آنروزي كه كد رشته مهندسي مكانيك را وارد آن كاغذ خالخالي سازمان سنجش ميكردم اصلاً فكر نميكردم كه «تغييرِ» سرنوشتي كه براي خود رقم زدهام اينقدر سخت باشد...
گزينهها به ظاهر متنوع بود. انواع و اقسام مهندسيها در طرحها و رنگهاي مختلف، طوريكه عمراً كسي احساس نميكرد كه «انتخابي در كار نيست»!
امّا همين تنوع ظاهري هم كمي ولوله در دلم ايجاد كرده بود. حس غريبي كه مرا درباره انتخابم به شك ميانداخت، بخصوص كه «جبرِ ناشي از رتبهي كنكور» و «جوّ انتخاب اطرافيان» را هم بر تصميم خود احساس ميكردم و ته دلم از انتخابم راضي نبودم تا سال تحصيلي آغاز شد.
مواجهه با فضاي دانشگاه خيلي زود همهي ما را در غفلتي عظيم معلق كرد. دانشگاه آنطور كه فكر ميكرديم نبود. حداقلش اين بود كه تفاوتي اساسي با دبيرستان نداشت. ماه دوم ميانترم رياضي همه را غافلگير كرد و همه ما با سرعت عجيبي مفهوم فضاي جديد را دريافتيم: «نپرس و درس بخوان!» واقعاً «فرصت اندك بود!»
داستان به همين سادگيست. در ازدحام و شلوغي وارد راهرويي ميشوي كه تا بخواهي سؤالي بپرسي يا تأملي در اطراف يكي دوتا ميانترم مثل دو تا مين اين طرف و آنطرفت منفجر ميشود و كسي در شلوغي و گردوخاك فرياد ميزند كه «بدوئيد تا دير نرسيد» و همه مشغول دويدن ميشوند. تا سؤالي ميپرسي عدهاي مزاحم نشدنت را ميطلبند و عدهاي ديگر تو را به دوندگان سال بالاييتر ارجاع ميدهند و آنها هم به تو ميگويند كه ما هم نميدانيم و بايد تا موقع خروج از راهرو منتظر باشيم و «فعلاً معدلت را بچسب كه ميگويند بيرون راهرو خيلي طرفدار دارد»
زمان به سرعت ميگذشت. بزرگترها ميگفتند هركس از قافله عقب مانده در راه مانده. نميشد ريسك كرد و لاجرم بايد ترمي 18 واحد ميگرفت و به نحو مضحكي همزمان به راهي كه ميرفت ميانديشيد. به راهي كه هرلحظه صعبالعبورتر ميشد و وقتگيرتر و از آن گذشته هرچه از دروازه ورود دورتر ميشد فكر بازگشت يا تغيير مسير هم دوردستتر به نظر ميرسيد...
اطرافيان حسابي به راهي كه ميرفتند خو كرده بودند و در پاسخ به سؤالات من هر لحظهاي كه ميگذشت را به عنوان سندي براي لزوم «پذيرش و تطبيق» با راهِ آمده قلمداد ميكردند. دانشگاه شريف بود و همه جا روي در و ديوار نوشته بودند: «سريعتر بدويد» و اينچنين دانشجوها را در تنها دغدغه وجوديشان يعني «سبقت گرفتن از همديگر» تحريص و ترغيب ميكردند. حتي شرايطي گذاشته بودند كه به ده نفر اولي كه زودتر برسند اجازه ميدهيم كه «بيدرنگ» و بيامتحان وارد راهروي بعدي شوند و بخاطر همين بود كه همه براي اول شدن سرودست ميشكستند. امّا من باز هم در درون خود دلهره داشتم. راهروي بعدي؟! آه خداي من...
حدود سال دوم بود كه اين «دلهره» در وجود من با «نفرتي رو به فزوني» همراه شد. نفرتي رو به گسترش كه ميخواست همه چيز را در خود ببلعد: «آيا اين تنها وضعيت من است و اينها تنها مسائل و مشكلات من؟» اطرافيانم -به جز چند يار غار و رفيق شفيق خدادادي كه داشتم و مايه التيام آلام همديگر بوديم- همگي سر تكان ميدادند و گاهي با لبخندي از روي ترحم عبور ميكردند: بيچارهي مجنون!
امّا ما از كار بازننشستيم. نه چنين وضعيتي را براي خود برميتابيديم و نه براي دانشگاه شريف، بهترين دانشگاه ايران و نه براي دانشجويانِ شريف، نخبگان امروز و فرداي ايران. با ياراني همدل دست به كار شديم و خواستيم كه چنين «دغدغههايي» را در جان دانشجويان ديگر برافروزيم. جمعي همدل آن هم تنها با بضاعت «يك سؤال مشترك» و ديگر هيچ، به مرور دور هم جمع شديم و چنين ميپنداشتيم كه اگر تعدادمان فزوني بگيرد «پاسخ» سؤال هم دستيافتنيتر خواهد بود. تودهي همدلي با يك سؤال مشترك و با انگيزهاي متعالي «حتماً» به پاسخ خويش دست خواهد يافت و حتماً در راه آن قدم خواهد گذاشت.
امّا اينگونه نشد. بعد از دوسال تفحص در دانشگاه و ورود دورههاي جديد 85و86 دريافتيم كه «دغدغه» ساختني نسيت و «جوشيدني» است. بايد از عمق سينهها بجوشد و به بيرون فواره كند. دو سال حفاري سينههاي بيدغدغه جز فرسودگي و افسردگي عايدي ديگري برايمان نداشت. آه از نهاد همه بلند شده بود و «ناكامي تلاش و نامشخص بودن مسير و فشار درسها» امان همه را بريده بود. امان يكي دو نفري همان سال دوم بريده شد...
سال سوم كه آغاز شد رمقي نداشتم و سينهام از درد و خستگي و نفرت از محيط دانشگاه از يكسو و از سنگيني سؤال و گنگي و نامعلومي راهي كه در پيش گرفتهام از سوي ديگر ميسوخت. «گريز» و «انزوا» را تنها راه حل يافتم كه: اي مؤمنان، چون اوضاع بر شما گران آمد و تاريكي جامعه بر سينههايتان سنگيني ميكرد، پس به سوي خويش روي آوريد كه بر شما حرجي نيست و او شما را آگاه خواهد كرد! (نقل به مضمون ازآيه 105 مائده: يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم تعملون)
ترم پنج را به سختي و جانكندني بود نيمبند در كلاسها حاضر شدم و گذراندم و بعد از آن ترم شش 15 واحد گرفتم و جز دوهفتهاي يك روز به دانشگاه نرفتم. به خويشتن روي آوردم و روزها و شبها در خود ميلوليدم و كارم فكر كردن و مطالعه بود. بريدن از محيط و دلزدگي از دانشجويان در كنار حرفها و افكاري كه مدتها در ذهنم زنداني بود و راهي به بيرون ميگشت مرا به سوي نوشتن كشاند و اينگونه بود كه «سوتك» متولد شد.
تغيير مسير و قرار گرفتن در مسير جديد سه بار گران را بر گرده هر عصيانكنندهاي تحميل خواهد كرد: اوّلي يافتن و انتخاب مسيري جديد است. مسيري كه اينبار قرار است با آگاهي انتخاب شود. هم متناسب با علاقه و استعداد باشد و هم كارآمد و كارساز در وضعيت امروزي مملكت. جايگاه رشته و كاركردهاي آن بايد در نظام اجتماعي كشور مشخص شود كه اين يكي نيازمند تحليل اقتصادي، اجتماعي و حتي تاريخي و فلسفي است.
دومي تعيين رسالت است. ديگر تعيين هدف را نميشود به آينده موكول كرد چون فرصتي باقي نيست. تحصيلات تكميلي ديگر زمان شناختن نيست و بايد با آگاهي و هدفگيري مشخص وارد آن شد. در مقاطع ارشد و دكترا كه عمدتاً سيستم آموزشي موجود به هيچ سمتي هدفگيري نشده است و صرفاً «كشكولي» از دروس مختلف است و يا به سمتي كاملاً بيربط و بيمحتوا و ناكارآمد هدفگيري شده است، تعيين مسيري مستقل از سيستم آموزشي كاملاً ضروري است. «رشته را ميخوانم كه دقيقاً چه كار كنم؟» اين سؤال نه تنها جايگاه آينده و جهتگيريهاي مورد نياز براي نيل به آن در سالهاي آينده را مشخص ميكند، نحوه و كيفيت تحصيل را هم شديداً تحت شعاع قرار ميدهد و اهميتي جبرانناپذير را براي لحظه به لحظهي قدم برداشتن در مسير به ارمغان ميآورد.
سوّمي امّا تطبيق اجتماعي خود با شرايط جديد است. بريدن از نُرم جامعه و تبديل شدن به يك موجود «ناهنجار» در اذهان و ديدگان همگان موضوعي نيست كه به سادگي بتوان با آن كنار آمد. تلقي افراد از انسان بخشي از هويت اوست و تغيير در آن تلاطم زيادي در شخصيت آدمي بوجود ميآورد. «بايد ياد ميگرفتم كه هويت خود را به چيزهاي ديگري گره بزنم»
اينها همه قريب دو سال براي من به طول انجاميد. دو سالي كه طول كشيد تا خود را از هيئت يك «مهندس» خارج كنم و به كسوت يك «جامعهشناس» در آيم. شايد بعدها چيزهاي بيشتري درباره اين انتخاب جديد نوشتم.
ياعلي
