تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

اشاره: فاصله جامعه امروز ما با ايده آلهاي اسلامي و تفاوتهاي فاحش زندگي مؤمنانه الهي با زندگي مدرن امروز ما، در تك تك حوزه هايي كه به طور روزمره با آن مواجهيم بر بسياري از مخاطبين اين وبلاگ واضح و روشن است. اكثر آنچه هم در اين وبلاگ به رشته تحرير در آمده در همين باب بوده است. به گونه اي كه با بضاعت ناچيز خود، كجدار و مريز تلاش كرده ام اين اختلاف را در عرصه هاي گوناگون توصيف كنم. در صدا و سیما، در دانشگاه، در خانواده ها ، در فضای مجازی در انتخابهاي ما براي رشته و حرفه، در سياست گذاري هاي كلان مملكتي، در رفتارهاي روزمره مردم، در دنیای غرب به مدد بيوتن اميرخاني و ...

   سؤال اين است كه براي ايجاد تحول در تمام ابعاد زندگي در جهت رضاي خدا و بندگي محض او، تقصير كار معطل ماندن اين روند كيست و در اين ميان تكليف ما چيست؟

 

مسئولان دولتي، مظنونين هميشگي

اولين چيزي كه در پاسخ سؤال فوق به ذهن مي رسد اين است: «ضعف عملكرد مسئولين»

   آنها كه رابطه نزديكي با من دارند مي دانند كه براي من در اين چند سال دانشجويي كسي نبوده كه از مظن اتهام «كوتاهي در عمل به وظيفه اش» خارج باشد و حتي هرگاه فرصتي پيش آمده نسبت به طرح ادعاهايم و انتقاداتم كوتاهي نكرده ام. از مسئولين جزء دانشگاه گرفته تا مناصب كلان نظام. از دفتر فوق برنامه دانشجويي دانشكده و شوراي صنفي دانشگاه و معاون دانشجويي و اساتيد دانشكده و معاونت فرهنگي و فوق برنامه و بسيج دانشجويي و نهاد رهبري گرفته تا رييس دانشگاه و وزير علوم و احمدي نژاد و رهبري همه هميشه مورد اتهام بوده و البته هستند.

   همه ما به اصطلاح حزب الّلهي ها اوضاع را مي بينيم و خيلي اوقات دلمان مي خواهد از فرط ناراحتي سرمان را به جايي بكوبيم. هميشه آنقدر حرف سر دلمان سنگيني مي كند كه منتظريم مسئولي چيزي گيرمان بيفتد تا هرچه در دل بود بر سرش فرياد كنيم كه «برادر اين چه وضعيه؟!» و از اين طريق هم خودمان را سبك كنيم و هم خيالمان راحت باشد كه وظيفه شرعي و انقلابي و ملي و تخصصي و غيره ي خودمان را با اينكار انجام داده ايم. يعني كارنامه عمل همه ما به حمدالله پر است از مطالبه و امر به معروف و نهي از منكر مسئولين و احياناً روشنگريهاي بي غرض و باغرض كه «ايهاالناس حواستان هست كه فلان مسئول حزب اللهي هم كه مورد اعتماد بود توزرد از آب درآمد؟»

   خداراشكر با وجود اين دولت مكتبي كه بر سر كار است مصداق اين نوع عملكرد انقلابي(؟!) آنقدر زياد است كه نياز به توضيح بيشتر نيست. كافيست فقط كمي به جاهايي مثل مجله راه، سايتهاي وابسته به دوستان عدالتخواه، سخنان برخي از چهره هاي شاخص اصولگرا و همينطور گفته هاي بسيجي هايي كه حس مي كنند كمي بيشتر از بقيه مي فهمند (مثل من!) و دوست دارند پوست احمدي نژاد را با تيغ آرمانخواهي بكَنند، دقت كنيد!

   موضوع بحث اين نيست كه اينكار غلط است – كه عقيده من اين است كه اتفاقاً خيلي هم درست است و بايد هميشه فاصله وضع موجود را با وضعيت آرماني فرياد كرد مگر زمانيكه احتمال سوء استفاده دشمنان باشد- بلكه موضوع اين است كه اولاً آيا مطالبه از اين بيچاره ها درست است؟ آيا بعد از اين همه مدت نارضايتي و انتقاد و غرزدن نتيجه اي عايد ما شده است يا همه بي اثر و بي نتيجه بوده است؟

   و ثانياً آيا ما بايد نهايت وظيفه خود را همين بدانيم و به عبارت ديگر در انتقاد و مطالبه گير كنيم؟ آيا در اين وضعيت بي ثمر تكراري نبايد به فكر درمان ديگري بود؟

 

توقع از دولت، منطقي يا غير منطقي؟

در مطالبه از مسئولين در موضوعات مختلف، هر بار بعد از مدتي دقيق شدن در موضوع به اين نتيجه رسيده ام كه ريشه مسأله جاي ديگري است.چرا كه درسيستم موجود خيلي ها عملاً وظيفه «تعريف شده» خود را درست انجام مي دهند. مي خواهم بگويم حتي اگر همه اينها هم كارشان را درست انجام دهند چيزي عوض نمي شود! منظورم از «اينها» مسئولين، دولتي ها و حكومتيهاست. به عبارت ديگر منظورم اين است كه دادن زدن بر سر دولت در اوضاع فعلي مثل داد زدن سر دستگاه پخش صوتي است كه در حال پخش كردن نوار بيخودي است كه داخل آن گذاشته اند. اشتباه ما اين است كه فكر مي كنيم مشكل در خرخرهاي پخش صوت است، غافل از اينكه ريشه مشكل چيز ديگري است. حتي اگر پخش هم به بهترين وجه كار خود را انجام دهد چيزي از ناراحتي ها و اعصاب خورديهاي ما كم نخواهد شد!

   بايد توجه كرد كه جايگاه دولت جايگاه «تصميم گيري» است نه «تصميم سازي». دولت يعني قوه مجريه و رييس جمهور يعني مدير اجرايي. تنها يك كارگزار، يك مديرِ عامل. او تنها وظيفه دارد كه بين طرح ها و گزينه هايي كه در مقابل دارد آنچه را صحيح تر به نظر مي رسد انتخاب و اجرا كند. بنابراين ضعف عملكرد نهادهاي فرهنگي يا مرتبط با فرهنگ همچون صداوسيما، مدارس و دانشگاه ها، فرهنگسراها و همينطور نهادهاي فرهنگي غيردولتي همچون نشريات و روزنامه ها، بنيادهاي سينمايي و بالاخص هيئات و مساجد ناشي از در دسترس نبودن خوراك مناسب است. (البته اين موضوع درباره تمام بخشهاي غيرفرهنگي هم صادق است كه در ادامه به آن اشاره خواهد شد) البته مشكل بزرگتر نگاه سكولار و مكانيكي به فرهنگ است كه بزرگترين صدمات را در 30 سال استقرار جمهوري اسلامي به نظام ارزشي ما وارد آورده است.

 

«كار فرهنگي» سكولار، اشتباه بزرگ سالهاي بعد از جنگ

نكته بسيار تأسف برانگيز در بيست سال گذشته، نگاه سكولار به دين و فرهنگ در كشوري است كه بزرگترين شعار انقلاب خود را نفي سكولاريسم مي داند، كه هم سياست ما عين ديانت ماست و هم علم ما و هم عمل ما و هم اقتصاد ما و هم ديپلماسي ما و... علي رغم اين مسئولان هر جا مي خواهند بر اساس مدلهاي غربي سخن مي گويند و عمل مي كنند، بعدش مي بينند يك عده آمده اند به اعتراض كه آقايان مقوله فرهنگ چه شد؟ اوضاع فرهنگي خراب است، دارد خرابتر مي شود، كاري بكنيد. حضرات هم ابتدا بنا را مي گذارند بر كتمان كردن كه اين حرفها نشر اكاذيب است و تضعيف نظام است و شايعه پراكني و توطئه دشمنان است و... اما كم كم كه مي بينند اين حرفها زياد شده باورشان مي شود. بعضي ها هم تا خانم زاده را با دوست پسرجانش رؤيت نكنند يا فرار آقازاده به دردر را نبينند، نمي فهمند. بعضي ها هم كه هيچوقت نمي فهمند!

   اما حالا كه آقايان فهميدند، تازه شروع بيچارگي است! اينجاست كه نگاه سكولار به دين و فرهنگ خودش را نشان مي دهد. از آنجايي كه به مخيله شان هم خطور نمي كند كه شايد اينها همه به خاطر اعمال گذشته خودشان در عرصه هاي اقتصادي و عمراني و سياسي باشد، درمان را هم مستقل از اعمال سابقشان و موازي با آن تعريف مي كنند و كار فرهنگي را مثل يك وصله نچسب، به نحو ناشيانه اي به پيكر تمام آنچه تا به حال بوده مي چسبانند!

   اينطور مي شود كه نهادهاي فرهنگي مثل قارچ در همه جا رشد مي كنند. البته با كارآيي اي در حد همان قارچ! تا جاييكه در اكثر ادارات دولتي حتي در كارخانه ها هم معاونت فرهنگي راه انداخته اند و ستادهاي امر به معروف و معاونتهاي عقيدتي سياسي. واحدهايي كه نهايت فعاليتشان برگزاري مسابقات فوتبال جام رمضان بين كارمندان است و تهيه بنرهاي تبليغي در مناسبتهاي مختلف و تنظيم پلاكاردهاي تبريك و تسليت رايج از قبيل «ترحيم والده حاج آقا و بازگشت از حج مشتي حسن و كسب مقام اول مسابقات گل كوچيك محل» و... نمونه بارزش هم همين نهادهاي نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه هاست. ديگر از اين سكولارتر مي شود كه دانشگاه را عَلَم كنيم و بغلش يك ساختمان بسازيم و به همه هم بگوييم كه بعله متصدي فرهنگ دانشگاه هم كه الحمدلله معلوم شد! حالا بگذريم از اينكه گاهي خود اين نهادها نقش قوز بالا قوز را در دانشگاه ها ايفا مي كنند!

   همين نگاه به فرهنگ است كه كارنامه ي وزارت ارشاد را كه به حساب مهمترين ارگان فرهنگي كشور است تبديل مي كند به يك فهرست بلندبالاي مخارج مضحك و بي اثر. كارهايي همچون افزايش بودجه فرهنگي همان ارگانهاي قارچي كه شرحش در بالا آمد يا يارانه دادن به كاغذ كتابهاي مذهبي و خريد كتاب براي كتابخانه ها و مساجد و همينطور توجه خاص به «مميزي» براي جلوگيري از عقبگرد بيشتر(!) و حمايت مادي و معنوي از نخبگان و اهل فرهنگ و قلم و هنر و سينما و رسانه و ... ديگر با اين رويكرد و با توجه به زنگ خطري كه خانم گلشيفته فراهاني براي مسئولين به صدا در آوردند و روند رو به رشد احتمالي فرار جيگرها –در مقابل فرار مغزها-(!!!) كم كم لازم مي شود كه براي هنرپيشه هاي سينمايي هم همايشهايي از جنس همين همايش هاي تشريفاتي لوس و آبكي تقدير و تمجيد از نخبگان علمي برگزار شود تا نشست هيئت دولت با ستارگان سينما هم تشكيل شود و تعداي خانه هم به آن ليست 3000 تايي خانه نخبگان علمي اضافه شود تا شايد همگي زمين گير (و خانه گير، چيزي مثل نمك گير!) شوند و انشالله ديگر شاهد آبروداري اقشار مختلف كشورمان در كشورهاي دوست و برادر (البته از نوع نامحرم آن!) نباشيم. فرهنگ در اين نگاه آنچنان تقليل مي يابد كه ماكزيمم كاري كه در قبال موضوعي مثل اقامه نماز مي توان انجام داد دادن شير و كيك در نماز عيد فطر است يا تخفيف عوارض مساجد يا دادن تسهيلات براي ساختن مصلاهاي بزرگتر يا رايگان كردن اتوبوس و مترو براي رفت و آمد به نماز جمعه. اما هيچكس در مورد اينكه اين مساجد و مصلاها را چه كسي مي خواهد پر كند و آن كتابها را چه كسي مي خواهد مطالعه كند چيزي نمي داند!

   دردآورتر از اين نگاه هاي كوته بينانه و مسخره ما به مقوله فرهنگ است كه تصور كرده ايم كه فرهنگ يك اهرم مكانيكي است كه اگر اينطرفش را بدهي پايين آنطرفش بالا مي رود! شصتاد نفر از كله گنده هاي علم و ادب و فرهنگ مملكت را در جايي به اسم «شوراي «عالي» انقلاب فرهنگي» جمع كرده ايم تا بعد از هزاران ساعت كار فكري(!) تصويب كنند كه براي ترويج فرهنگ جهاد و شهادت و آشنايي با حماسه هاي دفاع مقدس دو واحد درس «دفاع مقدس» به چارت مراكز معارف دانشگاه ها افزوده شود. واقعاً دست مريضاد! يكي برود براي اين حضرات علما اسفند دود كند! تصور كرده ايم كه با راه انداختن شبكه قرآني كه شبانه روز پخش قرآن به صورت صوت و لحن و تجويد و ترتيل و با ترجمه و با تفسير و با تصوير و بي تصوير داشته باشد، يا با آوردن روحانيون مختلف در ليالي قدر و با تعطيل كردن همه سريالها مردم را به زور پاي تلويزيون نشاندن و يك دل سير موعظه كردن ملت و با سانسور بي حجابي ها در سطح شهر و با در حال تركيدن نشان دادن مراكز جمع آوري هداياي جشن نيكوكاري، به همين سادگي توانسته ايم اهرم فرهنگ مردم را بالا ببريم در حاليكه جشنواره شونصدهزار فيلم گيشه اي دنيا با سانسور قشنگتر از اصل به مناسبت هفته درختكاري در 5 شبكه سيما به صورت شبانه روزي، با تكرار، به همراه جوايز مختلف و جايزه ويژه سفر به دوبي در حال تزريق (بخوانيد پمپاژ) دائمي فرهنگ و انديشه و سبك زندگي غربي به فرزندان 3 تا 30 سال ماست؟!

   ساده انديشي ما نسبت به فرهنگ چنان است كه هر سال در بسيج دانشجويي مي آييم و واحدي را به عنوان واحد فرهنگي علم مي كنيم كه چند تا دانشجوي مشتاق دلسوز مسئول واحد شوند و تا وسط سال مشغول تأمل و تدبر و اهداف و چشم انداز و چارت كاري و تهيه نيرو و حامي و ... باشند تا شايد تا آخر سال يكي دوتا برنامه مناسبتي برگزار كنند براي مخاطب عام دانشگاه و حاج كامبيز دشتستاني بيايد يا نيايد و سالن تا نصفه پر شود يا تا ثلثه خيلي فرقي نمي كند و سال بعد دوباره همين آش و همين كاسه البته با شركت كنندگان كمتر علي رغم تبليغات رنگينتر! اين همان نگاه وصله اي داشتن به فرهنگ و كار فرهنگي است. واالّا چنانچه بسيج و بسيجي رسالت خويش را نسبت به انقلاب درك كند و خالصانه در راستاي آن قدم بردارد، تمامي نظرها به سوي آن جلب خواهد شد و همه ناخودآگاه جذب تفكر بسيجي و انقلابي خواهند شد، همانطور كه بسيج دانشجويي دانشگاه شريف در اين چند سال قدم در اين راه گذاشته است. رسالتي كه در يك كلمه عبارت است از بسط گفتمان انقلاب در ميان خود و همينطور در فضاي دانشگاه متناسب با شرايط آن است، نه تعريف يك پروژه موازي در كنار زندگي عادي هرروزه آن هم صرفاً به هدف «كار فرهنگي» بر روي عده ديگري. كاري كه ممكن است حتي به خودپسندي و جذب به خود به جاي اسلام و همينطور نزاع هاي پوچ و وقت تلف كن بين بسيج و انجمن «غير اسلامي» منجر شود.

 

مسئول كيست؟

گفتيم كه دولت تصميم گير است. اما تصميم سازان چه كساني هستند؟ با تفحّصي در جامعه و همچنين رجوع به رهنمودهاي مقام معظم رهبري مي توان فهميد كه تصميم سازان جامعه در درجه اول نخبگان دانشگاهي و حوزوي كشور هستند. در درجه دوم فكر و ايده يا علم مبناي توليد شده چنانچه مقبول باشد بايد در مراكزي مثل مجلس شوراي اسلامي، مجمع تشخيص مصلحت نظام، شوراي عالي انقلاب فرهنگي و همينطور نهادها و كانونهاي تفكر در قسمتهاي مختلف اجرايي كشور جريان يابد تا تبديل به برنامه و راهكار عملياتي گردد.

   آنچه ما در مورد نهادهاي مختلف كشورمان مي بينيم اين است كه عمدتاً هيچ كانون تفكري در كنار بخشهاي اجرايي وجود ندارد. مثلاً دولت هيچ برنامه اقتصادي اي ندارد كه بر اساس آن عمل كند. در صدا و سيما هنوز مشي مشخصي در برنامه سازي نمي بينيم. دانشگاه ها به سوي هيچ نقطه ايده آلي كه در نظر گرفته باشند حركت نمي كنند و درجا مي زنند. صنعت و تجارت عموماً نان را به نرخ روز مي خورند.

   در چنين شرايطي يكي از اين حالات محتمل است: 1- فكري نيست و مملكت در جا مي زند 2- فكري هست اما مال ما نيست. يعني از برنامه ها و حرفهاي توليد شده ديگران استفاده مي كند. به عبارت بهتر ديگران براي ما تصميم گيري مي كنند (كه اين هماني است كه بر سر ما مي آيد) 3- نخبگاني وجود دارند كه حرفي براي گفتن داشته باشند اما وحدت نظر وجود ندارد و يك نظر نهايي بدست نمي آيد. البته به نظر مي رسد وضع كنوني ما در دولت جديد تلفيقي از سه حالت فوق است!

   آنچه در دوران دولت جناب آقاي هاشمي خواسته يا ناخواسته بر سر ما آمد همان مورد دوم بود، چرا كه به قوانين و اصول مدرنيته تن داديم و خود را به برنامه هاي افكار ليبرال سپرديم و توصيه هاي بانك استكباري جهاني را به كار بستيم و شد آنچه شد. شرح مفصل ماوقع را از سال 65 تا 75 جناب آقاي دكتر رفيع پور در كتاب بسيار ارزشمند «توسعه و تضاد» به رشته تحرير در آورده است.

   البته نكته اي كه بايد ذكر شود آن است كه در شرايط كنوني خطوط كلي و مبهم حركت كشور تا حدودي به واسطه تعاليم دين اسلام و اهل بيت (عليهم السلام) و تفكرات علماي شيعي تا كنون و همينطور گفتمان انقلاب و صحبتهاي امام راحل و مقام معظم رهبري و اخيراً سند چشم انداز مشخص شده است ليكن اينها اصلاً به اندازه اي نيست كه بتوان يك جامعه منسجم اسلامي با تمام ابعاد آن تشكيل دهد. جامعه اي كه تأمين كننده حيات مادي و معنوي و دنيوي و اخروي مردم كشور ايران و سپس تمام مردم جهان باشد.

   شهيد آويني در كتاب آيينه جادوي خويش در باب مسير انقلاب چنين مي گويد:

«انسان به مفهوم كلي داراي مصداق تاريخي است، اما افراد بشر آن همه عمر نمي كنند كه «دو تمدن مختلف و نحوه تبديل و تحول آن دو را به يكديگر» درك كنند. اگر نه، تصور اين غاياتي كه ما براي تمدن اسلامي ترسيم مي كنيم آسانتر مي بود. براي عموم افراد بشر اكنون تصور صورت ديگري از حيات و تمدن جز اين صورت فعلي محال و ممتنع است، آنچنان كه براي مردم قرن شانزدهم نيز تصور صورت كنوني تمدن امكان نداشته است.

   انقلاب در مدنيت نخست از يك تحول بزرگ در انديشه مردمان آغاز مي گردد و سپس با فاصله چند نسل «تحقق مدني» مي يابد و در صورتِ «نظام ها و تأسيسات و معاملات و مناسبات مختلف» ظاهر مي شود. پيش از پيروزي انقلاب اسلامي انتظار اين تحول عظيم در زمان و همه وقايع تاريخي و اجتماعي احساس مي شد و اكنون نيز در همه آنچه در سراسر جهان مي گذرد، براي آنان كه زبان دلالتهاي تاريخي در مي يابند، نشانه هايي غيرقابل انكار براي اضمحلال تمدن غرب و استقرار مدينه اي معنوي در آينده اي نه چندان دور موجود است.»

در برهه كنوني انقلاب بايد گفت كه تداوم انقلاب منوط به حركت و آگاهي نخبگان حوزه و دانشگاه است تا قدم در راه بسط انديشه شيعي در تمام ابعاد زندگي انسان گذارند. حركتي براي «تحقق مدني» انقلاب در صورت «نظام ها و تأسيسات و معاملات و مناسبات مختلف» حركتي كه چند نسل به طول خواهد انجاميد اما حيات طيبه نسلهاي آينده ما و نوع بشر در گرو آن است.

ادامه مطلب در قسمت سوم!...

پي نوشت:

۱) يكي از بهترين متنهايي كه در اين باب نوشته شده جزوه ي «اين جبهه نيرو ندارد» است كه به همت يكي از دانشجويان دانشگاه امام صادق تهيه شده است. خواندنش غنيمت است!

۲) ویژه نامه «فردا دیر است...» پرونده ای برای تحول در حوزه را هم در سایت رهبری ببینید.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:28 | لینک  | 

پرده اول: تبريز، محله گلشهر (كه آنموقع ها كارمند نشين بود)، حدود سالهاي 74-75

حدوداً 9 سالم بود وقتي اولين بار با چشمهاي خودم همچين چيزي ديدم! وقتي دوست خواهرم –كه چند سالي از من بزرگتر است- آمده بود خانه مان كه با خواهرم روزنامه ديواري درست كنند من رفتم و در را باز كردم. آنروز براي اولين بار اين پديده نادر را ديدم و جا خوردم! او چند تار مويش را از زير روسري اش  بيرون گذاشته بود! وقتي از مادرم پرسيدم «مامان مگه نامحرم بيرون نيست پس چرا ... (فلاني) موهاش بيرونه؟» اما مادرم تنها سري تكان داد...

 از آنروز جور ديگري درباره  آن دوست خواهرم فكر مي كردم!

 

پرده دوم: تهران، پارك چيتگر، سال 77

تقريباً سالي يكبار را تهران مي آمديم. عمدتاً چون با ماشين از تبريز مي رفتيم شيراز بين راه چند روزي را هم در تهران خانه دايي جان جل مي شديم. يادم مي آيد مدتي بود كه هربار تهران مي آمديم چيزهاي عجيب و غريب جديدي مي ديديم كه مايه حسرت ما و تفاخر پسردايي ها مي شد. از پارك ارم و باغ وحش گرفته تا ترن هوايي و بعدترها پارك آبي. غير از اينها اتوبانهاي بزرگ با آن بيلبوردهاي تبليغاتي عظيم و ماشينهاي مدل بالايي كه گاهي سگي از شيشه پنجره اش بيرون را تماشا مي كرد، هميشه براي ما غير منتظره و تعجب برانگيز بود.

   آن سال با پسردايي ها رفتيم پارك چيتگر براي دوچرخه سواري. پسردايي بزرگه 6-7 سالي از ما بزرگتر بود. به طرف محل كرايه دوچرخه كه مي رفتيم چيزهاي عجيبتري مي ديدم. دخترهاي نوجوان و جواني كه با مانتو در حال دوچرخه سواري بودند و خيلي هم حواسشان به روسري نيم بندي كه روي سرشان در حال اهتزاز بود نداشتند. تازه از آن عجيبتر با خانواده شان نبودند! بلكه با پسراني همسن خود در حال دوچرخه سواري بودند و خيلي هم شاد به نظر مي رسيدند! سردر اتاق مركزي كرايه دوچرخه بزرگ نوشته بودند: «لطفاً شئونات اسلامي را رعايت كنيد» اين جمله هم از آن چيزهايي بود كه فقط تا آن موقع در تهران ديده بودم! رفتيم داخل. من با آن سن و سال كمم از فضاي آنجا خجالت كشيدم از بس ماتيك و مش و لاك ناخن و تيكه بازار ديدم. پسردايي ام يكهو داغ كرد و داد زد: «آخه اين چه وضعيه مگه نمي بينين اينجا گنده چي نوشته؟!...»

 

پرده سوم: شيراز، منزل يكي از اقوام، حوالي سال 80

ديگر عادت كرده بوديم به تغييراتي كه در اطرافمان بوجود مي آمد. در ميان دوست و آشنا كم كم چادرها به مانتو و مقنعه به روسري تبديل مي شد. كم كم عكسهاي امام و شهدا و آيت الله خامنه اي از روي ديوارهاي خانه ها محو مي شد و تابلوهاي ان يكاد و اناانزلناه و كم كم اسب و منظره و حضرت مريم و زلف و ... جاي آنها را مي گرفت. پشتي و پتوي رو زمين ديگر عار بود و مبل استيل و راحتي و ميز ناهارخوري 12 نفره فضاي تنگ خانه ها را تنگتر مي كرد. كم كم صداي قرآن و تواشيح جاي خود را به محمد اصفهاني و عصار مي داد و آنها هم بعدتر جاي خود را به آريان و شادمهر عقيلي دادند و كمي هم گوگوش و هايده و سياوش و ابي و ...

   اگر بچه تر كه بوديم هر وقت خانه پدرجون مي رفتيم بين نوه هايش بساط مسابقه قرائت قرآن بود و سرود حضرت زينب و تكبير نماز گفتن و حفظ سوره و دعا بزرگتر كه شديم تا مي رسيديم پدرجون را مي پيچانديم و مي رفتيم طبقه بالا سروقت نينتندوي پسردايي و اگر پدرجون شاكي نمي شد نماز جماعت را هم بدمان نمي آمد بي خيال شويم تا آخر وقت مسابقه «هركي نمازش رو زودتر خوند» بگذاريم!

   امّا آنسال قبح چيز ديگري هم براي من شكست. خانه يكي از اقوام كه رفته بوديم با رفيقمان به عادت معهود رفتيم سروقت كامپيوتر و كامپيوتربازي. بازي كه تمام شد ما آنطرفتر نشستيم و برادر بزرگترش آمد و روي يك فايلي كليك كرد. مديا پلير باز شد و يكهو تصوير زني در حال رقص با لباس خيلي خيلي زننده پيدا شد و صدايش كه به گمانم انگليسي مي خواند. سرجايم ميخكوب شدم! سرم را پايين انداختم و گفتم اينها ايراد نداره مگه؟ گفت «نه بابا عادي ميشه واست!» ( والبته راست مي گفت. خيلي زود براي يك نوجوان 15 ساله می توانست عادي شود)

 

پرده چهارم: تهران، دانشگاه صنعتي شريف، سال 84

به ما مي گفتند ورودي جديد. در سالن بزرگي همه كساني كه تازه دانشگاه قبول شده بودند جمع بوديم. سخنرانها تك تك آمدند و چيزهايي گفتند. بعدش هم سرود «عرصه صنعت دانشگاه» را خواندند و ما از سالن تربيت بدني بيرون آمديم. از بيرون سر و صداي زيادي مي آمد. وارد هال تالارها كه شديم بار ديگر در عمرمان با چيزهاي جديدتري آشنا شديم. دستشان درد نكند، عده اي سال بالايي از دفاتر فوق برنامه اي دانشكده آنجا جمع بودند تا زحمت آشنا كردن ما با جو دانشگاه (!) را بكشند و به عبارت بهتر از همان اول آب پاكي را روي دست من و بقيه ورودي هاي جديد بريزند. آمديدم داخل ديديم عده اي دختر و پسر دست در گردن هم انداخته بودند و در حال انجام كاري شبيه بازي «عمو زنجير باف» بودند. يكي با چوب روي ميزي مي زد و دختر و پسر در يك فضاي شاد و مفرّح (!) ما را يعني مكانيكي ها را صدا مي زدند. البته چيزي كه از همان اوّل متوجه آن شدم اين بود كه آنها بيشتر حواسشان به هم بود تا به ما و اين موضوع تا آخر به اصطلاح جشن ورودي ها حفظ شد! بعد از آن به ما توضيح دادند كه هيچ اشكالي ندارد اگر تعداد دخترهاي دوره تان كم است، البته سال به سال فرق مي كند اما بالاخره يكجور با هم كنار مي آييد! (كه البته اين يكي را انصافاً راست مي گفت!) برنامه هاي شاد و مفرح ديگري هم براي ما ترتيب داده بودند كه هريك به نوبه خود پرده اي را از پيش چشمانمان كنار مي زد!!!

 

پرده پنجم: تاكسي، خط نوبنياد-آزادي، سال 86

-«ببين من از اوناش نيستم كه رمضون و محرم بخوام مشروبمو بذارم كنار...!!!»

اين يكي از جملات مكالمه اي بود بين من و يك مرد حدوداً سي ساله در تاكسي كه متآسفانه به جاهاي باريك كشيد و به همين دليل جهت حفظ عفت عمومي از نقل باقي مكالمه معذورم!

 

پرده آخر: چه بايد كرد؟

و مطمئناً شما هم سالهاست كه احساس مي كنيد سال به سال و روز به روز در معرض چيزهاي جديد قرار مي گيريد. هروقت به پارك مي رويد يا به رستوران يا به سينما يا مسافرت شمال، به چشم دل(!) كه بنگريد باب هاي جديدي كه هر روز به روي جامعه ما گشوده مي شود خواهيد ديد.

   روند تغيير ذائقه مردم از بعد جنگ تا كنون ادامه يافته است و فرهنگ غربي و تفكر سكولاريستي و اومانيستي در ذهن و جان مردم حتي در سطح مسئولين مملكتي (رجوع شود به بيانات رهبري در ديدار هيئت دولت امسال) نفوذ كرده است و همچنان با روش فتح سنگر به سنگر چشم طمع به نسلهاي آينده ما دارد.

   چگونه شد كه مردمي كه فرزندان خود را قرباني انقلاب مي كردند و آنچنان سخن از به سقوط كشاندن تمامي مستكبران عالم مي گفتند امروز آنچنان به دنياپرستي و سودجويي خو كرده اند كه حتي تحمل ساعتي قطعي برق را هم از كف داده اند. مردمي كه امام پس از قبول قطعنامه خطاب به آنها مي گويد:

   «فرزندان انقلابي ام! اي كساني كه لحظه اي حاضر نيستيد از غرور انقلابي تان دست برداريد! شما بدانيد كه لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مي گذرد. مي دانم كه به شما سخت مي گذرد اما مگر به پدر پير شما سخت نمي گذرد؟ مي دانم كه شهادت شيرينتر از عسل در پيش شماست، مگر براي اين خادمتان اينگونه نيست؟ ولي تحمل كنيد كه خدا با صابران است. بغض و كينه انقلابي تان را در سينه ها نگه داريد، با غضب و خشم به دشمنانتان بنگريد و بدانيد كه پيروزي از آن شماست... مسئولين را از اين تصميمي كه گرفته اند شماتت نكنيد كه براي آنان نيز چنين تصميمي سخت و ناگوار بوده است»

   امّا آنچه مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول كرده اينست كه براي اصلاح وضع كنوني و بازگشت به زندگي مؤمنانه اي كه چند سالي در صدر انقلاب در كشورمان تجربه شد، بايد از چه كسي مطالبه كرد؟ بايد از بي عملي «چه كسي» شاكي بود؟ بايد انگشت اتهام را به جانب چه كسي گرفت؟ تكليف امروز ما چيست؟ چه بايد كرد؟

 ادامه مطلب در قسمت دوم...

ياعلي

پی نوشت:

- این هم یک مطلب تقریبا مرتبط در وبلاگ "جستجوگری در مسیر شدن" مجتبی حاجی قاسمی (لینک)

- این وبلاگ هم در نوع خودش منحصر به فرده. دقت به صحبتهای راننده تاکسیها هم واسه خنده خوبه هم برای بدست آوردن آخرین اطلاعات از فضای جامعه (تاكسي‌نوشت‌هاي یک آقای جامعه‌شناس)

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:13 | لینک  |