تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

 

 

پدران مظلومان همیشه ی تاریخند.اینرا خودتان با کمی تحلیل برخوردهای خودتان با پدرتان به خوبی درک خواهید کرد. برای اینکه یکبار هم که شده حس و حال پدرتان را -وقتی با قطعیت تمام حرفهای از روی دلسوزیش را رد می کنید- درک کنید ابیات ارزشمند زیر را که مولانا در وصف جدال نوح و پسرش کنعان سروده بخوانید. شاید دانستن این چیزها وقتی خودمان پدر شده ایم خیلی دیر باشد.

 

... همچو کنعان کآشنا می­کرد او                 که نخواهم کشتی نوح عدو

هی بیا در کشتیِ بابا نشین                      تا نگردی غرقِ طوفان ای مهین

گفت نه، من آشنا آموختم                          من به جز شمعِ تو شمع افروختم

هین مکن، کین موج طوفانِ بلاست              دست و پا و آشنا امروز لاست

بادِ قهرست و بلای شمع­کش                      جز که شمع حق نمی­پاید خمش

گفت نه، رفتم بر آن کوهِ بلند                       عاصمست آن کُه مرا از هر گزند

هین مکن که کوه کاهست این زمان             جز حبیبِ خویش را ندهد امان

گفت من کی پندِ تو بشنوده­ام                    که طمع کردی که من زین دوده­ام؟

خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا                      من بَری­ام از تو در هر دو سرا

هین مکن بابا که روزِ ناز نیست                   و خدا را خویشی و انباز نیست

تاکنون کردی و این دم نازُکیست                  اندرین درگاه، گیرا، نازِ کیست؟

لَم یلد لَم یولدست او از قِدم                       نه پدر دارد، نه فرزند و نه عم

نازِ فرزندان کجا خواهد کشید                      نازِ بابایان کجا خواهد شنید

نیستم مولود، پیرا، کم بِناز                         نیستم والد، جوانا، کم گُراز

نیستم شوهر، نیم من شهوتی                  ناز را بگذار اینجا ای سِتی

جز خضوع و بندگی و اضطرار                       اندین حضرت ندارد اعتبار

گفت بابا سالها این گفته­ای                        باز می­گویی، به جهل آشفته­ای

چند از اینها گفته­ای با هرکسی                   تا جوابِ سرد بشنودی بسی

این دمِ سردِ تو در گوشم نرفت                    خاصه اکنون که شدم دانا و زَفت

گفت بابا چه زیان دارد اگر                           بشنوی یکبار تو پندِ پدر؟

همچنین می­گفت او پندِ لطیف                    همچنان می­گفت او دفع عنیف

نه پدر از نصح کنعان سیر شد                     نه دی در گوشِ آن ادبیر شد

اندرین گفتن بدند و موجِ تیز                         بر سرِ کنعان زد وشد ریزریز

نوح گفت ای پادشاه بردبار                          مرمرا خَر مرد وسیلت بردبار

وعده کردی مرمرا تو بارها                           که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم                      پس چرا بربود سَیل از من گلیم؟

گفت او از اهل و خویشانت نبود                   خود ندیدی تو سپیدی او کبود؟

چونکه دندانِ تو کرمش درفتاد                      نیست دندان، برکنش ای اوستاد

تا که باقی تن نگردد زار از او                        گرچه بود آنِ تو، شو بیزار از او

گفت بیزارم زغیرِ ذاتِ تو                             غیر نبود آنکه او شد ماتِ تو

... ننگرم کس را و گر هم بنگرم                   او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق صنع خدا بافَر بود                            عاشق مصنوع او کافر بود

 

امّا همه­ی پسران با پدران خود مثل پسر نوح نیستند. نمونه­ی آن پسر پیامبر دیگر، ابراهیم است. امروز هم روز عید قربان است و سالروز امتحان بزرگ ابراهیم و اسماعیل. آنگاه که ابراهیم پسرش را صدا می­زند و می­گوید خدا مرا امر کرده که تورا قربانی کنم اسماعیل می­گوید: پدرجان آنچه را بدان امر شده­ای انجام بده که إنشاءالله مر از صابران خواهی یافت.

   این 2 پسر و برخوردشان با پدرانشان – که هر 2 از پیامبران اولوالعزم هستند – 2 سر طیف برخوردهای ما با پدرانمان را می­سازد. یکی را پدرش به نجات و رستگاری می­خواند و او سرباز می­زند و دیگری را پدرش به قربانی شدن می­خواند و او می­پذیرد.

   هر 2 پسر پیامبرند. امّا چرا یکی راه هابیل در پیش می­گیرد و یکی راه قابیل؟

 

بد نیست، اینجا، سؤالی هم از خود بپرسیم: ما در کجای این طیف قرار گرفته­ایم؟

 

عید قربان مبارک!

 

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 18:13 | لینک  | 

 

 

 

متن زير را در كلاس طراحي اجزاء2، وقتي ديگر تحمل شنيدن كلماتي مثل روغن و پيچ و چرخ حلزوني را نداشتم، نوشتم. استاد درحال نوشتن مسأله­ي زير در پاي تخته است:

   يك پيچ دو نخه به قطر mm48  و عرض mm60 توان hp1را در دور rpm1200 به چرخ حلزوني 30 دندانه با مدول mm4 و عرض mm24  منتقل مي­كند. نيروهاي وارد به پيچ­دنده را حساب كنيد.

...

   هفته­هاي آخر است و اساتيد معظم همه­ي سعي خود را مي­كنند تا اين آخر ترمي آب خوش از گلوي دانشجو پايين نرود. اما اين هجمه­ي حجيم اساتيد نمي­تواند سير افكار سركش مرا متوقف كند...

   از نظر من خيلي ضايع است كه يك دانشجوي ترم پنجي شريفي دلش بخواهد كه اين ترم و كلاً دوره­ي تحصيل كارشناسي­اش زودتر به پايان برسد. از نظر شما اينطور نيست؟

   لابد اكثر دانشجوهاي هم­ورودي رشته­ي ما اكنون در اوج لذت هستند و حظي كه از مفاهيم مكانيكي مي­برند غيرقابل توصيف است. نمي­حواهم بي­محابا به خاطر اينكه چندتا آس­وپاس مثل من با رشته­اي كه «انتخابشان كرده» ارتباط برقرار نمي­كنند، كل سيستم آموزشي را زير سؤال ببرم – روشهاي بهتري براي اينكار وجود دارد! – اما خب كمي هم انصاف بدهيد ايهاالناس! وجود من و امثال من – كه گرچه ظاهراً كمند اما باطناً زيادند- نشان مي­دهد يك جاي كار مي­لنگد.

از زبان يكي از معدود آخوندهای واقعاً روحاني دانشگاه شنيدم كه مي­گفت:

«تا به حال ديده­ايد كه وقتي پلاستيك داخل آتش مي­افتد چه وضع رقّت­انگیزی به خود می­گیرد؟ آدم دلش به حاش می­سوزد. پلاستیک دارد با زبانِ بی­زبانی فریاد می­زند که من برای این شرایط خلق نشده­ام. جایگاه من اینجا نیست... هر موجودی فی­ذاته جهت­گیری مشخصی دارد. باید در مسیر تعیین­شده­ی خودش قرار بگیرد و الّا نابود می­شود. انسان هم همینطور است. هستی جهت­گیری مشخصی دارد به سوی مبدأش: خدا. زمانیکه از این مسیر منحرف شوید خودبه­خود سیستمتان به هم می­ریزد. مثلاً وقتی به رفیقتان تهمت می­زنید تا 2 روز اعصابتان خرد می­شود و خود را ملامت می­کنید...»

   حاج آقا اینها را از کتاب «قرآن در اسلام» علامه طباطبایی نقل می­کرد. سخنش بسیار عمیق و جذاب بود. سرشار از روح جهان­بینی ناب الهی.

   هرکس خط سیر مشخصی دارد که باید در آن قرار بگیرد. خداوند بزرگ در وجود ما با چیزهایی مثل علاقه و استعدار نشانیِ آن خط سیر را به ما داده است. اگر در آن خط قرار نگیریم عمرمان باطل خواهد بود. از خدا باید خواست که ما را در یافتن آن خط یاری کند. اگر عطّار آن درویش را نمی­دید، عطار نمی­شد. اگر محمدحسین بهجت پزشک می­ماند دیگر شهریار نمی­شد. اگر ملّال روم شمس تبریزی را نمی­دید مولانا نمی­شد...

   مهندسی مکانیک خط سیر من نیست. وجود من در این جایگاه جانم را می­فرساید. مسلماً این مسیر برای عدّه­ی زیادی فوق­العاده خواهد بود امّا خب، انسانها با هم متفاوتند. رتبه­های 1تا 200 کنکور همه مثل هم نیستند که همه مهندس برق و مکانیک شوند.

   خب چه باید کرد؟ سخت است و دشوار. اوّل باید به دنبال نشانه­ها بود. نشانه­های الهی. اتّفاقات روزمره گاهی خیلی پرمعنا هستند. با تو سخن می­گویند... باید درون خود را کنکاش کنیم و آن جوهر منحصر به فرد خویش را بیابیم.

   امّا جامعه تصمیمات تو را برنمی­تابد. باید چون کوه استوار بود و مصمم. باید قیدهای کاذب دنیای دونِ اطراف را شکست و روح را آزاد کرد. خدا با ماست...

   آری، از آنروز بهشت من آغاز خواهد شد...

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 8:10 | لینک  | 

 

بارها دیده­ایم که کودکی مشغول سروصدا و شلوغ کردن بوده و بزرگترها  جغجغه­ای، اسباب بازی­ای چیزی به او داده­اند تا سرگرم شود و دیگر شلوغ نکند. کودک که کمی بزرگتر می­شود، به ماهیّت این وسایل پی می­برد: اسبابِ بازی. خودش به کودکِ همسنّ و سالش می­گوید: «تو بزرگ شدی، هنوزم با اسباب­بازیات بازی می­کنی؟»

   امّا سنّ و سال که بالا می­رود اسباب بازی­ها هم پیچیده­تر می­شوند، امّا ماهیّت همان ماهیّت قبلیست. بلا تغییر.

   چند صباحیست که دچار احساسات عجیب و غریبی شده­ام. شهید آوینی در جایی می­گوید: « دزدان مارا به زنگوله­ای سرگرم کرده­اند و ای کاش پیش از آنکه خانه­مان غارت شود از غفلت به در آییم» هیچ چیز به اندازه­ی این عبارت شهید توان توصیف احوالاتم را ندارد: « ما را به زنگوله­ای سرگرم کرده­اند»

   «دانشگاه» موجودی گنگ و مبهم است. به قطعه­ای می­ماند که سر جای خودش نیست. نه ورودی معلوم و مشخصی دارد نه خروجی درستی. از نظر من دانشگاه یک غدّه­ی سرطانی است. خونِ این مملکت، یعنی جوانان ارزشمندِ آنرا، می­مکد و در بهترین حالت صادر می­کند به غرب. کنکور ورودی این تابع است و به راستی چیزی احمقانه­تر از آن وجود ندارد. رقابت بر سر هیچ. همه از سر و کول هم بالا می­رویم و مشتی مفاهیم مصنوعیِ تست و معلّم خصوصی و کتاب کنکور و آزمون آزمایشی را در حلقومِ خود فرو می­بریم تا در این رقابتِ بر سرِ هیچ، مقام برتری کسب کنیم و وارد دانشگاه، این غدّه­ی سرطانی شویم. ناچاریم. راه دیگری وجود ندارد. یا دانشگاه یا بی­شخصیّتی در اجتماع. امّا این بازی یک بازیِ باخت-باخت است. چوبِ دو سر فلان!

   دانشگاه زنگوله­ی زیبایی است. صدای زیبایی دارد: صدای شخصیت، صدای پول، صدای مهندس بودن! درسها را می­خوانی و خود را مشغول می­داری. همه چیز در راستای غفلتِ توست. مبادا لحظه­ای فکر کنی! درست را بخوان. نمره! خیلی مهم است. هر هفته کوییز، میان­ترم، پروژه و ...

   4 سال سر در آخور، 4 سال مبهوت صدای زنگوله، 4 سال سرگرمِ اسباب­بازی­های مدرن.

   دانشگاه آدمی را اغفال می­کند. غفلت ارمغان بزرگ دوران پیش از دانشگاه است و در اینجا بسیار تشدید می­شود. «زندگی به سبک مدرن» لحظه­ای فرصت تأمّل نداری. سال چهارم باید کنکور بدهی، مگر می­شود کنکور نداد؟ مدرکِ فوق نداشته باشی کلاهت پسِ معرکه است...

    معیارهای جامعه­ی ما، معیارهایی دون و بی­ارزشند. همه بر سر هیچ می­دویم... جریان جامعه به ناکجاآباد می­رود. لحظه­ای غفلت تو را در دامِ این جریان می­اندازد... لحظه­ای تماس با زنگوله­ها تو را مبهوت می­کند. باید هوشیار باشی. همه­ی ما خواهی نخواهی طعمِ شیرین نشئگی را چشیده­ایم. خیال نکنید که اسباب­بازی­های مدرن فقط مواد مخدر و x  هستند، فیلم­های سینمایی، تلویزیون، بازی­های کامپیوتری، لیگ ایتالیا هری پاتر و بالاتر از آن روزنامه­ها، اخبار، شغل­ها، مدارک تحصیلی و حتّی علم هم امروز به بیهودگی رقّت­انگیز زنگوله­ها گرفتار شده­اند.

   از زنگوله­ها متنفّرم. از صدای زنگوله­ها که هیچ­جا راحتت نمی­گذارند متنفّرم. به دنبال آزادی می­گردم. به دنبال انسانیّت. به دنبال روح خدایی که در جسمم دمیده شده و تنها یادگار دوران اوج انسان است... به کجا باید رفت...؟

    می­ترسم از روزی که که خود نیز از بیچارگی زنگوله­فروشی پیشه کرده باشم. می­ترسم...

 

پی نوشت: خواننده محترم محقّ است که این نظر مرا نپذیرد، امّا من تصمیم گرفته­ام که سلسله مقالاتی، البته با بضاعت ناچیز فکری خویش، بنگارم و ضعف و انحطاط پایه­های نظام فعلی موجود در دانشگاه­های ما که کاملاً پیاده­شده­ی مدل­های غربی است در برابر جایگاه واقعی و صحیح بشر که به زعم من جز در اسلام و مکتب تشیّع ( و نوع علوی آن و نه صفوی آن)یافت نمی شود به تصویر کشم.

اوّلین مقاله از این سلسله مقالات با عنوان «ارباب حلقه ها چه کسی خواهد بود» در سایت نظر سوم منتظر نظرات شماست و انشاالله مقالات بعدی نیز در همان سایت منتشر خواهد شد.

 

یا علی

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:3 | لینک  | 

چند وقت پیش وصف خودمو از زبون مولا علی(ع) تو حکمت 150 نهج­البلاغه دیدم:

 

« چون کسی مباش که بی­هیچ عملی به روز بازپسین امید بسته باشد و در آرزوی فرصتی دراز، توبه را به تأخیر می­افکند. در گفتار چونان زاهدان است و در رفتار به دنیاگرایان می­ماند. در دهش دنیا سیری نمی­شناسد در دریغ تاب قناعتش نباشد. با آنکه در برابر آنچه بدو داده شده، از سپاس درمانده است، به بازمانده چشم دارد! دیگران را امر و نهی می­کند، ولی خود نه پذیرای امر و نهی باشد. به شایستگان ابراز دوستی می­کند، بی­آنکه با آنان همکاری کند، و با گناهکاران دشمنی می­ورزد در حایکه خود، یکی از آنها باشد. از بسیاری گناه، مرگ را ناخوش دارد، امّا بر انجام دادن آنچه این ناخوشایندی را سبب شده است، پای می­فشارد. در بستر بیماری از رفتار بد خویش پشیمان می­گردد، اما تا از بیماری رهید و به بهبودی رسید، با احساس امنیّت به بیهودگی می­گراید. در عافیت به خودشگفتی(عجب) دچار می­آید و به گاه گرفتاری با نومیدی خود را می­بازد. در رویارویی با سختی و دشواری، به ناگزیر دست به دعا برمی­دارد، امّا چون آسودگی یافت، رخ برمی­تابد.

   نفس به نیروی پندارها بر او چیره می­شود، امّا او با یقینش مبارزه با نفس را برنمی­تابد. با کمت از گناه خویش، نگران گناه دیگری باشد، و به خویشتن بیش از عمل خود امید دارد. با بی­نیازی مست می­شود و به مغاک فتنه فرو می­غلتد، و تنگدستی به سستی و نومیدیش می­کشاند. در کار کوتاهی می­کند در طرح درخواست­ها تند می­راند! چون در برابر خواهشهای نفسانی و شهوانی قرار گیرد، گناه نقد را درمی­یابد و توبه­ی نسیه را وامی­نهد، وچون درد و رنجی فرا رسد به تمامی از دین و راه و رسمش دوری می­گزیند و پروا نمی­کند. عبرت را به نیکی توصیف می­کند. امّا عبرت­آموزی نتواند. در اندرز دادن به دیگران نکته­ای فرو نگذارد، امّا خود پذیرای هیچ پندی نباشد، که او در حرف می­بالد و در غمل می­خشکد. در مورد ارزشهای ناپایدار سخت رقابت می­کند امّا در برابر ارزشهای ماندگار بسیار آسان­گیر و زودگذر باشد. که او سود را زیان و زیان را سود می­بیند. از مرگ می­هراسد امّا برای نجات فرصت­ها از مرگ، شتابی نمی­کند. گناه دیگری را بزرگ می­بیند، اما بزرگتر از آن را برای خود کوچک می­شناسد. از دیگر سو، طاعتی از خود را بسیار بزرگ می­شمارد، و همان را در دیگری ناچیز می­انگارد. پرخاشگر کار دیگران و سازشکار خود و کار خویش باشد. پوچ­گذرانی با توانگران را، از یاد حق با درویشان، محبوبتر می­انگارد. همواره به زیان دیگران و به سود خویش داوری می­کند امّا هرگز به سود دیگران و به زیان خویش حکمی نمی­دهد. راهنمای دیگران است و گمراه­گرِ خویش! دیگران فرمانبرش هستند و خود نافرمان. جام خویش لبریز می­ستاند و پیمانه­ی دیگران را پر نمی­کند. از غیر خدا می­ترسد، امّا از پروردگار خئیش هراسیش نباشد»

خورشید بی­غروب نهج­البلاغه

ترجمه­ی عبدالمجید معادیخواه

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 7:49 | لینک  | 

بگذارید کمی از دلمشغولی­های یک دانشجوی ورودی جدید مهندسی مکانیک بگویم:

   دانشگاه مفهومی بود پر از آرمان و آرزو، پر از احساس بزرگ شدن، پر از احساس نزدیک شدن به جامعه، به مردم دیگر. پر از احساس مفید بودن. اینها مفاهیمی بودند که قبل از کنکور در مورد دانشگاه می­پنداشتم. امّا پس از ورود به دانشگاه دیری نپایید که کاخ رؤیاها ویران شد و جای خود را به واقعیت­ها داد. بزرگترین سؤال آن روزهای من این بود: فرق دانشگاه و دبیرستان چیست؟ سؤال بسیار بدیهی می­نماید امّا امروز که 2 سال از آنروز می­گذرد با اطمینان اعلام می­کنم که بزرگترین تفاوت دانشگاه با دبیرستان – البتّه در ایران – این است که «دانشگاه جنس مخالف دارد امّا دبیرستان ندارد!»

   بله شاید خیلی خنده­دار به نظر برسد ولی حقیقت دارد. با قطعیت اعلام می­کنم اگر جنس مخالف را از دانشگاه حذف کنیم ذهنیت دانشجویان ذره­ای با ذهنیت دبیرستان تفاوت نمی­کند. فاجعه است نه؟

   من در دبیرستان علامه حلی بلوغ خود را گذراندم. دبیرستانی که به غایت شبیه دانشگاه است. ذرّه­ای تلاش برای کار فرهنگی و ساختن شخصیت عزیزان نخبه در این دبیرستان صورت نگرفت. یک ویژگی مهم دانشگاه اینست که کسی کاری به کارت ندارد، خودت هرکاری خواستی می­کنی و احدی از تو نمی­پرسد چرا؟ و این بارزترین ویژگی دبیرستان علّامه حلی است. یک تیغ دو لبه! خوبیش این بود که وقتی وارد دانشگاه شدیم به همه­چی عادت داشتیم. حتّی واحد اختیاری هم قبلاً انتخاب کرده بودیم و چنین آزاد بودنی را تجربه کرده بودیم.

   امّا زمان می­گذشت و سؤالاتم پررنگتر می­شد. با دیدن گروه­های فوق برنامه­ی دانشجویی و کسانی که به اصطلاح نام فعّال دانشجویی را یدک می­کشیدند بیشتر گیج شدم. هدف تمامی فعالیت­ها به صورت مستقیم سرگرم شدن، تجربه کسب کردن، دور هم بودن و شاد بودن بود و به صورت غیرمستقیم ارتباط با جنس مخالف. این در حالی بود که انتظار داشتم با دانشجویانی مواجه شوم که یا صبح وشب مشغول بحث و تحلیل وضعیت مملکتند و دائماً تفکّرات مختلف را نقد می­کنند و می­اندیشند یا مشغول پژوهش و کار سنگین در آزمایشگاه­ها و کارگاه­ها هستند و مشغول ابداع و ابتکار. امّا نه تنها با این 2 دسته مواجه نشدم بلکه اثری از آثار چنین افرادی را در دانشکده پیدا نکردم.

   دردی که از آن سخن گفتم از آن روزها در دلم است و روزی نمی­گذرد که این درد عمیقتر و عمیقتر نشود... سال اوّل و دوم دانشجویی خویش را بر سر این درد نهادیم امّا ما را کوفتند. گفتند سخنت اینجا خریداری ندارد. اینجا سخن از دوست­دختر و دوست­پسر و اردوی تفریحی مختلط و دورهم بودن و جُک و بلوتوث بازی و شادی و خنده خریدار دارد، اگر داری بگو. گفتیم نداریم. گفتند: خداحافظ...

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 12:28 | لینک  | 

 

 

می­خواستم از سال اول دانشگاهم بنویسم، بعد به ذهنم رسید که کمی دیگر از پوچی منزجرکننده­ی دانشگاه­ها بگویم، امّا موضوع دیگری به خاطرم افتاد که داغ است و نگویم سرد می­شود.

   همانطور که مستحضرید – شاید هم نباشید – چند وقتیست که در فضای عمومی دانشگاه ما، دوربین نصب کرده­اند. همین مطلب موضوع اصلی چند جلسه­ی اخیر شورای صنفی دانشگاه بود و در همین راستا ما، حدوداً 10 نفر از اعضای شورای صنفی دانشگاه، دیروز یکشنبه ساعت 10:30 – برای مستند شدن هرچه بیشتر! – رسیدیم خدمت شیخ سعید سهراب­پور ریاست محترم دانشگاه تا در این مورد با ایشان به بحث بنشینیم. از محتوای جلسه عبور می­کنم تا به نکته­ای که مورد نظرم است برسم.

   یکی از مهم­ترین استدلال­های جناب دکتر این بود که چند وقت پیش بنده استرالیا بودم، دانشگاهشان پر بود از دوربین­های مداربسته، در اِم.آی.تی(MIT) و استنفورد هم دوربین هست. اصلاً این یک راه حل امتحان شده در همه جای دنیاست برای مقابله با سرقت و ناامنی و ...

   تا اینجای مطلب، هنوز حرفی نزده صدای غرولند خواننده­ی عزیز شنیده می­شود که «بازم شروع کردی؟ خب کجاش ایراد داره؟» و بنده خواننده­ی محترم را همینجا به صبر و خواندن ادامه­ی مطلب دعوت می­کنم.

   هفته­ی پیش جشنواره­ای در دانشکده­ی ما برگزار شد با هدف ارتباط صنعت و دانشگاه. شیخنا حاج سعید بازهم شروع کردند به نطق معروفشان که: « ما دانشجوی world class تربیت می­کنیم، جوری که از همه جای دنیا توی هوا دانشجویان ما را می­زنند، وظیفه­ی ما تا اینجاست، از اینجا به بعدش دیگر ربطی به ما ندارد... از 200 نفر رتبه­های اول کنکور 181 تا به دانشگاه شریف می­آیند... من پیش دوستان گفته­ام که همین مجله نامه مکانیک شریف که نشریه دانشجویی دانشکده مکانیک ماست از نشریه انجمن مهندسان مکانیک ایران – که خودم از مؤسسانش بودم - بهتر است. همین پژوهشکده شهید رضایی دانشگاه امروز در سطح کشور نمونه است. ما ما بنیاد شریف را راه انداختیم، مؤسسه­ی ساماندهی کمک­های مردمی که دانشگاه­های معتبر دنیا مثل M.I.T و استنفورد هم مشابه چنین نهادهایی را دارند. در همه جای دنیا بیست سی سال است که پارک­های علم و فناوری با پشتیبانی دانشگاه مشغول کارند و امروز دانشگاه شریف هم پشتیبان پارک علم و فناوری پردیس است و ما هم دو سه سالیست که مراکز رشد را اطراف دانشگاه راه­اندازی کرده­ایم...»

   بعد از سخنرانی رفتم پیش جناب دکتر، گفتم: « همه­ی این چیزهایی که گفتید فوق­العاده بود و خیلی خوبه که این کارها داره انجام میشه اما آقای دکتر برای کدوم دانشجوها دارین این امکانات رو آماده می­کنین؟ برای کسایی که انقدر تو فضای درس خوندن غرق شدن که روزی 1 صفحه روزنامه هم نمی­خونن؟ هیچ دغدغه­ای نسبت به وضعیت مملکت ندارن؟ هیچ اطلاعی از نیازهای صنعتی کشور ندارن؟ گفت: خب، تو برنامه­های شما 2 تا کارآموزی هست که اگه خوب انجامش بدین، با صنعت آشنا میشین، دانشجوها هم باید بیان و تو اینجور جلسات شرکت کنن که از اوضاع مطلع بشن!»

   مدتی پیش هم تو یه برنامه تلویزیونی با دکتر سهرابپور تماس گرفتند که چرا رتبه­ی دانشگاه شریف از نظر میزان مقالات I.S.I کم شده؟ دکتر هم جواب دادند که «ما معیارهای اونارو قبول نداریم، ملاک فارغ­التحصیلها هستن و همه تو دنیا دانشگاه شریف رو می­شناسن و دانشجوهای ما در بهترین دانشگاه­های دنیا پذیرفته میشن و ...» جالب اینکه معاون پژوهشی همین آقای دکتر تو همون جشنواره اطلاع داد که سرانه­ی paper اساتید دانشگاه شریف در مجلات   ISI  2.1 در سال است که همین عدد برای MIT 0.9 هست و نتیجتاً تولید علم دانشگاه شریف 2 برابر MIT است که نشون میده تو این زمینه زیادی کار کردیم!

   بعد از این همه نقل قول مربوط و نامربوط می­خواستم نتیجه­ای بگیرم. تجربه­ی این 2 سال پای منبر حضرات نشستن و سر و کله زدن با ایشان به دلایل مختلف، به این نتیجه رسیدم که مسئولان اصلی دانشگاه و در صدر آنها جناب دکتر سهرابپور دچار توهم «ام.آی.تی.بینی» شده­اند. یعنی اوّلاً به این جمع­بندی رسیده­اند که دانشگاهی بهتر و کاملتر و ایده­آلتر از شریف وجود ندارد و حضرات توانسته­اند با موفّقیت تمام، کپی – در بعضی مواقع بهتر از اصل - ام.آی.تی را اینجا پیاده کنند؛ دوّماً هر طرحی که همکاران امریکایی ایشان در ام.آی.تی می­ریزند، مسلّماً قدمی است در راه ترقّی دانشگاه و بی­بروبرگرد باید در دانشگاه بیچاره­ی ما هم اجرا شود.

   به هرحال بنده به این نتیجه رسیده­ام که سروکله زدن با مسئولین گرام به هیچ جایی نمی­رسد و ایشان چنان در خواب خرگوشی و توهم ایده­آل بودن فرو رفته­اند که هرلحظه ممکن است تو را به بهانه­ی وز وز کردن موقع خواب ناز از اتاقشان بیرون بیندازند!

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:33 | لینک  |