افاضات انتخاباتی/ برداشت ششم: با بهتی عمیق به نظاره رفتار تو نشسته ام ای نخست وزیر محبوب امام!
1) آقاي موسوي گيرم كه سياستهاي اقتصادي و شيوه مديريت احمدينژاد و طرز بيان او را نمي پسنديدي آيا اين دليل بود كه او را رمال و كف بين و دروغگو بداني و تهمت بزرگ تقلب 11 ميليوني را به او ببندي؟
2) گيرم كه احمدي نژاد را دروغگو و خائن بداني آيا اين دليل است كه آيت الله جنتي را چون حامي اوست خائن در رأي ملت و متقلب معرفي كني؟
3) گيرم كه جنتي را هم دروغگو و متقلب و خائن مي داني آيا دليل مي شود كه قانون اساسي را -كه مرجع رسيدگي به شكايات را شوراي نگهبان مي داند- دور بزني و قبل از رجوع قانوني مردم را به خيابان -و خودمانيم، شورش !- دعوت كني؟
4) برادرم آقاي ميرحسين موسوي، گيرم كه بند مربوط به شوراي نگهبان را قبول نداري آيا دليل ميشود كه بند ديگر قانون اساسي را كه رهبر را فصل الخطاب مي داند قبول نداشته باشي و حال آنكه اصل بيست و هفت را قبول داري و مداماً تكرار مي كني؟
5) گيرم كه اصلاً كليت قانون اساسي را قبول نداري آيا دليل ميشود كه ولي فقيه ملت را كه فراتر از قانون اساسي اطاعت از او واجب است چون تنها رأي تو را نپذيرفته متقلب و دروغگو بپنداري؟
6) اصلاً گيرم كه نه قانون اساسي را قبول داري و ولايت فقيه در چارچوب آنرا و نه ولايت فقيه فراي قانون اساسي را. آيا حجتي داري كه سيدعلي خامنه اي يار محبوب امام و مرجع تقليد بسياري از مؤمنين را دروغگو معرفي كني؟
7) آقاي موسوي گيرم سيدعلي هم دروغگو آيا هيچ علقه اي به نظام جمهوري اسلامي داري كه متوجه شوي تمام ضد انقلاب و اپوزوسيون برانداز پشت تو سنگر گرفته اند تا مثل شغال به جان اين نظام بيفتند و تمام دشمنان قسم خورده خارجي چشم اميد به تو بسته اند كه شايد مشروعيت نظام را به چالش بكشند يا شايد از طريق تخريب ولايت فقيه و قانون اساسي راه اصلاحات امريكايي را باز ببينند؟
8) گيرم كه اهميتي هم براي جمهوري اسلامي قائل نيستي آيا وطن دوست نيستي تا كمين دشمنان استقلال اين ملت را در شرق و غرب كشور ببيني و حداقل سابقه دوستي با انگليسيها را به خاطر بياوري و كشور را با تضعيف امنيت آن در خطر هجوم بيگانگان قرار ندهي؟
9) اصلاً گيرم كه اهميتي نميدهي كه اينچنين اعتراضات شورش گونه تو طمع دشمنان به خاك اين كشور را برمي انگيزد آيا مسلمان نيستي كه پنهان شدن دشمنان دين و آتش زنندگان مسجد را در ميان حاميانت ببيني و آيا انسان نيستي كه اختفاي قاتلين مردم بيگناه را در ميان هوادارنت ببيني تا شايد حداقل از آنها اعلام برائت كني يا از هوادارنت بخواهي كه با آشوبگران برخورد كنند...
آقاي مهندس ميرحسين موسوي اين درد را با خود به كجا ببرم كه رفتار شما را با حداقل عقلانيتها قابل تحليل نمي بينم و ديدگان شما را در ميان دود آتش عصبانيت و گوشهاي شما را در ميان هياهيوي پايكوبي شياطين انس و جان بسيار تنگ نظر و نارسا مي يابم و در بهتي عميق فرو رفته ام؟
و امّا جناب مهندس گيرم كه هيچكدام از آنها را كه گفتم نمي داني اما ايكاش مي دانستي كه داري با قلب و ذهن و ايمان هواداران خود چه مي كني. ايكاش مي دانستي كه حاميانت را هم به همان سرعتي كه خود در حال سقوطي به دنبال خود مي كشي و روند ناداني و بي منطقي و بي اعتقادي تدريجيِ عجيب فوق الذكر را به سرعت به حاميانت كه كوركورانه طناب اطاعت تو را به گردن انداخته اند منتقل مي كني تا نمي دانم پاسخ صاحب اين دنيا را در آن دنيا چگونه خواهي داد...
و اينها همه عبرتي است براي ما تا عاجزانه با خداي خود بگوييم:
خدايا چنان كن سرانجام كار/ تو خوشنود باشي و ما رستگار
ياعلي
پی نوشت:
- این نوشته سرمقاله مسیح مهاجری حامی سرسخت سابق میرحسین است که او را به تبعیت از ولایت میخواند (لینک)
- این هم اظهار نظر جالبی است درباره فیلم منتشر شده ندا (لینک)
- این نامه آیت الله حائری شیرازی هم به آیت الله خامنه ای بسیار خواندنی و در شرایط سخت فعلی بسیار امیدبخش است (لینک)
افاضات انتخاباتي/برداشت پنجم: آشوب در پايتخت و 4 نكته درباره فتنه موجود
انقلاب اسلامي اين روزها يكي از گردنه هاي خطرناك و دشوار خويش را مي گذراند. در اين مدت و در عبور از اين گردنه تنشهاي شديدي به كشور وارد شده و تكانهاي شديدي به مسافران آن تحميل شده است، تكانهاي شديدي كه بعد از 22 خرداد و پيروزي محمود احمدينژاد در انتخابات وارد مرحله جديدي شد. مرحله 4 ساله جديدي كه اكنون تازه در ابتداي آن قرار گرفته ايم!
در اين ميان نكاتي درباره بازيگران مختلف صحنه پر آشوب امروز و فرداي كشورمان به ذهنم رسيد كه در ادامه مي آيد:
نكته اول/ درباره مهندس موسوي
جناب آقاي مهندس موسوي عزيز نمي دانم چرا وقتي بيانيه اي را كه پس از اطلاع از عدم توفيقتان در انتخابات نوشتيد خواندم ياد نامه اي افتادم كه سالها پيش مرجع تقليد و امام عزيزتان خطاب به شما نوشته بود:
«نامه استعفاى شما باعث تعجب شد ... همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند» {1} ميرحسين عزيز ايكاش همي يك جمله خميني را آويزه گوشت مي كردي تا دوباره و سالها بعد در عصبانيتت كاري كني كه ديگر قابل بازگشت نباشد.
و البته مژده جان نوازي را كه حضرت روح الله دقيقاً پس از اين جملات آورده است شايد آنروزها خيلي معنا پيدا نكرده باشد اما به نحو عجيب و شگفت آوري بر اين تأويل دوباره نامه منطبق است تا شايد در چنين روزهايي اميددهنده و روشنايي بخش دلهاي نگران ما باشد: «مردم ما ازاينگونه مسائل در طول انقلاب زياد ديدهاند، اين حركات هيچ تأثيرى در خطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت ..»{2}
نكته دوم/ درباره حاميان موسوي
تصور من بر اين است كه ذهن حاميان موسوي در موضوع پذيرش تقلب، گرفتار چند زنجير شده است. يكي زنجير عدم پذيرش شكست يكي زنجير سخنان موسوي و خاتمي و افراد و رسانه هاي نزديك به آنها و ديگري زنجير گمانهاي غلط. گشودن اين سه زنجير ذهني كار آساني نيست بخصوص اگر تعلق خاطر عاطفي به خاتمي يا موسوي يا نفرت شديد دروني از احمدي نژاد در قلب وجود داشته باشد. اما در اين ميان آنچه به عنوان ادله عقلاني تقلب عنوان مي كنند چيزي جز تعدادي «حدس و گمان» كه به شكلي ذهني و مبهم فرضيه تقلب را كامل مي كنند نيست. كنار هم گذاشتن گزاره هايي مثل «قطع شدن سيستم پيام رساني و تلفن و فيلتر شدن سايتها» و «خطي اعلام شدن نتايج انتخابات» «غيرقابل باور بودن نتيجه در شهرهاي مختلف» «زود گفتن نتيجه ها» «دير گفتن تفكيك استاني رأيها» «كمبود تعرفه» «عدم تمديد بيشتر برخي حوزه ها» «عدم حضور ناظر در برخي صندوقها» و مواردي از اين قبيل و سپس نتيجه گيري تقلب، آشكارا حاوي مغلطه اي مغرضانه است كه خلأ منطقي آن جز به واسطه جو رواني موجود پر نمي شود. بايد دقت كرد كه در قرآن كريم از «اكتفا به حدسيات و گمانهاي غير يقيني» به عنوان يكي از روشهاي كفار براي رد حقيقت ياد شده است: «و ما يتّبع أكثرهم الّا ظنّاً، إنّ الظّنّ لايغني من الحقّ شيئاً، إنّ الله عليمٌ بما تفعلون»{3} «بيشترشان جز از پي گمان نمي روند، درصورتيكه گمان براي رسيدن به حق هيچ بسنده نيست. قطعاً خداوند آنچه را بر اساس پندار عمل مي كنند مي داند»
نكته سوم/ درباره بچه مذهبيها
اما شايد مهمترين مطلبي كه مي خواستم بگويم همين نكته باشد. اي دوستان و همفكران و هم مسلكانم! كمربندهايتان را محكم كنيد كه امواج خروشان فتنه در حال اوج گيري است. ذهنها و قلبها را بايد ساخت. ذهنهاي خشك بعد از چند ضربه متلاشي مي شوند و ذهنهاي سست به آساني در هم شكسته مي شوند. بايد با درايت و شجاعت به استقبال شبهه ها رفت و از ضربات سهمگين فتنه نترسيد. خانه هايتان را در دامنه آتشفشان بنا كنيد دوستانم!
بعد از تثبيت جايگاه ذهني و رواني خويش بايد به فكر بچه مذهبيهاي ديگر بود. در شرايط فتنه بايد دستها در دست همديگر باشند و الا ضربات «تك» ها را به سرعت از جا مي كند. بچه مذهبيها بايد يكديگر را دريابند و مدام يكديگر را زير نظر گيرند و به هم ياري رسانند. تجربه نشان داده است كه فتنه هاي اينچنيني مثل قضيه عزل منتظري يا قبول قطعنامه يا 18 تير يا 22 اسفند دانشگاه ما و حالا غائله بزرگ 22 خرداد آبستن زاويه گرفتن اساسي ياران و همراهان قديم از يكديگر است. هيچ بعيد نيست كه دوستي را كه امروز با شبهه هايي درباره تقلب در انتخابات يا مسائل احمدي نژاد يا رهبري واگذاشته ايد چند سال بعد در صف معاندين درجه يك اسلام و انقلاب ببينيد.
نكته ديگر افكار عمومي است. وظيفه بچه مذهبيها و انقلابيهاست كه افكار عمومي دانشگاه را آرام كنند. بايد شبهات و مسائل ذهني طيف كم اطلاع دانشجويي هرچه سريعتر حل شود تا رسوب نكند. كم كاري در روشنگري امروز تحريف تاريخ را در فردا رقم مي زند و آنزمان حل كردن مسأله بسيار سختتر است. فراموش نكنيم كه كمكاري ما در روشن كردن ابعاد مختلف قضيه 18 تير و 22 اسفند در مجوع به ضرر ما تمام شد. در اين ميان بايد اطمينان داشت كه روشنگري همه ابعاد ولو حاوي ايرادات عملياتي جبهه خودي باشد در بلندمدت ثمرات بسياري خواهد داشت.
نكته چهارم/ درباره آينده
عزيزان پرهمت غربگرا و ضد انقلاب با سنگر گرفتن در پشت اين دو بزرگوار كروبي و موسوي در سه ماهه اخير ضربات شديدي را به جبهه فرهنگي و بخصوص رسانه اي ما وارد كرد. استراتژي طيف برانداز در اين نبرد فرهنگي سوزاندن مهره هاست. كاري كه با تقريب خوبي درباره «صداوسيما» «كيهان» «بسيج» و شخصيتهايي مثل «آيت الله مصباح» و حالا «احمدي نژاد» انجام شده است. در اين استراتژي مهره مورد نظر با يورش شديد به كلي ترور مي شود به گونه اي كه بعد از آن هرچه گفت دروغ و چرند از منظر عمومي خواهد بود. نمونه اينكار چند نامه اي بود كه جناب قوچاني اخيراً به اسم كروبي عليه شريعتمداري نوشت و در تيراژ زياد منتشر كرد.
ابتكار ديگر گفتمان مقابل تطهير و احياي مهره هاي سوخته خود است. كاري كه به صورت خاص در قبال دادگاه كرباسچي انجام شد تا دادگاهش كاملاً سياسي جلوه دهد و امروز خود او با حضور در كنار كروبي و بخصوص در فيلمهاي كروبي به كلي خود را از تمام اتهامات تبرئه مي كند و به عنوان يك چهره دلسوز و مظلوم مردمي كه قرباني ظلم نظام شده است مطرح مي كند تا بدوين وسيله كاملا به عنوان يك مهره فعال بازيابي و احيا شود.
با توجه به اين موضوع وظيفه بسيار مهم نسل جديد انقلاب اسلامي پر كردن اين خلأها با مهره هاي جديد و كارآمدتر از گذشته است. يكي از مهمترين اين عرصه ها در شرايطي كه صداوسيما ترور شده است و بي بي سي فارسي يكه تازي مي كند شبكه تلويزيوني است. در رسانه هاي ديگر مثل روزنامه و سينما هم در شرايط خوبي به سر نمي بريم. همينطور شخصيتهاي فكري انقلابي هم بخاطر عدم حمايت صحيح جبهه اي به راحتي ترور مي شوند و نمونه آن ترور شخصيتي دكتر كچوئيان در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران بدست انجمن ضد اسلامي آن است. همين مسأله بصورت كلي در فضاي دانشگاه و با توجه به آتشبار پرحجم چند ساله عليه بسيج دانشجويي به عنوان تنها تشكل با جهت گيري انقلابي اهميت بيشتري دارد و توجهي مضاعف مي طلبد.
ياعلي
پي نوشت:
{1} صحيفه امام، جلد 21، صفحه 124
{2} همان
{3} يونس، آيه 36
* این مطلب (: موج وبلاگی صیانت از آراء مردم) را در پلخمون ببینید
افاضات انتخاباتي/ برداشت چهارم: عظمت ظلمی که در پس این تهمتهاست را چه کسی درمی یابد؟
پريروز بود كه وقتي در خيابانها بودم پوسترهاي خاصي را دست سبزپوشان طرفدار موسوي ديدم كه روي آنها داخل يك تابلوي ورود ممنوع نوشته شده بود «دروغ ممنوع» آنروز متوجه شدم كه تعداد اين پوسترها بسيار زياد است و بصورت گسترده در سطح شهر توزيع شده است. كمي بعدتر كه خيليها را ديدم كه با همين استدلال «دروغگويي» شروع كرده بودند به زيرسؤال بردن رأي به احمدينژاد متوجه شدم كه اين حربه تبليغاتي چقدر مؤثر است: چسبيدن اتهامي به كسي بر اثر كثرت نقل و تواتر. اين نوع حمله مرا ياد تجربه اي در دانشكده مكانيك خودمان مي اندازد كه اتفاقاً به يكي از ديگر تهمتهايي كه به احمدي نژاد زده مي شود خيلي شبيه است.
***
در داخل فضاي دانشجويي و فوق برنامه دانشكده مكانيك جرياني وجود دارد كه از مهر 84 كه ما وارد دانشگاه شده بوديم ما با آنها آشنا شده بوديم و به ماهيت تفكرات و اهداف و روشهاي خاص آنها در پيشبرد اهدافشان آگاه شده بوديم. همينجا بايد بگويم كه متأسفانه بخاطر سيب زميني بودن دانشجويان سالهاي بعد كسي از اين مسائل آگاه نيست.
شرح و بسط ماهيت اين جريان قديمي وروديهاي 81 در دانشكده ما خود نياز به تفصيل بسيار دارد، اما عجالتاً مي توان گفت كه آنها عده اي بودند كه فضاي فوق برنامه دانشكده را قبضه قدرت خود مي ديدند (مي بينند) و برنامه هايي را هم در آنجا طراحي و اجرا مي كردند (مي كنند) و اساساً دوست نداشتند ( ندارند) كه كسي موي دماغشان باشد و گروهي به عنوان قدرت موازي اي در فضاي دانشجويي كه در برابر خواسته هاي آنها مقاومت مي كند و اهداف خود را پي گيري مي كند وجود داشته باشد.
داستان برخوردهاي اين جريان با طيف نوپاي مذهبيهاي 84 كه روشها و اهداف كاري آنها را در دانشكده نمي پسندند و سيل تهمتها و جوسازيهايي كه عليه ما انجام مي شد و درنهايت به انزواي تدريجي ما منجر شد، سر دراز دارد و تا به حال در سينه ها مانده و جز در محافل خصوصي روايت نشده، با اينحال برهه اي كه مد نظر من است اوج درگيريها يعني قضيه جشن «ياد استاد» دانشكده مكانيك در ارديبهشت 86 است.
داستان از اين قرار بود كه طيف مذكور به دلايلي كه نمي خواهم به آن بپردازم و براي خودشان محترم بود تصميم به برگزاري جشن ياد استاد كردند و هدفشان را هم تكريم جايگاه اساتيد عنوان كردند و همين دوگانگي نيت آنها و ظاهرسازي و نحوه مديريت فريبكارانه باقي دانشجويان بود كه زور داشت و 4 سال راحتي را در فوق برنامه دانشكده مكانيك بر ما حرام كرد. بگذريم.
به هر ترتيب جشن ياد استاد برگزار شد و سالن آمفي تياتر دانشگاه از دانشجو پر شد و اكثريت اساتيد دانشكده هم در آن شركت كردند. يكي از بخشهاي برنامه پخش كليپ بود و در اين بخش كليپي از تصاوير صداگذاري شده اردوهاي مشعشع دفتر فعاليتهاي فوق برنامه دانشكده مهندسي مكانيك را پخش كرد. اردوهاي معلوم الحالي كه مخاطبيني مشخص دارد و جز به كار تفريحات آزادانه خاص دوران دانشجويي نمي آيد!
از تصاوير خواهران هم دانشكده ايمان كه زير آبشار و پاي در آب و پاچه بالا و در حال لبخند به دوربين و احياناً در حال آب بازي كه بگذريم نوبت به پخش عكس يكي ديگر از خواهران سال بالايي رسيد كه جلوي عكس روسري خود را برداشته بود و عقب عكس چند پسر رو به او ايستاده بودند و سرشان را بالا گرفته بودند و در همين حال صدايي مي گفت: «و در اين اردو دوستان ما توانستند در مقابل تيرهاي زهرآگيني كه به سويشان پرتاب مي شد مقاومت كنند»!
براي ماهايي كه با فضاي دفتر فعاليتها آشنا بوديم احتمال بروز چنين پديده هايي در اردوها دور از ذهن نبود و حتي انتظار بدتر از آن را هم داريم ليكن صاحبان عكسهاي اين اردوها هيچگاه به حدي از اعتماد به نفس نرسيده بودند كه آنها را از مجموعه خودشان و محيط دفتر فعاليتها خارج كنند و كار را به جايي برسانند كه در ملأ عام و در حضور اين همه استاد و دانشجو اينها را با چنين وضعي نمايش دهند و از اينكار افتخار هم بكنند. اين موضوع به منزله ترويج گسترده اين فرهنگ به عنوان فرهنگ غالب دانشجويي و ريخته شدن كامل قبح اينطور اعمال بود و براي ما كه مي دانستيم فضاي دانشجويي و دانشگاهي مستعد به يكباره فراموش كردن ارزشها و كوچك كردن مداوم دامنه خطوط قرمز است اينطور نمايشها چه سمّ مهلكي است.
بعد از آن بود كه تصميم گرفتيم براي جلوگيري از سرسري گرفته شدن اين چنين برخوردي با احكام و ارزشهاي ديني عكس العملي نشان دهيم. دردآورتر اينجا بود كه هيچيك از اساتيد نه تنها عكس العملي نشان ندادند بلكه با تلاش براي كم نشان دادن اهميت موضوع سعي داشتند ما را هم مجاب كنند كه اتفاقي نيفتاده است! از سوي ديگر من و چند نفر از دوستانم آن زمان در شوراي صنفي دانشكده حضور داشتيم و اين جشن هم با چراغ سبز شوراي صنفي و با استفاده از نام آن برگزار شده بود و اين به نوعي احساس مسئوليت ما را بيشتر مي كرد.
بعد از بحثهاي گوناگون تصميم بر اين شد كه به حداقلي از عكس العمل يعني «بيانيه عذرخواهي شوراي صنفي از دانشجويان بخاطر پخش اين تصاوير» اكتفا كنيم. از اينكه چه اتفاقاتي افتاد و كار به كجاها كشيد كه قضيه تقريباً ماست مالي شد مي گذرم و به همين مقدار بسنده مي كنم كه در همين جريان بيانيه شوراي صنفي دوستان طيف مقابل كه چند نفري TA يا دستيار آموزشي اساتيد در ميانشان بود رندانه يكي از دوستان ما را با عبارت «اگر اينكار را بكنيد 6 سالتون مي كنيم» تهديد به تعويق تحصيل كردند!
يادم مي آيد در روزي كه مقرر بود تا در جلسه شوراي صنفي اين موضوع تصويب و اعلام شود ما خارج دانشكده بوديم كه يكهو چندين نفر از اين دوستان به سمت ما آمدند و از آنجايي كه از تصميم ما مطلع شده بودند ناباورانه و با حربه اي عجيب كه من تصور آنرا هم نمي كردم قضيه را عليه ما برگرداندند. استدلالي كه با آن وارد شده بودند اين بود كه «شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد!» نمي دانم مي توانيد احساس آن لحظات مرا درك كنيد يا نه كه چطور با يك فريب رواني و يك شانتاژ جاي شاكي و متهم به يكباره عوض مي شود!!! از آن دردناكتر اين بود كه كساني اين ادعا را مطرح مي كردند كه هيچ اعتقادي به حجاب نداشتند و بي حجابي را نه تنها بي آبرويي كه افتخار هم مي دانستند! از آن دردناكتر قوت تخريب ذهن اين استدلال بود. يادم مي آيد اين استدلال در ميان دانشجوها در سطح گسترده طرح شد طوريكه فرداي آنروز كه با يكي از فعالين دانشكده كه اطلاعي از مسائل نداشت در اينباره بحث مي كردم سريع همين را طرح كرد كه شما مي خواهيد آبروي دختر مردم را ببريد و چرا اينكار را مي كنيد و ... اين استدلال با نامردي تمام ذهنهاي زودباور را فلج مي كند و مانع كشف حقيقت مي شود طوريكه در حاليكه از موضع مطالبه به موضع دفاعي عقب مي نشيني بخاطر نفوذ اين اتهام امكان توجيه افكار عمومي –حداقل در كوتاه مدت- از تو گرفته مي شود.
و اين داستان اتهامها در تاريخ سر دراز دارد. داستان «بالا گرفتن پرونده زنِ مردم و تعدي به حريم خصوصي مهندس موسوي» و «بي آبرو كردن مسئولين نظام» كه به احمدي نژاد وارد مي شود اتهام سهمگيني است كه ميزان ناجوانمردي مندرج در آن را تنها كسي كه يكبار اينچنين مورد ظلم واقع شده درك مي كند.
و اينها عبرتي است براي نسل ما تا چه پيش آيد...
ياعلي

پی نوشت:
- نامه انتقادی سیدمهدی شجاعی به دولت و پاسخ محکم وحید جلیلی را ببینید
- باقی حرفها را آسدجواد میری در پلخمون زده است. توصیه می کنم حتما بخوانید. بخصوص برای همفکرانی که هنوز نسبت به رای دادن به احمدی نژاد تردید دارند و همینطور همفکرانی که عملیات انتخاباتی احمدی نژاد را بخصوص در مناظره با میرحسین کاملا صحیح و بی عیب و نقص می دانند. البته به نظر من هنوز برای نظر دادن قطعی درباره روشی که احمدینژاد در قبال هاشمی و مفاسد اقتصادی گرفت زود است:
اشاره:متن اول را چند ساعت پیش نوشتم و به مجتبی عرب فرستادم تا پاسخ دهد. هر دو را همینجا پشت هم می گذارم:
نظام تاوان مي دهد؟
با اينكه نزديك به 30 ساعت از مناظره موسوي-احمدي نژاد گذشته است كشور هنوز از شوك خارج نشده. نه چيزي تأييد مي شود نه چيزي تكذيب. رهبري هيچ نمي گويد. سايتهاي خبري لال موني گرفته اند. اينباكس ايميلم خاليست. در اين شرايط سيم كارت موبايلم هم يكهو مي سوزد با پيغامي عجيب: sim card rejected خدايا چه شده؟!
خيلي وضعيت مسخره ايست. 20 ساعت از 30 ساعت گذشته را به فكر كردن گذراندم. سؤالات بي پاسخ بيشماري به ذهنم هجوم آورده. مسخره تر اينكه همه طوري رفتار مي كنند كه انگار اتفاقي نيفتاده. زمان كند مي گذرد. خدايا چه شده؟!
آنچه كه احمدي نژاد گفت همه را به حيرت فرو برده است. معني اين جملات چيست؟
- در اين سه دوره يک ساختار اداري و حلقه هاي مديريتي شکل گرفت که از مسير انقلاب و ارزشهاي انقلاب فاصله گرفت نه اينکه در اين سه دوره خدماتي نشد چرا شد اما ارام ارام يک جرياني شکل گرفت که خود را مالک ملت، مالک انقلاب، حاکم برمردم و دست خودش را در بيت المال ومسايل کشور باز مي ديد
-در همان اوايل اين دولت اقاي هاشمي پيغامي براي يکي از اين پادشاهان حاشيه خليج فارس فرستاد که شما نگران نباشيد ظرف شش ماه اين دولت ساقط مي شود
- من فهرستي دارم از زمين هايي که مديران گرفتند برايتان بخوانم 40 هکتار، 50 هکتار، 80 هكتار و 400 هکتار در دوره واگذاري بيشترين مشکلات ما درکارگاهها براي واگذاريهاي دوره قبل از اين دولت است کي گرفته کساني که الان دارند از جنابعالي حمايت مي کنند اين هزينه سنگين تبليغاتي شما ازکجا مي آيد.
- بي قانوني اينهاست جناب اقاي موسوي استات اويل بي قانوني است که طرف مي ايد اينجا محاکمه مي شود و محکوم مي شود از زندان فراري داده مي شود و مي رود خارج و تهش پسر اقاي هاشمي است .
- بي قانوني در پسران بعضي از همين اقاياني است که امروز از شما حمايت مي کنند .پسر اقاي ناطق چطوري ميلياردر شد خود ، اقاي ناطق چطوري دارد زندگي مي کند اينها حاميان شما هستند بي قانوني انهاست
اينها همه حرفهايي بود كه سالها در ميان مردم كوچه و بازار دهان به دهان نقل مي شد تا دليلي باشد بر فساد نظام و اينكه آخوندها همه شان مي خورند و همه چيز زير سر هاشمي است و مملكت را او مي چرخاند و حالا اين حرفها توسط رييس دولت جمهوري اسلامي و با استناد به مدرك در سيماي جمهوري اسلامي مقابل چشمان حداقل 50 ميليون نفر طرح مي شود.
براي من مستقل از صحت و سقم ادعاهاي احمدينژاد مبني بر وجود باند قدرتمند ثروت و قدرت در كليديترين مقامات نظام جمهوري اسلامي، قدر مسلم اين است كه بخش زيادي از آبروي سي ساله نظام اسلامي خدشه دار شده است و احمدي نژاد بايد نسبت به اين موضوع پاسخ دهد.
اين آبروي ريخته شده تاواني است كه نظام اسلامي بخاطر تسري قداست نظام به افراد و ساختارها و جلوگيري از نقد و نظارت مردم بر عملكرد مسئولين و كتمان فساد در بدنه نظام در طول اين ساليان بايد بپردازد. تاوان سنگيني كه جز با خون دل دلسوزان و پايكوبي معاندين و دشمنان همراه نيست.
ساعتها درگيري با موضوع به من مي گويد كه تنها در يك حالت زدن اين حرفها آن هم در يك مناظره انتخاباتي و به قيمت ريخته شدن آبروي نظام قابل توجيه خواهد بود و آن يك حالت اين است كه 5 فرضيه زير با هم صادق باشند:
1) چنين باند مافياي قدرت و ثروتي با همين طول و عرضي كه احمدي نژاد گفت (سه دوره قلبي، وزرا، نفت، قوه قضائيه، دانشگاه آزادو...) و با چنين قدرتي كه حتي بتوانند رييس سازمان بازرسي بيت رهبري (ناطق نوري) و رييس مجمع تشخيص مصلت نظام را به رهبر تحميل كنند وجود دارد. در غير اينصورت احمدي نژاد بزرگنمايي كرده براي رأي آوردن به قيمت بي آبرو كردن كل نظام. در عين حال چند فساد اقتصادي غيرسازمان يافته بدون چنين فضاسازي اي براي مردم و جهانيان، قابل حل است.
2) رأي نياوردن احمدي نژاد به معناي گسترش و تعميق پايه هاي اين باند در بطن نظام است تا جاييكه تصور شود شايد ديگر امكان تصفيه نظام بوجود نخواهد آمد و انحراف نظام از ارزشها و اصل خود به همين واسطه هيچوقت جبران نخواهد شد و اين خط انحرافي تا سالهاي سال ادامه مي يابد. در غير اينصورت عقب افتادن جراحي اقتصادي تا چند سال بعد و فعلا چيزي نگفتن موجهتر بود.
3) در طول اين سالها، از راهكارهاي قانوني و غيرعلني از طريق قوه قضائيه و فشار رهبري قابل كنترل و فروپاشي نبوده و نيست و نياز به دخالت مردم وجود دارد. در غير اينصورت كار احمدي نژاد يك خودسري بزرگ براي نظام است.
4) احمدي نژاد امكان طرح آنرا در 4 سال گذشته به هر دليلي مثل ترس از كشته شدن يا امضاي عدم كفايت سياسي مجلس يا نرسيدن حرف به مردم نداشته است. در غير اينصورت شائبه انتخاباتي بودن بحث وجود دارد.
5) جامعه درك كافي براي پذيرش اين موضوع را دارد و يكپارچه پشت اين مسأله خواهد ايستاد. در غير اينصورت امكان اين هست كه جامعه دچار دودستگي و نزاع و درگيري و آشوب خياباني شود و باز هم حقايق در ميانه دعواها گم شود.
تنها با صدق همزمان همه اين فرضيه هاست كه اقدام احمدي نژاد نه تنها موجه كه بسيار شجاعانه و انقلابي و عقلاني خواهد بود، چراكه در اينصورت است كه يكبار بي آبرويي به حق نظام بخاطر عيوب دروني و اشتباهات گذشته اش در کتمان و عدم رفع آنها، ارزش يكبار از جا كندن اين غده سهمگين را دارد. موضوعي كه پذيرفتنش براي من مطلوبتر از نپذيرفتن اما بسيار مشكل و غيرقابل هضم است.
در غير اينصورت احمدي نژاد بخاطر چنين اقدامي مستوجب مجازات بزرگي است. در هرصورت اين موضوع بديهي است كه او با چنين حركتي آينده نامعلومي را براي خود بوجود آورده است، بخصوص اگر رأي نياورد. او اكنون در نوك هرمي قرار دارد كه اطلاعات كاملتر نشان خواهد داد كه او به سوي كدام وجه خواهد غلطيد. هرمي كه يك وجه آن دوست دانا و شجاع و شهيد است و وجه ديگرش دوست نادان و بي تدبير و مصلحت نينديشي كه ضررش از دشمن دانا بيشتر است و وجه ديگر آن انسان خودشيفته و دچار توهمي كه هدف وسيله اش را توجيه مي كند و حاضر است براي رسيدن به قدرت هركاري بكند. اتفاقات روزهاي آينده مشخص مي كند كه ما با كدام احمدي نژاد مواجهيم.
علاوه بر اين بحث، ادعاها و پاسخهاي ميرحسين در مناظره فرضيه «سوتك» درباره ديدگاه اجرايي-مديريتي و غير معرفتي مهندس موسوي و احتمال جدي تسلط گفتمان سكولار بر دولت ايشان را تأييد كرد و نشان داد كه بسياري از ادعاها عليه احمدينژاد خلاف واقع يا بزرگنمايي شده است، در عين حال كه بعضي از اشكالات طرفين از هم بي پاسخ ماند و بسياري از ادعاها و پاسخهاي هر دوطرف هم نياز به بررسي دارد و زير خروارها تحليل و تكذيب و آمار و استناد گم شده است. با اينحال مسلماً محتواي مناظره حاوي مطالب بسيار مهمي بوده و اين سطحي نگري و خودفريبي است كه از كل آن به متانت موسوي يا بداخلاقي احمدي نژاد بپردازيم و به اتفاقي كه درحال وقوع است بي تفاوت باشيم.
اميدوارم كه به لطف الهي همه ما به سوي حقيقت راهنمايي شويم.
ياعلي
پاسخ مجتبی عرب:
نگذاريم مالك را از دم خيمه معاويه به عقب بازگردانند
كاش همه دوباره فيلم مناظره را ببينند حسرت مي خورم وقتي ميبينم كه همه از اين مناظره فقط هاشمي و ناطقش يادشان مانده است. موسوي لااقل براي 20 سوال جواب نداشت. خواهش مي كنم همه حتما دوباره فيلم مناظره را ببينند.
1)برفرض صحت استدلالات دكتر احمدي نژاد اول از همه بايد فكر كرد كه كدام يك براي نظام آبروريزيست وجود مفسداني كه كسي نمي تواند جلويشان را بگيرد يا افشاي نام آنها براي پاك سازي نظام؟
2) دومين مسئله اينست كه با ذهن ما كاري كردند كه فكر كنيم نظام يعني هاشمي ، ناطق ، موسوي ، خاتمي ، راست ، چپ و ... اما اين تفكر اشتباه است نظام يعني مردم ، ره برشان و مسئولين مردمي. آبروي حق در گروي افراد باطل نيست، آبروي نظام به اين آقايان گره نخورده است.
3) واقعا برايم جالب بود. وقتي ديدن مناظره در جمع هوادران جلوي صداوسيما تمام شد بين مردم رفتيم از بالاي خيابان وليعصر تا انتهاي آن يعني ميدان وليعصر را با بچه ها گشتيم. با مردم صحبت كرديم خيلي عجيب بود كه مردم بين هاشمي و دارو دسته و ره بري تفكيك قائلند. چند روز قبل تر در بهارستان هم با همين واكنش مواجه شدم كه مردم مي گفتند:« احمدي نژاد دزد نيست فقط هم آقاي خامنه اي پشت سرشه ولي هاشمي نميذاره كار كنه.» خيلي عجيب بود كه چرا مردم بين اينها فرق قائلند؟چرا جايي كه خواص اهل استدلال هم استدلالي ندارند- يا استدلال هاي پيچيده اي دارند – مردم اينقدر ساده به تحليل درست مي رسند؟ اگر مردم از نظام زده شده بودند چرا در تهران و قم و اروميه و رشت و اصفهان و همدان و ... به خيابانها ريختند و شعار دفاع از احمدي نژاد سردادند؟ چرا رفقاي غير مذهبي من اينقدر خوشحال شده بودند كه چه smsها كه در دفاع از دكتر نزدند؟ مردم همان مردمي هستند كه به مراسم رحلت امامشان مي آيند و در آنجا طوري شعار "احمدي احمدي حمايتت مي كينم" سر مي دهند كه همه ابهت ماجرا را از تلويزيون مي توانستند مشاهده كنند. دوستي از اراك خبر داد كه از فرداي مناظره چه اندازه مردم به ستاد دكتر مراجعه مي كنند و درخواست اقلام تبليغاتي مي كنند و ...
4) اما چرا احمدي نژاد آبروي نظام را نبرد؟ اگر نظام را حقيقي تعريف كنيم و آن را به عده اي گره نزنيم. احمدي نژادي آمد و آن مفاسد را افشا كرد كه همه چه خواص و چه عوام - اين را خودم در صحبت با مردم لااقل ديدم – تنها حامي و جدي ترين حامي احمدي نژاد را آقاي خامنه اي مي دانند. احمدي نژاد هوشمندانه زماني افشا كرد كه اين گزاره بسيار گزاره جاافتاده اي بين مردم شده است و بنابراين با زير سوال رفتن آقاياني كه در تمام اين سالها خود را به ره بر نظام چسباندند نظام و ره بر آن زير سوال نمي رود.
5) البته اين را ديروز هم به برخي دوستان گفتم كه دكتر مسئله اي را شروع كرد كه مثل انقلاب درون انقلابي براي پاكسازي نظام از يك ويروس است اگر امتداد اين مسير درست گرفته نشود و درست رهبري نشود مثل انقلاب بدون رهبر به هرج و مرج مي انجامد و دلسردي مردم از نظامشان را به بار مي آورد.
6) اما آيا اين باند يك توهم است يا واقعيت؟ آيا تمام كارهاي آنها غير قانوني بوده يا متوسل به قانون هم شده اند؟
برخي جاها كه به وضوح مي توان نام آنر ا فساد اقتصادي نهاد اما يكي از مفاسد بزرگ در كشور ما رانتهاي قانوني است كه ظاهر مصلحانه اي دارد اما رانت هميعني ويژه خواري يعني خلاف عدالت.
مثلا در مورد واگذاري زمين ها به برخي در دولتهاي گذشته يك موردد آن را از نزديك اطلاع دارم كاملا قانوني بوده اما آيا ديگر مردم هم از آن قانون مطلع بوده اند؟ شايد نبايد اسم مفسد اقتصادي بر آن شخص نهاد اما اين ويروس ويژه خواريست كه به جان نظام افتاده است. واقعيت اينست كه درست گفت دكتر احمدي نژاد در اين مناظره وقتي يك اشرافيگري در دولت آقاي هاشمي پايه گذاري شد و آقايان سكوت كردند حتي از دزدان ثابت شده اي مثل كرباسچي حمايت كردند – درست عكس آن كاري كه روحاني با تقواي جمهوري اسلامي يعني آقاي مشكيني با پسرش انجام داد- آن روزها روزهاي سكوت و حمايت از دزدها به صرف نزديكي بود، همان زمان روزهاي شروع انحراف بود. اگر آن روز سكوت نمي كردند كارگزاران دارندگي و جبهه مشاركت براي عرفي كردن دين و ... با اين وضع و نفوذ و رانت ها به وجود نمي آمد. هاشمي مسئول بود و حمايت كرد. موسوي مسئول نبود اما آن روز سكوت كرد و امروز كه دست آنها كمي قطع شده صدايش درآمده پس امروز مسئول است.
شاهدي مياورم كه اين حرفهاي دكتر احمدي نژاد توهم نيست واقعيت است. دوستي مطلع مي گفت حسن عباسي درست بدليل زدن همين اتهامات به اطرافيان هاشمي دادگاهي شد اما در نهايت تبرئه شد يا 1ماه حداكثر زندان برايش بريدند. چرا؟
اگر دروغ بود چرا اعدامش نكردند؟ از اين مثال به 2نكته اميدوار كننده مي رسم كه درست كه اين باندها ويروس پرنفوذاند و مانع محاكمه شدن دوستانشان –به حمايتهاي امروز هاشمي از جاسبي نگاهي بياندازيد – اما هنوز هم نظام اينقدر بي در و پيكر نشده ولي لابد خلافي داشتند و عباسي هم دروغ نگفته كه تبرئه شده.
اصلا اگر احمدي نژاد دروغ گفته جرئت دارند شكايت كنند اگر جرئت دارند شكايت كنند تا خيلي از ماجرا را كه دكتر نگفت به خاطر شكايت آنها بگويد.
7) "آيا سازماندهي شده اند يا فقط عده اي قليل و پراكنده اند؟"
حقيقت اينست كه دزدهاي واقعي عده كمي اند اما ديگران آن جبهه در برابر دزدها سكوت كردند يا خواسته و ناخواسته از آنها حمايت كردند و مي كنند. مثلا موسوي دزد است؟ نه اما موسي شايد نداند اما به كارگزاران و خاندان هاشمي در دولتش جاي پا مي دهد.آنها كه امروز صدقه اي از كسي حمايت نمي كنند. پس موسوي هم در واقع در جبهه آنهاست و عنصريست كه توسط آنها سازماندهي مي شود در جهت منافعشان. اين يكي از بزرگترين فرق هاي احمدي نژاد و موسوي است يك بصيرت تيزبينانه و شجاعت در برابر مفاسد در برابر يك ساده و پيش پا افتاده نگاه كردن و عدم قاطعيت در برابر مفسدين.
كسانيكه امروز از آنها حمايت كنند يا در برابرشان سكوت كنند بعيد نيست كه روزي از آنها بشوند.
ماجراي زبير كه حضرت امير(ع) به او مي فرمايند تو به خاطر تبعيت از پسرت اينطور شدي را شنيده ايد؟
۸) "احمدي نژاد بي اخلاقي كرد ، غيبت كرد و ..."
4سال هر فحشي از دهان مباركشان درآمد به ناحق و در اندكي هم به حق نثار دولت نهم كردند ، 3ماه جناب مهندس موسوي هر اتهامي داشت به احمدي نژاد زد(فقط كافيست تا مناظره را دوباره ببينيد و ليستي از اتهامات كه مهندس از رو مي خواند را مشاهده كنيد) امروز كه احمدي نژاد - نه اتهام به موسوي - كه با مدرك يكسري مفاسد را رو كرده است ياد اخلاق افتاده اند؟
در ضمن آيا مفسد يا ويژه خوار غيبت دارد اما احمدي نژاد طي اين همه سخنراني كه مهندس عليهش در اين 3ماه كرده غيبت نداشته است؟
اصلا مگر حكم غيبت اين نيست كه مسئوليني كه اعمالشان بايد در جلوي چشم مردم باشد غيبت ندارند؟
۹) "چرا از كانال دستگاه قضا پي نگرفت؟"
جوابي كوتاه ميدهم. دستگاه قضا خصوصا راسش فاسد نيست اما ناكارآمد است و كم بازده. مگر همين دستگاه قضا توانست يك شهرام جزايري را نگه دارد كه فرضا پسران آقاي هاشمي را بتواند نگه داري كند؟
مگر كرباسچي كه اتهامش در دادگاه ثابت شده بود با زور همين آقايان از زندان خارج نشد؟
۱۰) "چرا اين روزها و زمان انتخابات اين حرفها را زد؟"
اين زمان هوشمندانه ترين زمان براي گفتن بود. به چند دليل اول اينكه 50 ميليون مخاطب داخلي داشت يعني احمدي نژاد گذاشت در جايي بگويد كه 50 ميليون ايراني شاهد حرفهايش باشند تا اگر قرار بود از فردا ديگر نباشد مردم بفمند چه كساني كه اهل چه كارهايي بودند او را حذف كردند. انصافا اگر مثلا در يك سفر استاني گفته بود اين همه آدم متوجه مي شدند؟ احمدي نژاد گذاشت جايي بگويد تا نه صداوسيما بتواند مصلحت سنجي كند و نه آنها بتوانند كاري كنند تا حرفهايش به گوش مردم نرسد.( همین امروز ضرغامي در صداوسيما گفت كه قبل از اين مناظره عده اي سعي داشتند كه جلوي انتشار سيگنال مناظره را در شهرهاي مختلف بگيرند كه خنثي شد دقت كنيد ضرغامي در جلوي دوربينهاي صداوسيما اين حرفها را زده است)
دوم اينكه همان گزاره اي كه در بند 4 گفتم يعني نكند آسيب اين قصه به نظام و خصوصا ره بري برسد كه دراين شرايط به نظر با برملاشدن كمترين آسيب به ره بري و نظام مي رسد هرچند جراحي درد هم دارد اما براي نظام لازم است. به خاطر اينكه مهندس موسوي در تبليغات تماما سعي كرد طوري نشان دهد كه بسيار پيرو ره بري هست خيلي جالب بود وقتي با هواداران ايشان صحبت مي كرديم بسيار با احترام و علاقه راجع به ره بري صحبت مي كردند درست عكس فضايي كه 4سال پيش بر همين تيپ آدمها حاكم بود و من دقيقا يادم هست. احمدي نژاد در زمان اوج اقتدار ره بري نظام و محبوبيت ايشان بين مردم، داد مظلوميت ره بر را سر داد تا اگر هم بلايي آمد بيشترش به خود او بخورد و هوشمندانه اين كار را كرد. عجيب بود كه ره بري فردايش مي توانست خيلي شديد لااقل در حدي كه در كردستان جواب مخالفين دولت را دادند به وي جواب دهند اما اين كار را هم نكردند و به قول دوستي در دانشگاه اميركبير ره بري بيشترين حمايتي كه مي توانست از احمدي نژاد در مراسم رحلت بكند را كردند.
سوم اينكه اين جريان امروز داشت پشت سر شخصي مثل موسوي دوباره خود را به حاكميت نزديك مي كرد تا روند نفوذش كه لااقل در اين 4سال جلويش گرفته –گرچه پاك نشد و بايد اين مسير ادامه پيدا كند – را دوباره ادامه دهد و خوب داشت از اين پرده پوشي و به نظر غفلت زياد موسوي استفاده مي كرد و حق را وارونه جلوه مي داد و معلوم نبود اگر اين نوبت درمان از دست مي رفت اين ويروس اين بار تا كجا پيشرفت مي كرد با كدام درماني مي شد آن را از پيكر نظام خارج كرد؟ احمدي نژاد ابتداي 4سال قبل گفت مي خواهم براي مردم كار كنم وقت خدمت رساني را با مجادله ها هدر نمي دهم يعني با عمل خود جلوي آنها را مي گيرم نه با دعوا كردن و افشاگري. اما امروز آنها طلب كار هم شده بودند و داشتند با سروصدايشان مردم را هم فريب مي دادند. مگر يكي از ايرادهاي خود همينها نبود كه چرا اسامي مفسدان را اعلام نكردي؟ مگر نگفتند چرا گفتي به خاطر جلوگيري از دودستگي و مصلحت نظام سكوت مي كنم و نام نمي برم؟ مگر تحقيرش نكردند كه ليست اسامي را در جيب گذاشتي؟ حالا كه اعلام كرد چرا سراسيمه شدند و ياد اخلاق افتادند؟ 4سال اين جريان با هر چيز توانست سعي كرد دولت را ناكارآمد كند جلوي مبارزه با مفاسد را بگيرد در برابر آنها اما دولت سكوت كرد و كنارش كار كرد تا امروز كه داشتند با سروصدا حق را وارونه جلوه مي دادند و احمدي نژاد درست در جايي كه 50ميليون شاهد داشت حرف را گفت تا كتمانش و خفه كردنش ناممكن شود. خدا مي داند در روزهاي آينده اگر مردم فشار نياورند چه بلايي سر او خواهند آورد.
اينجا نه كسي حضرت علي(ع) هست نه معاويه (لعن) نه جناب مالك اشتر (س) اما جنگ همان جنگ است و جبهه بندي همان جبهه بندي و براي پيروزي بايد از تاريخ عبرت گرفت وظيفه ما اينست كه اينبار نگذاريم مالك را از دم خيمه معاويه به عقب بازگردانند. بايد ايستادگي كرد تا نظام اسلامي پاك شود نبايد فقط به فكر انتخابات و راي اين و آن بود اكنون بهترين فرصت است كه اين دملهاي چركين را از روي صورت انقلاب پاك كنيم. امروز سكوت يا حتي انتخاباتي صرف نگاه كردن به اين ماجرا ظلم بزرگيست به انقلاب.
بازهم جملات ابتداي سخن را مطرح مي كنم كه:
كاش همه دوباره فيلم مناظره را ببينند حسرت مي خورم وقتي ميبينم كه همه از اين مناظره فقط هاشمي و ناطقش يادشان مانده است. موسوي لااقل براي 20 سوال جواب نداشت. خواهش مي كنم همه حتما دوباره فيلم مناظره را ببينند.
پی نوشت:
* سایت پویش مردمی حمایت از میرحسین که از اولین حامیان موسوی بود چند روز پیش با درج مطلب خداحافظ آقای مهندس! به صورت کامل حمایت خود را از مهندس موسوی پس گرفت و اکنون به افشای روابط پشت پرده مافیای ثروت و قدرت و تلاش برای تخریب احمدی نژاد می پردازد. بخصوص این مطلبش را حتما ببینید:
اختصاصی انتخاب 10/ گزارشی تکان دهنده از جزئیات فعالیت مافیای ثروت و قدرت
از همه دوستان تقاضا می کنم که با حفظ انتقاداتی که به احمدی نژاد وارد است با حمایت از او نگذارند که دو جریان فساد اقتصادی و استحاله محتوایی نظام اسلامی بار دیگر به دولت بازگردند
افاضات انخاباتي/برداشت دوم: بايد دانست كه رييس جمهوري در ايران بدون همراهي فيلسوفان و تئوريسينها ممكن نيست.

در باب «توهم سياسي» و فقدان «برنامه» و «هدف» در فضاي سياسي ايران
با نزديك شدن به موعد انتخابات فضاي سياسي كشور هم روزبه روز راديكالتر مي شود تاجاييكه ادبيات سياسي فعالان اين عرصه هم مدتي است كه از «رد و تأييد» به «تكفير و تقديس» متمايل شده است. فضاي ضد و نقيضي كه با ورق زدن 2 روزنامه يا مطالعه 2 سايت مختلف، از اولي به اين نتيجه مي رسي كه در اين 4 سال بسياري از شاخصها رشد 400 درصدي نسبت به مجموع شصت سال گذشته پيدا كرده و مملكت در چه شادي و رفاه و عدالتي در اين مدت غلط مي زده و انبارهاي مردم پر بوده از فولاد و سيمان و صادرات غيرنفتي به استثناي ميعانات گازي و سيب زميني و غيره و ظاهراً ما بيخبر بوده ايم و سرمان كلاه رفته! و از دومي به اين نتيجه كه اگر احمدي نژاد بماند فاجعه انساني مرگ و قحطي و طاعون گرفتار مردم مي شود تا جاييكه تا مدتي ديگر سر همين علفهاي فضاي سبز خيابانها هم براي رفع جوع دعوا مي شود كه چند روز ديگر اتوبوس در حال سقوط كشور به زمين برخورد مي كند و ميرحسين سوپرمن را مي خواهد كه ميان زمين و هوا اتوبوس 70 ميليوني كشور را بگيرد! يا آن اولي به تو مي گويد كه خبر موثق دارد كه حاميان اين يكي طرح برگزاري سلسله همايشهاي «راهكارهاي براندازي نرم رژيم آخوندي؛ چالشها و رويكردها، در طرحها و رنگهاي مختلف، با همكاري بنياد سوروس، در اسرع وقت بعد از انتخابات» را در دستور كار خود قرار داده اند! و آن دومي به تو مي گويد كه اگر آن يكي باشد تا چند وقت ديگر گشت ارشاد كارش به چيدن گيس دختركان مي كشد و به ديگران هم خبر بده اگر موهايت را دوست داري!
و در ميان اين شالهاي سبز و چفيه ها و در ميان اشك و آه هاي كودكان و پيرزنان و سياستمداران هفت خط آنچه گمشده واقعي انتخابات ايراني است «داشتن برنامه براي اداره كشور» است. مستقل از اينكه در چه گفتماني مي انديشيم اين سؤال بسيار اساسي است كه چرا سياستمداران ايراني به مرض كلي گويي و سطحي انگاري در پيشرفت كشور مبتلا هستند و از آن مهمتر اينكه چرا تصوير شفافي از اينكه رييس جمهور در طول مدت خدمتش كشور را به چه سمت و سويي برده است وجود ندارد؟
...تفاوت ماهوي «اداره كشور» و «هدايت كشور»
به جمله «رسيدگي به مسائل مردم» دقت كنيد. اين جمله شما را ياد چه چيزهايي مي اندازد؟ اين جمله شاخص نگاهيست كه من آنرا «نگاه مديريتي به كشور» مي نامم. اين جمله حاوي پيامهاي متعددي است. اين جمله نشانه تمام نماي دولتي است كه براي «اداره كشور» و نه «هدايت كشور» آمده است و اين 2 تفاوت ماهوي با هم دارند.
...
دولت ايراني به دليل عدم تعريف درست معرفتي آن بر خلاف آرمانهاي «نظام» به «اداره كشور» مشغول است و نه «هدايت كشور» و اين معنا به غايت با مفهوم «حكومت ديني» و «انقلاب اسلامي» در تضاد است. اگر به نحوه بحثهاي موجود درباره دولت در ايران نگاه كنيم اين معنا تأييد مي شود.
...
سياستمداران ايراني بايد به اين بلوغ برسند كه حتي اگر آرمان آنها امريكايي شدن است جز با يك ديدگاه معرفتي و فرهنگي و تحولات عميق نظري و فرهنگي و تهيه يك برنامه منسجم و جامع مهندسي اجتماعي اين اتفاق نمي افتد
...
نگاهي به ديدگاه هاي كانديداهاي رياست جمهوري از همين منظر
-به نظر من در ميان ۴ كانديداي موجود تنها مهدي كروبي است كه تا حدودي از چنين زاويه اي دولت منسجمتر و فلسفيتري تشكيل خواهد داشت و اين به دليل همراهي و پشتيباني نظريه پردازان و روشنفكران با كروبي است كه باعث وحدتي در سياستهاي اقتصادي و سياسي و آموزشي و فرهنگي او مي شود...
-ميرحسين موسوي درصورت تشكيل كابينه بخاطر عدم اشراف خود و اطرافيانش به چنين پديده اي دولتي همچون همه دولتهاي ديگر ايران تشكيل خواهد داد كه بصورت اقتضائي و كاتوره اي درباره مسائل كشور رفتار مي كند. از سوي ديگر به علت گرايشات متفاوت افرادي كه حول او جمع شده اند دولتي از نظر معرفتي متناقض خواهد داشت...
-محسن رضايي هم نماينده تمام و كمال تفكر مديريتي است. كاملاً تك بعدي و اقتصادمحور، كپي برداري شده از كشورهاي پيشرفته و حاوي مفاهيم غيربومي و بدون توجه به عوارض فرهنگي...
- امّا دكتر احمدي نژاد با اينكه تا حدود زيادي از دوگانگي فعلي آگاه است اما به نظر مي رسد كه اين دوگانگي را خيلي روشمند و فلسفي ادراك نكرده است. احمدي نژاد به خوبي واقف است كه جهتگيريهاي اقتصادي و بين المللي اصلاح طلبان منطبق بر انقلاب اسلامي نيست ...
با اين همه مسلماً حضور احمدي نژاد در كابينه نمره بيشتري از ديگران مي گيرد. لكن به نظر مي رسد كه توقع انقلابيوني كه با چنين تفكري در صحنه سياست كشور حاضر شوند تا چند دوره رياست جمهوري ديگر آرزويي دست نيافتني است!
بقیه مطلب را در «ادامه» ببینید. پیش نیاز این نوشته مطلب قبلی است:
ادامه مطلب
افاضات انتخاباتي/برداشت اول: چرا به ميرحسين رأي نخواهم داد

از حدود 3 ماه پيش كه مطالعاتم را روي شخصيت و افكار مهندس موسوي شروع كردم، اميد بسيار داشتم كه با حضور او انقلاب ما بتواند يك گام بزرگ رو به جلو بردارد. اميد داشتم كه ميرحسين موسوي را ادامه دهنده گفتماني بدانم كه محمود احمدي نژاد 4 سال پيش احيا كرد و با اشتباهات بزرگي كه انجام داد نشان داد كه صلاحيت او براي در دست نگه داشتن و به مقصود رساندن علم مقدس و عظيم انقلاب اسلامي زير سؤال و مخدوش است.
و تصويري كه من از ميرحسين تا يك ماه و نيم پيش داشتم هماني بود كه مي پنداشتم. كسي كه بتواند علم انقلاب را از دستان كم توان احمدي نژاد بازپس بگيرد و آنرا بيشتر از پيش به مسير اصلي خويش بازگرداند. حتي به تعبير آن رزوهايم «سكه اصل آمد تا ديگر به سكه تقلبي رأي ندهيم!»
...
شبهه اين بود كه موسوي در عمق انديشه خود رفرميست است يا اسلام گرا؟
...
فرضيه براي تبيين چرايي اين نحوه عمل ميرحسين موسوي در ذهن من شكل گرفت كه متأسفانه به مرور زمان ميزان صحت دومي و انطباق آن بر كلام و عمل موسوي قوت بيشتري يافت. فرضياتي كه اولي به معني رأي دادن به ميرحسين و دومي به دلايلي كه پس از آن مي آيد به معني رأي ندادن بود...
آنچه من درباره مهندس موسوي مي بينم اين است كه ايشان از مسائل زيربنايي معرفتي و اختلافات عميق سالهاي اخير در اين حوزه آگاه نيستند و به همين دليل دركي از استحاله معرفتي طيف وسيعي از اصلاح طلبان و بخصوص اعضاي جبهه مشاركت و مجاهدين انقلاب ندارند.
...
با توجه به همين عدم وقوف جناب آقاي ميرحسين موسوي به دوگانگي معرفتي امروز ايران و با توجه به حضور گسترده متفكرين و انديشمندان اصلاح طلب به عنوان حامي و حاضر در ستاد ايشان و با توجه به اعتمادي كه ايشان بخصوص در حوزه هاي فرهنگ و آموزش و هنر به طيف مشاركت و مجاهدين دارند گمان نزديك به يقين حقير بر اين است كه هرچند ميرحسين خود دلبسته آرمانهاي اسلامي و انقلابي است ليكن به علت همين حضور، نماي باطني و تأثير اجتماعي دولت او رو به سوي تقويت سكولاريسم و توقف و عقبگرد گفتمان امام و انقلاب و تغيير دوباره مسير اصلاح شده جمهوري اسلامي دارد، ولو اقداماتي در جهت حمايت از محرومين و اصلاحات اقتصادي هم اتفاق بيفتد. اين نتيجه اي است كه مرا مجاب مي كند كه احمدي نژاد را با تمام قَدبازيهاي ناراحت كننده اش بر ميرحسين موسوي ترجيح دهم.
متن کامل را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
بعد از نوشتن اين چند مطلب اخير يكبار ديگر به فكر افتادم كه رسالتي كه خود من براي اين سوتك جانم درنظر گرفته ام چيست و آيا همچنان در راه هستم يا نه. يادم مي آيد قبلاًها كه بيشتر فرصت داشتم و روي مطالعه وبلاگهاي مردم وقت مي گذاشتم به ذهنم رسيده بود كه وبلاگ نويسها به انگيزه هاي مختلفي اقدام به نوشتن مي كنند. انگيزه هايي كه خيلي وقتها آنچنان متفاوت است كه به زحمت مي شود همه آنچه به عنوان خروجي اين انگيزه ها از كار درمي آيد يك كاسه «وبلاگ» ناميد:
۱) عده اي وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطوري مي بينند كه خود را بالاي يك تپه مه آلود در يك جاي دورافتاده! يعني جايي به غايت دور از شهر و واقعيت براي گفتن و فرياد زدن و ناليدن از هر آنچه ناگفتني است، بخصوص كه اينجا هيچكس تو را نمي شناسد و از واقعيت تو بي اطلاع است. اين عده با نامهاي مستعار وبلاگي ايجاد مي كنند و به نوعي «نجوا» با فضاي مه آلود مجازي مشغول مي شوند. مخاطبين و دوستان مجازي كمترين اهميت را دارند مگر اينكه وبلاگي با درد مشابه پيدا شود كه معمولاً هم پيدا مي شود و به نوعي درددل مشترك هم به مجموعه قبلي اضافه مي شود. آنطور كه من فهميده ام و اصلاً هم مستند نيست اينطور وبلاگها خيلي زيادند و شايد حتي از دو عده ي بعدي هم بيشتر باشند.
تحليلهاي مختلفي مي توان براي چرايي اين رفتار ارائه داد. تحليل شخصي من اين است كه اين افراد به شدت در دنياي واقعي تنها و آزرده هستند و چون هيچ حامي و تكيه گاه مشخصي در زندگي خود نمي يابند به فضاي مجازي به عنوان يك فضاي تاريك براي فرياد زدن و ناله كردن روي مي آورند و چه بهتر كه در اين اثنا كسي هم ناله هاي آنها را بشنود و توجهي نشان دهد و درد مشتركي پيدا شود و درددلي شكل بگيرد و...
۲) عده ديگري هستند كه وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه غرفه اي متعلق به خود را در يك نمايشگاه بزرگ! يعني فضاي مجازي را نمايشگاه بزرگي مي يابند كه هر كسي مي تواند با داشتن يك وبلاگ خود و داشته هايش را در آن عرضه كند، بخصوص اگر دوست و فاميل هم يكي يك وبلاگ داشته باشند! وبلاگ در ديدگاه اين افراد بخشي از هويت آنهاست و حتي شايد بشود گفت كل هويت آنها!
به تعبيري مي توان گفت انسان جديد با هويت مثله شده اي از خود در جامعه مدرن روبروست و او از ارائه يك هويت يكپارچه از خود ناتوان است و اينجاست كه وبلاگ به كمك او مي آيد. واقعيت پاره پاره ساختارهاي اجتماعي است كه باعث مي شود انسان در مواقع مختلفي مثل تحصيل علم (دانشگاه)، فعاليت براي بدست آوردن درآمد (محيط كار)، حضور در خانواده و حتي هنگام ورزش و تفريح مجبور باشد بخشهاي مجزايي از هويت واحد خود را به كارگيرد و دوستاني منحصر به نهادهاي مختلف براي خود دست و پا كند. يعني مثلاً آنچه در دانشگاه اهميت دارد صرفاً توانايي حل مسأله است و معيار ارزشگذاري آن محيط همين توانايي است. پارامتر مهم در سيستم دوستيابي دانشجويي همين توانايي است (البته دانشگاه شريف يك مدل ايده آل است و اين مباحث مثلاً در دانشگاه آزاد احتمالاً بالكل منتفي است!) مباحثي كه دوستان با هم مطرح مي كنند در درجه اول همين موضوع است و در درجه دوم موضوعات عام و مشتركي مثل فوتبال، سينما، موسيقي، تفريح و مهماني و ... است. بر خلاف اين مثلاً در يك محيط كاري همين فرد مجبور است كه بخش ديگري از هويت خود را به نمايش بگذارد و ادبيات همكاري هم با ادبيات دوستي دانشجويي بالكل متفاوت است. در كنار اينها اينرا بگذاريد كه هردوي اين گروه هاي دوستي بعد از سالها شايد مطلع نباشند كه مثلاً پدر شما در كودكي شما فوت كرده است. (البته اين موضوع خاص هم درباره خانمها بالكل منتفي است!)
وبلاگ محيطي را فراهم مي كند تا انسانها بتوانند در يك فضاي عادلانه مجازي خود را آنطور كه دوست دارند و با تمام ابعادش به نمايش بگذارند. براي اين عده اسمها عمدتاً واقعي است و بازديد از وبلاگ و كامنتها و ديده شدن آن توسط دوستان اهميت بسيار دارد. مطالب وبلاگ هم بيشتر پيرامون مشاهدات و دريافتهاي شخصي و علايق و انتظارات شخص و در يك كلام «حديث نفس» است.
اين نوع وبلاگها از آنجا كه صورت عينيت يافته «خود»ها در فضاي مجازي اند، در غياب يك «خود» كارآمد و مطلوب در دنياي واقعي جايگاه بسيار پراهميتي پيدا مي كنند تا جاييكه شايد زندگي اصلي شخص را به تدريج از واقعيت به مجاز آورند تا جاييكه شخص به جاي اينكه وبلاگ را صورت مجازي خود بداند، هويت خود را با وبلاگش بيابد. يعني جسمي در دنياي واقع و روحي در دنياي مجازي!
۳) دسته سوم وبلاگ خود را در فضاي مجازي آنطور مي بينند كه منبري در ميان جمع مشتاقي از مردم! اين يعني وبلاگ به مثابه يك رسانه. محلي نه براي عرضه خود كه براي ارائه و انتقال يك پيام. با اين حال بايد دقت كرد كه وبلاگ به خاطر ساختار خاص خود رسانه اي مثل روزنامه نيست. تفاوت جدي وبلاگ با رسانه هاي ديگر در اين است كه شخصيت نويسنده و عملكرد او –چه در دنياي واقعي و چه در فضاي مجازي- اهميت بسزايي در كاركرد اين رسانه دارد. به عبارت ديگر وبلاگ هرگز به «برند رسانه اي» تبديل نمي شود –منظور از برند رسانه اي اين است كه خواننده نه به خاطر محتواي مورد نظرش كه به خاطر نام رسانه (مثلاً كيهان) آنرا مطالعه مي كند- بلكه اين شخصيت نگارنده است كه تأثير و اعتبار پيامها را مشخص مي كند. مواردي خاصي هم وجود دارد كه خود پيام، به نام رسانه همگاني و وبلاگ اعتبار مي دهد كه البته در فضاي متكثر اطلاعاتي اين زمانه و ذهنهاي گم شده در ميان انبوه اطلاعات كار بسيار مشكلي است.
***
«سوتك» راه خود را از ميان اين سه به سوي آخري مي پويد و گهگاه هم تنه به تنه «نجوا» و «حديث نفس» زده است. با اين حال ساختار وبلاگ به گونه اي است كه ولو با اختيار كاركرد رسانه اي غلطيدن در دام «بازگويي خود» يا «عرضه خويشتن» بسيار محتمل است. «سخن گفتن از خود» شايد به خودي خود مشكل دار نباشد ولي مسيري است كه در صورت مشخص نبودن مراد آن، به آساني راه خود را به سوي «جدي شدن و اهميتِ ويژه يافتنِ نفس» پيدا مي كند كه خود مقدمه رذائلي چون عجب و كبر است. آفاتي كه به باور من جلوگيري از آنها يك شخصيت قوي و معنوي مي خواهد كه ايمان و ارتباط او با خدا، و معنويت و عاطفه مندرج در زندگي او صفت متعالي «استغنا» را براي او به همراه آورده است تا مجبور نباشد براي «درددل» به «نجواي مجازي» و براي «خودباوري» به «عرضه خويشتن» روي آورد.
...و اينها همه الفاظ بود و ره تا به عمل بسيار است.
ياعلي
*مطالب مرتبط در همين وبلاگ:
- وقتي مجاز، محكِ واقعي شود...
- تأملي پيرامون آثار تربيتي و آفات اخلاقي وبلاگ و وبلاگ نويسي
بررسی تحلیلی روند غربزدگی سیاستمداران ایرانی در سالهای پس از جنگ
نكته پيش از مطالعه: اين نوشته بلند حاوي موضوعاتی بسيار عميق و ظريف است چه آنرا حسن بشماريد و چه عيب. اين يعني اينكه اگر نگاه شما به «وبلاگ» فست فودي است و حوصله مطالعه آرام و دقيق را نداريد مطالعه آن توصيه نمي شود! با اين حال توصيه مي كنم كه با حوصله و دقت و آرامش- و اگر مثل من از اینترنت دایال آپ استفاده می کنید در حالت دیسکانکت!- نوشته زير را بخوانيد كه حتي اگر تحليلها را هم قبول نداشته باشيد طرح مسأله خود كم اهميت نيست.
قسمت اول مربط به جمع بندی مباحث معرفتی پیشین است و قسمت دوم نوشته -زیر خط- بررسی روند غربزدگی سیاتمدارن دوره سازندگی و بخصوص اصلاحات است و باب طبع ذائقه های سیاسی و دل مشغولیهای سیاسی این روزها.
پيش از آنكه به دليل هفتم غريزدگي در ايران، يعني مسائل سياسي بپردازم بهتر مي دانم كه ابتدائاً نظر نهايي خود را در باب «نسبت ما و محصولات غربي» بيان كنم و سپس به بررسي عوامل سياسي در تسريع غربزدگي ايراني بپردازم.
***
«نسبت صحيح ما و محصولات غربي» يا «راهبردهاي حركت به سوي تمدن سازي»
آنچه بصورت نسبت صحيح ما و محصولات غربي قابل طرح است تقريباً بعد از طرح مباحث پيشين تا حد خوبي روشن شده است. از يكسو ما نمي خواهيم و نمي توانيم كه با طرد تمام محصولات غرب، منتظر آينده اي رؤيايي باشيم كه در آن همه محصولات اجتماعي بومي و برساخته انديشه ناب و خالص ديني باشد و از سوي ديگر نمي توانيم به محصولات غربي به چشم ابزارهايي نگاه كنيم كه هر طور كه خواستيم از آنها استفاده كنيم و آنها را قالبهايي رام دستان و انديشه مان قلمداد كنيم كه با هد محتواي دلخواه ما قابل پرشدن است. در عين حال كه به خوبي مي دانيم كه خواسته يا ناخواسته بخش عمده اي از كارايي اجتماع ما بخاطر سازوكارهاي وارداتي است و از فوايد اين محصولات و پيشرفت مداوم تجربيات بشري هم نمي خواهيم بي بهره باشيم.
با اين حساب نحوه تعامل و برخورد ما با محصولات غربي راهي بينابين است. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فرآيند ايجاد تمدني نو در شرايط فعلي كه تمدني ديگر در جامعه ما حضور عيني دارد تركيبي از دو فرآيند «اصلاحات آگاهانه پايين به بالا» و «توليد و استنباط ديني بالا به پايين» است. برخورد اين دو فرآيند «عمل به نظر» و «نظر به عمل» در واقعيت اجتماع، رشد خلاقانه و متعالي اسلامي را در عينيت جامعه تحقق مي بخشد.
بصورت خلاصه مي توان راهكارهاي زير را براي پياده كردن چنين فرآيندهايي، تصور كرد:
1) برخورد عاقلانه با مصحولات خرد و كلان غربي. شامل تمهيداتي نظيرِ
- گزينش آگاهانه (مثلاً مطالعه كنند و موقع ورود اينترنت به كشور بخشهاي چت آنرا وارد نكنند. يا mms در موبايل)
- آگاهي از جهتمندي قالبها و مطالعه و بررسي «ظرفيت محتوايي قالبها» و عوارض سوء ناشي از به كارگيري آنها –تحت عنوان غربزدگي كه در قسمت دوم طرح شد- (پروژه هايي تحقيقاتي تعريف شود و اين موضوعات بررسي شود. صدها آويني بايد در اين عرصه و با اين نگاه تربيت شوند و به كارشناسي بپردازند)
- برنامه ريزي براي اصلاح مستمر قالبها و ابزارهاي غربي در جهت ارزشها و فرهنگ بومي (مثلاً در معماري وارداتي تغييراتي ايجاد كنند و به تدريج تيپهاي اسلامي را به آن اضافه كنند)
2) تأكيد بر محتواگرايي و حركت به سمت توليدات نوي اسلامي با تمهيداتي نظير
- تقويت مباني و ريشه هاي ديني بخصوص در حوزه هاي علميه و دانشگاه ها در جهت تحولات و خلاقيتهاي عيني اجتماعي
- معرفي همزمان قالبها و محتواها براي آشنايي جامعه با محتواها و جلوگيري از فروغلطيدن در دام «تكنيك گرايي»
- بازتعريف قالبها با الفاظ مشابه ولي با محتواهاي جديد و ريشه دار و قالبهاي اصلاح شده و به عبارت بهتر پر كردن قالبها با محتواي ريشه دار در مفاهيم ديني (مثل حركت بديع و خلاقانه حضرت امام در انتخاب «جمهوري» به عنوان شكل حكومت اسلامي فعلي ولي با بازتعريف كامل و جامع آن در سيستم اسلامي هم از نظر محتوايي و هم از نظر ايجاد تغييرات شكلي در آن مثل مجلس خبرگان و...)
3) تربيت اسلامي نيروي انساني و نسلهاي آينده كه تقريباً مهمترين و مؤثرترين كاري است كه مي شود انجام داد.
حال باز مي گرديم به آخرين مورد علت غربزدگي در ايران كه با عنوان «مسائل سياسي» طرح شد.
نقش مسائل سياسي در غربزدگي ايراني
پيش از آنكه به ذكر دلايل خود در باب تأثير جدالهاي سياسي در غربزدگي سياستمداران و مردم ايران بپردازم ذكر يك نكته ضروري است.
نسبت بين «مباني نظري و معرفتي» و «موضعگيريهاي سياسي» يك رابطه يك طرفه نيست بلكه رابطه اي دوطرفه است كه مي تواند از هر دو سو تحريك شود. به اين معنا كه گاهي مباني معرفتي جناح ها و مواضع سياسي را مي آفريند و گاهي بالعكس جدالها و مسائل سياسي موجب تحول يا شكل گيري مباني معرفتي مرتبط مي شود. و گاهي هر دو روي هم تأثير و تأثر دارند و پي گيري و واكاوي تأثير هر كدام از اين پارامترها روي ديگري در مقاطع مختلف تاريخي، كار ساده اي نخواهد بود.
آنچه در اين قسمت مراد بحث ماست شق دوم اين رابطه است. يعني تأثير مسائل سياسي در مباني معرفتي مردم و سياستمداران. شق اول آن همان بود كه تا حدودي تحت عنوان «علوم انساني غربي» و «جريان خزنده غربزده» مطرح شد و درك تأثيرات بالا به پايين معرفتي-سياسي به راحتي قابل تحليل و بررسي است، حال آنكه نسبت معكوس آن نياز به دقت نظر بيشتري دارد.
***
بازمي گرديم به سالها پيش. فضاي سياسي ايران پس از انقلاب، بخصوص در سالهاي نزديك به دفاع مقدس، يك فضاي سياسي كاملاً ديني و انقلابي است. انقلابي اتفاق افتاده كه اصول موضوعه اجتماع را بالكل تغيير داده و مفاهيم و مباني جديدي را وارد فرهنگ و انديشه و ادبيات ملت كرده است. اصولي كه تا سالها به صورت شعارها تجلي مي يافت. شعارهايي كه به دليل فضاي خاص سالهاي ابتداي انقلاب كه بخصوص با جو فرهنگي خاص جنگ در آميخته بود، هميشه در فضايي بسيار بالاتر از واقعيت و بصورتي مقدس و ذكرمانند تكرار مي شد. به عبارت بهتر ايران تا انتهاي جنگ تنها خود را مدعي حفظ اين شعارها و قداست الفاظ مي دانست. شعارهايي چون «مرگ بر امريكا» «مرگ بر ضد ولايت فقيه» «حمايت از مستضعفان عالم» «تشكيل جبهه واحد جهاني عليه امپرياليسم» «امت واحده اسلامي» و موارد اينچنيني آخرين لبه هاي خاكريز انقلاب به شمار مي رفتند. مدعي آنها انقلابي بود و منكر آنها دشمن ملت و ضدانقلاب و همين فضا باعث شده بود كه كسي به فكر جلو بردن و تحقق «حرف» به سوي «عمل» نباشد.
اما جنگ كه تمام شد همه دانستند كه حالا وقت حرف زدن و پنهان كردن عمل زير پوشش «دفاع» به پايان رسيده است. علي القاعده دستهاي انقلاب نوپاي اسلامي از استراتژي ها و تاكتيكهاي مديريتي و روشهاي اداره كشور خالي است و جز اصول و مباني چيزي ندارد. اصول و مباني هم كه نمي توان گفت چرا كه تدويني از اصول وجود نداشت. حتي اولين چاپ صحيفه نور مربوط به پاييز 78 است و اين يعني اينكه حتي بيانات مدون بنيانگذار هم در دسترس نبود.
با اين وصف نيازهاي كشور مسئولان وقت نظام را واداشت تا دست به دامان مدلهاي رايج و موجود دنيا شوند و اين آغاز فصل جديدي از مناسبات و مجادلات سياسي در كشور ما بود. اگر تا پيش از اين طرفهاي درگير سياسي همديگر را با تكيه بر اصول و آن هم با عباراتي نظير «كمونيست» يا «اسلام امريكايي» مورد هجمه قرار مي دادند، از سال 68 به بعد معادلات و موضوعات تغيير كرد.
نكته در اينجاست كه مدلها و استراتژيهاي مورد استفاده و رايج آن دوره همگي مدلهايي بودند كه سالها در بستر تمدني «ديگر» نضج يافته بودند و اينك بصورت نسخه هايي حاضر و آماده در اختيار كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه قرار مي گرفتند تا سازوكار واحد جهاني تكميل گردد. و اين غربي بودن مدلهاي مورد استفاده دولتهاي سازندگي و اصلاحات نكته مورد بحث ماست. آنچه در ادامه مطلب قصد پرداختن به آن دارم تحليل روند غربزدگي سياستمداران دوران سازندگي و بخصوص اصلاحات و متعاقباً تسريع روند غربزدگي جامعه ايران با استفاده از همين نكته است.
روند مجادلات سياسي در سالهاي اخير با تكبه بر دهه 70
حالتي را در نظر بگيريد كه سياستمدار دلسوزي در ايران در سيستم فكري خود 2 حرف عمده دارد. حرف الف و حرف ب. حرف الف ناظر به اصول است و چارچوب مبنايي و نظري گوينده را مشخص مي كند اما حرف ب ناظر به تاكتيكها و استراتژيهاي اداره جامعه است. به عنوان مثالي عيني مي توان گفت كه حرف الف اين شخص اسلاميت نظام به عنوان محتوا و حرف ب او جمهوريت نظام به عنوان شكل و مدل حكومت است. با توجه به آنچه كه گفته شد در فضاي دهه 70 حرف ب نظري است كه قبلاً در چارچوب مفهومي اسلامي معنايي نداشته است و لفظ و مفهوم آن برگرفته از تمدن «ديگر» است. حتي عبارتي نظير «جمهوري» در جمهوري اسلامي آنطور كه گفته شد بازتعريف جديد انقلابي نشده بود –نشده است!- و به كار بردن اين كلمات لاجرم مفهومي بيگانه را القا مي كرد. بخصوص كه متون و انديشمندان پشتيبان اين الفاظ هم در داخل كشور وجود داشتند.
درباره اينكه چرا اين سياستمدار حرف ب را مطرح مي كند اصل را بر حسن ظن مي گذاريم. به اين معنا كه فرض را بر اين مي گذاريم كه به «سازندگي»، «توسعه اقتصادي»، «آزادي»، «مشاركت مردم» «لزوم حضور احزاب و نهادهاي مدني»، «توسعه سياسي» و مفاهيم رايج 20 سال گذشته به چشم ضروريات اين نظام نگريسته مي شده است نه ايده آلهايي كه از روي خودباختگي نسبت به تمدن ديگر در ذهن برجسته شده است. يعني ضرورتهايي در چارچوب مفاهيم و آرمانهاي انقلاب، با اين شاخصه كه روشها و تاكتيكهاي برآوردن اين ضروريات به ناچار وارداتي و غربي هستند. در راستاي همين حسن ظن، به پارامترهاي ديگر غير مستند نظير خط گرفتن از كشورهاي بيگانه، آلت دست ناخودآگاه مزدوران و عمال داخلي غرب قرار گرفتن و نفاق ذاتي ابتدايي اعتنايي نخواهيم كرد، چرا كه از كارايي يك تحليل سالم جامعه شناختي مي كاهد؛ هرچند احتمال اين موارد هم ولو به ندرت وجود داشته و دارد.
وقتي اين شخص حرف ب را به عنوان اقتضائات اداره كشور، دلسوزانه و خيرخواهانه در جامعه مطرح مي كند، مجبور است كه براي جا افتادن آن مفاهيمي را در برابر مفاهيم جا افتاده پيشين طرح كند. يعني يك دولت مفهوم «سرمايه داري و توليد ثروت و خصوصي سازي» را در برابر «گداپروري و توزيع فقر و ضعف اقتصادي» مطرح مي كند و دولت ديگر «آزادي بيان و فعاليتهاي مدني مردم و احزاب» را در برابر «فقدان فضاي نقد و آزادانديشي و يكپارچگي حكومت» طرح مي كند. نكته بسيار ظريفي كه در اينجا وجود دارد اين است كه مفاهيمي كه در پس اين مباحث طرح مي شود «برخاسته از اقتضائات اداري و تاكتيكي اداره كشور» است نه «برگرفته از محتواي اسلاميت انقلاب و برخاسته از رشد طبيعي مفاهيم اسلامي» و به همين دليل لاجرم محتوايي جديد است كه مثل وصله بايد به محتواي اسلاميت بچسبد. به عبارت ديگر آن شخص بي آنكه خود بداند داراي حرف جديد «الف پريم» شده است كه مثل «الف» ناظر به مباني و مفاهيم اصولي است با اين تفاوت كه الف پريم محتواي مدلها و ابزارهاي وارداتي غربي است كه به حساب اقتضائات حكومتداري مورد مصرف قرار گرفته. مثلاً درباره اقتصاد الف پريم شامل ديدگاه هاي اجتماعي و مباني نظري مدلهاي اقتصاد آزاد است.
با اين حساب اگر دقت كرده باشيد علت ايجاد اين «الف پريم» در كنار – و بعدها مزاحم- «الف» دو چيز است:
- يكي اينكه تحريك از پايين بوده نه از بالا. يعني اينكه تببين تئوري دولت اسلامي به مرور به لزوم توسعه اقتصادي و آزادي بيان و حضور احزاب نرسيده بلكه اقتضائات سياسي اجتماعي اقتصادي جامعه ما را به اين لزوم رسانده است كه در نتيجه به ناچار متوسل به تجويزها و تجربيات غربي شديم.
- دوم اينكه طبق اشتباه هميشگي كسي متوجه اين نبوده كه اين مدلهاي وارداتي اولاً ابزارهايي رام نيستند و ثانياً حاوي محتواهايي معارض با اسلاميت ما هستند و بايد با وقوف به اين نكته با دقت و مراقبت با آنها برخورد كرد.
اينك اين سياستمدار مورد نظر ما در ذهن خود سه حرف الف و الف پريم و ب را دارد كه دوتاي اول ناظر به مباني است. چند دليل زير باعث كمرنگ شدن تدريجي الف و پررنگ شدن و گسترش و عمق يافتن الف پريم مي شود كه ما از آن تعبير به غربزدگي مي كنيم:
1) شخص مورد نظر براي پيشرفت در كار خود سراغ كتابهاي غربي و اساتيد و مشاوراني با انديشه ناب (!) غربي مي رود و بتدريج الف پريم را گسترش و عمق مي دهد. از سوي ديگر الف پريم اين امتياز را دارد كه نمونه اي عيني و زيبا و كامل در ينگه دنيا ارائه مي كند و هر رجوع توصيفي يا تحليلي به زيباييها و پيشرفتهاي دنياي امريكايي او را بيشتر به الف پريم متمايل مي كند.
2) عملكرد حاميان الف (در جامعه ما اسلام خواهان و حزب اللهيها و بسيجيها و و روحانيون) هم طريق لغزش او را در غربزدگي تسريع مي كنند. به اينصورت كه با محافظه كاري يا تحجر يا گاهي منافع شخصي و گروهي كاركردهايي كه او قلباً و عقلاً به آن رسيده (مثلاً لزوم نقد در جامعه) نفي مي كنند و ناخودآگاه اين معني را القا مي كنند كه بين الف و كاركرد ب تعارض وجود دارد. او هم براي اثبات حرف خود بر الف پريم تأكيد مي ورزد و بيشتر در منجلاب غربزدگي فرو مي رود و اين گناه از مدافعان الف است كه به جاي الف پريم، ب را هدف گرفته اند. يعني يا از روي تحجر يا كم فهمي يا محافظه كاري يا خودخواهي حاضر به پذيرفتن ضرورتها و تاكتيكهاي حكومتي جديد نيستند يا بخاطر وارداتي بودن ب يا شايد ترس از الف پريم به مقابله با هر سخن جديدي مي پردازند.
3) نقصها و كاستيهاي اخلاقي هم در مجادلات سياسي حذف تدريجي الف را تشديد مي كند. گاهي كوچكترين مخالفت يا نقدي به سرعت به كينه و دشمني تبديل مي شود و اين كينه هم به سرعت راه خود را از قلب به عقل مي يابد. بداخلاقيهاي سياسي باعث راديكاليسم سياسي مي شود و سياستمدار را بيشتر در رد الف مصرّ مي كند. «زودرنجيها و كم تحمليها» از يك سو و «بداخلاقيها و تندزبانيها و تخريبها» از سوي ديگر احساس را به جاي عقل مي نشاند و معارضه را از عرصه سياست به عرصه معرفتي مي كشاند و سقوط افراد را سرعت مي بخشد.
به تدريج در ذهن سياستمدار در تحليل مسائل پيرامونش بين «الف» و «الف پريم» تعارض و تناقض پيش مي آيد و به دلايل فوق الذكر الف پريم دست بالاتر را دارد. كم كم كار به جايي مي رسد كه شخص مورد نظر ما الف را هم از زاويه الف پريم تحليل مي كند و چنين نتيجه گيري مي كند كه تمام مسائل ما بخاطر مباني اسلامي ماست. راه چاره در سكولاريسم مي بيند و جامعه ما را چيزي در مايه هاي اروپاي قرون وسطي تصور مي كند كه آخوندها به تفتيش عقايد مشغولند و چنبره خود را بر همه چيز گسترده اند و شرايط بسيار سياه و دهشتناك است! – حرفهايي كه آغاجري در همدان زده بود!- روندي كه شايد از يكجايي به بعد «بازگشت ناپذير» شود!
نكته نهايي كه مي خواستم بگويم و بحث را به پايان ببرم اين است كه ايران امروز ايران سال 76 نيست. امروز همه اين روندها طي شده و بسياري از انقلابيون سابق ما در انتهاي روند ياد شده اند. «الف پريم» براي نسل سوم ايران 88 تازگي ندارد و شايد تا حد خوبي دستگاه تفكري اصلي ايشان است. براي نسل سوم نه تنها سخن گفتن از «جمع كردن گشت ارشاد» (حرف ب درتحليل ما) وجوهي از سياستهاي فرهنگي اصيل مندرج – يا قابل درج- در محتواي اسلاميت را به ياد نمي آورد(الف خودمان) بلكه به سرعت اذهان را به مجموعه ادبيات و مفاهيم «ديگري» (همان الف پريم) رجوع مي دهد و اين راز شكاف معرفتي عظيم آينده ايران است. دوگانگي معرفتي اي كه متأسفانه بسياري چيزي از آن نمي دانند. اشتباه بزرگي كه يكبار خاتمي مرتكب آن شد و اينبار ميرحسين موسوي آنرا تكرار مي كند و پرداختن به آن خود نيازمند مقاله اي مستقل است.
ياعلي
7 دليل عمده غربزدگري در ايران
خلاصه اي از قسمت اول
دانستيم كه محصولات خرد و كلان غرب كه ما به ديده «ابزار» يا «قالب» به آنها نگاه مي كنيم متناسب و منطبق بر محتوا و بستر معرفتي اي است كه در آن بوجود آمده است. با اينحال ميزان حضور اين محتوا در قالب، بسته به ميزان سخت افزاري يا نرم افزاري بودن محصول، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد. به عنوان مثال محصولي مثل هواپيما كمترين «ظرفيت» حضور فرهنگ و محتواي مدرن را در خود دارد و در آن سر طيف محصولي مثل «مدل اقتصاد آزاد» در اداره امور اقتصادي، كه مجموعه اي از نهادها، ساختارها، مفاهيم، قواعد، سياستها، توصيه ها و دستورالعملهاست، بدليل ظرفيت بالاي آن حامل بيشترين حضور فرهنگي و محتوايي غربي است.
7 دليل غربزدگي روزافزون ما
همه آنچه در قسمت اول گفته شد زيربناي معرفتي اي بود براي آنچه در اينجا گفته مي شود.
به عقيده من به 7 دليل غربزدگي هر روز در كشور ما ريشه دار تر مي شود. قبل از پرداختن به اين ۷ دليل لازم است بگويم كه غربزدگي را «استحاله روحي يك جامعه مي دانم» يعني تغيير تدريجي ارزشها و آرمانهاي يك جامعه و انحراف آن به سوي تمدن «ديگر»
1) ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب
2) غلبه فرم بر محتوا
3) تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت
4) حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه
5) حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم
6) حضور خارجي قوي امريكايي و غربي
7) مسائل سياسي
1) ساده انگاري و جزئي نگري و ناآگاهي ما نسبت به غرب
مهمترين دليل غربزدگي ما كه به نوعي مبناي دلايل بعدي هم قرار مي گيرد، تركيبي ناميمون از «ساده انگاري» «جزئي نگري» و «ناآگاهي» در نگاه ما به غرب است.
وقتي مثلاً با هواپيما روبرو مي شويم بخاطر از روي ساده انگاري فقط يك وسيله حمل و نقل هوايي را مي بينيم و ملتفت ابعاد ديگر آن نمي شويم. با بسياري از پديده ها بصورت جزئي برخورد مي كنيم و به همين دليل تنها آگاه به بخشي از كاركردهاي آن مي شويم. مثلاً دانشگاه را بصورت جزئي فقط به صورت محل ادامه تحصيل جوانان مي بينيم و تا سالها كاركرد «آماده سازي جوان براي ورود به جامعه» يا حتي كمتر از آن، آماده شدن براي پذيرفتن شغل را در نگاه خود لحاظ نمي كنيم. از روي ناآگاهي انيترنت و موبايل و سينما و تلويزيون و مطبوعات را تنها و تنها وسيله ارتباط جمعي مي پنداريم و هرچقدر كه مي توانيم آنها را حتي در روستاهاي خود گسترش مي دهيم و خدمات mms ايجاد مي كنيم و غافل از هزاران كاركرد ديگري مي شويم كه اين ابزارها در عرض و طول همان كاركرد ظاهراً محوري و همينطور در نسبت با ديگر اجزاي تمدني برقرار مي كنند. آيا به واقع كاركرد محوري فوتبال «ورزش كردن» و كاركرد محوري موبايل «برقراري تماسهاي ضروري» و كاركرد محوري روزنامه «اطلاع رساني» و كاركرد محوري اينترنت «دستيابي آسان به اطلاعات» است يا اينها تنها خيالات خام ماست كه در جهلِ ساده انگاري و جزئي نگري ما رشد يافته است؟!
2) غلبه فرم بر محتوا
دانستيم كه هر ابزار يا قالبي از محصولات غرب بسته به ظرفيتش ميزاني از فرهنگ غرب را در خود عينيت بخشيده است. استفاده مداوم از اين ابزارها به تدريج موجب پديده «غلبه فرم بر محتوا» مي شود. يعني اگرچه شخص استفاده كننده و نيت او كاملا اسلامي باشد به مرور و با توجه به غفلتي كه در قسمت پيش ذكر شد، ابزار شخص استفاده كننده و نيات و اهداف او را تحت تأثير قرار مي دهد و او را به موجود متناسب با خود تبديل مي كند. مصداق اين پديده همان مثال پرنده اي است كه در ابتداي قسمت اول ذكر كردم: پرنده اي كه مدتها روي زمين و به شيوه مرغان به دنبال دانه بگردد بتدريج هم بال و پرش را از دست مي دهد و هم سوداي دانه سوداي پريدنش را كمرنگ مي كند.
خصوصي سازي و آزاد كردن اقتصاد و تحويل آن به مردم اگرچه جزو ضروريات حكومت و اقتصاد اسلامي است اما اگر به شيوه غربي انجام شود به تدريج سودپرستي و تجملگرايي و مصرف زدگي را براي كشور به بار مي آورد و اين به معناي غلبه فرم بر محتواست، چرا كه محتواي اين شيوه ها چيزي جز افزايش مصرف مردمان و چنبره زدن توليد كننده روي مصرف كننده از طريق تبيغات و نيازسازيهاي كاذب و... براي افزايش سود خود نيست. اين به معناي اين نيست كه بايد بالكل دور مدلهاي غربي را خط كشيد، بلكه به اين معناست كه بايد با آگاهي و مديريت كردن عوارض از اين مدلها استفاده كرد. اين موضوع را در انتهاي مطلب انشاالله بيشتر باز خواهم كرد.
همين بحث درباره آزادي و ايجاد جامعه مدني در ايران مطرح است. هم آزادي بيان و امكان تضارب آراء و آزادي انتقاد در محيط جامعه و هم پيوند ميان حكومت و مردم از طريق نهادهاي مدني و شكل گيري احزاب يكي از ضروريات جامعه اسلامي است – و به عقيده من نفي اينها نفي ضروريات جمهوري اسلامي است- با اينحال استقرار كامل اين شيوه ها و عمل مطيعانه و منفعل به دستورالعملهاي غربي منجر به اين مي شود كه به تعبير شهيد بهشتي احزاب ما نه «عاشقان خدمت» بلكه «تشنگان قدرت» باشند و انحصارگرايي را دركشور دامن زنند.
3) تكميل شدن پازل اجتماعي و نياز به پيشرفت
دليل ديگري كه به تدريج كپي برداري قالبي را به محتواها و ارزشها و آرمانهاي اجتماعي نفوذ مي دهد و غربزدگي را ريشه دارتر مي كند، تكميل شدن تدريجي زنجيره اجزاي تمدن غرب است. به عبارت ديگر ما در استفاده از قالبها و ابزارها و بصورت ظاهري بتدريج به كليت غرب نزديكتر مي شويم و اين موضوع پروسه غلبه فرم بر محتوا را تسريع مي كند. از سوي ديگر هر تكه پازل كه وارد مي شود خود به دو حلقه ديگر نياز پيدا مي كند و باز هركدام به دوتا و به همين ترتيب اين روند واردات تمدني به صورت تصاعدي تقويت مي شود.
به عنوان مثال اين روزها بتدريج صحبت از «صنعت فوتبال» مي شود. حلقه هاي مفقوده پديده فوتبال جهاني، فوتبال ايراني را رنج مي دهد و اين مسئولان و دست اندركاران را به فكر وارد كردن و هموار كردن راه استقرار باقي حلقه هاي زنجير مي كند. اين حلقه ها عبارتند از خصوصي شدن باشگاه ها و حضور سهام آنها در بورس، فروش پخش تلويزيوني و در نتيجه نياز به فعاليت شبكه هاي خصوصي، برند تبليغاتي تيمها براي توليدكننده هاي مختلف و در نتيجه نياز به كپي رايت و حلقه آخر تأمين مالي از طريق لاتاري و قمار كه يكي از پرسودترين تجارتهاي دنياست.
از سوي ديگر تكميل شدن تدريجي اين پازل و نياز جامعه به پيشرفت در عرصه هاي مختلف زمينه ساز رجوع بيشتر به مباني فكري و فرهنگي اين پديده ها و يادگيري و ايجاد تدريجي اينها را در جامعه بوجود مي آورد كه خود دليل بعدي ريشه دار شدن غربزدگي است.
4) حضور مستقيم مباني از طريق متون علوم انساني و شكل گيري ذهن انديشمندان اين حوزه
حضور اجزاي ساختاري تمدن به تدريج اين نياز را بوجود مي آورد كه بدانيم اينها چطور كار مي كنند. بخصوص اگر بخواهيم خود در آن حوزه ها –مثلا سينما يا فوتبال و حتي علم و تكنولوژي- پيش رويم بايد مباني معرفتي و فرهنگي پيشرفت را بياموزيم. اين مهم به خصوص از طريق متون مبنايي فلسفه و حقوق و جامعه شناسي و روانشناسي و علوم سياسي به جامعه نخبگان ايران منتقل مي شود. به مرور دانشكده هاي علوم انساني هم فعال مي شوند و جاي خود را در نظريه پردازي پيدا مي كنند و به اين ترتيب اتصال قالبها را به محتواهاي پشتيبان آن برقرار مي كنند. به مرور نه تنها با اينكار حضور مدلهاي غربي با محتواي خالص آنرا مشروعيت مي بخشند بلكه به پيچيدن نسخه هايي براي جامعه ايران مشغول مي شوند. نسخه هايي كه اينبار ناشيانه جسم جامعه را هدف نگرفته است بلكه روي به روح اجتماع خواهد داشت.
5) حضور جريان خزنده غرب انديش در داخل از قديم
دليل ديگر حضور جرياني است كه علناً و عملاً غربي شدن را ترويج مي كند و از زمان مشروطه و -شايد قبلتر از آن- وجود دارد. امثال ميرزا ملكم خان و تقي زاده ها كه راه حل را غربي شدن از فرق سر تا نوك پا مي دانند هميشه بوده و هستند. با اين وجود بر خلاف آنهايي كه اين گونه افراد را شديداً تكفير مي كنند من صداقت آنها را مي ستايم و معتقدم اگر چنين جرياني امكان حضور صادقانه و علني را در كشور نيابد به تدريج شكلي مخفي و منافقانه پيدا مي كند كه مضرات آن به مراتب بيشتر است. در كنار اين، انديشه خالص غربي و شناخت كامل غرب با تمام خوبيها و بديها و سيستمهاي منظم آن، چيزي بوده كه به علت اختلافات سياسي هميشه از دسترس انديشمندان ايراني دور بوده است. به اين موضوع در بخش هفتم به تفصيل خواهم پرداخت.
6) حضور خارجي قوي امريكايي و غربي
دليل مهم ديگر روند استحاله روح اجتماع ما حضور قدرتمند تمدن رقيب به همه اشكال فرهنگي، سياسي، اقتصادي، نظامي و امنيتي و در اختيار داشتن نظام واحد جهاني است كه خواه ناخواه كشور ما را متأثر خواهد كرد. از اين گذشته به علت ماهيت استكبارستيزانه انقلاب اسلامي تعمد خاصي هم براي نفوذ فرهنگ و انديشه غرب در ايران و تسريع اين روند استحاله چه از طريق تحريك عوامل داخلي و چه از طرق اقدامات بيروني مثل ايجاد شبكه هاي فارسي زبان، جذب و تربيت دانشجويان داخلي، توزيع محصولات فرهنگي امريكايي وموارد اينچنيني وجود دارد.
7) مسائل سياسي
با توجه به حساسيت و اهميت مورد هفتم، يعني «مسائل سياسي» به اين مبحث و همينطور مبحث «چاره چيست؟» انشاالله در قسمت بعدي خواهم پرداخت.
یاعلی
بررسي تحليلي محصولات سخت افزاري و نرم افزاري تمدن غرب

همه ما مشابه اين جملات را در برخورد با محصولات سخت افزاري و نرم افزاري غرب شنيده ايم:
«غرب يك كل واحد است. تمام اجزاي تمدني غرب از اقتصاد و سياست گرفته تا هنر و ورزش به واسطه روح واحد حاكم بر تمدن غرب در هم تنيده شده اند و اين روح واحد چيزي نيست جز اومانيسم. اومانيسم يعني رد خدا و نشاندن انسان بر جايگاه او. از همينجاست كه داستان خدايي بشر بر زمين آغاز مي شود. داستاني كه چون با رد معاد عجين است غايتي جز به حداكثر رسيدن رفاه و آسايش و لذت فردي و جمعي بشر را در همين دنيا نمي جويد. از همين روست كه تمام برساخته هاي بشر مدرن در پازلي اينچنين تفسير مي گردد و از همين روست كه مي گويند حضور هر پديده از غرب در ميان مردماني ديگر، حضور و نفوذ فرهنگ آنرا هم به همراه خواهد داشت.»
اين توضيحات براي همه ما آشناست. همه ما خوب مي دانيم كه اگر خود را «رها» به محصولات نرم افزاري و سخت افزاري غرب بسپاريم بتدريج دو اتفاق در ما خواهد افتاد. اولاً اهدافي كه آن محصولات به سمت آن هدفگيري شده اند به تدريج در ما برجسته تر مي شود و بر اهداف ديگر غلبه مي يابد و دوم اينكه بتدريج ساحت وجودي ما به همان انسان غربي نصفه نيمه –كه تنها بعد مادي را به رسميت مي شناسد- تقليل مي يابد. درست مثل پرنده اي كه چون مدتها از بال و پرش استفاده نكند و به دانه هاي زميني بيانديشد، بتدريج هم سوداي پريدن در او از ميان مي رود و هم بتدريج بال و پرش هم تحليل مي رود و بي رمقتر مي شود. اين دو همان چيزي هستند كه از آن به نفوذ فرهنگ «آنها» يا همان غربزدگي تعبير مي شود و ممكن است در افراد يا در مقياس كلان اجتماعي در يك جامعه اتفاق بيفتد. اين حالت تغيير و تحول دروني حالتي است كه در ميان دانشجويان حرفه اي، هنرمندان حرفه اي، تماشاچيان فوتبال حرفه اي و بازرگانان حرفه اي كشور ما و كم و زياد در ميان همه ما بوضوح قابل مشاهده است و در اين وبلاگ هم گاه و بيگاه بدان پرداخته شده است. درباره اثرات دانشگاه، سينما، ورزش، تكنولوژي، خود وبلاگ و ....
با اين حال سؤال اساسي هميشه اين بوده كه چگونه بايد با اين پديده ها برخورد كنيم؟
دو نظر موجود درباره نسبت ما و محصولات غربي
در باب نسبت ما و اين محصولات و بصورت كلي مدلهاي سخت افزاري و نرم افزاري زندگي و اجتماعي غربي دو نظر براي حفظ هويت ديني تمدن كنوني ما وجود دارد:
- نظر اول بر اين باور است كه يا بايد كل غرب را يكجا وارد كنيم و يا هيچ استفاده اي از آن محصولات نكنيم، چرا كه غرب يك كل در هم تنيده است. از آنجا كه قصد ما اين نيست كه غربي كامل شويم بنابراين چاره اي جز اين نيست كه به طراحي بومي و اسلامي دست بزنيم و به عبارت بهتر همه چيز را از نو بسازيم
- نظر دوم اما در مقابل اين نظر بر اين باور است كه با تفكيك «قالب» و «محتوا» - مي توان قالبهاي غربي را اخذ كرد و محتواي ديني درون آنها ريخت.- مثال معروف آنرا همه شنيده ام: با چاقو هم مي شود ميوه پوست كند هم مي شود آدم كشت، بسته به استفاده كننده- يعني سينما را آورد و بدست كارگردان مسلمان سپرد تا آنرا با محتواهاي اسلامي و انقلابي پر كند. يا دانشگاه و بانك و كارخانه و مراكز تجاري را آورد و براي اهداف اقتصادي كشور از آنها بهره جست و مثلاً در حوزه فرهنگ كار ديگري كرد. نسبت ميان قالب و محتوا نسبتي همچون نسبت ظاهر و باطن يا جسم و روح است و منظور از محتوا در اينجا و سطور بعدي روح كلي حاكم بر قالبي است كه ما در ظاهر مي بينيم. اين روح كلي شامل انگيزه ها، كاربردها، علت وجودي و بستر معرفتي و فرهنگي زيرين پديده هاست كه در لايه هاي زيرين مفهومي عيني كه به چشم مي آيد، قرار مي گيرد.
ايرادات اين دو
كمي تأمل در هردو نظر نشان مي دهد كه ايرادات جدي به هردوي اينها وارد است و راه حل چيزي بينابين است:
* نظر اوّل لاجرم تماس با هر پديده غربي را نهي مي كند. از سوي ديگر بدست آمدن مدل جديد اجتماعي را به آينده موكول مي كند. مستقل از نقد جدي اي كه به اين نوع نگاه به توليد علم وجود دارد كه فرآيند توليد علم را يك فرآيند ذهني و انتزاعي تلقي مي كنند مشكل جدي اين نگاه بلاتكليف ماندن جامعه تا زمان پيدا شدن علم خالص اسلامي است. نقد جدي هم اين است كه نگاهي به تاريخ علم نشان مي دهد كه فرآيند تدوين ساختارهاي اجتماعي و نظريات پشتيبان آن يك فرآيند كارگاهي است و مستلزم سعي و خطا و اصلاح مداوم و هيچگاه روي كاغذ بدست نخواهد آمد.
* اما در نظر دوم تفكيكي اصالت پيدا كرده و آن تفكيك قالب و محتواست. در اينباره بايد گفت كه تفكيكي اينچنين ساده انگارانه است. علت آن اينست كه قالب و محتوا دو موجوديت مستقل از هم نيستند بلكه تلازم، تناسب و تطبيق بسياري با هم دارند. به عبارت بهتر بايد گفت قالب مسلماً از محتوا رنگ گرفته است، چرا كه قالب تجلي عيني و مسير تحقق عملي يك مفهوم غيرمادي و يك محتواي انتزاعي است و حتي در اكثر مواقع شكل گيري قالب زاييده محتواهايي است كه براي تحقق چنين «صورتي» يافته اند.
في المثل محصولي بسيار سخت افزاري مثل هواپيما را در نظر بگيريد. هواپيما قالبي است كه براي تحقق محتوايي همچون «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج در طول سالها شكل گرفته است. محتواي «حركت از نقطه اي به نقطه ديگر» به تدريج و در طول سالها در بستر معرفتي غرب تكمله هايي را پذيرفته است، مثل حركت «سريعتر» از نقطه اي به نقطه ديگر يا حركت سريعتر «با نهايت آسايش و رفاه» از نقطه اي به نقطه ديگر و... چنين محتواهايي كه در حقيقت باطن اين صورتند و بستر فكري و معرفتي و جهان بيني پشت اين پديده را آشكار مي كنند كاملاً در اين قالب اثرگذار است. در شكل داخلي هواپيما و تزئينات موجود، در نحوه چينش صندليها، در انتخاب كارد پرواز و برخوردها و نوع پوشش آنها، در نوع خدمات و شكل سرويس دهي، در غذاهايي كه داده مي شود، در امكاناتي كه داخل هواپيما قرار مي گيرد و بسياري از چيزهاي ديگري كه وجود دارند و ما حضورشان را حس نمي كنيم و هريك به معناي خاصي و در طول مدت طولاني تكامل «هواپيما» -با تمام حواشي آن- در غرب به قالب قبلي افزوده شده است.
طيف رنگ پذيري قالبها از محتواهاي جاري آنها در غرب
با اينحال بايد گفت ميزان اين «رنگ گرفتن» متفاوت است. به عبارت بهتر ميزان حضور و اثر محتوا در قالب، در ميان محصولات مختلف دنياي غرب، با توجه به ظرفيت و خصوصياتشان، طيفي از كم تا زياد را در بر مي گيرد.
براي بررسي و مقايسه ميزان حضور محتوا در قالب، مي توان محصولات تمدن مدرن را با تقريب خوبي به چهار قالب كلي زير تقسيم كرد:
الف- موارد سخت افزاري خرد؛ مثلاً طراحي يك اتومبيل، معماري يك ساختمان و ...
ب- موارد نرم افزاري خرد؛ مفاهيم نرم افزاري جديدي از قبيل پديده ورزش مدرن، پديده موسيقي مدرن، اينترنت، وبلاگ، مسنجر، موبايل با تمامي امكاناتش، تلويزيون، سينما و...
ج- موارد سخت افزاري كلان؛ ساختارها و نهادهاي اجتماعي همچون دانشگاه (نهاد آموزش)، بانك و بورس و مراكز تجاري (نهاد اقتصاد)، مجلس و شورا و قواي سه گانه و قانون اساسي (نهاد سياست)، فرهنگسراها و رسانه ها(نهاد فرهنگ)، كارخانه ها (نهاد صنعت) و...
د- موارد نرم افزاري كلان؛ مدلهاي نرم افزاري مستقر در جامعه مثل مدل اقتصاد آزاد در امور اقتصادي، مدل جامعه مدني دموكراتيك در امور سياسي، مدلهاي نوين آموزش و پرورش و...
اگر دقت كرده باشيد نگاه ما به تمام چيزهايي كه در ليست بالا ذكر شد، همان نگاه قالبي يا «وسيله اي» است. يعني در انديشه ما اينطور شكل گرفته كه اينها وسايلي هستند كه كاربرد آنها بسته به نيت كاربر است يا به عبارتي ديگر اينها قالبهايي هستند كه ما هر محتوايي خواستيم مي توانيم در آنها بريزيم. يعني مي توانيم با خودرو به زيارت برويم، با سينما فرهنگ دفاع مقدس را ترويج كينم، با ايجاد مراكز تجاري بازار كشور را رونق دهيم، و با كپي كردن مدل توسعه كشورهاي ديگر آباداني را در مملكت خود به ارمغان آوريم و اين همان نگاه دوم بود كه توضيح داده شد.
تمام اينها محصولاتي هستند كه با توجه به «خواسته» انسان مدرن و تلقي غربي از مفهوم «انسان» و «سعادت» به مرور تكوين پيدا كرده اند و مسلماً همه درون چارچوب تمدني غرب معنا مي يابند، ليكن بحث بر سر اين بود كه هر كدام تا چه ميزان. يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم زيربناي وجودي اين محصولات، جهان بيني غربي از عالم وجود است.
در دسته اول، به عنوان مثال آنچه امروزه به عنوان معيارهاي طراحي يك ساختمان مطرح است و به نوعي يك الگوي جهاني يكسان را بوجود آورده كاملاً برگرفته از ذهنيت غربي است. از پيش بيني نشدن «محل نماز» در بناهاي نوين يا «رو به قبله بودن دستشوييها در هتلها» –آن هم در مكه!- گرفته تا نوع رنگ آميزي و انحناها و تزئيناتي كه در بيرون و داخل ساختمان استفاده مي شود تا كليت معماري. اينرا مقايسه كنيد با خانه هاي قديمي ايراني كه مثلاً درب ورود دو تا «دركوب» داشت يكي براي زنان و يكي براي مردان و خانه ها شامل بيروني و اندروني بود و پنجره ها رو به داخل، حياط و باغچه ماهيتي كليدي داشت، تعداد اتاقها زياد بود و چند خانواده كنار هم زندگي مي كردند، شكل پنجره ها و رنگ شيشه ها همه و همه برآمده از ذهنيتي ديگر از جهان هستي دارد.
با اين حال مي شود گفت كمترين ميزان حضور محتوا در قالب در مقايسه با سه مورد بعدي اينجاست.
در دسته دوم، بحث بسيار پيچيده تر است. اينها مفاهيمي نوين هستند كه با خود دستورالعملها و الگوهايي را هم همراه مي آورند. مثلاً با ورود «تلويزيون» به عنوان يك «وسيله» (با تفكيك پيام رسانه اي درون آن)، معيارها و الگوهاي برنامه سازي تلويزيوني اعم از سريالها، مسابقات، تبليغات و نوع طراحي و برنامه ريزي پخش هم با آن وارد مي شود. همينطور با ورود ورزش تمام آنچه پيرامون ورزش حرفه اي در غرب وجود دارد به تدريج وارد مي شود، از روزنامه هاي ورزشي و تبليغات روي پيراهن گرفته تا نگاه صنعتي به فوتبال و جايگاه تماشاچيان. حتي قيمتهاي داخلي مربي و بازيكن هم در تناسب با معيارهاي بين المللي تنظيم مي شود. همين بحث را مفصلاً مي توان درباره موسيقي، اينترنت و ابزارهاي چندرسانه اي ديگر مثل موبايل و كامپيوتر كرد. مشخصاً ميزان حضور فرهنگ و انديشه «آنها» در چنين ساختارهايي به مراتب بيشتر از مورد قبلي است.
در دسته سوم، بحث درباره ساختارهايي است كه يكجا وارد كشور مي شوند و قرار است به تدريج جاي خود را پيدا كنند. مثل نهاد دانشگاه كه 70 سال است وارد شده و نهاد صنعت كه قدمتي در اين حدود دارد.- هرچند سالهاست كه در برقراري ارتباط و يافتن نسبت ميان اين دو نهاد مشكل اساسي داريم!- يا نهاد مجلس يا نهاد بانك و...
اين نهادها به علت ماهيت سخت افزاريشان و اينكه كمتر با مفاهيم سر و كار دارند و تعريفها و مسئوليتها و تشكيلات و قوانين مشخص شده اي دارند به نظر ميزان كمتري از حضور محتوا را در قالب را به نسبت دسته قبلي نشان مي دهند. با اين حال ساختار اداري و آيين نامه ها به ميزان زيادي متأثر از بستر معرفتي آن است.
به عنوان مثال در سيستم آموزشي سنتي ايراني-اسلامي، چيزي به اسم «نمره» وجود نداشته و آنچه به عنوان معيار قبولي در درس پذيرفته مي شده تلفيقي از درك و تحليل مسائل در قالب ارائه مطلب بوده است. از اين قبيل، طرز درس خواندن جمعي و مباحثه اي، تأكيد بر حافظه، سيستم انتخاب درس و استاد، نسبت طلبه و استاد و مسائل ريز و درشت عديده اي را مي توان نام برد كه با حضور دانشگاه ها و آيين نامه ها و مقررات تقليدي آن بالكل پاسخ ديگري به اين مسائل داده است كه بازهم برگرفته از بستر فرهنگي آن است. مثال ديگر چارت تشكيلاتي وزارت فرهنگ و ارشاد است كه بصورت معاونتهاي ابزاري سينما، كتاب، تئاتر، مطبوعات و... است. خود اين چارت ناشي از نگاه «اصالت ابزاري» به فرهنگ است كه چيزي بيش از وسايل فرهنگي را در افق ديد خود نمي بيند
اما دسته چهارم، يا همان سيستم نرم افزاري جامعه غرب، در مقايسه با سه مورد قبلي بيشترين ميزان برخورداري از فرهنگ و معرفت و مفاهيم غربي را در خود دارد. اين مدلها نسخه هاي اجتماعي غرب هستند كه نزديكترين پيوند با فلسفه و جامعه شناسي و روانشناسي غربي برقرار مي كنند. جالب است كه كشورهايي مثل ژاپن اگرچه شايد درباره سه بخش ديگر بخشي از مفاهيم بومي خود را مهم و اصيل بدانند اما مقاومت در اين حوزه بخاطر وجود نداشتن مفاهيم بومي و مدلهاي رقيب باعث يكه تازي غرب شده است. همانطور كه مي دانيم بيشترين تبليغ هم براي القاي اين موضوع كه مدلهايي مثل اقتصاد آزاد يا دموكراسي يا نظام اقتصادي فعلي، جهان شمول و كاملاً علمي و تجربي و عاري از پيش فرضهاي فلسفي خاص هستند، درباره همين دسته از محصولات غرب اتفاق مي افتد.
در قسمت بعدي با توجه به اين مقدمه(!) انشاالله به بررسي غربزدگي در ايران و راه حل مقابله با آن مي پردازم.
ياعلي
پی نوشت:
۱) این هم مورد پژوهی «ماهیت سینما» از زبان شهید بزرگوار سیدمرتضی آوینی (لینک)
با تقریب خوبی لب کلام سدمرتضاست در «آیینه جادو». در مقدمه مطلب چنین نوشته شده:
"آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان مینویسد که گاه شاید لازم نمیبیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است."
۲) از بین تمام سخنرانیهایی که از میرحسین موسوی خوندم یک بخشهاییش رو گزینش کردم و بصورت یک فایل درآوردم. گزینش با این رویکرد انجام شده که ثابت کنه مهندس موسوی از خیلی از اصولگراهای موجود خیلی اصولگراتره و انتقادهایی هم که مطرح می کنه از یک پشتوانه کارشناسی خیلی عمیق و ریشه دار در گفتمان امام و انقلاب برخورداره.
تو این واویلایی که طرفدارای مهندس بیشتر از رفرمیستای سکولارین که بیشتر به حذف «اسلامی» از جمهوری اسلامی فکر می کنن و بعضی از رفقای طرفدار احمدینژاد هم ایشون رو «آخرین حربه براندازان منافق» قلمداد می کنن، شاید بهترین کار رجوع به صحبتهای صریح خود میرحسین باشه.
فایل رو از اینجا داونلود کنید
