تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

...چه خبر از دانشگاه؟

اين سؤالي است كه هربار كه از دانشگاه به خانه برمي گشتم پدرم (وقبلترها برادرم) مي پرسيدند و من با حالتي پر از خستگي كه نشان مي داد تمايلي به پاسخ دادن اين سؤال ندارم، به عادت معهود جواب مي دادم: سلامتي!

   اما الحق و الانصاف در دانشگاه واقعاٌ خبر ديگري هم هست؟! تازه همين سلامتي هم خيلي وقتها ناياب مي شود! دانشگاه هاي ما امروز دبيرستانهای بزرگیند كه تنها يك چيز در آنهاست كه باعث مي شود زندگي اين دانشجويان كمي تا قسمتي با دوران قبل از كنكور تفاوت پيدا كند: حضور جنس مخالف!

   ديروز از خواهرم كه دبيرستاني است پرسيدم چه خبر از كلاسهاتون؟ جواب داد سلامتي! براي اينكه بحث يكهو نابود نشود پرسيدم امروز چي داشتين؟ جواب داد: هندسه، ادبيات، آزمايشگاه ... پرسيدم: معلم ادبياتتون باحاله؟ لابد كلي سر كلاس ادبيات حال مي كنين؟ اينرا از اين جهت پرسيدم كه هميشه معلمان ادبيات را افرادي خوش مشرب و آگاه و پر از حرفهاي جديد و جالب مي دانستم. گفت: نه بابا فقط مياد سر كلاس نكته ميگه و بچه ها مي نويسن. گفتم يعني هيچي در مورد محتواي شعرها و مفهوم اين نوشته ها و نقش اين حرفها تو زندگي و ... چيزي نميگه؟ گفت نه! فقط پيام بيتها رو ميگه كه تست اومد بتونيم بزنيم!

   اين دل صاحب مرده ي ما روزي نيست كه به خاطر مصيبتي از مصائب بزرگ جوانان و نوجوانان «آينده ساز» اين مملکت تا ته نسوزد. با خودم گفتم اين بيچاره ها كه الآن كه اوج بلوغ و شكوفاييشونه از اول دبيرستان فقط نكته و تست و كنور مي فهمن خب معلومه كه تو دانشگاه هم خيلي هنر كنن مهارت ارتباط با جنس مخالف رو ياد بگيرن و برن دنبال باقي زندگيشون ديگه!

   دانشگاه هاي امروز هيچ تشابهي به انواع ديروزي آن ندارند. تمام چيزهايي كه روزي راجع به جنبش دانشجويي و آرمانخواهي جوانان و مطالبه گري و ... مي گفتند به افسانه شبيه شده است... عده ي قليلي كه هنوز سوداي جنبش دانشجويي در سر مي پرورانند (چه از نوع بسيجي چه از نوع انجمني) به گوشه اي خزيده اند و در جمعهاي خصوصي خود به نظاره ي آينده نشسته اند. انجمن اسلامي هم ديگر جز «مكان» كاركرد ديگري ندارد و پانل ها و برنامه هاي آنها هم به شدت آبكي شده و اكنون چند صباحيست كه به كنسرت محسن نامجو و پخش فيلم با حضور گلشيفته فراهاني منحصر شده است. البته بسيج در درون خود غوغايي دارد اما چه سود كه بخش بسيار كوچكي از جامعه دانشجويي را تشكيل مي دهد و وقتي دانشجويان در جلسه ي سخنراني رحيم پور به تعداد انگشتان دست شركت مي كنند لاجرم بسيج هم بايد كم كم به نمايش فيلم و نمايشگاه عكس و ... محدود شود.

   و دانشگاه يخ زده ي امروز جز ملاقات دوستان نديم و همدرد ديگر رغبتي در من بر نمي انگيزد. مي خواستم در اين نوشته از دلايل اين يخ زدگي چندش آور بگويم و تمام شدن باتري جامعه در جنجالهاي سالهاي 76 تا 84 و سياستهاي بنجل وزارت علوم از منهدم كردن اتحاديه شوراهاي صنفي و محدود كردن اختيارات شوراهاي صنفي و نظارت شديد بر آن تا نصب دوربينهاي منزجر كننده در سطح دانشگاه هاي كشور و... كه احساس مي كنم از سرماي آنچه نوشتم، دلم سرد گشته و قلمم خشكيده است...

 

شب است و سكوت است و ماه است و من

فغان و غم و اشك و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشكفته ام

شب و مثنويهاي ناگفته ام

شب و ناله هاي نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر مي كنم درد را

كه آتش زند اين دل سرد را

بگو بشكفد بغض پنهان من

كه گل سرزند از گريبان من

مرا كشت خاموشي ناله ها

دريغ از فراموشي لاله ها...

 

یاعلی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:55 | لینک  | 

این مطلب رو برای نشریه ی اردو جنوب نوشته بودم اما احساس کردم که باز هم به خوندنش نیاز دارم. به قول عزیزی انگار رو دور زیاده گویی افتادم و در حال غافل شدن تدریجی از خودم و خدای خودم. چنین نوشته هایی در این جور مواقع خیلی به درد می خورن وقتی نهیب بلندشون یهو تکونت میده که آهای! حواست باشه خیلی دور برنداری ای بنده ی حقیر خدا...

حكايت ابتلاي مؤمن، حكايتي است هميشگي و زمان و مكان و اين و آن نمي­شناسد. سنت الهي است و براي من و تو كه به معراج شهدا آمده­ايم و داعيه­ي ادامه­ي «راه ناتمام» در سر مي­پرورانيم تقديري است اجتناب ناپذير. حكايت «آرمان­خواهي و ادعاي امروز» و «دنيازدگي و سقوط فردا» حكايتي است به قدمت حكايت «شيخ صنعان» ها:

شيخ صنعان پير عهد خويش بود                   

 در كمال از هرچه گويم بيش بود

شيخ بود او در حرم پنجاه سال                    

با مريدِ چارصد، صاحب­كمال

هر مريدي كانِ او بود، اي عجب                   

مي­نياسود از رياضت، روز و شب

هم عمل، هم علم، با هم يار داشت             

 هم عيانِ كشف، هم اسرار داشت...

اما چه مي­آيد بر سر اين شيخ به ظاهر ختم روزگار و منتهاي دينداري كه در عشق آن دختر ترسا كارش به جايي مي­رسد كه:

گفت دختر: «گر تو هستي مردِ كار                         

چار كارت كرد بايد اختيار:

سجده كن پيش بت و قرآن بسوز                          

خَمر نوش و ديده را ايمان بدوز!»

...شيخ گفتش: «هرچه گويي آن كنم                     

 وانچه فرمايي، به جان، فرمان كنم

حلقه در گوش توام، اي سيم­تن!                           

 حلقه­اي از زلف در حلقم فكن»

و به راستي سرنوشت شيخ صنعان هاي تاريخ چه عبرت انگيز است آنگاه كه بلعم باعوراها و طلحه­ها و زبيرها و عمرسعدها و عبدالله بن عمرهاي زمانه را مي­بينيم كه مسير تكراري همه­ي مدعيان را مي­پيمايند تا به همه­ي آدميان ثابت كنند كه «هر انساني را ليله القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي­شود و حرّ را نيز شب قدري اينچنين پيش آمد...عمربن سعد را نيز... من و تو را هم پيش خواهد آمد»[1] تا همه بدانند كه حكايت انحراف و سقوط خودآگاه يا ناخودآگاه شيخ صنعان­ها حكايتي است هميشگي. حكايتي كه بت­شكن قرن بيستم ميلادي نيز در آخرين وصيت خود به آيندگان بر آن صحه مي­گذارد:

« من در طول مدّت نهضت و انقلاب به واسطه­ي سالوس و اسلامي­نمايي بعضي افراد ذكري از آنان كرده و تمجيدي نموده­ام كه بعد فهميدم از دغل­بازي آنان اغفال شده­ام. و آن تمجيدها در حالي بود كه خود را به جمهوري اسلامي متعهد و وفادار مي­نماياندند و نبايد از آن مسائل سوء استفاده شود. و ميزان در هركس حال فعلي اوست.»[2]

   ...

امّا راز اين حكايت در چيست؟ چه بر سر شيخ صنعان­ها با آن همه ايمان و تقرب ظاهري مي­آيد كه اينگونه گرفتار سقوطهاي حيرت­انگيز مي­گردند؟ راز «عاقبت به خيري» در چيست كه آنرا اينهمه ناياب مي­كند؟ عطّار خود پاسخ را در همان حكايت مي­دهد:

در نهادِ هركسي صد خوك هست                           

خوك بايد سوخت يا زنّار بست

تو چنان ظن مي­بري، اي هيچكس؟                       

 كاين خطر آن پير را افتاد و بس!

در درون هركسي هست اين خطر                         

 سر برون آرد چو آيد در سفر

تو زخوكِ خويش، اگر آگه نه­اي                                 

 سخت معذوري، كه مردِ ره نه­اي

گر قدم در ره نهي چون مردِ كار                               

 هم بت و هم خوك بيني صدهزار

.. و اين اردو جنوب­ها و اشك­ها و آه­ها و حس و حال گرفتن­هاو با شهدا ارتباط گرفتن­ها و ... مي­گذرد و آنچه مي­ماند مائيم و خوكِ وجود خويش كه تا زنده است عاقبت ابدي­مان را تهديد خواهد كرد...

خوك كُش، بت سوز، اندر رايِ عشق           

ورنه همچون شيخ شو رسوايِ عشق...

 

خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار

یاعلی

 



[1] فتح خون، شهيد سيد مرتضي آويني

[2] آخرين جمله­ي وصيت­نامه­ي سياسي الهي حضرت امام خميني

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 21:52 | لینک  | 

بعد از نوشتن اون به اصطلاح مقاله «تكنولوژي، گوساله سامري مدرن» و خوندن نظرات عميق و بسيار قابل استفاده ي دوستان پرونده ي اين موضوع هنوز در ذهن من بسته نشده و به نظرم ميرسه كه نياز به واكاوي و بحث و بررسي بيشتر داره.

   در همين اثنا عزيزي فرموده بودن كه حرفهاي شما خيلي شبيه حرفهاي سيد حسين نصره. البته من خيلي كتابهاي ايشون رو نخوندم  ولي اونقدي كه اطلاع دارم ايشون در وادي بحثهاي مربوط به تجدد و مدرنيته «سنت گرا» به حساب ميان و تا حدودي معتقد به نفي ابزارهاي مدرن هستند چراكه اونها رو اصلي ترين معضلات معنويت انسان مي دونند و راه حل رو بازگشت به دوران گذشته و زندگي بدون استفاده از تكنولوژي عنوان مي كنند.(اگر دوستان ديگه اي بيشتر اطلاع دارن حرف من رو تكميل و در صورت لزوم تصحيح كنن) لازمه بگم كه درسته اون نوشته خيلي شبيه به بحثهاي استاد نصره ولي در مقدمات و روند بحث، و در نتيجه گيري نظر من (و خيلي از كساني كه كامنت گذاشته بودن) با ايشون متفاوته.

   دوست ديگه اي گفته بودن كه اين متن هم خدا رو از همه چي جدا ديده و مي خواد اون رو دوباره به همه چي اضافه كنه و در ادامه گفته بودن كه تكنولوژي چيزي بيشتر از يك زبون نيست و ما بايد بتونيم دينمون رو به اون زبون هم ترجمه كنيم.   بايد بگم اولاً من تكنولوژي رو جدا از خدا نديدم بلكه كساني كه اون رو بوجود آوردن با پيش فرضهاي مادي و سكولار اون رو خلق كردن. لازمه به اين نكته دقت كنيد كه دو عمل كاملا يكسان فقط به واسطه تفاوت در نيت ها مي تونن كاملاً از نظر ارزشي مخالف هم باشند حتي عملي مثل نماز (به قصد قربت يا به قصد ريا) دوماً فكر مي كنم موضوع تكنولوژي كمي فراتر از تشبيه اون به يك زبون باشه، هرچند من دقيقاً نمي دونم كه منظور گوينده از اين گفته چيه و در چه ساختار ذهني جمله رو بايد تعريف كرد. به هرحال به نظرم مياد كه مسلمونها بايد سعي كنند كه خيلي واضح و منطقي نسبت خودشون را با بديهي ترين موضوعات مدرنيته از جمله تكنولوژي روشن كنن.

...

    اگر بخوام نتيجه ي اون مقاله ي كذايي رو در يك جمله بگم اين ميشه كه «به خاطر اينكه بشر خدا و بالتبع معاد رو از محدوده ي ذهنيش خارج كرد، آرمانها و هدفگذاريها همه به اين دنيا محدود شد و اگر هم كسي زندگي خودش رو محدود به اين دنيا بدونه قاعدتاً آرماني جز «رفاه» نمي تونه در نظر بگيره و چون تكنولوژي هم چيزي نيست جز تسهيل و تسريع فعاليتهاي روزمره ي انساني، در اين نظام اجتماعي مبتني بر تفكر بدون معاد و كسب رفاه، اجر و قرب خيلي زيادي پيدا مي كنه» لازمه ذكر كنم كه در اين نتيجه گيري رفاه و امور روزمره همگي معادل نيازهاي بدوي بشر هستند كه وجه اشتراك انسان و حيوان هم محسوب مي شوند (مثل حركت از جايي به جايي، خوردن، تفريح كردن و ...)

   اولين نتيجه اي كه مي خوام بگيرم اينه كه در نظام مبتني بر توحيد كه بر اساس اون اين دنيا محل گذار است و چيزي نه بيشتر از يك كاروانسرا مسلماً «رفاه» آرمان اول ما نخواهد بود و بالتبع تكنولوژي هم كه ارزش خود را از رفاه اخذ مي كند اجر و قرب سابق خود را از دست خواهد داد. البته بايد بگم كه رفاه اجتماعي از جمله آرمانهاي جوامع اسلامي هم هستند و ما هم موظف هستيم به استفاده حداكثري از نعمات الهي، با اين تفاوت كه ما هدفمون رو تمتع از دنيا و كسب لذت بيشتر در اين دنيا قرار نداديم بلكه مي خوايم نيازهاي بدوي و اوليه خودمون رو به بهترين نحو ارضا كنيم تا فرصت و توانايي بيشتري داشته باشيم براي عبادت الهي و تقويت معنويت دروني و تزكيه و تكميل فضائل اخلاقي تمامي بشريت. (دقت كنيد كه اگر تمتع رو هم درچارچوب الهي قرار بديم ديگه خيلي از مسائل امروز دنيا مثل آلودگي محيط زيست يا فقر و بي عدالتي يا انحصار و تبعيضعايي كه در استفاده از نعمتهاي الهي وجود داره پيش نمياد) در تمدن اسلامي هدف اوج گرفتن مردم در معنويات و تزكيه و اتمام مكارم الاخلاق و پياده كردن قسط و عدالت است و رفاه تنها بستري است براي پياده كردن بهتر اين آرمان و البته بالعرض مطلوب.

   امّا دومين نتيجه اي كه مي خوام بگيرم اينه كه تكنولوژي امروز غير از اون بحث ذاتي و ماهيتي كه انجام داديم يك بعد ديگه هم داره و اون اينه كه امروز تكنولوژي مهمترين معيار توليد ثروت و قدرت است. دقيقاً مثل زمين در زمانهاي قديم كه كشاورزي جايگاه ويژه اي داشت. در تاريخ صدر اسلام يكي از بحثهاي مهم اختلاف بين اهل بيت(عليهم اسلام) و جريان انحرافي خلفا و پس از آن بني اميه مسأله زمينهاي «فدك» بود. علّت اصلي غصب فدك توسط ابوبكر و عمر اين بود كه فدك به واسطه ي درآمد سرشاري كه نصيب بني هاشم مي كرد به عنوان پشتوانه اقتصادي حزب علي (ع) به كار برده مي شد و غاصبين با اين كار به نوعي عقبه ي اقتصادي علي و فاطمه رو فلج كردن. همين موضوع در مورد ثروت خديجه (عليهاالسلام) و نقش ويژه ي اون در پيشبرد و گسترش اسلام و همينطور مقام و مرتبت بالاي شخص ابوطالب در قريش وجود داره.

    در مجموع بايد گفت كه در شرايط فعلي دنيا تلاش براي كسب تكنولوژي براي ايجاد تمدن اسلامي از مهمترين وظايف ماست و به قول مقام معظم رهبري (در سخنراني اخيرشان در حرم مطهر امام رضا(ع)) عبادت بزرگي است، هرچند به نظر من در جامعه ايده آلي كه حضرت حجت(عج) انشالله تشكيل خواهد داد، تخصيص بودجه و سياست گذاريهاي حكومت خيلي بيشتر از رفاه و تكنولوژي معطوف موضوعات تربيتي، فرهنگي و ديني خواهد بود.

   در پايان بخشي از سخنان آيت الله سيد علي خامنه اي رهبر فرزانه انقلاب در باب لزوم دست يافتن به علوم و فناوريهاي نو را كه توسط عزيزي كامنت گذاشته شده بود اينجا مي آورم:

 

"خوب است مجدداً من اين را بگويم كه حقيقتاً كشورى كه دستش از علم تهى است، نميتواند توقع عزت، توقع استقلال و هويت و شخصيت، توقع امنيت و توقع رفاه داشته باشد. طبيعت زندگى بشر و جريان امور زندگى اين است. علم، عزت ميبخشد. جمله‏اى در نهج‏البلاغه هست كه خيلى جمله‏ى پرمغزى است. ميفرمايد: «العلم سلطان»؛ علم اقتدار است. «سلطان» يعنى اقتدار، قدرت. «العلم سلطان من وجده صال و من لم يجده صيل عليه»؛ علم اقتدار است. هر كس اين قدرت را به چنگ آورد، ميتواند تحكم كند؛ ميتواند غلبه پيدا كند؛ هر كسى كه اين اقتدار را به دست نياورد، «صيل عليه»؛ بر او غلبه پيدا خواهد شد؛ ديگران بر او قهر و غلبه پيدا ميكنند؛ به او تحكم ميكنند.
ببينيد عزيزان من! ما ميخواهيم كشور را علمى كنيم؛ اما هدف از علمى شدن كشور اين نيست كه كشور را غربى كنيم. اشتباه نشود. غربيها علم را دارند، اما در كنار علم و آميخته‏ى با اين علم چيزهائى را هم دارند كه از آنها ميگريزيم. ما نميخواهيم غربى بشويم؛ ما ميخواهيم عالم بشويم. علمِ امروزِ دنيائى كه عالم محسوب ميشود، علم خطرناكى براى بشر است. علم را در خدمت جنگ، در خدمت خشونت، در خدمت فحشا و سكس، در خدمت مواد مخدر، در خدمت تجاوز به ملتها، در خدمت استعمار، در خدمت خونريزى و جنگ قرار داده‏اند. چنين علمى را ما نميخواهيم؛ ما اينجور عالم شدن را نميخواهيم. ما ميخواهيم علم در خدمت انسانيت باشد، در خدمت عدالت باشد، در خدمت صلح و امنيت باشد. ما اينجور علمى ميخواهيم. اسلام به ما اين علم را توصيه ميكند.
يك دولت بيگانه‏ى از اخلاق، بيگانه‏ى از معنويت، بى‏اعتناى به حقوق بين‏المللى مثل دولت امريكا، چون داراى علم هست و توانسته اين علم را به فناورى تبديل كند و در زندگى‏اش به كار بگيرد، به خودش حق ميدهد كه در سطح بين المللى اينجور زورگويى كند. «من وجده صال»؛ هر كس علم را داشت، ميتواند به ديگران تحكم كند - «و من لم يجده صيل عليه» - نداشته باشيد، به شما تحكم ميكنند. ببينيد، ضرورت اينجاست."

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:49 | لینک  | 

(حرف امروز من، شايد متفاوت با حرفهاي قبليم!)

از روزي كه جناب آقاي احمدي نژاد با رأي ملت به عنوان اولين رئيس جمهور كاملاً اصولگرا، حزب اللهي، انقلابي، پيرو خط امام، مخالف هر نوع سازش، حامي مستضعفين و ... انتخاب شد، تقريباً 2 سالي مي گذرد. آن روزي كه جناب دكتر رأي آوردند تمام عناصر حزب اللهي و بسيجي كه سنگ ولايت به سينه مي زدند و با تحليلهاي برگرفته از اسلام ناب خود چند رييس جمهور قبلي (از بني صدر گرفته تا خاتمي) را با سنگ ترازوي بي شبهتشان مصداق انحراف و ضلالت معرفي مي كردند، همگي متفق القول بودند كه دوران بازگشت به آرمانهاي انقلاب فرارسيده و جنگ فقر و غنا دوباره آغاز شده و روح رجايي در كالبد احمدي نژاد بازگشت نموده و...

   امّا خب... در هميشه به يك پاشنه نمي چرخد!... امروز كه يک وقت اساسي گذاشتم و تعداد زيادي از وبلاگهاي عزيزان حزب اللهي را از بالا تا پايين ورانداز كردم، چيزهاي بسيار جالبي ديدم. موضع گيريهاي رفقا كم كم در حال زاويه پيدا كردن است و اختلافات كم كم خود را نشان مي دهند... تفسيرهاي متعدد از سخنراني هاي اخير آقا و ادعاهاي متعدد دوستان در كشف زواياي خفيه ي كلام ايشان و مصداق يابي ها و تلاش براي تاييد گرفتن براي تفاسير شخصي از جديدترين گفته هاي رهبري(به خصوص در بحثهای مربوط به دولت آقای احمدی نژاد) و مواجهه با خط كش هاي عجيب و غريبي كه خيلي ها ادعا مي كنند با خواندن چند كتاب و سايت و تورق صحيفه امام تونسته اند توليد كنند و با استفاده از اين خط كشها آدمهاي ريز و درشت را متر كنند و بعد از دسته بندي با برچسب هايي نظير مزدور بيگانه، جريان نفاق، ليبرال، سكولار مسلك، كاخ نشين، مسامحه كار، سازشگر، غير انقلابي، سهم خواه، باج گير، باندباز، رانتخوار و ... روانه ي افكار عمومي بفرمايند!

   شايد خواننده اين نوشته كمي تعجب كند، چرا كه خود من تا مدتي قبل از كساني بودم كه كم يكطرفه و صفر و يكي به افراد و انديشه ها نگاه نمي كردم (شايد تا دو ماه پيش) اما خب مدتي بود كه در صدد تصحيح نگاه خودم بودم. تا اينكه امروز با گشتي در وبلاگهاي رفقاي حزب اللهي يا شايد بهتر باشد بگويم فراحزب اللهي تازه با عمق و ابعاد مسأله آشنا شدم!

     عمده موارد مورد اختلاف اساسي در بين اقشار بسيجي عبارتند از: بحث حمايت از دولت و شخص آقاي احمدي نژاد، اشخاصي مثل خوش چهره و عماد افروغ و محسن رضايي و دكتر قاليباف، شخص آيت الله هاشمي رفسنجاني، برخورد با جناح اصلاح طلب و كارگزار و به قولي باند مهدي هاشمي، سياست خارجي و به خصوص رابطه با امريكا، بحثهاي سنت و مدرنيته و تجدد، بحث عملكرد صدا و سيما و وزارت ارشاد و...

   نفس وجود اختلاف به هيچ وجه بد نيست و بلكه باعث محكم شدن پايه هاي انديشه و باورهاي افراد مي شود، اما آنچه نگران كننده به نظر مي رسد اينست كه در شرايط فعلي در ميان قشر حزب اللهي جبهه ي جديدي از انتقادها به خصوص در حوزه ي عملكرد دولت در حال شكل گيري و گسترش است، به گونه اي كه به تدريج تعيين حدود و ثغور و معيارها و اصول نقد براي اين جبهه آسان نخواهد بود. براي اين عده به تدريج روزنامه كيهان كه زماني منبع اطلاعاتي و تريبون حزب اللهي ها بود روزنامه دولتي و ارگان حكومتي خوانده مي شود. بسيج كه به گفته امام شجره طيبه است و به فرموده مقام معظم رهبري مفتخر به ارتباط تشكيلاتي با سپاه به عنوان تشكيلات حكومتي ياد مي شود. نوك پيكان تيز حملات آنها به سوي تنها نهاد ديني دانشگاه يعني نهاد رهبري و شخص نماينده است (هرچند من خود نيز انتقادات فراواني به عملكرد نهاد دارم امّا منظورم روش نقد و نحوه عمل آنهاست) جالب اينجاست كه شخصي چون عماد افروغ كه به علت انتقادات تند و بي محابا عليه دولت توسط عده اي از همين قشر تا عرش الهي بالا برده مي شود توسط عده ي ديگري از همين قشر به جرم مصاحبه اي كه با فارس انجام داده و به قول جنا شریعتمداری گرفتار سهواللسان(!) شده، تا حد تكفير خوار و ذليل مي كنند. اين عده ادعا مي كنند كه اطلاعات كاملي از سوابق افراد دارند و با اين اطلاعات صحيح يا غلط هروقت كه اراده مي كنند شخصي از مسئولين مملكتي يا افراد مطرح جامعه را لجن مال مي كنند. يكي از ويژگي هاي بارز اين طيف اينست كه اخلاق و معنويت جايگاهي در گفتمان آنها ندارد و چيزي به اسم «غيبت» نمي شناسند. ويژگي بارز ايشان اينست كه هركدام ادعايي دارند كه كوه را متلاشي مي كند و عيب خودبيني و عجب و حجاب دانايي ايشان را گرفتار كرده است و جلوي ديدن حقايق را مي گيرد. انتقاد و رد نظر رهبري را هم جايز مي دانند(البته با استناد به سخنان خود آقا) و البته كمي در مورد شخص آقا رودربايستي دارند و الا به خاطر برادر و شوهرخواهر جناب سيدعلي خامنه اي ايشان هم پتانسيل فوق العاده اي در لجن مال شدن حيثيتي توسط اين عده دارند!

   مجله راه (سوره سابق) از مهمترين تريبونهاي اين قشر است. البته اگر زماني مي شد اين عده را با عبارت تشكل جنبش عدالتخواه محدود كرد، ديگر اين گفتمان به قدري رشد سرطاني كرده است كه هيچ حدو مرزي نمي توان براي آن قائل بود و كم كم زمزمه هاي به اصطلاح «نقد» (بخوانید لجن مال کردن!) وحيد جليلي و حيدر رحيم پور ازغدي هم به گوش مي رسد.

   اينجاست كه بايد بگوييم به قول محمد كشوري تاريخ تكرار مي شود! اوايل انقلاب هم عده اي جوان تند و تيز كه بعدها نام دانشجويان پيرو خط امام و جناح چپ و سپس دوم خردادي و اصلاح طلب را به خود گرفتند، همين وضع را داشتند. از هر سخنراني امام براي تأييد خود بهره برداري مي كردند، خود را مدعي پيروي و اطاعت بي چون و چراي امام مي دانستند و بقيه (جناح راست) را مشتي ابله و خارج از نظام مي دانستند تا جاييكه در انتخابات مجلس سوم (اگر اشتباه نكنم) با به كار بردن لفظ اسلام ناب براي خود و اتهام اسلام امريكايي و سرمايه داري به جناح راست اكثريت مجلس را به دست آوردند و هيچ ابايي از چنين تعابيري نداشتند. لازم است به همين دوستان فوق الذكر يادآوري كنيم كه همين دوم خرداديهاي منحرف منافق (از نظر شما) همگي دوران جواني كاملاً مشابه شما داشتند و خود را سرباز فدايي اسلام و انقلاب مي دانستند (اين حرفي است كه بارها و بارها پدرم به من زده و من باور نمي كردم تا اينكه بالاخره دو زاري كج ما هم افتاد!)

   البته براي اينكه دوستان بعداً مچ نگيرند بايد بگويم كه الحق و الانصاف بدون در نظر گرفتن افراط و تفريطها و شيوه هاي اشتباه اين عده در نقد و مطالبه، ايده آلها و گفتماني كه توسط اين عده طرح مي شود به آرمانها و گفتمان انقلاب بسيار نزديك است و زنده نگه داشتن آن به هر شكل واجب است و وظيفه تك تك ماست به شرطي كه يك طرفه و صرفاً براي زير سوال بردن افراد و به قصد تخريب و نه به قصد آباد كردن از آن استفاده نشود. همانطوركه بارها در جمع هاي دوستانه نيز گفته ام هرچند آقاي جليلي و ياران او گاهي در سوره (راه) راه افراط مي پيمايند و عملشان منجر به تضعيف نظام، يأس آفريني يا تكميل پازل دشمن مي شود اما با اين وجود در حال حاضر تنها نشريه ايست كه گفتمان امام و انقلاب را كجدار و مريز زنده نگه داشته و از اين جهت شايسته تقدير و تحسين بسيار است.

 

خداوند انشاالله همه ما را از قضاوتهاي عجولانه وناصحيح حفظ كند.

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 13:58 | لینک  | 

  

 

شهيد چمران تا حدود يك سال پيش الگوي من در نحوه ي عمل و زندگي بود. شهيد چمران به علّت ويژگي برجسته ي «ممتاز بودن هميشگي در دوران تحصيل و دست يافتن به بالاترين سطوح علم و دانش» خيلي زود براي نوجوانان درسخوان و به اصطلاح تيزهوش و نخبه نسل ما به الگويي كامل مبدل مي شود و همه ي آن به خاطر احساس قرابتي است كه اين طيف با «نخبگي» شهيد چمران در عمل و آرمان برقرار مي كنند.

   من خود به شخصه مكانيزم تصميم گيري اين شهيد بزرگوار را به نحوي اخذ كرده بودم و استراتژي تصميم گيريهاي خود را بر آن بنيان نهاده بودم تا اينكه حدود يك سال پيش با تلنگر يكي از عزيزترين دوستانم متوجه نقصي بزرگ در اين الگوي عملياتي شدم. نقصي كه باعث شد به كلي الگوي پيشين را وا بنهم و الگويي كاملتر اختيار كنم: امام خميني

   امّا آن نقص چه بود و تفاوت اين 2 الگو در چيست؟ لازم است خاطر نشان كنم كه كلمه «ناقص» را در برابر كلمه «كامل» به كار مي برم و نه كلمه «تمام» چراكه بسيارند چيزهاي «تمامي» كه «كامل» نيستند

   چمران چگونه زيست؟

   «شهيد چمران در هر برهه اي از زندگي خويش به آنچه كه درست انگاشته بود عمل كرد. چه آن زمان كه شاگرد اول دانشكده فني بود، چه آن زمان كه در امريكا بهترين دانشجوي دكتراي رشته خودشان بود، چه وقتي تصميم گرفت كه به لبنان برود و در ركاب امام موصي صدر جهاد كند، چه وقتي در ايران انقلاب شد و به ايران آمد و به كردستان رفت و چه وقتي وزير دفاع شد و ستاد جنگهاي نامنظم را پايه ريزي كرد و چه وقتي شهادت را در دهلاويه اختيار كرد»

  اين موثقترين قولي است كه در مورد آن شهيد وجود دارد. بر اين اساس الگوريتم عملكرد چمران اينگونه بود كه در هر لحظه به اطراف خود نگاه مي كرد و با توجه به اطلاعاتي كه بدست مي آورد وظيفه ي خويش را بر اساس اصل «بندگي خدا» در آن لحظه ارزيابي مي كرد و با اراده تمام به آن عمل مي كرد و به لحظه ي بعدي مي رسيد و باز دوباره تكرار اين چرخه...

   اين الگوريتم دو ويژگي اساسي دارد: اول اينكه تو در آن مقهور شرايط اطرافت هستي دوم اينكه نگاهي به نتيجه نداري. تو به تكليف خود عمل مي كني و در عرصه عمل به تكليف هرجا جانت را تقديم كردي شهید خواهي بود.

   حال اين را مقايسه كنيد با مكانيزم عمل و زندگي شخصيتي چون روح الله خميني. ويژگي برجسته اول الگوريتم عملياتي او اين است كه خود تغييرات اطرافش را رقم مي زند. به عبارت ديگر برعكس تمام سيستمهاي موجود دنيا خود را بر اساس شرايط محيط تغيير نمي دهد بلكه محيط را آنگونه كه مي خواهد تغيير مي دهد. ويژگي دوم آن اينست كه كاملاً متوجه نتيجه است و نحوه ي حركت خود را به گونه اي تنظيم مي كند كه هرطور شده به آن نتيجه برسد.

    به عبارت ديگر راز فلاح و رستگاري چمرانها در اينست كه در بازي اي عمل به تكليف مي كنند كه خميني آنرا طراحي كرده است. خميني امام است و چمران سربازي از لشكر او. هيچ سربازي ديد جامع و بصيرت رهبر خويش را ندارد. او موظف است كه در دنياي كوچك خود فقط به وظيفه حياتي خود يعني درست شمشير زدن عمل كند اما شايد هيچوقت او به درستي نخواهد فهميد كه اين كار به ظاهر كوچك او چه اهمیتی دارد و چه تأثير كلاني در معادلات زندگي آدميان در آينده خواهد داشت.

   در تاريخ زندگي آدميان عده اي طراح تاريخ هستند و كارگردانان و نويسندگان آن و عده ي ديگري بازيگران آن. و اين تفاوت شگرف جايگاه عوام است و خواص. راز سعادت چمران در اين است كه طراحان بزرگي چون امام موسي صدر و امام خميني را يافت و بي درنگ و پاكبازانه خود را در جريان ناب آن دو فنا كرد. امّا آيا عظمت انقلاب خميني را درك كرده بود؟

   {ليكن من ترديد دارم در گفتن اين سخن گرانسنگ حتي در مورد كوچكترين سربازان سپاه اسلام. گاهي مي بينم كه بعضي از آن مردان به ظاهر كوچك در وصيت نامه ي خويش چنان از انقلاب و خون شهدا و آينده انقلاب و قيام جهاني قائم آل محمد(عج) نوشته اند كه گويي بصيرت رهبرشان خميني در ديده هايشان است. اما در مورد چمران معتقدم كه او يك سير تعالي و تكامل را پيمود طوريكه بی شک در اواخر عمر خويش خوب از عظمت خون سرخ خود آگاه گشته بود}

...

   و هان تو اي خواننده ي بيدار... با خود رو راست باش. آيا مي خواهي در زمره خواص مردمان آخرالزمان باشي و اثري در طراحي نقش روزگاران پيرامون خويش داشته باشي يا بيشتر مي پسندي كه عوامت بدانند و در بازي اي كه اغيار آنرا طراحي كرده اند نقشي به عهده بگيري؟هشدار که امروز، سپاه حسين بيشتر از سرباز محتاج سردار است ...

 

من خود نيز بهتر است هوشيار باشم كه مبادا روزي چشم بگشايم و لباس سربازي ابن زياد بر تنم باشد...

ياعلي

***

پی نوشت: در تاریخ چهار خرداد یعنی دو ماه بعد اصلاحیه ای بر این مطلب تحت عنوان نگاهی تحلیلی به سیره چمران نوشتم

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:2 | لینک  | 

خيلي خوبه كه آدم فاميلاش يه شهر ديگه باشن نه؟!

   داشتم فكر مي كردم اگه اين چندتا خاله و دايي و عمو به جا اينكه خونه هاشون تبريز و شيراز باشه تو همين تهرون بود اونوقت چي مي شد؟

   يادمه اون موقعها كه خونمون تهرون نبود هروقت با ماشين خودمون ميومديم تهران خونه ي يكي از دايي هام كه تهران بودن و هستن، هميشه موقع ورود اول مي رفتيم حرم امام و بعدشم شابدالعظيم. اما فكر نمي كردم الآن كه خونمون تهرونه سال به سال چشمم به حرم امام نيفته...

   داشتم فكر مي كردم اونايي كه فاميلاشون تو تهرونن چه گلي به سر خودشون زدن؟ اونا هم سالي يه بار همديگه رو مي بينن ما هم سال يه بار! تازه خوبيش اينه كه وقتي ما همديگه رو مي بينيم به حساب مسافريم و يه سالش خيلي يه ساله! دوري و دوستي هم كه مزيد بر علت ميشه. مضاف بر اينكه چند شبي خونه ملت جل مي شيم و شب مي خوابيم و بالاجبار چند جاي ديدني و تفريحي مي ريم و كلي هم صحبت مي شيم. حالا اگه همون خاله يا دايي خونشون تهران بود، به هزار زور و زحمت پا مي شدي سوار ماشين مي شدي و يه عيد ديدني تشريفاتي، به قول معروف سك سك و يه دونه پسته كه الآن از جاي ديگه ميايم و همه چي خورديم و خب حسین آقا دانشگاه سراسري مي رفتي يا آزاد و حرفاي صدمن يه غاز زنها و ياعلي خدافظ... تازه همينشم منوط به اينه كه پارسال فاميل محترم بازي برگشت عيد ديدني رو انجام داده باشه يا نه يا پاتختي زهره جون ننه کلثوم رو دعوت كرده بودن يا نه و...!

تو اين يكي دو تا سفر چندتا خاطره جالب گيرم اومد كه دو سه تاش رو اينجا مي نويسم:

  1. هنوز اذون صبح نشده بود. سريع سوار ماشين شديم و را افتاديم به سمت شاهچراغ. همينطور كه رانندگي مي كرد ديدم يه دستمال كاغذي دستشه زير لب ذكر ميگه و هر از گاهي دستمال رو به پيشوني تماس ميده. اول نفهميدم چيكار داره ميكنه. كارش كه تموم شد گفت: نماز مستحبي رو ميشه در حال حركت هم خوند... به خودم گفتم: بيچاره يه نيگا به خودت بنداز...
  2. خيلي سن نداره اما به خاطر مريضي خيلي شكسته شده... بقاله، اونم تو شهر محرومي مث اونجا كه از فرط نبود كار دو تا دكان در ميون بقالي بود. پرسيدم رأي دادي انتخابات؟ گفت: نه بابا... خرجيمون رو نمي تونيم دربياريم... پارسال با يه ميليون تومن مغازه مون پر جنس مي شد امسال با همون پول فقط چندتا گوني برنج مي خريم. بازار كساده ملتم پول ندارن چيزي بخرن، ما هم چاره اي نداريم همش نسيه مي ديم... اونروز بد حالم گرفته بود...
  3. تو اتوبوس برگشت بغل دستم نشسته بود. خيلي زود هم صحبت شديم. مي گفت بچه نظام آباده. گفتم به نظر من بچه تو كوچه هاي نظام آباد بزرگ بشه بهتر از اينه كه بالاشهر و تو خونه ويلايي... 27 سالش بود اما اولش فكر كردم هم سناي خودمونه... خدمت رفته، دانشگاه نرفته از بچگي كار كرده... گفتم زن نمي گيري؟ گفت با اين اوضاع خرج و مخارج مغز خر كه نخوردم! عقيدم اينه كه بايد يه خونه و ماشين قبلش داشته باشم... اما يه بيوه 25 ساله رو يه ساليه صيغه كردم. يه خونه گرفتم شبا ميرم پيشش. مامانمينا خبر ندارن فك مي كنن شبا تو آژانسي مي خوابم مث قبل. خودشم كار ميكنه اجاره خونه رو مي ديم... با خودم گفتم دمش گرم كه باز به گناه نيفتاده...!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 1:10 | لینک  | 

   ديروز در يك مجلس مهماني نشسته بوديم و با داماد گراممان مشغول اختلاط بوديم و صحبت از تساوي -معادل باخت- تيم ملي فوتبال مقابل كويت شد. صحبت از زيرساختهاي ناموجود فوتبال در ايران شد و اينكه اگر ما هم بخواهيم پيشرفت ژاپن و كره را در فوتبال داشته باشم بايد ليگ باشگاه هايمان را مثل آنها ترقي دهيم و اينكه اين ترقي ممكن نيست مگر اينكه باشگاه هاي ما خصوصي شوند و جيره خور دولت نباشند و لازمه ي آن هم اينست كه ما تجارت فوتبال رايج در دنيا را به رسميت بشناسيم و همينطور براي اينكه باشگاه ها بتوانند هزينه هايشان را درآورند بايد مثل اروپا شبكه هاي تلويزيوني خصوصي ايجاد كنيم تا در يك رقابت تجاري امتياز پخش مسابقات باشگاه ها را بخرند و به اين ترتيب مدل دل و خرج فوتبالي اروپا را پياده كنيم و براي اينكه شبكه تلويزيون خصوصي ايجاد كنيم بايد .... (و اين زنجيره همچنان ادامه دارد!)

  

   واقعيت اينست كه نظام جمهوري اسلامي امروز بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز نتوانسته است تكليف خود را در تضاد موجود بين «آرمانهاي انقلابي برآمده از دين» و «آرمانهاي جاافتاده ي جامعه جهاني» مشخص كند. اين 2 گانگي به خوبي در بسياري از مسائل كشور ما همچون سينما(هنر)، فوتبال(ورزش)، اقتصاد، سيستمهاي آموزشي، سياست خارجي، بحث احزاب داخلي و ... خود را نشان مي دهد.

   به عنوان نمونه (case study!) به همين مورد فوتبال مي پردازيم. از نظر من اگر بخواهيم با رويكرد واقع اسلامي به موضوع نگاه كنيم بالكل موجوديت پديده اي به نام فوتبال حرفه اي زير سؤال خواهد رفت. امروز فوتبال يكي از ابزارهاي مهم ايجاد غفلت است. اگر زماني تنها ترياك و مشروب براي فراموش كردن واقعيتها و از خودبي خودي وجود داشت امروز پديده هايي چون فوتبال، سينما و بازي هاي كامپيوتري را هم بايد نسل جديد مواد مخدر دانست. فوتبال امروز به يك تجارت كثيف مبدل گشته است كه سود سرشاري را عايد سوداگران رذلي مي كند كه ارمغان تجارتشان چيزي جز استحمار و غفلت ميليونها انسان نيست. ساعتها وقت جوانان اقصي نقاط كره زمين تا پاسي از شب با تماشاي بازي پوچ 22 نفر در زمين تلف مي شود و بحثهاي حاشيه اي پس از آن (مثل همين بحث استقلال و پرسپوليس يا ميلان و اينتر و...) عمر گرانبهاي مردمان روي زمين را دود مي كند و به هوا مي برد. خوب به ياد مي آورم بحثهاي طولاني طاقت فرساي دوستان خودم در دبيرستان را در كل كل هاي پوچ آبي و قرمزي. (و البته ساعتها بحث خودم با رفقا بر سر تكنيكهايي كه در گيم نت در بازي جنرالز به كار بره بوديم را هم به خوبي به ياد مي آورم!)

   در اين ميان سياستهاي مديران مذبذب ما تنها به درجا زدن و گردوخاك كردن مي انجامد. آنها كه كمي دلسوزترند مي گويند كه اين ميدان رقابت كاذبي است كه به هرحال در دنيا برقرار است و ما هم براي اعاده ي حيثيت ايران اسلامي و افزايش غرور ملي و روحيه جوانان و ... ناگزير به شركت در اين ميدانيم. بنابراين سرمايه گذاريهاي كلان براي كسب مدال در المپيك و مسابقات جهاني و ... شروع مي شود و هر روز بيشتر از ديروز در تنور اين سوداي باطل بيشتر دميده مي شود. از سوي ديگر عده ي ديگري هم- كه آنها هم دلسوزند- به آن عده ي قبلي خاطرنشان مي كنند كه براي كسب مدال و سرافرازي ملي و ... بايد زيرساختهاي لازم آنرا بوجود بياوريم – كه مي شود همان بحث اول اين نوشته- اين عده بعد از گذشت مدتي به اين نتيجه مي رسند كه براي ايجاد زيرساختهاي فوتبال زيرساختهاي خصوصي سازي بايد بوجود آيد و براي ايجاد زيرساختهاي خصوصي سازي زيرساخت هاي دموكراسي و جامعه مدني و سرمايه گذاري خارجي لازم است كه براي ايجاد اين يكي نياز به اقتصاد آزاد و تنش زدايي خارجي و تعامل فرهنگي(!) داريم و اينها هم كه با نفي هولوكاست و اسرائيل و حمايت از حزب الله و ولايت فقيه و تمدن اسلامي و غصب خلافت علي توسط ابوبكر و عمر و ... جور در نمي آيد و اينجاست كه مدير محترم دانسته يا ندانسته مجبور به انتخاب مي شود! (كه البته چون مدير محترم آبرو و عزت محصول روشنفكرنمايي هاي اخير خود را – كه جوانان بايد شاد باشند و كي گفته اسلام با ورزش و تفريح مخالف است و ايراني بايد در همه ي صحنه ها اول باشد و ...- دوست دارد و نمي خواهد از دست دهد از تب و تاب نمي افتد و شروع مي كند به نطق لزوم تنش زدايي و سرمايه گذاري خارجي و از بين رفتن مرزهاي ايدئولوژيك و انگ افراط و تحجر به يك عده زدن و ...)

   و اين بود خلاصه اي از بدبختي هاي امروز جمهوري اسلامي!

حالا در اين ميان براي خود من واقعاً سؤال است كه بالاخره چه بايد بكنيم با اين تضادي كه بين شركت در ميدانهاي رقابتي كاذب جهاني وجود دارد و آرمانهاي برآمده از انسانيت و دين و اخلاق و سيره ي ائمه. آيا بايد به نفي و رد اين ميدانهاي رقابتي بپردازيم يا به نحوي بدون پذيرفتن اثرات سوء آنها در اين ميادين حضور يابيم؟ مطمئنا پاسخ در كوتاه مدت دومي و در بلندمدت اوليست اما بايد رسيد چگونه...؟!

 

پي نوشت: پريروز از تبريز برگشتم و امروز هم انشاالله ميريم شيراز و باز دو سه روزي نيستم. دوستان عزيز لطفاً موقع ازدواج با يك غيرهمشهري به اين فكر كنن كه بچه هاي بيچاره چه گناهي دارن كه تو هر عيد يه پاشون اونور ايران باشه براي ديدن عموها و يه پاشون اونور ايران باشه براي ديدن خاله ها و دايي ها!

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 13:36 | لینک  | 

كلاس درس كنترل بود. جناب استاد چند دقيقه اي بود كه موضوع درس را وانهاده بود و از جايگاه تكنولوژي در جهان امروز سخن مي گفت. از تلسكوپ باقطر 10 متر امريكايي گفت كه بزرگترين تلسكوپ جهان است و تلسكوپهاي 5 متري و بيشتر هند و چين كه به زودي ساخته مي شوند. مي گفت امروز داشتن يك تلسكوپ از نان شب واجبتر است و از طرح شروع به ساخت تلسكوپ 3 متري ايراني گفت. همينطور از شتاب دهنده ي غول آساي اروپا كه زير 3 كشور اروپايي ساخته شده گفت و اينكه يكي از چيزهاي ديگري كه از نان شب واجبتر است شتاب دهنده اي در منطقه است كه به صورت كنسرسيومي از چند كشور من جمله ايران در اردن ساخته خواهد شد.

   پس از كلاس همينطور كه به سمت اتاقش مي رفت از او علت رقابت فضايي دهه ي 60 بين امريكا و شوروي بر سر سفر به ماه را پرسيدم. در جوابم گفت كه در آن سالها صنايع امريكا دچار ركود تكنيكي شده بودند. دولت ايالات متحده با مطرح كردن آرمان سفر به ماه باعث شد كه مجموعه صنايع امريكايي در يك زنجيره ي به هم پيوسته از لحاظ تكنولوژيكي يك سطح ارتقا يابند. از اين راه براي پرتاب موشكي حامل انسان به ماه تمام صنايع الكترونيكي، مكانيكي، پزشكي، متالورژي، كامپيوتري، نرم افزاري و... آنها دچار جهشي در فناوري مي گشتند و با ارتقا اين مجموعه اقتصاد، نيروي انساني و اعتبار امريكا هم يك پله بالاتر مي رفت. مي گفت نشانه ي آن اينست كه در 30 سال گذشته سفر به ماه ديگر مطرح نشد. و اضافه كرد كه در حال حاضر ناسا تمام پروژه هاي خود را غير از پروژه ي سفر به مريخ تعطيل كرده است چرا كه سفر به مريخ سطح بالاتري از تكنولوژي را مي طلبد و به اين ترتيب دوباره چرخه ي صنايع و اقتصاد امريكا با اين هدف جديد فعال مي شود.

...

   در انديشه مدرن، پس از حذف خدا از انديشه ها و قرار دادن انسان در جايگاه خدايي و شكل گرفتن تمدن بر اساس انديشه انسان محوري، جهان آخرت و قيامت نيز از دايره ي موضوعات فكري خارج مي گردد و همه چيز در «اين دنيا» خلاصه مي شود. اهداف و غاياتي كه به اين ترتيب بر انسان مترتب مي گردد آرمانهايي لاجرم اين دنيايي خواهند بود، و از آنجا كه انسان موجودي نامتناهي است و محدوديت را برنمي تابد غايت خويش را هم عنصري بي انتها بر مي گزيند: «قدرت»

   و اين راز پيشرفت و ترقي تمدن امروز غرب است. نداي بيروني قدرت كه با نداي دروني آن كه از نفس اماره بر مي خيزد هماهنگ مي شود قابليت آنرا دارد كه شريعتي نو بنيان گذارد. آييني جديد كه همه چيز در آن در يك كلمه خلاصه مي شود: «قدرت» با توجه به هماهنگي فوق العاده ي اين آرمان با ساختار دروني وجود انسان، سياستگذاري در انديشه ليبرالي برعكس مشابه سوسياليستي به شكست نمي انجامد بلكه اژدهايي مي آفريند كه روز به روز فربه تر و قدرتمندتر مي شود: عطش قدرت... نظامهاي متناسب با اين جهان بيني هم خيلي سريع توسعه مي يابند: اقتصاد آزاد بر اساس منفعت شخصي، آزادي همه ي غرايز تا جاييكه متعرض غرايز ديگران نشود، و تكنولوژي... همان چيزي كه مي خواهم كمي ماهيتش را مورد كنكاش قرار دهم.

   در هر عصري، بنا به شرايط آن دوران، قدرت مظاهر مختلفي دارد. مظهر قدرت يك تمدن در عصر پيش از اسلام بناهاي بزرگ و باشكوه بود. تمدنهاي مختلف در رقابتي آشكار سعي مي كردند تا باساختن بناهايي بزرگتر و باشكوهتر و نشان دادن آن به سفراي كشورهاي ديگر قدرت تمدن خويش را به رخ ديگران بكشانند. تخت جمشيد و اهرام مصر و  بناهاي مشابهي كه در روم باستان، چين و امريكاي قديم وجود دارد همگي نشان از رقابت قدرت در قالب مظهر اصلي آن يعني بناهاي باشكوه دارد. در عصر ما، بناهاي عظيم ديگر مظهر قدرت نيستند، اما جاي خود را به چيز ديگري داده اند. در جهان امروز، مظهر قدرت چيزي جز «تكنولوژي» نيست.

   چندي پيش يكي از فيلمهاي سينمايي كه از تلويزيون پخش مي شود، توجهم را جلب كرد. فيلم، دنياي 50 سال بعد را تصوير مي كرد. آنچه فيلمساز سعي داشت به عنوان شاكله اصلي جهان سال 2060 در جاي جاي فيلم نمايش دهد پيشرفت فوق العاده ي تكنولوژي بود. اتومبيلهايي كه روي هوا پرواز مي كردند، انسانهايي با قابليتهاي فوق العاده ژنتيكي، لباسهايي با امكانات عجيب و صحنه هاي متعددي كه از محاسبات يك كامپيوتر شخصي و نمودارهاي آن كه در كنار تايپ سريع و صحبتهاي علمي پيچيده ي فردي كه پشت آن نشسته بود، همگي بيننده را در طلب سرزميني خيالي از تكنولوژي هاي پيچيده و پيشرفته غرق مي كرد. صحنه هايي كه مشابه آن در فيلمهاي بسياري (از ماتريكس گرفته تا هالك) ديده مي شود. تمامي اينها تأثيري ناخودآگاه بر بيننده مي گذارد: «تكنولوژي نهايت آرمانهاي انساني است و صاحبان تكنولوژي حكمرانان آينده كره زمين خواهند بود.» همين امر باعث شده است كه مواردي نظير «تكنولوژي غني سازي سوخت هسته اي» ، «پرتاب موشك به فضا» ، «سلولهاي بنيادي»، «تكنولوژي نانو»، «پليمرهاي هوشمند»، «باتريهاي خورشيدي» و... چنان اهميتي مي يابند كه دست يافتن كشورها به هر يك از اين تكنولوژيها زنگ خطري را براي كشورهاي مدعي قدرت به صدا در مي آورد. جنجالهاي تبليغاتي ايالات متحده در 5 سال گذشته كه براي جلوگيري از حركت جمهوري اسلامي ايران به سمت دستيابي به فناوري غني سازي سوخت هسته اي و پيشنهادهاي متعدد آنها براي اينكه خود اين سوخت را تامين كنند يا غني سازي در خاك روسيه انجام شود، و همينطور تاكيدات مكرر مقام معظم رهبري بر حركت علمي ايران و توليد علم و تكنولوژي در داخل، همگي نشان از اهميت فوق تصور تكنولوژي در ساختار قدرت امروز جهان دارد.

   آنچه ما امروز پيرامون خود مي بينيم تبليغات گسترده ايست كه 2 ركن اساسي دارند: يكي تثبيت تكنولوژي به عنوان موجودي بسيار حياتي كه معيار و مظهر قدرت است و زندگي بدون آن بي معنيست و دستيابي به آن «از نان شب واجبتر است» و دوم معرفي دولتها و صنايع غربي به عنوان صاحبان انحصاري و پيشگامان تكنولوژيهاي پيشرفته. تبليغات بي وقفه ي ركن دوم در فيلمها و بازيهاي كامپيوتري و تلويزيونها گاهي چنان از حد مي گذرد كه بيشتر به سايه اي خيالي تشابه مي يابد كه فقط به درد ترساندن كودكان مي خورد. اما آنچه موضوع اصلي اين مقاله خواهد بود نه ركن دوم بلكه ركن اول تبليغات است.

   مردمان امروز دنيا، بالاخص آنهايي كه كمتر از 60 سال سن دارند اكثراً در يك سيستم آموزشي مشابه تربيت گشته اند. سيستم آموزشي كه با خواندن و نوشتن يعني 2 كتاب فارسي و رياضي آغاز مي شود و در عرض چند سال دانش آموز به اين خو مي گيرد كه هر هفته 4 زنگ رياضي و 3 زنگ علوم داشته باشد و مثلاً 1 زنگ تاريخ يا نصف زنگ انشا. اين روند بسيار ظريف و حساب شده ذهن دانش آموز را با خود همراه مي كند تا جاييكه اين دانش آموز خود بدون اينكه كسي به او چيزي بگويد كلاسهاي تاريخ و جغرافيا و ادبيات را چرت مي زند يا جيم مي زند ولي كلاسهاي رياضي و علوم را (حتي علي رغم ميل خود) با دقت دنبال مي كند. زماني هم كه به سن انتخاب رشته مي رسد علوم تجربي و فيزيك و رياضياتا چنان اهميتي در انديشه او يافته اند كه انتخاب رشته ي هنر يا انساني به ذهنش هم خطور نمي كند. اين روند در كشورهاي مختلف مشابه است و قرار دادن 1 زنگ دين و زندگي يا بينش اسلامي يا آيين زندگي تفاوتي در روند آن ايجاد نمي كند. در اين سيستم آموزشي مدام تكرار مي شود كه ضريب درسهاي تخصصي 3 برابر درسهاي عمومي است. و اين در ذهن من شنونده يعني اينكه رياضي و فيزيك و شيمي ارزشي 3 برابر ادبيات و بينش و عربي و زبان دارند. بهترين رتبه هاي ما و نخبگان برتر ما افتخار مي يابند كه در يك دانشگاه «صنعتي» (university of technology) در يك رشته ي فني مثل مهندسي برق يا مكانيك تحصيل كنند. دانشگاه و رشته اي كه تمام صحبتها در آن موضوعي با نام «تكنولوژي» دارند. دانشگاهي كه تو از آن «مهندس» فارغ التحصيل خواهي شد. مهندس، يعني كسي كه شغلش سروكار داشتن با تكنولوژي است: طراحي، ساخت، توسعه يا تعمير و نگهداريِ «تكنولوژي» دانشگاهي كه مترقي ترين دغدغه هاي دلسوزترين افراد آن تنها يك چيز است: «چگونه سطح تكنولوژي علمي و صنعتي را در كشورمان ارتقا دهيم؟»

   اما در اين ميان جاي يك پرسش بسيار خالي است: تكنولوژي ذاتاً و ماهيتاً چيست؟ ارزش تكنولوژي در چيست كه پتانسيل اينرا به آن داده است كه به عنوان مظهر قدرت در جهان امروز مطرح شود؟ آيا تكنولوژي آن همه قدر و ارزش دارد كه تصاحب آن ما را به سعادتمندترين و مترقي ترين مردم جهان تبديل كند؟ آيا واقعاً مدينه ي فاضله ي انسانها، دنيايي لبريز از تكنولوژيهاي پيشرفته است كه تمامي جزئيات زندگي انسان را متأثر كرده باشد؟

   لازم است كمي در ماهيت تكنولوژي تأمل كنيم.

   تكنولوژي چه حوزه هايي را در برمي گيرد؟ كمي تأمل لازم است. محصولات تكنولوژي، اعم از آنهايي كه ما روزانه با آنها سروكار داريم مثل خودرو، سيستمهاي تهويه(كولر و شوفاژ)، لامپ، تلفن، كامپيوتر، ماشين لباسشويي و ظرفشويي، اجاق گاز، اتو، مايكروفر، جاروبرقي، سشوار، تلويزيون، دوربين، تلفن همراه، اينترنت و... و آنهايي كه مستقيماً ما با آنها سروكار نداريم مثل ماشين آلات و تجهيزات ريخته گري، تراش، ذوب آهن، استخراج نفت، نيروگاههاي توليد برق، شبكه هاي انتقال آب و برق و فاضلاب، حمل و نقل دريايي و هوايي و زميني(كشتي و هواپيما و قطار و مترو و ...) همگي در يك نقطه با هم مشتركند. تكنولوژي تنها و تنها به يك منظور بوجود آمده است و پس از آن اينچنين پيچيدگي يافته و وسعت پيدا كرده كه ديگر نمي توان كليت آنرا درك كرد.

   تكنولوژي تنها براي «تسهيل امور روزانه ي انسان» بوجود آمده است. تنها حوزه اي كه تكنولوژي با آن درگير است «روزمرگيهاي زندگي انسان» است نه چيزي بيشتر!

    شايد در نظر اول اين سخن بسيار گزاف به نظر برسد اما تحقيق آن خيلي سخت نيست. كافيست به روند تكامل تكنولوژي و علوم مرتبط با‌ آن نظري بيفكنيم. يك مثال مي زنيم:

   سالها قبل انسان براي حركت از نقطه اي به نقطه ي ديگر جز پاي خود چيز ديگري نداشت. بعد از مدتي به اين نتيجه رسيد كه بعضي از حيوانات قابل اهلي شدن و استفاده براي حركت و حمل بار هستند. بعد از مدتي كه يك نفر سوار حيواني چون اسب مي شد اين روش توسعه يافت و اتاقكي به يكي دو حيوان متصل شد كه روي چرخ حركت مي كرد. همزمان با بوجود آمدن اين گاريها، نياز به مشاغلي چون نجاري، آهنگري، تجارت و ... بوجود آمد و به تدريج با توسعه ي گاريها اين صنايع وابسته نيز گسترش مي يافتند. خود اين صنايع هم براي تامين نيازهاي خود به صنايع پشتيباني ديگري نياز داشتند. مثلاً نجار نياز به ابزار داشت كه آنرا از آهنگر مي خريد. آهنگر خود نياز به فلز دارد. آهن از معدن مي آيد. معدن حفار و كارگر و تكنولوژي خاص خود را مي طلبد و ... اين روند سالها ادامه مي يابد... تبديل انرژي حرارتي به حركت در ماشين بخار نقطه عطفي در روند تكنولوژي دنيا بوجود مي آورد. با پيشرفت صنايع به تدريج مشاغل تخصصي تر مي شوند و صنايع پشتيباني خود را نشان مي دهند. دانشگاه هايي براي آموزش اين مهارتها نيز بوجود مي آيد، بازارهايي براي مبادله اين كالاها توسعه مي يابند و ...

   اما دوباره به اينر وند نگاهي مي اندازيم. نقطه ي شروع چيزي جز  تسهيل يك عمل ساده ي انساني نيست: حركت از جايي به جاي ديگر. به همين ترتيب نياز انسان به خوردن توسعه يافته و صنايع عظيم غذايي را بوجود آورده است. اجاق گاز و مايروكوفر و رستورانهاي بزرگ را خلق كرده است. ماشينهاي مكانيزه براي كاشت و برداشت محصول در مزارع، گلخانه هاي بزرگ و ... همه از يك چيز برمي آيند: خوردن. همينطور است در مورد بقيه نيازهاي آدمي، از پناه خواستن در برابر گرما و سرما گرفته تا زدن ريش يا استراحت يا سرگرم شدن و ...

    امروز كودكي كه به دنيا مي آيد با يك شبكه ي عظيم به هم گسترده ي تكنولوژيك مواجه مي شود كه تسلط به كليت آن بسيار صعب و مشكل است به خصوص كه اين موجود هزار دست روز به روز دستان خويش را بيشتر در جزئيات زندگي آدمي مي گسترد و حتي نسبت به خصوصي ترين قسمتهاي حيات آدمي نيز بي تفاوت نيست. اين كودك در يك بستر پرشاخ و برگ تكنولوژيك بزرگ مي شود و از طريق آن تغذيه مي كند و نيازهايش را برآورده مي كند اما هيچوقت قادر نيست نسبت به كليت موحوديت اين سيستم بزرگ پرسشي كند يا اطلاعي كسب كند. به تدريج او نيز به عنوان يكي از پيچ و مهره هاي اين مجموعه مستحيل مي شود و غايت اختيار خويش را در عمل به وظيفه ي تعريف شده ي خويش (به عنوان يك تاجر، كارمند، استاد دانشگاه يا مهندس) مي يابد و هرچيزي را كه در تعارض با اين سيستم باشد دشمن خويش خواهد دانست. {اين بخشهاي نوشته ام به نحو عجيبي به فيلم ماتريكس شباهت يافت، هرچند شخصاً هيچ تأملي در محتواي آن فيلم و منظور كارگردانان آن نكرده ام.}

   با اين اوصاف تكنولوژي با همه ي عظمت و زرق و برقش تنها يك محور اصلي دارد: برآوردن نيازهاي بدوي انسان. تكنولوژي حركت انسان را از جايي به جاي ديگر تسهيل و تسريع مي كند اما در مورد اينكه به كجا بايد رفت چيزي نمي گويد. تكنولوژي خورد و خوراك و پوشاك انسان را تأمين مي كند اما در مورد اينكه انسان بعد از بدست آوردن انرژي و مواد مورد نيازش از غذا و دفع خستگيش با خواب و پوشاندن خود با لباس چه بايد بكند چيزي نمي گويد. تكنولوژي تنها انسان را به لبه هاي كمال يك «حيوان» مي برد و در آنجا او را رها مي كند. تكنولوژي يك دور باطل حيواني است:‌ تكنولوژي نيازهاي حيواني و غريزي مرا تأمين مي كند و من تكنولوژي را ارتقا مي دهم. تكنولوژي نيازهاي حيواني ...

   خيلي عجيب است. نه؟

   امروز شايد 90 درصد (و شايد هم بيشتر) از مردم دنيا مشغول به عمل به وظيفه شان در اين دور حيواني هستند. دوري كه تنها يك چيز را بر آورده مي كند: خواهشهاي پست نفساني را. هر دور كه طي مي شود انسان يك پله از انسانيت خويش سقوط مي كند. سقوطي بي انتها كه از رنسانس آغاز شد. از آنروزي كه بشر دنياي غرب خدا و كليسا را حذف كرد. از آنروز غفلت و تاريكي است كه هر روز بر لايه هاي تيره اش مي افزايد... اين همان پاسخ پرسش ماست. علت آنكه اينچنين امروز تكنولوژي اجر و قرب يافته است و مظهر قدرت تلقي مي شود چيزي جز اين نيست كه انسان تمام مطلوبات و آرزوهاي خويش را در اين دنيا مي جويد و چون خدا و به دنبال آن آخرت از معادلات او حذف گردد، نفس و حيوانيت جايگزين آن مي گردد و در اين حال پر بيراه نخواهد بود كه تكنولوژي به عنوان موجودي كه كمك بسيار زيادي به او مي كند تا اميال پست حيواني اش را ارضا كند اينچنين محبوب و پرقدر خواهد گشت.

...

   پدرم مي گفت ما بچه كه بوديم تابستان هر روز كاري بود كه بايد انجام مي داديم. زنان فاميل دور هم جمع مي شدند و ما بچه ها هم كمكشان مي كرديم. چند روز رب درست مي كرديم. چند روز ترشي بود بعدش نوبت مربا يك مدتي شيريني باز چند روز بايد گوشت قورمه را براي مصرف زمستان آماده مي كرديم. آب لوله كشي هم نبود. نان را هر خانه خودش مي پخت. همينطور ماست و دوغ و ...

   داستان متعلق به حدود 50 سال پيش است. همين سر عيدي كه خودم مجبور شدم در امر مبارك خانه تكاني، آنهم به معيت جاروبرقي پاناسونيك و شيشه پاك كن گلرنگ و ... يك هفته اي همه ي اهل خانه درگير بودند و جزد نظافت كار ديگري نمي كردند. 50 سال پيش همه ي مايحتاج اوليه با زحمت و زمان زياد بدست مي آمد. آب از سرچشمه و آب انبار، حمام عمومي بود. غذاها در نبود يخچال بايد يا از زمستان تهيه مي شدند يا همان موقع خريداري مي شدند. پخت و پز بسيار دشوار بود. زمستانها از سرما همه بايد كنار كرسي جمع مي شدند. تازه اگر امرار معاش خانه از گاو و گوسفند و باغ و مزرعه باشد كه خودش همه ي وقت تو را خواهد گرفت. مغازه به شكل امروزي اش نبود. شبها روشنايي وجود نداشت و همه بايد مي خوابيدند...

    با تقريب خوبي مي توان گفت تا 50 سال پيش در ايران عمر اكثر قريب به اتفاق مردم در امور روزمره كه هدفي جز برآوردن نيازهاي بدوي انسان نداشتند تلف مي شد. نگاهي به تاريخ كافي است تا بفهميم كه تنها عده ي معدودي كه توانسته بودند خود را از قيد و بند اين همه گرفتاريهاي جزئي و دست و پاگير آزاد كنند نامشان را در تاريخ جاودانه كردند. شعرا، علما و عرفايي كه در اين دنياي بي مقدار در جستجوي چيز ديگري برآمدند و به واسطه ي همان، نامي جاودانه يافتند. حافظها و مولويها و خواجه نصيرها و علامه حلي ها و اميركبيرها و مدرسها و امام خميني ها...

    اما امروز به يمن پيشرفت تكنولوژي و بوجود آمدن سازوكارهاي تكامل يافته ي اجتماعي، نيازهاي انسان در زمانهايي بسيار بسيار كمتر از قبل برآورده مي شود. آب آشاميدني در لوله ها، غذاي تازه در يخچالهاي مغازه ها، امان كامل از سرما و گرما، لباسهاي آماده با شستشوي آسان، حمام گرم در هر خانه، باعث شده است كه انسان امروز زمان آزاد و قابل استفاده اي چند برابر پدران خويش داشته باشد. تمدن غرب با تلاش مستمري كه در چهارصد سال اخير از خود نشان داده است بستر فوق العاده اي براي پياده كردن آرمانهاي الهي بوجود آورده است. مؤمن امروزي ديگر نگران برآوردن ناگزير هزار و يك نياز غريزي خود نيست و با فراغ بال مي تواند به امانت ازلي كه بر دوشش نهاده شده بپردازد. تنها قدري خودآگاهي لازم است تا تمدن اسلامي بار ديگر بر پايه ي آرمانهاي الهي و اينبار با استفاده از همه ي آنچه غربيان در تمدن مادي خويش بدست آورده اند برپا شود.

   سؤال اساسي اما، اينست كه جايگاه تكنولوژي در تمدني مبتني بر توحيد و با غايت تقرب كجاست. سؤالي كه به نظر مي رسد امروز بعد از گذشت 30 سال از انقلاب اسلامي اي كه نداي بيداري انسان آخرالزماني و گسستن بندهاي هوا و هوس مدرن بود، بايد بدان پاسخ داد.

ياعلي

 

پی نوشت: موضوع این نوشته بی اغراق از روز اولی که وارد دانشگاه شدم از مهمترین دغدغه های ذهنیم بود. به لطف الهی امروز بعد گذشت ۳ سال تونستم به بک جمع بندی اولیه از این موضوع تو ذهنم برسم که همینیه که می بینید. چون چند روزی نیستم و چون ایام عیده همه ی متن رو یکجا نوشتم و گذاشتم اینجا. انشاالله که با نظراتتون منت بذاريد و من رو در جمع بندی های کاملتر یاری کنید

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 23:11 | لینک  |