آنروزي كه مطلب «داستان يك دانشجوي ناهنجار» را نوشتم و روي وبلاگ گذاشتم، هرگز فكر نميكردم كه زماني پست بعدي را خواهم نوشت كه اينچنين اوضاع عالم در نظرم كن فيكون شده باشد و اينچنين رنگ و روي عالم در نظرم متحول شده باشد آن هم تنها به موجب اتفاقي به ظاهر ساده و به باطن عظيم و شگرف!
«روح مجرد رو به زوال است» اينرا مدتي بود كه دريافته بودم اما چارهاي برايش نميديدم. سرشت روح بر پايه نقص في نفسه و كمال در زوجيت قوام يافته و اين تقديري بود ناگزير كه شايد كمي زودتر از موعد به روح تنها و سرگشتهي من رخ نموده بود و جاي خالي يار را در دل آرزومند و مشتاق من، پيوسته خاليتر مينمود. مدتي بود كه نزديك صفر شدن متشق نمودار رشد شخصيتي را در خودم حس ميكردم و مواجههام با ابرهاي سياه ركود و يآسِ آسمان زندگيام را به بهانه كنكور به عقب ميانداختم، اما خود نيز ميدانستم كه «اين درد را درماني دگر بايد...» دانستم كه ديگر نبايد ازدواج را به تأخير انداخت.
سختي كار براي طرح موضوع همان قدم اول بود: شكستن تابوي عرفي ازدواج با شرايط مالي و شخصيتي كامل آن هم وقتي برادر بزرگتر هنوز مجرد است! طبيعتاً قضيه همان اول جدي گرفته نشد ولي مقاومت و استمرار بر مسأله بتدريج زاويه نگاه خانواده را تغيير داد. در حقيقت تو تغييري نميكني اما به بقيه ميآموزي كه ميتوانند طوري ديگري هم تو را ببينند! به عبارت بهتر تغيير در رويكرد بايد از خود آدم شروع شود. فرهنگ جامعه به جوانان القا ميكند كه «هنوز» توانايي و شخصيت ازدواج را ندارند، حال آنكه پذيرفتن اين گزاره نتيجهاي جز اين ندارد كه جوان هيچگاه به سوي تكامل قدم برنميدارد و تا سالياني دراز خود را كودك ميپندارد. شكستن تابوي ناتواني به معني توانايي كامل نيست، بلكه تنها سرآغاز و مقدمهاي است براي حركت به سمت كمال. حركتي كه بايد بپذيريم كه بخش عمدهاي از آن قرار است «پس از ازدواج» و در زندگي زناشويي محقق شود و بخش ديگر آن تنها «به انگيزه ازدواج» قابل تحصيل است.
آنچه من درباره جوانان نسل خودمان ميپندارم اين است كه خارج كردن مقوله ازدواج از افق زندگي حداقل 7-6 ساله يك جوان 20 ساله باعث عقب افتادن زمان بلوغ عقلي و اجتماعي در نسل ما شده است و اين موضوع به انحا مختلف در فضاي دانشگاهها قابل رؤيت است. مثلاً يكي از نشانهها فعاليتهاي فوق برنامه دانشجويي است. كافيست تنها يكي از كتابهاي تاريخچهي فرهنگي دانشگاه را پيدا كنيم و فعاليتهاي دانشجويي دهه 50 و 60 و حتي دهه 70 دانشگاه را با فعاليتهاي دهه 80 مقايسه كنيم. روندي كه نزولي بزرگ از «همايش دانشجويان جهان اسلام» -كه در سال 61 توسط دانشجويان همسنوسال ما در لانه جاسوسي و با حضور فعالان عمده جنبشهاي اسلامگراي كشورهاي اسلامي برگزار شد- تا «جشن توتخوري دانشجويان دانشكده مكانيك دانشگاه شريف» را نمايش ميدهد! علتيابي بلوغ زودرس جوانان دهه 60 –كه قطعاً متأثر از شرايط سياسي هم بوده- و نابالغي جوانان دهه 80 خود پروژه گستردهاي است، اما قصد من تنها پرداختن به يكي از عواملي است كه به نظر من تأثير مهمي در تأخير بلوغ جوانان نسل سوم دارد و آن «تأخير در ازدواج» است.
به تعويق افتادن ازدواج رسمي و جدي، نهاد ارتباطي مدرني را در دانشگاهها ايجاد ميكند كه «روابط طولانيمدت دختر و پسر پيش از ازدواج» است. خصلت ذاتي اين روابط اين است كه از «واقعيت» به دور است و درصد بالايي از توهم و خوشبيني به همراه دارد. مشاهدات چند ساله من نشان ميدهند كه اين روابط خود نقش مضاعفي در گل و بلبلي و فانتزي شدن فضاي دانشگاهها در سالهاي گذشته و فاصله گرفتن دانشگاه از فضاي واقعي جامعه و رسالتهاي اصيل دانشجويي و دانشگاهي داشتهاند. اين روابط مثل چاهي دانشجويان را به داخل خود ميكشند و بخاطر انتزاعي بودن و جذابيت زياد آن ذهن دانشجو را مدتها در حالتي خلسهمانند و عاري از واقعيت مشغول خويش ميكنند. چنين روابطي در نهادهاي دانشجويي متجلي ميشوند و سمت و سوي فعاليتها را به ابتذال ميكشانند. منطق و عقلانيت و آرمانگرايي دانشجويي را ميكشند و جهالتي احمقانه و متوهمانه را جايگزين آن ميكنند. فرآيند اجتماعي شدن جوانان را كند و متوقف ميكنند و آنها را از تفكر درباره وظايف اصليشان بازميدارند و نهايتاً پدران و مادراني به غايت بيتجربه، پرتوقع، زودرنج، كمصبر و بياعتنا به وظايف پدرومادري براي نسل آينده به بار ميآورند. در چنين شرايطي است كه دانشگاه خاصيت ترقيخواهي و كمالطلبي خود را كه قرار است موتور محرك اصلاح جامعه باشد از دست ميدهد و در نشئهاي عميق و پست فرو ميرود.
***
از همه اينها كه بگذريم خداي بزرگ را سپاس ميگويم كه يكسال و اندي جستجوي مرا براي همسري شايسته با نعمتي بزرگ پاسخ گفت و مرا بار ديگر در درياي لطف بيكرانش غرقه ساخت. از خداي بزرگ ميخواهم كه اين نعمت را بزودي نصيب همه خوانندگان مجرد- و چه بسا متأهل!- اين وبلاگ كند و ذريه صالح به همه ما عطا كند.
راستي سالگرد پيوند امیرالمؤمنین علي(ع) و فاطمه زهرا(س) هم بر تمام تازه عروس و دامادها بالاخص همسر عزيز خودم مبارك!

ياعلي
پی نوشت
این مصاحبه متن گفتگویی است که چند هفته پیش به همراه مجتبی عرب با حجه الاسلام سیدعباس نبوی انجام دادیم و به بهانه چاپ مطلبی برای پنجره توانستیم ناگفته های زیادی از مقطع شکل گیری دفتر تحکیم وحدت را از لابه لای خاطرات حاج آقا نبوی بیرون بکشیم. مصاحبه حاوی نکات جالب و مهمی است که اگر فرصت داشتم میل داشتم درباره آنها صحبت کنم که انشاالله بماند برای بعد. مصاحبه بخاطر گویش جذاب حاج آقا و حافظه قوی و تیزهوشی عجیب ایشان خوب و دلنشین و پرمحتوا از کار درآمده و خواندنش را به شما توصیه میکنم چرا که خوب میدانم که مخاطبین این وبلاگ بیشتر از مخاطبین پنجره شایسته خواندن این نوشته ها هستند.
آنروزي كه كد رشته مهندسي مكانيك را وارد آن كاغذ خالخالي سازمان سنجش ميكردم اصلاً فكر نميكردم كه «تغييرِ» سرنوشتي كه براي خود رقم زدهام اينقدر سخت باشد...
گزينهها به ظاهر متنوع بود. انواع و اقسام مهندسيها در طرحها و رنگهاي مختلف، طوريكه عمراً كسي احساس نميكرد كه «انتخابي در كار نيست»!
امّا همين تنوع ظاهري هم كمي ولوله در دلم ايجاد كرده بود. حس غريبي كه مرا درباره انتخابم به شك ميانداخت، بخصوص كه «جبرِ ناشي از رتبهي كنكور» و «جوّ انتخاب اطرافيان» را هم بر تصميم خود احساس ميكردم و ته دلم از انتخابم راضي نبودم تا سال تحصيلي آغاز شد.
مواجهه با فضاي دانشگاه خيلي زود همهي ما را در غفلتي عظيم معلق كرد. دانشگاه آنطور كه فكر ميكرديم نبود. حداقلش اين بود كه تفاوتي اساسي با دبيرستان نداشت. ماه دوم ميانترم رياضي همه را غافلگير كرد و همه ما با سرعت عجيبي مفهوم فضاي جديد را دريافتيم: «نپرس و درس بخوان!» واقعاً «فرصت اندك بود!»
داستان به همين سادگيست. در ازدحام و شلوغي وارد راهرويي ميشوي كه تا بخواهي سؤالي بپرسي يا تأملي در اطراف يكي دوتا ميانترم مثل دو تا مين اين طرف و آنطرفت منفجر ميشود و كسي در شلوغي و گردوخاك فرياد ميزند كه «بدوئيد تا دير نرسيد» و همه مشغول دويدن ميشوند. تا سؤالي ميپرسي عدهاي مزاحم نشدنت را ميطلبند و عدهاي ديگر تو را به دوندگان سال بالاييتر ارجاع ميدهند و آنها هم به تو ميگويند كه ما هم نميدانيم و بايد تا موقع خروج از راهرو منتظر باشيم و «فعلاً معدلت را بچسب كه ميگويند بيرون راهرو خيلي طرفدار دارد»
زمان به سرعت ميگذشت. بزرگترها ميگفتند هركس از قافله عقب مانده در راه مانده. نميشد ريسك كرد و لاجرم بايد ترمي 18 واحد ميگرفت و به نحو مضحكي همزمان به راهي كه ميرفت ميانديشيد. به راهي كه هرلحظه صعبالعبورتر ميشد و وقتگيرتر و از آن گذشته هرچه از دروازه ورود دورتر ميشد فكر بازگشت يا تغيير مسير هم دوردستتر به نظر ميرسيد...
اطرافيان حسابي به راهي كه ميرفتند خو كرده بودند و در پاسخ به سؤالات من هر لحظهاي كه ميگذشت را به عنوان سندي براي لزوم «پذيرش و تطبيق» با راهِ آمده قلمداد ميكردند. دانشگاه شريف بود و همه جا روي در و ديوار نوشته بودند: «سريعتر بدويد» و اينچنين دانشجوها را در تنها دغدغه وجوديشان يعني «سبقت گرفتن از همديگر» تحريص و ترغيب ميكردند. حتي شرايطي گذاشته بودند كه به ده نفر اولي كه زودتر برسند اجازه ميدهيم كه «بيدرنگ» و بيامتحان وارد راهروي بعدي شوند و بخاطر همين بود كه همه براي اول شدن سرودست ميشكستند. امّا من باز هم در درون خود دلهره داشتم. راهروي بعدي؟! آه خداي من...
حدود سال دوم بود كه اين «دلهره» در وجود من با «نفرتي رو به فزوني» همراه شد. نفرتي رو به گسترش كه ميخواست همه چيز را در خود ببلعد: «آيا اين تنها وضعيت من است و اينها تنها مسائل و مشكلات من؟» اطرافيانم -به جز چند يار غار و رفيق شفيق خدادادي كه داشتم و مايه التيام آلام همديگر بوديم- همگي سر تكان ميدادند و گاهي با لبخندي از روي ترحم عبور ميكردند: بيچارهي مجنون!
امّا ما از كار بازننشستيم. نه چنين وضعيتي را براي خود برميتابيديم و نه براي دانشگاه شريف، بهترين دانشگاه ايران و نه براي دانشجويانِ شريف، نخبگان امروز و فرداي ايران. با ياراني همدل دست به كار شديم و خواستيم كه چنين «دغدغههايي» را در جان دانشجويان ديگر برافروزيم. جمعي همدل آن هم تنها با بضاعت «يك سؤال مشترك» و ديگر هيچ، به مرور دور هم جمع شديم و چنين ميپنداشتيم كه اگر تعدادمان فزوني بگيرد «پاسخ» سؤال هم دستيافتنيتر خواهد بود. تودهي همدلي با يك سؤال مشترك و با انگيزهاي متعالي «حتماً» به پاسخ خويش دست خواهد يافت و حتماً در راه آن قدم خواهد گذاشت.
امّا اينگونه نشد. بعد از دوسال تفحص در دانشگاه و ورود دورههاي جديد 85و86 دريافتيم كه «دغدغه» ساختني نسيت و «جوشيدني» است. بايد از عمق سينهها بجوشد و به بيرون فواره كند. دو سال حفاري سينههاي بيدغدغه جز فرسودگي و افسردگي عايدي ديگري برايمان نداشت. آه از نهاد همه بلند شده بود و «ناكامي تلاش و نامشخص بودن مسير و فشار درسها» امان همه را بريده بود. امان يكي دو نفري همان سال دوم بريده شد...
سال سوم كه آغاز شد رمقي نداشتم و سينهام از درد و خستگي و نفرت از محيط دانشگاه از يكسو و از سنگيني سؤال و گنگي و نامعلومي راهي كه در پيش گرفتهام از سوي ديگر ميسوخت. «گريز» و «انزوا» را تنها راه حل يافتم كه: اي مؤمنان، چون اوضاع بر شما گران آمد و تاريكي جامعه بر سينههايتان سنگيني ميكرد، پس به سوي خويش روي آوريد كه بر شما حرجي نيست و او شما را آگاه خواهد كرد! (نقل به مضمون ازآيه 105 مائده: يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم تعملون)
ترم پنج را به سختي و جانكندني بود نيمبند در كلاسها حاضر شدم و گذراندم و بعد از آن ترم شش 15 واحد گرفتم و جز دوهفتهاي يك روز به دانشگاه نرفتم. به خويشتن روي آوردم و روزها و شبها در خود ميلوليدم و كارم فكر كردن و مطالعه بود. بريدن از محيط و دلزدگي از دانشجويان در كنار حرفها و افكاري كه مدتها در ذهنم زنداني بود و راهي به بيرون ميگشت مرا به سوي نوشتن كشاند و اينگونه بود كه «سوتك» متولد شد.
تغيير مسير و قرار گرفتن در مسير جديد سه بار گران را بر گرده هر عصيانكنندهاي تحميل خواهد كرد: اوّلي يافتن و انتخاب مسيري جديد است. مسيري كه اينبار قرار است با آگاهي انتخاب شود. هم متناسب با علاقه و استعداد باشد و هم كارآمد و كارساز در وضعيت امروزي مملكت. جايگاه رشته و كاركردهاي آن بايد در نظام اجتماعي كشور مشخص شود كه اين يكي نيازمند تحليل اقتصادي، اجتماعي و حتي تاريخي و فلسفي است.
دومي تعيين رسالت است. ديگر تعيين هدف را نميشود به آينده موكول كرد چون فرصتي باقي نيست. تحصيلات تكميلي ديگر زمان شناختن نيست و بايد با آگاهي و هدفگيري مشخص وارد آن شد. در مقاطع ارشد و دكترا كه عمدتاً سيستم آموزشي موجود به هيچ سمتي هدفگيري نشده است و صرفاً «كشكولي» از دروس مختلف است و يا به سمتي كاملاً بيربط و بيمحتوا و ناكارآمد هدفگيري شده است، تعيين مسيري مستقل از سيستم آموزشي كاملاً ضروري است. «رشته را ميخوانم كه دقيقاً چه كار كنم؟» اين سؤال نه تنها جايگاه آينده و جهتگيريهاي مورد نياز براي نيل به آن در سالهاي آينده را مشخص ميكند، نحوه و كيفيت تحصيل را هم شديداً تحت شعاع قرار ميدهد و اهميتي جبرانناپذير را براي لحظه به لحظهي قدم برداشتن در مسير به ارمغان ميآورد.
سوّمي امّا تطبيق اجتماعي خود با شرايط جديد است. بريدن از نُرم جامعه و تبديل شدن به يك موجود «ناهنجار» در اذهان و ديدگان همگان موضوعي نيست كه به سادگي بتوان با آن كنار آمد. تلقي افراد از انسان بخشي از هويت اوست و تغيير در آن تلاطم زيادي در شخصيت آدمي بوجود ميآورد. «بايد ياد ميگرفتم كه هويت خود را به چيزهاي ديگري گره بزنم»
اينها همه قريب دو سال براي من به طول انجاميد. دو سالي كه طول كشيد تا خود را از هيئت يك «مهندس» خارج كنم و به كسوت يك «جامعهشناس» در آيم. شايد بعدها چيزهاي بيشتري درباره اين انتخاب جديد نوشتم.
ياعلي

دانشجويان هر دانشگاهي خصوصياتي دارند كه مختص همان دانشگاه است. خصوصياتي كه بنا به قاعده طبيعي بر دارندگانش نامكشوف است و تنها وقتي كه افراد مختلفي از دانشگاههاي مختلف كنار هم جمع ميشوند يكهو اينطور ويژگيها تابلو ميشود و بروز ميكند. تجربه كشف اين ويژگيها از آن تجربيات هيجانانگيزي است كه خودشناسي و درك اجتماعي آدم را يكهو يك level زياد ميكند!
اما آنچه ميخواهم به آن بپردازم يكي از خصوصيات جالب توجه «بوميهاي شريف» است! خصوصيتي كه به دلايل مختلف از حالت نمونههاي پراكنده در ميان بوميها خارج شده و در شريف به يك «اپيدمي» تبديل شده است و آن «تأمل در نسبت من و رشته» است كه حاصل اين تأمل اين دانشجوهاي شريف را به 4 دسته كلي تقسيم ميكند. البته اينكه ميگويم اپيدمي يك مقداري اغراق است اما به هرحال من باب همينكه تفكري صورت گرفته آن هم به به تعدادي كه بتواند حالت يك جريان مختصر اجتماعي را پيدا كند و آن هم در ميان قشر «هميشه» متفكر و «كم» مدعاي دانشجو آن هم از نوع «شريفي»اش آنچنان نوبر است كه شما هم به من حق خواهيد داد كه از سر شوق هم كه شده اين لفظ «اپيدمي» را براي اين پديده استعمال(!) كنم.
اما اين 4 گونه بوميهاي شريف از اين قرارند:
1) آنها كه فكر ميكنند درست آمدهاند:
البته درست است كه بنده خيلي از آنهايي را هم كه «اصلاً فكر نميكنند» را هم در زمرهي همين قماش طبقهبندي ميكنم اما از آنجا كه قصد نيتخواني ندارم و خيلي هم با حسن ظن به قضايا نگاه ميكنم و از آنجا هم كه اميد دارم كه گونه چهارم آنقَدَر زياد شده باشند كه همگي بوميهاي شريف را به «تأمل در باب نسبت من و رشته» وادارند، فرض را بر اين ميگذارم كه «همه آنها كه فكر ميكنند درست آمدهاند فقط فكر نكرده باشند يعني تصور يا «وهم پيشفرضانه» نكرده باشند كه درست آمدهاند و واقعاً فكر كرده باشند يعني تأمل و تفكر و تحقيق و اقامه ادله كرده باشند كه درست آمدهاند»
امّا اين وهم پيشفرضانه همان توانايي خارقالعادهي «در هر شرايطي سر زير برف كردن» است كه خداوند متعال مقدار متنابهي از آنرا در اختيار عدهاي از مردمان ايرانزمين قرار داده تا اين مزيت را نسبت به ديگران داشته باشند كه هيچوقت و در هيچ شرايطي خواب نازشان پاره نشود. اين وهم پيشفرضانه همان «مشهوراتي» است كه ديگران گفتهاند و ما شنيدهايم و پذيرفتهايم و ما گفتهايم و ديگران شنيدهاند و پذيرفتهاند و آنها هم گفتهاند و ديگران پذيرفتهاند و گفتهاند و الي آخر. نمونه كاملش هم همين افسانه «بهترين بودن مهندسي در ميان رشتهها و مهندسي برق در ميان مهندسيها و دانشگاه شريف در ميان دانشگاهها» است. نمونه نزديكترش همين افسانه «تقلب 11 ميليوني» در ميان عدهاي است كه چون از «حد تواتر» در facebook عبور كرده و جزو مشهورات گشته است ديگر چون و چرا در آن جايز نيست. اين وهم پيشفرضانه همان چيزي است كه شوپنهاور از آن تعبير به «باور عام» ميكند و فرآيند شكلگيري آنرا چنين توصيف ميكند:
«بايد دريابيم كه در وهله اول دو يا سه نفر اين باور را پذيرفتند يا مطرح كردند و بر آن اصرار ورزيدند، كساني كه مردم آنقدر به آنها لطف داشتند كه مطمئن بودند آنان اين باور را كاملاً سنجيدهاند. سپس معدودي ديگر كه پيشاپيش متقاعد شده بودند كه دو-سه نفر اول قابليت لازم را دارا بودهاند اين باور را پذيرفتهاند. ايشان نيز مورد اعتماد بسياري ديگر قرار گرفتند، كسانيكه تنبلي آنها را وادار كرد كه فكر كنند بهتر است بيدرنگ آن باور را بپذيرند و به كار شاق سنجش آن نپردازند. به اين ترتيب شمار اين پيروان تنبل و سادهلوح روزبهروز زيادتر شد، زيرا به مجرد اينكه شمار زيادي از آن باور طرفداري كردند طرفداران روزافزونش اين امر را به اين واقعيت نسبت دادند كه استحكام استدلالهاي مربوط به آن تنها عامل جذب اين طرفداري بوده است. سپس ديگران هم مجبور شدند اين باور عام را بپذيرند تا آنها را افراد سركشي كه از قبول باورهاي همگاني سرباز ميزندد يا افراد گستاخي كه خود را باهوشتر از ديگران ميدانند، قلمداد نكنند. وقتي باوري به اين مرحله ميرسد هواداري از آن به وظيفه تبديل ميشود. از اين به بعد معدود كسانيكه رأي مستقلي دارند دم فرو ميبندند. آنهايي كه به خود اجازه اظهار نظر ميدهند به هيچوجه باور يا رأي مستقلي ندارند و صرفاً نظر ديگران را بازگو ميكنند. با وجود اين با تعصب و نارواداري هرچه بيشتري از اين باورها دفاع ميكنند زيرا نه از باورهاي متفاوت دگرانديشان بلكه از گستاخي آنها يعني ميل به داشتن رأيي مستقل نفرت دارند. كوتاه سخن اينكه شمار بسيار معدودي ميتوانند فكر كنند ولي هر انساني ميخواهد باوري داشته باشد. بنابراين چه راه ديگري باقي ميماند جز اينكه باوري را به طور حاضر آماده از ديگران بگيرند به جاي اينكه باوري مستقل براي خود پيدا كنند؟» (هنر همیشه بر حق بودن- صفحه ۹۷و۹۸)
اين باور عام يا وهم پيشفرضانهي «بهترين انتخاب بودن مهندسي برق شريف و باقي رشتههاي مهندسي شريف» است كه سالها بسياري از بوميهاي شريف را در حالت كاذب «فكر ميكنند كه درست آمدهاند» قرار ميداد و اين همان باوري است كه گفتم خوشبينانه اميدوارم در سالهاي اخير به خاطر زياد شدن تعداد دانشجوهاي گونهي چهارم آنچنان دچار خدشه شده باشد كه همه بوميهاي شريف را در زمره «تأمل كنندگان در نسبت من و رشته» قرار داده باشد.
از آنجايي كه دور و بر من كساني هستند كه واقعاً واقعاً فكر كردهاند و به اين نتيجه رسيدهاند كه درست آمدهاند و رشته تحصيليشان را درست انتخاب كردهاند بايد بگويم اينها از معدود افرادي هستند كه خدمات درستي به اين مملكت خواهند كرد و مثل دو دسته و شايد هر سه دسته بعدي انگل جامعه نخواهند بود!
2) آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست آمدهاند:
اينها آنهايي هستند كه اشاراتي را در درونشان يافتهاند كه «درست نيامدهاند» اما ترجيح ميدهند به اين اشارات اعتنايي نكنند و فرض را بر اين بگذارند كه درست آمدهاند. اكثر اينها در بيم و وحشتي هميشگي هستند كه مبادا افكارشان جلو برود و به اين نتيجه برسند كه «درست نيامدهاند»! اينها هرچند خود در اعماق ناخودآگاه وجودشان به اين حقيقت اذعان دارند كه اشتباهي هستند، اما ترجيح ميدهند كه همه و مِن جمله خودشان را فريب دهند كه نخير، «درست آمدهاند»! علت روانشناختي ترس اين عده از خاطرات بد كودكي نسبت به پسر همسايهشان گرفته تا طلاق پدرومادرشان هرچه كه ميخواهد باشد، با عرض معذرت بايد بگويم كه من اينها را به عنوان محافظهكاراني ترسو ميشناسم كه در آينده در حرفه خود هم موفقيتي نخواهند يافت و به ديگر انگلهاي جامعه ملحق خواهند شد!
3) آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست نيامدهاند!
اين يكي يك مرض جديدي است كه به تازگي نمونههاي معدودي از آن در ميان بوميهاي شريف مشاهده شده و حيرت پژوهشگران را برانگيخته است. كشف اين مرض جديد اين فرضيه را تقويت ميكند كه عدهي معدودي در هر جامعه حيواني يا انساني براي ابراز وجود يا خودنمايي به روشهايي نامتعارف و خارج از چارچوب روي ميآورند. مثلاً اگر مُد، «بامويِمشزدهيِزيرِروسريِقرمز،بادوستپسر،جلويِتعاوني،آبطالبيخوردن» است اين يكي «باچادرِملّيومانتويِنارنجي،بادوستپسر،جلويِمسجد،يخمكميخورد» تا به عنوان اولين صاحب امتياز اين حركت شاذ در دانشگاه معرفي شود!
البته انگيزههاي چنين پديدههايي را بايد در جاي ديگر جستجو كرد. درباره موضوع مورد بحث ما از زمانيكه رشته مديريت در دانشگاه شريف تأسيس شد و بعد از مدتي كار و بارش گرفت و كلاسش كلي بالا رفت، عدهاي هم متعاقباً پيدا شدند كه 4 كلمه حرفي را كه از علماي مديريت در باب «نياز اساسي كشور به مديران كارآمد» و «عدم حل مسائل صنعتي و اقتصادي ايران به دست مهندسان» ياد گرفته بودند، اين طرف و آنطرف بلغور كنند تا شايد از اين طريق ميدان رقابت مهندسي را كه در آن ناكام مانده بودند، تغيير داده و بخت خود را در ميداني جديد بيازمايند و كلاسي جديد براي خود دستوپا كنند و حتي شايد در جايگاهي بالاتر از رقبيان ديروز خود قرار گيرند و آلام تلخ ناكاميهاي گذشته را از اين طريق التيام بخشند!
4) آنها كه فكر ميكنند كه درست نيامدهاند
اما چه بگويم از اين شيران شب و پارسايان روز (!) كه شبها را به كار وفعاليت و افكار مغشوش خويش مشغولند و روزها را به قناعت نمره و گدايي تمرين و گزارش آز؛ از اين كركسهاي زيباي نمرههاي آسودهي اساتيد گلاب كه خود را در قفس سرخ شريف محبوس ميبينند؛ از اين حشرات 6 ساله و 7 ساله دانشگاه كه به هر سوراخ و سمبهاي سر ميكشند و با هيچ ترفند آموزشياي از شرط معدل و كميسيون تا واحدي چقدرهزارتومن پول صحنه را خالي نميكنند. چه بگويم از اين حاشيهنشينان فضاي آكادميك و از اين فراموش شدگان سيستم آموزشي و از اين مجنونان آدمگريز و از اين عصيانكنندگان نظم مدرن دانشگاهي...
آنها كه واقعاً فكر ميكنند كه درست نيامدهاند و در درك اين حقيقت به حقاليقين رسيدهاند زندگي جالبي در دانشگاه شريف دارند و من هم افتخار آنرا دارم كه دو-سه سالي است كه به جرگه اين عارفان زاهد و اين مجنونان عاصي پيوستهام.
آنكه اين حقيقت را درمييابد آرام و قرار ندارد و هرآنچه را كه بخواهد باز او را به زندگي نكبتبار ناخواسته گذشته بازگرداند به ديده نفرت مينگرد و اين مهمترين نشانه و وجه تمايز حاشيهنشينان واقعي از آن اشتباهينماهاي دروغين گونه سوم است. آنها كه بي درد و غم و از سر بيدردي اداي گريزندگان از مهندسي و دانشگاه صنعتي را درميآورند واقعيت «عدم تعلق به اينجا» را در نيافتهاند و قلباً به چيز ديگري نميانديشند. آنها كه قلباً تعلق خاطرشان را از شريف و شريفي ميبرند شمارش معكوس دردناك گرفتار شدن در منجلاب شريف را به دست خود آغاز ميكنند. گرفتار شدني كه من از آن تعبير به «رخوت آكادميك» ميكنم.
«رخوت آكادميك» حالتي خاص اين حاشيهنشينان رنجور دانشگاه است. حالتي كه ديگر هيچ انگيزهاي نميتواند او را مجبور كند كه يك ساعت پاي يك جزوه درسي بنشيند. حالتي كه آنچنان روح را در خود فروميبرد كه لذت سخيف يك ساعت ديدن برنامه «عمو پورنگ» را در برابر رنج جانكاه يك ربع «فقط نگاه كردن به جزوه آن هم در روز امتحان» به عيشي عظيم مبدل ميكند!
و از ميان اين شورشيان نظم آكادميك تنها آنهايي ره به سوي «آزادي» ميبرند كه پيش از غلبه كامل «رخوت آكادميك» اوضاع را به هر جانكندني كه هست جمع و جور ميكنند و آيندهاي ديگر براي خود ميسازند اما آن عدهي ديگر آنچنان گرفتار ديوارهاي بلند اين زندان آكادميك ميگردند كه كمكم فكر «رهايي» در ذهنشان رنگ ميبازد و رؤيايي كم سو از آن به يادگار ميماند.
اين «حاشيهنشينان» اگر خود را دريابند روح اين جهان بي روح خواهند شد و اگر خود را نيابند سرنوشت «خسرو»ي آن داستان خسروي كتاب ادبيات پيش دانشگاهي را خواهند يافت. «حاشيه نشينانی» که تنها به جرم «اگاهي و مقاومت» قرباني ستم پنهان هنجارهاي غلط اجتماعي ما هستند...
اگر شما هم فكر ميكنيد كه درست نيامدهايد پيش از آنكه گرفتار رخوت شويد فكري به حال خود بكنيد. از آن مهمتر براي رهايي اين گرفتاران دعا كنيد كه سخت نيازمند دعاي من و شما هستند.
سالروز بعثت آخرين فرستاده خدا بر همه مبارك.
ياعلي
بحث بر سر نظرات
* با توجه به اینکه آقای محمد یلماز و مجتبی عرب دلایلی را برای تدفین طرح کردند بهتر دیدم که در یک نوشته مستقل مستدل بودن این دلایل را به بحث بگذارم.
این متن، نوشته آقای محمد یلماز است در قسمت نظرات:
به نظرم به دو دسته ی کلی می توان تقسیم شان کرد:
الف- آن ها که به خودشان مربوط است!
امام گفته بود: "تربت پاک شهيدان تا ابد ميعادگاه عاشقان و عارفان و دارالشفاي آزادگان و دلسوختگان خواهد بود". بالاخره ما در اعتقادات مان مسائلی را داریم هم راجع به اهمیت مقبره ها و زیارت، و هم راجع به زنده بودن شهدا و باز بودن دست شان برای هدایت. مقبره ی شهدا به خودی خود، موجب برکت در دانشگاه خواهند شد. این ها را ما از بزرگان شنیده ام و در حد خاطراتی که بوده خوانده ایم. وگرنه حقیقتش را "ندانیم چیست، این قدر دانیم که متاعی گرانبهاست!"
ب- آن ها که در حوزه ی دودوتا چهارتای ماست!
من چند فایده که به نظرم می رسد را ذکر می کنم.
1- شهدا بزرگترین دستاورد انقلاب اسلامی بوده اند. به قول رهبر انقلاب "تربیت جوانان خداجوی بسیجی، فتح الفتوح امام بود". و این هم حرف ادبی و اغراق نیست. چون خلقت بشر برای همین تربیت شدن اوست. تدفین شهدا در دانشگاه ایجاد فضاست برای معرفی بزرگترین دستاورد انقلاب مان به ملت. "هر که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد".
2- اگر "آدم" ایده آل بعضی اسلام ها، "عابد" یا "خیّر" یا "آخوند" یا "مداح" یا "درویش" یا... است، آدم اسلامی که امام خمینی عرضه کرد، به طور مشخص "شهید" است. آدمی که در کوران حوادث به سرعت پله های تکامل را طی کرده و زیبایی های استثنایی ای دارد که مورد غبطه ی علما ست. آدم های معمولی ای که تحت مغناطیسی عظیم قرار گرفتند و راه های هزارساله را یک شبه طی کردند. در نبرد جدی و پنهانی که با اسلام های انحرافی و حجتیه ای های غلیظ و خفیف، و انواع مقدس ها داریم، معرفی شهدا و طرز سلوک آن ها، برگ برنده ی بزرگ و مهمی است برای ما. عصای موسی ست که مارهای آن ها را می بلعد! من به عینه دیده ام که این کتب خاطرات شهدا چه تحولات اخلاقی نابی در افراد به وجود آورده. آن هم در این روزگار دکان داری های قبة الاسلام ها (به تعبیر آ. فاطمی نیا)!
3- ما اعتقاد داریم طرز معماری خانه و خیابان، در فرهنگ مردم و میزان دینی بودن آن موثر است. وجود یادواره ی شهدا در دانشگاه هم همین تأثیر را دارد حتماً. در واقع این نمادی از انقلاب است که آن را در دانشگاه می کاریم.
4- مقبره ی شهدا، پاتوقی خواهد شد برای دانشجوهای معتقد به انقلاب اسلامی. مراسم ها و برنامه هامان در کنار این مقبره، حال و هوای بهتری خواهد داشت طبیعتاً.
5- ما برای معرفی اسلام و انقلاب از راه های مختلفی می توانیم وارد شویم. باید از زیباترین جایش وارد شویم. شهید نماد زیبایی های انقلاب اسلامی است. زیبایی هایی که هر صاحب فطرتی نسبت به آن تواضع دارد. به یک نفر که جانش را در راه انقلاب داده نمی شود انگ زد که دنبال پول و مقام و... بوده. هر عاقلی وقتی ببیند این آدم ها با چه شور و شوقی جان شان را برای این مکتب داده اند، می نشیند دو دقیقه فکر می کند که مگر آن مکتب چه بوده.
6- تدفین شهدا مانند هر برنامه ی دیگری که هویت اسلامی بچه ها -و مرزبندی جدی و مهم عقیدتی ای که با دیگران دارند- را به آن ها یادآوری کند، موجب انسجام نیروهای مذهبی دانشگاه خواهد شد.
7- هر بار که از نگاه مان بیفتد به مقبره ی شهدا، تذکر و یادآوری ای است برای ما. که حواس مان باشد به وظایف زیادی که داریم. امانتی که به چه سختی دست ما رسیده. و مقام رفیعی که باید به آن برسیم.
8- موجب تکریم مقام شهید است. و در دیگر جاهای دنیا هم برای این که روحیه ی فداکاری ملت بالا رود، چنین تکریم هایی را صورت می دهند.
9- اگر تلاش کنیم و شهدا را آبرومند در دانشگاه دفن کنیم (مذهبی ها تشنه شوند و خاکستری ها قانع)، این پیغام مهم را برای جامعه خواهیم داشت که فضای جامعه به سمت اسلامی شدن رفته، قدرت طرفداران انقلاب بیشتر شده. و این پیام اثرات مثبتی خواهد داشت در جامعه.
10- جایی خواهد شد برای معتقدین، که وقتی دل شان گرفت بروند دو دقیقه بنشینند فکر کنند و توسل.
11- به نظرم تدفین شهدا موقعیت مناسبی است برای آشکار کردن چهره ی منافقان. جریانات سیاسی ای که با دلایل واهی (که در واقع باطن اش ترس از اسلامی شدن فضای دانشگاه هاست) با تدفین شهدا در دانشگاه ها مخالفت می کنند.
* آقا مجتبای عرب هم در دفاع از تدفین گفتند که "بنده به عنوان يك كسي كه ميگفتم تدفين شهدا اثر خاصي نمي ذار و 3سال پيش مخالف بودم الآن (البته اگر از نظر شما حق داشته باشم) ميگم:
هر اتفاق مثبتي توي دانشگاه شريف تو اين 3سال افتاد من به عينه به عنوان ديدم كه از بركات تدفين بود" جناب مجاااز هم این موضوع رو تأیید کردند. جناب زال هم در اینکه تدفین ضرورت نداشت تشکیک کردند. حسین غفوری و جواد درویش و باقی دوستان هم که جای خود دارند!
تصمیم گرفتم یکبار دیگه اما اینبار مفصلاْ استدلال خودم رو توضیح بدم:
آقا محمد یلماز 11 دلیل ذکر کردند به عنوان ادله یا محسنات یا هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت.
من این حرفهای ایشون رو به چهار دسته تقسیم می کنم
1) نشانه های خوب بودن کار به صورت عام (تکریم شهدا-تجدید میثاق با شهدا- فضای معنوی حضور شهدا- اعلام هماهنگی دانشجویان با شهدا بخاطر استقبال از شهدا و...)
2) دلایلی که هدف فرهنگ سازی روی دانشجویان و دانشگاه را عنوان می کنند(ارائه الگو-ادغام فضای علمی و انقلابی و یجاد حس مذهبی در دانشگاه- اثرگذاری فطری و مکتبی و...)
3) دلایلی که هدف فعال شدن توجیه ها را عنوان می کنند (تذکر-تفکر در هنگام تدفین و جهتگیری- درددل)
4) خوبیهای بوجود آمده بعد از تدفین( که مهمترینش رو مجتبی عرب طرح کرد که فضای مذهبیهای دانشگاه مارو متحول کرد و یا روشن کردن چهره منافقین در دانشگاه شما)
در مورد دلایل دسته اول و چهارم باید یگم که به اینها "دلیل" نمیگن. آخری که نشانه محقق شده ی بعد از وقوعه که بوضوح نمیشه به عنوان دلیل یک کار مطرحش کرد. دقیقا به اینکار می گن توجیه و نه استدلال. مگر اینکه کسی ادعا کنه از عوارض این کار خبر داشته و به قصد تقویت جبهه خودی در مقابله با جبهه مقابل این کار طرح ریزی شده که یک سناریوی مجزاییه و خیلی رندانه به نظر میرسه!
در مورد دلایل دسته اول هم باید گفت خوب بودن یک کار به صورت عام "دلیل" اجرای اون نمیشه و باید "ضرورت" اون کار برای رسیدن به یک "هدف" طرح کرد تا اون وسیله هم ضروری بشه.
یعنی باید اول هدف تبیین بشه و مقبول بیفته و دوم بررسی بشه که راه تحقق هدف چی می تونه باشه و سوم چگونه باید انجام بشه و مفید بودن دلیل انجام هر کاری نیست.
درباره بخش دوم و سوم باید گفت هدف این کار فرهنگ سازی و مخاطب آن در بخش دوم عامه دانشگاه و در بخش سوم خواص دانشگاه عنوان شده.
در اینجا دو سوال قابل طرح است. یکی قبل از واقعه دانشگاه شریف و دیگری بعد از 22 اسفند 84 که دومی از اولی مهمتر است. از آنجایی که فرهنگ سازی یکی از وظایف جدی نیروهای مذهبی است:
1) سوال قبل از غائله شریف این است که آیا تدفین شهید در دانشگاه - با فرض تدفین عادی و باشکوه- راه مناسبی برای فرهنگ سازی است؟ درست است که همه اذعان دارند که اثر فرهنگی مثبتی دارد اما بازده آن چقدر است؟ چه باید کرد که بازده آن افزایش یابد؟ کارهای مقدماتی لازم ندارد؟ تدفینهای قبلی -خارج دانشگاه- بررسی شده اند که چه اثراتی داشته اند؟ اصلاَ برنامه ای برای فرهنگ سازی داریم یا یک کار ضربتی بی برنامه تعریف کرده ایم؟
2) سوال دوم که بعد از 22 اسفند طرح می شود این است که با توجه به سابقه این کار - با فرض اینکه فرهنگ سازی ای ولو با بازده پایین است و بهتر از هیچی- باز هم فرهنگ سازی محقق می شود؟ آیا در شریف فرهنگ سازی روی عامه و خاصه بخوبی انجام شد؟
جواب شخصی من به این دو سوال همونطور که مشخص بود اینه که اولاْ هیچ برنامه ریزی انجام نشده و صرفا کسی ایده رو مطرح کرده و بقیه هم تأیید کردند. البته این موضوع در کشور ما پدیده عجیبی نیست و در مقیاسهای گوناگون توسط افراد مختلف در حوزها های اقتصادی-علمی-فرهنگی-اجتماعی- سیاسی و... هر روز انجام می شود
ثانیاْ اگر هدف تصمیم گیران و مجریان -هر کسی هستند از مسئولان یا دانشجویان ملبس یا کلاهی- واقعا فرهنگ سازی بود نباید اینکار ادامه پیدا می کرد و با حسن ظن بسیار میشه گفت که هدف اولیه فرهنگ سازی بود و هدف ثانویه حفظ آبرو و احیاناْ با کمی سوء ظن نشان دادن اقتدار و قدرت عمل.
به هرحال قصد من از طرح این مسأله این نبود که جای زخمهای کهنه رفقا را باز کنیم یا خدای نکرده اختلافات و دودستگیها رو زنده کنیم. قصد این بود که به همین راحتی و تنها به واسطه «جهت گیری کلی مثبت» و «حضور عناصر مقدس در کارها» و «موجه بودن مجریان کار» یا «ترس از تضعیف دین و نظام و شهدا و...» از روی بررسی اقداماتمون نگذریم و حداقل به بررسی بازده کارها بپردازیم چه برسه به درست یا غلط بودن نفس کار!
بحث ما بر سر اشخاص و احیاناْ «حضرات!» نیست بحث ما بر سر کارهای عینی و نتایج و اثرات است. متاسفانه مواردی که گفته شد - یعنی «جهت گیری کلی مثبت» و «حضور عناصر مقدس در کارها» و «موجه بودن مجریان کار» یا «ترس از تضعیف دین و نظام و شهدا و...»- مانع از این شده که در بسیاری از موارد به نقد کارهای خودمون و هم جبهه ایهامون -به صورت خاص مثل آقای احمدی نژاد- بپردازیم و با فکر آزاد به تکامل روندهای مثبت و برنامه ریزی شده،مستقل از افراد، بپردازیم که اینکار مسلماْ در بلندمدت پیشرفت زیادی رو بوجود خواهد آورد.
یاعلی
در نقد قرابت مجازي «تدفين شهدا» و «فرهنگ سازي» در اذهان ما
اكنون كه تمام اين اتفاقات به پايان رسيده و آبها تا حد خوبي از آسياب افتاده، لازم است طراحان اين پروژه در وهله اول و تمام كساني كه به نوعي دست اندركاران اجراي آن در دانشگاه هاي مختلف بوده اند در وهله دوم، به چند سؤال بنيادي و ماهوي در باره كليت اين پروژه -و نه درباره جزئيات اجرايي و اتفاقات حين كار- پاسخ دهند.
اينكه طراحان و مجريان و موافقان را پاسخگو مي دانم به اين دليل است كه تكليف مخالفان را معلوم مي دانم. غير از معانديني كه به اعتقاد من تعداشان به انگشتان دست هم نمي رسد باقي دانشجوياني هستند كه در اثر «زمينه دروني» و «تبليغات بيروني» نگاهي منفي به مقوله تدفين پيدا كردند و آمادگي ذهني رهبري معاندين را پيدا كردند كه در قسمت اول اين نوشته تا حدودي به كوتاهيهاي ما در بي اعتنايي به اين «زمينه هاي دروني» و خالي گذاشتن عرصه «تبليغات بيروني» اشاره شد. به صورت خلاصه بايد گفت كه ماها افكار عمومي دانشگاه را وانهاده ايم و روند نزولي آنرا در نمي يابيم و تا هر از گاهي كه ضربه اي جانانه از اين كم كاري نخوريم ترجيح مي دهيم در همان اردوجنوبها و دعا كميلها و عزاداريها و تجمعها و مراسمات كليشه اي فرهنگي سياسي خودمان –كه در همه احوالات مخاطبينش همان ريشوها و چادريهاي مشخص هميشگي اند!- خوش باشيم و به عبارت بهتر سرمان را در برف كنيم. برنامه هايي كه به قول بنده خدايي يكبار جعفر و صفدر مجريند و تقي و نقي مخاطب و دفعه ديگر تقي و جعفر مجري و نقي و صفدر مخاطب و دفعه ديگر نقي و...!

اما سؤالات بنياديني در باب پروژه تدفين شهدا مطرح است:
1) چه شد كه حضرات به اين نتيجه رسيدند كه بايد در دانشگاه شهيد دفن كرد؟
پاسخ هميشگي به اين سؤال اين است كه شهدا اسوه هاي مقاومت و ايثارند و تدفين آنها در دانشگاه باعث ترويج فرهنگ شهادت و ايثار و زنده نگه داشتن ياد آنها مي شود.
خب اين پاسخ قانع كننده به نظر نمي رسد. اين پاسخ بيشتر به توجيه مي ماند و به تنهايي نمي تواند علت عمل باشد. هركسي مي تواند صدها كار نام ببرد كه انجام آن خوب است اما آيا بايد آنها را انجام داد؟
اگر هدف ترويج فرهنگ شهادت است بايد پرسيد ترويج فرهنگ شهادت در كجاي پازل فرهنگي ما قرار دارد؟ يعني كدام استدلال نشان مي دهد كه براي انقلابي شدن دانشجويانمان بايد فرهنگ شهادت را به دانشگاه تزريق كرد و مثلاً فرهنگ علم آموزي را كه اين همه در آيات و احاديث بدان اشاره مي شود و مبتلابه محيطهاي علمي ماست ترويج نكرد؟ از اين گذشته كدام استدلال نشان مي دهد كه براي ترويج فرهنگ شهادت بايد شهيد در دانشگاه تدفين كرد؟ آيا مثلاً با ترويج كتابهاي خاطرات شهدا اينكار نمي شد؟
سؤال اساسي اينجاست كه ترويج فرهنگ شهادت اولويت چندم فرهنگي ما در دانشگاه براي تربيت دانشجويان انقلابي است؟ و تدفين شهدا اولويت چندم كار فرهنگي براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت؟ آيا همه ي كارهايي را كه مي توانستيم براي فرهنگ سازي انجام دهيم، انجام شده و تنها همين يك فقره روي زمين مانده بود؟
2) چقدر به هدف مورد نظرمان رسيديم؟
اصولاً وقتي طراحان هدف از تدفين شهدا را فرهنگ سازي عنوان مي كنند خود به خود همه مي دانيم كه فرهنگ سازي براي رفقاي هميشه در صحنه بسيجي مورد نظر نيست بلكه منظور فرهنگ سازي در فضاي عام دانشگاه است. آيا با وضعيتي كه در تدفين سه شهيد گمنام دانشگاه شريف اتفاق افتاد فرهنگ شهادت در فضاي عام دانشگاه شريف ترويج شد يا بالعكس قدم ديگري براي فاصله گرفتن نسل سوم انقلاب از انقلاب و نظام و فرهنگ ديني برداشتيم؟ آيا با مشاهده چنين وضعيتي در دانشگاه شريف و درك اين نكته كه به علت سمپاشي هاي متعدد، جوّ دانشجويي آمادگي پذيرش اين كار را ندارد، لزومي داشت كه اين پروژه در دانشگاه هاي ديگر ادامه يابد؟ آيا ضرورتي داشت كه تدفين شهدا در دانشگاه اميركبير در روز غير تعطيل و با فيلمبرداري مستقيم انجام شود؟ يا صرفاً هدف از «تأثيرگذاري بر مخاطبين دانشجويي» در حد قدرت نمايي و «نمايش امكان تدفين در اميركبير بدون ناآرامي در جلوي دوربين» تقليل – وشايد تحريف- يافته بود؟
از اين مسائل هم كه بگذريم من گمان مي كنم حتي اگر اين اتفاقات هم نمي افتاد و مسير كار هم اينقدر تغيير نمي كرد و شهدا با آرامش تمام هم در دانشگاه ها دفن مي شدند، باز هم اين پروژه در رسيدن به اهداف خود ناكام مي ماند. چرا كه حضور شهدا در صحن دانشگاه تنها بر كساني كه همان زمان تشييع در دانشگاه بودند به صورت مستقيم ديده مي شد و براي وروديهاي سالهاي بعد قبور مطهر شهدا در حد يك يادمان تنزل مي يابد و كاركردي بسيار كمرنگ پيدا مي كند. بد نيست اينرا هم بگويم كه در دانشگاه ما هنوز كسي متولي رسيدگي به مزار شهداي گمنام نيست و كسي نيست بپرسد آنان كه براي تدفين شهدا و فرهنگ سازي سينه چاك مي كردند كجايند تا با استفاده از فضاي معنوي اين قبور مطهر كار فرهنگي كنند؟!
***
دردمندانه بايد گفت به نظر مي رسد آنها كه طراح و تصميم گيرند هم ما را سر كار گذاشته اند هم خودشان را و هم شايد شهدا را. در اين غائله دو عده سود كردند. يكي آنكه آخر سال بيلان كار فرهنگي ارائه مي دهد كه به صورت كنتراتي فلان تعداد شهيد گمنام در دانشگاه ها تدفين كرديم و يكي هم آنهايي كه از سر جهل يا غرض يا مرض، از هر فرصتي بهره مي جويند تا فاصله مردم و دانشجويان را با انقلاب آزاديبخش اسلامي بيشتر كنند و در اين ميان...
چه بايد گفت...؟
درد دل بيش از اين ميسر نيست...
راستي سال نو مبارك!
ياعلي
اين همه هزينه كرديم، كمي هم عبرت بگيريم
3 سال پيش در روز 22 اسفند ماه 84 دانشگاه صنعتي شريف شاهد كليد خوردن پروژهاي بود كه هيچكس نميدانست قرار است تا سه سال بعد ادامه يابد. پروژه تدفين شهدا در دانشگاههاي كشور از غائله 22 اسفند شريف آغاز شد و با غائله 5 اسفند دانشگاه اميركبير به پايان رسيد. امروز پرونده پروژه تدفين بسته شده و شايد به همين دليل بتوان اولين ارزيابيهاي كلي از مجموعهي اين اتفاقات را در فضاي جامعه طرح كرد. اتفاقاتي كه چنان پرحاشيه و پرهياهوست كه در زمانهي خويش قدرت درك عميق و تفكر مستدل را از مشاهده گران ميگيرد تا قضاوت نهايي به آيندهاي نامعلوم موكول شود.
عبرتهاي 22 اسفند
غائله 22 اسفند بي بته نبود. خلق الساعه و دفعتي هم نبود. 22 اسفند سرباز كردن يك دمل چركين است. 22 اسفند يك «تب» است. يك نشانه. نشانه احتضار جامعه دانشجويي. نشانه بحران معرفتي در نسل سوم. 22 اسفند يك فرياد است. فريادي بر سر 20 سال سياستهاي فرهنگي و سياسيمان در جمهوري اسلامي. 22 اسفند يك هشدار است، هشداري از آنچه زير پوست دانشگاه در جريان است.

چه گذشته برما كه جوانان و دانشجويان شيعه اين انقلاب در چنين اتفاقاتي به جايي مي رسند كه قلباً گمان مي كنند كه نكند سوء استفاده اي از شهدا در كار است. تحليلهاي احمقانه و دروغيني كه مي خواهد تمام آناني را كه در مقابل تدفين ايستاده اند وابسته به دفتر تحكيم و مخالف فرهنگ شهادت و نظام و انقلاب معرفي كرده و با يك كاسه كردن آنان با يك حكم كلي قضيه را سمبل كند به كناري بيفكنيد. با اينكه ادعاي سوء استفاده از شهدا يك دروغ مضحك است و از جانب مشتي معاند هميشگي طرح شده كاري ندارم. سخن من از دانشجويان و نسل سوم اين انقلاب است كه حداقل 800 نفر از آنها بدون اينكه ارتباط خاصي با انجمن اسلامي شدند به سرعت ادعاهاي پوچ عده قليلي از معاندين هميشگي را پذيرا شدند. واقعه 22 اسفند حاوي چند پيام عمده براي هر كسي است كه خود را انقلابي و حامي ولايت فقيه و بسيجي و حزب اللهي و ... مي داند:
1) جامعه شناس و آگاه به زمانه خويش نيستيم. در فضاي ذهني خود منزوي هستيم و از آنچه در ذهن عامه مردم و دانشجويان مي گذرد كم اطلاعيم و به همين دليل برآورد خوبي از اوضاع نداريم. اگر صبح 22 اسفند از تمام طرفداران تدفين سؤال مي كردي هيچكس تصور نمي كرد كه اينچنين با مشكل مواجه خواهند شد.
2) فضاي عام دانشجويي در اختيار ما نيست. به واقع ارتباط مناسبي با بدنه دانشجويي نداريم و در شرايط بحراني مي فهميم كه آنچه بقيه مي انديشند با تفكر ما فرسنگها فاصله دارد. در يك كلمه خاكستريها را فراموش كرده ايم. در 22 اسفند دانشگاه ما در حاليكه مذهبيها و در رأس آنها بسيج به راهكارهاي اجرايي تدفين فكر مي كرد، انجمن به جهت دهي و هدايت افكار عمومي مشغول بود. چه از نوع رسانه اي و چه از نوع چهره به چهره. در نهايت صداي موافقين در ميان دانشگاهيان بسيار ضعيف و كم اثر بود.
3) به دنبال تحليل عملكرد خويش نيستيم. نمي توانيم عواقب و اثرات كار خود را در جامعه ارزيابي كنيم. معمولاً منتهاي آمالمان انجام شدن كار است و عادت به نقد و بررسي كيفي بعد از عمل، ارزيابي نتايج و آسيب شناسي براي تكامل خود نداريم. هنوز هم كه هنوز است كسي را نمي شناسم كه حتي دغدغه اينرا داشته باشد كه تدفين شهدا در شريف چه اثراتي روي ذهن و انديشه دانشجويان گذاشت. چند درصد اهداف برآورده شد و چرا برآورده نشد. اين يعني اينكه ده سال بعد هم ممكن است عين همين اتفاق دوباره بيفتد به شكل ديگري. بيست سال بعد همينطور و الي آخر. معني اش درجا زدن است.
4) روشهاي مديريتي و شيوه هاي ارتباط جمعي را نمي شناسيم و به راحتي به دست خود مردم و حتي ياران سابقمان را در مقابل خود قرار مي دهيم. (اين موضوع يكي از بزرگترين مشكلات شخص آقاي احمدي نژاد هم هست) در سخن گفتن الكنيم و حرف حق را آنچنان ناهنجار طرح مي كنيم كه نه تنها جذاب نيست بلكه دفع كننده است. در واقع هدفمان درك مخاطب نيست بلكه تنها زدن آن حرف است. در باب روشهاي مديريتي تدفين دفعتي و بدون اطلاع قبلي شهدا در روز 22 اسفند حساسيتهاي شديدي بوجود آورد. در باب الكن بودن هم بايد گفت 90 مقاله مخالف تدفين در چند روز در چند ده وبلاگ را بايد در برابر دو سه نوشته كم رنگ موافقين قرار داد. در زمينه استدلال كردن هم به واقع ضعيفيم و حتي كسي با پيش فرضهاي تماماً مذهبي را هم به سختي مي توانيم قانع كنيم.
5) بي غيرتيم. دردمان نمي آيد. صدايمان هم در نمي آيد. از جايمان تكان نمي خوريم. بي خاصيت و سنگين و تنبليم. محافظه كار و كنديم. ريش مي گذاريم و چادر بر سر مي گذاريم اما حتي از اتفاقات دانشگاه هم بي خبريم چه برسد كه اثرگذار باشيم. در قضيه 22 اسفند خيليها كه نوافل نمازظهرشان هم ترك نمي شود اصلاً نمي دانستند چنين قضيه اي هست. خيليها را هم هرچه گفتند كه حداقل در روز تدفين حاضر باشيد مي گفتند توجيه نيستيم. آخر سر هم در روزتدفين اميركبير صداي 60-70 نفر از هزار نفر سياه پوش بسيجي مذهبي بيشتر است.
ادامه دارد انشاالله...
پی نوشت:
۱) گزارشی از روز دفن شهدای دانشگاه امیر کبیر از نگاه یک بسیجی (لینک)
۲) گزارشی از روز دفن شهدای دانشگاه شریف از نگاه یک انجمنی (لینک)
۲) مطلبی در همین باره با رویکرد مشابه از وبلاگ جزر و مد (لینک)
این مطلب را برای یکی از نشریات دانشگاه نوشتم. تقریباْ چکیده آن چیزی است که در این ۴ سال درباره مهندسی بدان رسیده ام:
من باب مقدمه!
شايد بعضي بگويند بايد امثال روضههاي اين مقاله و اين نشريه را براي آناني خواند كه هنوز وارد دانشگاه نشدهاند و انتخاب رشته نكردهاند، اما اگر كمي به شرايط قبل از انتخاب رشته خود در تابستان بعد از كنكور رجوع كنيد به خوبي در مييابيد كه در هرصورت انتخاب «ديروز» شما هماني ميبود كه الآن هست فلذا با كمل تأسف بايد گفت بهترين زمان سخن گفتن از ماهيت مهندسي در سيستم آموزشي ما چيزي در حدود سالهاي دوم و سوم دانشجويي است، يعني دو سه سال پس از انتخاب رشته!
قبل از ورود به مطلب بد نيست از آنهايي كه كمي تعصب رشتهاي دارند و مسيري را كه برگزيدهاند مقدسترين راه كمال در هستي ميدانند و كمي قلبشان ضعيف است بخواهم از خواندن ادامه مطلب پرهيز كنند كه در آنصورت نه از تاك نشان خواهد ماند نه از تاكنشان! براي آن دسته از دوستان هم كه حالا در خانه و فاميل و كوچه خيابان خانم مهندس و آقامهندس صدايشان ميكنند لازم است اساساً ذهنشان را از غل و زنجيرهاي مجازي آزاد كنم و تصريح كنم كه كسي با 70 واحد پاس كردن رياضي و معادلات و عمومي و چندواحد تخصصي كمي پيشرفتهتر از دبيرستان مهندس نشده و كسي با سه سال درس خواندن آن هم در عنفوان جواني نميتواند ادعا كند كه الّا و لابدّ چارهاي جز مهندس شدن به شيوه «معهود» فعلي ندارد.
شما مهندسي را انتخاب كردهايد يا مهندسي شما را؟
سؤال اساسي كه شما خواننده عزيز بايد بدان پاسخ بدهد اين است كه آيا واقعاً مهندسي را انتخاب كرده ايد؟ شرايط جامعهشناختي و روانشناختي حاكم بر فضاهاي آموزشي ما اين امتياز را به من ميدهد كه ادعا كنم اكثريت قريب به اتفاق همه ما را «رشتههاي مهندسي شريف» انتخاب كرده اند نه ما آنها را! براي روشن شدن موضوع كمي توضيح بيشتر حشو نخواهد بود.
اصولاً دو نحوه تصميمگيري در ميان آدميان رايج است. يكي اينكه اول استدلال ميكنيم و سپس تصميم ميگيريم، آن يكي اينكه اول تصميم ميگيريم و بعد توجيه ميكنيم! در حالت دوم انگيزههاي ناخودآگاهي در وجود ما وجود دارد كه نسبت به آنها آگاه نيستيم و عملاً اين انگيزههاي ناخودآگاه هستند كه تصميم ما را رقم ميزنند. تازه بعد از تصميمگيري ذهن فعال ميشود تا استدلالهايي براي اين تصميم «بتراشد» تا در مقابل پرسش ديگران پاسخي داشته باشيم و ما اصطلاحاً به آن «توجيه» ميگوييم. اينگونه ميشود كه انسان خودش را هم گاهي –نه خيلي وقتها!- فريب ميدهد! چنانچه به ذهن مباركتان رجوع كنيد شاهد مثالهاي بسياري براي اين نوع تصميمگيري پيدا ميكنيد، نه فقط در انتخاب رشته بلكه در تصميمگيريهاي مهمتري مثل تصميم براي ديندار بودن يا نبودن، تصميم براي اپلاي كردن يا نكردن، تصميم براي كمك كردن به مادر يا نكردن، تصميم براي ارتباط برقرار كردن با اشخاص يا نكردن و ...
از آنجايي كه هركسي ميتواند جزو آنهايي باشد كه «مهندسي او را انتخاب كرده است» توصيه ميكنم بعد از خواندن اين مطلب تا پايان اين بار «شما واقعاً مهندسي را انتخاب كنيد»!
فرق «توجيه» و «استدلال واقعي» در چيست؟
براي فهميدن فرق اين دو كمي تدبر و تعمق در اين سلسله دلايل لازم است. كمي هم درك جامعهشناسانه و روانشناسانه كمك زيادي خواهد كرد، چرا كه ما را در درك دلايل پنهان دروني و بيروني كه بر ما و ديگران اثر ميگذارد ياري خواهد كرد. اصولاً توجيهات پايه منطقي ندارند و دلايلي مثل اينكه «همه اينكار را ميكنند» يا عبارت كلي «ميخواهم به مملكتم خدمت كنم» از نظر منطقي نميتوانند پايه يك تصميمگيري قرار گيرند.
استدلال واقعي به زنجيرهاي از دلايل گفته ميشود كه بايد بتواند شرايط شخصيتي، ذهني، خانوادگي و ... يك شخص را در يك نظام فكري و جهانبيني معين به «لزوم تحصيل يك علم» منتهي كند. بديهي است كه درون اين نظام فكري پيشفرضهاي مختلفي درباره جهان هستي، وجود خدا، مفهوم سعادت، ماهيت انسان، غايت آفرينش و موضوعاتي از اين دست وجود دارد كه هركدامشان ميتواند جهت يك زنجيره استدلالي را باالكل تغيير دهد. از آنجايي كه ما اين بحث را در كشور ايران طرح ميكنيم كه 98 درصد مردم آن شيعه هستند فرض را بر قبول نظام فكري دين اسلام و مكتب تشيع ميگذاريم و از اينجا بحث را ادامه ميدهيم.
ماهيت مهندسي چيست؟
ماهيت مهندسي چيست كه اين همه در كشور ما و كلاً در دنيا ارج و قرب دارد؟
«تكنولوژي» كه موضوع علوم مهندسي به شمار ميرود، در مجموع ناظر به توليد محصولاتي است كه براي تسهيل در امورات زندگي انسان و به عبارت بهتر «رفاه زندگي بشر» به كار برده ميشوند. زنجيره سردرگمكننده تحصيلات رشتههاي فني و تخصصهاي جزئي و ريزي كه مانع از درك كليت اين «فن» ميشود نبايد مانع از آن شود كه كسي به اين معنا توجه نكند. به عبارت ديگر دستگاه تكنولوژي در عالم امروز كه آموزش و پژوهش فيزيك و رياضي و مهندسي و حتي علوم انساني در دانشگاهها و صنايع عظيم را در كارخانهها و ميليونها انسان را در سطح جهان به خود مشغول داشته، دستگاه اجتماعي بسيار بزرگي است كه خود در دل دستگاه عظيم ديگري به نام «سيستم اقتصادي» قرار گرفته است.
تكنولوژي ابزار سيطره انسان مدرن بر طبيعت است و به همين دليل است كه ارج و قرب بسيار دارد و مقدّس مينماياند. تكنولوژي رفاه را براي انسان به ارمغان آورده است، «رفاه»ي كه غايت وجود انسان و مصداق عيني سعادت است اگر وجود انسان را محدود به اين دنيا بدانيم و اگر به وجود آخرت و قيامت كافر باشيم. تكنولوژي كارها را ساده ميكند و «اوقات فراغت» بوجود ميآورد تا انسان مدرن در اين فرصت به «لذت» بيشتري دست يابد و اين لذت چيزي جز همين لذايذ فاني و محدود زميني نيست. مگر منتهاي شهوت زميني چه ميتواند باشد؟
يافتن جايگاه دقيق «رفاه» اجتماعي در هندسه معرفت ديني كار سادهاي نيست، اما پرواضح است كه «راحت زيستن» در دنيا نه تنها چون تفكر الحادي اصالتي ندارد بلكه در ميان اولويتهاي اجتماعي جايگاه به مراتب پايينتري مييابد چرا كه آرمان جامعه اسلامي استقرار «عدالت و اخلاق و معنويت و ولايت و تربيت الهي» است و مسائلي مثل رفاه مردم در اولويتهاي بعدي نظام اسلامي قرار ميگيرد. آباداني كشور هميشه يكي از وظايف جدي حكومت اسلامي بوده و خواهد بود ليكن بحث بر سر جايگاه آن در نظام معرفتي ديني و اولويت آن در وظايف اجتماعي ماست.
فعاليت مهندسي در چارچوب انقلاب اسلامي به چه كاري ميآيد؟
آنچه تا اينجا گفتيم سخن از ماهيت مهندسي بود و جايگاه آن در نظام غيرالهي و سكولار امروز حاكم بر جهان. با اين تفاسير لازم است جايگاه مهندسي در نظام فعلي و در راستاي انقلاب آزاديبخش اسلامي «بازتعريف» شود. آنچه به ذهن حقير ميرسد اينكه مهندس شدن به سه نيت ميتواند يكي از اركان جدي و ضروري نظام اسلامي به شمار برود، سه نيتي كه هر سه عوارض مترتب بر اين فعاليتند و اصالت اين كار را اثبات نميكنند:
1) توليد ثروت براي حمايت از انقلاب اسلامي
ثروت يكي از نيازهاي مهم حركت جهادي شيعه تا زمان ظهور است و دشمنان تشيع هميشه از اين حربه براي ضربه زدن به اين مكتب استفاده كردهاند كه مثال مشهور آن غصب فدك توسط ابوبكر و به توصيه عمر است كه به عنوان پشتوانه اقتصادي آل علي(ع) به شمار ميرفت. تذكر اين نكته لازم است كه ارزش اين ثروت به خودش نيست بلكه چون وسيله يك حركت فرهنگي است بالعرض ارزشمند ميشود و به همين خاطر اين ثروت به واسطه بركت الهي رشدي فراتر از محاسبات و تلاشهاي مادّي خواهد يافت.
2) قدرتنمايي به جهانيان و افزايش غرور ملي
جمهوري اسلامي بايد به عنوان الگوي كشورهاي اسلامي شناخته شود و يكي از راههاي آن پيشرفتهاي تكنولوژيكي است كه نگاه جهانيان را به سوي ما جلب ميكند و موضوع دستيابي ايران به فناوري غنيسازي اورانيوم و فناوري پرتاب ماهواره به مدار زمين و عكسالعمل جهانيان به خوبي اين ادعا را ثابت ميكند. از سوي ديگر اين فعاليتها بذر روحيه و اميد را در دل ايرانيان ميشكفد و اعتماد به نفس آنها را كه زمينه هر حركت ملياي است تقويت ميكند.
3) تقويت قواي نظامي جمهوري اسلامي
جمهوري اسلامي هر روز در معرض تهديدهاي جدي دشمنانش است و لازم است نيروهاي نظامي آن به سلاحهاي نوين مجهز باشد. نكته حائز اهميت در اينجا اين است كه باز هم در اينجا داشتن تسليحات و تجهيزات نشان قدرتمندي و پيروزي نيست بلكه نيروي ايمان و امداد الهي به مراتب قدرتمندتر است همانطور كه در جنگ 33روزه لبنان و 22روزه غزه به اثبات رسيد. در آيه 60 انفال ميخوانيم «و أعدّوا لهم مااستطعتم من قوّة و من رباط الخيل ترهبون به عدوّ الله و عدوّكم و آخرين من دونهم...» آنچه در اين آيه به عنوان دليل لزوم آمادگي نظامي ذكر ميشود «ترساندن» (ترهبون) دشمنان است تا فكر تجاوز نظامي به سرشان نزند كه در صورت جنگ اين نيروي نظامي نيست كه تعيينكننده است بلكه قوت ايمان و امداد الهي است كه «كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة بإذن الله و الله مع الصابرين»
كمي هم درباره آنچه بدان نميانديشيم!
تحليل اسلامي از تاريخ و تحولات اجتماعي فرهنگمحور است حال آنكه تحليل غربي و اومانيستي و الحادي از جهان و تاريخ و جامعه ابزارمحور است و اين است دليل آنكه غربيان تاريخ را به عصر سنگ و آهن و مفرغ و چاپ و فناوري اطلاعات و ... تقسيمبندي ميكنند و قرآن تاريخ را به حسب حضور انبياء نشانهگذاري ميكند.
در چنين تحليلي از جهان آنچه بر خلاف «فعاليت اقتصادي و توسعه مادي» اصالت مييابد «فعاليت فرهنگي و رشد تربيتي» است. به عبارت ديگر تاريخ صحنه فعالان جبهه حق است كه جهان را به سوي اطلاق كامل حق بر جهان حركت ميدهند و سر سلسله آنها مهدي موعود(عج) است. حضرت امام روح الله خميني يكي از اين ياران آخرالزماني مهدي بود كه اين نبرد را وارد مرحله جديدي كرد و دژ مقاومت جبهه حق را بعد از 1400 سال در جهان تشكيل داد. فعاليت فرهنگي شيعيان براي بيدار كردن مردم جهان از سي سال پيش در قالب شكلگيري نظام جمهوري اسلامي شكل جديدي به خود گرفته است و تلاشهاي پاياني را ميطلبد. فرزندان معنوي خميني يا نسل سوم انقلاب بايد اين معنا را درك كنند و قدم نهايي را بردارند.
اينها كه گفته شد هرگز به معني لزوم تغيير رشته نيست كه مهندسي خواندن سرنوشت محتوم نسل ماست چرا كه اين معاني در رشتههاي تحصيلي و در دانشگاهها نيستند، در قلبها هستند و در جمعهايي كه حضرت امام آنها را «هستههاي مقاومت» ميخواند كه تا حد زيادي مستقل از رشته تحصيلي – و نه مستقل از سواد و تخصص- هستند. بهترين راه مهندسي خواندن و بهچيزيفرايمهندسي انديشيدن است.
ياعلي
نسبت «شور» و «شعور» مثل نسبت «شاخه» و «ريشه» است، ريشه كه نباشد باد شاخه را به هر طرف كه بخواهد مي برد.
باز هم زخم ديگري بر پيكر اسلام وارد كردند و باز ما بعد از مرگ سهراب از راه رسيده ايم و عربده نوشدارو مي كشيم.
جاي بسي تأمل است براي امت حزب الله كه وظيفه انقلابي خود را در پروژه هاي مقطعي كوتاه مدتي كه با شوري كم شعور به يكباره شعله مي كشد خلاصه كرده است و از 250 سال انقلاب تدريجي 12 امام شيعه فقط عاشورا را ديده و از 3۶۵ روز سال فقط دهه محرم را. همه ما مي دانيم كه از نيمه خرداد 42 جهاد اسلامي در ايران آغاز شده است و از 22 بهمن 57 صورتي عيني و رسمي و تشكيلاتي به خود گرفته است اما ما هنوز انگار در فضاي پيش از انقلاب به سر مي بريم. نمودار عملكرد امت حزب الله متأسفانه يك تابع سينوسي است كه هر از گاهي با خوردن سيلي فعال مي شود و خيلي زود فرو مي نشيند و باز هم تكرار اين چرخه رقت انگيز و عده اي كارشان شده دميدن در تنور شورهاي گذرا و فريادهاي وا اسلاما و ولايت خواهي هاي آني. يكي نيست بپرسد 3۵۵ روز ديگر چه کسی در تعطیلات بود؟ رهبر یا من و شما؟
ناراحت كننده تر از اين نقش تشكلهايي مثل بسيج است كه هدايت اين جريان را به عهده دارد ولي سالهاست كه اسير پيرامون خويش است. هربار ضربه اي و سپس عكس العمل اعتراض آميز و تجمع و اطلاع رساني و جمع كردن بچه ها و گروه هاي فعال و .... و بعد از خوابيدن غائله دور هم نشستن و نقد و غرغر و بعد هم نخودنخود هركه رود خانه خود. همه هم مي دانند كه ضعف تشكيلاتي و كمبودهاي اخلاقي و علمي و تحليلي هربار پشت ما را مي شكند اما افسوس كه هميشه پنالتي به نفع آنهاست و داور را هم خريده اند و دروازه بانمان هم هزارويك مرض دارد و ما هم در آن مقطع حساس تنها مي توانيم داد و هوار كنيم و بس!
مي گويند بايد عكس العمل سريع نشان داد. مي گويم قبول. اما حداقل كمي از اين شوري را كه همه را تا مغز گرفته براي آينده سرمايه گذاري كنيد. بياييد تشكيلات درستي بسازيد. تشكلها را با هم متحد كنيد و هماهنگ. بچه ها را با هم آشنا كنيد و در سايه شور احساس وظيفه همدم امروز و يار روزهاي سخت فردا شويد. سايتهاي اطلاع رساني و آموزشي و تربيتي و فرهنگي و تشكيلاتي بسازيد كه براي آينده بماند و گروه هاي تخصصي پايدار براي بررسي مسائل مختلف امت حزب الله تشكيل دهيد تا حداقل وقتي مسأله اي پيش مي آيد حداقل نقشه فلسطين به چشممان خورده باشد، يا حداقل بدانيم فرق دفتر حافظ منافع با سفارت چيست يا 4 نفرمان باشد كه بتوانند 5 كيلومتر را يك نفس بدوند يا 4 نفر ديگر كه بتوانند انگليسي و عربي حرف بزنند و بنويسند.
برادر عزيز حكومت سي سال است كه عوض شده!
ما هنوز در فضاي قبل از انقلابيم. در اين چند روز هم در تجمع روبروي سازمان ملل بوده ام هم تجمع جلوي دفتر حافظ منافع مصر بعد از آن، هم قضيه تجمع پريشب و غائله باغ قلهك. يك موضوع خيلي خيلي بديهي وجود دارد كه اين وسط گم و گور شده است و آن اينكه وقتي يك بسيجي كوكتل مولوتف سمت نيروي انتظامي پرتاب مي كند و وقتي سرباز نيروي انتظامي با باتوم دست و پا و كله رفقاي ما را از صميم قلب داغون مي كند گرفتار يك تناقض هستيم. چطور مي شود هم آنطرف به وظيفه اش عمل مي كند و هم اينطرف و در حالیکه اين دو، دو بردار كاملاً روبروي همند؟ ياد كلاس انديشه 2 مي افتادم كه استاد مي گفت سنيها مي گويند «قاتل سيدنا معاويه سيدنا علي!!!» حالا ازشان مي پرسي كه چگونه اين دوتا كه هر دو سيد و سرور شمايند با هم جنگيدند مي گويند ديگر ما وارد اين موضوعات نمي شويم! همان موقع داشتم فكر مي كردم تنها حالتي كه ممكن است دو تا سيدنا با هم مقابل شوند موقع تصادف شاخ به شاخ است! اما دست تقدير خيلي زود نشان داد كه خير در جاهاي ديگري هم مثل جلوي دفتر مصر و سازمان ملل و باغ قلهك در زمان ما هم اين پديده عجيب شدني است! بعضي مي گفتند آنها به وظيفه خود عمل مي كنند و ما هم به وظيفه خود! لابد هركس هم از طرفين مي مرد شهيد بود؟!
در تجمع يكشنبه بعد از اينكه داربست محافظ نيروي انتظامي را كنديم آنچنان مورد هجوم سربازانِ واقعاً دست چين شده(!) ي نيروي انتظامي قرار گرفتيم كه تا وسط خيابان شريعتي- وسط بوق بوق ماشينها- و كمي بعدش تا كوچه هاي اطراف عقب رانده شديم. براي من و باقي رفقا اين برخورد به قدري سنگين بود كه بي اختيار براي اكثر ما جاي اسرائيل و نيروي انتظامي عوض شده بود! البته عده اي هم از برگزار كنندگان بودند كه مي خواستند جلوي برخورد ما با نيروي انتظامي را بگيرند اما اينرا بگذاريد كنار جو و شور انداختن آن يكي برگزار كننده كه كم مانده بود رمز عمليات را هم اعلام كند. طرف مي گفت هركس نمي تواند برود. آزاد است! آخر برادر جوگيري تا كجا؟ البته اينرا هم نبايد فراموش كرد كه بالاخره جو پيام رهبر و دهه محرم و كثافت كاريهاي دولت مصر همه از عوامل بودند اما به هرحال عقلانيت براي اكثر قريب به اتفاقمان كمرنگ شده بود كه اينچنين تناقضاتي روي مي دهد. اين همان غلبه شور كم شعور است كه مي خواهيم در سه روز همه تلاش خود را براي آزادي غزه و نابودي اسرائيل و به زير كشيدن استكبار بكنيم و بعدش هم زود برسيم سر درس و مشق و احياناً عشق و حال خودمان!
يكي از نشانه هاي اينكه رفقا بعضاً هنوز در فضاي قبل از انقلابند و جمهوري اسلامي را به رسميت نمي شناسند همين توهم تسخير سفارت و حضور مستقيم در عرصه ديپلماتيك و اولتيماتوم و ... است (به عنوان مثال بیانیه بسيج را ببينيد. من خود به عنوان يك بسيجي از اين بيانيه انتقاد مي كنم) ظاهراً همه ساز و كارهاي قانون اساسي و انتخابات و دولت بسيجي و مردمي همه كشك است و من و شماي بسيجي يه لا قبا كه تا ديروز نمي دانستيم فلسطين كجاي نقشه است براي سفارت انگليس و اردن و عربستان و روابط با آنها و خيلي چيزهاي ديگر تكليف تعيين كنيم؟
البته اينها به اين معني نيست كه من با ورود به باغ قلهك مخالفم. مزيت اين حركت كه باعث تأييدش مي شود اين است كه اولاً بدون درگيري با نيروي انتظامي و با استفاده از غافلگيري انجام شد. ثانياً باغ قلهك از نظر قانوني مال خودمان است هرچند از نظر سياسي خاك انگليس باشد. كاركرد آن هم در حد يك حركت نمادين بود كه رسانه اي شد و برد تبليغاتي خود را داشت. با اين حال خيلي از ما در آن لحظات و بعد از آن فرق اينرا با «تسخير» نفهميديم و نشانه آن حركاتي بود كه درباره سفارتهاي اردن و عربستان و دفتر مصر در همين روزها انجام مي شود و همين بيانيه بسيج.-که نمی دانم کی آنرا تنظیم کرده-
بايد تصريح كرد كه تجمع اعتراض آميز در مقابل سفارت و ابراز خشم و انزجار كاملاً تأييد شده است به شرط آنكه بدون هزينه مالي و زدوخورد و جراحت باشد. همچون كار نمادين ورود به باغ قلهك و به اهتزاز در آوردن پرچم فلسطين در مقابل دوربين رسانه ها. اما به نظر من بحث از تسخير سفارت و قطع رابطه توسط دانشجويان كاملاً انحرافي است. هر عقل سليمي با كمي تدبر در مي يابد كه اين دستگاه عريض و طويل حكومت جمهوري اسلامي تحت نظارت ولي فقيه دقيقاً براي همين بوجود آمده كه مناسبات بين الملليِ ما را در راستاي اهداف انقلاب اسلامي و آرمانهاي امام راحل تنظيم كند و اين فلسفه وجودي نظام است و راهكارهاي اثربخشي بر مسئولين هم از راه مطالبه سالهاست كه توسط رهبري تأكيد مي شود مگر آنكه كسي موجوديت خود را فراي نظام مقدس جمهوري اسلامي تعريف كند.
ياعلي
مطلب مرتبط:انرژي آزادشده حزب الله در فضاي خلا! از وبلاگ آرمانخواهی
این هم مطالبی با موضوع مرتبط ولی زاویه نگاهی متفاوت:
جامعه ما بيماريهاي پنهاني دارد كه اصولاً بر كمتر كسي مكشوف است، چرا كه دوران، دوران سرهايي است كه به زير افتاده اند. مردمان بر دو قسمند. يا شاغلند و يا در جستجوي شغل وليكن اين دسته دوم هم چيزي جداي اولي نيست چرا كه گشتن به دنبال شغل هم خود تا اطلاع ثانوي يك شغل است. نتيجته اينكه مردمان همگي به نوعي شاغلند و به عبارت بهتر مشغول كه شغل و اشتغال از يك ريشه اند و چيزي در مايه هاي busy. فلذا هرکس شغلي براي خود دست و پا كرده و بدان دل خوش نموده و اينگونه است كه مي گويم «دوران، دوران سرهاي به زيرافتاده است.» خصلت سرهاي به زير افتاده هم همين است كه بينشي حداكثر تا جلوي پاي خود دارند و بالطبع چندان تحليلي از آنچه پيرامونشان مي گذرد ندارند.
محيط دانشگاه هم از اين قاعده مستثني نيست. از آنجايي كه همه ما از بچگي عادت كرده ايم در پرسشنامه ها جلوي قسمت «شغل» بنويسيم «محصل» امروز هم با كمي تفاوت لفظي گرفتار «شغل دانش جستن!» ايم و به اتلاف عمر مشغوليم و تازمانيكه «شغل» بهتري نيست و به تأييد صاحبنظران –يا به عبارت بهتر صاحبان «شغل» صاحبنظري- اشتغال معضلي اساسي است، چه بهتر كه آسوده، دل به غذاي صدوپنجاه تومني و اينترنت رايگان و دختركان سخاوتمند بسپاريم تا ببينيم چرخش دهر به كجا مي انجامد...
چند هفته پيش كه جناب «حجة الاسلام» هاشمي رفسنجاني براي اولين بار در دانشگاه شريف حاضر شدند و به سخن راني به سبك معهود سي ساله خويش پرداختند، جو جلسه تنها حضور پررنگ يك پديده تا حدي نوظهور را در دانشگاه ها فرياد مي زد: «خاكستريها»!
امروز دانشگاه هاي ما بيش از هرزمان ديگري در تاريخشان شاهد حضور دانشجويان خاكستري است. آقاي هاشمي كه صحبت مي كرد هر از چندگاهي دانشجويان براي او كف مي زدند اما جالب اين است كه كنار هم گذاشتن صحبتهايي كه برايشان كف زده شده هيچ نگرش و گرايشي را نشان نمي دهد. از آن جالبتر آنكه بيشترين ميزان دست زدن براي مواقعي است كه مطلب خنده داري گفته شده و در باقي موارد كه دست زدنها اندكي سياسي است يكي اينوري است و يكي آنوري. يعني واضح است كه يكجا قليليونِ انجمنيون ابتدائاً دست زده اند و باقي متابعت كرده اند و جاي ديگر اندك بسيجيون اظهار رأي كرده اند و سپس باز هم باقي متابعت! اين موضوع در همين مناظره اي كه بين ابطحي و رسايي در دانشگاه پرديس قم انجام شده و رجانیوز متن آنرا منتشر كرده هم به وضوح نمايان است.
خاكستريهاي طيفي از دانشجويان اند كه در تقسيم بنديهاي ايدئولوژيك در ميان دو سر طيف قرار مي گيرند و دو سر طيف در دانشگاه متأسفانه بسيج و انجمن است. متأسفانه از اين بابت كه اولاً يك سر طيف يك انجمن ضد اسلامي است و ثانياً آن سر ديگر طيف بسيجي قرار گرفته كه طبق فرمان امام قرار بود نوك پيكانِ پيكار علميِ دانشجويان باشد در عرصه ايجاد حكومت بزرگ اسلامي در جهان و حال در حد يك سر طيفي كاذب تقليل يافته است. طيف كاذبي كه اگر پاي ضد انقلاب به دانشگاه باز نمي شد هيچگاه در اذهان بوجود نمي آمد و امروز شاهد گروههايي هم هدف و هم آرمان براي تحقق آرمانهاي امام راحل در دانشگاه ها بوديم.
خاكستريها كساني هستند كه ريشه در هيچ تفكري ندارند و به بادي اينطرف و آنطرف مي شوند و طعمه دلچسب تبليغات و شانتتاژهاي رسانه اي به شمار مي روند. خاكستريها آناني هستند كه مطالعه ندارند. تحليلي از اوضاع ندارند و اطراف خود را به صورت توده اي مبهم و ترسناك مي بينند. تفكر و اراده را وانهاده اند و دل به تقدير سپرده اند. تصميماتشان را ديگران برايشان مي گيرند ولي چون به آن عادت كرده اند دركي از آن ندارند. مباحثه و تحليل منطقي براي آنها كم اهميت است و تنها براي احساسات اصالت قائلند. خود را در ميان دختربازي و پسربازي و چت و بلوتوث و گيم نت و سينما و پارتي پوشانده اند تا مبادا صداي بيرون اذيتشان كند. حتي منافع بلندمدت خويش را هم درك نمي كنند و به هوسهاي آني و بينشهاي سطحي دل بسته اند. خاكستري مذهبي و غير مذهبي، دختر و پسر و سال اولي و سال آخري ندارد. خاكستري خاكستري است!
خيلي دردآور است گفتن اين حرفها اما متأسفانه عادت كرده ايم كه چشمان خود را به روي واقعيتها ببنديم. دردآور اين نيست كه راه حلي نداريم دردآور اين است كه همه چشم خود را به روي اين مسائل بسته ايم و نمي خواهيم باور كنيم كه به توهماتي پوچ دل خوش كرده ايم و بيخود اوضاع را «مطلوب» ارزيابي مي كنيم. به كودكي مي مانيم كه طوفان در چند متري اوست و او در ساحل همچنان به گِل بازي خود مشغول است. با آن مقدمه اول و با اين يكي دو مطلب پيش از اينِ اين وبلاگ فكر مي كنم روشن است كه مرادم از گِل بازي چيست.
با اين همه خوب نيست مطلب اينچنين تلخ خاتمه يابد. خاكستريها اگر آن همه عيب دارند يك حسن دارند و آن هم اين است كه «متعصب» نيستند. ذهنشان با مشتي لغات و مفاهيم پرتكلف مسموم نشده تا فطرت در منجلاب افكار هوس آلود غرق شود و من مدتها پيش در مطلبي تحت عنوان «دوران جدیدی فرا رسیده است...» به تفصيل به اين موضوع پرداخته ام. علم و آگاهي حجاب اكبر است و تيغي دولبه. عقاب كفر – كه پوشاندن آگاهانه ي حقيقت است- بسي بيشتر است از خاكستري بودن، هرچند از نظر من خاكستري بودن، آن هم در بهترين دانشگاه كشور گناهي نابخشودني است!
ياعلي
پي نوشت:
چند روز پيش بعد از مدتها فيلمي در سينما ديدم كه موضوعش برايم بسيار جذاب بود. فيلمي اجتماعي درباره يكي از مهمترين مسائل جامعه ما كه اصولاً خيلي ميل به پرداختن به آن در بين هنرمندان و نويسندگان و عالمان و نخبگان و مسئولين وجود ندارد.
«دل شكسته» داستان دو دانشجوست كه استادشان آنها را مجبور مي كند كه پايان نامه شان را با هم بنويسند. اما اين دو نفر به قول خودشان عقايدشان مثل «زمين و آسمان» است. يكي پسر شهيدي است بسيجي با مختصات تمام و كمال آن و ديگري دختري بالاشهري و مرفه و متنفر از تحجر و فوق العاده پررو. فيلم وصف ارتباط اين دوست در طول پايان نامه اي كه موضوع آن «جامعه آرماني» انتخاب شده است و كنشهايي كه در اين اثنا بين آنها اتفاق مي افتد.
اكران و تبليغ فيلم متأسفانه با كم لطفي مواجه شده و پخش آن به صورت محدود و در سينماهاي آزادي، پرديس پارك ملت، استقلال و اريكه ايرانيان انجام مي شود و صدا و سيما هم از تبليغ آن جلوگيري كرده است. حتماً فيلم را ببينيد و ديدنش را هم به بقيه توصيه كنيد.

بالاخره امتحانات ترم 6 هم تمام شد!
6 ترم گذشت... 6 ترم در ميان ديوارهاي سرخ ساختمانهاي 40 ساله ي دانشگاه صنعتي شريف... 6 ترم در ميان 8000 نفر دانشجويي كه بيش از نيمي از آنها رتبه هاي زير 1000 كنكور سال خود بودند... 6 ترم در ميان معتبرترين اساتيد... 6 ترم در ميان نرده هاي سبز... 6 ترم در ميان نگهبانان سفيد... 6 ترم در ميان جزوه ي كپي شده و تمرين كپ زده و پروژه ي دودر شده... 6 ترم در حال كشتي گرفتن، با خود، با فضا... با دانشگاه...
به تابستان 3 سال پيش باز مي گردم. نتايج كنكور آمد و تنها يك هفته وقت داشتيم كه يك رشته را در آن كاغذ سوراخ سوراخ زشت با مداد سياه نرم علامت بزنيم. 7 روز زمان براي ترسيم آينده اي 4 ساله و شايد 40 ساله! خيلي جالب است نه؟
از خودم مي پرسم چطور شد كه اينجا آمدم؟ خيلي جالب است كه حتّي سؤالي مثل اينكه «آيا من واقعاً مي خواهم مهندس شوم؟» حتي به ذهنم خطور نكرد. انتخاب ديگري وجود نداشت. همانطور كه پيش از آن هم وجود نداشت وقتي رشته ي رياضي فيزيك را در دبيرستان انتخاب كرديم.
فكر مي كردم اگر رتبه ي بالايي داشته باشم انتخاب آزادانه اي خواهم داشت اما زهي خيال باطل. نمي دانستم رتبه ي زير 100 مترادف است با «برق شريف»!
گفتيم جو برق خوب نيست و همه خرخونند و مي رويم مكانيك. اما هيچكس نگفت كه همه اين رشته ها سرو ته يك كرباسند. اگر كِرل ميدان درون يك مسير بسته صفر باشد انتگرال ميدان روي آن مسير بسته صفر است. چه آن ميدان الكتريكي باشد چه ميدان مغناطيسي چه ميدان گرما باشد چه خطوط جريان سرعت سيال باشد چه بردارهاي تنش يك قطعه...
الآن سال سوم شده است. ديگر كسي نمي پرسد «آيا واقعاً مي خواستم مهندس شوم؟» اكنون باز هم زمانه تنها يك گزينه جلوي راه گذاشته است: ادامه تحصيل. حتي الامكان خارج كشور... اما من 3 سال با اين سؤال بزرگ شدم. 3 سال با همه ي دانشگاه و اعوان و انصارش جنگيدم و كشتي گرفتم تا خود را راضي كنم كه اينجا مي تواند بهتر از اين باشد. دانشگاه چندان هم احمقانه نيست بلكه با ايده آلهايش فاصله دارد. اشكال كار را در كپي ناقص سيستم آموزشي غربي مي دانستم و مثل همه شعار مي دادم كه معضل اصلي ارتباط صنعت و دانشگاه است و كاربردي نبودن درسها و نبودن امكانات آزمايشگاهي و ... امّا اكنون فهميده ام كه چندان با ايده آلهايش فاصله اي نداريم. يك دانشگاه ايده آل همين قدر احمقانه است!
چند وقت پيش يكي از رفقاي 82 ي را كه امسال درسش را تمام مي كند ديدم. ناگهان از او پرسيدم: «فلاني تو متولد چه سالي هستي؟» جواب داد: «64» گفتم: «مرد مؤمن تو حواست هست 23 سالته؟» يكهو جا خورد! گفت «من بچه كه بودم فكر مي كردم 23 سالم كه بشه دو تا بچه دارم! سال ديگه 24 سالمه. 24 خيلي عدد بزرگيه. خيلي...»
دانشگاه آدم را پپه مي كند. غافل مي كند. بچه مي كند. استحمار مي كند. مثل طبل توخالي مي كند. دانشگاه انسان را از درون تهي مي كند...
شايد اينها به نظر توي خواننده خيلي تند و افراطي به نظر برسد امّا واقعيت است. پاي مبارك را كه از درِ اين بنگاه پر رنگ و لعاب آرماني داخل مي گذاري، ديگر زماني براي فكر كردن به انسانيت خود نداري. سيستم آموزشي به گونه اي طراحي شده است كه هيچ زماني براي تآمل در مسائل اساسي حيات خويش نداتشته باشي. اينجا در دانشگاه شريف در هر ترم تنها يك هفته ي اول آن را براي «سگ دو نزدن» وقت داري. به صورت حداقلي بايد هر ترم 5 عدد درس تخصصي داشته باشي. اكثر درسها هر هفته يا يك هفته درميان 5 الي ماشاالله تمرين دارند. هر درس يك يا دو ميان ترم دارد. درسهاي تخصصي دانشكده اي اكثراً پروژه اي براي تحويل در طول ترم دارند. آخر هر ترم 2 هفته زمان امتحانات است و يك هفته فرجه ي امتحانات. در رشته ي ما 2 كارآموزي 240 ساعته را بايد در تابستان بگذرانيم. 3 كارگاه و 6 آزمايشگاه و 2 تربيت بدني و 8 درس عمومي را هم اضافه كنيد. ترم 7 يا 9 را هم بايد كمتر واحد بگيري و براي كنكور بخواني. تابستان آخر هم موعد تحويل پروژه كارشناسي است. يك دانشجوي مكانيكي شريفي غير از ترمي يك هفته ي اول ثبت نام و ترميم و تابستان اولي كه متعلق به خودش است -اگر واحد ترم تابستاني نگيرد- ديگر زمان ديگري براي «خود» ندارد. «خود»ي كه در حالت واقعي آنقدر بزرگ است كه دين، ايمان، معنويت، اخلاق، سياست، خانواده، تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و از همه مهمتر «آرمان» را در برمي گيرد بعد از مدتي آنقدر كوچك و نحيف و لاغر مي شود كه چيزي بيش از «احتياج جنسي» يا «كمبود عاطفه» را در خود جا نمي دهد.
در اين سه سال هميشه به دنبال زماني كافي براي پرداختن به «خود» بودم. خوب مي دانم كه هرچه مي گذرد اين «وقت» نايابتر مي شود و غيرقابل دسترس تر. بالاخره اين ترم اين زمان را يافتم امّا به قيمت هزينه ي هنگفتي كه براي نمره ي اين چند درس تخصصي بي مقدار پرداخت كرده ام. خوب مي دانم كه هرچه زمان مي گذرد هزينه ي به دست آوردن اين «وقت» سنگين و سنگينتر مي شود. گاهي فكر مي كنم ايكاش از ابتدا وارد اين چرخ باطل زندگي مدرني كه در آن بايد آينده ات را پيش فروش كني و لذت آني را دريابي، نمي شدم و مسيري ديگر را بر مي گزيدم. امّا بعدتر به خود نهيب مي زنم كه راه كمال از متن زندگي رزومره ي مردمان مي گذرد و از اين گريزي نيست و جز اين گزيري. بايد در همين راه ماند و مبارزه كرد و غرقه ي غفلت نشد كه جنود شيطان هم مجهز به آلات مدرن گشته اند. خوب مي دانم كه با ذره اي غفلت همين وبلاگ ظاهر الصلاح هم دشنه اي در قلب الهي صاحبش خواهد بود. تماس با دنيايي كه طراح آن نفس امّاره ي بشري است هر متكبري را بالاخره روزي به زير مي كشد...
جز او پناهي نيست...
ياعلي
در هفته ي گذشته 3 اتفاق بيربط در دانشگاه صنعتي شريف به وقوع پيوست كه هركدام از حيثي بسيار قابل ملاحظه و با اهميت است. از هر 3 بايد عبرت گرفت... پشت ظاهر اين اتفاقات تحليلها و حواشي بسياري وجود دارد امّا در اين نوشتار قصد من صرفاً ارائه ي گزارش خواهد بود.
1) گروه زنان انجمن «اسلامي» دانشگاه شريف برنامه ي ديگري را ازسلسله مباحث موسوم به «زن و مذهب» برگزار كرد.
جداي از بحث جريان شناسي و تحليل رويكرد اين جنبشها و كاركرد آنها در دانشگاه ها و جامعه ي كنوني ايران كه خود بحث مفصل جداگانه اي مي طلبد، اينبار نوع جديد و بي سابقه اي از تبليغات اين جلسه كه در آن از آيات قرآن استفاده شده بود، زنگ خطري را براي هر دانشجوي مسلمان دلسوزي به صدا در آورد:

نوع ديگري از تبليغات هم در روز 2 شنبه در سطح گشترده با فرمت زير در دانشگاه منتشر شد:

اما در اين ميان سكوت هميشگي همه ي دانشجوها اعم از بسيجي و هيئتي و شيعه و سني بسيار ناراحتا كننده است.
موضوع ناراحت كننده تر اينست كه وقتي يكي دو روز بعد كه براي صحبت كردن و اعتراض به نحوه ي تبليغات جلسه به اتاق انجمن «اسلامي» رفته بودم در ابتداي صحبت خواهر محترمي كه از اعضاي گروه زنان بود به من توضيح داد كه «ما اين تبليغات را به آقاي مرتضوي (رييس نهاد رهبري) نشان داديم و ايشون با تبليغاتي كه آيه در اون بود مشكلي نداشتن و در مورد اونهايي كه سوال داشت تذكر دادن»!!! كه بنده سريعاً و صريحاً اعلام كردم كه «اين موضع ايشونه و من مستقلاً اينجا اومدم و نظرم ربطي به حاج آقا مرتضوي نداره» دوستاني كه گوشي دستشان است حديث مفصل بخوانند از اين مجمل...
1) چاپ مقاله اي عليه «مصدق» در روزنامه شريف و عكس العمل شديد اللحن جناب آقاي دكتر فرهمند عضو هيئت علمي دانشكده مكانيك و رييس محترم دانشكده.
جناب آقاي «علي طاهري» در مقاله اي كه در روز شنبه 31 فروردين در روزنامه ي شريف منتشر شد، به ارائه ي روايتي جديد و جنجال برانگيز از دكتر مجمد مصدق دست زده بود.

وي در بخشي از مقاله آورده است:
« آيا مصدق يك فرد دموكرات بود؟ جواب اين سؤال منفي است. چرا كه يك دمكرات در هر حال بايد به قانون و مجلس احترام بگذارد... وي هميشه بر روي مجلس و انتخابات آزاد شعار مي داد ولي همينكه به قدرت رسيد مجلس سنا را منحل كرد. انتخابات مجلس هفدهم را به محض اينكه ديد طرفداران او رأي نمي آورند نيمه كاره تعطيل كرد و اين براي اولين و آخرين بار در تاريخ مجلس ايران اتفاق افتاد... از همه بدتر لايحه اختيارات بود كه از مجلس خواست تا به دولت اجازه ي قانونگذاري بدهد. مجلس به خاطر فضاي موجود با اين لايحه موافقت كرد ولي مصدق مجدداً لايحه اختيارات براي دو شش ماه ديگر را به مجلس فرستاد كه آيت الله كاشاني با استناد به نطقهاي خود مصدق آنرا خلاف قانون اساسي و موجب ديكتاتوري دانست.»(متن کامل مقاله را در اینجا ببینید)
متن عكس العمل آتشين جناب دكتر فرهمند به اين مقاله كه در شماره ي بعدي روزنامه ي شريف منتشر شد، چنين است:

اما فارغ از موضوع مجادله نفس حركت جناب دكتر به عنوان يك استاد در تاريخ دانشگاه هاي كشور اگر بيسابقه نباشد كم سابقه است و شايسته تقدير بسيار... همينطور از آقاي طاهري تشكر مي كنيم كه سنسورهاي خاموش دانشگاهيان گرامي بالاخص اساتيد معزز را اندكي به تحريك واداشت!
1) فوت يك دانشجو در گل كوچيك جلوي دانشكده رياضي

و اما اگر حجاب اين قيل و قالها را لحظه اي كنار بزنيم چهره ي راستين واقعي را خواهيم ديد... خيلي نزديكتر از آنچه كه مي پنداريم... مي گويند عقب عقب مي دويد كه از پشت به زمين خورد و در عرض 5 دقيقه... در اردوي جهادي پارسال همسفر بوديم... خدا رحمتش كند... تا فراموش نكنيم كه شيشه ي سست و شكستني عمر ما نيز دير يا زود خواهد شكست...
ياعلي
...چه خبر از دانشگاه؟
اين سؤالي است كه هربار كه از دانشگاه به خانه برمي گشتم پدرم (وقبلترها برادرم) مي پرسيدند و من با حالتي پر از خستگي كه نشان مي داد تمايلي به پاسخ دادن اين سؤال ندارم، به عادت معهود جواب مي دادم: سلامتي!
اما الحق و الانصاف در دانشگاه واقعاٌ خبر ديگري هم هست؟! تازه همين سلامتي هم خيلي وقتها ناياب مي شود! دانشگاه هاي ما امروز دبيرستانهای بزرگیند كه تنها يك چيز در آنهاست كه باعث مي شود زندگي اين دانشجويان كمي تا قسمتي با دوران قبل از كنكور تفاوت پيدا كند: حضور جنس مخالف!
ديروز از خواهرم كه دبيرستاني است پرسيدم چه خبر از كلاسهاتون؟ جواب داد سلامتي! براي اينكه بحث يكهو نابود نشود پرسيدم امروز چي داشتين؟ جواب داد: هندسه، ادبيات، آزمايشگاه ... پرسيدم: معلم ادبياتتون باحاله؟ لابد كلي سر كلاس ادبيات حال مي كنين؟ اينرا از اين جهت پرسيدم كه هميشه معلمان ادبيات را افرادي خوش مشرب و آگاه و پر از حرفهاي جديد و جالب مي دانستم. گفت: نه بابا فقط مياد سر كلاس نكته ميگه و بچه ها مي نويسن. گفتم يعني هيچي در مورد محتواي شعرها و مفهوم اين نوشته ها و نقش اين حرفها تو زندگي و ... چيزي نميگه؟ گفت نه! فقط پيام بيتها رو ميگه كه تست اومد بتونيم بزنيم!
اين دل صاحب مرده ي ما روزي نيست كه به خاطر مصيبتي از مصائب بزرگ جوانان و نوجوانان «آينده ساز» اين مملکت تا ته نسوزد. با خودم گفتم اين بيچاره ها كه الآن كه اوج بلوغ و شكوفاييشونه از اول دبيرستان فقط نكته و تست و كنور مي فهمن خب معلومه كه تو دانشگاه هم خيلي هنر كنن مهارت ارتباط با جنس مخالف رو ياد بگيرن و برن دنبال باقي زندگيشون ديگه!
دانشگاه هاي امروز هيچ تشابهي به انواع ديروزي آن ندارند. تمام چيزهايي كه روزي راجع به جنبش دانشجويي و آرمانخواهي جوانان و مطالبه گري و ... مي گفتند به افسانه شبيه شده است... عده ي قليلي كه هنوز سوداي جنبش دانشجويي در سر مي پرورانند (چه از نوع بسيجي چه از نوع انجمني) به گوشه اي خزيده اند و در جمعهاي خصوصي خود به نظاره ي آينده نشسته اند. انجمن اسلامي هم ديگر جز «مكان» كاركرد ديگري ندارد و پانل ها و برنامه هاي آنها هم به شدت آبكي شده و اكنون چند صباحيست كه به كنسرت محسن نامجو و پخش فيلم با حضور گلشيفته فراهاني منحصر شده است. البته بسيج در درون خود غوغايي دارد اما چه سود كه بخش بسيار كوچكي از جامعه دانشجويي را تشكيل مي دهد و وقتي دانشجويان در جلسه ي سخنراني رحيم پور به تعداد انگشتان دست شركت مي كنند لاجرم بسيج هم بايد كم كم به نمايش فيلم و نمايشگاه عكس و ... محدود شود.
و دانشگاه يخ زده ي امروز جز ملاقات دوستان نديم و همدرد ديگر رغبتي در من بر نمي انگيزد. مي خواستم در اين نوشته از دلايل اين يخ زدگي چندش آور بگويم و تمام شدن باتري جامعه در جنجالهاي سالهاي 76 تا 84 و سياستهاي بنجل وزارت علوم از منهدم كردن اتحاديه شوراهاي صنفي و محدود كردن اختيارات شوراهاي صنفي و نظارت شديد بر آن تا نصب دوربينهاي منزجر كننده در سطح دانشگاه هاي كشور و... كه احساس مي كنم از سرماي آنچه نوشتم، دلم سرد گشته و قلمم خشكيده است...
شب است و سكوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشك و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشكفته ام
شب و مثنويهاي ناگفته ام
شب و ناله هاي نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر مي كنم درد را
كه آتش زند اين دل سرد را
بگو بشكفد بغض پنهان من
كه گل سرزند از گريبان من
مرا كشت خاموشي ناله ها
دريغ از فراموشي لاله ها...
یاعلی
«جبههي ما، شهر است. چند روزي براي مرخصي به اينجا آمدهايم»
از آخرين جمله هايي بود كه توي اين اردو جنوب شنيدم. از زبان يكي از مدعوين، تو شرهاني، قبل از نماز ظهر، وقتي همه روي خاك، نزديكاي مرز، رو به عراق نشسته بودند و به حرفهاش گوش مي دادند.
و در اين بين فكر و ذكر من همه اين بود كه اخوي گرامي مون صحبتهاشون رو به موقع تموم كنن كه بچه ها به موقع سوار اتوبوس بشن، تازه آرامش خيالي داشتم چرا كه از شارژ بودن پرتابل(بلندگو سيار) مطمئن بودم.
تا حالا هرچي اردو برده بوديم ملت دانشجو رو، هميشه كارهاي من قبل اردو بود. اگه تو اردو كار خاصي هم مي كردم از رو مرام بود و اختياري نه از روي وظيفه و مسئوليت. اگه كاريم قبول كرده بوديم، بلند مدت و تئوريك بود و عمدتاً اجراش با بقيه... امّا اينبار قضيه خيلي فرق مي كرد. ديگه كسي نبود كه بخواي تقصيرارو بندازي گردنش. از اول اول كه برنامه ريزي و طرح و برنامه باشه خودتي تا اون لحظه ي آخر امور اجرايي. تازه اونوقته كه مي فهمي دنبال يه دونه صندلي گشتن تو يه اردوگاه درندشت، 10 ديقه بعد از زماني كه براي شروع سخنراني به بچه ها اعلام كردي، چه حالي ميده. اونوقته كه تازه مي فهمي تجربه يعني چي. اونوقته كه تازه مي فهمي از حرف تا عمل خيلي فاصلست يعني چي. اونوقته كه مي فهمي يه سخنراني اگه سر موقع و بدون مشكل صوتي و با رضايت سخنران و موضوع مشخص برگزار بشه تركونده. اونوقته كه تازه مي فهمي يه مسئول هيچوقت فرصت فكر كردن به محتواي كاري رو كه ميكنه نداره. اونوقته كه مي فهمي يه مسئول هيچ وقت پاي محصول دو دو زدناش ننشسته كه بدونه چه گلي داره به سر وقت ملت مي زنه...
مي گفت رئيس كل تفحص منطقه است، حسابي كارش درسته. گفتم يكي از همراهامون هست كه تو عمليات بوده همينجا، مي خواي بديم همون صحبت كنه؟ گفت نه بابا با همين يارو هماهنگ كردم. آدم خفنيه... گفتيم خيله خب.
هر ديقه كه صحبتاش جلوتر مي رفت منو مي ديدي مي خواستم خودمو گاز بگيرم. به قول رفقا همينطور هي داشت جونم كم مي شد. حالا بنده خدا گوش مفت گير آورده همينطور داره حرف مي زنه. ملت يه ساعت تو ظل آفتاب جنوب داشتن هلاك مي شدن، حاجي بيخيال وضعيت ژئوپلتيك منطقه و طول و عرض جغرافيايي سنگراي عراقي و شكل منطقه نمي شد. پشت دستم رو گاز گرفتم كه ديگه به حساب اسم تريبون ندم دست كسي. چيزي نگذشت كه پرتابل هم به تته پته افتاد و ديگه صداش در نيومد. اي دل غافل! مگه اينو ديشب بچه ها نزده بودن تو شارژ؟ داشتم خودخوري مي كردم و اعصابم حسابي به هم ريخته بود كه صداي بيسيم اومد.
- آقاي بادامچي...
- بله بفرماييد
- لطفاً برنامه رو ادامه بدين ناهار نرسيده
- يعني چي؟! تا كي ميرسه؟
- معلوم نيست، جاده خرابه ماشينم داره آروم مياد كه غذا نريزه!!!
كاردم مي زدي خونم در نميومد. حسابي قوز بالا قوز شده بود. حالا مراسم از نظر محتوايي و فني تحفه بود، بايد نيم ساعتي هم كشش مي داديم! رفتم سراغ اون يكي مدعوامون كه داشتن اونطرفتر سوت مي زدن.
- آقاي ... اگه لطف كنين شما ميكروفن رو بگيرين بچه ها رو به فيض برسونين.
حالا آقاي ... رو ببينين خيلي مرام گذاشت نزد تو گوش من!
- ورداشتين منو تا اينجا آوردين كه اين يارو بياد حرف بزنه؟ بچه هاي شهيد بهشتي منو ديدن مي گن حاجي از صبح تا حالا 3 بار زيارت عاشورا خونديم دو بار سينه زني كرديم كسي رو نداريم برامون حرف بزنه تو رو خدا بيا واسه ما صحبت كن، حالا منو آوردين صحبتاي اين يارو رو گوش بدم؟ وقت مارو شما از صبح تلف كردين. اون از ديروزتون اينم از امروز...
مي خواستم تو روش بگم «همين حالا برو پيش همون بدبخت بيچاره هاي شهيد بهشتي كه گير تو موندَن» حرفمو خوردم. مونده بودم چيكار بايد بكنم. سلمان رو كشيدم كنار كه بيا ببينيم چه خاكي به سرمون بكنيم. يه هو يكي زد به پشتم: «آقا من كوله نگرفتم، چيكار كنم؟» ديگه تا جنون فاصله اي نداشتم... خداجون كجاي كار غلط كرديم كه اينطوري داري به سرمون مياري؟ خداجون نوكرتم ما خودمونم مي دونيم كه هيچكاره ايم تو اين اردو و همه كارا رو خودت و شهدا انجام ميدين، اما ديگه قرار نبود اينجوري به سرمون بياري...!
تازه اونجا بود كه فهميدم «مستأصل» يعني چي!!!
خلاصه سرمون تا يكي 2 ساعتي پايين بود تا كم كم اوضاع بهتر شد... هويزه، چزابه ، فكه...
واي از رملهاي فكه ...فكه ي امسال رو تا آخر عمر يادم نميره
ياعلي
بعد از انتخاب دبير و نايب دبير در جلسه اي كه قرار بود هر يك از اعضا كميته ي مورد نظر خود را مشخص كند يك نفر (يادم نمي آيد ولي فكر مي كنم آقاي ط بود) اعلام كرد كه مهمترين مساله ي فعلي شوراي صنفي 2 تا موضوع است: يكي تدوين اساس نامه و ديگري نشريه شوراي صنفي. لازم است ذكر كنم كه سيستم اداره ي شوراي صنفي مركز به اين شكل است كه عده اي كه بيشتر پايه كار هستند به تدريج به دبير (وعمدتا از طريق نايب دبير) نزديك مي شوند و كم كم به عنوان تيم اجرايي دبير محسوب مي شوند به گونه اي كه طرح كلي تصميمات شورا و دستور جلسات و ... همگي قبل از جلسات اصلي و در گفتمان هاي غيررسميِ همان تيم اجرايي آقاي دبير تعيين مي شود. اينجا لازم است حركت برادران انجمني را تحسين كنم كه در يك حركت حرفه اي و از طريق نايب دبير فراكسيون خود را به همان تيم اجرايي مبدل كردند و به اين ترتيب افكار و نظراتشان محور فعاليتهاي شورا قرار گرفت. البته قبل از تحسين آنها بايد بي عرضگي و ضعف خودم و همفكرانم را تقبيح مي كردم!
اساس نامه ي شورا كه با تمام پي گيري هاي يكساله ي دوستان به تصويب شوراي قبلي نرسيد امّا در مورد نشريه در همان جلسه مذكور اعلام شد كه كميته ي جديدي به نام كميته روابط عمومي تشكيل مي شود و مسئوليت ارتباط با دانشجويان را به عهده خواهد داشت از طريق برد و نشريه و ... البته تا ما به خودمان بجنبيم اين كميته از بروبچ فراكسيو اكثريت پر شد و بلافاصله آقاي فرهاد ف اعلام كرد كه از هفته ي پيش فعاليت خود را براي كسب مجوز نشريه شوراي صنفي از معاونت فوق برنامه شروع كرده است! اين بحث ها دقيقاً در زماني بود كه نشريات شوراهاي صنفي در دانشگاه هاي ديگر بالاخص امير كبير فعاليتهاي تخريبي خود را از مدتها آغاز كرده بودند و خبر انتشار نشريه اي در اميركبير هم كه هتك حرمت ائمه در آن صورت گرفته بود همان روزها بر سر زبانها بود. {البته سردبيرهاي آن سه نشريه تبرئه شدند. اينهم براي اينكه زحمت كامنت گذاري دوستان رو كم كنيم!} به هرحال من آن زمان از اين همه عجله و سرعت براي گرفتن مجوز نشريه، آن هم به صورتي كه معلوم بود از قبل برنامه ريزي شده بود، خيلي خوشم نيامد. با اين حال از آنجايي كه معتقدم نشريه يكي از واجبات كار صنفي است چيزي نگفتم بعلاوه كه جو شورا هرگز ظرفيت چنين بحثهايي را نداشت و ندارد.
چندي نگذشت كه طرح «تريبون آزاد تغذيه» در دستور جلسات هفتگي شورا قرار گرفت. هرچند بارها در شوراي صنفي بر سر اينكه آيا واقعاً تريبون آزاد گذاشتن يك حركت صنفي است يا نه بحث شد امّا استدلالات ما به جايي نمي رسيد و اكثر اعضا تريبون آزاد را به عنوان حركتي صنفي تأييد مي كردند. براي تبليغات تربيون آزاد براي اولين بار تبليغ فعاليتهاي شوراي صنفي روي پانل انجمن قرار گرفت، به گونه اي كه نوعي همراهي و همصدايي را در ذهن بيننده تداعي مي كرد. اين موضوع وقتي مورد اعتراض ما قرار گرفت دوستان فرمودند كه خود بچه هاي انجمن اينها را چسبانده اند كه البته من ياد كارتون «ميو ميو عوض ميشه» افتادم. جناب آقاي فرهاد ف كه جديداً هم نايب دبير شوراي صنف شده اند با حفظ سمت نماينده انجمن در شوراي فرهنگي دانشگاه هم هستند! با اين حال درباره ي اينكه مي شود تبليغات شورا را روي پانل انجمن چسباند؟ رأي گيري شد و اگر اشتباه نكنم با 5 راي موافق در برابر 4 راي مخالف راي آورد.
به هرحال تريبون آزاد برگزار شد و از جناب آقاي سيدرضا نقي نسب معاون كل امور دانشجويي براي پاسخگويي به مسائل تغذيه دعوت شد. در اين تريبون آزاد توسط فردي بيانيه قرائت شد با اين مضمون كه «از آنجايي كه جناب آقاي نقي نسب مشاور فرهنگي شهردار تهران بوده اند و كيفيت غذاها هم پايين است، لذا ايشان صلاحيت تصدي اين پست مهم را ندارند!» گه جناب آقاي نقي نسب جلسه را ترك كرده بودند و البته هو شده بودند. جالب اينكه گزارش اين جلسه در روزنامه شرق هم چاپ شد و متن كامل آن هم بر روي پانل انجمن «اسلامي» قرار گرفت.
تاايستان كه شورا نيمه تعطيل بود و در اواخر به علت مشغله ي دبير معلق. اوايل ترم پيش بعد از غياب چند جلسه اي دبير خبر استعفاي ايشان رسيد و جناب آقاي ط نايب دبير با رأی گیری در جاي ايشان قرار گرفت. (من در آن جلسه ای که رأی گیری شد نبودم اما احتمالا با ۶ رای همیشگی در مقابل یکی دو رای مخالف رای گیری به اتمام رسیده!)
هنوز چيزي از دبيري آقاي ط نگذشته بود كه اتفاق جديدي افتاد. نصب دوربين هاي امنيتي در دانشگاه شريف شايد جنجالي ترين اتفاق سال تحصيلي بي سرو صدا و سرد گذشته بود. دوربيهايي كه تنها چند هفته نقل محافل فعال دانشجويي بود و خيلي زود به فراموشي سپرده شد.
گويا دنيا را آب هم ببرد دانشويان دانشگاه شريف را خواب (و احتمالاً نمره و apply و ريكام و ...) مي برد. جداي از بحثهاي درست يا غلط بودن اينكار جالب اين بود كه خيلي ها حتي به خودشان زحمت هم ندادند كه سري بالا بگيرند و سلامي خدمت جناب دوربين عرض كنند!
حكايت آن يكي دوماه هم شنيدني است...
ياعلي
در اين 2-3 سالي كه در همين دانشگاه شريف به ظاهر آرام و بيسروصدا با بروبچ ساكت و كرم كتاب مشغول فعاليت فوق برنامه بودم چيزهايي ديدم از روابط حاكم بر گروه های فوق برنامه و قشر فعّال دانشجويي كه پرداختن به آنها خود آنقدر جنجالي بود كه اين 2 سال كاملاً مرا از پرداختن به نمونههاي مشابه در خارج دانشگاه در روابط حاكمان و تاجران و مسئولان بازداشته بود و چنان متحير شطرنج بازي دوستان دانشجويم بودم كه وقتي بزرگان از فسادهاي اداري و زيرآب زدن ها و اعمال نظرها و تملق ها و ... در محيط هاي اداري مي گفتند به راحتي آنها را و بعضي اوقات نمونه هاي هوشمندانه تر آنها را درك مي كردم.
غير از ترم اوّل كه صرف آشنايي و جاگير شدن در دانشگاه و گل كوچيك جلوي دانشكده رياضي-در جلوي چشمان گل كوچيك نديده دانشجوهاي سال بالايي- و تعجب كردن ها از حرف اين و عمل آن و ... گذشت در باقي ايّام تقريباً فعال مايشاء بودم. ترم دوم وارد شوراي صنفي دانشكده شدم و در همين روزهای ۲ سال پیش (اسفند ۸۴) به عضويت انجمن علمي تازه تأسيس دانشكده مكانيك (يا همان ASME) درآمدم. از آن روزها تا ارديبهشت همين امسال اتفاقات پي در پي و دامنه داري در دانشكده براي من و دوستانم افتاد كه باعث شد كه از پايان ترم چهارم به بعد بالكل دانشكده را وانهم و فعاليتهاي دانشگاهي اختيار كنم. غير از همان يكي دوماه اول امسال بقيه سال فعاليتهايم در شوراي صنفي مركزي دانشگاه و بسيج دانشجويي تمركز يافت.
چيزهايي ديدم در دانشكده كه چون بازيگران بازيهاي آن روزها هنوز هم به بازيگري خود در دانشكده ادامه مي دهند شايد خيلي به مصلحت نباشد اينگونه عيان و مكشوف روضه خواندن. اگر كسي مايل بود چيزي بداند-كه بعيد مي دانم كسي مثل آن روزهاي سال اول ما آنقدر بيكار باشد كه روزي با 3-4 تا سال بالايي صحبت كند- مي تواند حضوري مراجعه كند، مضافاً كه روابط حاكم در فعاليتهاي دانشجويي در دانشكده هاي دانشگاه شريف به گونه ايست كه خيلي علاقه اي به باز شدن اينگونه بحث ها نيست و ملت بيشتر دوست دارند بدون اصطكاك و با لبخند روي لب به فعاليتهاي «مشتركشان» ادامه دهند.
...
امّا حضور ما در شوراي صنفي مركزي دانشگاه شريف با تحولات جديدي در خط مشي فعاليتهاي انجمن «اسلامي» دانشجويان مصادف شد. همانطور كه ممكنست بدانيد سال گذشته از سوي فعالان وابسته به دفتر تحكيم –يا آنها كه ارتباط نزديكي با انجمنهاي اسلامي دارند- مسائل صنفي دانشجويان به عنوان پاشنه آشيل ايجاد آشوب در دانشگاه ها و به اصطلاح اعتراضات جنبش دانشجويي استحاله شده ي دفتر تحكيمي تعيين شد. يادم مي آيد هنوز شوراي صنفي جديد مستقر نشده بود و دبير جديد انتخاب نشده بود كه ديديم در سلف دانشگاه عده اي بچه ها را تشويق به اعتصاب غذا مي كنند. به اينصورت كه ظرفهاي دست نخورده ي غذا را به صورت يك خط بيرون از سلف كنار هم بگذارند. پرس و جو كرديم دانستيم تعدادي از نمايندگان شوراي صنفي جديد خوابگاه طرشت خودسرانه و بدون هماهنگي اقدام به اينكار كرده اند. هرچند حرکت آنها به علت اینکه غذا «کباب» بود(!) ناکام ماند، اما بعدها دانستيم كه در همان روز در چند دانشگاه ديگر اعتصاب غذا به همين شكل ( ساختن صفي از ظرف غذاهاي پر) انجام شده است و بعضا درگیری هایی و ...
انتخابات دبير و نايب دبير هم خود داستان مفصلي دارد. در شوراي صنفي دانشگاه ما هم امسال مشابه دانشگاه هاي ديگر دوستان عزيز انجمني تصميم گرفته بودند خدمت خود را اينبار از سنگر مقدّس شوراي صنفي ادامه دهند. البتّه آن اواخر من خيلي صريح به خودشان هم گفتم كه اين استراتژي هم باعث تضعيف شوراي صنفي مي شود و هم انجمن «اسلامی»، همانطور كه در غائله «دوربينها» شد كه اگر عمري بود در ادامه به آن مي رسيم.
كانديداهاي دبيري 3 نفر بودند. جناب آقاي مهرداد.خ ۸۵ ارشد و دبير سابق شوراي صنفي خوابگاه زنجان و 3 سال سابقه خدمت، آقاي محمدرضا.ع ورودي 82 برق و فعاليت مستمر در هيئت الزهرا و رسانا(گروه فوق برنامه دانشكده برق) البته سابقه عضويت یکساله در شوراي مركزي انجمن را هم در كارنامه خود دارند(!) و آقاي فريدون.ط 83 رياضي كه عضو فراكسيون اكثريت انجمني هاي شوراي دانشگاه بودند.
احتمال رأي آوردن جناب خ از همه بيشتر بود، مضافاً كه ما براي رأي آوردن آقاي ع تلاش مي كرديم. در اين ميان نزديك رأي گيري نهايي كه به اتاق شورا رفته بودم جلسه اي ديدم كاملاً عادي(!) كه في ما بين فراكسيون مذكور و آقاي خ در جريان بود. ما كه راهمان را كشيديم و رفتيم و فضولي نكرديم اما خبر انصراف آقاي ط و رأي آوردن آقاي خ آن هم با نتيجه 7-5 شنيده شد.
كانديداهاي نايب دبيري هم بنده بودم و باز هم جناب آقاي ط! حال آنكه عرف شورا بر اينست كه وقتي كسي در انتخابات شكست مي خورد ديگر بالكل بيخيال هر منصب ديگري مي شود اما خب ظاهراً انصراف بي دليل نبوده است. براي معرفي خودم، بعد از اینکه آقای ط در معرفی خودشان در چند جمله اعلام کردند که شورای صنفی باید منضبط باشد و جلساتش منظم و هفتگی تشکیل شود، بنده حدود 15 دقيقه در مورد مشكلات كلان دانشجويان از كمبود هيئت علمي تا افسردگي در خوابگاه ها و ضعف ساختاري شوراي صنفي و نبود هدفگذاري هاي كوتاه مدت و بلندمدت و ضعف ارتباط با واحدهاي دانشكده اي و... صحبت كردم و در آخر گفتم بنا به حديث نبوي هركس مسئوليتي را كه از عهده اش ساخته نيست بپذيرد به اسلام و مسلمين خيانت كرده است. حالا حساب كنيد جوِ شورايي را كه در جلسه ي قبل آن «عدم اختلاط بوفه» به عنوان مهم ترين مشكل صنفي دختران دانشگاه معرفي شده بود و همه هم با حركت سر تأكيد و تأييد كرده بودند و حتي يك دختر «چادري» از مشكلات متأهلين در اين زمينه داد سخن داد و وقتي از او پرسيدم مگر چندتا متأهل داريم در جوابم گفت «ايشالا شما هم خودت متأهل مي شي و مي فهمي كه چي مي گم»!!! البته جالبتر از آن موقعي بود كه وقتي داشتم رزومه ي كاري ام را ذكر مي كردم گفتم كه يك سالي است كه در بسيج دانشجويي فعالم كه يكباره يكي از حاضران گويي جن ديده باشد بلند و با تعجب پرسيد: «كجا؟!»...!!!
بگذريم از اين مسائل كه در انتها بنده هم با نتيجه ي 6-5 شكست خوردم! با توجه به اينكه قبل از رأي گيري براي همان خانم چادري مذكور توضيحات مفصلي درباب دانشجويي بودن شوراي صنفي و لزوم عدم سياسي بازي و عدم دخالت گروه هاي سياسي در آن داده بودم، وقتي از ايشان پرسيدم كه «چرا شما به من رأي نداديد؟» جواب داد كه «فكر نمي كردم انقدر رأي بياريد»!!!
به هرحال انتخابات هم تمام شد و ما هم از مركز فعاليت صنفي شوراي دانشگاه دور شديم. البته بارها خدا را شكر كردم كه اين موضوع به انحاي مختلف به نفعم تمام شد. الحمدلله.
باقي داستان ها را اگر عمري بود و زماني در پستهاي بعدي مي آورم.
پی نوشت: دیگه قالب سوتک هم یکنواخت شده بود و افسرده. حالا یه کم دلبازتر شد!
ياعلي
«چندی پیش انتخابات شورای صنفی دانشجویان در دانشگاه ما برگزار شد. پس از رأیگیری و اعلام نتایج، از آنجایی که در اسامی منتخبین دوستان طیفهای مذهبیتر (به تعبیر دوستان بسیجی) به چشم میخورد مشاجره و مجادلات جالبی در گروپ یاهوی ورودیهای 84 مکانیک بوجود آمد که مرا به فکر فرو برد.
موضوع این جدلها بحث همیشگی بسیجی و انجمنی و سیاستبازی و این حرفها بود...»
در این ۲ سال و اندی که در دانشگاه بودم همواره در حال بسط و جرح و تعدیل نظریات خود در مورد نسل خودمان و جایگاهمان در جامعه بودم.
مقاله ای که بخشهای اول آنرا دیدید تحلیلی نو است از اوضاع دانشجویان امروز و وارثان انقلاب فردا.
مسائلی که به خاطر انتخابات شورای صنفی در دانشکده ما اتفاق افتاد هم بهانه ای شد برای نوشتن هم نشانه ای بود که از دوران جدیدی خبر می دهد. دورانی که بازیگران اصلی آن نسل سومیها خواهند بود!
متن کامل مقاله را در سایت نظر سوم بخوانید
یاعلی
بارها دیدهایم که کودکی مشغول سروصدا و شلوغ کردن بوده و بزرگترها جغجغهای، اسباب بازیای چیزی به او دادهاند تا سرگرم شود و دیگر شلوغ نکند. کودک که کمی بزرگتر میشود، به ماهیّت این وسایل پی میبرد: اسبابِ بازی. خودش به کودکِ همسنّ و سالش میگوید: «تو بزرگ شدی، هنوزم با اسباببازیات بازی میکنی؟»
امّا سنّ و سال که بالا میرود اسباب بازیها هم پیچیدهتر میشوند، امّا ماهیّت همان ماهیّت قبلیست. بلا تغییر.
چند صباحیست که دچار احساسات عجیب و غریبی شدهام. شهید آوینی در جایی میگوید: « دزدان مارا به زنگولهای سرگرم کردهاند و ای کاش پیش از آنکه خانهمان غارت شود از غفلت به در آییم» هیچ چیز به اندازهی این عبارت شهید توان توصیف احوالاتم را ندارد: « ما را به زنگولهای سرگرم کردهاند»
«دانشگاه» موجودی گنگ و مبهم است. به قطعهای میماند که سر جای خودش نیست. نه ورودی معلوم و مشخصی دارد نه خروجی درستی. از نظر من دانشگاه یک غدّهی سرطانی است. خونِ این مملکت، یعنی جوانان ارزشمندِ آنرا، میمکد و در بهترین حالت صادر میکند به غرب. کنکور ورودی این تابع است و به راستی چیزی احمقانهتر از آن وجود ندارد. رقابت بر سر هیچ. همه از سر و کول هم بالا میرویم و مشتی مفاهیم مصنوعیِ تست و معلّم خصوصی و کتاب کنکور و آزمون آزمایشی را در حلقومِ خود فرو میبریم تا در این رقابتِ بر سرِ هیچ، مقام برتری کسب کنیم و وارد دانشگاه، این غدّهی سرطانی شویم. ناچاریم. راه دیگری وجود ندارد. یا دانشگاه یا بیشخصیّتی در اجتماع. امّا این بازی یک بازیِ باخت-باخت است. چوبِ دو سر فلان!
دانشگاه زنگولهی زیبایی است. صدای زیبایی دارد: صدای شخصیت، صدای پول، صدای مهندس بودن! درسها را میخوانی و خود را مشغول میداری. همه چیز در راستای غفلتِ توست. مبادا لحظهای فکر کنی! درست را بخوان. نمره! خیلی مهم است. هر هفته کوییز، میانترم، پروژه و ...
4 سال سر در آخور، 4 سال مبهوت صدای زنگوله، 4 سال سرگرمِ اسباببازیهای مدرن.
دانشگاه آدمی را اغفال میکند. غفلت ارمغان بزرگ دوران پیش از دانشگاه است و در اینجا بسیار تشدید میشود. «زندگی به سبک مدرن» لحظهای فرصت تأمّل نداری. سال چهارم باید کنکور بدهی، مگر میشود کنکور نداد؟ مدرکِ فوق نداشته باشی کلاهت پسِ معرکه است...
معیارهای جامعهی ما، معیارهایی دون و بیارزشند. همه بر سر هیچ میدویم... جریان جامعه به ناکجاآباد میرود. لحظهای غفلت تو را در دامِ این جریان میاندازد... لحظهای تماس با زنگولهها تو را مبهوت میکند. باید هوشیار باشی. همهی ما خواهی نخواهی طعمِ شیرین نشئگی را چشیدهایم. خیال نکنید که اسباببازیهای مدرن فقط مواد مخدر و x هستند، فیلمهای سینمایی، تلویزیون، بازیهای کامپیوتری، لیگ ایتالیا هری پاتر و بالاتر از آن روزنامهها، اخبار، شغلها، مدارک تحصیلی و حتّی علم هم امروز به بیهودگی رقّتانگیز زنگولهها گرفتار شدهاند.
از زنگولهها متنفّرم. از صدای زنگولهها که هیچجا راحتت نمیگذارند متنفّرم. به دنبال آزادی میگردم. به دنبال انسانیّت. به دنبال روح خدایی که در جسمم دمیده شده و تنها یادگار دوران اوج انسان است... به کجا باید رفت...؟
میترسم از روزی که که خود نیز از بیچارگی زنگولهفروشی پیشه کرده باشم. میترسم...
پی نوشت: خواننده محترم محقّ است که این نظر مرا نپذیرد، امّا من تصمیم گرفتهام که سلسله مقالاتی، البته با بضاعت ناچیز فکری خویش، بنگارم و ضعف و انحطاط پایههای نظام فعلی موجود در دانشگاههای ما که کاملاً پیادهشدهی مدلهای غربی است در برابر جایگاه واقعی و صحیح بشر که به زعم من جز در اسلام و مکتب تشیّع ( و نوع علوی آن و نه صفوی آن)یافت نمی شود به تصویر کشم.
اوّلین مقاله از این سلسله مقالات با عنوان «ارباب حلقه ها چه کسی خواهد بود» در سایت نظر سوم منتظر نظرات شماست و انشاالله مقالات بعدی نیز در همان سایت منتشر خواهد شد.
بگذارید کمی از دلمشغولیهای یک دانشجوی ورودی جدید مهندسی مکانیک بگویم:
دانشگاه مفهومی بود پر از آرمان و آرزو، پر از احساس بزرگ شدن، پر از احساس نزدیک شدن به جامعه، به مردم دیگر. پر از احساس مفید بودن. اینها مفاهیمی بودند که قبل از کنکور در مورد دانشگاه میپنداشتم. امّا پس از ورود به دانشگاه دیری نپایید که کاخ رؤیاها ویران شد و جای خود را به واقعیتها داد. بزرگترین سؤال آن روزهای من این بود: فرق دانشگاه و دبیرستان چیست؟ سؤال بسیار بدیهی مینماید امّا امروز که 2 سال از آنروز میگذرد با اطمینان اعلام میکنم که بزرگترین تفاوت دانشگاه با دبیرستان – البتّه در ایران – این است که «دانشگاه جنس مخالف دارد امّا دبیرستان ندارد!»
بله شاید خیلی خندهدار به نظر برسد ولی حقیقت دارد. با قطعیت اعلام میکنم اگر جنس مخالف را از دانشگاه حذف کنیم ذهنیت دانشجویان ذرهای با ذهنیت دبیرستان تفاوت نمیکند. فاجعه است نه؟
من در دبیرستان علامه حلی بلوغ خود را گذراندم. دبیرستانی که به غایت شبیه دانشگاه است. ذرّهای تلاش برای کار فرهنگی و ساختن شخصیت عزیزان نخبه در این دبیرستان صورت نگرفت. یک ویژگی مهم دانشگاه اینست که کسی کاری به کارت ندارد، خودت هرکاری خواستی میکنی و احدی از تو نمیپرسد چرا؟ و این بارزترین ویژگی دبیرستان علّامه حلی است. یک تیغ دو لبه! خوبیش این بود که وقتی وارد دانشگاه شدیم به همهچی عادت داشتیم. حتّی واحد اختیاری هم قبلاً انتخاب کرده بودیم و چنین آزاد بودنی را تجربه کرده بودیم.
امّا زمان میگذشت و سؤالاتم پررنگتر میشد. با دیدن گروههای فوق برنامهی دانشجویی و کسانی که به اصطلاح نام فعّال دانشجویی را یدک میکشیدند بیشتر گیج شدم. هدف تمامی فعالیتها به صورت مستقیم سرگرم شدن، تجربه کسب کردن، دور هم بودن و شاد بودن بود و به صورت غیرمستقیم ارتباط با جنس مخالف. این در حالی بود که انتظار داشتم با دانشجویانی مواجه شوم که یا صبح وشب مشغول بحث و تحلیل وضعیت مملکتند و دائماً تفکّرات مختلف را نقد میکنند و میاندیشند یا مشغول پژوهش و کار سنگین در آزمایشگاهها و کارگاهها هستند و مشغول ابداع و ابتکار. امّا نه تنها با این 2 دسته مواجه نشدم بلکه اثری از آثار چنین افرادی را در دانشکده پیدا نکردم.
دردی که از آن سخن گفتم از آن روزها در دلم است و روزی نمیگذرد که این درد عمیقتر و عمیقتر نشود... سال اوّل و دوم دانشجویی خویش را بر سر این درد نهادیم امّا ما را کوفتند. گفتند سخنت اینجا خریداری ندارد. اینجا سخن از دوستدختر و دوستپسر و اردوی تفریحی مختلط و دورهم بودن و جُک و بلوتوث بازی و شادی و خنده خریدار دارد، اگر داری بگو. گفتیم نداریم. گفتند: خداحافظ...

میخواستم از سال اول دانشگاهم بنویسم، بعد به ذهنم رسید که کمی دیگر از پوچی منزجرکنندهی دانشگاهها بگویم، امّا موضوع دیگری به خاطرم افتاد که داغ است و نگویم سرد میشود.
همانطور که مستحضرید – شاید هم نباشید – چند وقتیست که در فضای عمومی دانشگاه ما، دوربین نصب کردهاند. همین مطلب موضوع اصلی چند جلسهی اخیر شورای صنفی دانشگاه بود و در همین راستا ما، حدوداً 10 نفر از اعضای شورای صنفی دانشگاه، دیروز یکشنبه ساعت 10:30 – برای مستند شدن هرچه بیشتر! – رسیدیم خدمت شیخ سعید سهرابپور ریاست محترم دانشگاه تا در این مورد با ایشان به بحث بنشینیم. از محتوای جلسه عبور میکنم تا به نکتهای که مورد نظرم است برسم.
یکی از مهمترین استدلالهای جناب دکتر این بود که چند وقت پیش بنده استرالیا بودم، دانشگاهشان پر بود از دوربینهای مداربسته، در اِم.آی.تی(MIT) و استنفورد هم دوربین هست. اصلاً این یک راه حل امتحان شده در همه جای دنیاست برای مقابله با سرقت و ناامنی و ...
تا اینجای مطلب، هنوز حرفی نزده صدای غرولند خوانندهی عزیز شنیده میشود که «بازم شروع کردی؟ خب کجاش ایراد داره؟» و بنده خوانندهی محترم را همینجا به صبر و خواندن ادامهی مطلب دعوت میکنم.
هفتهی پیش جشنوارهای در دانشکدهی ما برگزار شد با هدف ارتباط صنعت و دانشگاه. شیخنا حاج سعید بازهم شروع کردند به نطق معروفشان که: « ما دانشجوی world class تربیت میکنیم، جوری که از همه جای دنیا توی هوا دانشجویان ما را میزنند، وظیفهی ما تا اینجاست، از اینجا به بعدش دیگر ربطی به ما ندارد... از 200 نفر رتبههای اول کنکور 181 تا به دانشگاه شریف میآیند... من پیش دوستان گفتهام که همین مجله نامه مکانیک شریف که نشریه دانشجویی دانشکده مکانیک ماست از نشریه انجمن مهندسان مکانیک ایران – که خودم از مؤسسانش بودم - بهتر است. همین پژوهشکده شهید رضایی دانشگاه امروز در سطح کشور نمونه است. ما ما بنیاد شریف را راه انداختیم، مؤسسهی ساماندهی کمکهای مردمی که دانشگاههای معتبر دنیا مثل M.I.T و استنفورد هم مشابه چنین نهادهایی را دارند. در همه جای دنیا بیست سی سال است که پارکهای علم و فناوری با پشتیبانی دانشگاه مشغول کارند و امروز دانشگاه شریف هم پشتیبان پارک علم و فناوری پردیس است و ما هم دو سه سالیست که مراکز رشد را اطراف دانشگاه راهاندازی کردهایم...»
بعد از سخنرانی رفتم پیش جناب دکتر، گفتم: « همهی این چیزهایی که گفتید فوقالعاده بود و خیلی خوبه که این کارها داره انجام میشه اما آقای دکتر برای کدوم دانشجوها دارین این امکانات رو آماده میکنین؟ برای کسایی که انقدر تو فضای درس خوندن غرق شدن که روزی 1 صفحه روزنامه هم نمیخونن؟ هیچ دغدغهای نسبت به وضعیت مملکت ندارن؟ هیچ اطلاعی از نیازهای صنعتی کشور ندارن؟ گفت: خب، تو برنامههای شما 2 تا کارآموزی هست که اگه خوب انجامش بدین، با صنعت آشنا میشین، دانشجوها هم باید بیان و تو اینجور جلسات شرکت کنن که از اوضاع مطلع بشن!»
مدتی پیش هم تو یه برنامه تلویزیونی با دکتر سهرابپور تماس گرفتند که چرا رتبهی دانشگاه شریف از نظر میزان مقالات I.S.I کم شده؟ دکتر هم جواب دادند که «ما معیارهای اونارو قبول نداریم، ملاک فارغالتحصیلها هستن و همه تو دنیا دانشگاه شریف رو میشناسن و دانشجوهای ما در بهترین دانشگاههای دنیا پذیرفته میشن و ...» جالب اینکه معاون پژوهشی همین آقای دکتر تو همون جشنواره اطلاع داد که سرانهی paper اساتید دانشگاه شریف در مجلات ISI 2.1 در سال است که همین عدد برای MIT 0.9 هست و نتیجتاً تولید علم دانشگاه شریف 2 برابر MIT است که نشون میده تو این زمینه زیادی کار کردیم!
بعد از این همه نقل قول مربوط و نامربوط میخواستم نتیجهای بگیرم. تجربهی این 2 سال پای منبر حضرات نشستن و سر و کله زدن با ایشان به دلایل مختلف، به این نتیجه رسیدم که مسئولان اصلی دانشگاه و در صدر آنها جناب دکتر سهرابپور دچار توهم «ام.آی.تی.بینی» شدهاند. یعنی اوّلاً به این جمعبندی رسیدهاند که دانشگاهی بهتر و کاملتر و ایدهآلتر از شریف وجود ندارد و حضرات توانستهاند با موفّقیت تمام، کپی – در بعضی مواقع بهتر از اصل - ام.آی.تی را اینجا پیاده کنند؛ دوّماً هر طرحی که همکاران امریکایی ایشان در ام.آی.تی میریزند، مسلّماً قدمی است در راه ترقّی دانشگاه و بیبروبرگرد باید در دانشگاه بیچارهی ما هم اجرا شود.
به هرحال بنده به این نتیجه رسیدهام که سروکله زدن با مسئولین گرام به هیچ جایی نمیرسد و ایشان چنان در خواب خرگوشی و توهم ایدهآل بودن فرو رفتهاند که هرلحظه ممکن است تو را به بهانهی وز وز کردن موقع خواب ناز از اتاقشان بیرون بیندازند!
21 سال گذشت.14 سال از این 21 سال، یعنی دو سوم آنرا در پشت میز رو به تخته سیاه سپری کردهام. روزهای متمادی گذشت... دو سوم عمر خویش را در اختیار این سیستم آموزشیِ معیوب و تقلیدی گذاشتم اما بعید میدانم حتّی یک دهم شخصیت امروز من حاصل آن ایّام باشد. انسانیّت، معنویّت، عقیده، آرمان، اخلاق و تفکّر؛ همهی آنچه که یک شخصیت را میسازند، در دوران تحصیل ما، در سیستم آموزشی ما کاملاً مغفول بود. برای رضای خدا هم که شده روزی نشد که من در این 14 سال ببینم، استادی، معلّمی، مسئولی، بیاید، بنشیند، بدون قیدوبندهای پوچ رسمی، بگوید کاغذ و قلمهایتان را جمع کنید که امروز میخواهم در مورد خودتان صحبت کنیم. در مورد ایمانتان، باورهایتان، شخصیتتان، دینتان، آرمانتان، اهدافتان...
چندی پیش به تجربیات این دو سال حضورم در دانشگاه میاندیشیدم، به فراز و فرودها و دردها و رنجهایی که از بیهویّتی نحس انسان معاصر سرچشمه میگیرد. به پادرهوایی و گیجیِ دانشجوی بیهدفی که نمیداند چرا اکنون اینجا، در رشتهی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف، قرار دارد میاندیشیدم. دانشگاه صنعتی... چه کلمهی زشت و بیمقداری. دانشگاه صنعتی، تکنولوژی، توسعهی اقتصادی. چرخهی نحس و مشمئزکنندهی کار برای تولید، تولید برای مصرف، مصرف برای کار، کار برای تولید، تولید برای مصرف، مصرف برای کار، کار برای...
چه احمقانه است زندگی حیوانی ما... کالا، مصرف، غریزه، شهوت اینها از سر و کول ما بالا میروند. مردم جهان از جرج بوش تا بقال سر کوچهی ما از توسعهی اقتصادی سخن میگویند... آری راست میگفت آن امام همام که النّاس عبید الدّنیا مردم بندهی دنیا هستند. پول، دنیا، غریزه، شکم، زیرشکم، اینها همهی آن چیزی است که همه صبح وشب به دنبال آن میدویم. و چه ابلهانهتر که سازوکارهایی عظیم و باشکوه برای این رفتارهای حیوانی خویش بوجود آوردهایم، قانون وضع کردهایم، فلسفه بوجود آوردهایم، پارادایم و هژمونی، تبلیغات، رسانه و... همه آلات دست هوا و هوس کثیف انسان قرن21 گشتهاند.
به فکر افتادم که تا جایی که میتوانم افکار و احوالاتم را به رشتهی تحریر درآورم، تا هم بر جای بمانند و هم سر تحوّلات درونیام برای خودم روشنتر و واضحتر شود و شاید هم آنچه در ذهن حقیرم رشد و نمو یافته و آنچه بر من گذشته، روزگاری چراغ راه و روشنیبخش اندیشهی دانشجویی دیگر باشد. با این همه سخت از حدیث نفس بیزارم و آنچه به نگاشتنش اهتمام خواهم کرد، افکار و جریانها خواهد بود و نه اشخاص و انفس.
دو سال پیش وارد دانشگاه شدم. در جهل مرکّب. و از آنروز به حول و قوّهی الهی هر روز آگاهتر میشوم، آگاهتر به جهل خویش... امروز عاقلتر از آن روزهایم، فقط از این جهت که به گوشهای از عظمت حقارتم پی بردهام. و چه بسا که چند سال بعد به امروزم بنگرم و باز بگویم چه حقیر و جاهلم...
دبیرستان علامه حلی حجابی بر روح ما کشید و مارا راهی این دانشگاه کرد. «عُجب» بلای بزرگی بود که به عنوان سوغات تحصیل در مدارس سمپاد همیشه همراه ما بود. کنار زدن آن با وجود ظواهر پست دنیای کنکور مثل رتبهی زیر 100 و حضور در برترین دانشگاه ایران کار آسانی نبود. قبل از این وقتی که خودم اوّل دبیرستان از مدرسه راهنمایی تیزهوشان، شهیدمدنی تبریز، وارد دبیرستان علّامه حلّی تهران شده بودم، طعم تلخ عجب همکلاسیهای پایتختنشین را چشیده بودم. پس خیلی زود نفس خود را به کنار زدن این عجب واداشتم و بحث در مورد بازخوردِ رفتارهای تابلو و بعضاً زنندهی بروبچز را بین خودمان راه انداختم. هرچند جوّ شریف خود عامل بزرگی در ضخیم شدن حجابهای نفسانیست!
