اخيراً بحث آسيب شناسي عملكرد نيروهاي فعّال انقلابي و حزب اللهي در محافل مختلف داغ شده است. آنهايي كه سن بالاتري دارند، بعد از سالها فعاليت به اصطلاح انقلابي و در خدمت نظام، دچار خلسه اي فكري شده اند كه چرا اين همه كرديم و هيچ نشد؟! ماها هم كه جوانتريم و كم تجربه تر همگي بعد از چند سال شلوغ بازي و تخليه انرژي در دانشگاه و توهم «سربازي انقلاب» متوجه مي شويم كه يك جاي كار مي لنگد و هرچه مي دويم كمتر مي رسيم و بيشتر درجا مي زنيم. حوزه ي بحث هم همين كساني هستند كه به نوعي و به هر نحوي خود را بخشي از جبهه ي پاسداري انقلاب مي دانند، به صورت خاص فعالان تشكلهاي دانشجويي (البته آنهايي كه هنوز چپ نكرده اند!) و به صورت عام تمام دلسوزان انقلاب چه در مناصب اجرايي، چه در مراكز آموزشي و پژوهشي چه در دولت چه خارج از دولت، چه عمامه اي چه كلاهي و ... مسأله ي مهمتر هم همينها هستند كه ادعا دارند وگرنه از آن بنده خدايي كه هيچ نسبتي بين خود و انقلاب حس نمي كند و به كار تجاري و اقتصادي خويش، مستقل از نوع رژيم حاكم، مشغول است، چه انتظاري است؟ تازه چنين كساني خيلي وقتها سودشان از ضررشان بيشتر است و مثل بعضي از ما دوستيشان با انقلاب و نظام و ولايت دوستي خاله خرسه نيست، كه تا بوده اسلام ضربه هاي اساسي را از همين مدعيان خورده نه از عوام الناس بيچاره!
پاي صحبتهاي آسيب شناسانه ي هم سنگران كه مي نشينيم، هركس از ديدگاه خود به نقادي اطرافيان – و البته گاهي هم خود!- مي پردازد وسعي مي كند به نوعي ناكارآمدي ها را توجيه كند. مورد آخرش را هم اين دوستان امام صادقي در سرمقاله ي شماره ي آخر «حيات» زحمت كشيده اند و جمع آوري كرده اند. (لینک)
در اين ميان جالب است كه ما خود را گرفتار آفتهايي متضاد و متناقض مي دانيم. يعني واقعاً هم همينطور است و ما به نحو مسخره اي گرفتار آفتهايي متضاد هستيم.
- هم شعار زده ايم و هم عمل زده.
- هم تنبليم و كم همت و هم مثل اسب كار مي كنيم و به هر بسيج دانشجويي كه سر مي زني هزاران كار تعريف شده دارند و بچه ها صبح تا شب كار مي كنند و اين طرف و آنطرف مي دوند.
- هم محافظه كاريم و هم تند و بي كله.
- هم سياست زده ايم و هم بي خبر و كم اطلاع از اخبار و سياست و جريانها
- هم متهميم به كار فكري زياد و بي عملي هم متهم به بي فكري و پركاري
- هم متهميم به حمايت از دولت و نديدن اشتباهاتش و هم متهم به نقدهاي بي حساب از دولت و مسئولين و حاكميت
- هم از خودخواهيمان ضرر مي بينيم و هم از ديگرخواهي و غفلتمان از خود
- هم گرفتار معنويت منهاي عدالتيم و هم گرفتار عدالت منهاي معنويت
- هم دغدغه ي جذب داريم و هم دغدغه ي ريزش افراد
- هم رسانه نداريم و هم گوش همه را كر كرده ايم
- هم رهبر نداريم – و اگر داريم منوياتش را ارشادي نه مولوي مي دانيم- و هم صداي «آقا» «آقا» مان هيچوقت قطع نمي شود
- هم تشكيلات نداريم و هم گرفتار تشكيلات بازي و چارت بازي و مسئول تراشيدن و دفتر و دستك راه انداختنيم.
اين نتايج نشان مي دهد كه يك جاي اين آسيب شناسي ايراد دارد. يعني جاي درستي را نشانه نگرفته ايم. وقتي به اين نتايج ضد و نقيض مي رسيم معنيش اين است كه بايد آسيب شناسي را يك سطح عميقتر كنيم. يعني به جاي اينكه در سطح رفتارها و آثارمان به دنبال اشكالات باشيم كمي به درون خود رجوع كنيم و به دور از قيل و قالها سعي كنيم كه ريشه را شناسايي كنيم كه امام علي(ع) مي فرمايد: «منشأ درد و دواي درد، هر دو در خود توست.»
امّا آنچه كه به ذهن منِ ناچيز مي رسد اينست كه تصميم سازيها و تصميم گيريهاي هر انساني از دو ركن اساسي وجود او سرچشمه مي گيرد: «نيت كلي او در زندگي» و «نظام فكري و جهان بيني»
1) نيت: اخلاص براي خدا
در هندسه يك اصلي وجود دارد و آن اينكه از هر دو نقطه يك خط مي گذرد. اين به اين معناست كه از هر 3 نقطه «لزوماً» يك خط نمي گذرد، چه برسد به 4 نقطه و بيشتر. حالا چرا اينرا گفتم؟
در زندگي غير از نقطه اي كه خودمان در آنيم نقاط ديگري هم وجود دارد. نقطه ي مقام، نقطه ي ثروت، نقطه ي احترام، نقطه ي علم، نقطه ي عمامه و همينطور يكي از آنها نقطه ي خدا. اما مشكل اينجاست كه ما فقط مي توانيم يكي از اين نقاط را به عنوان نقطه ي دومي كه خط زندگي ما را مي سازد انتخاب كنيم.
با اين حساب منِ نوعي كه به وجدانم رجوع مي كنم مي بينم كه هيچجوره نمي توانم از خير مقام بگذرم. از طرف ديگر هم خب يك ادعاي مسلمان بودني هم داريم. پس چه كار بايد كرد؟ بنده خط زندگي خودم را بين خودم و مقام رسم مي كنم و در عين حال سعي مي كنم نقطه ي خدا را هم به زور بكشم و در اين خط قرار دهم تا خيالم راحت شود. نتيجه چه مي شود؟ همين مسلمانيِ من و امثال من كه به پوسته ي وارونه مي ماند باعث می شودُ حتّي بچه ي خودم را هم نتوانم مسلمان تربيت كنم چه برسد به هم كلاسي دانشگاهيم را، چه برسد مردمان جد و آبائي شيعه ي ايران زمين را، چه برسد كفار هفت خط مغرب زمين را...
حالا آمديم و اين خطي كه شماي نوعي بين خودت و خدا –بينك و بين الله- رسم كردي از نقاط مقام و ثروت و علم هم گذشت. حلال جانت باشد! امّا بايد با خود و خدا روراست بود. يك موقع سر خودمان را گول نماليم كه بله وظيفه ي من در شرايط فعلي چيزي جز كار اقتصادي در سطح بين المللي براي سرافرازي اسلام و مسلمين نيست و دلمان قيلي ويلي برود كه چه ثروت شيريني! يا مثلاً تا بنده نماينده مجلس نشوم قادر به اداي تكليف نيستم و خود خوب مي دانيم كه همانجا كه بوديم هيچ غلطي نكرديم و فقط هوس له كردن حضرات بوده كه ما را در صحنه ي مبارزه حاضر كرده! يا هزاران مورد كوچك و بزرگي كه روز و شب، نه از بقيه كه از خودمان، سر مي زند. يكي از مهمترين آفتهاي ما بچه حزب اللهي ها بعد از انقلاب همين است كه سوداي مقام و رياست و جاه و جلال را پشت دلسوزي و تلاش براي خدمت بيشتر پنهان مي كنيم.
2)نظام فكري: جامعيت
نقص عميق ديگري كه هميشه در دينداري مردم بوده اما در زمانه ي ما به نحو بارزي نمود يافته است، عدم جامعيت در نظام فكري و جهان بيني ديني ماست. دينداران عمدتاً به سهولت گرفتار جزئي نگري و كوته بيني در ايدئولوژي مي شوند. هركسي به آن قسمتي از دين كه دست يافته دل خوش كرده و باقي را هم كه به بخشهاي ديگري دلبسته اند گمراه و منحرف مي پندارند (اگر كافر و منافق ندانند!) اما در اين ميان آنچه مغفول مانده و به قول معروف شهيد شده است نگاه جامع به كليت دين است كه «كار خويش را ميان خود قطعه قطعه كردند، در حاليكه هرگروهي به آنچه نزدشان است شادمانند» (آيه 53 سوره مؤمنون)
اينكه ما از ائمه فقط امام حسين(ع) را مي فهميم و مي شناسيم و از امام سجاد(ع) يا امام حسن(ع) چيزي نمي دانيم يك نشانه است. اينكه نماز ظهر عاشوراي حسين بن علي را درك نمي كنيم اما رجز خواندنهاي عباس را خوب مي فهميم يك نشانه است. اينكه آنجايي از صحبتهاي امام خميني را كه در مورد جنبش جهاني بسيجيان و حكومت جهاني عدل و جنگ فقر و غناست را خوب مي فهميم اما از بعد عرفاني شخصيت حضرت امام هيچ نمي دانيم و از اينكه او اينچنين لطيف و ژرف شعر عاشقانه مي گويد تعجب مي كنيم، يك نشانه است. اينكه بعضي وقتها پاي صحبتهاي بعضي از رفقا مي نشينيم و تفاوت عدل اسلامي و عدل ماركسيستي را نمي فهميم و همايش چه مثل چمران برگزار مي كنيم، يك نشانه است. اينكه در نماز به فكر تجمع در جلوي سفارت هلنديم يك نشانه است. اينكه موقع ديدن خبر محاصره ي غزه از تلويزيون به فكر صحت وضوي نماز ديروزيم يك نشانه است. اينكه تعجب مي كنيم از اينكه عالمي (يادم نمي آيد چه كسي بود) فقط به خاطر رضايت پدرش از تحصيل علوم حوزوي صرف نظر مي كند يك نشانه است.
اينها همه نشان از دينداري ناقص دارد. نشان از نشناختن كليت و جامعيت دين دارد. اينها همه نشانه است كه حواسمان باشد اگر خدمتي نمي كنيم، لا اقل دل امام زمانمان را ريش نكنيم. اينها همه نشانه اند كه «والسّابقون السّابقون. اولئك المقربون. في جنّات النعيم. ثلۀ من الاولين. و قليلٌ من الآخرين...»
فراموش نكنيم كه امروز دينداري اگر واقعي باشد از نگه داشتن ذغال سرخ در دست سخت تر است. من كه با دينداريم راحتم شما را نمي دانم!!!
ياعلي
پی نوشت:
زنگ خطر امتحانات پایان ترم به صدا درآمد. دیگر نمی توان بی تفاوت بود!!!
«به همين سادگي» مرا به فكر فرو برد. به همين سادگي كارگردان توانست مرا با موضوعي كه خود در سر مي پرواند، درگير كند. موضوعي كه اكثر ما اهميتي به آن نمي دهيم و وجهي براي دقيق شدن و عميق شدن در آن نمي بينيم: موضوع «خانواده»
ميركريمي در مصاحبه ي خود با نشريه «راه» مي گويد:
«چرا ما فكر مي كنيم يك اثر هنري، خاصيت درماني دارد؟ البته اين در جمهوري اسلامي رايج است. ما هنوز در حكومت داري و برنامه ريزي حكومتي خودمان به بلوغ كامل و عقلانيت مناسب نرسيديم. هميشه بايد با يك بحران مواجه بشويم و بعد آنرا درمان كنيم. هيچ وقت از خاصيت پيش گيرانه ي فرهنگ استفاده نمي كنيم. يعني الآن ما نمي گوييم كه بر اساس آمار و اطلاعاتي كه داريم ممكن است ده سال بعد با اين مشكل مواجه بشويم، پس شروع كنيم به سرمايه گذاري در فرهنگ و فرهنگ سازي تا بحران در آن تاريخ با هزينه هاي كمتري به سراغ ما بيايد.
«به همين سادگي» راجع به بحراني است كه هنوز سرباز نكرده است. ممكن است كه منشأ بسياري از اتفاقات در آينده باشد ولي هنوز آن اتفاق نيفتاده است. ولي شما شك نكنيد كه اتفاق افتاده ولي هنوز صدايش درنيامده است، خاموش است. بسياري از ناهنجاريهاي اجتماعي يا حوادث تلخي كه در جامعه مان رخ مي دهد مانند بزه كاري و مسائل ديگر، ريشه و بنيانش را در خانواده جستجو كنيد. اگر نظر مشتركي داشته باشيم خانواده به عنوان يك سلول بنيادي در جامعه ما، از استحكام لازمي برخوردار نيست.»
خانواده ي ايراني چند صباحيست كه به شدت از سوي افكار و انديشه هاي گوناگوني مثل فمينيسم مورد تهاجم قرار گرفته است. اينگونه تهاجمات نه تنها خانواده ها را با چاشهاي جديدي مواجه كرده است بلكه در شرايط جامعه ي نيمه مدرن از سنت كنده شده ي امروز، شرايطي بوجود آمده كه مسائل كهنه و ريشه دار خانواده هاي ايراني عيان شود.
در ادامه به چالشهاي موجود و بعضاً در حال تكوين امروز خانواده ها مي پردازم. مسائلي كه همگي زيرمجموعه ي مسائلي است كه تحت عنوان «تقابل سنت و مدرنيته» جاي مي گيرند. من اينجا تنها به طرح اين مسائل مي پردازم و به خوبي مي دانم كه ارائه ي راه حلهاي بومي نياز به تسلط به سنتها و فرهنگ ايراني-اسلامي و هضم دنياي مدرن در آن دارد. «خانواده و چالشهاي جديد فراروي آن» موضوعي است كه بايد در صدر مسائل آتي متفكران انقلاب اسلامي قرار گيرد. هرچند همگي عادت كرده ايم كه مسائل اقتصادي و صنعتي را واقعي بدانيم و ارزشي براي مسائل فرهنگي قائل نباشيم.
1) بحران عاطفي
خانواده اولين و مهمترين نهادي است كه بايد هريك از افراد جامعه را از نظر عاطفي كاملاً ارضا كند، امّا اين كاركرد خانواده عمدتاً به علت شكل ساختاري پدرسالار خاواده هاي ايراني به درستي انجام نمي شد. خلاً عاطفي قبل از ازدواج و حتي در سالهاي بعد از ازدواج از قديم در مردان و زنان ايراني وجود داشته است امّا در زمان فعلي فرصت آنرا يافته كه بتواند خود را به انحاء مختلف نمايش دهد.
كمي زندگي در بين دانشجويان و دانش آموزان و دقيق شدن در نوع ارتباطات آنها به خوبي نشان مي دهد كه خانواده براي آنها چيزي بيش از تأمين كننده ي سرپناه، جاي خواب، خوردوخوراك و پول توجيبي نيست و مي توان گفت اكثريت دانشجويان دانشگاه را نه خانه ي دوم، بلكه خانه ي اوّل خود مي دانند.
مهمترين نمود اين خلاً عاطفي روابط ناشيانه اي است كه بي درنگ و با سرعت زياد بين 2 جنس مخالف در دانشگاه (و به تدريج با توسعه ي ابزارهاي ارتباطي در سنين پايينتر) رخ مي دهد. روابطي كه در اغلب اوقات با يك نگاه يا يك لبخند و كوچكترين جلب توجه ظاهري (قيافه، پوشش و...) و باطني (ادب، احترام، نمره ي بالا، حتي مذهب و...) شكل مي گيرد و به تدريج آنچنان عمق مي يابد كه قطع آن جز با هزينه هاي عظيم روحي ميسر نيست. كمي تحقيق در اين موارد نشان مي دهد كه اكثر نوجوانان و جوانان ايراني به علّت خلاً عاطفي بزرگي كه به خاطر ناكارآمدي خانواده ها بوجود آمده است، از قبل از بروز رابطه به شدت مستعد تشكيل اين ارتباطند و ناخودآگاه يا آگاهانه به دنبال رابطه اي هستند كه بتوانند نقص عاطفي و نياز به محبت روحي خود را از اين طريق ارضا كنند. دختران با اين موضوع به شدت درگيرترند، چرا كه محبت براي زن مثل آب براي تشنه مي ماند. اينطور مي شود كه دختر دبيرستاني كه هيچگاه در خانه مورد نوازش پدر و مادر و برادر و خواهر و بذل توجه و محبت و احترام از سوي افراد خانواده قرار نگرفته است، به خودنمايي روي مي آورد و از همان سنين رؤياي دوست پسري را در سر مي پروراند كه بتواند خلاً شديد عاطفي آنها را –كه عمدتاً از آن تعبير به عشق مي كنند- برطرف كند. نوع حاد اين خلاً در پسران به تازگي به صورت علاقه به ارتباط با دختران بزرگتر از خود بروز كرده است كه حاكي از خلاً محبت مادري در اين افراد دارد.
اين شايد مهمترين دليل خانواده گريزي در جوانان باشد. بسيار در دانشگاه مي بينيم خوابگاهيهايي كه مدتهاست هيچ علاقه اي به بازگشت به خانه ي خود ندارند و حتي سوداي اقامت دائمي در تهران در سر مي پرورانند. پسراني كه به هر دليل به سوي جنس مخالف نمي روند، اين خلاً را در دل خود دفن مي كنند و خود را به فعاليت مستمر فوق برنامه، رفيق بازي و مسائل ديگر مشغول مي كنند، غافل از اينكه اين خلاً اگر پر نشود به صورت بيماريهاي اخلاقي و رفتاري مختلف بروز خواهد كرد.
متآسفانه همين عامل باعث مي شود كه ازدواج هاي امروز جوانان، عجله اي، احساسي، كم عقلانه، جوگيرانه و بدون تحقيق كافي (هم از سمت پسران و هم دختران) انجام شود و بعد از مدتي ناكام گردد و به طلاق منجر شود.
2) زنان خانه دار
اين همان موضوع فيلم «به همين سادگي» است. در ساختارهاي جامعه ي مدرن، چيزي به عنوان «زن خانه دار» وجود ندارد و اين همان چيزي است كه در سالهاي آينده خانواده هاي ما را دچار مشكل خواهد كرد. نفوذ نامحسوس تفكرهاي فمينيستي در بين زنان ما، كه نفي زنانگي و مرد شدن را كمال خود مي پندارند، باعث شده است كه دختران جوان و نوجوان امروزي قبولي در رشته ي مكانيك، متالوژي، برق و ... را افتخار خود بداند. كار كردن بي محدوديت بيرون از خانه، پذيرفتن همه ي انواع مشاغل و گريز از خانه داري و فرزندداري و شوهرداري را حق طبيعي خود بداند و افقي مردانه در زندگي در برابر خود ترسيم كنند و هرنوع توصيه به بازگشت به زنانگي ذاتيشان را توطئه اي براي پايمال شدن حقشان بدانند.
سريال بسيار جالب و پرمحتواي «مرگ تدريجي يك رؤيا» ساخته ي فريدون جيراني كه سه شنبه هاي هرهفته ساعت 9:10 از شبكه دو پخش مي شود، از معدود سريالهاي پرمغز صدا و سيماست كه با تيزبيني و بينش عميق به اين معضل اجتماعي پرداخته است.(بد نيست كمي به صداوسيما اميدوار شويم!)
3) صله رحم
صله ي رحم موضوع مهم ديگري است كه به تدريج با گسترش آپارتمان نشيني، كمرنگ شدن فرهنگهاي سنتي نظير مهمان نوازي و جايگزين شدن فرهنگ غربي سودمحوري و فردگرايي، كمرنگ شدن انگيزه هاي ديني و من جمله صله حرم، شهرنشيني مدرن كه لازمه ي آن پر بودن وقت و ذهن افراد از صبح تا شب است، مصائب رفت وآمد مثل ترافيك و بنزين و بعد مسافت، رواج ابزارهاي وقت گذراني مثل سينما و موسيقي و بازيهاي كامپيوتري، ادامه تحصيل تا 30 سالگي بچه ها كه هيچ وقت بزرگ نمي شوند و عوامل متعدد ديگر به تدريج به محاق مي رود. اگر زماني مادران و پدران ما با پسرعموي مادرشان رابطه ي فاميلي و رفت و آمد داشتند، امروز شرايط به گونه ايست كه بعيد نمي دانم تا چند سال ديگر، اينكه خواهر و برادري سالها همديگر را كه در يك شهر هم هستند نديده باشند، پديده ي عجيبي باشد.
شايد بد نباشد متوجه اين موضوع باشيم كه ابزارهاي مدرن ارتباطي نه تنها انسانها را به هم نزديك نكرده اند، بلكه برعكس باعث فاصله گرفتن و دور شدن مردمان از يكديگر و انزواي هرچه بيشتر آنها شده است. انزوايي كه نمود كامل آن همان كاندومينيومهاي تك نفره ي حومه ي نيويورك است كه اميرخاني در «بيوتن» توصيف مي كند. اتاقهاي يك نفره اي كه اعضاي تنهاي خانواده هاي از هم پاشيده را در خود جاي مي دهد. اين موضوع ثمره ي خود اين ابزارها نيست بلكه ثمره ي فرهنگي است كه به تدريج با ورود هرچه بيشتر آلات غربي ما را در خود فرو مي برد. و الا همگي خوب مي دانيم كه امروز تنها با يك پيامك مي توان صله رحم كرد و دل انساني را شاد كرد و دستور خدا را هرچند حداقلي برآورد، امّا كو عمل؟
ياعلي
پی نوشت:
۱) مطلب مرتبط: من قهرمان نیستم!
۲)روایت ۱۶ خرداد ۶۸ -آنروز تکرار نشدنی در تاریخ ایران- از زبان امیرخانی بسیار خواندنی است.

چندي پيش يكي از حكايتهايي را كه سيد قطب از امريكا در كتاب «امريكايي كه ديدم» روايت كرده، از زبان يكي از روحانيون در محفلي شنيدم. سيد قطب مي گويد در امريكا روز يكشنبه ديدم كه عده ي زيادي از جوانان راهي كليساها شدند. با خودم گفتم پس اينكه مي گويند جوانان غربي دين گريزند چيست؟ اينها كه همه با اشتياق به كليسا مي روند. كنجكاو شدم و به كليسا رفتم. كليسا كم كم پر مي شد تا جاييكه ديگر جايي براي نشستن نبود. برنامه ي دعا شروع شد و همه مشغول مناجات به سبك خودشان شدند. همين كه برنامه تمام شد، يكهو ديدم در يك سمت كليسا پرده هايي كناررفتند و همه ي جوانان به آن سمت هجوم آوردند. آنجا بساط عيش و نوش و رقص و ... راه انداخته بودند و جوانان همگي مشغول شدند!
اين قضيه حالا حكايت صداوسيماي ماست. حكايت تئوري عملي مسئولين سياستگذاري برنامه هاي تلويزيوني كه به اصطلاح دغدغه ي دينداري جوانان دارند و به فكر جذب جوانان «فهيم» اين كشور به مباني انقلابند. نمونه ي خالص و كامل چنين تفكري هم« جناب آقاي رشيدپور» است و برنامه هاي شب شيشه اي و مثلث شيشه اي.
خوب است به شما خواننده ي كم اطلاع تذكر دهم كه آقاي رشيدپور يك مجري محبوب و جوان پسند تلويزيوني است! موهايش را ژل مي زند و عقب مي دهد، پيراهن گل بهي با خطهاي نارنجي مي پوشد، با «آقا محمد» پشت صحنه هم خيلي دوست جون است. هنرپيشه ها را با اسم كوچيك صدا مي زند، آمار حواشي «زرد» از زندگي خصوصي بازيگران و بازيكنان فوتبال و خوانندگان و ... را آنچنان دارد كه پرونده اي در مورد «دماغهاي عملي» بازيگران محبوب سينما در مجله ي پرمحتواي خودش، «رويش» چاپ مي كند!
اوج هنرنمايي ايشان در برنامه ي سال تحويل شبكه پنج بود كه دو ساعت بالا پايين مي پريد كه مردم كانال تلويزيونهايتان را عوض نكنيد كه يك مهمان خارق العاده ي فوق ويژه داريم. كه بعد معلوم شد سوپراستار سينماي ايران و جهان، ناجي گيشه ها، «محدرضا گلزار بزرگ» را دعوت كرده است و بعد از كلي خوش و بش هايي كه اصلا لوس و تصنعي نبود، اعلام كرد كه آقاي گلزار تولدتان مبارك! و آقاي گلزار هم گفت شما از كجا مي دانيد؟ و جناب رشيدپور با چنين ابتكاري توانست هزينه ي يك حج عمره را به عنوان هديه ي استاد از بيت المال عزيز ملت ايران بكند، تا مدير شبكه پنج نشان دهد كه هزارهزار بشكه نفت هم كه بفروشيم به يك تار موي گلزارجان عزيز نمي ارزد!
(از اينجا به بعد ديگر نمي توانم جلوي فشاري كه اعصابم را مدتهاست به هم ريخته مقاومت كنم!)
آخر ايها الناس! امت حزب الله! خانواده ي شهدا، مسئولين، ذوي الحقوق، جانبازان، بسيجيان، روحانيان، كسبه ي انقلابي، دانشجويان عدالتخواه! آيا جمهوري اسلامي و انقلاب و آرمانهاي حضرت امام و اسلام و اهل بيت آنقدر به پيسي خورده اند و آنقدر از تبليغ خود عاجزند كه جناب آقاي رشيدپور براي تبليغ دفاع مقدس وردارد يك عكس ريشو نمي دانم از كدام صندوقچه اي، از مهران مديري گير بياورد كه بله جناب آقاي مديري هم زماني در فيلمي در نقش يك آدم ريش دار بازي كرده اند! واي واي، چقدر جالب... و بعد يك عكس ديگر از مديري در كردستان كه مشغول گريم براي بازي تئاتر بود و بعد لبخند پيروزآميز جناب رشيدپور كه بله، جناب مديري هم زماني در جبهه بوده اند و جنگ فقط مخصوص اين يه لا قباهاي بسيجي نبوده، آقاي مديري هم جنگ رفته و چه اعتباري بالاتر از اين براي نظام و انقلاب كه در جنگش مديري ها هم حضور داشته اند... تمام تبليغات ما براي امام زمان و مفهوم انتظار و مهدويت و حكومت عدل همين قدر است كه در برنامه اي كه 90 درصد زمانش به سؤالات زرد جناب رشيدپور از روابط شخصي افراد مي پردازد، كه آقاي بذرپاش حال پدر زنتان چطور است و خانم لاله اسكندري نظر شما در مورد خواهرتان چيست و آقاي مديري، سيامك انصاري را بيشتر دوست داري يا فلامك جنيدي را، تيتراژ آخر شب شيشه اي و اول مثلث شيشه اي را با تصاوير مسجد جمكران پر كنيم تا 420000 نفري كه براي آقاي گلزار پيامك مي فرستند، چشمشان به جمكران هم بيفتد و تسبيح و دست بالا رفته ي دعا يادشان نرود...
اوج بدبختي آنجا بود كه جناب گلزار در جايي از صحبتهايش گفت كه معلم ديني بوده و رشيدپور طوريكه انگار برق گرفته باشدش با تعجب پرسيد كه شما...ديني؟! و گلزار گفت بله و رشيدپور انگار كه يك كشف بزرگ علمي كرده باشد، برگشت سمت دوربين و لبخندي زد و چيزي گفت كه بينندگان و شنوندگان عزيز توجه فرماييد: جناب آقاي گلزار به دين اعتقاد داردند و حتي بعضي وقتها دعا هم مي كنند!!! و آنجا بود كه همه ي امت حزب الله سجده ي شكر بر زمين گذاردند و بت خانه ها در فرنگ لرزيدند و روي بت پرستان و كافران و صهيونيستها و ... سياه بشد و دل امام زمان شاد گشت و بيرق اسلام درجتي رفعت يافت كه آقاي گلزار هم دين دارند و تازه دين هم درس مي دادند البته در پيش دانشگاهي و براي كنكور!
و آنجا بود كه من سر خودم را از خحالت بر زمين انداختم و بر اسلام بيچاره اي كه مسخره ي ما شده بسي افسوس خوردم و با خود گفتم: آقاي رشيدپور! جان من شما يكي بي خيال جذب جوانان به دين و انقلاب شو! كه عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري... به من و شما نيامده ترويج ارزشهاي ديني. براي من و شماي مسلمان همان بهتر است كه دين و آيينمان را در شبكه قرآن و مسابقه هاي قرآني بين ريشوها و چادريها و صدساعت در روز آموزش قرائت و صوت و لحن و ترتيل محبوس كنيم، اما دين و ارشهايمان را اينگونه تحقيرشده به نمايش نگذاريم...
ياعلي
پي نوشت: اين متن طنز را هم كه در همين رابطه در نشريه راه نوشته شده بود بخوانيد.(لینک)
