... همچو کنعان کآشنا میکرد او که نخواهم کشتی نوح عدو
هی بیا در کشتیِ بابا نشین تا نگردی غرقِ طوفان ای مهین
گفت نه، من آشنا آموختم من به جز شمعِ تو شمع افروختم
هین مکن، کین موج طوفانِ بلاست دست و پا و آشنا امروز لاست
بادِ قهرست و بلای شمعکش جز که شمع حق نمیپاید خمش
گفت نه، رفتم بر آن کوهِ بلند عاصمست آن کُه مرا از هر گزند
هین مکن که کوه کاهست این زمان جز حبیبِ خویش را ندهد امان
گفت من کی پندِ تو بشنودهام که طمع کردی که من زین دودهام؟
خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا من بَریام از تو در هر دو سرا
هین مکن بابا که روزِ ناز نیست و خدا را خویشی و انباز نیست
تاکنون کردی و این دم نازُکیست اندرین درگاه، گیرا، نازِ کیست؟
لَم یلد لَم یولدست او از قِدم نه پدر دارد، نه فرزند و نه عم
نازِ فرزندان کجا خواهد کشید نازِ بابایان کجا خواهد شنید
نیستم مولود، پیرا، کم بِناز نیستم والد، جوانا، کم گُراز
نیستم شوهر، نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای سِتی
جز خضوع و بندگی و اضطرار اندین حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها این گفتهای باز میگویی، به جهل آشفتهای
چند از اینها گفتهای با هرکسی تا جوابِ سرد بشنودی بسی
این دمِ سردِ تو در گوشم نرفت خاصه اکنون که شدم دانا و زَفت
گفت بابا چه زیان دارد اگر بشنوی یکبار تو پندِ پدر؟
همچنین میگفت او پندِ لطیف همچنان میگفت او دفع عنیف
نه پدر از نصح کنعان سیر شد نه دی در گوشِ آن ادبیر شد
اندرین گفتن بدند و موجِ تیز بر سرِ کنعان زد وشد ریزریز
نوح گفت ای پادشاه بردبار مرمرا خَر مرد وسیلت بردبار
وعده کردی مرمرا تو بارها که بیابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر امیدت من سلیم پس چرا بربود سَیل از من گلیم؟
گفت او از اهل و خویشانت نبود خود ندیدی تو سپیدی او کبود؟
چونکه دندانِ تو کرمش درفتاد نیست دندان، برکنش ای اوستاد
تا که باقی تن نگردد زار از او گرچه بود آنِ تو، شو بیزار از او
گفت بیزارم زغیرِ ذاتِ تو غیر نبود آنکه او شد ماتِ تو
... ننگرم کس را و گر هم بنگرم او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع خدا بافَر بود عاشق مصنوع او کافر بود
امّا همهی پسران با پدران خود مثل پسر نوح نیستند. نمونهی آن پسر پیامبر دیگر، ابراهیم است. امروز هم روز عید قربان است و سالروز امتحان بزرگ ابراهیم و اسماعیل. آنگاه که ابراهیم پسرش را صدا میزند و میگوید خدا مرا امر کرده که تورا قربانی کنم اسماعیل میگوید: پدرجان آنچه را بدان امر شدهای انجام بده که إنشاءالله مر از صابران خواهی یافت.
این 2 پسر و برخوردشان با پدرانشان – که هر 2 از پیامبران اولوالعزم هستند – 2 سر طیف برخوردهای ما با پدرانمان را میسازد. یکی را پدرش به نجات و رستگاری میخواند و او سرباز میزند و دیگری را پدرش به قربانی شدن میخواند و او میپذیرد.
هر 2 پسر پیامبرند. امّا چرا یکی راه هابیل در پیش میگیرد و یکی راه قابیل؟
بد نیست، اینجا، سؤالی هم از خود بپرسیم: ما در کجای این طیف قرار گرفتهایم؟
عید قربان مبارک!

متن زير را در كلاس طراحي اجزاء2، وقتي ديگر تحمل شنيدن كلماتي مثل روغن و پيچ و چرخ حلزوني را نداشتم، نوشتم. استاد درحال نوشتن مسألهي زير در پاي تخته است:
يك پيچ دو نخه به قطر mm48 و عرض mm60 توان hp1را در دور rpm1200 به چرخ حلزوني 30 دندانه با مدول mm4 و عرض mm24 منتقل ميكند. نيروهاي وارد به پيچدنده را حساب كنيد.
...
هفتههاي آخر است و اساتيد معظم همهي سعي خود را ميكنند تا اين آخر ترمي آب خوش از گلوي دانشجو پايين نرود. اما اين هجمهي حجيم اساتيد نميتواند سير افكار سركش مرا متوقف كند...
از نظر من خيلي ضايع است كه يك دانشجوي ترم پنجي شريفي دلش بخواهد كه اين ترم و كلاً دورهي تحصيل كارشناسياش زودتر به پايان برسد. از نظر شما اينطور نيست؟
لابد اكثر دانشجوهاي همورودي رشتهي ما اكنون در اوج لذت هستند و حظي كه از مفاهيم مكانيكي ميبرند غيرقابل توصيف است. نميحواهم بيمحابا به خاطر اينكه چندتا آسوپاس مثل من با رشتهاي كه «انتخابشان كرده» ارتباط برقرار نميكنند، كل سيستم آموزشي را زير سؤال ببرم – روشهاي بهتري براي اينكار وجود دارد! – اما خب كمي هم انصاف بدهيد ايهاالناس! وجود من و امثال من – كه گرچه ظاهراً كمند اما باطناً زيادند- نشان ميدهد يك جاي كار ميلنگد.
از زبان يكي از معدود آخوندهای واقعاً روحاني دانشگاه شنيدم كه ميگفت:
«تا به حال ديدهايد كه وقتي پلاستيك داخل آتش ميافتد چه وضع رقّتانگیزی به خود میگیرد؟ آدم دلش به حاش میسوزد. پلاستیک دارد با زبانِ بیزبانی فریاد میزند که من برای این شرایط خلق نشدهام. جایگاه من اینجا نیست... هر موجودی فیذاته جهتگیری مشخصی دارد. باید در مسیر تعیینشدهی خودش قرار بگیرد و الّا نابود میشود. انسان هم همینطور است. هستی جهتگیری مشخصی دارد به سوی مبدأش: خدا. زمانیکه از این مسیر منحرف شوید خودبهخود سیستمتان به هم میریزد. مثلاً وقتی به رفیقتان تهمت میزنید تا 2 روز اعصابتان خرد میشود و خود را ملامت میکنید...»
حاج آقا اینها را از کتاب «قرآن در اسلام» علامه طباطبایی نقل میکرد. سخنش بسیار عمیق و جذاب بود. سرشار از روح جهانبینی ناب الهی.
هرکس خط سیر مشخصی دارد که باید در آن قرار بگیرد. خداوند بزرگ در وجود ما با چیزهایی مثل علاقه و استعدار نشانیِ آن خط سیر را به ما داده است. اگر در آن خط قرار نگیریم عمرمان باطل خواهد بود. از خدا باید خواست که ما را در یافتن آن خط یاری کند. اگر عطّار آن درویش را نمیدید، عطار نمیشد. اگر محمدحسین بهجت پزشک میماند دیگر شهریار نمیشد. اگر ملّال روم شمس تبریزی را نمیدید مولانا نمیشد...
مهندسی مکانیک خط سیر من نیست. وجود من در این جایگاه جانم را میفرساید. مسلماً این مسیر برای عدّهی زیادی فوقالعاده خواهد بود امّا خب، انسانها با هم متفاوتند. رتبههای 1تا 200 کنکور همه مثل هم نیستند که همه مهندس برق و مکانیک شوند.
خب چه باید کرد؟ سخت است و دشوار. اوّل باید به دنبال نشانهها بود. نشانههای الهی. اتّفاقات روزمره گاهی خیلی پرمعنا هستند. با تو سخن میگویند... باید درون خود را کنکاش کنیم و آن جوهر منحصر به فرد خویش را بیابیم.
امّا جامعه تصمیمات تو را برنمیتابد. باید چون کوه استوار بود و مصمم. باید قیدهای کاذب دنیای دونِ اطراف را شکست و روح را آزاد کرد. خدا با ماست...
آری، از آنروز بهشت من آغاز خواهد شد...
بارها دیدهایم که کودکی مشغول سروصدا و شلوغ کردن بوده و بزرگترها جغجغهای، اسباب بازیای چیزی به او دادهاند تا سرگرم شود و دیگر شلوغ نکند. کودک که کمی بزرگتر میشود، به ماهیّت این وسایل پی میبرد: اسبابِ بازی. خودش به کودکِ همسنّ و سالش میگوید: «تو بزرگ شدی، هنوزم با اسباببازیات بازی میکنی؟»
امّا سنّ و سال که بالا میرود اسباب بازیها هم پیچیدهتر میشوند، امّا ماهیّت همان ماهیّت قبلیست. بلا تغییر.
چند صباحیست که دچار احساسات عجیب و غریبی شدهام. شهید آوینی در جایی میگوید: « دزدان مارا به زنگولهای سرگرم کردهاند و ای کاش پیش از آنکه خانهمان غارت شود از غفلت به در آییم» هیچ چیز به اندازهی این عبارت شهید توان توصیف احوالاتم را ندارد: « ما را به زنگولهای سرگرم کردهاند»
«دانشگاه» موجودی گنگ و مبهم است. به قطعهای میماند که سر جای خودش نیست. نه ورودی معلوم و مشخصی دارد نه خروجی درستی. از نظر من دانشگاه یک غدّهی سرطانی است. خونِ این مملکت، یعنی جوانان ارزشمندِ آنرا، میمکد و در بهترین حالت صادر میکند به غرب. کنکور ورودی این تابع است و به راستی چیزی احمقانهتر از آن وجود ندارد. رقابت بر سر هیچ. همه از سر و کول هم بالا میرویم و مشتی مفاهیم مصنوعیِ تست و معلّم خصوصی و کتاب کنکور و آزمون آزمایشی را در حلقومِ خود فرو میبریم تا در این رقابتِ بر سرِ هیچ، مقام برتری کسب کنیم و وارد دانشگاه، این غدّهی سرطانی شویم. ناچاریم. راه دیگری وجود ندارد. یا دانشگاه یا بیشخصیّتی در اجتماع. امّا این بازی یک بازیِ باخت-باخت است. چوبِ دو سر فلان!
دانشگاه زنگولهی زیبایی است. صدای زیبایی دارد: صدای شخصیت، صدای پول، صدای مهندس بودن! درسها را میخوانی و خود را مشغول میداری. همه چیز در راستای غفلتِ توست. مبادا لحظهای فکر کنی! درست را بخوان. نمره! خیلی مهم است. هر هفته کوییز، میانترم، پروژه و ...
4 سال سر در آخور، 4 سال مبهوت صدای زنگوله، 4 سال سرگرمِ اسباببازیهای مدرن.
دانشگاه آدمی را اغفال میکند. غفلت ارمغان بزرگ دوران پیش از دانشگاه است و در اینجا بسیار تشدید میشود. «زندگی به سبک مدرن» لحظهای فرصت تأمّل نداری. سال چهارم باید کنکور بدهی، مگر میشود کنکور نداد؟ مدرکِ فوق نداشته باشی کلاهت پسِ معرکه است...
معیارهای جامعهی ما، معیارهایی دون و بیارزشند. همه بر سر هیچ میدویم... جریان جامعه به ناکجاآباد میرود. لحظهای غفلت تو را در دامِ این جریان میاندازد... لحظهای تماس با زنگولهها تو را مبهوت میکند. باید هوشیار باشی. همهی ما خواهی نخواهی طعمِ شیرین نشئگی را چشیدهایم. خیال نکنید که اسباببازیهای مدرن فقط مواد مخدر و x هستند، فیلمهای سینمایی، تلویزیون، بازیهای کامپیوتری، لیگ ایتالیا هری پاتر و بالاتر از آن روزنامهها، اخبار، شغلها، مدارک تحصیلی و حتّی علم هم امروز به بیهودگی رقّتانگیز زنگولهها گرفتار شدهاند.
از زنگولهها متنفّرم. از صدای زنگولهها که هیچجا راحتت نمیگذارند متنفّرم. به دنبال آزادی میگردم. به دنبال انسانیّت. به دنبال روح خدایی که در جسمم دمیده شده و تنها یادگار دوران اوج انسان است... به کجا باید رفت...؟
میترسم از روزی که که خود نیز از بیچارگی زنگولهفروشی پیشه کرده باشم. میترسم...
پی نوشت: خواننده محترم محقّ است که این نظر مرا نپذیرد، امّا من تصمیم گرفتهام که سلسله مقالاتی، البته با بضاعت ناچیز فکری خویش، بنگارم و ضعف و انحطاط پایههای نظام فعلی موجود در دانشگاههای ما که کاملاً پیادهشدهی مدلهای غربی است در برابر جایگاه واقعی و صحیح بشر که به زعم من جز در اسلام و مکتب تشیّع ( و نوع علوی آن و نه صفوی آن)یافت نمی شود به تصویر کشم.
اوّلین مقاله از این سلسله مقالات با عنوان «ارباب حلقه ها چه کسی خواهد بود» در سایت نظر سوم منتظر نظرات شماست و انشاالله مقالات بعدی نیز در همان سایت منتشر خواهد شد.
چند وقت پیش وصف خودمو از زبون مولا علی(ع) تو حکمت 150 نهجالبلاغه دیدم:
« چون کسی مباش که بیهیچ عملی به روز بازپسین امید بسته باشد و در آرزوی فرصتی دراز، توبه را به تأخیر میافکند. در گفتار چونان زاهدان است و در رفتار به دنیاگرایان میماند. در دهش دنیا سیری نمیشناسد در دریغ تاب قناعتش نباشد. با آنکه در برابر آنچه بدو داده شده، از سپاس درمانده است، به بازمانده چشم دارد! دیگران را امر و نهی میکند، ولی خود نه پذیرای امر و نهی باشد. به شایستگان ابراز دوستی میکند، بیآنکه با آنان همکاری کند، و با گناهکاران دشمنی میورزد در حایکه خود، یکی از آنها باشد. از بسیاری گناه، مرگ را ناخوش دارد، امّا بر انجام دادن آنچه این ناخوشایندی را سبب شده است، پای میفشارد. در بستر بیماری از رفتار بد خویش پشیمان میگردد، اما تا از بیماری رهید و به بهبودی رسید، با احساس امنیّت به بیهودگی میگراید. در عافیت به خودشگفتی(عجب) دچار میآید و به گاه گرفتاری با نومیدی خود را میبازد. در رویارویی با سختی و دشواری، به ناگزیر دست به دعا برمیدارد، امّا چون آسودگی یافت، رخ برمیتابد.
نفس به نیروی پندارها بر او چیره میشود، امّا او با یقینش مبارزه با نفس را برنمیتابد. با کمت از گناه خویش، نگران گناه دیگری باشد، و به خویشتن بیش از عمل خود امید دارد. با بینیازی مست میشود و به مغاک فتنه فرو میغلتد، و تنگدستی به سستی و نومیدیش میکشاند. در کار کوتاهی میکند در طرح درخواستها تند میراند! چون در برابر خواهشهای نفسانی و شهوانی قرار گیرد، گناه نقد را درمییابد و توبهی نسیه را وامینهد، وچون درد و رنجی فرا رسد به تمامی از دین و راه و رسمش دوری میگزیند و پروا نمیکند. عبرت را به نیکی توصیف میکند. امّا عبرتآموزی نتواند. در اندرز دادن به دیگران نکتهای فرو نگذارد، امّا خود پذیرای هیچ پندی نباشد، که او در حرف میبالد و در غمل میخشکد. در مورد ارزشهای ناپایدار سخت رقابت میکند امّا در برابر ارزشهای ماندگار بسیار آسانگیر و زودگذر باشد. که او سود را زیان و زیان را سود میبیند. از مرگ میهراسد امّا برای نجات فرصتها از مرگ، شتابی نمیکند. گناه دیگری را بزرگ میبیند، اما بزرگتر از آن را برای خود کوچک میشناسد. از دیگر سو، طاعتی از خود را بسیار بزرگ میشمارد، و همان را در دیگری ناچیز میانگارد. پرخاشگر کار دیگران و سازشکار خود و کار خویش باشد. پوچگذرانی با توانگران را، از یاد حق با درویشان، محبوبتر میانگارد. همواره به زیان دیگران و به سود خویش داوری میکند امّا هرگز به سود دیگران و به زیان خویش حکمی نمیدهد. راهنمای دیگران است و گمراهگرِ خویش! دیگران فرمانبرش هستند و خود نافرمان. جام خویش لبریز میستاند و پیمانهی دیگران را پر نمیکند. از غیر خدا میترسد، امّا از پروردگار خئیش هراسیش نباشد»
خورشید بیغروب نهجالبلاغه
ترجمهی عبدالمجید معادیخواه
بگذارید کمی از دلمشغولیهای یک دانشجوی ورودی جدید مهندسی مکانیک بگویم:
دانشگاه مفهومی بود پر از آرمان و آرزو، پر از احساس بزرگ شدن، پر از احساس نزدیک شدن به جامعه، به مردم دیگر. پر از احساس مفید بودن. اینها مفاهیمی بودند که قبل از کنکور در مورد دانشگاه میپنداشتم. امّا پس از ورود به دانشگاه دیری نپایید که کاخ رؤیاها ویران شد و جای خود را به واقعیتها داد. بزرگترین سؤال آن روزهای من این بود: فرق دانشگاه و دبیرستان چیست؟ سؤال بسیار بدیهی مینماید امّا امروز که 2 سال از آنروز میگذرد با اطمینان اعلام میکنم که بزرگترین تفاوت دانشگاه با دبیرستان – البتّه در ایران – این است که «دانشگاه جنس مخالف دارد امّا دبیرستان ندارد!»
بله شاید خیلی خندهدار به نظر برسد ولی حقیقت دارد. با قطعیت اعلام میکنم اگر جنس مخالف را از دانشگاه حذف کنیم ذهنیت دانشجویان ذرهای با ذهنیت دبیرستان تفاوت نمیکند. فاجعه است نه؟
من در دبیرستان علامه حلی بلوغ خود را گذراندم. دبیرستانی که به غایت شبیه دانشگاه است. ذرّهای تلاش برای کار فرهنگی و ساختن شخصیت عزیزان نخبه در این دبیرستان صورت نگرفت. یک ویژگی مهم دانشگاه اینست که کسی کاری به کارت ندارد، خودت هرکاری خواستی میکنی و احدی از تو نمیپرسد چرا؟ و این بارزترین ویژگی دبیرستان علّامه حلی است. یک تیغ دو لبه! خوبیش این بود که وقتی وارد دانشگاه شدیم به همهچی عادت داشتیم. حتّی واحد اختیاری هم قبلاً انتخاب کرده بودیم و چنین آزاد بودنی را تجربه کرده بودیم.
امّا زمان میگذشت و سؤالاتم پررنگتر میشد. با دیدن گروههای فوق برنامهی دانشجویی و کسانی که به اصطلاح نام فعّال دانشجویی را یدک میکشیدند بیشتر گیج شدم. هدف تمامی فعالیتها به صورت مستقیم سرگرم شدن، تجربه کسب کردن، دور هم بودن و شاد بودن بود و به صورت غیرمستقیم ارتباط با جنس مخالف. این در حالی بود که انتظار داشتم با دانشجویانی مواجه شوم که یا صبح وشب مشغول بحث و تحلیل وضعیت مملکتند و دائماً تفکّرات مختلف را نقد میکنند و میاندیشند یا مشغول پژوهش و کار سنگین در آزمایشگاهها و کارگاهها هستند و مشغول ابداع و ابتکار. امّا نه تنها با این 2 دسته مواجه نشدم بلکه اثری از آثار چنین افرادی را در دانشکده پیدا نکردم.
دردی که از آن سخن گفتم از آن روزها در دلم است و روزی نمیگذرد که این درد عمیقتر و عمیقتر نشود... سال اوّل و دوم دانشجویی خویش را بر سر این درد نهادیم امّا ما را کوفتند. گفتند سخنت اینجا خریداری ندارد. اینجا سخن از دوستدختر و دوستپسر و اردوی تفریحی مختلط و دورهم بودن و جُک و بلوتوث بازی و شادی و خنده خریدار دارد، اگر داری بگو. گفتیم نداریم. گفتند: خداحافظ...

میخواستم از سال اول دانشگاهم بنویسم، بعد به ذهنم رسید که کمی دیگر از پوچی منزجرکنندهی دانشگاهها بگویم، امّا موضوع دیگری به خاطرم افتاد که داغ است و نگویم سرد میشود.
همانطور که مستحضرید – شاید هم نباشید – چند وقتیست که در فضای عمومی دانشگاه ما، دوربین نصب کردهاند. همین مطلب موضوع اصلی چند جلسهی اخیر شورای صنفی دانشگاه بود و در همین راستا ما، حدوداً 10 نفر از اعضای شورای صنفی دانشگاه، دیروز یکشنبه ساعت 10:30 – برای مستند شدن هرچه بیشتر! – رسیدیم خدمت شیخ سعید سهرابپور ریاست محترم دانشگاه تا در این مورد با ایشان به بحث بنشینیم. از محتوای جلسه عبور میکنم تا به نکتهای که مورد نظرم است برسم.
یکی از مهمترین استدلالهای جناب دکتر این بود که چند وقت پیش بنده استرالیا بودم، دانشگاهشان پر بود از دوربینهای مداربسته، در اِم.آی.تی(MIT) و استنفورد هم دوربین هست. اصلاً این یک راه حل امتحان شده در همه جای دنیاست برای مقابله با سرقت و ناامنی و ...
تا اینجای مطلب، هنوز حرفی نزده صدای غرولند خوانندهی عزیز شنیده میشود که «بازم شروع کردی؟ خب کجاش ایراد داره؟» و بنده خوانندهی محترم را همینجا به صبر و خواندن ادامهی مطلب دعوت میکنم.
هفتهی پیش جشنوارهای در دانشکدهی ما برگزار شد با هدف ارتباط صنعت و دانشگاه. شیخنا حاج سعید بازهم شروع کردند به نطق معروفشان که: « ما دانشجوی world class تربیت میکنیم، جوری که از همه جای دنیا توی هوا دانشجویان ما را میزنند، وظیفهی ما تا اینجاست، از اینجا به بعدش دیگر ربطی به ما ندارد... از 200 نفر رتبههای اول کنکور 181 تا به دانشگاه شریف میآیند... من پیش دوستان گفتهام که همین مجله نامه مکانیک شریف که نشریه دانشجویی دانشکده مکانیک ماست از نشریه انجمن مهندسان مکانیک ایران – که خودم از مؤسسانش بودم - بهتر است. همین پژوهشکده شهید رضایی دانشگاه امروز در سطح کشور نمونه است. ما ما بنیاد شریف را راه انداختیم، مؤسسهی ساماندهی کمکهای مردمی که دانشگاههای معتبر دنیا مثل M.I.T و استنفورد هم مشابه چنین نهادهایی را دارند. در همه جای دنیا بیست سی سال است که پارکهای علم و فناوری با پشتیبانی دانشگاه مشغول کارند و امروز دانشگاه شریف هم پشتیبان پارک علم و فناوری پردیس است و ما هم دو سه سالیست که مراکز رشد را اطراف دانشگاه راهاندازی کردهایم...»
بعد از سخنرانی رفتم پیش جناب دکتر، گفتم: « همهی این چیزهایی که گفتید فوقالعاده بود و خیلی خوبه که این کارها داره انجام میشه اما آقای دکتر برای کدوم دانشجوها دارین این امکانات رو آماده میکنین؟ برای کسایی که انقدر تو فضای درس خوندن غرق شدن که روزی 1 صفحه روزنامه هم نمیخونن؟ هیچ دغدغهای نسبت به وضعیت مملکت ندارن؟ هیچ اطلاعی از نیازهای صنعتی کشور ندارن؟ گفت: خب، تو برنامههای شما 2 تا کارآموزی هست که اگه خوب انجامش بدین، با صنعت آشنا میشین، دانشجوها هم باید بیان و تو اینجور جلسات شرکت کنن که از اوضاع مطلع بشن!»
مدتی پیش هم تو یه برنامه تلویزیونی با دکتر سهرابپور تماس گرفتند که چرا رتبهی دانشگاه شریف از نظر میزان مقالات I.S.I کم شده؟ دکتر هم جواب دادند که «ما معیارهای اونارو قبول نداریم، ملاک فارغالتحصیلها هستن و همه تو دنیا دانشگاه شریف رو میشناسن و دانشجوهای ما در بهترین دانشگاههای دنیا پذیرفته میشن و ...» جالب اینکه معاون پژوهشی همین آقای دکتر تو همون جشنواره اطلاع داد که سرانهی paper اساتید دانشگاه شریف در مجلات ISI 2.1 در سال است که همین عدد برای MIT 0.9 هست و نتیجتاً تولید علم دانشگاه شریف 2 برابر MIT است که نشون میده تو این زمینه زیادی کار کردیم!
بعد از این همه نقل قول مربوط و نامربوط میخواستم نتیجهای بگیرم. تجربهی این 2 سال پای منبر حضرات نشستن و سر و کله زدن با ایشان به دلایل مختلف، به این نتیجه رسیدم که مسئولان اصلی دانشگاه و در صدر آنها جناب دکتر سهرابپور دچار توهم «ام.آی.تی.بینی» شدهاند. یعنی اوّلاً به این جمعبندی رسیدهاند که دانشگاهی بهتر و کاملتر و ایدهآلتر از شریف وجود ندارد و حضرات توانستهاند با موفّقیت تمام، کپی – در بعضی مواقع بهتر از اصل - ام.آی.تی را اینجا پیاده کنند؛ دوّماً هر طرحی که همکاران امریکایی ایشان در ام.آی.تی میریزند، مسلّماً قدمی است در راه ترقّی دانشگاه و بیبروبرگرد باید در دانشگاه بیچارهی ما هم اجرا شود.
به هرحال بنده به این نتیجه رسیدهام که سروکله زدن با مسئولین گرام به هیچ جایی نمیرسد و ایشان چنان در خواب خرگوشی و توهم ایدهآل بودن فرو رفتهاند که هرلحظه ممکن است تو را به بهانهی وز وز کردن موقع خواب ناز از اتاقشان بیرون بیندازند!
