تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

آنروزي كه كد رشته مهندسي مكانيك را وارد آن كاغذ خال­خالي سازمان سنجش مي­كردم اصلاً فكر نمي­كردم كه «تغييرِ» سرنوشتي كه براي خود رقم زده­ام اينقدر سخت باشد...

    گزينه­ها به ظاهر متنوع بود. انواع و اقسام مهندسي­ها در طرحها و رنگهاي مختلف، طوريكه عمراً كسي احساس نمي­كرد كه «انتخابي در كار نيست»!

    امّا همين تنوع ظاهري هم كمي ولوله در دلم ايجاد كرده بود. حس غريبي كه مرا درباره انتخابم به شك مي­انداخت، بخصوص كه «جبرِ ناشي از رتبه­ي كنكور» و «جوّ انتخاب اطرافيان» را هم بر تصميم خود احساس مي­كردم و ته دلم از انتخابم راضي نبودم تا سال تحصيلي آغاز شد.

    مواجهه با فضاي دانشگاه خيلي زود همه­ي ما را در غفلتي عظيم معلق كرد. دانشگاه آنطور كه فكر مي­كرديم نبود. حداقلش اين بود كه تفاوتي اساسي با دبيرستان نداشت. ماه دوم ميان­ترم رياضي همه را غافلگير كرد و همه ما با سرعت عجيبي مفهوم فضاي جديد را دريافتيم: «نپرس و درس بخوان!» واقعاً «فرصت اندك بود!»

    داستان به همين سادگي­ست. در ازدحام و شلوغي وارد راهرويي مي­شوي كه تا بخواهي سؤالي بپرسي يا تأملي در اطراف يكي دوتا ميان­ترم مثل دو تا مين اين طرف و آنطرفت منفجر مي­شود و كسي در شلوغي و گردوخاك فرياد مي­زند كه «بدوئيد تا دير نرسيد» و همه مشغول دويدن مي­شوند. تا سؤالي مي­پرسي عده­اي مزاحم نشدنت را مي­طلبند و عده­اي ديگر تو را به دوندگان سال بالاييتر ارجاع مي­دهند و آنها هم به تو مي­گويند كه ما هم نمي­دانيم و بايد تا موقع خروج از راهرو منتظر باشيم و «فعلاً معدلت را بچسب كه مي­گويند بيرون راهرو خيلي طرفدار دارد»

    زمان به سرعت مي­گذشت. بزرگترها مي­گفتند هركس از قافله عقب مانده در راه مانده. نمي­شد ريسك كرد و لاجرم بايد ترمي 18 واحد مي­گرفت و به نحو مضحكي همزمان به راهي كه مي­رفت مي­انديشيد. به راهي كه هرلحظه صعب­العبورتر مي­شد و وقت­گيرتر و از آن گذشته هرچه از دروازه ورود دورتر مي­شد فكر بازگشت يا تغيير مسير هم دوردست­تر به نظر مي­رسيد...

    اطرافيان حسابي به راهي كه مي­رفتند خو كرده بودند و در پاسخ به سؤالات من هر لحظه­اي كه مي­گذشت را به عنوان سندي براي لزوم «پذيرش و تطبيق» با راهِ آمده قلمداد مي­كردند. دانشگاه شريف بود و همه جا روي در و ديوار نوشته بودند: «سريعتر بدويد» و اينچنين دانشجوها را در تنها دغدغه وجوديشان يعني «سبقت گرفتن از همديگر» تحريص و ترغيب مي­كردند. حتي شرايطي گذاشته بودند كه به ده نفر اولي كه زودتر برسند اجازه مي­دهيم كه «بي­درنگ» و بي­امتحان وارد راهروي بعدي شوند و بخاطر همين بود كه همه براي اول شدن سرودست مي­شكستند. امّا من باز هم در درون خود دلهره داشتم. راهروي بعدي؟! آه خداي من...

   حدود سال دوم بود كه اين «دلهره» در وجود من با «نفرتي رو به فزوني» همراه شد. نفرتي رو به گسترش كه مي­خواست همه چيز را در خود ببلعد: «آيا اين تنها وضعيت من است و اينها تنها مسائل و مشكلات من؟» اطرافيانم -به جز چند يار غار و رفيق شفيق خدادادي كه داشتم و مايه التيام آلام همديگر بوديم- همگي سر تكان مي­دادند و گاهي با لبخندي از روي ترحم عبور مي­كردند: بيچاره­ي مجنون!

    امّا ما از كار بازننشستيم. نه چنين وضعيتي را براي خود برمي­تابيديم و نه براي دانشگاه شريف، بهترين دانشگاه ايران و نه براي دانشجويانِ شريف، نخبگان امروز و فرداي ايران. با ياراني همدل دست به كار شديم و خواستيم كه چنين «دغدغه­هايي» را در جان دانشجويان ديگر برافروزيم. جمعي همدل آن هم تنها با بضاعت «يك سؤال مشترك» و ديگر هيچ، به مرور دور هم جمع شديم و چنين مي­پنداشتيم كه اگر تعدادمان فزوني بگيرد «پاسخ» سؤال هم دست­يافتني­تر خواهد بود. توده­ي همدلي با يك سؤال مشترك و با انگيزه­اي متعالي «حتماً» به پاسخ خويش دست خواهد يافت و حتماً در راه آن قدم خواهد گذاشت.

    امّا اينگونه نشد. بعد از دوسال تفحص در دانشگاه و ورود دوره­هاي جديد 85و86 دريافتيم كه «دغدغه» ساختني نسيت و «جوشيدني» است. بايد از عمق سينه­ها بجوشد و به بيرون فواره كند. دو سال حفاري سينه­هاي بي­دغدغه جز فرسودگي و افسردگي عايدي ديگري برايمان نداشت. آه از نهاد همه بلند شده بود و «ناكامي تلاش و نامشخص بودن مسير و فشار درسها» امان همه را بريده بود. امان يكي دو نفري همان سال دوم بريده شد...

    سال سوم كه آغاز شد رمقي نداشتم و سينه­ام از درد و خستگي و نفرت از محيط دانشگاه از يكسو و از سنگيني سؤال و گنگي و نامعلومي راهي كه در پيش گرفته­ام از سوي ديگر مي­سوخت. «گريز» و «انزوا» را تنها راه حل يافتم كه: اي مؤمنان، چون اوضاع بر شما گران آمد و تاريكي جامعه بر سينه­هايتان سنگيني مي­كرد، پس به سوي خويش روي آوريد كه بر شما حرجي نيست و او شما را آگاه خواهد كرد! (نقل به مضمون ازآيه 105 مائده: يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم تعملون)

    ترم پنج را به سختي و جان­كندني بود نيم­بند در كلاسها حاضر شدم و گذراندم و بعد از آن ترم شش 15 واحد گرفتم و جز دوهفته­اي يك روز به دانشگاه نرفتم. به خويشتن روي آوردم و روزها و شبها در خود مي­لوليدم و كارم فكر كردن و مطالعه بود. بريدن از محيط و دلزدگي از دانشجويان در كنار حرفها و افكاري كه مدتها در ذهنم زنداني بود و راهي به بيرون مي­گشت مرا به سوي نوشتن كشاند و اينگونه بود كه «سوتك» متولد شد.

    تغيير مسير و قرار گرفتن در مسير جديد سه بار گران را بر گرده هر عصيان­كننده­اي تحميل خواهد كرد: اوّلي يافتن و انتخاب مسيري جديد است. مسيري كه اينبار قرار است با آگاهي انتخاب شود. هم متناسب با علاقه و استعداد باشد و هم كارآمد و كارساز در وضعيت امروزي مملكت. جايگاه رشته و كاركردهاي آن بايد در نظام اجتماعي كشور مشخص شود كه اين يكي نيازمند تحليل اقتصادي، اجتماعي و حتي تاريخي و فلسفي است.

    دومي تعيين رسالت است. ديگر تعيين هدف را نمي­شود به آينده موكول كرد چون فرصتي باقي نيست. تحصيلات تكميلي ديگر زمان شناختن نيست و بايد با آگاهي و هدفگيري مشخص وارد آن شد. در مقاطع ارشد و دكترا كه عمدتاً سيستم آموزشي موجود به هيچ سمتي هدفگيري نشده است و صرفاً «كشكولي» از دروس مختلف است و يا به سمتي كاملاً بي­ربط و بي­محتوا و ناكارآمد هدفگيري شده است، تعيين مسيري مستقل از سيستم آموزشي كاملاً ضروري است. «رشته را مي­خوانم كه دقيقاً چه كار كنم؟» اين سؤال نه تنها جايگاه آينده و جهتگيري­هاي مورد نياز براي نيل به آن در سالهاي آينده را مشخص مي­كند، نحوه و كيفيت تحصيل را هم شديداً تحت شعاع قرار مي­دهد و اهميتي جبران­ناپذير را براي لحظه به لحظه­ي قدم برداشتن در مسير به ارمغان مي­آورد.

    سوّمي امّا تطبيق اجتماعي خود با شرايط جديد است. بريدن از نُرم جامعه و تبديل شدن به يك موجود «ناهنجار» در اذهان و ديدگان همگان موضوعي نيست كه به سادگي بتوان با آن كنار آمد. تلقي افراد از انسان بخشي از هويت اوست و تغيير در آن تلاطم زيادي در شخصيت آدمي بوجود مي­آورد. «بايد ياد مي­گرفتم كه هويت خود را به چيزهاي ديگري گره بزنم»

    اينها همه قريب دو سال براي من به طول انجاميد. دو سالي كه طول كشيد تا خود را از هيئت يك «مهندس» خارج كنم و به كسوت يك «جامعه­شناس» در آيم. شايد بعدها چيزهاي بيشتري درباره اين انتخاب جديد نوشتم.

ياعلي

  

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 18:19 | لینک  |