پريم تحليل مي كند و چنين نتيجه گيري مي كند كه تمام مسائل ما بخاطر مباني اسلامي ماست. راه چاره در سكولاريسم مي بيند و جامعه ما را چيزي در مايه هاي اروپاي قرون وسطي تصور مي كند كه آخوندها به تفتيش عقايد مشغولند و چنبره خود را بر همه چيز گسترده اند و شرايط بسيار سياه و دهشتناك است! – حرفهايي كه آغاجري در همدان زده بود!- روندي كه شايد از يكجايي به بعد «بازگشت ناپذير» شود!
نكته نهايي كه مي خواستم بگويم و بحث را به پايان ببرم اين است كه ايران امروز ايران سال 76 نيست. امروز همه اين روندها طي شده و بسياري از انقلابيون سابق ما در انتهاي روند ياد شده اند. «الف پريم» براي نسل سوم ايران 88 تازگي ندارد و شايد تا حد خوبي دستگاه تفكري اصلي ايشان است. براي نسل سوم نه تنها سخن گفتن از «جمع كردن گشت ارشاد» (حرف ب درتحليل ما) وجوهي از سياستهاي فرهنگي اصيل مندرج – يا قابل درج- در محتواي اسلاميت را به ياد نمي آورد(الف خودمان) بلكه به سرعت اذهان را به مجموعه ادبيات و مفاهيم «ديگري» (همان الف پريم) رجوع مي دهد و اين راز شكاف معرفتي عظيم آينده ايران است. دوگانگي معرفتي اي كه متأسفانه بسياري چيزي از آن نمي دانند. اشتباه بزرگي كه يكبار خاتمي مرتكب آن شد و اينبار ميرحسين موسوي آنرا تكرار مي كند و پرداختن به آن خود نيازمند مقاله اي مستقل است.
ياعلي
7 دليل عمده غربزدگري در ايران
خلاصه اي از قسمت اول
دانستيم كه محصولات خرد و كلان غرب كه ما به ديده «ابزار» يا «قالب» به آنها نگاه مي كنيم متناسب و منطبق بر محتوا و بستر معرفتي اي است كه در آن بوجود آمده است. با اينحال ميزان حضور اين محتوا در قالب، بسته به ميزان سخت افزاري يا نرم افزاري بودن محصول، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد. به عنوان مثال محصولي مثل هواپيما كمترين «ظرفيت» حضور فرهنگ و محتواي مدرن را در خود دارد و در آن سر طيف محصولي مثل «مدل اقتصاد آزاد» در اداره امور اقتصادي، كه مجموعه اي از نهادها، ساختارها، مفاهيم، قواعد، سياستها، توصيه ها و دستورالعملهاست، بدليل ظرفيت بالاي آن حامل بيشترين حضور فرهنگي و محتوايي غربي است.
7 دليل غربزدگي روزافزون ما
همه آنچه در قسمت اول گفته شد زيربناي معرفتي اي بود براي آنچه در اينجا گفته مي شود.
به عقيده من به 7 دليل غربزدگي هر روز در كشور ما ريشه دار تر مي شود. قبل از پرداختن به اين ۷ دليل لازم است بگويم كه غربزدگي را «استحاله روحي يك جامعه مي دانم» يعني تغيير تدريجي ارزشها و آرمانهاي يك جامعه و انحراف آن به سوي تمدن «ديگر»
1) ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب
2) غلبه فرم بر محتوا
3) تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت
4) حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه
5) حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم
6) حضور خارجي قوي امريكايي و غربي
7) مسائل سياسي
1) ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب
مهمترين دليل غربزدگي ما كه به نوعي مبناي دلايل بعدي هم قرار مي گيرد، تركيبي ناميمون از «ساده انگاري» «جزئي نگري» و «ناآگاهي» در نگاه ما به غرب است.
وقتي مثلاً با هواپيما روبرو مي شويم بخاطر از روي ساده انگاري فقط يك وسيله حمل و نقل هوايي را مي بينيم و ملتفت ابعاد ديگر آن نمي شويم. با بسياري از پديده ها بصورت جزئي برخورد مي كنيم و به همين دليل تنها آگاه به بخشي از كاركردهاي آن مي شويم. مثلاً دانشگاه را بصورت جزئي فقط به صورت محل ادامه تحصيل جوانان مي بينيم و تا سالها كاركرد «آماده سازي جوان براي ورود به جامعه» يا حتي كمتر از آن، آماده شدن براي پذيرفتن شغل را در نگاه خود لحاظ نمي كنيم. از روي ناآگاهي انيترنت و موبايل و سينما و تلويزيون و مطبوعات را تنها و تنها وسيله ارتباط جمعي مي پنداريم و هرچقدر كه مي توانيم آنها را حتي در روستاهاي خود گسترش مي دهيم و خدمات mms ايجاد مي كنيم و غافل از هزاران كاركرد ديگري مي شويم كه اين ابزارها در عرض و طول همان كاركرد ظاهراً محوري و همينطور در نسبت با ديگر اجزاي تمدني برقرار مي كنند. آيا به واقع كاركرد محوري فوتبال «ورزش كردن» و كاركرد محوري موبايل «برقراري تماسهاي ضروري» و كاركرد محوري روزنامه «اطلاع رساني» و كاركرد محوري اينترنت «دستيابي آسان به اطلاعات» است يا اينها تنها خيالات خام ماست كه در جهلِ ساده انگاري و جزئي نگري ما رشد يافته است؟!
2) غلبه فرم بر محتوا
دانستيم كه هر ابزار يا قالبي از محصولات غرب بسته به ظرفيتش ميزاني از فرهنگ غرب را در خود عينيت بخشيده است. استفاده مداوم از اين ابزارها به تدريج موجب پديده «غلبه فرم بر محتوا» مي شود. يعني اگرچه شخص استفاده كننده و نيت او كاملا اسلامي باشد به مرور و با توجه به غفلتي كه در قسمت پيش ذكر شد، ابزار شخص استفاده كننده و نيات و اهداف او را تحت تأثير قرار مي دهد و او را به موجود متناسب با خود تبديل مي كند. مصداق اين پديده همان مثال پرنده اي است كه در ابتداي قسمت اول ذكر كردم: پرنده اي كه مدتها روي زمين و به شيوه مرغان به دنبال دانه بگردد بتدريج هم بال و پرش را از دست مي دهد و هم سوداي دانه سوداي پريدنش را كمرنگ مي كند.
خصوصي سازي و آزاد كردن اقتصاد و تحويل آن به مردم اگرچه جزو ضروريات حكومت و اقتصاد اسلامي است اما اگر به شيوه غربي انجام شود به تدريج سودپرستي و تجملگرايي و مصرف زدگي را براي كشور به بار مي آورد و اين به معناي غلبه فرم بر محتواست، چرا كه محتواي اين شيوه ها چيزي جز افزايش مصرف مردمان و چنبره زدن توليد كننده روي مصرف كننده از طريق تبيغات و نيازسازيهاي كاذب و... براي افزايش سود خود نيست. اين به معناي اين نيست كه بايد بالكل دور مدلهاي غربي را خط كشيد، بلكه به اين معناست كه بايد با آگاهي و مديريت كردن عوارض از اين مدلها استفاده كرد. اين موضوع را در انتهاي مطلب انشاالله بيشتر باز خواهم كرد.
همين بحث درباره آزادي و ايجاد جامعه مدني در ايران مطرح است. هم آزادي بيان و امكان تضارب آراء و آزادي انتقاد در محيط جامعه و هم پيوند ميان حكومت و مردم از طريق نهادهاي مدني و شكل گيري احزاب يكي از ضروريات جامعه اسلامي است – و به عقيده من نفي اينها نفي ضروريات جمهوري اسلامي است- با اينحال استقرار كامل اين شيوه ها و عمل مطيعانه و منفعل به دستورالعملهاي غربي منجر به اين مي شود كه به تعبير شهيد بهشتي احزاب ما نه «عاشقان خدمت» بلكه «تشنگان قدرت» باشند و انحصارگرايي را دركشور دامن زنند.
3) تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت
دليل ديگري كه به تدريج كپي برداري قالبي را به محتواها و ارزشها و آرمانهاي اجتماعي نفوذ مي دهد و غربزدگي را ريشه دارتر مي كند، تكميل شدن تدريجي زنجيره اجزاي تمدن غرب است. به عبارت ديگر ما در استفاده از قالبها و ابزارها و بصورت ظاهري بتدريج به كليت غرب نزديكتر مي شويم و اين موضوع پروسه غلبه فرم بر محتوا را تسريع مي كند. از سوي ديگر هر تكه پازل كه وارد مي شود خود به دو حلقه ديگر نياز پيدا مي كند و باز هركدام به دوتا و به همين ترتيب اين روند واردات تمدني به صورت تصاعدي تقويت مي شود.
به عنوان مثال اين روزها بتدريج صحبت از «صنعت فوتبال» مي شود. حلقه هاي مفقوده پديده فوتبال جهاني، فوتبال ايراني را رنج مي دهد و اين مسئولان و دست اندركاران را به فكر وارد كردن و هموار كردن راه استقرار باقي حلقه هاي زنجير مي كند. اين حلقه ها عبارتند از خصوصي شدن باشگاه ها و حضور سهام آنها در بورس، فروش پخش تلويزيوني و در نتيجه نياز به فعاليت شبكه هاي خصوصي، برند تبليغاتي تيمها براي توليدكننده هاي مختلف و در نتيجه نياز به كپي رايت و حلقه آخر تأمين مالي از طريق لاتاري و قمار كه يكي از پرسودترين تجارتهاي دنياست.
از سوي ديگر تكميل شدن تدريجي اين پازل و نياز جامعه به پيشرفت در عرصه هاي مختلف زمينه ساز رجوع بيشتر به مباني فكري و فرهنگي اين پديده ها و يادگيري و ايجاد تدريجي اينها را در جامعه بوجود مي آورد كه خود دليل بعدي ريشه دار شدن غربزدگي است.
4) حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه
حضور اجزاي ساختاري تمدن به تدريج اين نياز را بوجود مي آورد كه بدانيم اينها چطور كار مي كنند. بخصوص اگر بخواهيم خود در آن حوزه ها –مثلا سينما يا فوتبال و حتي علم و تكنولوژي- پيش رويم بايد مباني معرفتي و فرهنگي پيشرفت را بياموزيم. اين مهم به خصوص از طريق متون مبنايي فلسفه و حقوق و جامعه شناسي و روانشناسي و علوم سياسي به جامعه نخبگان ايران منتقل مي شود. به مرور دانشكده هاي علوم انساني هم فعال مي شوند و جاي خود را در نظريه پردازي پيدا مي كنند و به اين ترتيب اتصال قالبها را به محتواهاي پشتيبان آن برقرار مي كنند. به مرور نه تنها با اينكار حضور مدلهاي غربي با محتواي خالص آنرا مشروعيت مي بخشند بلكه به پيچيدن نسخه هايي براي جامعه ايران مشغول مي شوند. نسخه هايي كه اينبار ناشيانه جسم جامعه را هدف نگرفته است بلكه روي به روح اجتماع خواهد داشت.
5) حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم
دليل ديگر حضور جرياني است كه علناً و عملاً غربي شدن را ترويج مي كند و از زمان مشروطه و -شايد قبلتر از آن- وجود دارد. امثال ميرزا ملكم خان و تقي زاده ها كه راه حل را غربي شدن از فرق سر تا نوك پا مي دانند هميشه بوده و هستند. با اين وجود بر خلاف آنهايي كه اين گونه افراد را شديداً تكفير مي كنند من صداقت آنها را مي ستايم و معتقدم اگر چنين جرياني امكان حضور صادقانه و علني را در كشور نيابد به تدريج شكلي مخفي و منافقانه پيدا مي كند كه مضرات آن به مراتب بيشتر است. در كنار اين، انديشه خالص غربي و شناخت كامل غرب با تمام خوبيها و بديها و سيستمهاي منظم آن، چيزي بوده كه به علت اختلافات سياسي هميشه از دسترس انديشمندان ايراني دور بوده است. به اين موضوع در بخش هفتم به تفصيل خواهم پرداخت.
6) حضور خارجي قوي امريكايي و غربي
دليل مهم ديگر روند استحاله روح اجتماع ما حضور قدرتمند تمدن رقيب به همه اشكال فرهنگي، سياسي، اقتصادي، نظامي و امنيتي و در اختيار داشتن نظام واحد جهاني است كه خواه ناخواه كشور ما را متأثر خواهد كرد. از اين گذشته به علت ماهيت استكبارستيزانه انقلاب اسلامي تعمد خاصي هم براي نفوذ فرهنگ و انديشه غرب در ايران و تسريع اين روند استحاله چه از طريق تحريك عوامل داخلي و چه از طرق اقدامات بيروني مثل ايجاد شبكه هاي فارسي زبان، جذب و تربيت دانشجويان داخلي، توزيع محصولات فرهنگي امريكايي وموارد اينچنيني وجود دارد.
7) مسائل سياسي
با توجه به حساسيت و اهميت مورد هفتم، يعني «مسائل سياسي» به اين مبحث و همينطور مبحث «چاره چيست؟» انشاالله در قسمت بعدي خواهم پرداخت.
یاعلی
بررسي تحليلي محصولات سخت افزاري و نرم افزاري تمدن غرب

همه ما مشابه اين جملات را در برخورد با محصولات سخت افزاري و نرم افزاري غرب شنيده ايم:
«غرب يك كل واحد است. تمام اجزاي تمدني غرب از اقتصاد و سياست گرفته تا هنر و ورزش به واسطه روح واحد حاكم بر تمدن غرب در هم تنيده شده اند و اين روح واحد چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم يعني رد خدا و نشاندن انسان بر جايگاه او. از همينجاست كه داستان خدايي بشر بر زمين آغاز مي شود. داستاني كه چون با رد معاد عجين است غايتي جز به حداكثر رسيدن رفاه و آسايش و لذت فردي و جمعي بشر را در همين دنيا نمي جويد. از همين روست كه تمام برساخته هاي بشر مدرن در پازلي اينچنين تفسير مي گردد و از همين روست كه مي گويند حضور هر پديده از غرب در ميان مردماني ديگر، حضور و نفوذ فرهنگ آنرا هم به همراه خواهد داشت.»
اين توضيحات براي همه ما آشناست. همه ما خوب مي دانيم كه اگر خود را «رها» به محصولات نرم افزاري و سخت افزاري غرب بسپاريم بتدريج دو اتفاق در ما خواهد افتاد. اولاً اهدافي كه آن محصولات به سمت آن هدفگيري شده اند به تدريج در ما برجسته تر مي شود و بر اهداف ديگر غلبه مي يابد و دوم اينكه بتدريج ساحت وجودي ما به همان انسان غربي نصفه نيمه –كه تنها بعد مادي را به رسميت مي شناسد- تقليل مي يابد. درست مثل پرنده اي كه چون مدتها از بال و پرش استفاده نكند و به دانه هاي زميني بيانديشد، بتدريج هم سوداي پريدن در او از ميان مي رود و هم بتدريج بال و پرش هم تحليل مي رود و بي رمقتر مي شود. اين دو همان چيزي هستند كه از آن به نفوذ فرهنگ «آنها» يا همان غربزدگي تعبير مي شود و ممكن است در افراد يا در مقياس كلان اجتماعي در يك جامعه اتفاق بيفتد. اين حالت تغيير و تحول دروني حالتي است كه در ميان دانشجويان حرفه اي، هنرمندان حرفه اي، تماشاچيان فوتبال حرفه اي و بازرگانان حرفه اي كشور ما و كم و زياد در ميان همه ما بوضوح قابل مشاهده است و در اين وبلاگ هم گاه و بيگاه بدان پرداخته شده است. درباره اثرات دانشگاه، سينما، ورزش، تكنولوژي، خود وبلاگ و ....
با اين حال سؤال اساسي هميشه اين بوده كه چگونه بايد با اين پديده ها برخورد كنيم؟
دو نظر موجود درباره نسبت ما و محصولات غربي
در باب نسبت ما و اين محصولات و بصورت كلي مدلهاي سخت افزاري و نرم افزاري زندگي و اجتماعي غربي دو نظر براي حفظ هويت ديني تمدن كنوني ما وجود دارد:
- نظر اول بر اين باور است كه يا بايد كل غرب را يكجا وارد كنيم و يا هيچ استفاده اي از آن محصولات نكنيم، چرا كه غرب يك كل در هم تنيده است. از آنجا كه قصد ما اين نيست كه غربي كامل شويم بنابراين چاره اي جز اين نيست كه به طراحي بومي و اسلامي دست بزنيم و به عبارت بهتر همه چيز را از نو بسازيم
- نظر دوم اما در مقابل اين نظر بر اين باور است كه با تفكيك «قالب» و «محتوا» - مي توان قالبهاي غربي را اخذ كرد و محتواي ديني درون آنها ريخت.- مثال معروف آنرا همه شنيده ام: با چاقو هم مي شود ميوه پوست كند هم مي شود آدم كشت، بسته به استفاده كننده- يعني سينما را آورد و بدست كارگردان مسلمان سپرد تا آنرا با محتواهاي اسلامي و انقلابي پر كند. يا دانشگاه و بانك و كارخانه و مراكز تجاري را آورد و براي اهداف اقتصادي كشور از آنها بهره جست و مثلاً در حوزه فرهنگ كار ديگري كرد. نسبت ميان قالب و محتوا نسبتي همچون نسبت ظاهر و باطن يا جسم و روح است و منظور از محتوا در اينجا و سطور بعدي روح كلي حاكم بر قالبي است كه ما در ظاهر مي بينيم. اين روح كلي شامل انگيزه ها، كاربردها، علت وجودي و بستر معرفتي و فرهنگي زيرين پديده هاست كه در لايه هاي زيرين مفهومي عيني كه به چشم مي آيد، قرار مي گيرد.
ايرادات اين دو
كمي تأمل در هردو نظر نشان مي دهد كه ايرادات جدي به هردوي اينها وارد است و راه حل چيزي بينابين است:
* نظر اوّل لاجرم تماس با هر پديده غربي را نهي مي كند. از سوي ديگر بدست آمدن مدل جديد اجتماعي را به آينده موكول مي كند. مستقل از نقد جدي اي كه به اين نوع نگاه به توليد علم وجود دارد كه فرآيند توليد علم را يك فرآيند ذهني و انتزاعي تلقي مي كنند مشكل جدي اين نگاه بلاتكليف ماندن جامعه تا زمان پيدا شدن علم خالص اسلامي است. نقد جدي هم اين است كه نگاهي به تاريخ علم نشان مي دهد كه فرآيند تدوين ساختارهاي اجتماعي و نظريات پشتيبان آن يك فرآيند كارگاهي است و مستلزم سعي و خطا و اصلاح مداوم و هيچگاه روي كاغذ بدست نخواهد آمد.
* اما در نظر دوم تفكيكي اصالت پيدا كرده و آن تفكيك قالب و محتواست. در اينباره بايد گفت كه تفكيكي اينچنين ساده انگارانه است. علت آن اينست كه قالب و محتوا دو موجوديت مستقل از هم نيستند بلكه تلازم، تناسب و تطبيق بسياري با هم دارند. به عبارت بهتر بايد گفت قالب مسلماً از محتوا رنگ گرفته است، چرا كه قالب تجلي عيني و مسير تحقق عملي يك مفهوم غيرمادي و يك محتواي انتزاعي است و حتي در اكثر مواقع شكل گيري قالب زاييده محتواهايي است كه براي تحقق چنين «صورتي» يافته اند.
في المثل محصولي بسيار سخت افزاري مثل هواپيما را در نظر بگيريد. هواپيما قالبي است كه براي تحقق محتوايي همچون «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج در طول سالها شكل گرفته است. محتواي «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج و در طول سالها در بستر معرفتي غرب تكمله هايي را پذيرفته است، مثل حركت «سريعتر» از نقطه اي به نقطه ديگر يا حركت سريعتر «با نهايت آسايش و رفاه» از نقطه اي به نقطه ديگر و... چنين محتواهايي كه در حقيقت باطن اين صورتند و بستر فكري و معرفتي و جهان بيني پشت اين پديده را آشكار مي كنند كاملاً در اين قالب اثرگذار است. در شكل داخلي هواپيما و تزئينات موجود، در نحوه چينش صندليها، در انتخاب كارد پرواز و برخوردها و نوع پوشش آنها، در نوع خدمات و شكل سرويس دهي، در غذاهايي كه داده مي شود، در امكاناتي كه داخل هواپيما قرار مي گيرد و بسياري از چيزهاي ديگري كه وجود دارند و ما حضورشان را حس نمي كنيم و هريك به معناي خاصي و در طول مدت طولاني تكامل «هواپيما» -با تمام حواشي آن- در غرب به قالب قبلي افزوده شده است.
طيف رنگ پذيري قالبها از محتواهاي جاري آنها در غرب
با اينحال بايد گفت ميزان اين «رنگ گرفتن» متفاوت است. به عبارت بهتر ميزان حضور و اثر محتوا در قالب، در ميان محصولات مختلف دنياي غرب، با توجه به ظرفيت و خصوصياتشان، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد.
براي بررسي و مقايسه ميزان حضور محتوا در قالب، مي توان محصولات تمدن مدرن را با تقريب خوبي به چهار قالب كلي زير تقسيم كرد:
الف- موارد سخت افزاري خرد؛ مثلاً طراحي يك اتومبيل، معماري يك ساختمان و ...
ب- موارد نرم افزاري خرد؛ مفاهيم نرم افزاري جديدي از قبيل پديده ورزش مدرن، پديده موسيقي مدرن، اينترنت، وبلاگ، مسنجر، موبايل با تمامي امكاناتش، تلويزيون، سينما و...
ج- موارد سخت افزاري كلان؛ ساختارها و نهادهاي اجتماعي همچون دانشگاه (نهاد آموزش)، بانك و بورس و مراكز تجاري (نهاد اقتصاد)، مجلس و شورا و قواي سه گانه و قانون اساسي (نهاد سياست)، فرهنگسراها و رسانه ها(نهاد فرهنگ)، كارخانه ها (نهاد صنعت) و...
د- موارد نرم افزاري كلان؛ مدلهاي نرم افزاري مستقر در جامعه مثل مدل اقتصاد آزاد در امور اقتصادي، مدل جامعه مدني دموكراتيك در امور سياسي، مدلهاي نوين آموزش و پرورش و...
اگر دقت كرده باشيد نگاه ما به تمام چيزهايي كه در ليست بالا ذكر شد، همان نگاه قالبي يا «وسيله اي» است. يعني در انديشه ما اينطور شكل گرفته كه اينها وسايلي هستند كه كاربرد آنها بسته به نيت كاربر است يا به عبارتي ديگر اينها قالبهايي هستند كه ما هر محتوايي خواستيم مي توانيم در آنها بريزيم. يعني مي توانيم با خودرو به زيارت برويم، با سينما فرهنگ دفاع مقدس را ترويج كينم، با ايجاد مراكز تجاري بازار كشور را رونق دهيم، و با كپي كردن مدل توسعه كشورهاي ديگر آباداني را در مملكت خود به ارمغان آوريم و اين همان نگاه دوم بود كه توضيح داده شد.
تمام اينها محصولاتي هستند كه با توجه به «خواسته» انسان مدرن و تلقي غربي از مفهوم «انسان» و «سعادت» به مرور تكوين پيدا كرده اند و مسلماً همه درون چارچوب تمدني غرب معنا مي يابند، ليكن بحث بر سر اين بود كه هر كدام تا چه ميزان. يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم زيربناي وجودي اين محصولات، جهان بيني غربي از عالم وجود است.
در دسته اول، به عنوان مثال آنچه امروزه به عنوان معيارهاي طراحي يك ساختمان مطرح است و به نوعي يك الگوي جهاني يكسان را بوجود آورده كاملاً برگرفته از ذهنيت غربي است. از پيش بيني نشدن «محل نماز» در بناهاي نوين يا «رو به قبله بودن دستشوييها در هتلها» –آن هم در مكه!- گرفته تا نوع رنگ آميزي و انحناها و تزئيناتي كه در بيرون و داخل ساختمان استفاده مي شود تا كليت معماري. اينرا مقايسه كنيد با خانه هاي قديمي ايراني كه مثلاً درب ورود دو تا «دركوب» داشت يكي براي زنان و يكي براي مردان و خانه ها شامل بيروني و اندروني بود و پنجره ها رو به داخل، حياط و باغچه ماهيتي كليدي داشت، تعداد اتاقها زياد بود و چند خانواده كنار هم زندگي مي كردند، شكل پنجره ها و رنگ شيشه ها همه و همه برآمده از ذهنيتي ديگر از جهان هستي دارد.
با اين حال مي شود گفت كمترين ميزان حضور محتوا در قالب در مقايسه با سه مورد بعدي اينجاست.
در دسته دوم، بحث بسيار پيچيده تر است. اينها مفاهيمي نوين هستند كه با خود دستورالعملها و الگوهايي را هم همراه مي آورند. مثلاً با ورود «تلويزيون» به عنوان يك «وسيله» (با تفكيك پيام رسانه اي درون آن)، معيارها و الگوهاي برنامه سازي تلويزيوني اعم از سريالها، مسابقات، تبليغات و نوع طراحي و برنامه ريزي پخش هم با آن وارد مي شود. همينطور با ورود ورزش تمام آنچه پيرامون ورزش حرفه اي در غرب وجود دارد به تدريج وارد مي شود، از روزنامه هاي ورزشي و تبليغات روي پيراهن گرفته تا نگاه صنعتي به فوتبال و جايگاه تماشاچيان. حتي قيمتهاي داخلي مربي و بازيكن هم در تناسب با معيارهاي بين المللي تنظيم مي شود. همين بحث را مفصلاً مي توان درباره موسيقي، اينترنت و ابزارهاي چندرسانه اي ديگر مثل موبايل و كامپيوتر كرد. مشخصاً ميزان حضور فرهنگ و انديشه «آنها» در چنين ساختارهايي به مراتب بيشتر از مورد قبلي است.
در دسته سوم، بحث درباره ساختارهايي است كه يكجا وارد كشور مي شوند و قرار است به تدريج جاي خود را پيدا كنند. مثل نهاد دانشگاه كه 70 سال است وارد شده و نهاد صنعت كه قدمتي در اين حدود دارد.- هرچند سالهاست كه در برقراري ارتباط و يافتن نسبت ميان اين دو نهاد مشكل اساسي داريم!- يا نهاد مجلس يا نهاد بانك و...
اين نهادها به علت ماهيت سخت افزاريشان و اينكه كمتر با مفاهيم سر و كار دارند و تعريفها و مسئوليتها و تشكيلات و قوانين مشخص شده اي دارند به نظر ميزان كمتري از حضور محتوا را در قالب را به نسبت دسته قبلي نشان مي دهند. با اين حال ساختار اداري و آيين نامه ها به ميزان زيادي متأثر از بستر معرفتي آن است.
به عنوان مثال در سيستم آموزشي سنتي ايراني-اسلامي، چيزي به اسم «نمره» وجود نداشته و آنچه به عنوان معيار قبولي در درس پذيرفته مي شده تلفيقي از درك و تحليل مسائل در قالب ارائه مطلب بوده است. از اين قبيل، طرز درس خواندن جمعي و مباحثه اي، تأكيد بر حافظه، سيستم انتخاب درس و استاد، نسبت طلبه و استاد و مسائل ريز و درشت عديده اي را مي توان نام برد كه با حضور دانشگاه ها و آيين نامه ها و مقررات تقليدي آن بالكل پاسخ ديگري به اين مسائل داده است كه بازهم برگرفته از بستر فرهنگي آن است. مثال ديگر چارت تشكيلاتي وزارت فرهنگ و ارشاد است كه بصورت معاونتهاي ابزاري سينما، كتاب، تئاتر، مطبوعات و... است. خود اين چارت ناشي از نگاه «اصالت ابزاري» به فرهنگ است كه چيزي بيش از وسايل فرهنگي را در افق ديد خود نمي بيند
اما دسته چهارم، يا همان سيستم نرم افزاري جامعه غرب، در مقايسه با سه مورد قبلي بيشترين ميزان برخورداري از فرهنگ و معرفت و مفاهيم غربي را در خود دارد. اين مدلها نسخه هاي اجتماعي غرب هستند كه نزديكترين پيوند با فلسفه و جامعه شناسي و روانشناسي غربي برقرار مي كنند. جالب است كه كشورهايي مثل ژاپن اگرچه شايد درباره سه بخش ديگر بخشي از مفاهيم بومي خود را مهم و اصيل بدانند اما مقاومت در اين حوزه بخاطر وجود نداشتن مفاهيم بومي و مدلهاي رقيب باعث يكه تازي غرب شده است. همانطور كه مي دانيم بيشترين تبليغ هم براي القاي اين موضوع كه مدلهايي مثل اقتصاد آزاد يا دموكراسي يا نظام اقتصادي فعلي، جهان شمول و كاملاً علمي و تجربي و عاري از پيش فرضهاي فلسفي خاص هستند، درباره همين دسته از محصولات غرب اتفاق مي افتد.
در قسمت بعدي با توجه به اين مقدمه(!) انشاالله به بررسي غربزدگي در ايران و راه حل مقابله با آن مي پردازم.
ياعلي
پی نوشت:
۱) این هم مورد پژوهی «ماهیت سینما» از زبان شهید بزرگوار سیدمرتضی آوینی (لینک)
با تقریب خوبی لب کلام سدمرتضاست در «آیینه جادو». در مقدمه مطلب چنین نوشته شده:
"آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان مینویسد که گاه شاید لازم نمیبیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است."
۲) از بین تمام سخنرانیهایی که از میرحسین موسوی خوندم یک بخشهاییش رو گزینش کردم و بصورت یک فایل درآوردم. گزینش با این رویکرد انجام شده که ثابت کنه مهندس موسوی از خیلی از اصولگراهای موجود خیلی اصولگراتره و انتقادهایی هم که مطرح می کنه از یک پشتوانه کارشناسی خیلی عمیق و ریشه دار در گفتمان امام و انقلاب برخورداره.
تو این واویلایی که طرفدارای مهندس بیشتر از رفرمیستای سکولارین که بیشتر به حذف «اسلامی» از جمهوری اسلامی فکر می کنن و بعضی از رفقای طرفدار احمدینژاد هم ایشون رو «آخرین حربه براندازان منافق» قلمداد می کنن، شاید بهترین کار رجوع به صحبتهای صریح خود میرحسین باشه.
فایل رو از اینجا داونلود کنید

محمود گلابدره اي در كتاب ارزشمندش به نام «لحظه هاي انقلاب» كه گزارش روزشمار اوست از آخرين روزهاي حكومت پهلوي و قيامهاي مردمي از 13 آبان تا پيروزي انقلاب، در صفحه آخر كتاب و بند پاياني آن كه در 23 بهمن 57 نوشته شده، چنين مي نگارد:
دسته بچه ها را ديدم كه شعار مي دادند و شعر مي خواندند: «ايران ايران ايران، ايران ايران ايران»پيمان (پسر كوچك نويسنده) توي دسته بود. جدا شد و آمد. دسته هم آمد. همه شان دختر پسرهاي ده دوازده ساله بودند دورم جمع شدند. همه چشمشان به اسلحه بود. (كمي پيش مردم زده بودند به اسلحه خانه يك پادگان و اين ژ3 هم نصيب نويسنده شده بود) نمي دانم چه شد كه ضامن را زدم و خشاب را برداشتم و اسلحه را دادم به دست پيمان و گفتم: «بيا بگير! تازه اول بسم الله است. برو بابا! برو.» پيمان دو دستي اسلحه را بالاي سر گرفت و دويد. بچه ها حالا مطمئن و مصمم فرياد مي زدند: «بعد از شاه نوبت امريكاست.» و مي دويدند.
آري. آن روزها دخترها و پسرهاي ده دوازده ساله هم به خوبي باور داشتند كه «تازه اول بسم الله است» و «بعد از شاه نوبت امريكاست» هرچند شايد «پيمان»ها الآن كه مردان و زنان چهل ساله اي هستند آن روزها را فراموش كرده باشند، اما نكته اينجاست كه ماهيت اين انقلاب و مسير ادامه آن، چنان آشكار بوده و هست كه اين چنين ساده و صريح از دهان چند كودك خارج مي شود. آري، بعد از شاه نوبت امريكاست!
استكبارستيزي و نسل سوم
در اين چهل پنجاه ساله اخير، به علت پيشرفت روزافزون تكنولوژي، تاكتيكهاي استعماري كشورهاي غربي هم رنگ و لعاب بسيار گرفته و پردسيسه و پنهاني گشته است. ديگر مثل صدسال پيش و قبلتر نيست كه علناً افسرها و مستشاران انگليسي و فرانسوي و امريكايي در كشورها رفت و آمد داشته باشند و جلوي چشم همه غارت كنند و با كودتا نظامهاي دست نشانده را تغيير دهند. ديگر زماني كه امريكاييان قريب به يك و نيم مليون سرخپوست را كشتند و سرزمينشان را غصب كردند تا با به بردگي كشاندن هزاران افريقايي، امريكاي باشكوه امروز را بنا كنند گذشته است و كسي هم فكرش به تاريخ و اين داستانها خطور هم نمي كند. امروز شيطان بزرگ در پس آزادي و دموكراسي و حقوق بشر پنهان است و با سينما و اينترنت و ايكس باكس كودكان امروز و مزدوران فرداي خويش را در سراسر دنيا شير مي دهد.
امروز در كلاسهاي دانشگاه هاي ايران، مهد نفي بندگي و بردگي استكبار، استفاده از كلماتي نظير استكبار و شيطان بزرگ باعث شرمندگي است. ديگر كسي امريكا را هيولاي دژخيم خوانخوار نمي داند چرا كه نسل گذشته كه حتي جاي شلاق ساواكيهاي مزدور امريكا را روي پوست خود دارند كم كم جاي خود را به نسل سومي مي دهد كه امريكاي جهانخوار را نه از طريق شلاق و گلوله و كودتاي 28 مرداد بلكه از طريق پلنگ صورتي و سيلوستر استالون و مايكل جكسون و آنجلينا جولي شناخته است و پربيراه نيست اگر انقلاب تاريخي شيعيان پس از 1400 سال نفي مستمر طاغوت را شورشي بي مايه و به علت تحريك احساسات مذهبي مردم توسط يك پير كاريزما قلمداد كند و در آرزوي برجها و پاساژها و اتومبيلها و هتلها و كارخانه ها و فرهنگ و هنر فرنگ، هركه سخن از چيز ديگري گفت به سخره بگيرد. چه پدر و مادرش باشد، چه هم كلاسي بسيجي اش، چه استاد مذهبي اش، چه احمدي نژاد و چه رهبرش.
با اين وجود فرصتهاي كوچكي در اين زمانه اتفاق مي افتد كه گاهي پرده را از گوشه اي از چهره كريه استكبار كنار مي زند و كشتار مردم غزه از آن موقعيتهاست. از آن موقعيتهايي كه يك هو چشم باز مي كني و مي بيني از دست همين حاكم مسلمان كشور عربي هم خون مي چكد. مي بيني معادلات آنطور هم كه فكر مي كردي نيست و همين ملك عبدالله هم كه زنان كشورش تا چند وقت پيش شناسنامه نداشتند مي رود پيش عموبوش دوتايي مشروب مي زنند و بعد هر دو خوني كه از دهانشان مي چكد با دستمالهاي امريكايي پاك مي كنند.
در غزه نمانيم
در غزه نمانيم! بعضيها طوري حرف مي زنند و فعاليت مي كنند كه انگار همه اختلاف ما با اعراب و امريكا و اسرائيل سر همين دو وجب خاك مانده فلسطين است. شرايط را طوري نبايد بسازيم كه اگر فردا آتش بس شد و به هر نحوي كشتار اين مردم تمام شد همه بروند سر خانه زندگيشان. امروز درست است كه خيلي از مردم دنيا اعتراض كرده اند و تظاهرات نموده اند اما اينها فقط بر سر كشته شدن مردم است. اكثر مردم دنيا از سازمان ملل مطالبه «صلح» مي كنند و همينها دو روز ديگر ممكن است به خاطر اينكه ايران گفته اسرائيل بايد از روي نقشه حذف شود بيرون بريزند و تظاهرات كنند.
موضوع اسرائيل بخش كوچكي از مبارزه ماهوي اسلام و استكبار است و همانطور كه مقام معظم رهبري اشاره كردند اسرائيل تنها يكي از وسايل استكبار جهاني است براي نابودي هرگونه مقاومت و يك دست كردن فرهنگي مردمان خاورميانه و به اصطلاح جهاني سازي:
اينها ميخواهند هيچ عنصر مقاومتى در اين منطقه وجود نداشته باشد. اصل عنصر مقاومت را جمهورى اسلامى مي دانند، البته اين را درست فهميدهاند. اينجا مركز مقاومت است. اينجا جائى است كه ما اگر هيچ اقدامى هم نكنيم، هيچ حرفى هم نزنيم، خود وجود جمهورى اسلامى به ملتهاى منطقه الهام ميدهد. يك موجوديتى، يك هويتى كه علىرغم همهى قدرتهاى استكبارى و به كورى چشم آنها اينجور در اين منطقه قد كشيده و روز به روز ريشهدارتر ميشود؛ روز به روز قويتر ميشود. خود وجود اين پيكرهى عظيم و پرشكوه، خار چشم استكبار است و اميددهندهى به ملتها. بله، اينجا مركز مقاومت است؛ در اين شكى نيست. ديگران هم از اينجا الهام گرفتند.
امروز تنها فرهنگ و تمدن اسلامي مانده است كه در برابر هژموني امريكايي سر خم نكرده است و آنها هم خوب مي دانند كه تنها انقلاب اسلامي است كه منافع حزب مسلط سرمايه داران را در كل دنيا به خطر انداخته است. از اين فرصتها بايد به خوبي استفاده كرد تا هم فرهنگ استكبارستيزي را در ميان خودمان احيا كنيم و هم به جهانيان بفهمانيم كه دعوا بر سر دو تمدن است نه بر سر لحاف ملا.
با اين اوصاف آيا قرار است هميشه ما در مقام دفاع باشيم؟ آيا وقت آن نرسيده كه ياران روح الله سنگرهاي خود را جلوتر ببرند و حالت حمله به خود بگيرند؟
وظيفه جهاني جمهوري اسلامي و شيعيان ايران
جمهوري اسلامي ايران و مردم شيعه آن نبايد فراموش كنند كه مسئوليتي عظيم نسبت به ملتهاي ديگر جهان بر عهده آنهاست. اگر معتقديم كه امر به معروف و نهي از منكر بزرگترين عبادات است و مايه حيات و بقاي دين و اگر مي دانيم آنكه اثر اجتماعي ندارد نمي تواند تعبير پارادوكسيكال «مؤمن بي خاصيت» را بر دوش خود حمل كند كه شاخصه واضح ايمان حضور پررنگ اجتماعي است، بايد اينرا هم بدانيم كه يك «جامعه ايماني» هم در قبال جوامع ديگر مسئول است.
مبارزه با طاغوت پس از 22 بهمن 57 وارد مرحله نويني شد و مقياسي بين المللي به خود گرفت. حالا ما توانسته ايم «حكومت» يك منطقه دنيا را با تمام تشكيلات و منابع آن بدست آوريم تا مرزهاي ايران را به ديوارهاي بزرگترين دژ مقاومت دنيا در برابر طاغوت جهاني مبدل سازيم. مبارزه اي كه از كشته شدن هابيل به دست قابيل فاسق آغاز شد و از 1400 سال پيش با مجهز شدن سپاه ايمان به آخرين نسخه وحياني انديشه مقاومت، روز به روز بيشتر اوج مي گيرد و به پايان خونبار خويش نزديكتر مي شود.
و امروز بيست سال از «خودسازي» ما گذشته است. از سالهاي 67 و 68، از آن روزهاي سختي كه قافله سالار ما «جام زهر» را نوشيد و «با دلي آرام و قلبي مطمئن» به سوي معشوق خويش پر كشيد، بيست سال مي گذرد. جمهوري اسلامي بيست سال را به آموختن حكومتداري گذراند. جمهوري اسلامي بيست سال را به چالش سخت دروني با جريان شيطاني نفاق گذراند. و جمهوري اسلامي بيست سال كم و بيش سر در گريبان خويش برد و به «منافع ملي» انديشيد تا جاييكه آنچنان از فلسفه وجوديش غافل شد كه مردان انقلاب هر سال از سر بيكاري، منتظر آغاز «بازي انتخابات» مي شوند تا «شطرنج قدرت» را ادامه دهند و مدتي مشغول باشند و آخر سر هم ليوانهاي پرنفتشان را به هم بزنند و سربكشند تا شايد در تيرگي نفت سياه، سرخي خون شهدا را فراموش كنند.
انديشه اصالت دادن و حتي تقدم دادن به «خودسازي» لاجرم به «خودخواهي» و «خودپرستي» منجر مي شود. متأسفانه ريلهاي حركت اين كشور از پس از جنگ در همين راستا قرار گرفته است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم، اين طرز تفكر كه «چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است» لاجرم به «عافيت طلبي» و «محافظه كاري» ختم مي شود و سر بر آوردن نفاق، آن هم از نوع نفاق ليبرالي در اين ماجرا اجتناب ناپذير است. همانطور كه اصالت «ديگرسازي» و تقدم دادن به آن در برهه پيش از انقلاب باعث بروز نفاق كمونيستي شد و آن هم مثل اين نتيجه طبيعي افراط بود.
در مورد روند اصلاحات داخلي سخن بسيار است و تحت عنوان جنبش نرم افزاري و لزوم تهيه نرم افزارهاي بومي و ديني براي خودسازي واقعي حرفهايي زده شده و در عين حال جاي بحث بسيار است. در همين راستا سياستهاي كلي برنامه پنجم توسعه چندي پيش توسط رهبري ابلاغ شد و اين سند به صورت عملياتي و عيني مسير پيشرفت داخلي كشور را ترسيم كرده است. اما درباب وظيفه بين المللي و ميدان واقعي نبرد با شرك و كفر و طاغوت بحثهاي زيادي انجام نشده است. شايد زمان آن رسيده كه غبار از روي آرمانهايي چون «صدور انقلاب» برداشته شود تا تصور نكنيم انقلاب اسلامي ماهيتي تدافعي و انفعالي دارد. اما سؤال اينجاست كه استراتژي مبارزه فعال و تهاجمي چيست؟
استراتژي مبارزه فعال
آنچه شايد در نظر اول از اين عنوان به ذهن متبادر مي شود جنگ نظامي است، اما كمي تأمل در سيره مبارزاتي رسول اكرم و ائمه اطهار نشان مي دهد كه گزينه نظامي براي مبارزه با طاغوت، آخرين گزينه است و وقوعش هم به عنوان صحنه نهايي غالباً اجتناب ناپذير است، امّا مشي مبارزاتي ائمه بر «آگاهي بخشي» و «ارشاد مردم» استوار است و چنانچه مردم به حد لازم از درك و آگاهي رسيده باشند خود به خود حكومت غيرخدا را بر نمي تابند و نبرد نهايي اتفاق مي افتد.
در اينجا ذكر اين نكته لازم است كه توحيد مطلق و تمام و كمال جز با نابودي تمام و كمال كفر و طاغوت محقق نمي شود و شايد همين راز آن حديث معروف است كه «علوم 28 حرفند و مردم تا پيش از ظهور جز به 2 تاي آن دست نمي يابند» ركن اول ايمان، نفي طاغوت و شكستن بت است كه اولين دستور موسي هم از جانب خدا همين بود «إذهب الي فرعون إنه طغي». تا زمانيكه حاكميت شيطان و هوا و هوس در قالب نظام سلطه سرمايه داري در جهان امروز بر تمام جزئيات زندگاني ما حكومت مي كند «بندگي» كامل محقق نمي شود. انسان مدرن خواسته و ناخواسته بند ولايت كفر را بر گردن دارد و تماس او با هريك از مظاهر اين سلطه به منزله بيعتي است با شبكه مسلط كفر جهاني مگر اينكه اتصال شبكه اي آن قطع شده باشد و در نور ولايت حق استحاله شده باشد. (اين تعابير در جاي خود نياز به توضيح بيشتر دارند.)
نگاهي به سيره عملي مبارزه حضرت روح الله نشان مي دهد كه گروه هاي چريكي با مشي مسلحانه نزد ايشان خيلي مقبوليتي نداشتند. البته ممكن است مخالفت آشكاري با اين گروه ها نباشد و حتي فوايدي هم بر عمل آنها مترتب باشد (مثل قيام مختار براي انتقام خون سيدالشهدا در زمان امام سجاد و فدائيان خلق در زمان حضرت امام) اما مشي بنيادي ائمه و همينطور حضرت امام فعاليت ارشادي هدفمند بر روي مردم بود و اين همان كليد مسأله ماست. همان چيزي كه حضرت امام از آن تعبير به «بسيج هسته هاي مقاومت» مي كرد. ايشان در پيامشان به مناسبت قبول قطعنامه يا پيام معروف به پيام استقامت چنين مي فرمايند:
همه مي دانند كه ما شروع كننده جنگ نبوده ايم. ما براي حفظ موجوديت اسلام در جهان تنها از خود دفاع كرده ايم و اين ملت مظلوم ايران است كه همواره مورد حمله جهانخواران بوده است. و استكبار از همه كمينگاه هاي سياسي و نظامي و فرهنگي و اقتصادي خود به ما حمله كرده است. انقلاب اسلامي ما تا كنون كمينگاه شيطان و دام صيادان را به ملتها نشان داده است جهان داران و سرمايه داران و وابستگان آنان توقع دارند كه ما شكسته شدن نونهالان و چاه افتادن مظلومان را نظاره كنيم و هشدار ندهيم و حال آنكه اين وظيفه اوليه ما و انقلاب اسلامي ماست كه در سراسر جهان صلا زنيم كه اي خواب رفتگان! اي غفلت زدگان بيدار شويد و به اطراف خود نگاه كنيد كه در اطراف لانه هاي گرگ منزل گرفته ايد. برخيزيد كه اينجا جاي خواب نيست! و نيز فرياد كشيم سريعاً قيام كنيد كه جهان ايمن از صياد نيست! آمريكا و شوروي در كمين نشسته اند و تا نابودي كاملتان از شما دست برنخواهند داشت. راستي اگر بسيج جهاني مسلمين تشكيل شده بود كسي جرأت اين همه جسارت و شرارت را با فرزندان معنوي رسول الله(ص) داشت؟
وظيفه امروز ما مردمان شيعه آخرالزمان جز اين نيست كه در سراسر جهان خواب رفتگان را صلا زنيم و به كفر به طاغوت و ايمان به ولايت الله فرا بخوانيم. نفي طاغوت و ايمان به الله عين همند و معادل يكديگر . دو جزء انفكاك ناپذير لااله الاالله: «لا اله» و «الاالله» اولي سلبي است كه لاجرم به ايجاب دومي مي انجامد و دومي ايجابي كه لاجرم به نفي و سلب اولي.
اگر اين دعوت در ميان مردم آزاده جهان استمرار يابد بالاخره روزي مردمان دنيا عليه حامان جور خواهند شوريد و در صدد پاره كردن بند بندگي طاغوتيان برخواهند آمد. سپس لاجرم زمان آن نبرد سهمگين پاياني فرا مي رسد و آنروز هيچكس لياقت فرماندهي سپاه حق را جز صاحب الامر –ارواحنا لتراب المقدمه الفداء- نخواهد داشت. او ظهور خواهد كرد و تومار لشكر واحد طاغوتيان را در هم خواهد پيچيد و سپس حكومت عدل خويش را تشكيل خواهد داد. هر آنچه ما براي استنباط و درك از قرآن و حديث و توليد علم و ايجاد دولت اسلامي و طراحي كشور اسلامي بكوشيم تا آن لحظه ناچيز است و تنها به دست قائم آل محمد(عج) خواهد بود كه جهانيان تشكيل تمدن بزرگ و با شكوه الهي را با طرحي آسماني در سراسر جهان نظاره خواهند كرد و براي اولين بار طعم شيرين اسلام واقعي را از دستان 12 امين امامشان خواهند چشيد.
چند قدم بيشتر تا صبح نمانده... اي خدا يعني به عمر ما قد مي دهد؟
ياعلي
بعد از سه قسمت قلم فرسايي و طفره رفتن از پرداختن به اصل مطلب بايد بگويم در پاسخ به اين سؤال فيل افكن
- آنچه مي دانستم كه مي دانم همينها بود كه نوشتم. در يك كلام اينكه «خانه از پاي بست ويران است...»
- آنچه مي دانم كه نمي دانم عملاً پاسخ مستقيم همين سؤال است. هنوز هم هر روز به آن فكر مي كنم و اوضاع را با خود مرور مي كنم. شايد چند سالي يافتن پاسخ طول بكشد. شايد كمتر شايد بيشتر!
- آنچه نمي دانم كه مي دانم هم بعيد مي دانم چيز دندان گيري باشد و الا تا حالا دانسته بودم كه مي دانمشان!
- اما اصل مشكل سر آنهايي است كه نمي دانم كه نمي دانم ولي بايد بدانم. كليد حل مسأله در همينهاست.
حالا آدمي زاد چه مي تواند بكند اگر كليد قفل زندگي اش جزو چيزهايي باشد كه نمي داند كه آنها را نمي داند. آنوقت تمام زندگي اش را بر سر آن مي گذارد كه با آن چيزهايي كه مي داند كه مي داند به دنبال آن چيزهايي بگردد كه مي داند كه نمي داند اما آخر سر دو حالت براي او پيش مي آيد:
- يا هر آنچه مي دانسته نمي داند تبديل مي كند به آنچه حالا مي داند كه مي داند اما باز عمر خود را تلف شده مي يابد
- يا با هر آنچه مي دانسته كه مي داند نمي تواند تمام آنچه را مي داند كه نمي داند تبديل به چيزي كند كه مي داند كه مي داند و ول معطل مي ماند
هر دوي اينها مشكلشان در آن چيزهايي است كه نمي دانند كه نمي دانند با اين تفاوت كه شايد دومي قفل را يافته و كليد را نيافته اما اولي حتي قفل را هم نيافته!
اول بايد خدا را شكر كنم كه قفلي در زندگي دارم كه حتي اگر آن قفل اصلي نباشد باز بهتر از زندگي پوچ بي قفلاني است كه عادت كرده اند به توهم دانايي و اينكه هر روز در بين دوستانشان راه بيفتند و آنها اينها را تأييد كنند و اينها آنها را و شب هم آسوده و راضي به خانه برگردند. خدايا آيينه هايت را از ما مگير.
دوم اینکه باید بگویم در هر حال وقتي مشكل كسي در چيزي باشد كه نمي داند كه نمي داند فقط خدا مي تواند كمكش كند و بس. تذكري سرگردان كه ناگهان از گوشه اي، من حيث لا يحتسبي، به گوش دلت مي رسد يا بلائي مهيب كه ناگهان هشيارت مي كند. البته همه اينها به شرطي است كه منتظرش باشي. شايد تا حالا چند بار send –َش كرده و هربار به delivery report هايش بي صبرانه نگاه مي كند تا شايد يكي از آن همه pending ها روزي delivered شود. بياييد انقدر offline نباشيم.
ياعلي
پی نوشت:
۱) لیست کامل آنچه یکسال در نظر سوم نوشتیم. با اندکی توضیحات برای هر مطلب.
۲) این هم مقاله ای درباره آفات اخلاقی ناخواسته اینترنت
آنچه گذشت...
در بخش دوم مطلب هدف اصلي من اين بود كه نشان دهم نوك پيكان مطالبات نبايد به سمت دولت باشد و به عبارت ديگر دولت به صورت مستقيم و ماهوي مسئول اوضاع نابسامان فرهنگي ما نيست بلكه به صورت غير مستقيم و بالعرض، به خاطر استفاده از نرمافزارهاي غير ديني در اداره كشور و تقليد از غرب نه تنها در برنامه سازي تلويزيوني بلكه در تمامي حوزههاي اقتصاد و سياست و آموزش و صنعت و حتي ورزش، بي آنكه خود بداند، مسبب زوال روز به روز فرهنگ اسلامي است. هرچند شايد همانطور كه آقاي نجفي هم به حق اشاره كرد، به علت پراكندگي موضوع به خصوص در بخش «كار فرهنگي سكولار» اين هدف در لابه لاي انتقاداتِ طرح شده گم شده باشد.
امّا در باب آنچه «حامد نجفي» در نوشته خود گفت بايد به چند نكته اشاره كنم.
رفع شبهه: كمي در باره نگاه سكولار به فرهنگ
منظور من از طرح بحث نگاه سكولار به فرهنگ اين بود كه اشتباهترين تحليل اين است كه فكر كنيم دليل به هم ريختگي اوضاع، نهادهاي فرهنگي ما و بالاخص صدا و سيما و وزارت ارشاد است كه متأسفانه حامد نجفي هم دچار اين اشتباه شده بود. اين همان نگاه وصلهاي به مقوله فرهنگ است كه آنرا به عنوان نهادي به موازات نهادهاي ديگر (مثل اقتصاد و سياست و امنيت و ...) و وزارتخانه اي در كنار وزارتخانه هاي ديگر مي بينيم و اشكال كار را به همان وزارتخانه و سازمانهاي مرتبط آن يعني صداوسيما نسبت مي دهيم.
فرهنگ چيست؟ فرهنگ همان طرز زندگي جزئي روزانه ماست. در يك سطح بالاتر فرهنگ مشي كلي زندگي ما در طول عمرمان از تولد تا مرگ است. در يك سطح از اين هم كلانتر فرهنگ «شيوه» و «مسير» و «جهتِ» سلوك و حركت جامعه ما در طول تاريخ است.
فرهنگ به دو صورت جاري مي شود و منتقل مي گردد. يا از درون ميجوشد يا از بيرون بر ما تحميل مي شود. آنچه از درون مي جوشد به واسطه تربيت و آموزش – عمدتاً در كودكي- به ما منتقل شده است و آنچه از بيرون بر ما تحميل مي گردد همان ساختارها و هنجارهاي اجتماعي است كه شيوه زندگي روزمره ما را تعيين مي كند. اينكه چگونه درس بخوانيم چگونه با ديگران معاشرت كنيم چگونه تفريح كنيم چگونه نان دربياوريم چگونه ثروتمند شويم چگونه مشهور شويم چگونه شاد شويم و ...
فرهنگ تنها زماني اصلاح خواهد شد كه بين اين دو يعني بين درون و بيرون و بين نحوه تربيت شدن و فضاي اجتماع به صورت هماهنگ تحولاتي اتفاق بيفتد، چرا كه ما دائماً در حال مراوده با اجتماعيم و ممكن نيست كسي در درون مؤمن باشد و بدون يك اجتماع واقعاً ايماني در بيرون هم مؤمن باشد. در ثاني جوامع هويتي واحد دارند و با هم محشور مي شوند و به واسطه حق و حقوقي كه فرد و جمع به هم دارند در ثواب و عقاب هم شريكند.
با چنين نگاهي به فرهنگ صداوسيما تنها به عنوان يك ابزار آموزشي – نه تربيتي- آن هم ابزاري ضعيف مطرح مي شود و تحول تعليم و تربيت به عنوان اولويت اول و تحول در باقي امورات فردي و اجتماعي در مراتب بعدي خواهد بود.
و اما بحث اصلي: دسته بندي تحليل گران مسائل اجتماعي در ايران
تقسيم بندي حامد نجفي با اينكه فقط در حوزه فرهنگ طرح شده و تنها ناظر به مراحل مفهومي توليد يك محصول فرهنگي است، در ديگر امور اجتماعي هم قابل استفاده است. به عبارت ديگر براي انجام هر كاري-با كمي تساهل- سه طبقه مفهومي مورد نياز است: اول انتخاب فلسفه، علم و مباني نظري و به صورت كلي دستگاه فكري، دوم تدوين برنامه، ساختار و سياستگذاري و سوم بخش مديريت عملياتي و اجرا.
به عنوان مثال موضوعي مثل «بنزين» را در اقتصاد در نظر بگيريد. دولت به صورت مستقيم مسئول مرحله سوم يعني توزيع بنزين در بين مردم است. اما چگونه؟ مجموعه اي از كارشناسان، اساتيد دانشگاه و مشاوران كه در حاشيه دولت قرار دارند مسئول پاسخ دادن به اين سؤال هستند و مسئوليت بخش دوم را به عهده دارند. در مثال ما طرحي مثل طرح كارت هوشمند سوخت و سهميه بندي بنزين محصول كار فكري و كارشناسي اين گروه است. اما معمولاً توجهي به خاستگاه اين طرحها يعني بخش اول نمي شود. مباني نظري و دستگاه فكري در مباحث اقتصادي هماني است كه در دانشگاه هاي ما تدريس مي شود، يعني فلسفه و علوم غرب.
با توجه به اين طرحواره، افرادي كه در صدد تحليل اوضاع كشورند به چند دسته تقسيم مي شوند: – در اين قسمت قصد من توصيف بوده و كمتر به نقد پرداخته ام-
دسته اول)
يك عده مشكلات ما را در بخش سوم، يعني بخش مديريت عملياتي و اجرا مي دانند. خود اينها هم البته دو دسته مي شوند. يك عده «مهندسان» هستند كه مسائل را بيشتر در اجرا مي بينند و معتقدند كه بچه هاي باهوش ما بايد مهندسي بخوانند چرا كه ما نمي توانيم پروژه هاي مملكتي مان را خودمان درست انجام دهيم. دسته دوم كه نوپديد هستند و بعضي از مديران باسابقه را دربر مي گيرند معتقدند كه مشكلات در مديريت اجراييست نه در عاملان اجرايي جزء. از افراد شاخص اين نگاه، دكتر مشايخيِ دانشكده مديريت دانشگاه شريف است كه آنچنان بر اين تحليل خود مصمم بود كه خود اقدام به تأسيس دانشكده مديريت در شريف كرد و با اينكار آبروي ويژه اي به رشته مديريت بخشيد به گونه اي كه تقاضا براي رشته MBA از سوي دانشجويان روز به روز در حال افزايش است. مؤسسه انتشاراتي «فرا» هم اين جريان را به خوبي تغذيه و هدايت مي كند.
در بين افراد اين دو دسته كه اكثر تحصيل كرده هاي ما را در برمي گيرد، عده زيادي از حزب اللهيها و اصولگرايان هم وجود دارند. مديران صنعتي جمهوري اسلامي، اساتيد مذهبي دانشگاه، سياستمداران كهنه كار اصولگرا و دانشجويان مذهبي رشته هاي فني همين رويكرد را دارند. از نظر ايشان توسعه صنعتي و اقتصادي، افزايش توليد، دستيابي به تكنولوژي هاي پيشرفته و افزايش توليد ناخالص داخلي البته به عنوان «سرمايه ي كشور انقلابي و مسلمان ايران»، صدر اولويتهاي علمي و عملي نظام است.
دسته دوم)
عده ديگري در تحليل خود از شرايط، مسائل را بيشتر متوجه بخش دوم مي دانند. يعني ريشه مشكلات را در مواردي مثل ساختار غلط اقتصادي، نارساييهاي قانوني، سيستمهاي مديريتي ناكارآمد، فقدان برنامه ريزيهاي استراتژيك بلند مدت، ضعف ديپلماسي بين المللي و مسائلي از اين قبيل مي بينند. به نظر مي رسد كه حاميان اين نگاه در حال حاضر از لحاظ تعداد كمتر از دسته اولند و عده اي از سياستمداران با گرايشهاي تئوريك و كمتر اجرايي و بعضي از تحليل گران و اساتيد علوم انساني را در بر مي گيرد.
با اينكه اكثر افراد اين دسته خود را غرب گرا نمي دانند و از موضع مسلماني سخن مي گويند، لكن با رويكرد «بومي سازيِ تجاربِ غربي» به علوم انساني و فلسفه غرب كه بستر پديد آمدن اين تجاربند كاري ندارند و تنها معتقدند بايد «فنون حكومتداري» را شناخت و ناظر به نيازهاي بومي و براي حل مسائل داخلي كشور به كار برد.
از آنجايي كه افراد اين دسته اولاً مسائل مختلفي را در اولويت اصلاحات خود قرار مي دهند و ثانياً هريك تلقي متفاوتي از نحوه بومي سازي اين تجارب دارند، مي توان طيفي از نهضت آزادي و حزب مشاركت و اعتماد ملي تا مشاوران و كارشناسان دولت و بسياري از اصولگرايان را در اين دسته جاي داد. تفاوتهايي كه ريشه در پيش فرضهاي فلسفي، قضاوت آگاهانه يا ناخودآگاه اشخاص نسبت به تمدن غرب و حكومت اسلامي، و چشم اندازها و ايده آلهاي ذهنيِ آنها درباره آينده ايران دارد.
به عنوان مثال مسأله كليدي در نظر يكي آزاديهاي مدني است و در نظر ديگري عدالت. يكي براي حل مسائل اقتصادي كشور بيشتر گرايشات ليبرال دارد و راه حلهاي امريكايي را مي پسندد و ديگري بيشتر گرايش سوسيال دارد و راه حلهاي چيني را ترجيح مي دهد. درست است كه اصولگرايان در انتخاب مسائل و راه حلها تمايلات مذهبي و انقلابي خود را بيشتر دخالت مي دهند و اين به جاي خود بسيار مطلوب و پسنديده است، ليكن به علت فقدان نرم افزارهاي لازم باز مثل اصلاح طلبان به دام گرايشات مدرن مي افتند و چاره اي ندارند جز اينكه به الگوهاي عمل مشخص تجربه شده در دنيا دل بسپارند و يا توصيه هاي بانك جهاني را چراغ راه اصلاحات خود كنند.
با اين وجود فرق بسيار است ميان دوراني كه به دنبال راه حل مسأله «نحوه رها شدن از محدوديتهاي ديني مثل حجاب» هستيم يا «چگونگي توزيع عادلانه پول نفت در بين مردم و محرومين». به همين دليل است كه نبايد فراموش كنيم كه وقوف ما به اين فقدان تئوريك خود از ثمرات پربهاي دولت احمدي نژاد و طرح سؤالات اصيلي است كه به واسطه مشي دولتهاي قبلي سالها در پس اذهان گم شده بود.
دسته سوم)
دسته آخر كساني هستند كه ريشه مشكلات را در نقصها و ناكارآمديها و انحرافات مباني نظري و علم و فلسفه غرب مي دانند. عملكرد قائلين به اين نظر دوگونه است. عده اي چون شهريار زرشناس، محمد مددپور، سعيد زيباكلام، دكتر حيسن نصر و دكتر رضا داوري اردكاني تنها به نقادي غرب مي پردازند و سعي در آشكار كردن انحطاط غرب دارند. در اين ميان عده ديگري هم مثل شهيد آويني و رحيم پور ازغدي كوشيده اند كه علاوه بر نقد غرب به ترسيم بعضي مشخصه هاي يك جامعه اسلامي بپردازند. از جمله بعضي تلاشهاي آويني در سينما و سخنرانيهاي پيوسته رحيم پور در باب «زندگي اسلامي». فرهنگستان علوم قم را هم بايد به اين عده اضافه كرد. در اين ميان افراد ديگري هم همچون پارسانيا، كچوئيان، عماد افروغ، ميرشكاك و همينطور مؤسسه مصباح قم هستند كه پيرامون همين موضوعات فعاليت مي كنند و من دقيقاً اطلاع ندارم كه جزو كدام يك از اين دو طيف قرار مي گيرند.
هر كسي بايد بداند كه خود را در كدام دسته مي بيند. من خود دسته سوم را انتخاب مي كنم و دلايلم را در قسمت بعدي توضيح مي دهم، هرچند لزوم فعاليت افرادي را در با نگاه دو دسته ديگر رد نمي كنم. –يا شايد نمي توانم رد كنم!- فكر مي كنم از ورود بحث به فلسفه علم و مبحث علم ديني گريزي نيست و طبيعتاً چون نگاه شخصي خود را بيان خواهم كرد، قسمتهاي بعدي احتمالاً خيلي بيشتر مورد ترديد و نقد جدي شما خواهد بود. نوشتن نظرات شخصي در اينجا، هم به من كمك مي كند كه ايرادات منطقي افكارم موقع نوشتن آشكار شود، هم شما را مجبور خواهد كرد كه نسبت خود را با اين جهت گيريها و دسته بنديها معلوم كنيد و هم فضاي خوبي براي تضارب آراء و تبادل افكار بوجود مي آورد انشاالله. اينرا در پاسخ آنها گفتم كه وبلاگ نويسي آن هم به اين سبك را بي فايده و بيهوده مي دانند.
ادامه مطلب در قسمت چهارم...!
پی نوشت:
«آيا اين تلقي فراگير كه احمدي نژاد شايسته ترين گزينه براي رياست جمهوري آينده است با برخي از انتقادهاي جدي كه نسبت به دولت نهم و شخص ايشان وجود دارد، در تناقض نيست؟!...»
این آغاز نوشته ای است از حسین شریعتمداری با عنوان چرا احمدی نژاد؟ حتماْ بخوانید.
ياعلي
اشاره: از ثمرات مطلب پیشین این وبلاگ این بود که ذهن عده ای از دوستان را به حرکت واداشت تا موضع خود را در برابر اینگونه تحلیلها روشن کنند.
جناب آقای حامد نجفی به عنوان مسئول واحد فرهنگی سال تحصیلی ۸۶-۸۷ بسیج دانشجویی دانشگاه شریف یکی از این افراد بود که نقدها و تحلیلهای متفاوتی را نسبت به فضای فرهنگی کشور و به خصوص قسمت «کار فرهنگی سولار» نوشته من به روی کاغذ آورده است.
آنروزی که نسبت به اطراف خویش بی تفاوت شدیم و سر در گریبان خودبینی فرو بردیم روز مرگ واقعی ماست. صمیمانه از حامد نجفی تشکر می کنم.
***
در ابتدا باید اشاره کنم که بررسی مسائل فرهنگی و یافتن نقطه ی ضعف ما، در پیشبرد این مساله که دوست خوبم حسین بادامچی به بررسی ان پرداخت نیازمند جداسازی اجزای یک حرکت فرهنگی و شناخت متولی هر بخش است تا با یک نگاه هوشمندانه فهمیده شود که اشکال در کجاست.به اعتقاد من فرهنگ را از آغاز تا مرحله ی اجرایی شدن و نهادینه شدن آن به 3 بخش میتوان تقسیم کرد..
1. داشتن فلسفه، مبانی و مواد خام
2. بسط و ترکیب این مفاهیم اولیه و ایجاد یک نظام پیشرونده ی فرهنگی و تولید محصولاتی فرهنگی متناسب با شرایط زمان و هدف گیری مخاطبین
3. ایجاد پایگاه های اطلاع رسانی ،نشر،توزیع و... که در قالب کارهای اجرایی قرار می گیرد.
حال باید دید متولی هر بخش کیست و ضربه ی اصلی از کجا وارد شده است و آیا به واقع شروع بحث با انتقاد از دولت و ... درست است؟
در بخش اول، به هیچ وجه کم و کاستی وجود ندارد.و مبانی و مواد خام ازطریق وحی و توسط پیغمبر اکرم(ص) و ائمه در قالب احادیث و روایات متعدد و بعد از این بزرگواران نیز در مذهب تشیع از طریق مراجع تقلید و علمای اخلاق فاضل به درستی و به کفایت و بیشتر از آن بیان شده است.پس متولیان این بخش کار را به اعلی درجه ی خود انجام داده اند.
2. و اما تمام حرف بنده در این بخش است. اصل عقب ماندگی در اینجاست.اما متولی کیست؟.به نظر من تبیین نظام فرهنگی و وارد شدن در شرایط زمان و ساخت ابزار فرهنگی متناسب به عهده ی طلاب حوزه ی علمیه در درجه ی اول و دانشجویان واساتید رشته های علوم انسانی از قبیل جامعه شناسی،روان شناسی،علوم فرهنگی و... و درمراتب بعدی هنرمندان ،نویسندگان و... است.اما به واقع نمی توان همه ی تقصیر را به گردن این افراد انداخت.نگاهی به تاریخ نشان می دهد که به جز انقلاب اسلامی ما تجربه ی داشتن یک حکومت اسلامی را که در واقع مقدمه ای برای ایجاد نظام فرهنگی و اقتصادی مبتنی بر اسلام است را پیدا نکرده بودیم. (والبته با پیروزی انقلاب و ترور بسیاری از شخصیت های فعال حوزه در این عرصه همانند شهید مطهری، بهشتی و...و البته درگیری بخش دیگری از نخبگان دانشگاهی متدین در مدیریت کشور و البته تحمیل جنگ ،همه و همه از عواملی بود که به نظر بنده شرایط را برای پرورش این نسل و ایجاد یک نظام فرهنگی واقتصادی سخت کرد.
3. اما جایگاه سوم که در حوزه ی اجرای نظام های فرهنگی ،سیاسی،اقتصادی،... مبتنی بر اسلام است در بخش حکومتی آن به دولت سپرده شد ودر بخش مردمی نیروهای بسیج مساجد و دانشگاه ها رهبری این بخش را به عهده گرفتند.
توجه داریم که همین بخش نیز از اهمیت فراوانی برخوردار است و صرفا به دلیل مجری بودن نباید کم اهمیت جلوه داده شود.چه انکه سیطره ی فرهنگی غرب به دلیل قوت همین بخش است.
قبل از اینکه به ادامه ی بحث بپردازم لازم می دانم نوشته ی دوست خوبم آقای بادامچی را نقد کنم. به نظر من پراکندگی در روند بیان مطالب و همچنین عدم نگاه به مبانی و شناخت جایگاه هر نهاد سبب شد ایشان نقدی غیر منصفانه و البته با وجه ی تخریب در بعضی از بخش های نوشته ی خود داشته باشند. ببینید به اعتقاد من هرکس باید جایگاه خودش را بشناسد.اساسا دولت، مجمع تشخیص و.. در جایگاه کلان و در جایگاه های خردتر بسیج مساجد و دانشگاه مسئول مرحله ی دوم نیستند.توجه کنید مثلا یک دانشجوی رشته ی مهندسی با احتساب اینکه قصد تغییر رشته به علوم انسانی را نداشته باشد جایگاهش کمک به جبهه ی فرهنگی و فضای رسانه ای و اساسا توزیع است.چرا که تولید نیاز به افراد بسیار با تجربه و پر مطالعه و نخبه دارد که کارشان این مسائل است.
حال سوال اینجاست که این فضای آشفته از کجا شروع شد؟
تحلیل من این است که پس از اینکه نیروهای حزب اللهی با هشدار مقام معظم رهبری متوجه تهاجم فرهنگی شدند واز طرفی زخم های ایجاد شده از سمت نظام سلطه ی غرب را بر پیکر خود مشاهده کردند.در پی التیام موضعی این زخم ها دچار عمل زدگی شدند.ما زمانی وارد تدافع در برابر تهاجم سنگین فرهنگی شدیم که هم بخشی از اندیشمندان و استادان دانشگاهی علوم انسانی ما خود دچار غرب زدگی شده بودند و هم ابزار های قوی نظام سلطه، که در مرحله ی اجرا حاكم بلا منازع عرصه نشر و گسترش تولیدات فرهنگی بودند، به عوام جامعه نزدیکتر شده بودند.
در این حال ما بدون گذشتن از مرحله ی دوم که مستلزم گذشت زمان و تربیت افراد و ایجاد نظام های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مبتنی بر اسلام بود پا به عرصه ی عمل گذاشتیم. و به طبع نداشتن استراتژی مشخص و نظام واحد در بین بدنه ی مردمی بسیجی سبب شد که این نیروها بدون اطاق کنترل حرکت کنند و لذا این نیروی عظیم مردمی درست هدایت نشد.
واما نیروی اجرایی دوم دولت بود و وجود پول فراوان در این بدنه، نداشتن یک نظام فرهنگی متناسب را برای ما پر هزینه تر کرد.
اگر به ردیف بودجه ی اکثر سازمان های بزرگ و کوچک نگاهی گذرا بیندازیم خواهیم دید که بخش قابل توجهی از ان تحت عنوان بودجه ی فرهنگی سازمان نامگذاری شده است. نداشتن تعریف مشخص از نظام فرهنگی و ضعف نظارت که البته فقط مختص بخش های فرهنگی نیست سبب شد تا این بودجه به کام مدیران سازمان ها خوش آید و آنها نیز رعایت انصاف را کرده و بودجه فرهنگی را به عنوان بودجه ی آزاد در اختیار خود به حساب آورند.
(اگر کمی بخواهید در این زمینه با جزییات دقیق تری نگاه کنید بهتر است به مصاحبه ی سید عباس نبوی با نشریه راه که در مورد سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی است نگاهی بیندازید تا از طرفی به جبهه فرهنگی هم کمک نموده باشید. دوستان لطفا نشریه را بخرید.قرض دادنی در کار نیست)
حال اگر از نهاد ها و سازمان هایی که اصولا کارشان مسائل دیگری است ولی با مقوله فرهنگ از طریق خط بودجه ارتباط یافته اند بگذریم، اصلی ترین نهاد هایی که به نظر میرسد از طرف حکومت برای نشر و گسترش فرهنگ اسلامی تشکیل شده اند یکی صدا و سیما است و دیگری وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی، که البته همیشه سیبل انتقادات قرار گرفته اند.
واقعا نداشتن یک نقشه ی جامع فرهنگی ضربات زیادی را بر ما وارد کرده، به طوری که چون دقیقاً وظیفه ی هرکس معلوم نیست زمینه ی انتقاد سازنده و پیش برنده هم کم می شود طوری که گاهی انتقادات ما انگار تنها شکایت از وضع حاظر است نه نقد آن دستگاه در پازل فرهنگی. پس بهتر است ابتدا یک پیش فرضی بکنیم و با آن پیش فرض انتقادات را مطرح نماییم.در حالت کلی هر دوی این نهاد ها اولاً مسئول شناخت دقیق محصولات فرهنگی مناسب و البته پراکنده ای است که تولید شده اند تا بتوانند نیاز جامعه را حداقل تا مدت کوتاهی پاسخ گو باشند.بخش دیگر کمک به تولید محصولات فرهنگی متناسب از طریق حمایت از تولید کنندگان این بخش و کنترل محصولات نامناسب که کم هم نیستند میباشد. وبخش بسیار مهمتر که البته همیشه مغفول مانده یا حداقل من چیزی ندیده ام، تلاش برای ایجاد اطاق ها ی تفکربرای تدوین نظام فرهنگی و خانه تکانی در فضای فرهنگی کشور است. مولفه های زیادی را می شود از این انقلاب فرهنگی برشمرد ولی ما در اینجا نمی خواهیم به این مساله بپردازیم.
یک نکته هم بگویم وان اینکه به اعتقاد من فرهنگ عمومی مردم و نوسانات ان بیشتر متوجه صدا و سیما ست نه وزارت ارشاد.
حال اگر با این وظایف به نقد بپردازیم اینکه مثلا وزارت ارشاد از طرق اجرایی مثل دادن کاغذ یارانه ای به کتاب ها و نشریات مذهبی کمک می نماید نه تنها زمینه انتقاد و تخریب نیست که از وظایف ارشاد است و همه ی ما میدانیم که خیلی از نشریات خوب و اثر گذار ما به همین دلایل بسته شدند انتقاد به ارشاد وارد است ولی از این جهت که در وظایف دیگر مخصوصا تلاش همه جانبه برای تدوین نظام فرهنگی کوتاهی کرده است نه از این جهت که وظیفه ی درست خود را انجام داده.
با این نگاه اگر به مجموعه های خرد مثل مجموعه های فرهنگی دانشگاه ها هم بنگریم انتقاد ما سازنده تر خواهد بود نه با وجه ی تخریب.
مشخص است که وظیفه ی یک مجموعه ی فرهنگی شناخت و توزیع مناسب تولیدات فرهنگی در دانشگاه و مطالبه از وضع مطلوب است.مخصوصا وقتی مخاطب شما یک دانشگاه فنی مثل شریف است.به اعتقاد بنده نگاه بزرگتر به این مجموعه ها تنها یک نگاه غیر واقع بینانه است.نمی توان از یک دانشجوی ترم 3 که رشته و مساله اصلی او این مسائل نیست توقع تولید محصول در مثلا ترم 6 را داشت.
قصدم نقد واحد فرهنگی نبود و چون اقای بادامچی به این ها پرداخته بودند تنها اشاره ای کردم.
فقط در نهایت باید گفت اینکه فردی در یک مسابقه ی دو نفر اول شود چیز خوبی است ولی یک بچه اگر در کودکی تنها راه رفتن را یاد بگیرد باید تشویقش کرد.
البته یک نقدی هم به دولت فعلی که یک دولت اصول گرا ست به طور خاص وارد است و ان استفاده ی بدی بود (البته به نظر من) که از نسل جوان شد. آن هم با پتانسیل های بالای این نسل. در واقع به جای اینکه دانشجویان نخبه، با اخلاص و با انگیزه ی بسیجی به سمت ایجاد و تشکیل کانون ها ی تفکر که اساساً دولتی نبودن وجه ی اصلی ان است سوق داده شوند هر کدامشان را در وزارت خانه ای فرستادند و درگیر کارهای اجرایی و دست و پاگیر کردند تا اینکه از مسیر اصلی باز ماندند.امید است در دولت بعدی اقای احمدی نژاد فکری اساسی در مورد جوانان و نحوه ی بکر گیری انان در پیشبرد سریعتر انقلاب بشود.
یاعلی
اشاره: فاصله جامعه امروز ما با ايده آلهاي اسلامي و تفاوتهاي فاحش زندگي مؤمنانه الهي با زندگي مدرن امروز ما، در تك تك حوزه هايي كه به طور روزمره با آن مواجهيم بر بسياري از مخاطبين اين وبلاگ واضح و روشن است. اكثر آنچه هم در اين وبلاگ به رشته تحرير در آمده در همين باب بوده است. به گونه اي كه با بضاعت ناچيز خود، كجدار و مريز تلاش كرده ام اين اختلاف را در عرصه هاي گوناگون توصيف كنم. در صدا و سیما، در دانشگاه، در خانواده ها ، در فضای مجازی در انتخابهاي ما براي رشته و حرفه، در سياست گذاري هاي كلان مملكتي، در رفتارهاي روزمره مردم، در دنیای غرب به مدد بيوتن اميرخاني و ...
سؤال اين است كه براي ايجاد تحول در تمام ابعاد زندگي در جهت رضاي خدا و بندگي محض او، تقصير كار معطل ماندن اين روند كيست و در اين ميان تكليف ما چيست؟
مسئولان دولتي، مظنونين هميشگي
اولين چيزي كه در پاسخ سؤال فوق به ذهن مي رسد اين است: «ضعف عملكرد مسئولين»
آنها كه رابطه نزديكي با من دارند مي دانند كه براي من در اين چند سال دانشجويي كسي نبوده كه از مظن اتهام «كوتاهي در عمل به وظيفه اش» خارج باشد و حتي هرگاه فرصتي پيش آمده نسبت به طرح ادعاهايم و انتقاداتم كوتاهي نكرده ام. از مسئولين جزء دانشگاه گرفته تا مناصب كلان نظام. از دفتر فوق برنامه دانشجويي دانشكده و شوراي صنفي دانشگاه و معاون دانشجويي و اساتيد دانشكده و معاونت فرهنگي و فوق برنامه و بسيج دانشجويي و نهاد رهبري گرفته تا رييس دانشگاه و وزير علوم و احمدي نژاد و رهبري همه هميشه مورد اتهام بوده و البته هستند.
همه ما به اصطلاح حزب الّلهي ها اوضاع را مي بينيم و خيلي اوقات دلمان مي خواهد از فرط ناراحتي سرمان را به جايي بكوبيم. هميشه آنقدر حرف سر دلمان سنگيني مي كند كه منتظريم مسئولي چيزي گيرمان بيفتد تا هرچه در دل بود بر سرش فرياد كنيم كه «برادر اين چه وضعيه؟!» و از اين طريق هم خودمان را سبك كنيم و هم خيالمان راحت باشد كه وظيفه شرعي و انقلابي و ملي و تخصصي و غيره ي خودمان را با اينكار انجام داده ايم. يعني كارنامه عمل همه ما به حمدالله پر است از مطالبه و امر به معروف و نهي از منكر مسئولين و احياناً روشنگريهاي بي غرض و باغرض كه «ايهاالناس حواستان هست كه فلان مسئول حزب اللهي هم كه مورد اعتماد بود توزرد از آب درآمد؟»
خداراشكر با وجود اين دولت مكتبي كه بر سر كار است مصداق اين نوع عملكرد انقلابي(؟!) آنقدر زياد است كه نياز به توضيح بيشتر نيست. كافيست فقط كمي به جاهايي مثل مجله راه، سايتهاي وابسته به دوستان عدالتخواه، سخنان برخي از چهره هاي شاخص اصولگرا و همينطور گفته هاي بسيجي هايي كه حس مي كنند كمي بيشتر از بقيه مي فهمند (مثل من!) و دوست دارند پوست احمدي نژاد را با تيغ آرمانخواهي بكَنند، دقت كنيد!
موضوع بحث اين نيست كه اينكار غلط است – كه عقيده من اين است كه اتفاقاً خيلي هم درست است و بايد هميشه فاصله وضع موجود را با وضعيت آرماني فرياد كرد مگر زمانيكه احتمال سوء استفاده دشمنان باشد- بلكه موضوع اين است كه اولاً آيا مطالبه از اين بيچاره ها درست است؟ آيا بعد از اين همه مدت نارضايتي و انتقاد و غرزدن نتيجه اي عايد ما شده است يا همه بي اثر و بي نتيجه بوده است؟
و ثانياً آيا ما بايد نهايت وظيفه خود را همين بدانيم و به عبارت ديگر در انتقاد و مطالبه گير كنيم؟ آيا در اين وضعيت بي ثمر تكراري نبايد به فكر درمان ديگري بود؟
توقع از دولت، منطقي يا غير منطقي؟
در مطالبه از مسئولين در موضوعات مختلف، هر بار بعد از مدتي دقيق شدن در موضوع به اين نتيجه رسيده ام كه ريشه مسأله جاي ديگري است.چرا كه درسيستم موجود خيلي ها عملاً وظيفه «تعريف شده» خود را درست انجام مي دهند. مي خواهم بگويم حتي اگر همه اينها هم كارشان را درست انجام دهند چيزي عوض نمي شود! منظورم از «اينها» مسئولين، دولتي ها و حكومتيهاست. به عبارت ديگر منظورم اين است كه دادن زدن بر سر دولت در اوضاع فعلي مثل داد زدن سر دستگاه پخش صوتي است كه در حال پخش كردن نوار بيخودي است كه داخل آن گذاشته اند. اشتباه ما اين است كه فكر مي كنيم مشكل در خرخرهاي پخش صوت است، غافل از اينكه ريشه مشكل چيز ديگري است. حتي اگر پخش هم به بهترين وجه كار خود را انجام دهد چيزي از ناراحتي ها و اعصاب خورديهاي ما كم نخواهد شد!
بايد توجه كرد كه جايگاه دولت جايگاه «تصميم گيري» است نه «تصميم سازي». دولت يعني قوه مجريه و رييس جمهور يعني مدير اجرايي. تنها يك كارگزار، يك مديرِ عامل. او تنها وظيفه دارد كه بين طرح ها و گزينه هايي كه در مقابل دارد آنچه را صحيح تر به نظر مي رسد انتخاب و اجرا كند. بنابراين ضعف عملكرد نهادهاي فرهنگي يا مرتبط با فرهنگ همچون صداوسيما، مدارس و دانشگاه ها، فرهنگسراها و همينطور نهادهاي فرهنگي غيردولتي همچون نشريات و روزنامه ها، بنيادهاي سينمايي و بالاخص هيئات و مساجد ناشي از در دسترس نبودن خوراك مناسب است. (البته اين موضوع درباره تمام بخشهاي غيرفرهنگي هم صادق است كه در ادامه به آن اشاره خواهد شد) البته مشكل بزرگتر نگاه سكولار و مكانيكي به فرهنگ است كه بزرگترين صدمات را در 30 سال استقرار جمهوري اسلامي به نظام ارزشي ما وارد آورده است.
«كار فرهنگي» سكولار، اشتباه بزرگ سالهاي بعد از جنگ
نكته بسيار تأسف برانگيز در بيست سال گذشته، نگاه سكولار به دين و فرهنگ در كشوري است كه بزرگترين شعار انقلاب خود را نفي سكولاريسم مي داند، كه هم سياست ما عين ديانت ماست و هم علم ما و هم عمل ما و هم اقتصاد ما و هم ديپلماسي ما و... علي رغم اين مسئولان هر جا مي خواهند بر اساس مدلهاي غربي سخن مي گويند و عمل مي كنند، بعدش مي بينند يك عده آمده اند به اعتراض كه آقايان مقوله فرهنگ چه شد؟ اوضاع فرهنگي خراب است، دارد خرابتر مي شود، كاري بكنيد. حضرات هم ابتدا بنا را مي گذارند بر كتمان كردن كه اين حرفها نشر اكاذيب است و تضعيف نظام است و شايعه پراكني و توطئه دشمنان است و... اما كم كم كه مي بينند اين حرفها زياد شده باورشان مي شود. بعضي ها هم تا خانم زاده را با دوست پسرجانش رؤيت نكنند يا فرار آقازاده به دردر را نبينند، نمي فهمند. بعضي ها هم كه هيچوقت نمي فهمند!
اما حالا كه آقايان فهميدند، تازه شروع بيچارگي است! اينجاست كه نگاه سكولار به دين و فرهنگ خودش را نشان مي دهد. از آنجايي كه به مخيله شان هم خطور نمي كند كه شايد اينها همه به خاطر اعمال گذشته خودشان در عرصه هاي اقتصادي و عمراني و سياسي باشد، درمان را هم مستقل از اعمال سابقشان و موازي با آن تعريف مي كنند و كار فرهنگي را مثل يك وصله نچسب، به نحو ناشيانه اي به پيكر تمام آنچه تا به حال بوده مي چسبانند!
اينطور مي شود كه نهادهاي فرهنگي مثل قارچ در همه جا رشد مي كنند. البته با كارآيي اي در حد همان قارچ! تا جاييكه در اكثر ادارات دولتي حتي در كارخانه ها هم معاونت فرهنگي راه انداخته اند و ستادهاي امر به معروف و معاونتهاي عقيدتي سياسي. واحدهايي كه نهايت فعاليتشان برگزاري مسابقات فوتبال جام رمضان بين كارمندان است و تهيه بنرهاي تبليغي در مناسبتهاي مختلف و تنظيم پلاكاردهاي تبريك و تسليت رايج از قبيل «ترحيم والده حاج آقا و بازگشت از حج مشتي حسن و كسب مقام اول مسابقات گل كوچيك محل» و... نمونه بارزش هم همين نهادهاي نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه هاست. ديگر از اين سكولارتر مي شود كه دانشگاه را عَلَم كنيم و بغلش يك ساختمان بسازيم و به همه هم بگوييم كه بعله متصدي فرهنگ دانشگاه هم كه الحمدلله معلوم شد! حالا بگذريم از اينكه گاهي خود اين نهادها نقش قوز بالا قوز را در دانشگاه ها ايفا مي كنند!
همين نگاه به فرهنگ است كه كارنامه ي وزارت ارشاد را كه به حساب مهمترين ارگان فرهنگي كشور است تبديل مي كند به يك فهرست بلندبالاي مخارج مضحك و بي اثر. كارهايي همچون افزايش بودجه فرهنگي همان ارگانهاي قارچي كه شرحش در بالا آمد يا يارانه دادن به كاغذ كتابهاي مذهبي و خريد كتاب براي كتابخانه ها و مساجد و همينطور توجه خاص به «مميزي» براي جلوگيري از عقبگرد بيشتر(!) و حمايت مادي و معنوي از نخبگان و اهل فرهنگ و قلم و هنر و سينما و رسانه و ... ديگر با اين رويكرد و با توجه به زنگ خطري كه خانم گلشيفته فراهاني براي مسئولين به صدا در آوردند و روند رو به رشد احتمالي فرار جيگرها –در مقابل فرار مغزها-(!!!) كم كم لازم مي شود كه براي هنرپيشه هاي سينمايي هم همايشهايي از جنس همين همايش هاي تشريفاتي لوس و آبكي تقدير و تمجيد از نخبگان علمي برگزار شود تا نشست هيئت دولت با ستارگان سينما هم تشكيل شود و تعداي خانه هم به آن ليست 3000 تايي خانه نخبگان علمي اضافه شود تا شايد همگي زمين گير (و خانه گير، چيزي مثل نمك گير!) شوند و انشالله ديگر شاهد آبروداري اقشار مختلف كشورمان در كشورهاي دوست و برادر (البته از نوع نامحرم آن!) نباشيم. فرهنگ در اين نگاه آنچنان تقليل مي يابد كه ماكزيمم كاري كه در قبال موضوعي مثل اقامه نماز مي توان انجام داد دادن شير و كيك در نماز عيد فطر است يا تخفيف عوارض مساجد يا دادن تسهيلات براي ساختن مصلاهاي بزرگتر يا رايگان كردن اتوبوس و مترو براي رفت و آمد به نماز جمعه. اما هيچكس در مورد اينكه اين مساجد و مصلاها را چه كسي مي خواهد پر كند و آن كتابها را چه كسي مي خواهد مطالعه كند چيزي نمي داند!
دردآورتر از اين نگاه هاي كوته بينانه و مسخره ما به مقوله فرهنگ است كه تصور كرده ايم كه فرهنگ يك اهرم مكانيكي است كه اگر اينطرفش را بدهي پايين آنطرفش بالا مي رود! شصتاد نفر از كله گنده هاي علم و ادب و فرهنگ مملكت را در جايي به اسم «شوراي «عالي» انقلاب فرهنگي» جمع كرده ايم تا بعد از هزاران ساعت كار فكري(!) تصويب كنند كه براي ترويج فرهنگ جهاد و شهادت و آشنايي با حماسه هاي دفاع مقدس دو واحد درس «دفاع مقدس» به چارت مراكز معارف دانشگاه ها افزوده شود. واقعاً دست مريضاد! يكي برود براي اين حضرات علما اسفند دود كند! تصور كرده ايم كه با راه انداختن شبكه قرآني كه شبانه روز پخش قرآن به صورت صوت و لحن و تجويد و ترتيل و با ترجمه و با تفسير و با تصوير و بي تصوير داشته باشد، يا با آوردن روحانيون مختلف در ليالي قدر و با تعطيل كردن همه سريالها مردم را به زور پاي تلويزيون نشاندن و يك دل سير موعظه كردن ملت و با سانسور بي حجابي ها در سطح شهر و با در حال تركيدن نشان دادن مراكز جمع آوري هداياي جشن نيكوكاري، به همين سادگي توانسته ايم اهرم فرهنگ مردم را بالا ببريم در حاليكه جشنواره شونصدهزار فيلم گيشه اي دنيا با سانسور قشنگتر از اصل به مناسبت هفته درختكاري در 5 شبكه سيما به صورت شبانه روزي، با تكرار، به همراه جوايز مختلف و جايزه ويژه سفر به دوبي در حال تزريق (بخوانيد پمپاژ) دائمي فرهنگ و انديشه و سبك زندگي غربي به فرزندان 3 تا 30 سال ماست؟!
ساده انديشي ما نسبت به فرهنگ چنان است كه هر سال در بسيج دانشجويي مي آييم و واحدي را به عنوان واحد فرهنگي علم مي كنيم كه چند تا دانشجوي مشتاق دلسوز مسئول واحد شوند و تا وسط سال مشغول تأمل و تدبر و اهداف و چشم انداز و چارت كاري و تهيه نيرو و حامي و ... باشند تا شايد تا آخر سال يكي دوتا برنامه مناسبتي برگزار كنند براي مخاطب عام دانشگاه و حاج كامبيز دشتستاني بيايد يا نيايد و سالن تا نصفه پر شود يا تا ثلثه خيلي فرقي نمي كند و سال بعد دوباره همين آش و همين كاسه البته با شركت كنندگان كمتر علي رغم تبليغات رنگينتر! اين همان نگاه وصله اي داشتن به فرهنگ و كار فرهنگي است. واالّا چنانچه بسيج و بسيجي رسالت خويش را نسبت به انقلاب درك كند و خالصانه در راستاي آن قدم بردارد، تمامي نظرها به سوي آن جلب خواهد شد و همه ناخودآگاه جذب تفكر بسيجي و انقلابي خواهند شد، همانطور كه بسيج دانشجويي دانشگاه شريف در اين چند سال قدم در اين راه گذاشته است. رسالتي كه در يك كلمه عبارت است از بسط گفتمان انقلاب در ميان خود و همينطور در فضاي دانشگاه متناسب با شرايط آن است، نه تعريف يك پروژه موازي در كنار زندگي عادي هرروزه آن هم صرفاً به هدف «كار فرهنگي» بر روي عده ديگري. كاري كه ممكن است حتي به خودپسندي و جذب به خود به جاي اسلام و همينطور نزاع هاي پوچ و وقت تلف كن بين بسيج و انجمن «غير اسلامي» منجر شود.
مسئول كيست؟
گفتيم كه دولت تصميم گير است. اما تصميم سازان چه كساني هستند؟ با تفحّصي در جامعه و همچنين رجوع به رهنمودهاي مقام معظم رهبري مي توان فهميد كه تصميم سازان جامعه در درجه اول نخبگان دانشگاهي و حوزوي كشور هستند. در درجه دوم فكر و ايده يا علم مبناي توليد شده چنانچه مقبول باشد بايد در مراكزي مثل مجلس شوراي اسلامي، مجمع تشخيص مصلحت نظام، شوراي عالي انقلاب فرهنگي و همينطور نهادها و كانونهاي تفكر در قسمتهاي مختلف اجرايي كشور جريان يابد تا تبديل به برنامه و راهكار عملياتي گردد.
آنچه ما در مورد نهادهاي مختلف كشورمان مي بينيم اين است كه عمدتاً هيچ كانون تفكري در كنار بخشهاي اجرايي وجود ندارد. مثلاً دولت هيچ برنامه اقتصادي اي ندارد كه بر اساس آن عمل كند. در صدا و سيما هنوز مشي مشخصي در برنامه سازي نمي بينيم. دانشگاه ها به سوي هيچ نقطه ايده آلي كه در نظر گرفته باشند حركت نمي كنند و درجا مي زنند. صنعت و تجارت عموماً نان را به نرخ روز مي خورند.
در چنين شرايطي يكي از اين حالات محتمل است: 1- فكري نيست و مملكت در جا مي زند 2- فكري هست اما مال ما نيست. يعني از برنامه ها و حرفهاي توليد شده ديگران استفاده مي كند. به عبارت بهتر ديگران براي ما تصميم گيري مي كنند (كه اين هماني است كه بر سر ما مي آيد) 3- نخبگاني وجود دارند كه حرفي براي گفتن داشته باشند اما وحدت نظر وجود ندارد و يك نظر نهايي بدست نمي آيد. البته به نظر مي رسد وضع كنوني ما در دولت جديد تلفيقي از سه حالت فوق است!
آنچه در دوران دولت جناب آقاي هاشمي خواسته يا ناخواسته بر سر ما آمد همان مورد دوم بود، چرا كه به قوانين و اصول مدرنيته تن داديم و خود را به برنامه هاي افكار ليبرال سپرديم و توصيه هاي بانك استكباري جهاني را به كار بستيم و شد آنچه شد. شرح مفصل ماوقع را از سال 65 تا 75 جناب آقاي دكتر رفيع پور در كتاب بسيار ارزشمند «توسعه و تضاد» به رشته تحرير در آورده است.
البته نكته اي كه بايد ذكر شود آن است كه در شرايط كنوني خطوط كلي و مبهم حركت كشور تا حدودي به واسطه تعاليم دين اسلام و اهل بيت (عليهم السلام) و تفكرات علماي شيعي تا كنون و همينطور گفتمان انقلاب و صحبتهاي امام راحل و مقام معظم رهبري و اخيراً سند چشم انداز مشخص شده است ليكن اينها اصلاً به اندازه اي نيست كه بتوان يك جامعه منسجم اسلامي با تمام ابعاد آن تشكيل دهد. جامعه اي كه تأمين كننده حيات مادي و معنوي و دنيوي و اخروي مردم كشور ايران و سپس تمام مردم جهان باشد.
شهيد آويني در كتاب آيينه جادوي خويش در باب مسير انقلاب چنين مي گويد:
«انسان به مفهوم كلي داراي مصداق تاريخي است، اما افراد بشر آن همه عمر نمي كنند كه «دو تمدن مختلف و نحوه تبديل و تحول آن دو را به يكديگر» درك كنند. اگر نه، تصور اين غاياتي كه ما براي تمدن اسلامي ترسيم مي كنيم آسانتر مي بود. براي عموم افراد بشر اكنون تصور صورت ديگري از حيات و تمدن جز اين صورت فعلي محال و ممتنع است، آنچنان كه براي مردم قرن شانزدهم نيز تصور صورت كنوني تمدن امكان نداشته است.
انقلاب در مدنيت نخست از يك تحول بزرگ در انديشه مردمان آغاز مي گردد و سپس با فاصله چند نسل «تحقق مدني» مي يابد و در صورتِ «نظام ها و تأسيسات و معاملات و مناسبات مختلف» ظاهر مي شود. پيش از پيروزي انقلاب اسلامي انتظار اين تحول عظيم در زمان و همه وقايع تاريخي و اجتماعي احساس مي شد و اكنون نيز در همه آنچه در سراسر جهان مي گذرد، براي آنان كه زبان دلالتهاي تاريخي در مي يابند، نشانه هايي غيرقابل انكار براي اضمحلال تمدن غرب و استقرار مدينه اي معنوي در آينده اي نه چندان دور موجود است.»
در برهه كنوني انقلاب بايد گفت كه تداوم انقلاب منوط به حركت و آگاهي نخبگان حوزه و دانشگاه است تا قدم در راه بسط انديشه شيعي در تمام ابعاد زندگي انسان گذارند. حركتي براي «تحقق مدني» انقلاب در صورت «نظام ها و تأسيسات و معاملات و مناسبات مختلف» حركتي كه چند نسل به طول خواهد انجاميد اما حيات طيبه نسلهاي آينده ما و نوع بشر در گرو آن است.
ادامه مطلب در قسمت سوم!...
پي نوشت:
۱) يكي از بهترين متنهايي كه در اين باب نوشته شده جزوه ي «اين جبهه نيرو ندارد» است كه به همت يكي از دانشجويان دانشگاه امام صادق تهيه شده است. خواندنش غنيمت است!
۲) ویژه نامه «فردا دیر است...» پرونده ای برای تحول در حوزه را هم در سایت رهبری ببینید.
ياعلي
پرده اول: تبريز، محله گلشهر (كه آنموقع ها كارمند نشين بود)، حدود سالهاي 74-75
حدوداً 9 سالم بود وقتي اولين بار با چشمهاي خودم همچين چيزي ديدم! وقتي دوست خواهرم –كه چند سالي از من بزرگتر است- آمده بود خانه مان كه با خواهرم روزنامه ديواري درست كنند من رفتم و در را باز كردم. آنروز براي اولين بار اين پديده نادر را ديدم و جا خوردم! او چند تار مويش را از زير روسري اش بيرون گذاشته بود! وقتي از مادرم پرسيدم «مامان مگه نامحرم بيرون نيست پس چرا ... (فلاني) موهاش بيرونه؟» اما مادرم تنها سري تكان داد...
از آنروز جور ديگري درباره آن دوست خواهرم فكر مي كردم!
پرده دوم: تهران، پارك چيتگر، سال 77
تقريباً سالي يكبار را تهران مي آمديم. عمدتاً چون با ماشين از تبريز مي رفتيم شيراز بين راه چند روزي را هم در تهران خانه دايي جان جل مي شديم. يادم مي آيد مدتي بود كه هربار تهران مي آمديم چيزهاي عجيب و غريب جديدي مي ديديم كه مايه حسرت ما و تفاخر پسردايي ها مي شد. از پارك ارم و باغ وحش گرفته تا ترن هوايي و بعدترها پارك آبي. غير از اينها اتوبانهاي بزرگ با آن بيلبوردهاي تبليغاتي عظيم و ماشينهاي مدل بالايي كه گاهي سگي از شيشه پنجره اش بيرون را تماشا مي كرد، هميشه براي ما غير منتظره و تعجب برانگيز بود.
آن سال با پسردايي ها رفتيم پارك چيتگر براي دوچرخه سواري. پسردايي بزرگه 6-7 سالي از ما بزرگتر بود. به طرف محل كرايه دوچرخه كه مي رفتيم چيزهاي عجيبتري مي ديدم. دخترهاي نوجوان و جواني كه با مانتو در حال دوچرخه سواري بودند و خيلي هم حواسشان به روسري نيم بندي كه روي سرشان در حال اهتزاز بود نداشتند. تازه از آن عجيبتر با خانواده شان نبودند! بلكه با پسراني همسن خود در حال دوچرخه سواري بودند و خيلي هم شاد به نظر مي رسيدند! سردر اتاق مركزي كرايه دوچرخه بزرگ نوشته بودند: «لطفاً شئونات اسلامي را رعايت كنيد» اين جمله هم از آن چيزهايي بود كه فقط تا آن موقع در تهران ديده بودم! رفتيم داخل. من با آن سن و سال كمم از فضاي آنجا خجالت كشيدم از بس ماتيك و مش و لاك ناخن و تيكه بازار ديدم. پسردايي ام يكهو داغ كرد و داد زد: «آخه اين چه وضعيه مگه نمي بينين اينجا گنده چي نوشته؟!...»
پرده سوم: شيراز، منزل يكي از اقوام، حوالي سال 80
ديگر عادت كرده بوديم به تغييراتي كه در اطرافمان بوجود مي آمد. در ميان دوست و آشنا كم كم چادرها به مانتو و مقنعه به روسري تبديل مي شد. كم كم عكسهاي امام و شهدا و آيت الله خامنه اي از روي ديوارهاي خانه ها محو مي شد و تابلوهاي ان يكاد و اناانزلناه و كم كم اسب و منظره و حضرت مريم و زلف و ... جاي آنها را مي گرفت. پشتي و پتوي رو زمين ديگر عار بود و مبل استيل و راحتي و ميز ناهارخوري 12 نفره فضاي تنگ خانه ها را تنگتر مي كرد. كم كم صداي قرآن و تواشيح جاي خود را به محمد اصفهاني و عصار مي داد و آنها هم بعدتر جاي خود را به آريان و شادمهر عقيلي دادند و كمي هم گوگوش و هايده و سياوش و ابي و ...
اگر بچه تر كه بوديم هر وقت خانه پدرجون مي رفتيم بين نوه هايش بساط مسابقه قرائت قرآن بود و سرود حضرت زينب و تكبير نماز گفتن و حفظ سوره و دعا بزرگتر كه شديم تا مي رسيديم پدرجون را مي پيچانديم و مي رفتيم طبقه بالا سروقت نينتندوي پسردايي و اگر پدرجون شاكي نمي شد نماز جماعت را هم بدمان نمي آمد بي خيال شويم تا آخر وقت مسابقه «هركي نمازش رو زودتر خوند» بگذاريم!
امّا آنسال قبح چيز ديگري هم براي من شكست. خانه يكي از اقوام كه رفته بوديم با رفيقمان به عادت معهود رفتيم سروقت كامپيوتر و كامپيوتربازي. بازي كه تمام شد ما آنطرفتر نشستيم و برادر بزرگترش آمد و روي يك فايلي كليك كرد. مديا پلير باز شد و يكهو تصوير زني در حال رقص با لباس خيلي خيلي زننده پيدا شد و صدايش كه به گمانم انگليسي مي خواند. سرجايم ميخكوب شدم! سرم را پايين انداختم و گفتم اينها ايراد نداره مگه؟ گفت «نه بابا عادي ميشه واست!» ( والبته راست مي گفت. خيلي زود براي يك نوجوان 15 ساله می توانست عادي شود)
پرده چهارم: تهران، دانشگاه صنعتي شريف، سال 84
به ما مي گفتند ورودي جديد. در سالن بزرگي همه كساني كه تازه دانشگاه قبول شده بودند جمع بوديم. سخنرانها تك تك آمدند و چيزهايي گفتند. بعدش هم سرود «عرصه صنعت دانشگاه» را خواندند و ما از سالن تربيت بدني بيرون آمديم. از بيرون سر و صداي زيادي مي آمد. وارد هال تالارها كه شديم بار ديگر در عمرمان با چيزهاي جديدتري آشنا شديم. دستشان درد نكند، عده اي سال بالايي از دفاتر فوق برنامه اي دانشكده آنجا جمع بودند تا زحمت آشنا كردن ما با جو دانشگاه (!) را بكشند و به عبارت بهتر از همان اول آب پاكي را روي دست من و بقيه ورودي هاي جديد بريزند. آمديدم داخل ديديم عده اي دختر و پسر دست در گردن هم انداخته بودند و در حال انجام كاري شبيه بازي «عمو زنجير باف» بودند. يكي با چوب روي ميزي مي زد و دختر و پسر در يك فضاي شاد و مفرّح (!) ما را يعني مكانيكي ها را صدا مي زدند. البته چيزي كه از همان اوّل متوجه آن شدم اين بود كه آنها بيشتر حواسشان به هم بود تا به ما و اين موضوع تا آخر به اصطلاح جشن ورودي ها حفظ شد! بعد از آن به ما توضيح دادند كه هيچ اشكالي ندارد اگر تعداد دخترهاي دوره تان كم است، البته سال به سال فرق مي كند اما بالاخره يكجور با هم كنار مي آييد! (كه البته اين يكي را انصافاً راست مي گفت!) برنامه هاي شاد و مفرح ديگري هم براي ما ترتيب داده بودند كه هريك به نوبه خود پرده اي را از پيش چشمانمان كنار مي زد!!!
پرده پنجم: تاكسي، خط نوبنياد-آزادي، سال 86
-«ببين من از اوناش نيستم كه رمضون و محرم بخوام مشروبمو بذارم كنار...!!!»
اين يكي از جملات مكالمه اي بود بين من و يك مرد حدوداً سي ساله در تاكسي كه متآسفانه به جاهاي باريك كشيد و به همين دليل جهت حفظ عفت عمومي از نقل باقي مكالمه معذورم!
پرده آخر: چه بايد كرد؟
و مطمئناً شما هم سالهاست كه احساس مي كنيد سال به سال و روز به روز در معرض چيزهاي جديد قرار مي گيريد. هروقت به پارك مي رويد يا به رستوران يا به سينما يا مسافرت شمال، به چشم دل(!) كه بنگريد باب هاي جديدي كه هر روز به روي جامعه ما گشوده مي شود خواهيد ديد.
روند تغيير ذائقه مردم از بعد جنگ تا كنون ادامه يافته است و فرهنگ غربي و تفكر سكولاريستي و اومانيستي در ذهن و جان مردم حتي در سطح مسئولين مملكتي (رجوع شود به بيانات رهبري در ديدار هيئت دولت امسال) نفوذ كرده است و همچنان با روش فتح سنگر به سنگر چشم طمع به نسلهاي آينده ما دارد.
چگونه شد كه مردمي كه فرزندان خود را قرباني انقلاب مي كردند و آنچنان سخن از به سقوط كشاندن تمامي مستكبران عالم مي گفتند امروز آنچنان به دنياپرستي و سودجويي خو كرده اند كه حتي تحمل ساعتي قطعي برق را هم از كف داده اند. مردمي كه امام پس از قبول قطعنامه خطاب به آنها مي گويد:
«فرزندان انقلابي ام! اي كساني كه لحظه اي حاضر نيستيد از غرور انقلابي تان دست برداريد! شما بدانيد كه لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مي گذرد. مي دانم كه به شما سخت مي گذرد اما مگر به پدر پير شما سخت نمي گذرد؟ مي دانم كه شهادت شيرينتر از عسل در پيش شماست، مگر براي اين خادمتان اينگونه نيست؟ ولي تحمل كنيد كه خدا با صابران است. بغض و كينه انقلابي تان را در سينه ها نگه داريد، با غضب و خشم به دشمنانتان بنگريد و بدانيد كه پيروزي از آن شماست... مسئولين را از اين تصميمي كه گرفته اند شماتت نكنيد كه براي آنان نيز چنين تصميمي سخت و ناگوار بوده است»
امّا آنچه مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول كرده اينست كه براي اصلاح وضع كنوني و بازگشت به زندگي مؤمنانه اي كه چند سالي در صدر انقلاب در كشورمان تجربه شد، بايد از چه كسي مطالبه كرد؟ بايد از بي عملي «چه كسي» شاكي بود؟ بايد انگشت اتهام را به جانب چه كسي گرفت؟ تكليف امروز ما چيست؟ چه بايد كرد؟
ادامه مطلب در قسمت دوم...
ياعلي
پی نوشت:
- این هم یک مطلب تقریبا مرتبط در وبلاگ "جستجوگری در مسیر شدن" مجتبی حاجی قاسمی (لینک)
- این وبلاگ هم در نوع خودش منحصر به فرده. دقت به صحبتهای راننده تاکسیها هم واسه خنده خوبه هم برای بدست آوردن آخرین اطلاعات از فضای جامعه (تاكسينوشتهاي یک آقای جامعهشناس)
پیش گفتار
دو كارآموزي 240 ساعته كه به نحو ظالمانه اي در برنامه ي درسي مهندسان مكانيك گنجانده –بخوانيد چپانده!- شده، فرصت مغتنمي را –ولو با اكراه- بوجود مي آورد كه دمي برج عاج دانشگاه را – با آن نرده هاي سبز رنگي كه با چنگ و دندان مي كوشد علم آموزان و آينده سازان اين مرز و بوم را به دقت از جامعه اي كه قرار است آنرا بسازند(!) جدا كند- با تمام عظمت پوشالي اي كه جزئي ثابت از اذهان مردمان اين سرزمين شده است، فرو بگذاريم و كمي با توده هاي سرگردان مردمي كه در سكوتي سنگين سر به زمين انداخته اند و آينده ي تاريك خود را مذبوحانه دست مال مي كنند، هم صحبت و شايد هم درد شد.
اين كارآموزي- علي رغم بغض و كينه ي شديدمان نسبت به عزيزي كه اولين بار عدد 480 را براي تعداد ساعات كارآموزي مورد نياز براي مهندسان مكانيك پيشنهاد داده بود!- آموزه هاي فراواني براي من داشت كه يكي از آنها را بهانه ي بحث مورد نظر خود خواهم كرد.
طبق يك برآورد بسيار ناقص و نادقيق بنده، در هر جمعي از كشور ما كه به فعاليت اجتماعي مشغولند، بيش از 50 درصد افراد «بي انگيزه ي واقعي» و «بدون كوچكترين علاقه» به كاري كه انجام مي دهند و «بدون آنكه خود بخواهند» مشغول گذران روزهاي عمر بي عوض خود هستند و از ميان آنچه در مجموعه ي تمام سازوكارهاي اداري و صنعتي و فرهنگي و سياسي و... وجود دارد، تنها حقوقي كه آخر ماه به حساب مردم ريخته خواهد شد اهميت دارد و لاغير. همانطور كه قبلاً هم گفته بودم برآورد من اينست كه اين عدد در جايي كه قرار است مترقي ترين نهاد كشور باشد يعني دانشگاه صنعتي شريف، عددي در حدود 80 الي 90 درصد است. در كارخانه ي كارآموزي من هم اين عدد براي كارگران چيزي در حدود 90 درصد بود. گرچه اين اعداد شايد خيلي دقيق نباشند اما تا حدودي اوضاع موجود را نشان مي دهد.
علاقه؟!
همه ي كساني كه در مقطع دبيرستان يا كارشناسي يا كارشناسي ارشد مجبور به انتخاب رشته شده اند، در نظر گرفتن فاكتوري به نام علاقه را – بعضي كمتر و بعضي بيشتر- از ديگران شنيده اند و شايد به كار بسته اند. بالاخص كساني كه به نوعي به اين خودآگاهي مي رسند كه احساس مي كنند به نوعي در رشته و حرفه ي خود ناكارآمد هستند بلافاصله پاي پارامتري به نام «علاقه» را براي رد آن رشته و تأييد رشته ي ديگري وسط مي كشند.
اما به راستي «علاقه» چيست؟ و آيا مي توان چنين اعتباري براي يك حس ميل دروني كه آنرا «علاقه» مي ناميم قائل باشيم؟ آيا گفتن اين جمله كه «من بازي فوتبال را دوست دارم» به اين معناست كه براي انتخاب يك ورزش مسمر بايد فوتبال را انتخاب كنم و لزوماً شنا را نه؟ آيا صرف علاقه داشتن به خودرو يا هواپيما به معناي اينست كه رشته اي كه ما در آن موفق خواهيم بود مكانيك يا شناست و لزوماً روانشناسي يا دندان پزشكي نيست؟
از نظر من اينطور نيست. همانطور كه همه ي ما خوب مي دانيم علايق ما تابع پارامترهاي متعددي است كه بعضي دروني و بعضي بيروني هستند. چه بدانيم چه ندانيم. به عنوان مثال «شغل پدر» يك نوع جهت گيري ديفالت (فكر كنم معادل فارسي آن «از پيش تعيين شده» باشد!) در ذهن اكثر افراد بوجود مي آورد. براي اثبات اين مدعا كافيست يكبار در جمعي از دانشجويان فني بپرسيد چند نفر پدرشان هم مهندس است. همينطور است رشته ي برادر و خواهر. يك عامل مهم ديگر «جو» يا «فشار هنجاري» است. يعني نظر اكثريت در مورد انتخاب شما اگر جاي شما بودند. اين عامل براي رتبه هاي بالاتر كنكور اهميت بيشتري مي يابد. همينطور عواملي مثل اعتبار اجتماعي، بازار كار، درآمد نسبي حرفه، انتخاب رفقا و غيره مي تواند «توهم علاقه» را بوجود بياورد. اما علاقه ي واقعي كه از نوع توهمي آن متمايز مي شود، چيست؟
عامل مهم ديگري كه در شكل گيري علاقه سهم بسزايي دارد «استعداد» است و به نظر من «بخش واقعي و قابل اتكاي علاقه» بخشي است كه از «استعداد» ناشي شده باشد.
استعداد
براي شناختن استعداد نياز به نوعي تفكيك و تقسيم بندي داريم كه متاسفانه من تاكنون دسته بندي مناسبي براي انواع استعدادها نديده ام. استعداد يك توانايي دروني است و بايد مستقل از خروجي هاي آن ارزيابي شود. بنابراين گفتن اين جمله كه «فلاني استعداد نقاشي دارد» جمله ي غلطي است، چرا كه نام استعداد او «استعداد نقاشي» نيست بلكه يك حالت دروني است كه در فعلي چون نقاشي مي تواند به خوبي منعكس شود. با اين تعريف وقتي مي بينيم كه كسي خوب فوتبال بازي مي كندد بايد ديد كه كدام توانايي دروني غير از بازي خوب با پا باعث موفقيت او شده است؟ توانايي كار تيمي، رهبري تيم، تجزيه و تحليل بازي، هوش خوب در فريب دادن حريف، توانايي جسمي بالا يا تركيبي از استعداهاي فوق. با اين حساب و با بررسي اين عوامل آيا نمي شد نتيجه گرفت كه اين بازيكن مثلاً در رشته ي واليبال بهتر نتيجه مي گرفت؟
زمانيكه روحيات و مشخصات و توانايي هاي روحي و جسمي كسي بر فعاليت هايي كه در رشته يا حرفه اي انجام مي شود، منطبق مي گردد نوعي تمايل دروني بوجود مي آيد كه قسمت واقعي و قابل اتكاي «علاقه» را مي سازد.
بنابراين يكي از لازمه هاي انتخاب صحيح رشته ي تحصيلي و آينده ي اجتماعي تخصصي شناختن استعدادهاي خود و توانايي هاي مورد نياز آن حرفه است. به عنوان مثال براي حرفه ي مهندسي ذهني با توانايي هاي بالاي محاسباتي و تحليلي مورد نياز است و اين مستقل از رشته ي جزئي مهندسي است. يعني – البته با اندك تأمل حقير- كسي كه مي تواند به آساني مسائل تحليلي رياضياتي را حل كند در هر رشته ي مهندسي از متالورژي گرفته تا هوافضا در كار طراحي و تعميرات و ساخت –يعني وظايف رايج مهندسي- موفق خواهد بود. نه تنها رشته هاي مهندسي بلكه رشته هاي چون جامعه شناسي و علوم سياسي هم نياز به ذهن تحليلي قوي دارند و علاوه بر آن به توانايي هاي سخنوري ، نوشتن، توانايي هاي شخصيتي و اخلاقي و ... دارند
و اما حرف اصلي؛ خط زندگي امروز انسانها را چه نقاطي مي سازد؟
تمام آنچه كه تا اينجا گفتيم مقدمه اي بود براي پرداختن به اين بحث. اگر با ادله ي عقلي يا نقلي يا شرعي يا شهودي يا حسي يا ... پذيرفته باشيم كه وظيفه اي در قبال دينمان يا وطنمان يا انقلابمان يا آيندگانمان يا امت اسلاميمان يا رهبرمان يا امام زمانمان يا خدايمان داريم و مصرانه بخواهيم به آن عمل كنيم تا آن دنيا سرافكنده نباشيم اولين سؤال اينست كه اين وظيفه را چطور بايد شناخت؟
اگر جامعه را يك صفحه در نظر بگيريم، مسير زندگي هريك از ما خطي است كه در اين صفحه ي «جامعه» بين چهار نقطه ي «من»، «تحصيل» و «شغل» يا «خدمت» و «خدا» رسم مي شود. اين خدمت همان وظيفه ي مورد سؤال ماست كه رضايت حق تعالي را تأمين خواهد كرد.
امّا مشكل اصلي براي من و شما و در جامعه ي فعلي ايران اينست كه اين 4 نقطه اساساً مستقل از هم هستند و هيچ نسبتي با هم ندارند و هيچ خطي از 4 تاي آنها رد نمي شود؛ عده اي به زور از 2 تا از 4 تا يك خط رسم كرده اند و عده ي كمتري 3 تا از 4 تا و عده ي بسيار قليلي از هر 4 تا.
در يك نظام اسلامي ايده آل، سيستمهاي اجتماعي طوري تنظيم شده اند كه خود به خود هر فردي را در مسير ايده آل خود مي اندازد و سعادت دنيوي و اخروي او را تأمين مي كند. در جوامع غربي با حذف معاد، به جاي نقطه ي «خدا» نقطه ي «نفس» قرار مي گيرد. اما به واقع يك نظام كارآمد و ايده آل را براي يك خط سير منطقي –البته با تفاوتي كه در نقطه ي آخر ذكر شد- براي هر شهروند در تمدن غرب شاهد هستيم.
آنطور كه ما شنيده ايم در بعضي لز كشورها هر كودك يك پرونده ي استعدادشناسي دارد و يك استاد ناظر كه سالها – به قولي حتي تا مقطع دانشگاه- او را مورد رصد قرار مي دهد. از كسي شنيدم كه مي گفت يك مادر دانماركي در مورد كودك 9 ساله اش از توانايي هاي او مثل قدرت رهبري، نيروي جسمي براي ورزش، استعداد موسيقي، مشخصه هاي روانشناسي و مطالب بسياري را مي داند كه به مرور تكميلتر مي شود. در مقاطع مختلف آموزش ها متناسب با استعدادهاي هركس محدودتر و تخصصي تر مي شود و اين روند هدايت تحصيلي حتي در مقاطع دانشگاهي ادامه مي يابد تا زمانيكه به شغل خاص و جزئي يك شخص در نظام اجتماعي آنها ختم مي شود. نكته ي حائز اهميت اين است كه مسلماً اين هدايت در بستر نيازها و مقتضيات واقعي جامعه صورت مي گيرد و تك تك افراد به سمت مشاغل مورد نياز هدايت مي شوند.
وضعيت كنوني ما در ايران
اما شرايط كنوني جامعه ي ما چگونه است؟
الحمدلله در ايران امروز اولاً كمتر كسي شناخت درستي از استعدادهاي خود دارد. اصلاً چيزي به اسم توانايي ذاتي بسيار مهجور است و به ندرت مي شود كه الاتفاق معلم ورزش حسين رضازاده قهرمان وزنه برداري باشد و استعداد او را بشناسد و او را به اين سمت هدايت كند و يك قهرمان براي كشور تربيت كند.
دوماً چيزي كه كمترين اهميت را در انتخاب رشته ي تحصيلي چه در دبيرستان چه در دانشگاه دارد استعداد است.
سوماً رشته هاي تحصيلي ما با تقريب خوبي هيچ ربطي به مشاغل موجود ندارند و به عنوان مثال يك مهندس مكانيك براي اينكه بتواند به خوبي از علمش استفاده كند –اگر نخواهد جز مغزهاي فراري باشد- بايد خود اقدام به تأسيس شركت خصوص طراحي مهندسي كند؛ چه برسد به فارغ التحصيلان رشته هاي انساني.
چهارماً اين خط سير عموماً هيچ نسبتي با «جامعه» ما ندارد و تا آخر ارشد و دكترا كه شخص در بين نرده هاي دانشگاه زنداني است و بعد از آن هم شغلي كه انتخاب مي كند عمدتاً هيچ نسبتي با شرايط فعلي كشور و نيازهاي مهم و استراتژي فعلي مملكت در جهان ندارد و جهت گيري آن براي حل معضلات كشور نيست.
پنجماً از همه ي اينها مهمتر مشاغل ما عمدتاً نسبتشان با «خدا» و دين و نظام اسلامي و انقلاب و سند چشم انداز معلوم نيست و تنها با «پول» نسبت دارند.
با توجه به اين 5 مورد نتيجه مي گيريم كه در زمانه ي فعلي و شرايط كنوني جامعه ي ما خيلي سخت است كه كسي بميرد و در آن دنيا سرش را بالا بگيرد!
خواننده ي محترم! مسلماً نظرات زيادي خواهي داشت. بعد از كمي تأمل و فرو دادن غيظ اوليه(!) – خدا شاهده – خوشحال مي شوم كه نظر حتي الامكان انتقادي ات را بدانم!
پيشاپيش از بلند بودن نوشته عذرخواهي مي كنم. (كامنت حروم نفرماييد!)
ياعلي
اين داستان كوتاه را به دليلي نوشتم. شايد بعدها در همين جا گفتم كه آن جريان عبرت آموز چه بود كه مرا به نوشتن اين قصه تكراري واداشت.
و پيرمرد همچنان سرفه مي كرد...
براي طي كردن مسير هر روزيم هميشه از تاكسي هاي اين خط استفاده مي كردم. مسافراي اين خط عمدتاً كسايي بودن كه به حساب، خودشون رو از اقشار تحصيل كرده و با كلاس جامعه مي دونستن. همه كت شلواري و اتو كشيده و با سر و صورت مرتب و عمدتاً در طول مسير ساكت و در حال مطالعه. موقع حساب كردن هم يه 2000 تومني خشك از كيف پولشون در مي آوردن و در جواب راننده كه مي پرسيد «ببخشيد، پول خورد نداريد؟» جواب مي دادن «آقاي محترم، من پول خورد تو جيبم نگه نمي دارم»
گذشت و گذشت و من هم كه مدت زيادي بود كه با اين آدما تو ماشين برخورد داشتم، به تدريج داشتم شبيه اونها مي شدم و تو دلم خودم رو كلي آدم حسابي مي دونستم. مث اونا سرم رو بالا مي گرفتم و موقع پياده شدن تشكر نمي كردم و بعضي موقعها هم كه راننده براي دادن بقيه پول معطل مي كرد با يه نگاه به ساعتم و يه غرغر نامحسوس و كلي منت و افاده مي گفتم «ببخشيد آقا من عجله دارم بقيه ي پول مال خودتون» و مي رفتم و تو دلم كلي احساس بزرگ منشي مي كردم!
بگذريم...
تو يكي از اين روزا كه مث هر روز با يه عده از همون آدما سوار يكي از ماشيناي همون خط بودم، تو احوالات خودم بودم كه يه هو بوي دودي به دماغم خورد، يه نيگا انداختم و متوجه شدم كه جناب راننده يه سيگاري روشن كرده و گذاشته گوشه ي لبش و هر از گاهي از پنجره مي گيرتش بيرون و تو دستش مي چرخونتش و دوباره يه پك ديگه.
دود سيگار خيلي اذيتم مي كرد. تو دلم داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه به يارو تذكر بدم كه سيگارش رو خاموش كنه يا نه. يه نيگاهي به مسافراي بغلم انداختم. آقايي كه بغل من نشسته بود داشت چپ چپ راننده رو نيگا مي كرد. ريش مرتبي روي صورتش بود. از حالتش معلوم بود كه مترصده كه چيزي بگه اما چيزي نمي گفت. يه پيرمردم دم در اون گوشه ي ماشين نشسته بود و تسبيحي دستش بود. سرش رو پايين انداخته بود و آروم و زير لب ذكر مي گفت. هر از گاهي سرفه اي مي كرد و يه نيگا به راننده مي كرد و باز سرش رو مينداخت پايين و ذكرش رو ادامه مي داد. دود اذيتش مي كرد اما چيزي نمي گفت.
يه كم كه با خودم كلنجار رفتم به خودم گفت كه بابا بيخيال، نصف سيگارش رو دود كرد تموم شد الآنم بقيش رو تموم مي كنه. ارزشش رو نداره كه به خاطر نصفه سيگارش چيزي بگم و خودم رو درگير كنم. تازه يارو كه عمراً حاضر نميشه از خير اين نصفه سيگارش بگذره كه...»
گذشت و گذشت و دود رو تحمل كرديم تا سيگار طرف تموم شد و تهش رو پرت كرد بيرون و ما هم آروم شديم. چند ديقه نگذشته بود كه ديدم طرف دوباره دستش رو برد طرف پاكت سيگار و فندك و يه سيگار ديگه رو كشيد بيرون و گذاشت گوشه لبش و روشنش كرد. با خودم گفتم كاش همون دفعه ي اول يه چيزي بهش مي گفتم و الآن كه ديگه كار از كار گذشته و ديگه نميشه كاري كرد. تو اين فكرا بودم كه يه هو صداي مسافري كه بغل من نشسته بود و ظاهراً مث من داشته با خودش كلنجار مي رفته بلند شد:
- آقاي محترم فكر مي كردم شعور شما برسه كه اگه هرجا ديگه چندتا چندتا سيگار مي كشي و كسي چيزي نميگه اينجا كه چندتا مسافر محترم همراه شما تو ماشينه نبايد سيگار بكشي.
راننده كه خودش رو هم به مرور يكي از همين آدماي محترم مي دونست و چم و خم و قلق حرف زدنشون رو ياد گرفته بود، يه نيگاهي از آينه ي جلوي ماشين به منبع صدا كرد و ملتفت شد كه صاحب صدا نه تنها خيلي پررو تشريف داره بلكه مقاديري ريش هم روي صورتش خودنمايي مي كنه. خيلي سريع جوري كه انگار مدتهاست كه متنظر همچين فرصتي بود تا حرفايي رو كه تو دلش سنگيني مي كرد بزنه، جواب داد:
-برادر عزيز، يه نيگا به پاكت اين سيگار بنداز. ببين نوشته شده سيگار «تير»، 40 نخ، توليد شده در جمهوري اسلامي ايران! يعني چي؟ يعني خودتون دارين اين سيگارارو توليد مي كنين. پس نمي توني به من ايراد بگيري كه چرا سيگار مي كشم. در ثاني اگه بنده بي شعور باشم شعور جنابعالي و دوستاتون كه زير صفره! همين 2-3 سالي كه مملكت رو داديم دستتون ثابت كردين كه باشعور كيه و بي شعور كيه.
يكي ديگه از مسافرا كه جلو نشسته بود و به اين مهندساي شركتي مي زد يه نيگا به راننده انداخت و گفت:
- عزيز من بيخودي خون خودت رو كثيف نكن. اين دوره و زمونه آدم نمي تونه تو ماشين خودشم راحت باشه. جناب اخوي شما بهتره اين امر و نهي ها رو بري تو بسيج مسجد محلتون جلو آينه تمرين كني كه موقعي كه دختراي مردم رو وسط خيابون ارشاد مي كني يه هو تپق نزني!
راننده جواب داد:
-اي آقا اينا همش براي من و شماست. شما يه سر برو قم ببين يه دونه از اين گشت ارشادارو نمي بيني اونجا. كسي اين چيزا رو نمي گه. نمي ذارن بگه. اونجا مي ذارن هر كي هرطور خواست بگرده تا زودتر اين آخوندا زن صيغه اي هاشون رو پيدا كنن. البته اگه طرف صاحاب نداشته باشه. ماشالا اين آخوندا كه سيري ندارن. بيشترين آمار ...
نيم ساعتي گذشت. راننده كه فكش گرم شده بود هفت هشت ده تايي سيگار رو تو اين مدت دود كرد. اون آقايي كه بغل دست من نشسته بود، ساكت بود و به فكر فرو رفته بود و ديگه به حرفاي راننده گوش نمي داد. ديگه داشتيم به آخراي مسير مي رسيديم كه راننده تو آينه رو كرد بهش و گفت:
- بعدشم آقاجون ما اگه نخوايم شما واسمون تعيين تكليف كنين كي رو بايد ببينيم؟ ملت خودشون مي فهمن كه چي درسته و چي غلطه. حالا هم اگه همه ي مسافرا نه فقط اين آقا كه فكر كرده كلانتر محله و خيلي مي فهمه، با سيگار كشيدن من مشكل دارن من خاموشش مي كنم.
اما ديگه آخر خط بود... زد رو ترمز و همه پياده شدن.
پيرمرد تسبيح به دست، همچنان داشت سرفه مي كرد...
«به همين سادگي» مرا به فكر فرو برد. به همين سادگي كارگردان توانست مرا با موضوعي كه خود در سر مي پرواند، درگير كند. موضوعي كه اكثر ما اهميتي به آن نمي دهيم و وجهي براي دقيق شدن و عميق شدن در آن نمي بينيم: موضوع «خانواده»
ميركريمي در مصاحبه ي خود با نشريه «راه» مي گويد:
«چرا ما فكر مي كنيم يك اثر هنري، خاصيت درماني دارد؟ البته اين در جمهوري اسلامي رايج است. ما هنوز در حكومت داري و برنامه ريزي حكومتي خودمان به بلوغ كامل و عقلانيت مناسب نرسيديم. هميشه بايد با يك بحران مواجه بشويم و بعد آنرا درمان كنيم. هيچ وقت از خاصيت پيش گيرانه ي فرهنگ استفاده نمي كنيم. يعني الآن ما نمي گوييم كه بر اساس آمار و اطلاعاتي كه داريم ممكن است ده سال بعد با اين مشكل مواجه بشويم، پس شروع كنيم به سرمايه گذاري در فرهنگ و فرهنگ سازي تا بحران در آن تاريخ با هزينه هاي كمتري به سراغ ما بيايد.
«به همين سادگي» راجع به بحراني است كه هنوز سرباز نكرده است. ممكن است كه منشأ بسياري از اتفاقات در آينده باشد ولي هنوز آن اتفاق نيفتاده است. ولي شما شك نكنيد كه اتفاق افتاده ولي هنوز صدايش درنيامده است، خاموش است. بسياري از ناهنجاريهاي اجتماعي يا حوادث تلخي كه در جامعه مان رخ مي دهد مانند بزه كاري و مسائل ديگر، ريشه و بنيانش را در خانواده جستجو كنيد. اگر نظر مشتركي داشته باشيم خانواده به عنوان يك سلول بنيادي در جامعه ما، از استحكام لازمي برخوردار نيست.»
خانواده ي ايراني چند صباحيست كه به شدت از سوي افكار و انديشه هاي گوناگوني مثل فمينيسم مورد تهاجم قرار گرفته است. اينگونه تهاجمات نه تنها خانواده ها را با چاشهاي جديدي مواجه كرده است بلكه در شرايط جامعه ي نيمه مدرن از سنت كنده شده ي امروز، شرايطي بوجود آمده كه مسائل كهنه و ريشه دار خانواده هاي ايراني عيان شود.
در ادامه به چالشهاي موجود و بعضاً در حال تكوين امروز خانواده ها مي پردازم. مسائلي كه همگي زيرمجموعه ي مسائلي است كه تحت عنوان «تقابل سنت و مدرنيته» جاي مي گيرند. من اينجا تنها به طرح اين مسائل مي پردازم و به خوبي مي دانم كه ارائه ي راه حلهاي بومي نياز به تسلط به سنتها و فرهنگ ايراني-اسلامي و هضم دنياي مدرن در آن دارد. «خانواده و چالشهاي جديد فراروي آن» موضوعي است كه بايد در صدر مسائل آتي متفكران انقلاب اسلامي قرار گيرد. هرچند همگي عادت كرده ايم كه مسائل اقتصادي و صنعتي را واقعي بدانيم و ارزشي براي مسائل فرهنگي قائل نباشيم.
1) بحران عاطفي
خانواده اولين و مهمترين نهادي است كه بايد هريك از افراد جامعه را از نظر عاطفي كاملاً ارضا كند، امّا اين كاركرد خانواده عمدتاً به علت شكل ساختاري پدرسالار خاواده هاي ايراني به درستي انجام نمي شد. خلاً عاطفي قبل از ازدواج و حتي در سالهاي بعد از ازدواج از قديم در مردان و زنان ايراني وجود داشته است امّا در زمان فعلي فرصت آنرا يافته كه بتواند خود را به انحاء مختلف نمايش دهد.
كمي زندگي در بين دانشجويان و دانش آموزان و دقيق شدن در نوع ارتباطات آنها به خوبي نشان مي دهد كه خانواده براي آنها چيزي بيش از تأمين كننده ي سرپناه، جاي خواب، خوردوخوراك و پول توجيبي نيست و مي توان گفت اكثريت دانشجويان دانشگاه را نه خانه ي دوم، بلكه خانه ي اوّل خود مي دانند.
مهمترين نمود اين خلاً عاطفي روابط ناشيانه اي است كه بي درنگ و با سرعت زياد بين 2 جنس مخالف در دانشگاه (و به تدريج با توسعه ي ابزارهاي ارتباطي در سنين پايينتر) رخ مي دهد. روابطي كه در اغلب اوقات با يك نگاه يا يك لبخند و كوچكترين جلب توجه ظاهري (قيافه، پوشش و...) و باطني (ادب، احترام، نمره ي بالا، حتي مذهب و...) شكل مي گيرد و به تدريج آنچنان عمق مي يابد كه قطع آن جز با هزينه هاي عظيم روحي ميسر نيست. كمي تحقيق در اين موارد نشان مي دهد كه اكثر نوجوانان و جوانان ايراني به علّت خلاً عاطفي بزرگي كه به خاطر ناكارآمدي خانواده ها بوجود آمده است، از قبل از بروز رابطه به شدت مستعد تشكيل اين ارتباطند و ناخودآگاه يا آگاهانه به دنبال رابطه اي هستند كه بتوانند نقص عاطفي و نياز به محبت روحي خود را از اين طريق ارضا كنند. دختران با اين موضوع به شدت درگيرترند، چرا كه محبت براي زن مثل آب براي تشنه مي ماند. اينطور مي شود كه دختر دبيرستاني كه هيچگاه در خانه مورد نوازش پدر و مادر و برادر و خواهر و بذل توجه و محبت و احترام از سوي افراد خانواده قرار نگرفته است، به خودنمايي روي مي آورد و از همان سنين رؤياي دوست پسري را در سر مي پروراند كه بتواند خلاً شديد عاطفي آنها را –كه عمدتاً از آن تعبير به عشق مي كنند- برطرف كند. نوع حاد اين خلاً در پسران به تازگي به صورت علاقه به ارتباط با دختران بزرگتر از خود بروز كرده است كه حاكي از خلاً محبت مادري در اين افراد دارد.
اين شايد مهمترين دليل خانواده گريزي در جوانان باشد. بسيار در دانشگاه مي بينيم خوابگاهيهايي كه مدتهاست هيچ علاقه اي به بازگشت به خانه ي خود ندارند و حتي سوداي اقامت دائمي در تهران در سر مي پرورانند. پسراني كه به هر دليل به سوي جنس مخالف نمي روند، اين خلاً را در دل خود دفن مي كنند و خود را به فعاليت مستمر فوق برنامه، رفيق بازي و مسائل ديگر مشغول مي كنند، غافل از اينكه اين خلاً اگر پر نشود به صورت بيماريهاي اخلاقي و رفتاري مختلف بروز خواهد كرد.
متآسفانه همين عامل باعث مي شود كه ازدواج هاي امروز جوانان، عجله اي، احساسي، كم عقلانه، جوگيرانه و بدون تحقيق كافي (هم از سمت پسران و هم دختران) انجام شود و بعد از مدتي ناكام گردد و به طلاق منجر شود.
2) زنان خانه دار
اين همان موضوع فيلم «به همين سادگي» است. در ساختارهاي جامعه ي مدرن، چيزي به عنوان «زن خانه دار» وجود ندارد و اين همان چيزي است كه در سالهاي آينده خانواده هاي ما را دچار مشكل خواهد كرد. نفوذ نامحسوس تفكرهاي فمينيستي در بين زنان ما، كه نفي زنانگي و مرد شدن را كمال خود مي پندارند، باعث شده است كه دختران جوان و نوجوان امروزي قبولي در رشته ي مكانيك، متالوژي، برق و ... را افتخار خود بداند. كار كردن بي محدوديت بيرون از خانه، پذيرفتن همه ي انواع مشاغل و گريز از خانه داري و فرزندداري و شوهرداري را حق طبيعي خود بداند و افقي مردانه در زندگي در برابر خود ترسيم كنند و هرنوع توصيه به بازگشت به زنانگي ذاتيشان را توطئه اي براي پايمال شدن حقشان بدانند.
سريال بسيار جالب و پرمحتواي «مرگ تدريجي يك رؤيا» ساخته ي فريدون جيراني كه سه شنبه هاي هرهفته ساعت 9:10 از شبكه دو پخش مي شود، از معدود سريالهاي پرمغز صدا و سيماست كه با تيزبيني و بينش عميق به اين معضل اجتماعي پرداخته است.(بد نيست كمي به صداوسيما اميدوار شويم!)
3) صله رحم
صله ي رحم موضوع مهم ديگري است كه به تدريج با گسترش آپارتمان نشيني، كمرنگ شدن فرهنگهاي سنتي نظير مهمان نوازي و جايگزين شدن فرهنگ غربي سودمحوري و فردگرايي، كمرنگ شدن انگيزه هاي ديني و من جمله صله حرم، شهرنشيني مدرن كه لازمه ي آن پر بودن وقت و ذهن افراد از صبح تا شب است، مصائب رفت وآمد مثل ترافيك و بنزين و بعد مسافت، رواج ابزارهاي وقت گذراني مثل سينما و موسيقي و بازيهاي كامپيوتري، ادامه تحصيل تا 30 سالگي بچه ها كه هيچ وقت بزرگ نمي شوند و عوامل متعدد ديگر به تدريج به محاق مي رود. اگر زماني مادران و پدران ما با پسرعموي مادرشان رابطه ي فاميلي و رفت و آمد داشتند، امروز شرايط به گونه ايست كه بعيد نمي دانم تا چند سال ديگر، اينكه خواهر و برادري سالها همديگر را كه در يك شهر هم هستند نديده باشند، پديده ي عجيبي باشد.
شايد بد نباشد متوجه اين موضوع باشيم كه ابزارهاي مدرن ارتباطي نه تنها انسانها را به هم نزديك نكرده اند، بلكه برعكس باعث فاصله گرفتن و دور شدن مردمان از يكديگر و انزواي هرچه بيشتر آنها شده است. انزوايي كه نمود كامل آن همان كاندومينيومهاي تك نفره ي حومه ي نيويورك است كه اميرخاني در «بيوتن» توصيف مي كند. اتاقهاي يك نفره اي كه اعضاي تنهاي خانواده هاي از هم پاشيده را در خود جاي مي دهد. اين موضوع ثمره ي خود اين ابزارها نيست بلكه ثمره ي فرهنگي است كه به تدريج با ورود هرچه بيشتر آلات غربي ما را در خود فرو مي برد. و الا همگي خوب مي دانيم كه امروز تنها با يك پيامك مي توان صله رحم كرد و دل انساني را شاد كرد و دستور خدا را هرچند حداقلي برآورد، امّا كو عمل؟
ياعلي
پی نوشت:
۱) مطلب مرتبط: من قهرمان نیستم!
۲)روایت ۱۶ خرداد ۶۸ -آنروز تکرار نشدنی در تاریخ ایران- از زبان امیرخانی بسیار خواندنی است.

چندي پيش يكي از حكايتهايي را كه سيد قطب از امريكا در كتاب «امريكايي كه ديدم» روايت كرده، از زبان يكي از روحانيون در محفلي شنيدم. سيد قطب مي گويد در امريكا روز يكشنبه ديدم كه عده ي زيادي از جوانان راهي كليساها شدند. با خودم گفتم پس اينكه مي گويند جوانان غربي دين گريزند چيست؟ اينها كه همه با اشتياق به كليسا مي روند. كنجكاو شدم و به كليسا رفتم. كليسا كم كم پر مي شد تا جاييكه ديگر جايي براي نشستن نبود. برنامه ي دعا شروع شد و همه مشغول مناجات به سبك خودشان شدند. همين كه برنامه تمام شد، يكهو ديدم در يك سمت كليسا پرده هايي كناررفتند و همه ي جوانان به آن سمت هجوم آوردند. آنجا بساط عيش و نوش و رقص و ... راه انداخته بودند و جوانان همگي مشغول شدند!
اين قضيه حالا حكايت صداوسيماي ماست. حكايت تئوري عملي مسئولين سياستگذاري برنامه هاي تلويزيوني كه به اصطلاح دغدغه ي دينداري جوانان دارند و به فكر جذب جوانان «فهيم» اين كشور به مباني انقلابند. نمونه ي خالص و كامل چنين تفكري هم« جناب آقاي رشيدپور» است و برنامه هاي شب شيشه اي و مثلث شيشه اي.
خوب است به شما خواننده ي كم اطلاع تذكر دهم كه آقاي رشيدپور يك مجري محبوب و جوان پسند تلويزيوني است! موهايش را ژل مي زند و عقب مي دهد، پيراهن گل بهي با خطهاي نارنجي مي پوشد، با «آقا محمد» پشت صحنه هم خيلي دوست جون است. هنرپيشه ها را با اسم كوچيك صدا مي زند، آمار حواشي «زرد» از زندگي خصوصي بازيگران و بازيكنان فوتبال و خوانندگان و ... را آنچنان دارد كه پرونده اي در مورد «دماغهاي عملي» بازيگران محبوب سينما در مجله ي پرمحتواي خودش، «رويش» چاپ مي كند!
اوج هنرنمايي ايشان در برنامه ي سال تحويل شبكه پنج بود كه دو ساعت بالا پايين مي پريد كه مردم كانال تلويزيونهايتان را عوض نكنيد كه يك مهمان خارق العاده ي فوق ويژه داريم. كه بعد معلوم شد سوپراستار سينماي ايران و جهان، ناجي گيشه ها، «محدرضا گلزار بزرگ» را دعوت كرده است و بعد از كلي خوش و بش هايي كه اصلا لوس و تصنعي نبود، اعلام كرد كه آقاي گلزار تولدتان مبارك! و آقاي گلزار هم گفت شما از كجا مي دانيد؟ و جناب رشيدپور با چنين ابتكاري توانست هزينه ي يك حج عمره را به عنوان هديه ي استاد از بيت المال عزيز ملت ايران بكند، تا مدير شبكه پنج نشان دهد كه هزارهزار بشكه نفت هم كه بفروشيم به يك تار موي گلزارجان عزيز نمي ارزد!
(از اينجا به بعد ديگر نمي توانم جلوي فشاري كه اعصابم را مدتهاست به هم ريخته مقاومت كنم!)
آخر ايها الناس! امت حزب الله! خانواده ي شهدا، مسئولين، ذوي الحقوق، جانبازان، بسيجيان، روحانيان، كسبه ي انقلابي، دانشجويان عدالتخواه! آيا جمهوري اسلامي و انقلاب و آرمانهاي حضرت امام و اسلام و اهل بيت آنقدر به پيسي خورده اند و آنقدر از تبليغ خود عاجزند كه جناب آقاي رشيدپور براي تبليغ دفاع مقدس وردارد يك عكس ريشو نمي دانم از كدام صندوقچه اي، از مهران مديري گير بياورد كه بله جناب آقاي مديري هم زماني در فيلمي در نقش يك آدم ريش دار بازي كرده اند! واي واي، چقدر جالب... و بعد يك عكس ديگر از مديري در كردستان كه مشغول گريم براي بازي تئاتر بود و بعد لبخند پيروزآميز جناب رشيدپور كه بله، جناب مديري هم زماني در جبهه بوده اند و جنگ فقط مخصوص اين يه لا قباهاي بسيجي نبوده، آقاي مديري هم جنگ رفته و چه اعتباري بالاتر از اين براي نظام و انقلاب كه در جنگش مديري ها هم حضور داشته اند... تمام تبليغات ما براي امام زمان و مفهوم انتظار و مهدويت و حكومت عدل همين قدر است كه در برنامه اي كه 90 درصد زمانش به سؤالات زرد جناب رشيدپور از روابط شخصي افراد مي پردازد، كه آقاي بذرپاش حال پدر زنتان چطور است و خانم لاله اسكندري نظر شما در مورد خواهرتان چيست و آقاي مديري، سيامك انصاري را بيشتر دوست داري يا فلامك جنيدي را، تيتراژ آخر شب شيشه اي و اول مثلث شيشه اي را با تصاوير مسجد جمكران پر كنيم تا 420000 نفري كه براي آقاي گلزار پيامك مي فرستند، چشمشان به جمكران هم بيفتد و تسبيح و دست بالا رفته ي دعا يادشان نرود...
اوج بدبختي آنجا بود كه جناب گلزار در جايي از صحبتهايش گفت كه معلم ديني بوده و رشيدپور طوريكه انگار برق گرفته باشدش با تعجب پرسيد كه شما...ديني؟! و گلزار گفت بله و رشيدپور انگار كه يك كشف بزرگ علمي كرده باشد، برگشت سمت دوربين و لبخندي زد و چيزي گفت كه بينندگان و شنوندگان عزيز توجه فرماييد: جناب آقاي گلزار به دين اعتقاد داردند و حتي بعضي وقتها دعا هم مي كنند!!! و آنجا بود كه همه ي امت حزب الله سجده ي شكر بر زمين گذاردند و بت خانه ها در فرنگ لرزيدند و روي بت پرستان و كافران و صهيونيستها و ... سياه بشد و دل امام زمان شاد گشت و بيرق اسلام درجتي رفعت يافت كه آقاي گلزار هم دين دارند و تازه دين هم درس مي دادند البته در پيش دانشگاهي و براي كنكور!
و آنجا بود كه من سر خودم را از خحالت بر زمين انداختم و بر اسلام بيچاره اي كه مسخره ي ما شده بسي افسوس خوردم و با خود گفتم: آقاي رشيدپور! جان من شما يكي بي خيال جذب جوانان به دين و انقلاب شو! كه عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري... به من و شما نيامده ترويج ارزشهاي ديني. براي من و شماي مسلمان همان بهتر است كه دين و آيينمان را در شبكه قرآن و مسابقه هاي قرآني بين ريشوها و چادريها و صدساعت در روز آموزش قرائت و صوت و لحن و ترتيل محبوس كنيم، اما دين و ارشهايمان را اينگونه تحقيرشده به نمايش نگذاريم...
ياعلي
پي نوشت: اين متن طنز را هم كه در همين رابطه در نشريه راه نوشته شده بود بخوانيد.(لینک)
(حرف امروز من، شايد متفاوت با حرفهاي قبليم!)
از روزي كه جناب آقاي احمدي نژاد با رأي ملت به عنوان اولين رئيس جمهور كاملاً اصولگرا، حزب اللهي، انقلابي، پيرو خط امام، مخالف هر نوع سازش، حامي مستضعفين و ... انتخاب شد، تقريباً 2 سالي مي گذرد. آن روزي كه جناب دكتر رأي آوردند تمام عناصر حزب اللهي و بسيجي كه سنگ ولايت به سينه مي زدند و با تحليلهاي برگرفته از اسلام ناب خود چند رييس جمهور قبلي (از بني صدر گرفته تا خاتمي) را با سنگ ترازوي بي شبهتشان مصداق انحراف و ضلالت معرفي مي كردند، همگي متفق القول بودند كه دوران بازگشت به آرمانهاي انقلاب فرارسيده و جنگ فقر و غنا دوباره آغاز شده و روح رجايي در كالبد احمدي نژاد بازگشت نموده و...
امّا خب... در هميشه به يك پاشنه نمي چرخد!... امروز كه يک وقت اساسي گذاشتم و تعداد زيادي از وبلاگهاي عزيزان حزب اللهي را از بالا تا پايين ورانداز كردم، چيزهاي بسيار جالبي ديدم. موضع گيريهاي رفقا كم كم در حال زاويه پيدا كردن است و اختلافات كم كم خود را نشان مي دهند... تفسيرهاي متعدد از سخنراني هاي اخير آقا و ادعاهاي متعدد دوستان در كشف زواياي خفيه ي كلام ايشان و مصداق يابي ها و تلاش براي تاييد گرفتن براي تفاسير شخصي از جديدترين گفته هاي رهبري(به خصوص در بحثهای مربوط به دولت آقای احمدی نژاد) و مواجهه با خط كش هاي عجيب و غريبي كه خيلي ها ادعا مي كنند با خواندن چند كتاب و سايت و تورق صحيفه امام تونسته اند توليد كنند و با استفاده از اين خط كشها آدمهاي ريز و درشت را متر كنند و بعد از دسته بندي با برچسب هايي نظير مزدور بيگانه، جريان نفاق، ليبرال، سكولار مسلك، كاخ نشين، مسامحه كار، سازشگر، غير انقلابي، سهم خواه، باج گير، باندباز، رانتخوار و ... روانه ي افكار عمومي بفرمايند!
شايد خواننده اين نوشته كمي تعجب كند، چرا كه خود من تا مدتي قبل از كساني بودم كه كم يكطرفه و صفر و يكي به افراد و انديشه ها نگاه نمي كردم (شايد تا دو ماه پيش) اما خب مدتي بود كه در صدد تصحيح نگاه خودم بودم. تا اينكه امروز با گشتي در وبلاگهاي رفقاي حزب اللهي يا شايد بهتر باشد بگويم فراحزب اللهي تازه با عمق و ابعاد مسأله آشنا شدم!
عمده موارد مورد اختلاف اساسي در بين اقشار بسيجي عبارتند از: بحث حمايت از دولت و شخص آقاي احمدي نژاد، اشخاصي مثل خوش چهره و عماد افروغ و محسن رضايي و دكتر قاليباف، شخص آيت الله هاشمي رفسنجاني، برخورد با جناح اصلاح طلب و كارگزار و به قولي باند مهدي هاشمي، سياست خارجي و به خصوص رابطه با امريكا، بحثهاي سنت و مدرنيته و تجدد، بحث عملكرد صدا و سيما و وزارت ارشاد و...
نفس وجود اختلاف به هيچ وجه بد نيست و بلكه باعث محكم شدن پايه هاي انديشه و باورهاي افراد مي شود، اما آنچه نگران كننده به نظر مي رسد اينست كه در شرايط فعلي در ميان قشر حزب اللهي جبهه ي جديدي از انتقادها به خصوص در حوزه ي عملكرد دولت در حال شكل گيري و گسترش است، به گونه اي كه به تدريج تعيين حدود و ثغور و معيارها و اصول نقد براي اين جبهه آسان نخواهد بود. براي اين عده به تدريج روزنامه كيهان كه زماني منبع اطلاعاتي و تريبون حزب اللهي ها بود روزنامه دولتي و ارگان حكومتي خوانده مي شود. بسيج كه به گفته امام شجره طيبه است و به فرموده مقام معظم رهبري مفتخر به ارتباط تشكيلاتي با سپاه به عنوان تشكيلات حكومتي ياد مي شود. نوك پيكان تيز حملات آنها به سوي تنها نهاد ديني دانشگاه يعني نهاد رهبري و شخص نماينده است (هرچند من خود نيز انتقادات فراواني به عملكرد نهاد دارم امّا منظورم روش نقد و نحوه عمل آنهاست) جالب اينجاست كه شخصي چون عماد افروغ كه به علت انتقادات تند و بي محابا عليه دولت توسط عده اي از همين قشر تا عرش الهي بالا برده مي شود توسط عده ي ديگري از همين قشر به جرم مصاحبه اي كه با فارس انجام داده و به قول جنا شریعتمداری گرفتار سهواللسان(!) شده، تا حد تكفير خوار و ذليل مي كنند. اين عده ادعا مي كنند كه اطلاعات كاملي از سوابق افراد دارند و با اين اطلاعات صحيح يا غلط هروقت كه اراده مي كنند شخصي از مسئولين مملكتي يا افراد مطرح جامعه را لجن مال مي كنند. يكي از ويژگي هاي بارز اين طيف اينست كه اخلاق و معنويت جايگاهي در گفتمان آنها ندارد و چيزي به اسم «غيبت» نمي شناسند. ويژگي بارز ايشان اينست كه هركدام ادعايي دارند كه كوه را متلاشي مي كند و عيب خودبيني و عجب و حجاب دانايي ايشان را گرفتار كرده است و جلوي ديدن حقايق را مي گيرد. انتقاد و رد نظر رهبري را هم جايز مي دانند(البته با استناد به سخنان خود آقا) و البته كمي در مورد شخص آقا رودربايستي دارند و الا به خاطر برادر و شوهرخواهر جناب سيدعلي خامنه اي ايشان هم پتانسيل فوق العاده اي در لجن مال شدن حيثيتي توسط اين عده دارند!
مجله راه (سوره سابق) از مهمترين تريبونهاي اين قشر است. البته اگر زماني مي شد اين عده را با عبارت تشكل جنبش عدالتخواه محدود كرد، ديگر اين گفتمان به قدري رشد سرطاني كرده است كه هيچ حدو مرزي نمي توان براي آن قائل بود و كم كم زمزمه هاي به اصطلاح «نقد» (بخوانید لجن مال کردن!) وحيد جليلي و حيدر رحيم پور ازغدي هم به گوش مي رسد.
اينجاست كه بايد بگوييم به قول محمد كشوري تاريخ تكرار مي شود! اوايل انقلاب هم عده اي جوان تند و تيز كه بعدها نام دانشجويان پيرو خط امام و جناح چپ و سپس دوم خردادي و اصلاح طلب را به خود گرفتند، همين وضع را داشتند. از هر سخنراني امام براي تأييد خود بهره برداري مي كردند، خود را مدعي پيروي و اطاعت بي چون و چراي امام مي دانستند و بقيه (جناح راست) را مشتي ابله و خارج از نظام مي دانستند تا جاييكه در انتخابات مجلس سوم (اگر اشتباه نكنم) با به كار بردن لفظ اسلام ناب براي خود و اتهام اسلام امريكايي و سرمايه داري به جناح راست اكثريت مجلس را به دست آوردند و هيچ ابايي از چنين تعابيري نداشتند. لازم است به همين دوستان فوق الذكر يادآوري كنيم كه همين دوم خرداديهاي منحرف منافق (از نظر شما) همگي دوران جواني كاملاً مشابه شما داشتند و خود را سرباز فدايي اسلام و انقلاب مي دانستند (اين حرفي است كه بارها و بارها پدرم به من زده و من باور نمي كردم تا اينكه بالاخره دو زاري كج ما هم افتاد!)
البته براي اينكه دوستان بعداً مچ نگيرند بايد بگويم كه الحق و الانصاف بدون در نظر گرفتن افراط و تفريطها و شيوه هاي اشتباه اين عده در نقد و مطالبه، ايده آلها و گفتماني كه توسط اين عده طرح مي شود به آرمانها و گفتمان انقلاب بسيار نزديك است و زنده نگه داشتن آن به هر شكل واجب است و وظيفه تك تك ماست به شرطي كه يك طرفه و صرفاً براي زير سوال بردن افراد و به قصد تخريب و نه به قصد آباد كردن از آن استفاده نشود. همانطوركه بارها در جمع هاي دوستانه نيز گفته ام هرچند آقاي جليلي و ياران او گاهي در سوره (راه) راه افراط مي پيمايند و عملشان منجر به تضعيف نظام، يأس آفريني يا تكميل پازل دشمن مي شود اما با اين وجود در حال حاضر تنها نشريه ايست كه گفتمان امام و انقلاب را كجدار و مريز زنده نگه داشته و از اين جهت شايسته تقدير و تحسين بسيار است.
خداوند انشاالله همه ما را از قضاوتهاي عجولانه وناصحيح حفظ كند.
ياعلي

اي اي اي... امان از جوگيري... وقتي جو چفيه بيفته تو يه جمعي وزير علومشم چفيه به گردن ميشه چه برسه به دكتر سهرابپور )شايدم بهتر باشه بگم دكتر سهرابپورم چفيه به گردن ميشه چه برسه به وزير علوم!)
بالاخره يادواره ي شهداي دانشجو هم تموم شد. واقعا جا داره يه خسته نباشيد اساسي به سيد و بروبچ بگم. حداقل كاري كه كردين اين بود كه باعث شدين با ديدن صحنه ي بالا حسابي از گردش روزگار و دولتي كه تا ابد دست به دست ميشه خندان بشيم!
***
و اما بعد...
با توجه به اينكه رهبر معظم انقلاب در سخنراني ديروز خيلي صريح و روشن مشخصه هاي فرد مورد انتخاب مردم رو تشريح كردن وارد اين مقوله نميشم و به موضوع ديگه اي مي پردازم.
ليستي راي دادن يا ندادن مساله اينست.
در چند روز گذشته مهمترين بحث ما با رفقا همين مساله بود.
اصولا دلايل مختلفي در باب لزوم ليستي راي دادن وجود دارد:
۱. با توجه به ضعف مفرط ايرانيان در كار گروهي و ايجاد هماهنگي و عملكرد گروهي نفس وجود يك ائتلاف كه افرادي با سلايق و خواسته هاي مختلف را زير پرچم يك شعار يا يك اصل متحد كرده است بسيار ارزشمند و محترم است. از سوي ديگر افراد حاضر در يك ليست به جهت هماهنگي بيشتر با يكديگر مجبور به كلي نگري و افزايش ميدان ديد خود هستند كه اين عدم جزئي نگري براي نمايندگان مجلس بسيار لازم است.
۲. در مجلس شوراي اسلامي وجود هماهنگي و سازگاري ميان فراكسيون هاي مختلف بسيار ضروري است.
۳. از آنجايي كه امكان شناختن تك تك كانديداها به علت تعداد زياد آنها وجود ندارد و توجه به اين نكته كه خالي گذاشتن برگه ي راي ۳۰ نفره باعث تضعيف انتخابات مي گردد لازم است كه راي دهندگان به تدريج به سمتي حركت كنند كه براي هر نماينده هويتي در قالب جمع و حزب او قائل باشند. به عبارت ديگر از نظر حقير ليستي راي دادن مردم مي تواند يكي از نشانه هاي رشد بينش سياسي و فرهنگ انتخاباتي مردم باشد چرا كه در اين حالت جدال كانديداها و ائتلاف ها بر سر شعارها و روشها و مسلك ها خواهد بود و ديگر افراد بيربطي چون هنرپيشه ها و ورزشكاران و امثالهم جايگاهي براي حضور در انتخابات نخواهند داشت.
ياعلي
مريز آبروي سرازيرِ ما را
به ما بازده نان و انجير ما را
خدايا! اگر دستبند تجمّل
نميبست دست كمانگير ما را،
كسي تا قيامت نمي كرد پيدا
از آن گوشه ي كهكشان تيرِ ما را
ولي خسته بوديم و ياران همدل
به ناني گرفتند شمشير ما را
ولي خسته بوديم و مي برد طوفان
تمام شكوه اساطير ما را
طلا را كه مس كرد، ديگر ندانم
چه خاصيّتي بود اكسير ما را
خدايا چه مي گذرد در اين دنياي دون؟
دنيا به كدامين سوي در حركت است اي آدميان؟
ما را بهر چه آفريدند و اكنون به چه مشغوليم؟
چه مي گذرد در اين دنياي دون...؟
گوش مي دهم به اخبار و روانم در هم پيچيده مي شود:
بي نظير بوتو در يك عمليات تروريستي كشته شد. پاكستان صحنه ي خون و نزاع است
عماد مغنيه در شهر دمشق ترور شد. دستگاه هاي اطلاعاتي اردن و سوريه با طراحي موساد او را به شهادت رساندند.
برای بار دوم ۱۷ نشریه در دانمارک به صورت همزمان ساحت پیامبر مکرم اسلام(ص) را مورد اهانت قرار دادند.
اعلام استقلال از سوي مسلمانان كوزوو دولتهاي جهان را به دو جبهه ي موافقين و مخالفين تقسيم كرد
انفجار تروريستي در قندهار افغانستان در صحنه ي يك بازي عمومي جان 70 نفر را گرفت.
گروگان گيري تئاتر مسكو... انفجار متروي اسپانيا ...
خدايا چه مي گذرد در اين دنيا؟در پاكستان و سودان و صربستان و ونزوئلا و عراق و افغانستان و... چه مي گذرد؟ مسئول خون هاي ريخته شده در چچن، بوسني، كشمير، باسك، كوزوو و ... كيست؟
آيا جهان صحنه ي سفاكي انسان نيست؟ آيا فرشتگان راست نمي گفتند؟ تو چه مي دانستي كه آنان نمي دانستند...؟
...
مردم جهان در ظلم و جهل متولد مي شوند و از دنيا مي روند. هر روزه ابزارها پيشرفته تر مي شوند امّا عقولي كه بايستي آنها را به كار گيرند تاريكتر و تاريكتر مي گردند... جهان به دنبال گمشده خويش مي گردد... كيست كه آشتي دهد ميان انسانها را؟ كيست كه ندا در دهد «اي مردم! فراموش كرده ايد كه اين دنيا تنها آزمايشگاهي است كه حيات جاودان خويش را در آن ترسيم خواهيد كرد؟ آيا كل دنيا و مافيها به آن مي ارزد كه پر كاهي را به ستم از دهان موري برگيريد؟» كجاست آن آواي آسماني؟
گويي سالهاست كه كر بوده ايم...
الهي عظم البلاء و برح الخفاء...
دنيا امروز تشنه پيام انقلاب اسلامي است. ملتهاي جهان امروز تشنه ي كلام وحي اند. جهان امروز در «قرآن» آرامش خويش را مي جويد. نفي اسارت همه چيز و تنها بندگي خدا بانگ آسماني اسلام و تشيع است كه روزگاري همه از آن سخن خواهند گفت... آن روز خواهد آمد؛
اگر ستبند تجمّل مگيرد دست كمانگير ما را...
ياعلي
در متني كه در مطلب 2 تا قبلي نوشته بودم، پاسخ تمام سؤالات «مي دوني چرا...؟» به يك پاسخ منتهي شده بود: «چون خدا را گم كرده ايم» در اين نوشته مي كوشم به سؤال ديگري پاسخ دهم: «چرا خدا را گم كرده ايم؟»
مخاطبين اين مقاله را بيشتر جوانان نسل سوم انقلاب (متولدين سالهاي پس از انقلاب) تشكيل مي دهند.
براي پاسخ به اين سؤال 5 دسته از دلايل را مورد تحليل قرار مي دهيم:
1. تحولات سياسي اجتماعي دنيا در سالهاي اخير
پس از فروپاشي شوروي در سال 1369 شمسي جهان دوقطبي به يك دهكده ي جهاني تك قطبي مبدل شد و ليبرال سرمايه داري امريكايي يكه تاز جهان مدرن گشت. در اين سالها تمدن غرب -كه نماد آن امريكاست- يورش همه جانبه ي خود به كل كشورهاي جهان را شدت بخشيد. با پيشرفت ابزار و وسايل ارتباط جمعي، ديگر نيازي به لشكركشي هاي نظامي نخواهد بود. آرمانهاي امريكايي از طريق محصولات فرهنگي و به صورت نامحسوس در ميان خانه هاي مردمان كشورهاي جهان مي خزيد و اينبار نه جسم بلكه روح و فكر جهانيان را به خود آلوده مي كرد. با پيشرفت ماهواره ها ديگر تقلاهاي مذبوحانه ي دولتها در هم شكست و امروز كافيست كه بر سر بام يك آپارتمان 5 طبقه در يكي از نقاط شمال شهر تهران برويم وديشهاي كوچك و بزرگي كه نقاط مختلف آسمان را نشانه گرفته اند به نظاره بنشينيم. استعمار كهن اينبار ديگر نيازي ندارد كه مستشاران يا سربازان خويش را از آن سوي كره خاكي به كشورهاي مختلف ببرد. اندكي پروپاگاندا با چاشني خودباختگي كافيست تا جهان غرب قبله گاه مردمان غافل شرق شود: از دانشجو و استاد گرفته تا دكتر و مهندس و از هنرپيشه هاي سينما گرفته تا فوتباليست ها و ورزشكاران رشته هاي مختلف... ترويج نگرش الحادي به جهان، نگاهي عاري از نظارت يك خداي بزرگ، جهاني بدون معاد و بازپرسي اعمال، جهاني بي هدف و پوچ و باطل كه لذت طلبي مهمترين محور آنست، جهان بدون خدا اساسي ترين رويكرد جهان بيني مادي گرايانه ي انسان محور غربيست.
2. نقش دولتهاي گذشته جمهوري اسلامي ايران و سياست هاي كلان آنها
پس از امضاي قطع نامه 598 الجزاير و اتمام جنگ و پايان دوره نخست وزيري ميرحسين موسوي، دولتي با شعار سازندگي بر سر كار آمد. سياست هاي اشتباه دولت سازندگي از سالهاي 68 تا 76 و پس از آن دولت اصلاحات از 68 تا 84 يكي از مهمترين دلايل كمرنگ شدن «خدا» در نسل ماست. بعد از آنكه ملت ايران با تحمل 8 سال جنگ تحميلي، ايمان خويش را به نمايش گذاشتند و پس از آنكه به يمن جنگ سالهاي پس از انقلاب سالهاي برقراري ارزشهاي الهي – از ايثار و شهادت گرفته تا قناعت- بود و آرمان پيش گامي جمهوري اسلامي در مبارزه با كفر و استكبار در جهان به عنوان آرماني كه خواص ايران آنرا پس از سالها حكومت طاغوت و استثمار و استحمار برگزيده بودند، دولت سازندگي به يكباره با شعارهايي نظير توسعه اقتصادي و رفاه و سازندگي وارد عمل شد. جامعه در كوران سازندگي قرار گرفت و به تدريج مبارزه با رفاه طلبي به تلاش براي رفاه تبديل شد. الگوهاي اقتصادي بانك تجارت جهاني در كشور انقلابي اجرا شد و دستگاههاي فرهنگي كشور بيشتر به شاد كردن مردم اهتمام كردند تا تقويت ارزشهاي الهي. پس از انتخابات دوم خرداد 76 گفتمان هاي التقاطي روشنفكرانِ مفتون فيلسوفان غربي ليبرال چون پاپر و ماكس وبر وارد صحنه عام جامعه شد و مفاهيمي نظير «اسلام عرفي» و «دين حداقلي» فضاي فكري تمام دينداران جامعه را به آشوب كشيد. پس از كپي برداري از الگوي اقتصاد غربي توسط مسئولين كارگزار اينبار نوبت به پياده كردن مدلهاي سياسي غربي در جامعه ايران بود. اين مباحث در حوزه ي سياست باقي نماند و به تدريج در مباحث اخلاقي و رفتاري هم وارد شد. مباحثي كه نتيجه اي جز نابود شدن عده زيادي از جوانان عزيز اين مملكت و البته تجربياتي تلخ بر جاي نگذاشت.
3. مدارس و دانشگاهها
اگرچه در مدارس و دانشگاههاي ما به ظاهر اتفاقي به نام انقلاب فرهنگي افتاده است، اما واقعيت اينست كه جهت گيري مراكز آموزشي كشور ما به سمت سكولار شدن دانشجويان و دانش آموزان است. تفكر اشتباهي كه از ابتداي انقلاب وجود داشت، اين بود كه با اضافه كردن چند واحد معارف اسلامي به سيستم آموزش عالي ايده تربيت ديني محقق خواهد شد. در سيستم آموزش و پرورش، دانش آموز ما به تدريج تفكيكي بين دين و علم را در درون خويش حس مي كند كه با بالا رفتن مدارج، اين مغلطه ي تحميلي(تفكيك مابين اين دو) به صورت محسوس يا نامحسوس، منجر به اين مي شود كه دانش آموز مجبور به انتخاب يكي از اين دو به عنوان مسير زندگي خويش شود. به عبارت ديگر تعليم علوم در مدارس و دانشگاههاي ما به قدري نامربوط و مستقل از زندگي عملي افراد ارائه مي شود كه هنوز ما در ايجاد ارتباط بين علوم ياد داده شده و كاربرد عملي آنها مشكل داريم چه برسد به ايجاد ارتباط بين رسالت علمي دانش آموزان و دانشجويان و حيات ديني و معنوي ايشان.
نتيجه اينكه امروز «دين» يكي از حاشيه اي ترين دغدغه هاي يك دانشجوي داشنگاه شريف است. موضوعي سيلقه اي و شخصي كه هيچ نمود بيروني ندارد. ديني دست و پابسته، منفعل، محدود، حداقلي، سليقه اي، التقاطي، افيون گون و مخدر
4. خانواده ها
خانواده هاي ايراني گرفتار مشكلات فرهنگي ريشه دار عديده اي هستند چه از نوع مذهبي و چه از نوع غير مذهبي. مشكلات فرهنگي دردآوري كه نه تنها اجازه ي حضور «دين» در تصميم گيري ها را مي گيرد بلكه در بسياري از موارد باعث می شود «منطق» هم در اين تصميمات جايگاهي نداشته باشند. مسائلي چون چشم و هم چشمي، ظاهربيني، ظاهرنمايي، حسادت، غيبت، قدرت ريسك پذيري بسيار پايين، مقهور جو غالب اجتماع بودن، غر زدن، تقصيرات را به گردن ديگران انداختن، چاپلوسي و تملق، از زير بار مسئوليت ها در رفتن، كوته بيني و كوچك آرماني، خود كم بيني، جزئي نگري و عدم كلي نگري و مجموعه نگري، خود را بر اجتماع ترجيح دادن، شادي و سرمستي بيخود، غم و اندوه هاي بي دليل، خود را همرنگ جماعت كردن و در عين حال تلوّن و چند رنگي و... خانواده هاي ايراني را رنج مي دهد. اينگونه مسائل در فرهنگ ايراني ريشه دوانده و در عين حال كه معلول ايمان ضعيف به خدا هستند وقتي در مقام تربيت به كودكان منتقل مي شود جاي آموزه هاي ارزشمند و ناب ديني را مي گيرد.
5. اصلي ترين و مهمترين دليل: خودمان
امام علي (ع) مي فرمايد: «منشأ درد و دواي درد، هر دو، در خود توست.»
اگر چه مجموعه دلايل خارجي فوق بر زندگي ما تأثيرگذارند، ليكن هيچيك دليل بر سلب مسئوليت از خود ما نمي گردد. بعد از بعثت خاتم الانبيا(ص) حجت بر تمام آدميان بعدي تمام شده است. بالاخره روز پاسخگويي فرا خواهد رسيد و آنروز هيچ بهانه اي پذيرفته نخواهد بود...
أزفت الازفـﺔ(57) ليس لها من دون الله كاشفـﺔ(58) أفمن هذا الحديث تعجبون(59) و تضحكون و لاتبكون(60) و أنتم سامدون(61)
(سوره ي نجم)
]وه چه[ نزديك گشت قيامت(57) جز خدا كسي آشكار كننده آن نيست(58) آيا از اين سخن عجب داريد؟(59) و مي خنديد و نمي گرييد؟(60) و شما در غفلتيد...(61)
ما در دوران جاهليت دوم زندگي مي كنيم!
شايد اين جمله در نظر اول خيلي گزاف به نظر برسد امّا حقير همچون شهيد سيدمرتضي آويني بر اين باورم كه امروز، 1400 سال پس از بعثت آخرين پيامبر، بشر در همان وضعيت جاهليت اول، فقط با كمي تفاوت ظاهري، قرار گرفته است.
در قرآن كريم ويژگي هاي زمانه ي جاهليت چنين معرفي شده اند:
- حكم الجاهليت(مائده آيه 50)
اين عبارت به معني پيروي از حكم و حكومت ناحق، رفتار خلاف قانون الهي و مبتني بر هوا و هوس و روي گرداني از دستورات الهي آمده است.
احكام و قوانيني كه امروز بر جهان حكومت مي كنند،قوانين حقوق بشر، قوانين اساسي حاكم بر كشورها، قوانين اقتصادي، سياسي و حقوقي حاكم بر روابط بين الملل و... با تقريب خوبي مي توان گفت هيچ يك از قوانين فعلي مسلط بر جهان از قوانين و دستورات الهي اخذ نشده اند. البته اين به اين معنا نيست كه لزوماً بايد منافاتي بين احكام الهي و احكام برساخته بشري وجود داشته باشد، بلكه مراد دقت در منشأ اين قوانين است. البته حضور هوا و هوس و غرايز حيواني را در انديشه هاي متأخر بشري نمي توان كتمان كرد. مواردي چون روانشناسي فرويد يا سياست ماكياول يا حكومت نيچه شاهدهايي بر اين مدعا هستند.
- ظن الجاهليت(آل عمران آيه 154)
به مفهوم بي توجهي به وعده و وعيدهاي خداوند و بدانديشي درباره افعال الهي است.
آنچه امروز در جامعه ما ديده مي شود تعويض مفاهيمي چون «گناه و صواب» با كلماتي چون «زشت و قشنگ» يا «ناپسند و پسنديده» است. با توجه به اينكه به تدريج با حذف اين مفاهيم از فرهنگ مردم، بار معنايي توجه به خداوند متعال كه در دل اين مفاهيم پنهان بود به تدريج از ذهن و روان آدميان زدوده مي شود و كم كم مواردي چون نسبيت اخلاق و خير و... بوجود مي آيد. در چنين فرهنگي مواردي مثل مرگ آگاهي، رستاخيز، معاد، آزمايش الهي، وعده پيروزي خدا به مومنان، ظهور موعود و ... به تدريج از جامعه ما كمرنگ و كمرنگتر شده اند.
- تبرّج الجاهليت(احزاب آيه 33)
بي پروايي زنان در جامعه و نماياندن زيور و آرايش هاي زنانه يكي ديگر از ويژگي هاي دوران جاهليت بوده و هست.
اين مورد نياز به واكاوي و تفحص خاصي ندارد. كل مردم جهان، امروز با اين موضوع كنار آمده اند كه « مي توان براي تبليغ حتي فقط يك ساعت مچي چند موجود بيچاره را كه نام انسان را بر پيشاني خود دارند، برهنه كرد و به نمايش گذاشت» آيا امروز اين موضوع در اروپا يا امريكا براي كسي تعجب برانگيز است؟؟؟ (ديگر وارد شواهد بارز آن در جامعه خودمان نمي شوم)
- حميّت الجاهليت(فتح آيه 26)
تأكيد بر خواسته هاي نا بجا، تعصب درباره آگاهي هاي ناچيز و جانبداري بي دليل از عقايد و انديشه ها، معني حميت و تعصب جاهليت است.
در دنياي امروز ما تعصب و ادعاي عقل كل بودن يكي از بيماري هاي رايج است. تفكر پوزيتيويستي حاكم بر دانشگاه هاي ما كه دانشگاه را به عنوان معابد مقدسي نمايش مي دهد كه مقصود همه ي آدميان است، منجر به تربيت اساتيد و دانشجوياني شده است كه تنها با داشتن يك مدرك كارشناسي يا كارشناسي ارشد، شأن خود را اجل از آن مي بينند كه بخواهند لحظه اي وقت خود را مثلاً پاي سخن يك عارف الهي تف كنند. امروز نسل ما با توهم مدرن و به روز بودن پندار خويش را بسيار پخته تر و كارآمدتر از افكار پدران و مادران خود مي داند. پيش فرض ها، تبليغات و پروپاگاندا، جوسازي و ... تنها زماني مي توتند بر انديشه آدمي قائق شود كه او گرفتار غرور و متعاقب آن تعصب و خود محق پنداري گردد.
به غير از اين موارد قرآني موارد ديگري مثل نژادپرستي و تفكر قبيله اي، تجمل گرايي و فرهنگ اسراف و تبذير، و همينطور فساد و فحشا و انحرافات جنسي از مشخصه هاي ديگر دوران جاهليت زمان پيغمبر اكرم(ص) بوده است. با كمي تأمل نمونه هاي توسعه يافته ي اين موارد را در جوامع مدرن صنعتي جهان امروز به خوبي پيدا مي كنيم. مواردي چون نزاع قبيله اي اوس و خزرج آن دوران در شهر يثرب، مدلهاي بسيار بسيار كوچك شده ي جنگهاي نژاد پرستانه ي امروز هستند. آيا جنگهاي اول و دوم جهاني را تروريستهايي كه از آنسوي دنيا آمده بودند بوجود آوردند؟ آيا نه اينست كه فاشيسم در اوج قدرت تمدن و ايدئولوژي غرب و در مهد تمدن آن ديار متولد شد؟ آيا اروپا و امريكاي امروز چيزي كم از قوم لوط و ثمود و عاد كه به عذاب الهي در هم كوبيده شدند، دارند؟
آيا وقت آن نشده كه آن باقي مانده انبيا و اوليا بر زمين به نور خويش جهل و تاريكي اين دوران جاهليت ثاني را با نور آسماني خويش بزدايد؟
«قل أرءيتم إن اصبح ماؤكم غوراً فمن يأتيكم بماءٍ معين»(ملك آيه 30)
بگو به من خبر دهيد، اگر آب ]آشاميدني[ شما ]به زمين[ فرو رود، چه كسي آب روان برايتان خواهد آورد...؟
ياعلي
می دونی چرا نمی دونی «تکلیف» چیه؟
می دونی چرا حس می کنی زندگیت پوچ و بی هدفه؟
می دونی چرا از میون این همه نویسنده با نوشته های صادق هدایت حال می کنی؟
می دونی چرا وقتی احمدی نژاد میگه اسرائیل باید از روی نقشه جهان حذف بشه انقد تعجب می کنی؟
می دونی چرا حاضری 250 هزار تومن برای یه پالتو بدی اما وقتی می خوای 3 هزار تومن برای یه کتاب بدی جونت در می آد؟
می دونی چرا بعد از اینکه پشت موبایل یک ساعت و نیم تو تاکسی با آزیتا در مورد خط چشم جدید میترا صحبت کردی، هیچ احساس خسران و وقت تلف کردنی نمی کنی؟
می دونی چرا شب امتحان 2 ساعت با رفیقت در مورد گل رونالدینیو به رئال مادرید بحث می کنی اما اونموقع که افتادی حس «بچه باحال بودن» بهت دست میده؟
می دونی چرا حاضری برای خریدن یه دست استکان ویترینی 7 ساعت بالا تا پایین بازار رو زیر و رو کنی اما «همسرت» رو تو یه «نگاه» انتخاب می کنی؟
می دونی چرا فکر می کنی اگه بازیای لیگ انگلیس رو دنبال نکنی می میری؟
می دونی چرا فقط بلدی کامنت بذاری « آفرین! خیلی خوب بود]گل[ » در حالیکه 1 دیقه هم به حرفاش فکر نکردی؟
می دونی چرا بلاگت رو که آپ می کنی، فقط یه مشتی احساسات موهومت رو به خواننده منتقل می کنی و تازه، اونم حال میکنه؟!
می دونی چرا 5 ساعت به چیزی که باید برا سفر شمال همراه خودت ببری فکر میکنی اما زورت میاد 5 دیقه به چیزی که می خوای همراه خودت تو «سفر آخرت» ببری فکر کنی؟
می دونی چرا 15 سال بسیجی فعالی اما هنوزم مث 15 سال پیش وقتی موقع نماز دولاراست میشی داری به باقالیا فکر می کنی؟
می دونی چرا به کسایی که راهپیمایی روز قدس رو میرن میگی امّل؟
می دونی چرا فکر می کنی اون 4 تا موی تحفه ات بیرون باشه شخصیتت خیلی محترمتره و روشنفکرتر به نظر میرسی؟
می دونی چرا از مجلس امام حسین فقط «تباکی» رو یاد گرفتی و «شور گرفتن» رو؟
می دونی چرا الآن 30 سال ار انقلاب گذشته اونوقت ما دَرکمون از دین، از بابا بزرگامون که تو دوره کشف حجابِ رضاخانی بزرگ شدن کمتره؟
می دونی چرا فکر می کنی چون تو «درس خونده» ای و مامان بزرگت بی سواد، تو از اون بیشتر می فهمی؟
می دونی چرا اسمتو گذاشتی مسلمون، اونوقت روزی 10 بار دل مردم رو از مامان بابات گرفته تا راننده تاکسی ای که می برتت تا میدون آزادی، می شکونی؟
می دونی چرا فکر می کنی هرکی ریش بذاره به خدا نزدیکتره؟
می دونی چرا وقتی «ریشو» می بینی با خودت میگی اینم یه امّلیه مثلِ بقیشون؟
می دونی چرا از شعر فقط ردیف و قافیه و وزن و تشبیه و استعاره می فهمی نه معنی و مفهوم و محتوا؟
می دونی چرا دکترای مکانیک داری اما نمی دونی واسه چی تا اینجا درس خوندی و بالا اومدی؟
می دونی چرا اسمت مسئول نظامه یا مرجع تقلید یا... اما وقتی میگن اسرائیلی ها غزه رو محاصره کردن و آب و برق و سوخت مردم رو قطع کردن کَکِتم نمی گزه؟
می دونی چرا مغازه طلافروشی که می بینی پشت ویترینش میخکوب میشی اما یه گدا رو که بغل خیابون می بینی روت رو برمی گردونی؟
می دونی چرا وقتی شب عاشورا دم مسجد وایسادی و داری چایی میدی و یه صدای بوق ممتد ماشینی رو می شنوی یه فحش کاف دار نثار طرف می کنی؟
می دونی چرا 50 ساله داری منبر می ری اما پسرت شبا پارتی نره دپ می زنه؟
می دونی چرا استوانه نظامی و امام انگشت شستت رو گرفته و انقلاب رو بزرگ کردی و... اما بچه هات پول بیت المال پول توجیبی شونه؟
می دونی چرا سردار سپاهی اما یهو بچه ات سر از تلویزیون امریکا در میاره؟
می دونی چرا طلحه و زبیری با اونهمه سوابق مجاهده در رکاب پیغمبر و جای مهر رو پیشونی و ... اما کارت به جایی می رسه که جلو امام علی(ع) لشکر کشی می کنی؟
می دونی چرا تو هم همون راهی رو می ری که بقیه هم رفتن؟
می دونی چرا هی فکر می کنی که یه چیزی رو گم کردی؟
می دونی چرا کار دنیا به جایی رسیده که منِ بدبختِ گناهکارِ روسیاهِ عالمِ بی عمل باید این حرفارو بزنم؟
می دونی چرا...؟
می دونی چرا...؟
می دونی چرا...؟
چون خدا رو گم کردیم... دنبالشم نمی گردیم
همین!
یاعلی
یکی از چیزهایی که توجهم رو تو این مدت جلب کرده عکس مجلات خانواده است. یکی دو سالی هست که این نشریات از عکس دخترای کوچیک برای روی جلدشون استفاده میکنن یکی از این عکسها رو که همین اواخر هم چاپ شده میتونین ببینین:

سردبیر تیز این نشریه سعی کرده اولین کسی باشه که عکسی از نوع خاصی از لباس خانم ها رو - البته خیلی نامشخص و در میان انبوه موهای این دختر کوچولوی از همه جا بیخبر- توی نشریش اونم رو صفحه اول تو سختگیری های شدید(!) وزارت ارشاد چاپ کنه و نشون بده که چقد شاخه!
اما این مسابقه ی جالب به همینجا ختم نمیشه. اصولا عکس های روی جلد مجله ی چلچراغ - که الحمدلله روند رو به فلانی رو داره طی میکنه! - همیشه روی بقیه ی رقبا رو کم میکنه و اجازه نمیده بقیه به گرد پاش هم برسن مث این شمارشون:

اما پریروز بود که تو دکه مجله ای رو دیدم که با عکس غافل گیر کننده ی روی جلدش روی چلچراغم کم کرده بود:

تو رو خدا یکی به من بگه انگیزه ی سردبیر از همچین عکس روی جلدی چیه آخه...؟!؟!
(جا داره یه تشکر ویژه از وزارت ارشاد همینجا بکنم به خاطر تلاش طاقت فرسایی که برای پیاده کردن فرهنگ اصیل اسلامی در سطح جامعه انجام میدن!!!)
یاعلی
