دالان زندگي
تأملي در نظام اعجاب آور جبر و اختيار
اشاره: از كودكي با موضوع جبر و اختيار و قضا و قدر در ذهن كوچك خود مدتها كلنجار مي رفتم تا اينكه چندي پيش به علت مطالعه كتابهاي كنكور جامعه شناسي تصميم گرفتم مدلي كامل از دنياي اطرافم و آنچه پيرامونم اتفاق مي افتد بر اساس آموزه هاي ديني ام طرح ريزي كنم. آنچه مي بينيد تلاش مذبوحانه يك ذهن كوچك براي رويارويي با اين مسأله بزرگ است.
از در خانه خارج مي شوي. به سر كوچه كه مي رسي آسمان گرومپي مي كند و چند ثانيه بعد احساس فرو ريختن چند قطره آب بر سر و دستت مي كني. به سمت ايستگاه اتوبوس مي روي. باران آرام آرام تندتر مي شود. بغل بزرگراه مي ايستي منتظر آمدن اتوبوس. ماشيني رد مي شود و نصف آب درون چاله وسط جاده را روي تو مي ريزد. عصبي مي شوي و زير لب فحشي مي دهي. از سرما و ناراحتي تصميم مي گيري با تاكسي بروي. پيكاني رد مي شود و سوار مي شوي. بزرگراه به خاطر باران شلوغ شده و راننده از مسير فرعي مي رود. نام خيابان هم نام يكي از رفقاست كه مدتهاست قرار بوده به او زنگ بزني. شماره اش را مي گيري بر مي دارد و با هم صحبت مي كنيد. مي گويد يه قرار بذار همديگر رو ببينيم. مي گويي امشب چطوره و برنامه شبت هم پر مي شود...
الف) جبر پنهان
زندگي ما چگونه مي گذرد؟ هر كدام از ما در زندگي روزمره خود با اتفاقاتي مواجهيم كه در «اختيار» ما نيستند. اين اتفاقات كه محيط پيرامون ما را مي سازند و به نوعي «شرايط مرزي» حيات ما به شمار مي روند، خود دو دسته اند: يا فعل و انفعالات طبيعي جهان خلقتند (مثل بارش باران و ترافيك و جمع شدن آب در چاله) يا اعمال اختياري ساير انسانها هستند كه نسبت به ما شرايط محيطي و خارجي به شمار مي روند (مثل نيامدن اتوبوس يا فرعي رفتن راننده يا پيشنهاد دوست براي قرار) اين اتفاقات «به ظاهر» در دست ما نيستند و براي تصميمات ما شرايط مرزي «جبري» به شمار مي روند. اگر هر يك از ما نگاهي به گذشته خود بيندازد متوجه سلسله اتفاقاتي از اين دست مي شود كه در اختيار ما نيستند، اما تصميم گيري هاي ما در قبال آنها به نوعي ما را به اين نقطه اي كه اكنون در آن قرار گرفته ايم «هدايت» كرده است.
به عنوان مثال يكي از هم كارواني هاي حج ما تعريف مي كرد كه از جلوي درب محل ثبت نام مي گذشته كه دوستش گفته بيا و ثبت نام كن و او هم كه اهل اين حرفها نبوده گفته نمي خواد ولي دوستش اسمش را نوشته و در قرعه كشي اسمش در نيامده امّا در سري دومي كه سهميه دانشگاهشان اضافه شده اسمش به عنوان نفر آخر درآمده و به حج آمده.
اين اتفاقات داراي هماهنگي و تناسب خاصي هستند كه گاهي اوقات يك طرح كلي را به خاطر مي آورد. طرحي كلي كه خيلي اوقات اعجاب آور و معجزه گونه به نظر مي رسد. يكي از بهترين روشها براي درك اين طرح كلي تأمل در داستانهاي زندگي افراد است. يكي از بهترين نمونه ها داستان حضرت يوسف(ع) است. اتفاقاتي كه در طول زندگي اين پيامبر بزرگوار مي افتد- از داخل چاه انداختنش تا عزيز مصر شدن- به خوبي نشان دهنده هماهنگي و پيوستگي و قاعده مندي شرايط مرزي زندگي هر يك از ماست.
من تمايل دارم كه اين اتفاقات پيراموني را به «دالان» تشبيه كنم. دالاني كه تداعي كننده ي نوعي جبر پنهان در زندگي ماست و در طول زمان جاريست و ما را به سوي نقاط خاصي هدايت مي كند. البته اين به هيچ وجه به معني نفي اختيار نيست. حركت در طول دالان جز با تصميم گيري ها و انتخابهاي مداوم ما امكان پذير نيست. در اين باره كمي جلوتر بيشتر صحبت خواهم كرد.
نكته ديگر اينكه ما عموماً از اين دالان تعبير به «تقدير» «قضا و قدر» «قسمت» و «مشيّت الهي» مي كنيم و به نحوي منفعلانه در قبال آن رفتار مي كنيم. در اين نوشتار بيشتر مي خواهم به اندازه فهم ناچيز خود، قانونمندي هاي «تقدير» و نسبت آنرا با «اختيار» مورد تحليل و بررسي قرار دهم.
ب) جبر پنهان در دستان اختيار
امّا اين دالان را چه چيزي مي سازد؟ به عبارت ديگر جنس اتفاقات پيراموني ما و سمت و سوي آنرا چه چيزي تعيين مي كند؟
اين دالان تابعي از چيزهاي مختلفي است. در شروع و جهت گيري اوليه، اين دالان تابع «خانواده» اي است كه در آن متولد مي شويم. نژاد، مذهب، اعتقادات، سطح درآمد، تعداد فرزندان، شغل پدر و مسائل جزئيتر خانواده متغيرهايي است كه كليت اين اتفاقات و سمت و سوي اوليه آنرا تعيين مي كند. مثل اينكه ما كودكي خود را در چه محيطي بگذرانيم، چه چيزهايي بياموزيم، در چه مدرسه اي و تا چه ميزان درس بخوانيم و ... همچنين طبق آموزه هاي ديني، غير از فعل و انفعالات مادي مستقيم، اعمال پدران ما تا چند نسل قبل بر روي اتفاقاتي كه براي ما مي افتد اثر خواهد داشت. (كه در برابر اثرات مستقيم مادي از آنها تعبير به اثرات ماورائي مي كنم) مثلاً حرام خواري باعث قساوت قلب تا 7 نسل مي شود. همينطور اعمال خير و دعاهاي نسلهاي پيش و اعمال زشت و بد آنها بر زندگي ما بي شك اثر دارد، هرچند اثرات و همينطور مكانيزم اثرگذاري آنها دقيقاً براي ما معلوم نباشد.
در سطح ديگر «جامعه» اي كه در آن زندگي مي كنيم تعيين كننده بسياري از وجوه زندگي ماست. در هر جامعه اي آداب و رسوم و قواعدي وجود دارد كه بخشهاي مهمي از اتفاقات زندگي ما را رقم مي زند. مثلاً در جامعه ما بچه ها اكثراً درس مي خوانند و بعد كنكور مي دهند و بعد دانشگاه مي روند و بعد تا جاييكه بشود ادامه تحصيل مي دهند. همينطور قواعد نانوشته فرهنگي كه به صورت «هنجارها» در اجتماع وجود دارند. مثل اينكه بچه هاي باهوش مهندسي مي خوانند، در يك سنّي ازدواج مي كنند و ...
امّا اين دوسطح غير اختياري بودند. به عبارت بهتر مشخصاتي كه با آنها متولد مي شويم و خطوطي كه در جامعه براي آينده مان ترسيم شده اند، خارج از اختيارمان هستند. امّا هنوز موجودي به نام «اختيار انسان» و اثرات آن بر دالان را وارد ملاحظات خود نكرده ايم.
ج) اختيارِ در حصار
رفتار انسانها در قبال دالاني كه در آن قرار گرفته اند به دو صورت است.
1) عده اي خود را به آن مي سپارند و وجود خويش را در جريان آن رها مي كنند و به عبارت ديگر آنچه تقدير و جامعه براي آنها رقم زده مي پذيرند. براي چنين كسي تمام مشخصات امروز او، مذهبي كه دارد، سطح رفاهي زندگي اش، خانه اي كه در آن زندگي مي كند، كساني كه با آنها رفت و آمد دارد و همه ابعاد زندگي اش به نوعي جبري هستند. اين افراد كمتر خود را در مقام تفكر و انتخاب قرار مي دهند. در جاهايي هم كه مجبور به انتخاب هستند انتخابي را كه «معمول» است و ابتدائاً به ذهن متبادر مي شود انجام مي دهند. مثلاً اگر پول داشته باشند مد روز لباس مي پوشند و پول نداشته باشند مارك بدلي مي پوشند. مقهور اتفاقات پيرامونشان هستند و بيشتر مورد استفاده ابزاري افراد دسته دوم قرار مي گيرند. براي وقتشان ارزش قائل نيستند و نان را به نرخ روز مي خورند.
نكته قابل تأمل اين است كه چنين افرادي در جوامع پيشرفته تر آسوده تر خواهند بود. توضيح آنكه با پيشرفت تكنولوژيك فعاليتهاي بشر و پيچيدگي بيش از پيش جوامع، نظامهاي مدرن غربي سيطره خود را بر وجوه گوناگون زندگي انسانها افزايش داده اند. به گونه اي كه جامعه اي پيشرفته تر خواهد بود كه جزء جزء رفتارهاي شهروندان در هر جايي معلوم و مشخص باشد و نياز به تفكر، تصميم گيري و انتخاب كمتري وجود داشته باشد. در چنين اجتماعي انسانها بسيار به همديگر شباهت خواهند يافت. مثلاً همه وقتي بچه شان مريض مي شود با پزشك خانوادگيشان تماس مي گيرند. تازه پزشك خانوادگي هم قبلاً توسط سيستم تعيين شده. هزينه پزشك معلوم است. گفت و شنودهاي مشخص و تكراري بين آنها هم معلوم است. همچنين بچه ها در مدارس كاملاً مورد ارزيابي قرار مي گيرند و به سوي مشاغل مناسبتر و كارآمدتر براي تواناييهايشان «هدايت» مي شوند. حتّي سرگرميهاي مردم هم يكي مي شود. همه چيز مكانيزه مشخص و منظم. در اين اجتماع متفاوت بودن بزرگترين گناهي است كه يك فرد مي تواند مرتكب شود.
2) اما دسته دوم كساني هستند كه نمي گذراند «اختيار» و قدرت تفكر و اراده شان خاك بخورد و بلا استفاده بماند. بايد بدانيم تأثير اختيار بر دالان زندگي ما به دو صورت است:
- گاهي بايد بين دو دالاني كه انتهاي هيچيك معلوم نيست «انتخاب» كنيم. مثلاً شهيد چمران بين «ماندن در امريكا و حفظ اعتبار علمي و رفاه و آسايش» و «حضور در ميادين مبارزه لبنان در سختيها» دومي را انتخاب مي كند و شرايط مرزي و اتفاقات آينده زندگي اش را بالكل در مسير ديگري رقم مي زند.
- هر انتخاب ما در نظام آفرينش ارزشگذاري مي شود و اثر ماورائي خود را بر دالان زندگي ما بي ترديد خواهد گذاشت. خداي متعال سنتها و نظام هايي را براي اعمال اختياري ما وضع كرده است كه درك آنها نيازمند علم و بصيرت است. در موضع فردي آياتي نظير «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» و «من يتق الله يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب» و همينطور آياتي كه در مورد بشارتهايي كه خدا به صابران و مجاهدان و توكل كنندگان و نيكوكاران مي دهد و همينطور تعابيري نظير «حسبنا الله و نعم الوكيل» همگي حاكي از اثرات شگرفي دارد كه هريك از تصميمات ما در تبعيت از حق يا باطل بر دالان زندگي شخصي ما و همينطور بر كائنات خواهد داشت هرچند سازوكار اين اثرگذاري بر ما پوشيده باشد.
نكته مهمي كه نبايد در اين ميان مغفول باشد اين است كه انتخابهاي ما نيز كاملاً در اختيار ما نيست كه هرگاه خواستيم حق را انتخاب كنيم و هرگاه خواستيم بر اساس وسوسه شيطان و نفس مسير باطل را. بلكه بيشتر اوقات حق بر ما پوشيده است و تشخيص آن نياز به «فرقان» دارد و فرقان نيز جز در اختيار «متقين» نيست. به عبارت ديگر اتخاذ تصميمات خداپسندانه جز از طريق طهارت نفس و تزكيه باطن امكان پذير نيست.
همينطور در بعد اجتماعي هم اثرات ماورائي با قاعده مندي خاص خود وجود دارند. مثلاً در قرآن آمده است كه اگر مردم جامعه اي تقوا پيشه كنند بركات آسمانها و زمين بر آنها گشوده مي شود. همينطور آياتي كه از پيروزي تعداد اندك مؤمنان بر تعداد زياد مشركين به اذن خدا خبر مي دهد. مشابه اين آيات درباره عذاب هم آمده است. مثلاً در داستان مسخ بني اسرائيل بر اثر نافرمانيشان در روزهاي شنبه، آمده است كه تنها كساني از عذاب الهي امت گنهكار نجات مي يابند كه قبلاً وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را در قبالشان انجام داده باشند و آنهايي كه به دلايلي مثل اينكه «هرچه بگوييم اثر ندارد» ترك نهي از منكر كرده اند، به همراه گنه كاران مورد خشم و غضب و عذاب الهي در دنيا و آخرت قرار خواهند گرفت.
د) جمع بندي
با اين اوصاف دانستيم كه ما در زندگي مدام در حال تصميم سازي و تصميم گيري هستيم و با هر عملي كه انجام مي دهيم، دالان زندگي ما و در نتيجه اتفاقات جبري اي كه در آينده در انتظار ماست تغيير مي دهيم. با چنين تصويري از زندگي ديگر نگراني از آينده هيچ وجهي ندارد چرا كه چنانچه تمام همّ و غمّ ما عمل به فرمان الهي در زمان حاضر است و چون به خداي متعال و نظامي كه ساخته و پرداخته اعتماد داريم نگراني به خود راه نخواهيم داد كه او خلف وعده نمي كند. از سوي ديگر لزوم محاسبه و تفكر قبل از انجام هر كاري نه تنها رد نمي شود كه حتي مورد تأكيد قرار مي گيرد چرا كه ما براي اينكه وظيفه مطلوب خود را انجام دهيم بايد نظام علتها را چه علل و دلبايل مادي و چه ماورائي به خوبي بشناسيم و بر اساس محاسبات آن عمل كنيم و بدانيم كه خدا دالان اتفاقات را بر اساس خير و صلاح ما و به سوي رضاي خودش تغيير خواهد داد.
كمي تأمل در مورد نظم عجيب اين سيستم فوق العاده پيچيده هم گاهي لازم است. فرق اساسي اين سيستم با سيستمهاي موجود اين است كه يك موجود مختار هم در معادلات آن نقش بازي مي كند. مثلاً ميدان مبارزه عاشوراي سال 61 هجري را تصور كنيد. دالان زندگي عده زيادي انسان در يك زمان و مكان با همديگر تلاقي پيدا كرده است. مسلماً تشكيل آن صحنه حاصل ميليونها انتخاب و فعل و انفعال اجتماعي و ماورائي بوده است اما اگر زندگي هريك از افراد حاضر در آنجا را تك تك تحليل كنيم مشاهده خواهيم كرد كه همه آنها بر اساس قواعدي در آن محل حاضر شده اند، امّا عده اي در لباس قاتلان حسين و عدّه اي در لباس ياران حسين. كساني هم پيدا مي شوند مثل حرّ كه آخرين فرصت انتخاب خود را غنيمت مي شمارند و طرحي ديگر براي خود رقم مي زنند. همينطور مي توان جايي مثل عمره دانشجويي را مثال آورد كه هريك از كساني كه آنجا هستند بعد از گذر از هزاران فعل و انفعال طبيعي و انساني توفيق حضور يافته اند. حجي كه شايد در شب قدري بر اثر دعائي جزو «مقدرات» آن شخص مقرر گشته است. اين پيچيدگي وقتي در مورد «وجود» يا «عدم» خويش مي انديشيم دوچندان مي شود. آيا «وجود من» ممكن بود تنها بر اثر يك اتفاق ساده –مثلاً نبودن امكانات لازم در بيمارستان موقع تولد- به «عدم» تبديل شود؟ پاسخ براي من خيلي خيلي دشوار است.
نكته ديگر اينكه آنچه ما به عنوان نظام پيچيده هستي مي بينيم ممكن است در كل بيش از يك سطر يا يك كلمه قانون نباشد. مثل يك بازي پيچيده كامپيوتري كه فقط چند صفحه كد برنامه نويسي پشت آن است. مثل كليه قوانين حركتي فيزيك كه همگي بر اساس 4 نيروي شناخته شده طبيعي عمل مي كنند و هنوز دانشمندان مي كوشند به قانون واحدِ پشت اين 4 قانون دست يابند. در واقع پشت تمام اينها بيش از يك كلمه نيست و آن «الله» است. آيا به راستي عجيب نيست كه انسان براي پي بردن به وجود چنين طراح خلاق و عظيم و عالمي نيازمند برهان باشد؟
خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا شيعه علي به دنيا آوردي.
خدايا عاجزانه از تو تمنا مي كنم كه مرا شيعه علي بميراني.
ياعلي
اشاره: در قسمت اول به اين نكته پرداختم كه پرداختن به تكنولوژي در جمهوري اسلامي تنها من باب كسب ثروت و قدرت موضوعيت دارد و اين ثروت و قدرت نه به خودي خود بلكه به منظور نفي جهاني طاغوت و كفر و ظلم و اشاعه ارزشهاي ديني و زندگي اسلامي و توحيدي مطلوب است. و گفتيم كه آيا لازم نيست به علوم ديني و معارف اسلامي در حد همين علوم تجربي و مهندسي (و شايد حتي بيشتر) توجه شود تا به سمت طراحي حداكثري زندگي ديني در كنار مظاهر مدرن و در تمام شئون اجتماع اعم از سياست، اقتصاد، فرهنگ، تربيت و ... گام برداريم؟
امّا قرار بود در اين قسمت فضاي بحث را كمي كوچكتر كنيم و با قبول كردن لزوم پيشرفت تكنولوژي به عنوان يكي از اهداف نظام (با توجه به تمام مقدمات گفته شده در قسمت اوّل) به نقد سياستهاي فعلي دولت و فعاليت هاي بنياد نخبگان كه همگي به همين هدف صورت مي گيرد بپردازيم.
قسمت دوم: خط مقدم كجاست؟
تيتر قسمت دوم اصلاً اين نبود. مي خواستم در اين قسمت از خيلي چيزها بگويم، از معيار نبودن المپياد و كنكور، از كار حضرات كه تنها نخبه يابي است نه نخبه پروري، از نخبه اي كه يا دوپينگي است يا يك ماشين حل مسأله قوي و يا در بهترين حالت تك ستاره اي در آسمان خالي علم كشورمان، از نگاه حداقلي آقايان كه فقط مي خواهند نخبه ها را يكجوري با تسهيلات و مسكن نگه دارند، از تحليلهاي سطحي اي كه مهمترين عامل فرار مغزها را مسائل اقتصادي آنها مي دانند، از سياستهايي كه به جاي عوض كردن لباس كهنه و مندرس سيستم آموزشي مدام بر جاهايي از آن كه «توچشم تر» است-مثل همين بروبچ نخبه- هي وصله هاي قشنگ و زيباتر مي چسبانند تا همچنان با راه حل هاي موقت كوتاه مدتي و با شعار «حالا ببينيم چه مي شود» مملكت را كورمال كورمال به ظن خويش قدمي جلوتر – و شايد در واقع عقبتر- ببرند. سيستم آموزشي اي كه بي هدف است و هيچكس نمي داند ميوه اش چيست و به چه كار مي آيد جز «صادر كردن» و مي خواستم از صنعتي بگويم كه در كمال ناباوري آموخته كه بدون دانشگاه اموراتش را بگذراند!!!
مي خواستم از خلاقيت كشي هاي اين چند ساله تحصیل در دانشگاه بگويم و كشيده شدن شيره جواني نخبگان اين مرز و بوم در ميان مشتي چيستانهاي موهومي طرح شده در ميان ترم ها و پايان ترمها كه هرچه بود در آن نوشته ي كذايي گفتم كه «اينجا ايده آلش هم احمقانه است!»، مي خواستم از پادرهوايي خودمان بگويم و نامشخص بودن خط سير زندگي ما و هر كه خود را بي خردانه به جريان آشفته ي امروز جامعه مان بسپارد، كه هر چه بود گفتم در «من در كجاي اين جامعه قرار خواهم گرفت؟»
مي خواستم بگويم كه چه خواهيم كرد با صفهاي نوجوانانمان كه پشت گلخانه «بنياد ملي نخبگان» صف خواهند كشيد و هزاران دكان و دستك و رانت و دوپينگي كه ايجاد خواهد شد و سر و دستهايي كه اين وسط خواهد شكست...
...
آنها را مي خواستم بگويم اما عزيزي كامنت گذاشت كه قبل انقلاب همه مي گفتند «يا علي» و اكنون همه مي گوييم «يا دولت»
مي خواهم بگويم چه بر مي آيد بيشتر از اين از دولت بيچاره اي كه يك سر دارد و هزار سودا و 4 سال و 8 سال يكبار دست به دست مي شود و ديگري مي آيد و بنايي جديد مي ريزد و طرحي نو...
مي خواهم بگويم بعيد مي دانم اين يكي وظيفه دولت باشد و يا لااقل از دست او برآيد... مي خواهم بگويم شيعه تا قبل از آنكه حكومت به دستش بيفتد هميشه اول خودش را اصلاح مي كرده و بعد بغل دستي اش را و بعد بچه هايش را و بعد هم مسجدي هايش را و بعد بچه محلهايش را و بعد هم شهريهايش را و بعد هم استاني هايش را و بعد هموطنانش را و بعد هم كيشانش را و بعد همنوعانش را. مي خواهم بگويم خدا بيامرزد شهيد مطهري را كه مي گفت «اصلاح از پايين، فساد از بالا»...
خط مقدم اينجاست، در ميان مردم، در ميان بچه ها يعني مردم فردا... نقش دولت چيزي در حدود لجستيك قضيه است. حمايت معنوي، ارائه ي تسهيلات، حذف قوانين دست و پاگير و باز كردن راه، ايجاد امنيت و رفاه، تأمين معيشت و بيمه و بازنشستگي و چيزهايي از اين قبيل...
به دنبال مقصر نباشيم؛ خط مقدم همينجاست...
پي نوشت: مدتي سرم گرم كنكور باشم براي خودم هم بهتر است!
ياعلي
اشاره: چند روز گذشته سالن اجلاس سران شاهد برگزاري «همايش بزرگ نخبگان» بود. بعد از ديدار «معنوي» با مقام معظم رهبري، جلسه هيئت دولت در حضور نخبگان برنامه ي اصلي اين همايش بود كه به صورت زنده از شبكه3 پخش شد. در اين جلسه در مدت كوتاهي 3 دستور جلسه تعيين شده با محور حمايت از نخبگان همچون دادن تسهيلات و استفاده از معافيتها و مسكن نخبگان به تصويب رسيد. رييس جمهور در اين جلسه بارها از جملاتي نظير «اينها نخبگان اين كشورند و در كار آنها نبايد صرفه جويي كرد» يا «يك تومن كه براي اينها خرج شود صد تومن برمي گردد» استفاده كرد. حتي در بحث مسكن نخبگان وقتي جناب آقاي جهرمي رأي نداد احمدي نژاد رو به او گفت: «آقاي جهرمي، مسكن! براي نخبگان مملكت!» و همين برخورد با وزير اقتصاد و خانم جوادي و افراد ديگري كه احياناً مخالفتهاي به جا يا نابه جايي با مصوبات مي كردند از سوي رييس جمهور صورت گرفت.
در اين نوشته قسمت اول به صورت مبنايي به اين سؤال مي پردازد كه آيا رويكرد فعلي نظام به علوم تجربي و تكنولوژي در قالب سياستهاي مصوب و سند چشم انداز سمت و سوي درستي به خود گرفته است؟ در قسمت دوم نوشته هم انشالله به نقد سياستهاي فعلي بنياد نخبگان در توسعه فناوري خواهيم پرداخت.
قسمت اوّل: باز هم دميدن در تنور تكنولوژي
نخبه در تعريف بنياد ملي نخبگان چه كساني هستند؟ صاحبان مدال در المپيادهاي رياضي، كامپيوتر، فيزيك، شيمي، زيست و نجوم، دارندگان مدال در المپيادهاي دانشجويي، 20 نفر اول كنكور كارشناسي هر سال، رتبه هاي اول تا سوم كنكور ارشد در رشته هاي مختلف، مقامهاي اول تا سوم جشنواره خوارزمي و مخترعين و مبتكرين جشنواره رازي و يكي دو مورد جزئي ديگر.
اكثريت قريب به اتفاق عناويني كه ذكر شد عناوين افراد ممتازي در يكي از دو حوزه ي «علوم پايه» يا «تكنولوژي و علوم مهندسي» است . لازم است تأملي مبنايي در مفهوم اين دو حوزه داشته باشيم. (تكنولوژي در مفهوم سخت آن مورد نظر است نه مهارتهاي مديريتي و سازماني كه عده اي كه در صف اول كپي كردن مفاهيم غربي اند به آن تكنولوژي نرم مي گويند و بحث مستقلي است)
علوم تجربي و فناوري كه محصول علوم پايه است از 3 وجه در يك «نگاه توحيدي» كه در آن هدفي جز رضاي خالق و تقرّب به او براي هر انسان متصور نيست حائز اهميت هستند. وجه اوّل كه مربوط به «تكنولوژي» مي شود نه «علم» (تجربي) وجه بالذاتِ آن است، يعني «رفاه مادّي» - مراجعه شود به مقاله ي «تكنولوژي، گوساله ي سامري دنياي مدرن در همين وبلاگ»- تكنولوژي بالذات چيزي جز برآوردن نيازهاي اوليه ي بشر نيست. كالاهايي چون تلويزيون، رايانه، تلفن همراه، خودرو، ماشين لباسشويي، دوربين و در مقياس بزرگتر انرژي هسته اي، برق، تكنولوژي نانو، سلولهاي بنيادي و ... در نهايت يكي از نيازهاي بدوي انسان را براي راحتتر زيستن و رفاه «مادّي» در همين دنيا – در مقابل آخرت- تأمين مي كنند. وجه دوم كه مربوط به علوم پايه مي شود نه علوم مهندسي و تكنولوژي «كشف آيات الهي در خلقت و افزايش ايمان از اين طريق» است. «و في الارض آيات للمؤقنين و في أنفسكم» اصالت اين وجه فقط زماني است كه به قول آيت الله جوادي آملي خلقت را به جاي طبيعت بنشانيم و با كشف هر رابطه و قانوني در جهان خلقت دست توانمد الهي را در ساخت و پرداخت اين نظام عظيم و اعجاب آور بيشتر ببينيم. وجه سوم «كسب ثروت و قدرت» در مسابقه فناوري بين المللي است و در اين وجه به علم (تجربي) و فناوري به چشم وسيله اي براي كسب ثروت و قدرت نگاه مي شود.
با توجّه به اين سه وجه «سياستهاي فعلي» نظام جمهوري اسلامي به مقوله ي علوم پايه و فناوري كه در قالب حمايت از نخبگان و تسهيل كارآفريني و هزينه كردن بودجه هاي كلان به صورت كوركورانه انجام مي شود زير سؤال مي رود. (دقت كنيد كه سياستهاي فعلي زير سؤال مي رود نه لزوم توجّه به علوم پايه و فناوري)
توسعه علوم تجربي و تكنولوژي با توجه به وجه اوّل در نظام جمهوري اسلامي كمي ابلهانه به نظر مي رسد. چرا كه اوّلاً در عصر حاضر بشر از نظر وسايل رفاهي واقعاً در سطح بالايي به سر مي برد. لازم به ذكر است كه رفاه صرفاً جهت ايجاد فراغت از نيازهاي بدوي مطلوب است تا انسان زمان بيشتري براي توجّه به حضرت باري تعالي و تلاش براي كسب رضاي او از راه اطاعتش بدست آورد. اگر حاكم جامعه ي اسلامي 1000 سال پيش نصف روزش تلف مي شد امروز با توجه به وسايلي چون تلفن و اينترنت زمان بيشتري براي تفكر و عمل مثلا براي برقراري عدالت براي او بوجود آمده است. امّا وقتي بشر امروز تمام فراغت حاصل از تكنولوژي را با سرگرميهاي مختلف و عيش و نوشهاي بي هدف دود مي كند و هدر مي دهد تا زمانيكه از همين عمرمان به خوبي استفاده نكرده ايم نيازي به افزايش ساعات عمر مفيدمان با حذف زمانهاي غير مفيد فعلي –مثلا ساختن خودروي پرنده براي تسريع رفت و آمد- احساس نمي شود. ثانياً وقتي عده اي بيكار در ينگه ي دنيا مشغول اين كار هستند ديگر چرا ما خود را به زحمت بيندازيم؟ (دقت شود كه صرفاً از ديدگاه وجه اول اين جمله گفته شده نه از نظر وجه سوم)
از منظر وجه دوم يعني افزايشِ ايمان دانشمندان و مردم در جامعه اسلامي از اين طريق دو ايراد به سياستهاي امروز نظام وارد است. اوّل اينكه اين مورد از مقوله علم (تجربي) است نه تكنولوژي. بنابراين اگر كسي مي خواهد اين وجه را پياده كند بايد به گسترش علوم پايه (در اصطلاح) بپردازد نه علوم مهندسي. حال آنكه شاهديم كه مظلومترين دانشكده هاي دانشگاه هاي ما علوم پايه هستند و همين المپيادي هاي علوم پايه هم اكثراً در دانشگاه به تحصيل علوم مهندسي مي پردازند. (مثلاً 10 نفر طلاي المپياد فيزيك سال 86 همگي در رشته ي برق دانشگاه صنعتي شريف تحصيل مي كنند.) سياستها صرفاً از نخبگان فناوري حمايت مي كند نه علوم پايه. ثانياً اگر قرار است اين وجه محقق شود لازم است قبل از تكريم نخبگان علوم پايه كليه متون درسي و علمي ما دگرگون شود به گونه اي كه دانشجو هدف كشف آيات الهي را به خوبي لمس كند و اين موضوع در جامعه فراگير شود به گونه اي كه با هر كشف علمي واقعاً درجه اي به ايمان مردم ايران و حتّي جهان اضافه شود.
از منظر وجه سوم يعني «كسب ثروت و قدرت» توجه به اصحاب تكنولوژي و تكريم آنها و ايجاد تسهيلات براي ايشان بسيار ضروري است و انصافاً دولت در اين مورد و از اين وجه به خوبي عمل كرده است و همينطور براي آينده با طرح بحثهايي نظير ارتباط صنعت و دانشگاه و ايجاد پارك فناوري و پرداخت وام به كارآفرينان و ... در حال برنامه ريزي است و سند چشم انداز هم مسير خوبي در اين جهت به شمار مي رود.
امّا از اين منظر نيز بايد مسئولين نظام را در مقابل يك سؤال بسيار مهم و اساسي قرار داد. مگر نه اين است كه جمهوري اسلامي مي خواهد كشوري ثروتمند و قدرتمند شود تا الگويي عملي براي كشورهاي اسلامي و دنيا شود و از ثروت و قدرتش براي ترويج ارزشهاي ناب الهي و اسلامي و شيعي استفاده كند؟ حال چنانچه كشور به قدرت اوّل منطقه و سپس دنيا تبديل شود با وضع فعلي علوم ديني و حوزه هاي علميه «كدام ارزشها» را مي خواهد ترويج دهد؟ وقتي هنوز قوه قضائيه ي ما، قوانين مجلس ما، اقتصاد ما، رفتار سياستمداران ما، عملكرد تاجران و سرمايه داران ما و زندگي بسياري از ما تا حد زيادي غير اخلاقي و غير الهي و غير ديني است الگوي خوبي براي مردم دنيا و جهان اسلام خواهيم بود؟ آيا وقتي كشور ما از هزار و يك عارضه فرهنگي كه ناشي از نفوذ فرهنگ غربي در قالب علوم انساني (اقتصاد، علوم سياسي، جامعه شناسي، روانشناسي، علوم تربيتي، فلسفه، هنر) و مظاهر وارداتي تمدن غرب (از بانك، رستوران، آپارتمان و پارك گرفته تا موسيقي، سينما، بازيهاي كامپيوتري، اينترنت و ...) ناشي شده است، رنج مي برد، لازم نيست قبل از «قدرت اوّل منطقه شدن» تكليف خود را با اين چيزها روشن كنيم؟ وقتي مسائلي در كشور ما وجود دارد كه بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز نسبت دقيق زندگي ديني با آنها و جايگاهشان در پازل جامعه اسلامي مشخص نيست (مسائلي همچون «حضور احزاب در سياست»، «ربا در بانكداري»، «معماري و شهرسازي اسلامي» «هنر اعم از موسيقي، سينما و رمان»، «ورزش قهرماني» -و حتّي «خصوصي سازي» كه به تازگي با تبيين اصل 44 نصفه و نيمه مشكلش حل شد-) آيا لازم نيست جهت دهي نخبگان كشور ما به سوي علوم انساني و حوزه هاي علميه جهت حل اين مشكلات تغيير كند؟ آيا وقتي هنوز ما در يك جامعه ديني در ركن اصلي آن يعني «خانواده» موضوع ساده و در عين حال بسيار مهمي مثل «ازدواج» را با توجه به شرايط جديد اجتماع نتوانسته ايم حل كنيم و يا هيچ الگوي صحيحي منطبق بر اين دوران براي «تربيت ديني نسل آينده» توليد نكرده ايم و قرار است فرزندانمان را همچنان به اين مدارس بي بنيه و پوچ بسپاريم، اين همه تآكيد بر علوم مهندسي و فناوران و كارآفرينان در كنار بي ارزش قلمداد كردن علوم انساني و فقه و علوم اسلامي و ناديده انگاشتن اين علوم، سياست صحيحي است؟
ادامه دارد...
پي نوشت: اگر فكر مي كنيد خيلي تند رفتم اين مطلب را در وبلاگ سلمان بخوانيد:بیانیه بنیاد ملی پخمگان !!!
یاعلی