تبليغاتX
سوتک!
خانه هایتان را در دامنه کوه آتشفشان بنا کنید/ شهید آوینی به نقل از نیچه

آنروزي كه كد رشته مهندسي مكانيك را وارد آن كاغذ خال­خالي سازمان سنجش مي­كردم اصلاً فكر نمي­كردم كه «تغييرِ» سرنوشتي كه براي خود رقم زده­ام اينقدر سخت باشد...

    گزينه­ها به ظاهر متنوع بود. انواع و اقسام مهندسي­ها در طرحها و رنگهاي مختلف، طوريكه عمراً كسي احساس نمي­كرد كه «انتخابي در كار نيست»!

    امّا همين تنوع ظاهري هم كمي ولوله در دلم ايجاد كرده بود. حس غريبي كه مرا درباره انتخابم به شك مي­انداخت، بخصوص كه «جبرِ ناشي از رتبه­ي كنكور» و «جوّ انتخاب اطرافيان» را هم بر تصميم خود احساس مي­كردم و ته دلم از انتخابم راضي نبودم تا سال تحصيلي آغاز شد.

    مواجهه با فضاي دانشگاه خيلي زود همه­ي ما را در غفلتي عظيم معلق كرد. دانشگاه آنطور كه فكر مي­كرديم نبود. حداقلش اين بود كه تفاوتي اساسي با دبيرستان نداشت. ماه دوم ميان­ترم رياضي همه را غافلگير كرد و همه ما با سرعت عجيبي مفهوم فضاي جديد را دريافتيم: «نپرس و درس بخوان!» واقعاً «فرصت اندك بود!»

    داستان به همين سادگي­ست. در ازدحام و شلوغي وارد راهرويي مي­شوي كه تا بخواهي سؤالي بپرسي يا تأملي در اطراف يكي دوتا ميان­ترم مثل دو تا مين اين طرف و آنطرفت منفجر مي­شود و كسي در شلوغي و گردوخاك فرياد مي­زند كه «بدوئيد تا دير نرسيد» و همه مشغول دويدن مي­شوند. تا سؤالي مي­پرسي عده­اي مزاحم نشدنت را مي­طلبند و عده­اي ديگر تو را به دوندگان سال بالاييتر ارجاع مي­دهند و آنها هم به تو مي­گويند كه ما هم نمي­دانيم و بايد تا موقع خروج از راهرو منتظر باشيم و «فعلاً معدلت را بچسب كه مي­گويند بيرون راهرو خيلي طرفدار دارد»

    زمان به سرعت مي­گذشت. بزرگترها مي­گفتند هركس از قافله عقب مانده در راه مانده. نمي­شد ريسك كرد و لاجرم بايد ترمي 18 واحد مي­گرفت و به نحو مضحكي همزمان به راهي كه مي­رفت مي­انديشيد. به راهي كه هرلحظه صعب­العبورتر مي­شد و وقت­گيرتر و از آن گذشته هرچه از دروازه ورود دورتر مي­شد فكر بازگشت يا تغيير مسير هم دوردست­تر به نظر مي­رسيد...

    اطرافيان حسابي به راهي كه مي­رفتند خو كرده بودند و در پاسخ به سؤالات من هر لحظه­اي كه مي­گذشت را به عنوان سندي براي لزوم «پذيرش و تطبيق» با راهِ آمده قلمداد مي­كردند. دانشگاه شريف بود و همه جا روي در و ديوار نوشته بودند: «سريعتر بدويد» و اينچنين دانشجوها را در تنها دغدغه وجوديشان يعني «سبقت گرفتن از همديگر» تحريص و ترغيب مي­كردند. حتي شرايطي گذاشته بودند كه به ده نفر اولي كه زودتر برسند اجازه مي­دهيم كه «بي­درنگ» و بي­امتحان وارد راهروي بعدي شوند و بخاطر همين بود كه همه براي اول شدن سرودست مي­شكستند. امّا من باز هم در درون خود دلهره داشتم. راهروي بعدي؟! آه خداي من...

   حدود سال دوم بود كه اين «دلهره» در وجود من با «نفرتي رو به فزوني» همراه شد. نفرتي رو به گسترش كه مي­خواست همه چيز را در خود ببلعد: «آيا اين تنها وضعيت من است و اينها تنها مسائل و مشكلات من؟» اطرافيانم -به جز چند يار غار و رفيق شفيق خدادادي كه داشتم و مايه التيام آلام همديگر بوديم- همگي سر تكان مي­دادند و گاهي با لبخندي از روي ترحم عبور مي­كردند: بيچاره­ي مجنون!

    امّا ما از كار بازننشستيم. نه چنين وضعيتي را براي خود برمي­تابيديم و نه براي دانشگاه شريف، بهترين دانشگاه ايران و نه براي دانشجويانِ شريف، نخبگان امروز و فرداي ايران. با ياراني همدل دست به كار شديم و خواستيم كه چنين «دغدغه­هايي» را در جان دانشجويان ديگر برافروزيم. جمعي همدل آن هم تنها با بضاعت «يك سؤال مشترك» و ديگر هيچ، به مرور دور هم جمع شديم و چنين مي­پنداشتيم كه اگر تعدادمان فزوني بگيرد «پاسخ» سؤال هم دست­يافتني­تر خواهد بود. توده­ي همدلي با يك سؤال مشترك و با انگيزه­اي متعالي «حتماً» به پاسخ خويش دست خواهد يافت و حتماً در راه آن قدم خواهد گذاشت.

    امّا اينگونه نشد. بعد از دوسال تفحص در دانشگاه و ورود دوره­هاي جديد 85و86 دريافتيم كه «دغدغه» ساختني نسيت و «جوشيدني» است. بايد از عمق سينه­ها بجوشد و به بيرون فواره كند. دو سال حفاري سينه­هاي بي­دغدغه جز فرسودگي و افسردگي عايدي ديگري برايمان نداشت. آه از نهاد همه بلند شده بود و «ناكامي تلاش و نامشخص بودن مسير و فشار درسها» امان همه را بريده بود. امان يكي دو نفري همان سال دوم بريده شد...

    سال سوم كه آغاز شد رمقي نداشتم و سينه­ام از درد و خستگي و نفرت از محيط دانشگاه از يكسو و از سنگيني سؤال و گنگي و نامعلومي راهي كه در پيش گرفته­ام از سوي ديگر مي­سوخت. «گريز» و «انزوا» را تنها راه حل يافتم كه: اي مؤمنان، چون اوضاع بر شما گران آمد و تاريكي جامعه بر سينه­هايتان سنگيني مي­كرد، پس به سوي خويش روي آوريد كه بر شما حرجي نيست و او شما را آگاه خواهد كرد! (نقل به مضمون ازآيه 105 مائده: يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم تعملون)

    ترم پنج را به سختي و جان­كندني بود نيم­بند در كلاسها حاضر شدم و گذراندم و بعد از آن ترم شش 15 واحد گرفتم و جز دوهفته­اي يك روز به دانشگاه نرفتم. به خويشتن روي آوردم و روزها و شبها در خود مي­لوليدم و كارم فكر كردن و مطالعه بود. بريدن از محيط و دلزدگي از دانشجويان در كنار حرفها و افكاري كه مدتها در ذهنم زنداني بود و راهي به بيرون مي­گشت مرا به سوي نوشتن كشاند و اينگونه بود كه «سوتك» متولد شد.

    تغيير مسير و قرار گرفتن در مسير جديد سه بار گران را بر گرده هر عصيان­كننده­اي تحميل خواهد كرد: اوّلي يافتن و انتخاب مسيري جديد است. مسيري كه اينبار قرار است با آگاهي انتخاب شود. هم متناسب با علاقه و استعداد باشد و هم كارآمد و كارساز در وضعيت امروزي مملكت. جايگاه رشته و كاركردهاي آن بايد در نظام اجتماعي كشور مشخص شود كه اين يكي نيازمند تحليل اقتصادي، اجتماعي و حتي تاريخي و فلسفي است.

    دومي تعيين رسالت است. ديگر تعيين هدف را نمي­شود به آينده موكول كرد چون فرصتي باقي نيست. تحصيلات تكميلي ديگر زمان شناختن نيست و بايد با آگاهي و هدفگيري مشخص وارد آن شد. در مقاطع ارشد و دكترا كه عمدتاً سيستم آموزشي موجود به هيچ سمتي هدفگيري نشده است و صرفاً «كشكولي» از دروس مختلف است و يا به سمتي كاملاً بي­ربط و بي­محتوا و ناكارآمد هدفگيري شده است، تعيين مسيري مستقل از سيستم آموزشي كاملاً ضروري است. «رشته را مي­خوانم كه دقيقاً چه كار كنم؟» اين سؤال نه تنها جايگاه آينده و جهتگيري­هاي مورد نياز براي نيل به آن در سالهاي آينده را مشخص مي­كند، نحوه و كيفيت تحصيل را هم شديداً تحت شعاع قرار مي­دهد و اهميتي جبران­ناپذير را براي لحظه به لحظه­ي قدم برداشتن در مسير به ارمغان مي­آورد.

    سوّمي امّا تطبيق اجتماعي خود با شرايط جديد است. بريدن از نُرم جامعه و تبديل شدن به يك موجود «ناهنجار» در اذهان و ديدگان همگان موضوعي نيست كه به سادگي بتوان با آن كنار آمد. تلقي افراد از انسان بخشي از هويت اوست و تغيير در آن تلاطم زيادي در شخصيت آدمي بوجود مي­آورد. «بايد ياد مي­گرفتم كه هويت خود را به چيزهاي ديگري گره بزنم»

    اينها همه قريب دو سال براي من به طول انجاميد. دو سالي كه طول كشيد تا خود را از هيئت يك «مهندس» خارج كنم و به كسوت يك «جامعه­شناس» در آيم. شايد بعدها چيزهاي بيشتري درباره اين انتخاب جديد نوشتم.

ياعلي

  

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 18:19 | لینک  | 

دانشجويان هر دانشگاهي خصوصياتي دارند كه مختص همان دانشگاه است. خصوصياتي كه بنا به قاعده طبيعي بر دارندگانش نامكشوف است و تنها وقتي كه افراد مختلفي از دانشگاه­هاي مختلف كنار هم جمع مي­شوند يكهو اينطور ويژگيها تابلو مي­شود و بروز مي­كند. تجربه كشف اين ويژگيها از آن تجربيات هيجان­انگيزي است كه خودشناسي و درك اجتماعي آدم را يكهو يك level زياد مي­كند!

     اما آنچه مي­خواهم به آن بپردازم يكي از خصوصيات جالب توجه «بوميهاي شريف» است! خصوصيتي كه به دلايل مختلف از حالت نمونه­هاي پراكنده در ميان بوميها خارج شده و در شريف به يك «اپيدمي» تبديل شده است و آن «تأمل در نسبت من و رشته» است كه حاصل اين تأمل اين دانشجوهاي شريف را به 4 دسته كلي تقسيم مي­كند. البته اينكه مي­گويم اپيدمي يك مقداري اغراق است اما به هرحال من باب همينكه تفكري صورت گرفته آن هم به به تعدادي كه بتواند حالت يك جريان مختصر اجتماعي را پيدا كند و آن هم در ميان قشر «هميشه» متفكر و «كم» مدعاي دانشجو آن هم از نوع «شريفي»اش آنچنان نوبر است كه شما هم به من حق خواهيد داد كه از سر شوق هم كه شده اين لفظ «اپيدمي» را براي اين پديده استعمال(!) كنم.

    اما اين 4 گونه بوميهاي شريف از اين قرارند:

1)    آنها كه فكر مي­كنند درست آمده­اند:

البته درست است كه بنده خيلي از آنهايي را هم كه  «اصلاً فكر نمي­كنند» را هم در زمره­ي همين قماش طبقه­بندي مي­كنم اما از آنجا كه قصد نيت­خواني ندارم و خيلي هم با حسن ظن به قضايا نگاه  مي­كنم و از آنجا هم كه اميد دارم كه گونه چهارم آنقَدَر زياد شده­ باشند كه همگي بومي­هاي شريف را به «تأمل در باب نسبت من و رشته» وادارند، فرض را بر اين مي­گذارم كه «همه آنها كه فكر مي­كنند درست آمده­اند فقط فكر نكرده باشند يعني تصور يا «وهم پيشفرضانه» نكرده باشند كه درست آمده­اند و واقعاً فكر كرده باشند يعني تأمل و تفكر و تحقيق و اقامه ادله كرده باشند كه درست آمده­اند»

   امّا اين وهم پيش­فرضانه همان توانايي خارق­العاده­ي «در هر شرايطي سر زير برف كردن» است كه خداوند متعال مقدار متنابهي از آنرا در اختيار عده­اي از مردمان ايران­زمين قرار داده تا اين مزيت را نسبت به ديگران داشته باشند كه هيچوقت و در هيچ شرايطي خواب نازشان پاره نشود. اين وهم پيش­فرضانه همان «مشهوراتي» است كه ديگران گفته­اند و ما شنيده­ايم و پذيرفته­ايم و ما گفته­ايم و ديگران شنيده­اند و پذيرفته­اند و آنها هم گفته­اند و ديگران پذيرفته­اند و گفته­اند و الي آخر. نمونه كاملش هم همين افسانه «بهترين بودن مهندسي در ميان رشته­ها و مهندسي برق در ميان مهندسي­ها و دانشگاه شريف در ميان دانشگاه­ها» است. نمونه نزديكترش همين افسانه «تقلب 11 ميليوني» در ميان عده­اي است كه چون از «حد تواتر» در facebook عبور كرده و جزو مشهورات گشته است ديگر چون و چرا در آن جايز نيست. اين وهم پيش­فرضانه همان چيزي است كه شوپنهاور از آن تعبير به «باور عام» مي­كند و فرآيند شكلگيري آنرا چنين توصيف مي­كند:

«بايد دريابيم كه در وهله اول دو يا سه نفر اين باور را پذيرفتند يا مطرح كردند و بر آن اصرار ورزيدند، كساني كه مردم آنقدر به آنها لطف داشتند كه مطمئن بودند آنان اين باور را كاملاً سنجيده­اند. سپس معدودي ديگر كه پيشاپيش متقاعد شده بودند كه دو-سه نفر اول قابليت لازم را دارا بوده­اند اين باور را پذيرفته­اند. ايشان نيز مورد اعتماد بسياري ديگر قرار گرفتند، كسانيكه تنبلي آنها را وادار كرد كه فكر كنند بهتر است بي­درنگ آن باور را بپذيرند و به كار شاق سنجش آن نپردازند. به اين ترتيب شمار اين پيروان تنبل و ساده­لوح روزبه­روز زيادتر شد، زيرا به مجرد اينكه شمار زيادي از آن باور طرفداري كردند طرفداران روزافزونش اين امر را به اين واقعيت نسبت دادند كه استحكام استدلال­هاي مربوط به آن تنها عامل جذب اين طرفداري بوده است. سپس ديگران هم مجبور شدند اين باور عام را بپذيرند تا آنها را افراد سركشي كه از قبول باورهاي همگاني سرباز مي­زندد يا افراد گستاخي كه خود را باهوش­تر از ديگران مي­دانند، قلمداد نكنند. وقتي باوري به اين مرحله مي­رسد هواداري از آن به وظيفه تبديل مي­شود. از اين به بعد معدود كسانيكه رأي مستقلي دارند دم فرو مي­بندند. آنهايي كه به خود اجازه اظهار نظر مي­دهند به هيچ­وجه باور يا رأي مستقلي ندارند و صرفاً نظر ديگران را بازگو مي­كنند. با وجود اين با تعصب و نارواداري هرچه بيشتري از اين باورها دفاع مي­كنند زيرا نه از باورهاي متفاوت دگرانديشان بلكه از گستاخي آنها يعني ميل به داشتن رأيي مستقل نفرت دارند. كوتاه سخن اينكه شمار بسيار معدودي مي­توانند فكر كنند ولي هر انساني مي­خواهد باوري داشته باشد. بنابراين چه راه ديگري باقي مي­ماند جز اينكه باوري را به طور حاضر آماده از ديگران بگيرند به جاي اينكه باوري مستقل براي خود پيدا كنند؟» (هنر همیشه بر حق بودن- صفحه ۹۷و۹۸)

    اين باور عام يا وهم پيش­فرضانه­ي «بهترين انتخاب بودن مهندسي برق شريف و باقي رشته­هاي مهندسي شريف» است كه سالها بسياري از بومي­هاي شريف را در حالت كاذب «فكر مي­كنند كه درست آمده­اند» قرار مي­داد و اين همان باوري است كه گفتم خوش­بينانه اميدوارم در سالهاي اخير به خاطر زياد شدن تعداد دانشجوهاي گونه­ي چهارم  آنچنان دچار خدشه شده باشد كه همه بوميهاي شريف را در زمره «تأمل كنندگان در نسبت من و رشته»‌ قرار داده باشد.

    از آنجايي كه دور و بر من كساني هستند كه واقعاً واقعاً فكر كرده­اند و به اين نتيجه رسيده­اند كه درست آمده­اند و رشته تحصيلي­شان را درست انتخاب كرده­اند بايد بگويم اينها از معدود افرادي هستند كه خدمات درستي به اين مملكت خواهند كرد و مثل دو دسته و شايد هر سه دسته بعدي انگل جامعه نخواهند بود!

 

2)    آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست آمده­اند:

اينها آنهايي هستند كه اشاراتي را در درونشان يافته­اند كه «درست نيامده­اند» اما ترجيح مي­دهند به اين اشارات اعتنايي نكنند و فرض را بر اين بگذارند كه درست آمده­اند. اكثر اينها در بيم و وحشتي هميشگي هستند كه مبادا افكارشان جلو برود و به اين نتيجه برسند كه «درست نيامده­اند»! اينها هرچند خود در اعماق ناخودآگاه وجودشان به اين حقيقت اذعان دارند كه اشتباهي هستند، اما ترجيح مي­دهند كه همه و مِن جمله خودشان را فريب دهند كه نخير، «درست آمده­اند»! علت روانشناختي ترس اين عده از خاطرات بد كودكي نسبت به پسر همسايه­شان گرفته تا طلاق پدرومادرشان هرچه كه مي­خواهد باشد، با عرض معذرت بايد بگويم كه من اينها را به عنوان محافظه­كاراني ترسو مي­شناسم كه در آينده در حرفه خود هم موفقيتي نخواهند يافت و به ديگر انگلهاي جامعه ملحق خواهند شد!

 

3)    آنها كه دوست دارند فكر كنند كه درست نيامده­اند!

اين يكي يك مرض جديدي است كه به تازگي نمونه­هاي معدودي از آن در ميان بوميهاي شريف مشاهده شده و حيرت پژوهشگران را برانگيخته است. كشف اين مرض جديد اين فرضيه را تقويت مي­كند كه عده­ي معدودي در هر جامعه حيواني يا انساني براي ابراز وجود يا خودنمايي به روشهايي نامتعارف و خارج از چارچوب روي مي­آورند. مثلاً اگر مُد، «با­مويِ­مش­زده­يِ­زيرِروسريِ­قرمز،بادوست­پسر،جلويِ­تعاوني،­آب­طالبي­خوردن» است اين يكي «باچادرِملّي­ومانتويِ­نارنجي،­با­دوست­پسر،جلويِ­مسجد،يخمك­مي­خورد» تا به عنوان اولين صاحب امتياز اين حركت شاذ در دانشگاه معرفي شود!

     البته انگيزه­هاي چنين پديده­هايي را بايد در جاي ديگر جستجو كرد. درباره موضوع مورد بحث ما از زمانيكه رشته مديريت در دانشگاه شريف تأسيس شد و بعد از مدتي كار و بارش گرفت و كلاسش كلي بالا رفت، عده­اي هم متعاقباً پيدا شدند كه 4 كلمه حرفي را كه از علماي مديريت در باب «نياز اساسي كشور به مديران كارآمد» و «عدم حل مسائل صنعتي و اقتصادي ايران به دست مهندسان» ياد گرفته بودند، اين طرف و آنطرف بلغور كنند تا شايد از اين طريق ميدان رقابت مهندسي را كه در آن ناكام مانده بودند، تغيير داده و بخت خود را در ميداني جديد بيازمايند و كلاسي جديد براي خود دست­وپا كنند و حتي شايد در جايگاهي بالاتر از رقبيان ديروز خود قرار گيرند و آلام تلخ ناكاميهاي گذشته را از اين طريق التيام بخشند!

 

4)    آنها كه فكر مي­كنند كه درست نيامده­اند

اما چه بگويم از اين شيران شب و پارسايان روز (!) كه شبها را به كار وفعاليت و افكار مغشوش خويش مشغولند و روزها را به قناعت نمره و گدايي تمرين و گزارش آز؛ از اين كركسهاي زيباي نمره­هاي آسوده­ي اساتيد گلاب كه خود را در قفس سرخ شريف محبوس مي­بينند؛ از اين حشرات 6 ساله و 7 ساله دانشگاه كه به هر سوراخ و سمبه­اي سر مي­كشند و با هيچ ترفند آموزشي­اي از شرط معدل و كميسيون تا واحدي چقدرهزارتومن پول صحنه را خالي نمي­كنند. چه بگويم از اين حاشيه­نشينان فضاي آكادميك و از اين فراموش شدگان سيستم آموزشي و از اين مجنونان آدم­گريز و از اين عصيان­كنندگان نظم مدرن دانشگاهي...

    آنها كه واقعاً فكر مي­كنند كه درست نيامده­اند و در درك اين حقيقت به حق­اليقين رسيده­اند زندگي جالبي در دانشگاه شريف دارند و من هم افتخار آنرا دارم كه دو-سه سالي است كه به جرگه اين عارفان زاهد و اين مجنونان عاصي پيوسته­ام.

   آنكه اين حقيقت را درمي­يابد آرام و قرار ندارد و هرآنچه را كه بخواهد باز او را به زندگي نكبت­بار ناخواسته گذشته بازگرداند به ديده نفرت مي­نگرد و اين مهمترين نشانه و وجه تمايز حاشيه­نشينان واقعي از آن اشتباهي­نماهاي دروغين گونه سوم است. آنها كه بي درد و غم و از سر بي­دردي اداي گريزندگان از مهندسي و دانشگاه صنعتي را درمي­آورند واقعيت «عدم تعلق به اينجا» را در نيافته­اند و قلباً به چيز ديگري نمي­انديشند. آنها كه قلباً تعلق خاطرشان را از شريف و شريفي مي­برند شمارش معكوس دردناك گرفتار شدن در منجلاب شريف را به دست خود آغاز مي­كنند. گرفتار شدني كه من از آن تعبير به «رخوت آكادميك» مي­كنم.

    «رخوت آكادميك» حالتي خاص اين حاشيه­نشينان رنجور دانشگاه است. حالتي كه ديگر هيچ انگيزه­اي نمي­تواند او را مجبور كند كه يك ساعت پاي يك جزوه درسي بنشيند. حالتي كه آنچنان روح را در خود فرومي­برد كه لذت سخيف يك ساعت ديدن برنامه «عمو پورنگ» را در برابر رنج جانكاه يك ربع «فقط نگاه كردن به جزوه آن هم در روز امتحان» به عيشي عظيم مبدل مي­كند!

   و از ميان اين شورشيان نظم آكادميك تنها آنهايي ره به سوي «آزادي» مي­برند كه پيش از غلبه كامل «رخوت آكادميك» اوضاع را به هر جان­كندني كه هست جمع و جور مي­كنند و آينده­اي ديگر براي خود مي­سازند اما آن عده­ي ديگر آنچنان گرفتار ديوارهاي بلند اين زندان آكادميك مي­گردند كه كم­كم فكر «رهايي» در ذهنشان رنگ مي­بازد و رؤيايي كم سو از آن به يادگار مي­ماند.

   اين «حاشيه­نشينان» اگر خود را دريابند روح اين جهان بي روح خواهند شد و اگر خود را نيابند سرنوشت «خسرو»ي آن داستان خسروي كتاب ادبيات پيش دانشگاهي را خواهند يافت. «حاشيه نشينانی» که تنها به جرم «اگاهي و مقاومت» قرباني ستم پنهان هنجارهاي غلط اجتماعي ما هستند...

 اگر شما هم فكر مي­كنيد كه درست نيامده­ايد پيش از آنكه گرفتار رخوت شويد فكري به حال خود بكنيد. از آن مهمتر براي رهايي اين گرفتاران دعا كنيد كه سخت نيازمند دعاي من و شما هستند.

سالروز بعثت آخرين فرستاده خدا بر همه مبارك.

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 12:12 | لینک  | 

افاضات انتخاباتي/ برداشت هفتم: آسيبهايي كه موسوي به اصلاحات زد

 

پيش از شروع مطلب توجه دوستان را به اين نكته جلب مي­كنم كه اين وبلاگ محيطي آزاد براي مباحثات علمي و تئوريك است و نويسنده و خوانندگان آن علي رغم اختلافات نظري –كه گاهي هيچ اشتراكي در ميان نيست- آموخته­اند كه يكديگر را دريابند و محترمانه نقد كنند و حتي زير سؤال برند و اينجا را حداقل فضايي براي آگاهي از افكار يكديگر و احياناً رساندن انتقاداتي كه به طرز فكر يكديگر وارد مي­دانند قلمداد كنند. با اين حساب از خوانندگان تازه-وارد انتظار مي­رود كه اولاً متوجه تفاوت فضاي گفتگوي وبلاگي و چاله­ميدون و تاكسي و وسط خيابان بشوند و ثانياً نويسنده حقير اين وبلاگ را از پاسخ­گويي نسبت به ظلمهايي كه زن­باباي چادري يا ناظم ريشوي مدرسه يا پسرعموي بسيجي­شان نسبت به حريم اخلاقي و كرامت نفسانيشان مرتكب شده­اند، معاف بدارند!

***

بعضي از آنها كه اين روزها در دستگاه فكري معيوب ساخته دست ميرحسين و اطرافيانش زندگي مي­كنند، بخاطر فضاي ذهني خلل­ناپذيري كه پيرامونشان ساخته شده، در اين مدت نخواسته­اند يا فرصت نكرده­اند كه اندكي هم درباره اينكه «آيا موسوي بهترين تاكتيك را براي حفظ و پيشبرد گفتمان اصلاحات به كار برد؟» بينديشند. از آنجايي كه يكي از ويژگيهاي اصيل اين طرز تفكر «فرافكني» و «عدم پذيرش نقصها و مشكلات» است برآن شدم كه «نقد تاكتيكي و البته غير گفتماني عملكرد موسوي» را خود بر عهده بگيرم تا شايد دوستان اصلاح­طلب درك كنند كه ميرحسين موسوي چه ضربات مهلكي به جنبش –از نظر ما به اصطلاح!- «اصلاحات» وارد كرده است. نقدي كه مطمئناً تا چندي بعد در محافل خصوصي رفرميستها و بعد از مدتي طولاني –براي حفظ پرستيژِ نپذيرفتن شكست- در نشريات و رسانه­هاي اصلاح­طلب منعكس خواهد شد.

 

1)    خروج از استراتژي استحاله نرم:

مهمترين آسيب موسوي براي اصلاحات خروج ناشيانه از استراتژي قراردادي في مابين اصلاح­طلبان مبني بر «بازي در چارچوب نظام و قانون اساسي و تلاش براي نفوذ در حكومت از طريق انتخاباتها» بود. خروجي كه عجولانه و در فضايي غير عقلاني و عصبي و از سر استيصال و سرخوردگي انجام شد و نشان داد كه اصلاحات فاقد يك مغز متفكر منطقي و آرام و مسلط به اوضاع است. درباره اين استراتژي قراردادي چهره­هاي شاخص اصلاحات بارها در رسانه­هاي خود از آن سخن گفتند و مهمترين نشانه­ي آن استدلالات مكرر براي توجيه حضور در انتخابات و اقناع «تحريمي­ها» بود. عبدالكريم سروش در مصاحبه­اي با اعتماد ملي كه در ويژه­نامه نمايشگاه كتاب اين روزنامه چاپ شد در اينباره چنين مي­گويد:

«ببينيد من در ايران با دوستاني روبرو بودم كه معتقد بودند در انتخابات نبايد شركت كرد. من با دلايل آنها حقيقتاً قانع نشدم. مي­دانم كه چه مي­گويند و از چه زاويه­اي به مسائل نگاه مي­كنند. زاويه ديد آنها اين است كه انتخابات به هرحل بساطي است كه حكومت برپا مي­كند و بازي كردن در اين بساط نهايتاً سودش به نظام مي­رسد. منتها وقتي از آنها مي­پرسيدم پس بايد چكار كرد جوابي نداشتند؛ يعني راه ديگري نمي­ماند. لابد بايد انقلاب كرد، كارهاي براندازي كرد... در اينجا من به آنها قصه چاه­كني را گفتم كه چاهي كنده بود نمي­دانست خاك آنرا كجا بريزد. «دخو» به او گفت يك چاه ديگر بكن اين خاكها را در آن بريز. بقيه داستان معلوم است. اين آدم تا آخر عمرش چاه مي­كند. خاك اولي را مي­ريخت در دومي، دومي را در سومي... گفتم ما يك انقلاب كرديم يك عالم خاك از چاه جامعه آورديم بيرون حالا مانده­ايم كه اين خاكها كجا بريزيم. شما مي­گوييد يك چاه ديگر بكنيد؛ ولي باز همان سؤال مطرح مي­شود. خاك چاه دوم را كجا بريزيم؟ ما نمي­توانيم عمري را به چاه­كني سپري كنيم...

    ما ديگر نمي­توانيم چاه­كني را ادامه دهيم. واقعش اين است كه ما بايد وارد همين بازي بشويم و اين بازي را آنقدر تقويت كنيم كه به جايي برسد كه نتايج واقعي داشته باشد. ممكن است ابتدا نتايجي بدهد نيمه مطلوب، اما به تدريج انشاالله مطلوب خواهد شد. يعني به مطلوبيت نسبي مي­رسد، مطلوبيت ايده­آل كه هيچ­وقت وجود ندارد. دموكراسي ايده­آل در هيچ­جا وجود ندارد. در اين جهان دنبال چيزهاي خالص نبايد گشت.

    به همين دليل در ايران كه بودم همينطور در خارج ايران متوجه شدم نداهاي تحريم بسيار آهسته يا به كل خاموش شده. حتي بسياري از دوستان كه تحريميان بلندبانگ بودند مي­گفتند ما رأي نمي­دهيم اما ديگران را به رأي ندادن دعوت نمي­كنيم. علي­ايّ­حال افراد آزادند كه به هركسي مي­پسندند رأي بدهند. من اما معتقدم كه بازي انتخابات بازي دموكراسي است و دموكراسي هم هميشه از نقطه ضعيفي آغاز و به تدريج تقويت مي­شود. انتظار دموكراسي كامل را هم در ابتداي مسير نبايد داشت. به همين سبب من فعاليت كساني را كه الآن در اين حوزه فعاليت مي­كنند گرامي مي­دارم و گمان مي­كنم كار نيكويي مي­كنند...»

     ميرحسين موسوي با عدم تمكين در برابر رأي شوراي نگهبان و قانون اساسي و ولي فقيه عملاً بازي در خارج محدوده نظام را در پيش گرفت كه بوضوح با استراتژي معهود و بلندمدت اصلاحات در تضاد است. شايد بتوان گفت كه عملكرد موسوي پس از انتخابات به منزله مهر پاياني بر استراتژي جوانمرگ شده اصلاحات است. البته پاياني «تقريباً» برگشت ناپذير و غيرقابل جبران!

2)    گمراه شدن باقي شخصيتهاي اصلاح­طلب و خروج دسته­جمعي از حاكميت

موسوي با اعتماد به نفس بالا و به عبارت بهتر كله­شقي ويژه خود در ايام پس از انتخابات چنان جوي در اردوگاه اصلاح­طلبان بوجود آورد كه همگي تمام برگهاي خود را خرج كردند و اينك تقريباً هيچيك از شخصيتهاي اصلي اصلاح­طلب محض احتياط هم درون چارچوب نظام باقي نماندند. مشاركت، مجمع روحانيون مبارز، خاتمي، كروبي، موسوي و صانعي همگي در كنار نوري و طاهري و موسوي خوئيني­ها و مجاهدين انقلاب قرار گرفتند تا تمام اصلاحات يكپارچه در منجلابي قرار گيرد كه ميرحسين ايجاد كرد.

 

3)    از دست دادن حاميان انقلابي، مذهبي، قانون­گرا، محافظه­كار و ترسو

موسوي با حركت انتحاري و عجولانه خود باعث ريزش 5 دسته فوق از حاميان اصلاحات شد. با خروج از دامنه قانون اساسي و ولايت فقيه سه دسته اول را از دست داد و با ورود به عرصه فعاليت غيرقانوني و خشونت­آميز و پرريسك دو دسته آخر را كه تعداد قابل توجهي هم به شمار مي­رفتند از دست داد.

 

4)   دادن مجوز برخورد به نهادهاي امنيتي و همينطور شوراي نگهبان در انتخاباتهاي بعدي

عملاً تا پيش از اين هرگونه برخورد با اصلاح­طلبان به علت پتانسيل بالاي مظلوم­نمايي برخورد با آنها غيرقابل انجام بود. بي قانوني و اغتشاش بهانه مورد نياز را به نيروي انتظامي و وزارت اطلاعات و قوه قضائيه داد تا با طيف گسترده­اي از اصلاحاتيان برخورد شود. از اين گذشته اين حركت در مقياسي چند برابر تقابل ناكام تحصن مجلس ششم مجوز رد صلاحيتهاي آتي را به شوراي نگهبان مي­دهد با اين تفاوت كه ظرفيت مظلوم نمايي بخاطر بي قانوني آشكار و مقابله مستقيم با نظام، به شدت پايين آمده است.

 

5)    مأيوس كردن اپوزوسيون تحريمي

موسوي عملاً با طرح بحث تقلب گسترده در انتخابات عملاً كاري كرد كه ديگر هيچوقت كس ديگري نتواند تحريمي­ها را پاي صندوق رأي بياورد، چرا كه اولين شرط آنها براي آمدن پاي صندوق اعتماد به اين است كه رأيشان مؤثر خواهد بود. از سوي ديگر طرح بحث تقلب تعدادي از هواداران اصلاحات را به صف تحريميها مي­افزايد و ميرحسين از اين طريق هم –علاوه بر نكته یاد شده در شماره یک-، عملاً راه حضور دموكراتيك اصلاحات در حكومت را مسدود كرد چرا كه حضور دوباره آتي در رقابت دموكراتيك مستلزم پاك كردن ذهنهاي حاميان از احتمال تقلب خواهد بود كه با توجه به پلهايي كه اين روزها پشت سر خود خراب مي­كنند كار غير ممكني به نظر مي­رسد!

 

6)    زود سوختن بي­بي­سي فارسي و اوباما در ميان افكار عمومي ايران و جهان

اتفاقات اخير باعث شد كه شبكه تازه رسيده بي­بي­سي فارسي كه از ديماه شروع به كار كرده بود و همينطور اوباماي دموكرات كه كلي براي موجه جلوه دادن برنامه­ريزي كرده بود در حركتهايي ناشيانه به سرعت دست خود را رو كنند و برنامه­هاي بلندمدت آتي خود را نقش بر آب كنند و بهانه مقابله را بدست ايران بدهند. امام خميني در جريان كشتار حجاج ايراني به دست سفاكان آل سعود در بيانيه­اي به همين موضوع مي­پردازد:

«خداوند بزرگ را سپاس مي­گذاريم كه دشمنان ما و مخالفين سياست اسلامي ما را از كم­عقلان و بي­خردان قرار داده است چرا كه خودشان هم درك نمي­كنند كه حركتهاي كورشان سبب قوت و تبليغ انقلاب ما و معرف مظلوميت ملت ما گرديده است و در هر مرحله­اي سبب ارتقاي مكتب و كشورمان را فراهم كرده­اند كه اگر از صدها وسيله تبليغاتي استفاده مي­كرديم و اگر هزاران مبلغ و روحاني را به اقطار عالم مي­فرستاديم تا مرز واقعي بين اسلام راستين و اسلام امريكايي و فرق بين حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعي حمايت از اسلام را مشخص كنيم به صورتي چنين زيبا نمي­توانستيم...» (صحيفه امام، جلد20، صفحه 350)

 

7)    واكسينه كردن نظام در برابر اقدامات مشابه

ميكرب اگر ضعيف باشد نه تنها جسم را نمي­كشد بلكه آنرا مقاومتر مي­كند. عدم برنامه­ريزي درست و منطقي براي جلو بردن «طرح تقلب» و اقامه دعوي و در نظر نگرفتن اهداف مشخص و حساب شده و معقول براي اقدامات انجام شده، نه تنها باعث فرسايشي شدن قضيه و نرسيدن به نتيجه مشخص شد بلكه نظام را در برابر اعمال مشابه كاملاً واكسينه كرد و تجربه­اي گرانبها را براي آينده در اختيار گذاشت. اقدامات ضعيفي همچون «پيگيري كميته صيانت از آراء» كه اگر نبود طرح تقلب بسيار آسانتر مي­شد، «عدم پي­گيري قانوني اوليه و عدم حضور در جلسات شوراي نگهبان» كه تنها بهانه­اي بدست مخالفان آقاي موسوي بود و ايشان مي­توانست بعد از حضور و طرح ادعا در شوراي نگهبان بيانيه­هاي خود را منتشر كند و همينطور «اعلام هدف ابطال انتخابات از همان ابتدا»، كه مشخص بود دست نيافتني است و كمي هم غير منطقي به نظر مي­رسيد و همينطور «تغيير مداوم دلايل مورد استناد براي تقلب»  اشتباهاتي بودند كه در مجموع باعث شدند فعاليتهاي اخير فاقد دست­آورد خاصي براي جنبش اصلاحات باشد و در عين حال تمام مجاري ممكنه براي اقدامات مشابه آتي را -بخاطر هوشيار شدن مخالفين- مسدود كند.

 

8)    از بين رفتن امكان نقد دولت در داخل چارچوب نظام

مهمترين و كارآمدترين نقد وارد بر دولت احمدي­نژاد نقد آن در داخل چارچوب نظام و با معيارهاي عرفي و قانوني جمهوري اسلامي بود. نقدهايي همچون «قانون گريزي» «عدم هماهنگي با نهادهايي همچون مجمع تشخيص و مجلس» «كاهش قدرت و عرت ايران در جامعه جهاني» و مواردي از اين دست ابزارهايي هستند كه با اقدام اخير اصلاح­طلبان به صورت كامل از دست آنها خارج شده­اند. عدم التزام به قوانين جمهوري اسلامي و جهتگيري آن و خروج از محدوده آن و تقابل با ولايت فقيه و همسويي با بيگانگان و دشمنان ملت عملاً امكان نقد درون گفتماني را از دست اصلاح­طلبان خارج كرد و اكنون آنها چاره­اي ندارند كه با ادبياتي اپوزوسيوني و برون­گفتماني، مشابه ادبيات نهضت آزادي به نقد كليت نظام و دولت بپردازند و حال آنكه هر انساني به خوبي مي­داند كه نقد برون گفتماني هيچگاه باعث اصلاح دروني سيستم نخواهد شد مگر اينكه به براندازي اساسي آن بپردازد.

 

9)    فاصله گرفتن اذهان از واقعيت و رفع نواقص دروني

آخرين ضربه­اي كه دستگاه فكري و جهتگيري سياسي ميرحسين موسوي به اصلاحات وارد كرده است گرفتن امكان نقد درون گفتماني در جبهه اصلاحات است. طرح ادعاي تقلب و انداختن «همه» تقصيرات به عهده دولت و حكومت مانع از درك دلايل واقعي مسائل مي­شود. طرح ادعاي تقلب اگر تقلب واقعاً صورت نگرفته باشد باعث ايجاد ذهنيت مجازي و خوش­خيالي در هواداران مي­شود و اگر واقعاً تا حدي صورت گرفته باشد باعث حل تك پارامتري مسأله و عدم اشراف به مشكلات خودي و نقاط قوت جبهه مقابل مي­شود و از سوي ديگر يأس و سرخوردگي را براي آينده نهضت به ارث خواهد گذاشت.

 

و اينها را نوشتم، چرا كه جهل و خوش­خيالي كاذب را حتي براي مخالفانم نمي­پسندم

ياعلي

 

پی نوشت:

* خدماتی که موسوی به انقلاب کرد  مطلب جالبی است که از سوی دیگر ماجرا یعنی زاویه مقابل این مطلب سوتک به عملکرد موسوی نگریسته است.

* این مطلب هم در نوع خودش جالب بود: چرا طبقه متوسط جدید تهران نشین افسانه را باور کرد؟

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:55 | لینک  | 

افاضات انتخاباتی/ برداشت ششم: با بهتی عمیق به نظاره رفتار تو نشسته ام ای نخست وزیر محبوب امام!

1)      آقاي موسوي گيرم كه سياستهاي اقتصادي و شيوه مديريت احمدينژاد و طرز بيان او را نمي پسنديدي آيا اين دليل بود كه او را رمال و كف بين و دروغگو بداني و تهمت بزرگ تقلب 11 ميليوني را به او ببندي؟

2)      گيرم كه احمدي نژاد را دروغگو و خائن بداني آيا اين دليل است كه آيت الله جنتي را چون حامي اوست خائن در رأي ملت و متقلب معرفي كني؟

3)      گيرم كه جنتي را هم دروغگو و متقلب و خائن مي داني آيا دليل مي شود كه قانون اساسي را -كه مرجع رسيدگي به شكايات را شوراي نگهبان مي داند- دور بزني و قبل از رجوع قانوني مردم را به خيابان -و خودمانيم، شورش !- دعوت كني؟

4)      برادرم آقاي ميرحسين موسوي، گيرم كه بند مربوط به شوراي نگهبان را قبول نداري آيا دليل ميشود كه بند ديگر قانون اساسي را كه رهبر را فصل الخطاب مي داند قبول نداشته باشي و حال آنكه اصل بيست و هفت را قبول داري و مداماً تكرار مي كني؟

5)      گيرم كه اصلاً كليت قانون اساسي را قبول نداري آيا دليل ميشود كه ولي فقيه ملت را كه فراتر از قانون اساسي اطاعت از او واجب است چون تنها رأي تو را نپذيرفته متقلب و دروغگو بپنداري؟

6)      اصلاً گيرم كه نه قانون اساسي را قبول داري و ولايت فقيه در چارچوب آنرا و نه ولايت فقيه فراي قانون اساسي را. آيا حجتي داري كه  سيدعلي خامنه اي يار محبوب امام و مرجع تقليد بسياري از مؤمنين را دروغگو معرفي كني؟

7)      آقاي موسوي گيرم سيدعلي هم دروغگو آيا هيچ علقه اي به نظام جمهوري اسلامي داري كه متوجه شوي تمام ضد انقلاب و اپوزوسيون برانداز پشت تو سنگر گرفته اند تا مثل شغال به جان اين نظام بيفتند و تمام دشمنان قسم خورده خارجي چشم اميد به تو بسته اند كه شايد مشروعيت نظام را به چالش بكشند يا شايد از طريق تخريب ولايت فقيه و قانون اساسي راه اصلاحات امريكايي را باز ببينند؟

8)      گيرم كه اهميتي هم براي جمهوري اسلامي قائل نيستي آيا وطن دوست نيستي تا كمين دشمنان استقلال اين ملت را در شرق و غرب كشور ببيني و حداقل سابقه دوستي با انگليسيها را به خاطر بياوري و كشور را با تضعيف امنيت آن در خطر هجوم بيگانگان قرار ندهي؟

9)      اصلاً گيرم كه اهميتي نميدهي كه اينچنين اعتراضات شورش گونه تو طمع دشمنان به خاك اين كشور را برمي انگيزد آيا مسلمان نيستي كه پنهان شدن دشمنان دين و آتش زنندگان مسجد را در ميان حاميانت ببيني و آيا انسان نيستي كه اختفاي قاتلين مردم بيگناه را در ميان هوادارنت ببيني تا شايد حداقل از آنها اعلام برائت كني يا از هوادارنت بخواهي كه با آشوبگران برخورد كنند...

 

آقاي مهندس ميرحسين موسوي اين درد را با خود به كجا ببرم كه رفتار شما را با حداقل عقلانيتها قابل تحليل نمي بينم و ديدگان شما را در ميان دود آتش عصبانيت و گوشهاي شما را در ميان هياهيوي پايكوبي شياطين انس و جان بسيار تنگ نظر و نارسا مي يابم و در بهتي عميق فرو رفته ام؟

    و امّا جناب مهندس گيرم كه هيچكدام از آنها را كه گفتم نمي داني اما ايكاش مي دانستي كه داري با قلب و ذهن و ايمان هواداران خود چه مي كني. ايكاش مي دانستي كه حاميانت را هم به همان سرعتي كه خود در حال سقوطي به دنبال خود مي كشي و روند ناداني و بي منطقي و بي اعتقادي تدريجيِ عجيب فوق الذكر را به سرعت به حاميانت كه كوركورانه طناب اطاعت تو را به گردن انداخته اند منتقل مي كني تا نمي دانم پاسخ صاحب اين دنيا را در آن دنيا چگونه خواهي داد...

و اينها همه عبرتي است براي ما تا عاجزانه با خداي خود بگوييم:

خدايا چنان كن سرانجام كار/ تو خوشنود باشي و ما رستگار

ياعلي

 

پی نوشت:

- این نوشته سرمقاله مسیح مهاجری حامی سرسخت سابق میرحسین است که او را به تبعیت از ولایت میخواند (لینک)

- این هم اظهار نظر جالبی است درباره فیلم منتشر شده ندا (لینک)

 - این نامه آیت الله حائری شیرازی هم به آیت الله خامنه ای بسیار خواندنی و در شرایط سخت فعلی بسیار امیدبخش است (لینک)

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 1:37 | لینک  | 

افاضات انتخاباتي/برداشت پنجم: آشوب در پايتخت و 4 نكته درباره فتنه موجود

انقلاب اسلامي اين روزها يكي از گردنه هاي خطرناك و دشوار خويش را مي گذراند. در اين مدت و در عبور از اين گردنه تنشهاي شديدي به كشور وارد شده و تكانهاي شديدي به مسافران آن تحميل شده است، تكانهاي شديدي كه بعد از 22 خرداد و پيروزي محمود احمدينژاد در انتخابات وارد مرحله جديدي شد. مرحله 4 ساله جديدي كه اكنون تازه در ابتداي آن قرار گرفته ايم!

در اين ميان نكاتي درباره بازيگران مختلف صحنه پر آشوب امروز و فرداي كشورمان به ذهنم رسيد كه در ادامه مي آيد:

نكته اول/ درباره مهندس موسوي

جناب آقاي مهندس موسوي عزيز نمي دانم چرا وقتي بيانيه اي را كه پس از اطلاع از عدم توفيقتان در انتخابات نوشتيد خواندم ياد نامه اي افتادم كه سالها پيش مرجع تقليد و امام عزيزتان خطاب به شما نوشته بود:

«نامه استعفاى شما باعث تعجب شد ... همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند» {1} ميرحسين عزيز ايكاش همي يك جمله خميني را آويزه گوشت مي كردي تا دوباره و سالها بعد در عصبانيتت كاري كني كه ديگر قابل بازگشت نباشد.

    و البته مژده جان نوازي را كه حضرت روح الله دقيقاً پس از اين جملات آورده است شايد آنروزها خيلي معنا پيدا نكرده باشد اما به نحو عجيب و شگفت آوري بر اين تأويل دوباره نامه منطبق است تا شايد در چنين روزهايي اميددهنده و روشنايي بخش دلهاي نگران ما باشد: «مردم ما ازاينگونه مسائل در طول انقلاب زياد ديده‏اند، اين حركات هيچ تأثيرى در خطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت ..»{2}

 

نكته دوم/ درباره حاميان موسوي

تصور من بر اين است كه ذهن حاميان موسوي در موضوع پذيرش تقلب، گرفتار چند زنجير شده است. يكي زنجير عدم پذيرش شكست يكي زنجير سخنان موسوي و خاتمي و افراد و رسانه هاي نزديك به آنها و ديگري زنجير گمانهاي غلط. گشودن اين سه زنجير ذهني كار آساني نيست بخصوص اگر تعلق خاطر عاطفي به خاتمي يا موسوي يا نفرت شديد دروني از احمدي نژاد در قلب وجود داشته باشد. اما در اين ميان آنچه به عنوان ادله عقلاني تقلب عنوان مي كنند چيزي جز تعدادي «حدس و گمان» كه به شكلي ذهني و مبهم فرضيه تقلب را كامل مي كنند نيست. كنار هم گذاشتن گزاره هايي مثل «قطع شدن سيستم پيام رساني و تلفن و فيلتر شدن سايتها» و «خطي اعلام شدن نتايج انتخابات» «غيرقابل باور بودن نتيجه در شهرهاي مختلف» «زود گفتن نتيجه ها» «دير گفتن تفكيك استاني رأيها» «كمبود تعرفه» «عدم تمديد بيشتر برخي حوزه ها» «عدم حضور ناظر در برخي صندوقها» و مواردي از اين قبيل و سپس نتيجه گيري تقلب، آشكارا حاوي مغلطه اي مغرضانه است كه خلأ منطقي آن جز به واسطه جو رواني موجود پر نمي شود. بايد دقت كرد كه در قرآن كريم از «اكتفا به حدسيات و گمانهاي غير يقيني» به عنوان يكي از روشهاي كفار براي رد حقيقت ياد شده است: «و ما يتّبع أكثرهم الّا ظنّاً، إنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئاً، إنّ الله عليمٌ بما تفعلون»{3} «بيشترشان جز از پي گمان نمي روند، درصورتيكه گمان براي رسيدن به حق هيچ بسنده نيست. قطعاً خداوند آنچه را بر اساس پندار عمل مي كنند مي داند»

 

نكته سوم/ درباره بچه مذهبيها

اما شايد مهمترين مطلبي كه مي خواستم بگويم همين نكته باشد. اي دوستان و همفكران و هم مسلكانم! كمربندهايتان را محكم كنيد كه امواج خروشان فتنه در حال اوج گيري است. ذهنها و قلبها را بايد ساخت. ذهنهاي خشك بعد از چند ضربه متلاشي مي شوند و ذهنهاي سست به آساني در هم شكسته مي شوند. بايد با درايت و شجاعت به استقبال شبهه ها رفت و از ضربات سهمگين فتنه نترسيد. خانه هايتان را در دامنه آتشفشان بنا كنيد دوستانم!

    بعد از تثبيت جايگاه ذهني و رواني خويش بايد به فكر بچه مذهبيهاي ديگر بود. در شرايط فتنه بايد دستها در دست همديگر باشند و الا ضربات «تك» ها را به سرعت از جا مي كند. بچه مذهبيها بايد يكديگر را دريابند و مدام يكديگر را زير نظر گيرند و به هم ياري رسانند. تجربه نشان داده است كه فتنه هاي اينچنيني مثل قضيه عزل منتظري يا قبول قطعنامه يا 18 تير يا 22 اسفند دانشگاه ما و حالا غائله بزرگ 22 خرداد آبستن زاويه گرفتن اساسي ياران و همراهان قديم از يكديگر است. هيچ بعيد نيست كه دوستي را كه امروز با شبهه هايي درباره تقلب در انتخابات يا مسائل احمدي نژاد يا رهبري واگذاشته ايد چند سال بعد در صف معاندين درجه يك اسلام و انقلاب ببينيد.

    نكته ديگر افكار عمومي است. وظيفه بچه مذهبيها و انقلابيهاست كه افكار عمومي دانشگاه را آرام كنند. بايد شبهات و مسائل ذهني طيف كم اطلاع دانشجويي هرچه سريعتر حل شود تا رسوب نكند. كم كاري در روشنگري امروز تحريف تاريخ را در فردا رقم مي زند و آنزمان حل كردن مسأله بسيار سختتر است. فراموش نكنيم كه كمكاري ما در روشن كردن ابعاد مختلف قضيه 18 تير و 22 اسفند در مجوع به ضرر ما تمام شد. در اين ميان بايد اطمينان داشت كه روشنگري همه ابعاد ولو حاوي ايرادات عملياتي جبهه خودي باشد در بلندمدت ثمرات بسياري خواهد داشت.

 

نكته چهارم/ درباره آينده

    عزيزان پرهمت غربگرا و ضد انقلاب با سنگر گرفتن در پشت اين دو بزرگوار كروبي و موسوي در سه ماهه اخير ضربات شديدي را به جبهه فرهنگي و بخصوص رسانه اي ما وارد كرد. استراتژي طيف برانداز در اين نبرد فرهنگي سوزاندن مهره هاست. كاري كه با تقريب خوبي درباره «صداوسيما» «كيهان» «بسيج» و شخصيتهايي مثل «آيت الله مصباح» و حالا «احمدي نژاد» انجام شده است. در اين استراتژي مهره مورد نظر با يورش شديد به كلي ترور مي شود به گونه اي كه بعد از آن هرچه گفت دروغ و چرند از منظر عمومي خواهد بود. نمونه اينكار چند نامه اي بود كه جناب قوچاني اخيراً به اسم كروبي عليه شريعتمداري نوشت و در تيراژ زياد منتشر كرد.

    ابتكار ديگر گفتمان مقابل تطهير و احياي مهره هاي سوخته خود است. كاري كه به صورت خاص در قبال دادگاه كرباسچي انجام شد تا دادگاهش كاملاً سياسي جلوه دهد و امروز خود او با حضور در كنار كروبي و بخصوص در فيلمهاي كروبي به كلي خود را از تمام اتهامات تبرئه مي كند و به عنوان يك چهره دلسوز و مظلوم مردمي كه قرباني ظلم نظام شده است مطرح مي كند تا بدوين وسيله كاملا به عنوان يك مهره فعال بازيابي و احيا شود.

     با توجه به اين موضوع وظيفه بسيار مهم نسل جديد انقلاب اسلامي پر كردن اين خلأها با مهره هاي جديد و كارآمدتر از گذشته است. يكي از مهمترين اين عرصه ها در شرايطي كه صداوسيما ترور شده است و بي بي سي فارسي يكه تازي مي كند شبكه تلويزيوني است. در رسانه هاي ديگر مثل روزنامه و سينما هم در شرايط خوبي به سر نمي بريم. همينطور شخصيتهاي فكري انقلابي هم بخاطر عدم حمايت صحيح جبهه اي به راحتي ترور مي شوند و نمونه آن ترور شخصيتي دكتر كچوئيان در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران بدست انجمن ضد اسلامي آن است. همين مسأله بصورت كلي در فضاي دانشگاه و با توجه به آتشبار پرحجم چند ساله عليه بسيج دانشجويي به عنوان تنها تشكل با جهت گيري انقلابي اهميت بيشتري دارد و توجهي مضاعف مي طلبد.

ياعلي

پي نوشت:

{1} صحيفه امام، جلد 21، صفحه 124

{2} همان

{3} يونس، آيه 36

 

* این مطلب (: موج وبلاگی صیانت از آراء مردم) را در پلخمون ببینید

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:46 | لینک  | 

افاضات انتخاباتي/ برداشت چهارم: عظمت ظلمی که در پس این تهمتهاست را چه کسی درمی یابد؟

پريروز بود كه وقتي در خيابانها بودم پوسترهاي خاصي را دست سبزپوشان طرفدار موسوي ديدم كه روي آنها داخل يك تابلوي ورود ممنوع نوشته شده بود «دروغ ممنوع» آنروز متوجه شدم كه تعداد اين پوسترها بسيار زياد است و بصورت گسترده در سطح شهر توزيع شده است. كمي بعدتر كه خيليها را ديدم كه با همين استدلال «دروغگويي» شروع كرده بودند به زيرسؤال بردن رأي به احمدينژاد متوجه شدم كه اين حربه تبليغاتي چقدر مؤثر است: چسبيدن اتهامي به كسي بر اثر كثرت نقل و تواتر. اين نوع حمله مرا ياد تجربه اي در دانشكده مكانيك خودمان مي اندازد كه اتفاقاً به يكي از ديگر تهمتهايي كه به احمدي نژاد زده مي شود خيلي شبيه است.

***

    در داخل فضاي دانشجويي و فوق برنامه دانشكده مكانيك جرياني وجود دارد كه از مهر 84 كه ما وارد دانشگاه شده بوديم ما با آنها آشنا شده بوديم و به ماهيت تفكرات و اهداف و روشهاي خاص آنها در پيشبرد اهدافشان آگاه شده بوديم. همينجا بايد بگويم كه متأسفانه بخاطر سيب زميني بودن دانشجويان سالهاي بعد كسي از اين مسائل آگاه نيست.

    شرح و بسط ماهيت اين جريان قديمي وروديهاي 81 در دانشكده ما خود نياز به تفصيل بسيار دارد، اما عجالتاً مي توان گفت كه آنها عده اي بودند كه فضاي فوق برنامه دانشكده را قبضه قدرت خود مي ديدند (مي بينند) و برنامه هايي را هم در آنجا طراحي و اجرا مي كردند (مي كنند) و اساساً دوست نداشتند ( ندارند) كه كسي موي دماغشان باشد و گروهي به عنوان قدرت موازي اي در فضاي دانشجويي كه در برابر خواسته هاي آنها مقاومت مي كند و اهداف خود را پي گيري مي كند وجود داشته باشد.

      داستان برخوردهاي اين جريان با طيف نوپاي مذهبيهاي 84 كه روشها و اهداف كاري آنها را در دانشكده نمي پسندند و سيل تهمتها و جوسازيهايي كه عليه ما انجام مي شد و درنهايت به انزواي تدريجي ما منجر شد، سر دراز دارد و تا به حال در سينه ها مانده و جز در محافل خصوصي روايت نشده، با اينحال برهه اي كه مد نظر من است اوج درگيريها يعني قضيه جشن «ياد استاد» دانشكده مكانيك در ارديبهشت 86 است.

    داستان از اين قرار بود كه طيف مذكور به دلايلي كه نمي خواهم به آن بپردازم و براي خودشان محترم بود تصميم به برگزاري جشن ياد استاد كردند و هدفشان را هم تكريم جايگاه اساتيد عنوان كردند و همين دوگانگي نيت آنها و ظاهرسازي و نحوه مديريت فريبكارانه باقي دانشجويان بود كه زور داشت و 4 سال راحتي را در فوق برنامه دانشكده مكانيك بر ما حرام كرد. بگذريم.

    به هر ترتيب جشن ياد استاد برگزار شد و سالن آمفي تياتر دانشگاه از دانشجو پر شد و اكثريت اساتيد دانشكده هم در آن شركت كردند.  يكي از بخشهاي برنامه پخش كليپ بود و در اين بخش كليپي از تصاوير صداگذاري شده اردوهاي مشعشع دفتر فعاليتهاي فوق برنامه دانشكده مهندسي مكانيك را پخش كرد. اردوهاي معلوم الحالي كه مخاطبيني مشخص دارد و جز به كار تفريحات آزادانه خاص دوران دانشجويي نمي آيد!

    از تصاوير خواهران هم دانشكده ايمان كه زير آبشار و پاي در آب و پاچه بالا و در حال لبخند به دوربين و احياناً در حال آب بازي كه بگذريم نوبت به پخش عكس يكي ديگر از خواهران سال بالايي رسيد كه جلوي عكس روسري خود را برداشته بود و عقب عكس چند پسر رو به او ايستاده بودند و سرشان را بالا گرفته بودند و در همين حال صدايي مي گفت: «و در اين اردو دوستان ما توانستند در مقابل تيرهاي زهرآگيني كه به سويشان پرتاب مي شد مقاومت كنند»!

     براي ماهايي كه با فضاي دفتر فعاليتها آشنا بوديم احتمال بروز چنين پديده هايي در اردوها دور از ذهن نبود و حتي انتظار بدتر از آن را هم داريم ليكن صاحبان عكسهاي اين اردوها هيچگاه به حدي از اعتماد به نفس نرسيده بودند كه آنها را از مجموعه خودشان و محيط دفتر فعاليتها خارج كنند و كار را به جايي برسانند كه در ملأ عام و در حضور اين همه استاد و دانشجو اينها را با چنين وضعي نمايش دهند و از اينكار افتخار هم بكنند. اين موضوع به منزله ترويج گسترده اين فرهنگ به عنوان فرهنگ غالب دانشجويي و ريخته شدن كامل قبح اينطور اعمال بود و براي ما كه مي دانستيم فضاي دانشجويي و دانشگاهي مستعد به يكباره فراموش كردن ارزشها و كوچك كردن مداوم دامنه خطوط قرمز است اينطور نمايشها چه سمّ مهلكي است.

    بعد از آن بود كه تصميم گرفتيم براي جلوگيري از سرسري گرفته شدن اين چنين برخوردي با احكام و ارزشهاي ديني عكس العملي نشان دهيم. دردآورتر اينجا بود كه هيچيك از اساتيد نه تنها عكس العملي نشان ندادند بلكه با تلاش براي كم نشان دادن اهميت موضوع سعي داشتند ما را هم مجاب كنند كه اتفاقي نيفتاده است! از سوي ديگر من و چند نفر از دوستانم آن زمان در شوراي صنفي دانشكده حضور داشتيم و اين جشن هم با چراغ سبز شوراي صنفي و با استفاده از نام آن برگزار شده بود و اين به نوعي احساس مسئوليت ما را بيشتر مي كرد.

    بعد از بحثهاي گوناگون تصميم بر اين شد كه به حداقلي از عكس العمل يعني «بيانيه عذرخواهي شوراي صنفي از دانشجويان بخاطر پخش اين تصاوير» اكتفا كنيم. از اينكه چه اتفاقاتي افتاد و كار به كجاها كشيد كه قضيه تقريباً ماست مالي شد مي گذرم و به همين مقدار بسنده مي كنم كه در همين جريان بيانيه شوراي صنفي دوستان طيف مقابل كه چند نفري TA يا دستيار آموزشي اساتيد در ميانشان بود رندانه يكي از دوستان ما را با عبارت «اگر اينكار را بكنيد 6 سالتون مي كنيم» تهديد به تعويق تحصيل كردند!

    يادم مي آيد در روزي كه مقرر بود تا در جلسه شوراي صنفي اين موضوع تصويب و اعلام شود ما خارج دانشكده بوديم كه يكهو چندين نفر از اين دوستان به سمت ما آمدند و از آنجايي كه از تصميم ما مطلع شده بودند ناباورانه و با حربه اي عجيب كه من تصور آنرا هم نمي كردم قضيه را عليه ما برگرداندند. استدلالي كه با آن وارد شده بودند اين بود كه «شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد!» نمي دانم مي توانيد احساس آن لحظات مرا درك كنيد يا نه كه چطور با يك فريب رواني و يك شانتاژ جاي شاكي و متهم به يكباره عوض مي شود!!! از آن دردناكتر اين بود كه كساني اين ادعا را مطرح مي كردند كه هيچ اعتقادي به حجاب نداشتند و بي حجابي را نه تنها بي آبرويي كه افتخار هم مي دانستند! از آن دردناكتر قوت تخريب ذهن اين استدلال بود. يادم مي آيد اين استدلال در ميان دانشجوها در سطح گسترده طرح شد طوريكه فرداي آنروز كه با يكي از فعالين دانشكده كه اطلاعي از مسائل نداشت در اينباره بحث مي كردم سريع همين را طرح كرد كه شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد و چرا اينكار را مي كنيد و ... اين استدلال با نامردي تمام ذهنهاي زودباور را فلج مي كند و مانع كشف حقيقت مي شود طوريكه در حاليكه از موضع مطالبه به موضع دفاعي عقب مي نشيني بخاطر نفوذ اين اتهام امكان توجيه افكار عمومي حداقل در كوتاه مدت- از تو گرفته مي شود.

    و اين داستان اتهامها در تاريخ سر دراز دارد. داستان «بالا گرفتن پرونده زنِ مردم و تعدي به حريم خصوصي مهندس موسوي» و «بي آبرو كردن مسئولين نظام» كه به احمدي نژاد وارد مي شود اتهام سهمگيني است كه ميزان ناجوانمردي مندرج در آن را تنها كسي كه يكبار اينچنين مورد ظلم واقع شده درك مي كند.

   و اينها عبرتي است براي نسل ما تا چه پيش آيد...

ياعلي

 

 

همايش بزرگ حاميان احمدي نژاد در مصلي تهران

 پی نوشت:

- نامه انتقادی سیدمهدی شجاعی به دولت و پاسخ محکم وحید جلیلی را ببینید

- باقی حرفها را آسدجواد میری در پلخمون زده است. توصیه می کنم حتما بخوانید. بخصوص برای همفکرانی که هنوز نسبت به رای دادن به احمدی نژاد تردید دارند و همینطور همفکرانی که عملیات انتخاباتی احمدی نژاد را بخصوص در مناظره با میرحسین کاملا صحیح و بی عیب و نقص می دانند. البته به نظر من هنوز برای نظر دادن قطعی درباره روشی که احمدینژاد در قبال هاشمی و مفاسد اقتصادی گرفت زود است:

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 19:41 | لینک  | 

افاضات انتخاباتی/برداشت سوم: مناظره!!!

اشاره:متن اول را چند ساعت پیش نوشتم و به مجتبی عرب فرستادم تا پاسخ دهد. هر دو را همینجا پشت هم می گذارم:

نظام تاوان مي دهد؟

با اينكه نزديك به 30 ساعت از مناظره موسوي-احمدي نژاد گذشته است كشور هنوز از شوك خارج نشده. نه چيزي تأييد مي شود نه چيزي تكذيب. رهبري هيچ نمي گويد. سايتهاي خبري لال موني گرفته اند. اينباكس ايميلم خاليست. در اين شرايط سيم كارت موبايلم هم يكهو مي سوزد با پيغامي عجيب: sim card rejected خدايا چه شده؟!

   خيلي وضعيت مسخره ايست. 20 ساعت از 30 ساعت گذشته را به فكر كردن گذراندم. سؤالات بي پاسخ بيشماري به ذهنم هجوم آورده. مسخره تر اينكه همه طوري رفتار مي كنند كه انگار اتفاقي نيفتاده. زمان كند مي گذرد. خدايا چه شده؟!

     

آنچه كه احمدي نژاد گفت همه را به حيرت فرو برده است. معني اين جملات چيست؟

 - در اين سه دوره يک ساختار اداري و حلقه هاي مديريتي شکل گرفت که از مسير انقلاب و ارزشهاي انقلاب فاصله گرفت نه اينکه در اين سه دوره خدماتي نشد چرا شد اما ارام ارام يک جرياني شکل گرفت که خود را مالک ملت، مالک انقلاب، حاکم برمردم و دست خودش را در بيت المال ومسايل کشور باز مي ديد

-در همان اوايل اين دولت اقاي هاشمي پيغامي براي يکي از اين پادشاهان حاشيه خليج فارس فرستاد که شما نگران نباشيد ظرف شش ماه اين دولت ساقط مي شود

- من فهرستي دارم از زمين هايي که مديران گرفتند برايتان بخوانم 40 هکتار، 50 هکتار، 80 هكتار و 400 هکتار در دوره واگذاري بيشترين مشکلات ما درکارگاهها براي واگذاريهاي دوره قبل از اين دولت است کي گرفته کساني که الان دارند از جنابعالي حمايت مي کنند اين هزينه سنگين تبليغاتي شما ازکجا مي آيد.

- بي قانوني اينهاست جناب اقاي موسوي استات اويل بي قانوني است که طرف مي ايد اينجا محاکمه مي شود و محکوم مي شود از زندان فراري داده مي شود و مي رود خارج و تهش پسر اقاي هاشمي است .
- بي قانوني در پسران بعضي از همين اقاياني است که امروز از شما حمايت مي کنند .پسر اقاي ناطق چطوري ميلياردر شد خود ، اقاي ناطق چطوري دارد زندگي مي کند اينها حاميان شما هستند بي قانوني انهاست

 

اينها همه حرفهايي بود كه سالها در ميان مردم كوچه و بازار دهان به دهان نقل مي شد تا دليلي باشد بر فساد نظام و اينكه آخوندها همه شان مي خورند و همه چيز زير سر هاشمي است و مملكت را او مي چرخاند و حالا اين حرفها توسط رييس دولت جمهوري اسلامي و با استناد به مدرك در سيماي جمهوري اسلامي مقابل چشمان حداقل 50 ميليون نفر طرح مي شود.

    براي من مستقل از صحت و سقم ادعاهاي احمدينژاد مبني بر وجود باند قدرتمند ثروت و قدرت در كليديترين مقامات نظام جمهوري اسلامي، قدر مسلم اين است كه بخش زيادي از آبروي سي ساله نظام اسلامي خدشه دار شده است و احمدي نژاد بايد نسبت به اين موضوع پاسخ دهد.

اين آبروي ريخته شده تاواني است كه نظام اسلامي بخاطر تسري قداست نظام به افراد و ساختارها و جلوگيري از نقد و نظارت مردم بر عملكرد مسئولين و كتمان فساد در بدنه نظام در طول اين ساليان بايد بپردازد. تاوان سنگيني كه جز با خون دل دلسوزان و پايكوبي معاندين و دشمنان همراه نيست.

    ساعتها درگيري با موضوع به من مي گويد كه تنها در يك حالت زدن اين حرفها آن هم در يك مناظره انتخاباتي و به قيمت ريخته شدن آبروي نظام قابل توجيه خواهد بود و آن يك حالت اين است كه 5 فرضيه زير با هم صادق باشند:

1)      چنين باند مافياي قدرت و ثروتي با همين طول و عرضي كه احمدي نژاد گفت (سه دوره قلبي، وزرا، نفت، قوه قضائيه، دانشگاه آزادو...) و با چنين قدرتي كه حتي بتوانند رييس سازمان بازرسي بيت رهبري (ناطق نوري) و رييس مجمع تشخيص مصلت نظام را به رهبر تحميل كنند وجود دارد. در غير اينصورت احمدي نژاد بزرگنمايي كرده براي رأي آوردن به قيمت بي آبرو كردن كل نظام. در عين حال چند فساد اقتصادي غيرسازمان يافته بدون چنين فضاسازي اي براي مردم و جهانيان، قابل حل است.‍

2)      رأي نياوردن احمدي نژاد به معناي گسترش و تعميق پايه هاي اين باند در بطن نظام است تا جاييكه تصور شود شايد ديگر امكان تصفيه نظام بوجود نخواهد آمد و انحراف نظام از ارزشها و اصل خود به همين واسطه هيچوقت جبران نخواهد شد و اين خط انحرافي تا سالهاي سال ادامه مي يابد. در غير اينصورت عقب افتادن جراحي اقتصادي تا چند سال بعد و فعلا چيزي نگفتن موجهتر بود.

3)      در طول اين سالها، از راهكارهاي قانوني و غيرعلني از طريق قوه قضائيه و فشار رهبري قابل كنترل و فروپاشي نبوده و نيست و نياز به دخالت مردم وجود دارد. در غير اينصورت كار احمدي نژاد يك خودسري بزرگ براي نظام است.

4)      احمدي نژاد امكان طرح آنرا در 4 سال گذشته به هر دليلي مثل ترس از كشته شدن يا امضاي عدم كفايت سياسي مجلس يا نرسيدن حرف به مردم نداشته است. در غير اينصورت شائبه انتخاباتي بودن بحث وجود دارد.

5)      جامعه درك كافي براي پذيرش اين موضوع را دارد و يكپارچه پشت اين مسأله خواهد ايستاد. در غير اينصورت امكان اين هست كه جامعه دچار دودستگي و نزاع و درگيري و آشوب خياباني شود و باز هم حقايق در ميانه دعواها گم شود.

 

 تنها با صدق همزمان همه اين فرضيه هاست كه اقدام احمدي نژاد نه تنها موجه كه بسيار شجاعانه و انقلابي و عقلاني خواهد بود، چراكه در اينصورت است كه يكبار بي آبرويي به حق نظام بخاطر عيوب دروني و اشتباهات گذشته اش در کتمان و عدم رفع آنها، ارزش يكبار از جا كندن اين غده سهمگين را دارد. موضوعي كه پذيرفتنش براي من مطلوبتر از نپذيرفتن اما بسيار مشكل و غيرقابل هضم است.

   در غير اينصورت احمدي نژاد بخاطر چنين اقدامي مستوجب مجازات بزرگي است. در هرصورت اين موضوع بديهي است كه او با چنين حركتي آينده نامعلومي را براي خود بوجود آورده است، بخصوص اگر رأي نياورد. او اكنون در نوك هرمي قرار دارد كه اطلاعات كاملتر نشان خواهد داد كه او به سوي كدام وجه خواهد غلطيد. هرمي كه يك وجه آن دوست دانا و شجاع و شهيد است و وجه ديگرش دوست نادان و بي تدبير و مصلحت نينديشي كه ضررش از دشمن دانا بيشتر است و وجه ديگر آن انسان خودشيفته و دچار توهمي كه هدف وسيله اش را توجيه مي كند و حاضر است براي رسيدن به قدرت هركاري بكند. اتفاقات روزهاي آينده مشخص مي كند كه ما با كدام احمدي نژاد مواجهيم.

   علاوه بر اين بحث، ادعاها و پاسخهاي ميرحسين در مناظره فرضيه «سوتك» درباره ديدگاه اجرايي-مديريتي و غير معرفتي مهندس موسوي و احتمال جدي تسلط گفتمان سكولار بر دولت ايشان را تأييد كرد و نشان داد كه بسياري از ادعاها عليه احمدينژاد خلاف واقع يا بزرگنمايي شده است، در عين حال كه بعضي از اشكالات طرفين از هم بي پاسخ ماند و بسياري از ادعاها و پاسخهاي هر دوطرف هم نياز به بررسي دارد و زير خروارها تحليل و تكذيب و آمار و استناد گم شده است. با اينحال مسلماً محتواي مناظره حاوي مطالب بسيار مهمي بوده و اين سطحي نگري و خودفريبي است كه از كل آن به متانت موسوي يا بداخلاقي احمدي نژاد بپردازيم و به اتفاقي كه درحال وقوع است بي تفاوت باشيم.

 اميدوارم كه به لطف الهي همه ما به سوي حقيقت راهنمايي شويم.

ياعلي

 


پاسخ مجتبی عرب:

نگذاريم مالك را از دم خيمه معاويه به عقب بازگردانند

كاش همه دوباره فيلم مناظره را ببينند حسرت مي خورم وقتي ميبينم كه همه از اين مناظره فقط هاشمي و ناطقش يادشان مانده است. موسوي لااقل براي 20 سوال جواب نداشت. خواهش مي كنم همه حتما دوباره فيلم مناظره را ببينند.

1)برفرض صحت استدلالات دكتر احمدي نژاد اول از همه بايد فكر كرد كه كدام يك براي نظام آبروريزيست وجود مفسداني كه كسي نمي تواند جلويشان را بگيرد يا افشاي نام آنها براي پاك سازي نظام؟

2) دومين مسئله اينست كه با ذهن ما كاري كردند كه فكر كنيم نظام يعني هاشمي ، ناطق ، موسوي ، خاتمي ، راست ، چپ و ... اما اين تفكر اشتباه است نظام يعني مردم ، ره برشان و مسئولين مردمي. آبروي حق در گروي افراد باطل نيست، آبروي نظام به اين آقايان گره نخورده است.

3) واقعا برايم جالب بود. وقتي ديدن مناظره در جمع هوادران جلوي صداوسيما تمام شد بين مردم رفتيم از بالاي خيابان وليعصر تا انتهاي آن يعني ميدان وليعصر را با بچه ها گشتيم. با مردم صحبت كرديم خيلي عجيب بود كه مردم بين هاشمي و دارو دسته و ره بري تفكيك قائلند. چند روز قبل تر در بهارستان هم با همين واكنش مواجه شدم كه مردم مي گفتند:« احمدي نژاد دزد نيست فقط هم آقاي خامنه اي پشت سرشه ولي هاشمي نميذاره كار كنه.» خيلي عجيب بود كه چرا مردم بين اينها فرق قائلند؟چرا جايي كه خواص اهل استدلال هم استدلالي ندارند- يا استدلال هاي پيچيده اي دارند – مردم اينقدر ساده به تحليل درست مي رسند؟ اگر مردم از نظام زده شده بودند چرا در تهران و قم و اروميه و رشت و اصفهان و همدان و ... به خيابانها ريختند و شعار دفاع از احمدي نژاد سردادند؟ چرا رفقاي غير مذهبي من اينقدر خوشحال شده بودند كه چه smsها كه در دفاع از دكتر نزدند؟ مردم همان مردمي هستند كه به مراسم رحلت امامشان مي آيند و در آنجا طوري شعار "احمدي احمدي حمايتت مي كينم" سر مي دهند كه همه ابهت ماجرا را از تلويزيون مي توانستند مشاهده كنند. دوستي از اراك خبر داد كه از فرداي مناظره چه اندازه مردم به ستاد دكتر مراجعه مي كنند و درخواست اقلام تبليغاتي مي كنند و ...

4) اما چرا احمدي نژاد آبروي نظام را نبرد؟ اگر نظام را حقيقي  تعريف كنيم و آن را به عده اي گره نزنيم. احمدي نژادي آمد و آن مفاسد را افشا كرد كه همه چه خواص و چه عوام - اين را خودم در صحبت با مردم لااقل ديدم – تنها حامي و جدي ترين حامي احمدي نژاد را آقاي خامنه اي مي دانند. احمدي نژاد هوشمندانه زماني افشا كرد كه اين گزاره بسيار گزاره جاافتاده اي بين مردم شده است و بنابراين با زير سوال رفتن آقاياني كه در تمام اين سالها خود را به ره بر نظام چسباندند نظام و ره بر آن زير سوال نمي رود.

5) البته اين را ديروز هم به برخي دوستان گفتم كه دكتر مسئله اي را شروع كرد كه مثل انقلاب درون انقلابي براي پاكسازي نظام از يك ويروس است اگر امتداد اين مسير درست گرفته نشود و درست رهبري نشود مثل انقلاب بدون رهبر به هرج و مرج مي انجامد و دلسردي مردم از نظامشان را به بار مي آورد.

6) اما آيا اين باند يك توهم است يا واقعيت؟ آيا تمام كارهاي آنها غير قانوني بوده يا متوسل به قانون هم شده اند؟

برخي جاها كه به وضوح مي توان نام آنر ا فساد اقتصادي نهاد اما يكي از مفاسد بزرگ در كشور ما رانتهاي قانوني است كه ظاهر مصلحانه اي دارد اما رانت هميعني ويژه خواري يعني خلاف عدالت.

مثلا در مورد واگذاري زمين ها به برخي در دولتهاي گذشته يك موردد آن را از نزديك اطلاع دارم كاملا قانوني بوده اما آيا ديگر مردم هم از آن قانون مطلع بوده اند؟ شايد نبايد اسم مفسد اقتصادي بر آن شخص نهاد اما  اين ويروس ويژه خواريست كه به جان نظام افتاده است. واقعيت اينست كه درست گفت دكتر احمدي نژاد در اين مناظره وقتي يك اشرافيگري در دولت آقاي هاشمي پايه گذاري شد و آقايان سكوت كردند حتي از دزدان ثابت شده اي مثل كرباسچي حمايت كردند – درست عكس آن كاري كه روحاني با تقواي جمهوري اسلامي يعني آقاي مشكيني با پسرش انجام داد- آن روزها روزهاي سكوت و حمايت از دزدها به صرف نزديكي بود، همان زمان  روزهاي شروع انحراف بود. اگر آن روز سكوت نمي كردند كارگزاران دارندگي و جبهه مشاركت براي عرفي كردن دين و ... با اين وضع و نفوذ و رانت ها به وجود نمي آمد. هاشمي مسئول بود و حمايت كرد. موسوي مسئول نبود اما آن روز سكوت كرد و امروز كه دست آنها كمي قطع شده صدايش درآمده پس امروز مسئول است.

شاهدي مياورم كه اين حرفهاي دكتر احمدي نژاد توهم نيست واقعيت است. دوستي مطلع مي گفت حسن عباسي درست بدليل زدن همين اتهامات به اطرافيان هاشمي دادگاهي شد اما در نهايت تبرئه شد يا 1ماه حداكثر زندان برايش بريدند. چرا؟

اگر دروغ بود چرا اعدامش نكردند؟ از اين مثال به 2نكته اميدوار كننده مي رسم كه درست كه اين باندها ويروس پرنفوذاند و مانع محاكمه شدن دوستانشان –به حمايتهاي امروز هاشمي از جاسبي نگاهي بياندازيد – اما هنوز هم نظام اينقدر بي در و پيكر نشده ولي لابد خلافي داشتند و عباسي هم دروغ نگفته كه تبرئه شده.

اصلا اگر احمدي نژاد دروغ گفته جرئت دارند شكايت كنند اگر جرئت دارند شكايت كنند تا خيلي از ماجرا را كه دكتر نگفت به خاطر شكايت آنها بگويد.

7) "آيا سازماندهي شده اند يا فقط عده اي قليل و پراكنده اند؟"

حقيقت اينست كه دزدهاي واقعي عده كمي اند اما ديگران آن جبهه در برابر دزدها سكوت كردند يا خواسته و ناخواسته از آنها حمايت كردند و  مي كنند. مثلا موسوي دزد است؟ نه اما موسي شايد نداند اما به كارگزاران و خاندان هاشمي در دولتش جاي پا مي دهد.آنها كه امروز صدقه اي از كسي حمايت نمي كنند. پس موسوي هم در واقع در جبهه آنهاست و عنصريست كه توسط آنها سازماندهي مي شود در جهت منافعشان. اين يكي از بزرگترين فرق هاي احمدي نژاد و موسوي است يك بصيرت تيزبينانه و شجاعت در برابر مفاسد در برابر يك ساده و پيش پا افتاده نگاه كردن و عدم قاطعيت در برابر مفسدين.

كسانيكه امروز از آنها حمايت كنند يا در برابرشان سكوت كنند بعيد نيست كه روزي از آنها بشوند.

ماجراي زبير كه حضرت امير(ع) به او مي فرمايند تو به خاطر تبعيت از پسرت اينطور شدي را شنيده ايد؟

۸) "احمدي نژاد بي اخلاقي كرد ، غيبت كرد و ..."

4سال هر فحشي از دهان مباركشان درآمد به ناحق و در اندكي هم به حق نثار دولت نهم كردند ، 3ماه جناب مهندس موسوي هر اتهامي داشت به احمدي نژاد زد(فقط كافيست تا مناظره را دوباره ببينيد و ليستي از اتهامات كه مهندس از رو مي خواند را مشاهده كنيد) امروز كه احمدي نژاد - نه اتهام به موسوي - كه با مدرك يكسري مفاسد را رو كرده است ياد اخلاق افتاده اند؟

در ضمن آيا مفسد يا ويژه خوار غيبت دارد اما احمدي نژاد طي اين همه سخنراني كه مهندس عليهش در اين 3ماه كرده غيبت نداشته است؟

اصلا  مگر حكم غيبت اين نيست كه مسئوليني كه اعمالشان بايد در جلوي چشم مردم باشد غيبت ندارند؟

۹) "چرا از كانال دستگاه قضا پي نگرفت؟"

جوابي كوتاه ميدهم. دستگاه قضا خصوصا راسش فاسد نيست اما ناكارآمد است و كم بازده. مگر همين دستگاه قضا توانست يك شهرام جزايري را نگه دارد كه فرضا پسران آقاي هاشمي را بتواند نگه داري كند؟

مگر كرباسچي كه اتهامش در دادگاه ثابت شده بود با زور همين آقايان از زندان خارج نشد؟

۱۰) "چرا اين روزها و زمان انتخابات اين حرفها را زد؟"

اين زمان هوشمندانه ترين زمان براي گفتن بود. به چند دليل اول اينكه 50 ميليون مخاطب داخلي داشت يعني احمدي نژاد گذاشت در جايي بگويد كه 50 ميليون ايراني شاهد حرفهايش باشند تا اگر قرار بود از فردا ديگر نباشد مردم بفمند چه كساني كه اهل چه كارهايي بودند او را حذف كردند. انصافا اگر مثلا در يك سفر استاني گفته بود اين همه آدم متوجه مي شدند؟ احمدي نژاد گذاشت جايي بگويد تا نه صداوسيما بتواند مصلحت سنجي كند و نه آنها بتوانند كاري كنند تا حرفهايش به گوش مردم نرسد.( همین امروز ضرغامي در صداوسيما گفت كه قبل از اين مناظره عده اي سعي داشتند كه  جلوي انتشار سيگنال مناظره را در شهرهاي مختلف بگيرند كه خنثي شد دقت كنيد ضرغامي در جلوي دوربينهاي صداوسيما اين حرفها را زده است)

دوم اينكه همان گزاره اي كه در بند 4 گفتم يعني نكند آسيب اين قصه به نظام و خصوصا ره بري برسد كه دراين شرايط به نظر با برملاشدن كمترين آسيب به ره بري و نظام مي رسد هرچند جراحي درد هم دارد اما براي نظام لازم است. به خاطر اينكه مهندس موسوي در تبليغات تماما سعي كرد طوري نشان دهد كه بسيار پيرو ره بري هست  خيلي جالب بود وقتي با هواداران ايشان صحبت مي كرديم بسيار با احترام و علاقه راجع به ره بري صحبت مي كردند درست عكس فضايي كه 4سال پيش بر همين تيپ آدمها حاكم بود و من دقيقا يادم هست. احمدي نژاد در زمان اوج اقتدار ره بري نظام و محبوبيت  ايشان بين مردم، داد مظلوميت ره بر را سر داد تا اگر هم بلايي آمد بيشترش به خود او بخورد و هوشمندانه اين كار را كرد. عجيب بود كه ره بري فردايش مي توانست خيلي شديد لااقل در حدي كه در كردستان جواب مخالفين دولت را دادند به وي جواب دهند اما اين كار را هم نكردند و به قول دوستي در دانشگاه اميركبير ره بري بيشترين حمايتي كه مي توانست از احمدي نژاد در مراسم رحلت بكند را كردند.

سوم اينكه اين جريان امروز داشت پشت سر شخصي مثل موسوي دوباره خود را به حاكميت نزديك مي كرد تا روند نفوذش كه لااقل در اين 4سال جلويش گرفته –گرچه پاك نشد و بايد اين مسير ادامه پيدا كند – را دوباره ادامه دهد و خوب داشت از اين پرده پوشي و به نظر غفلت زياد موسوي استفاده مي كرد و حق را وارونه جلوه مي داد و معلوم نبود اگر اين نوبت درمان از دست مي رفت اين ويروس اين بار تا كجا پيشرفت مي كرد با كدام درماني مي شد آن را از پيكر نظام خارج كرد؟ احمدي نژاد ابتداي 4سال قبل گفت مي خواهم براي مردم كار كنم وقت خدمت رساني را با مجادله ها هدر نمي دهم يعني با عمل خود جلوي آنها را مي گيرم نه با دعوا كردن و افشاگري. اما امروز آنها طلب كار هم شده بودند و داشتند با سروصدايشان مردم را هم فريب مي دادند. مگر يكي از ايرادهاي خود همينها نبود كه چرا اسامي مفسدان را اعلام نكردي؟ مگر نگفتند چرا گفتي به خاطر جلوگيري از دودستگي و مصلحت نظام  سكوت مي كنم و نام نمي برم؟ مگر تحقيرش نكردند كه ليست اسامي را در جيب گذاشتي؟ حالا كه اعلام كرد چرا سراسيمه شدند و ياد اخلاق افتادند؟ 4سال اين جريان با هر چيز توانست سعي كرد دولت را ناكارآمد كند جلوي مبارزه با مفاسد را بگيرد در برابر آنها اما دولت سكوت كرد و كنارش كار كرد تا امروز كه داشتند با سروصدا حق را وارونه جلوه مي دادند و احمدي نژاد درست در جايي كه 50ميليون شاهد داشت حرف را گفت تا كتمانش و خفه كردنش ناممكن شود. خدا مي داند در روزهاي آينده اگر مردم فشار نياورند چه بلايي سر او خواهند آورد.

اينجا نه كسي حضرت علي(ع) هست نه معاويه (لعن) نه جناب مالك اشتر (س) اما جنگ همان جنگ است و جبهه بندي همان جبهه بندي و براي پيروزي بايد از تاريخ عبرت گرفت وظيفه ما اينست كه اينبار نگذاريم مالك را از دم خيمه معاويه به عقب بازگردانند. بايد ايستادگي كرد تا نظام اسلامي پاك شود نبايد فقط به فكر انتخابات و راي اين و آن بود اكنون بهترين فرصت است كه اين دملهاي چركين را از روي صورت انقلاب پاك كنيم. امروز سكوت يا حتي انتخاباتي صرف نگاه كردن به اين ماجرا ظلم بزرگيست به انقلاب.

بازهم جملات ابتداي سخن را مطرح مي كنم كه:

 كاش همه دوباره فيلم مناظره را ببينند حسرت مي خورم وقتي ميبينم كه همه از اين مناظره فقط هاشمي و ناطقش يادشان مانده است. موسوي لااقل براي 20 سوال جواب نداشت. خواهش مي كنم همه حتما دوباره فيلم مناظره را ببينند.

 پی نوشت:

* سایت پویش مردمی حمایت از میرحسین که از اولین حامیان موسوی بود چند روز پیش با درج مطلب خداحافظ آقای مهندس! به صورت کامل حمایت خود را از مهندس موسوی پس گرفت و اکنون به افشای روابط پشت پرده مافیای ثروت و قدرت و تلاش برای تخریب احمدی نژاد می پردازد. بخصوص این مطلبش را حتما ببینید:

اختصاصی انتخاب 10/ گزارشی تکان دهنده از جزئیات فعالیت مافیای ثروت و قدرت

از همه دوستان تقاضا می کنم که با حفظ انتقاداتی که به احمدی نژاد وارد است با حمایت از او نگذارند که دو جریان فساد اقتصادی و استحاله محتوایی نظام اسلامی بار دیگر به دولت بازگردند

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 17:59 | لینک  | 

افاضات انخاباتي/برداشت دوم: بايد دانست كه رييس جمهوري در ايران بدون همراهي فيلسوفان و تئوريسينها ممكن نيست.

4 كانديدا

در باب «توهم سياسي» و فقدان «برنامه» و «هدف» در فضاي سياسي ايران

با نزديك شدن به موعد انتخابات فضاي سياسي كشور هم روزبه روز راديكالتر مي شود تاجاييكه ادبيات سياسي فعالان اين عرصه هم مدتي است كه از «رد و تأييد» به «تكفير و تقديس» متمايل شده است. فضاي ضد و نقيضي كه با ورق زدن 2 روزنامه يا مطالعه 2 سايت مختلف، از اولي به اين نتيجه مي رسي كه در اين 4 سال بسياري از شاخصها رشد 400 درصدي نسبت به مجموع شصت سال گذشته پيدا كرده و مملكت در چه شادي و رفاه و عدالتي در اين مدت غلط مي زده و انبارهاي مردم پر بوده از فولاد و سيمان و صادرات غيرنفتي به استثناي ميعانات گازي و سيب زميني و غيره و ظاهراً ما بيخبر بوده ايم و سرمان كلاه رفته! و از دومي به اين نتيجه كه اگر احمدي نژاد بماند فاجعه انساني مرگ و قحطي و طاعون گرفتار مردم مي شود تا جاييكه تا مدتي ديگر سر همين علفهاي فضاي سبز خيابانها هم براي رفع جوع دعوا مي شود كه چند روز ديگر اتوبوس در حال سقوط كشور به زمين برخورد مي كند و ميرحسين سوپرمن را مي خواهد كه ميان زمين و هوا اتوبوس 70 ميليوني كشور را بگيرد! يا آن اولي به تو مي گويد كه خبر موثق دارد كه حاميان اين يكي طرح برگزاري سلسله همايشهاي «راهكارهاي براندازي نرم رژيم آخوندي؛ چالشها و رويكردها، در طرحها و رنگهاي مختلف، با همكاري بنياد سوروس، در اسرع وقت بعد از انتخابات» را در دستور كار خود قرار داده اند! و آن دومي به تو مي گويد كه اگر آن يكي باشد تا چند وقت ديگر گشت ارشاد كارش به چيدن گيس دختركان مي كشد و به ديگران هم خبر بده اگر موهايت را دوست داري!

    و در ميان اين شالهاي سبز و چفيه ها و در ميان اشك و آه هاي كودكان و پيرزنان و سياستمداران هفت خط آنچه گمشده واقعي انتخابات ايراني است «داشتن برنامه براي اداره كشور» است. مستقل از اينكه در چه گفتماني مي انديشيم اين سؤال بسيار اساسي است كه چرا سياستمداران ايراني به مرض كلي گويي و سطحي انگاري در پيشرفت كشور مبتلا هستند و از آن مهمتر اينكه چرا تصوير شفافي از اينكه رييس جمهور در طول مدت خدمتش كشور را به چه سمت و سويي برده است وجود ندارد؟

...تفاوت ماهوي «اداره كشور» و «هدايت كشور»

به جمله «رسيدگي به مسائل مردم» دقت كنيد. اين جمله شما را ياد چه چيزهايي مي اندازد؟ اين جمله شاخص نگاهيست كه من آنرا «نگاه مديريتي به كشور» مي نامم. اين جمله حاوي پيامهاي متعددي است. اين جمله نشانه تمام نماي دولتي است كه براي «اداره كشور» و نه «هدايت كشور» آمده است و اين 2 تفاوت ماهوي با هم دارند.

...

دولت ايراني به دليل عدم تعريف درست معرفتي آن بر خلاف آرمانهاي «نظام» به «اداره كشور» مشغول است و نه «هدايت كشور» و اين معنا به غايت با مفهوم «حكومت ديني» و «انقلاب اسلامي» در تضاد است. اگر به نحوه بحثهاي موجود درباره دولت در ايران نگاه كنيم اين معنا تأييد مي شود.

...

سياستمداران ايراني بايد به اين بلوغ برسند كه حتي اگر آرمان آنها امريكايي شدن است جز با يك ديدگاه معرفتي و فرهنگي و تحولات عميق نظري و فرهنگي و تهيه يك برنامه منسجم و جامع مهندسي اجتماعي اين اتفاق نمي افتد

...

نگاهي به ديدگاه هاي كانديداهاي رياست جمهوري از همين منظر

-به نظر من در ميان ۴ كانديداي موجود تنها مهدي كروبي است كه تا حدودي از چنين زاويه اي دولت منسجمتر و فلسفيتري تشكيل خواهد داشت و اين به دليل همراهي و پشتيباني نظريه پردازان و روشنفكران با كروبي است كه باعث وحدتي در سياستهاي اقتصادي و سياسي و آموزشي و فرهنگي او مي شود...

-ميرحسين موسوي درصورت تشكيل كابينه بخاطر عدم اشراف خود و اطرافيانش به چنين پديده اي دولتي همچون همه دولتهاي ديگر ايران تشكيل خواهد داد كه بصورت اقتضائي و كاتوره اي درباره مسائل كشور رفتار مي كند. از سوي ديگر به علت گرايشات متفاوت افرادي كه حول او جمع شده اند دولتي از نظر معرفتي متناقض خواهد داشت...

-محسن رضايي هم نماينده تمام و كمال تفكر مديريتي است. كاملاً تك بعدي و اقتصادمحور، كپي برداري شده از كشورهاي پيشرفته و حاوي مفاهيم غيربومي و بدون توجه به عوارض فرهنگي...

- امّا دكتر احمدي نژاد با اينكه تا حدود زيادي از دوگانگي فعلي آگاه است اما به نظر مي رسد كه اين دوگانگي را خيلي روشمند و فلسفي ادراك نكرده است. احمدي نژاد به خوبي واقف است كه جهتگيريهاي اقتصادي و بين المللي اصلاح طلبان منطبق بر انقلاب اسلامي نيست ...

 با اين همه مسلماً حضور احمدي نژاد در كابينه نمره بيشتري از ديگران مي گيرد. لكن به نظر مي رسد كه توقع انقلابيوني كه با چنين تفكري در صحنه سياست كشور حاضر شوند تا چند دوره رياست جمهوري ديگر آرزويي دست نيافتني است!

 

بقیه مطلب را در «ادامه» ببینید. پیش نیاز این نوشته مطلب قبلی است:

رمزگشايي از انديشه متناقض نمای مهندس موسوی (افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد)

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:4 | لینک  | 

افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد

از حدود 3 ماه پيش كه مطالعاتم را روي شخصيت و افكار مهندس موسوي شروع كردم، اميد بسيار داشتم كه با حضور او انقلاب ما بتواند يك گام بزرگ رو به جلو بردارد. اميد داشتم كه ميرحسين موسوي را ادامه دهنده گفتماني بدانم كه محمود احمدي نژاد 4 سال پيش احيا كرد و با اشتباهات بزرگي كه انجام داد نشان داد كه صلاحيت او براي در دست نگه داشتن و به مقصود رساندن علم مقدس و عظيم انقلاب اسلامي زير سؤال و مخدوش است.

     و تصويري كه من از ميرحسين تا يك ماه و نيم پيش داشتم هماني بود كه مي پنداشتم. كسي كه بتواند علم انقلاب را از دستان كم توان احمدي نژاد بازپس بگيرد و آنرا بيشتر از پيش به مسير اصلي خويش بازگرداند. حتي به تعبير آن رزوهايم «سكه اصل آمد تا ديگر به سكه تقلبي رأي ندهيم!»

...

شبهه اين بود كه موسوي در عمق انديشه خود رفرميست است يا اسلام گرا؟

...

 فرضيه براي تبيين چرايي اين نحوه عمل ميرحسين موسوي در ذهن من شكل گرفت كه متأسفانه به مرور زمان ميزان صحت دومي و انطباق آن بر كلام و عمل موسوي قوت بيشتري يافت. فرضياتي كه اولي به معني رأي دادن به ميرحسين و دومي به دلايلي كه پس از آن مي آيد به معني رأي ندادن بود...

  آنچه من درباره مهندس موسوي مي بينم اين است كه ايشان از مسائل زيربنايي معرفتي و اختلافات عميق سالهاي اخير در اين حوزه آگاه نيستند و به همين دليل دركي از استحاله معرفتي طيف وسيعي از اصلاح طلبان و بخصوص اعضاي جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب ندارند.

...

با توجه به همين عدم وقوف جناب آقاي ميرحسين موسوي به دوگانگي معرفتي امروز ايران و با توجه به حضور گسترده متفكرين و انديشمندان اصلاح طلب به عنوان حامي و حاضر در ستاد ايشان و با توجه به اعتمادي كه ايشان بخصوص در حوزه هاي فرهنگ و آموزش و هنر به طيف مشاركت و مجاهدين دارند گمان نزديك به يقين حقير بر اين است كه هرچند ميرحسين خود دلبسته آرمانهاي اسلامي و انقلابي است ليكن به علت همين حضور، نماي باطني و تأثير اجتماعي دولت او رو به سوي تقويت سكولاريسم و توقف و عقبگرد گفتمان امام و انقلاب و تغيير دوباره مسير اصلاح شده جمهوري اسلامي دارد، ولو اقداماتي در جهت حمايت از محرومين و اصلاحات اقتصادي هم اتفاق بيفتد. اين نتيجه اي است كه مرا مجاب مي كند كه احمدي نژاد را با تمام قَدبازيهاي ناراحت كننده اش بر ميرحسين موسوي ترجيح دهم.

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 22:15 | لینک  | 

بعد از نوشتن اين چند مطلب اخير يكبار ديگر به فكر افتادم كه رسالتي كه خود من براي اين سوتك جانم درنظر گرفته ام چيست و آيا همچنان در راه هستم يا نه. يادم مي آيد قبلاًها كه بيشتر فرصت داشتم و روي مطالعه وبلاگهاي مردم وقت مي گذاشتم به ذهنم رسيده بود كه وبلاگ نويسها به انگيزه هاي مختلفي اقدام به نوشتن مي كنند. انگيزه هايي كه خيلي وقتها آنچنان متفاوت است كه به زحمت مي شود همه آنچه به عنوان خروجي اين انگيزه ها از كار درمي آيد يك كاسه «وبلاگ» ناميد:

۱)      عده اي وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطوري مي بينند كه خود را بالاي يك تپه مه آلود در يك جاي دورافتاده! يعني جايي به غايت دور از شهر و واقعيت براي گفتن و فرياد زدن و ناليدن از هر آنچه ناگفتني است، بخصوص كه اينجا هيچكس تو را نمي شناسد و از واقعيت تو بي اطلاع است. اين عده با نامهاي مستعار وبلاگي ايجاد مي كنند و به نوعي «نجوا» با فضاي مه آلود مجازي مشغول مي شوند. مخاطبين و دوستان مجازي كمترين اهميت را دارند مگر اينكه وبلاگي با درد مشابه پيدا شود كه معمولاً هم پيدا مي شود و به نوعي درددل مشترك هم به مجموعه قبلي اضافه مي شود. آنطور كه من فهميده ام و اصلاً هم مستند نيست اينطور وبلاگها خيلي زيادند و شايد حتي از دو عده ي بعدي هم بيشتر باشند.

تحليلهاي مختلفي مي توان براي چرايي اين رفتار ارائه داد. تحليل شخصي من اين است كه اين افراد به شدت در دنياي واقعي تنها و آزرده هستند و چون هيچ حامي و تكيه گاه مشخصي در زندگي خود نمي يابند به فضاي مجازي به عنوان يك فضاي تاريك براي فرياد زدن و ناله كردن روي مي آورند و چه بهتر كه در اين اثنا كسي هم ناله هاي آنها را بشنود و توجهي نشان دهد و درد مشتركي پيدا شود و درددلي شكل بگيرد و...

 

۲)      عده ديگري هستند كه وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه غرفه اي متعلق به خود را در يك نمايشگاه بزرگ! يعني فضاي مجازي را نمايشگاه بزرگي مي يابند كه هر كسي مي تواند با داشتن يك وبلاگ خود و داشته هايش را در آن عرضه كند، بخصوص اگر دوست و فاميل هم يكي يك وبلاگ داشته باشند! وبلاگ در ديدگاه اين افراد بخشي از هويت آنهاست و حتي شايد بشود گفت كل هويت آنها!

   به تعبيري مي توان گفت انسان جديد با هويت مثله شده اي از خود در جامعه مدرن روبروست و او از ارائه يك هويت يكپارچه از خود ناتوان است و اينجاست كه وبلاگ به كمك او مي آيد. واقعيت پاره پاره ساختارهاي اجتماعي است كه باعث مي شود انسان در مواقع مختلفي مثل تحصيل علم (دانشگاه)، فعاليت براي بدست آوردن درآمد (محيط كار)، حضور در خانواده و حتي هنگام ورزش و تفريح مجبور باشد بخشهاي مجزايي از هويت واحد خود را به كارگيرد و دوستاني منحصر به نهادهاي مختلف براي خود دست و پا كند. يعني مثلاً آنچه در دانشگاه اهميت دارد صرفاً توانايي حل مسأله است و معيار ارزشگذاري آن محيط همين توانايي است. پارامتر مهم در سيستم دوستيابي دانشجويي همين توانايي است (البته دانشگاه شريف يك مدل ايده آل است و اين مباحث مثلاً در دانشگاه آزاد احتمالاً بالكل منتفي است!) مباحثي كه دوستان با هم مطرح مي كنند در درجه اول همين موضوع است و در درجه دوم موضوعات عام و مشتركي مثل فوتبال، سينما، موسيقي، تفريح و مهماني و ... است. بر خلاف اين مثلاً در يك محيط كاري همين فرد مجبور است كه بخش ديگري از هويت خود را به نمايش بگذارد و ادبيات همكاري هم با ادبيات دوستي دانشجويي بالكل متفاوت است. در كنار اينها اينرا بگذاريد كه هردوي اين گروه هاي دوستي بعد از سالها شايد مطلع نباشند كه مثلاً پدر شما در كودكي شما فوت كرده است. (البته اين موضوع خاص هم درباره خانمها بالكل منتفي است!)

    وبلاگ محيطي را فراهم مي كند تا انسانها بتوانند در يك فضاي عادلانه مجازي خود را آنطور كه دوست دارند و با تمام ابعادش به نمايش بگذارند. براي اين عده اسمها عمدتاً واقعي است و بازديد از وبلاگ و كامنتها و ديده شدن آن توسط دوستان اهميت بسيار دارد. مطالب وبلاگ هم بيشتر پيرامون مشاهدات و دريافتهاي شخصي و علايق و انتظارات شخص و در يك كلام «حديث نفس» است.

    اين نوع وبلاگها از آنجا كه صورت عينيت يافته «خود»ها در فضاي مجازي اند، در غياب يك «خود» كارآمد و مطلوب در دنياي واقعي جايگاه بسيار پراهميتي پيدا مي كنند تا جاييكه شايد زندگي اصلي شخص را به تدريج از واقعيت به مجاز آورند تا جاييكه شخص به جاي اينكه وبلاگ را صورت مجازي خود بداند، هويت خود را با وبلاگش بيابد. يعني جسمي در دنياي واقع و روحي در دنياي مجازي!

 

۳)   دسته سوم وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه منبري در ميان جمع مشتاقي از مردم! اين يعني وبلاگ به مثابه يك رسانه. محلي نه براي عرضه خود كه براي ارائه و انتقال يك پيام. با اين حال بايد دقت كرد كه وبلاگ به خاطر ساختار خاص خود رسانه اي مثل روزنامه نيست. تفاوت جدي وبلاگ با رسانه هاي ديگر در اين است كه شخصيت نويسنده و عملكرد او –چه در دنياي واقعي و چه در فضاي مجازي- اهميت بسزايي در كاركرد اين رسانه دارد. به عبارت ديگر وبلاگ هرگز به «برند رسانه اي» تبديل نمي شود –منظور از برند رسانه اي اين است كه خواننده نه به خاطر محتواي مورد نظرش كه به خاطر نام رسانه (مثلاً كيهان) آنرا مطالعه مي كند-  بلكه اين شخصيت نگارنده است كه تأثير و اعتبار پيامها را مشخص مي كند. مواردي خاصي هم وجود دارد كه خود پيام، به نام رسانه همگاني و وبلاگ اعتبار مي دهد كه البته در فضاي متكثر اطلاعاتي اين زمانه و ذهنهاي گم شده در ميان انبوه اطلاعات كار بسيار مشكلي است.

 ***

«سوتك» راه خود را از ميان اين سه به سوي آخري مي پويد و گهگاه هم تنه به تنه «نجوا» و «حديث نفس» زده است. با اين حال ساختار وبلاگ به گونه اي است كه ولو با اختيار كاركرد رسانه اي غلطيدن در دام «بازگويي خود» يا «عرضه خويشتن» بسيار محتمل است. «سخن گفتن از خود» شايد به خودي خود مشكل دار نباشد ولي مسيري است كه در صورت مشخص نبودن مراد آن، به آساني راه خود را به سوي «جدي شدن و اهميتِ ويژه يافتنِ نفس» پيدا مي كند كه خود مقدمه رذائلي چون عجب و كبر است. آفاتي كه به باور من جلوگيري از آنها يك شخصيت قوي و معنوي مي خواهد كه ايمان و ارتباط او با خدا، و معنويت و عاطفه مندرج در زندگي او صفت متعالي «استغنا» را براي او به همراه آورده است تا مجبور نباشد براي «درددل» به «نجواي مجازي» و براي «خودباوري» به  «عرضه خويشتن» روي آورد.

...و اينها همه الفاظ بود و ره تا به عمل بسيار است.

ياعلي

 

*مطالب مرتبط در همين وبلاگ:

 - وقتي مجاز، محكِ واقعي شود...

- تأملي پيرامون آثار تربيتي و آفات اخلاقي وبلاگ و وبلاگ نويسي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 11:32 | لینک  |