تبليغاتX
سوتک!
ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید...

الف) لزوم خودآگاهي

پديده ي وبلاگ و وبلاگ نويسي مثل تمام مفاهيم ديگري كه زندگي ما در عصر جديد را تشكيل مي دهد يك پديده وارداتي است كه در بستر فرهنگي غرب نضج يافته و با مقدمات فلسفي مغرب زمين و غايتهاي زندگي به سبك غربي پيوندي ناگسستني دارد. فلذا مانند همه ي مظاهر ديگر تمدن غرب، چنانچه بدون خودآگاهي و غفلت آميز با آن برخورد شود، ناخودآگاه جريان حركت آن بر اركان وجودي آدمي مستولي مي گردد و او را با خود به زندگي مطلوبي با مختصاتِ ايده آلها و استانداردهاي نفساني رايج در تمدن غرب مي كشاند. اثر اين گونه تماس هاي غفلت آميز با هر كدام از مظاهر غرب نتيجه اي مشابه دارد. مظاهري همچون سينما تلويزيون ماهواره و اينترنت، بازيهاي كامپيوتري، فوتبال حرفه اي، سيستم آموزشي و دوران تحصيل دانشگاهي (همانطور كه در پست قبلي به آن اشاره شد)، فعاليت اقتصادي در بسترهاي مدرني چون بورس و بانك، فعاليت علمي در قالبهايي همچون ژورنالهاي آي.اس.آي، فعاليت سياسي در احزاب الگوبرداري شده از سيستم هاي غربي و حتي فعاليت صنعتي در سطح رقابتهاي بين المللي، هريك به مثابه ي جريان تند يك رودخانه محسوب مي شوند كه انسان غافل شرقي را به سرعت از زمين (هويت واقعي خويش) مي كند و به جهت مطلوب خويش مي كشاند.

   فضاي مجازي و پديده ي وبلاگ هم از اين قاعده كلي مستثني نيست. به همين دليل براي حركت به سوي ولايت يافتن تدريجي بر مظاهر تمدن مدرن لازم است هر كسي از آفتهاي بالقوه ي موجود در اين پديده ها به خوبي آگاه باشد و با قدرت روحي خويش از غرق شدن در اين جريان تند و پنهان فرهنگي جلوگيري كند. براي ايستادگي در مقابل اين تهاجم پنهان اولين قدم كسب آگاهي است و دومين قدم ارزيابي هميشگي و محاسبه دائمي است. در اين راه حضور يك جمع دوستانه به عنوان يك ناظر خارجي براي رصد كردن انحرافات كوچك احتمالي بسيار كارآمد است. سومين قدم تربيت دائمي نفس است كه بايد انشالله چنان در خودسازي وتسلط به معارف بومي قوي باشيم كه در عبور از اين رودخانه ي خروشان جريان تند آن ما را با خود نبرد.

   در ادامه ابتدا آنچه خود در اين مدت وبلاگ نويسي به عنوان آثار تربيتي آن مشاهده كردم بيان مي كنم. آثاري كه تأثير جدي در رشد شخصيتي من ايفا كرد. پس از آن به ذكر آفات اخلاقي پنهان وبلاگ نويسي كه به ذهنم مي رسد مي پردازم. باز هم تأكيد مي كنم كه اين آثار تربيتي و آفات اخلاقي به صورت بالقوه در اين پديده وجود دارد و اين بصيرت و عملكرد آگاهانه ي ماست كه تعيين مي كند كداميك از اين خواص بالقوه، بالفعل گردد و كداميك بي اثر. اين آثار و آفات تمام كاربران وبلاگ اعم از نويسنده، خواننده و نظردهنده را در بر مي گيرد.

 

ب) آثار تربيتي

 1) ترويج فرهنگ آزادانديشي، نقد و تضارب آراء

فضاي وبلاگي به گونه ايست كه هر انديشه اي به راحتي در آن مطرح مي شود و همه ي افراد با هر نظر و اعتقادي بدون هيچ مانعي قادرند نظر خويش را ابراز كنند و به نقد نظر نويسنده بپردازند. از آنجايي كه متأسفانه در جامعه ي ما «نقد» جايگاهي ندارد و همگي به تملق و تأييد نظر صاحبان رأي – از راننده تاكسي منبر رفته در ماشينش تا استاد دانشگاه متكلم وحده در كلاس – و تنبلي فكري عادت كرده ايم اين ويژگي فضاي وبلاگي و تمرين  «تفكر» و «نقد» براي كاربران آن در آينده بسيار كارساز خواهد بود.

 

2) شكستن ديوارهاي كاذب دانايي

فضاي نقادي و تضارب آراء باعث پاره شدن حجاب هاي ضخيم «تعصب» و «عجب» مي شود كه به مرور در ذهن انسان شكل گرفته است. از بين رفتن اين حجابها باعث جهشهاي معرفتي بزرگي در نويسنده مي شود. البته همانطور كه گفته شد اين ويژگي بالقوه است و افراد زيادي علاقه اي به استفاده از اين ويژگي ندارند و با بي اعتنايي حجابهاي ذهني خود را حفظ مي كنند.

   اندكي دانايي در انسان ناآگاه خود به خود توهمي را بوجود مي آورد كه اين رأي متعلق به من است و كس ديگري نيست كه تا اين حد بفهمد و لازم است كه من اين علم ناياب خود را در اختيار ديگران قرار دهم كه آنها هم بهره برند و بياموزند. اما وقتي همين فرد مدتي در فضاي وبلاگي در معرض انديشه هاي ديگران قرار مي گيرد و مي بيند كه خيلي چيزها بوده اند كه حتي به مخيله ي او هم خطور نكرده اند و چه اشتباهاتي هم در همان اندك ارائه ي خويش مرتكب شده است، به فراست در مي يابد كه به قول ارسطو -شايد هم سقراط- كسي عالمتر است كه به وسعت جهل خويش آگاهتر باشد.

 

3) ارزش يافتن «قول» به جاي «قائل»

وبلاگ اين امكان را فراهم مي كند كه كاربران -نويسنده و نظردهنده- بدون استفاده از اسم واقعي خود به ارائه ي نقطه نظرات خود بپردازند. اثر تربيتي اين ويژگي اينست كه باعث مي شود بياموزيم نظرات و سخنان ديگران را بدون آشنايي با شخصيت آنها و حتي بدون در نظر گرفتن ويژگيهاي گوينده ي آن بشنويم و به آن بها دهيم. متأسفانه بارها براي همه ما پيش آمده كه يك جمله را وقتي براي كسي عنوان مي كنيم به سرعت آنرا رد مي كند اما همينكه آنرا به فرد خاصي منسوب مي كنيم به سرعت مي پذيرد – و البته عكس آن شايعتر است!- امري كه منافات كامل با فرموده ي مولا علي (ع) دارد كه «انظر الي ماقال و لا تنظر الي من قال»

 

4) «ارتقاء قدرت طرح و ارائه ي يك موضوع» توسط نويسنده و «قدرت تفكر صحيح و منطقي و نقد جامع و منصفانه» توسط خواننده

اين هم از مهارتهايي است كه متأسفانه توسط مدارس و دانشگاه ها به كسي آموخته نمي شود و فضاي وبلاگي محيط مناسبي است كه به ما بياموزد چگونه اعتقادي را كه به آن باور داريم به گونه اي روان و ساده و كامل به افراد ديگر منتقل كنيم. توانايي گوش دادن و فكر كردن و كشف و شناسايي ايرادات يك نوشته هم توانايي بسيار مهم و كارآمدي است كه خوانندگان آنرا تمرين مي كنند.

 

ج) آفات اخلاقي

1) حديث نفس

هر نوشته اي پلي است كه از ذهن نويسنده به ذهن خواننده زده مي شود. امّا گاهي دورهاي بسته اي در ذهن نويسندگان ايجاد مي شود كه از «خود» به «خود» مي رسند و به عبارت ديگر در خود باقي مي مانند و سوژه ي نوشته حالات دروني نويسنده مي شود. اينگونه نوشته ها تنها نوعي روايت كردن عوالم دروني خويشتن در برابر ديگران است و نه تنها چيزي عايد خواننده نمي كند بلكه عقل و شرع اجازه ي بازگو كردن حالات دروني را براي هركس و نا كسي نمي دهد. اين حالت گاهي به صورت ناخواسته در نوشته هاي وبلاگ نويسان رخ مي دهد – مثلاً در بعضي نوشته هاي همين وبلاگ-  و گاهي به صورت يك عارضه ي مزمن بروز مي كند. در حالت مزمن و افراطي آن وبلاگ پر مي شود از نجواهاي دروني و راز و نيازهاي شخصي نويسنده در قالب جملات احساسي و شعر و آه و ناله و ... و مخاطبين مشخصي كه همگي به نوعي مبتلاي اين عارضه هستند. من هنوز تحليل درستي از علت رفتار اين نوع وبلاگ نويسان ندارم و نمي دانم كه چرا اين نوشته ها را در دفتري در خانه ي خود نمي نويسند و اصرار دارند كه آنها را در معرض ديد عام قرار دهند اما به عنوان يك احتمال فكر مي كنم كه در اين حالت نويسنده به نوعي با يك خداي مجازي-به عنوان جايگزيني براي خداوند خالق تمام عوالم- كه همان سيستم وب است، رابطه ي معنوي ايجاد مي كند و به مناجات و راز و نياز مي پردازد و نياز دروني خويش را از طريق ارسال اين پيام ها و دريافت پيامهايي مشابه در قالب «نظرات» ارضا مي كند.

 

2) مخاطب زدگي

مراقبت دائمي آمار بازديد سايت و تعداد نظرات و تحرك دائمي براي افزايش لينكهاي داده شده به وبلاگ و بخش عمده اي از اطلاع رسانيها در قالب جملاتي چون «با ... به روزم، خوشحال مي شوم نظر بدهيد» يا «وبلاگ خوبي داريد به ما هم سر بزنيد» نوعي  بازي نفساني است كه متأسفانه در ميان عده ي زيادي از وبلاگ نويسان رايج است و به نوعي رقابت شوم مبدل شده است. به هرحال اين حالت منجر به مخاطب زدگي مي شود. يعني اينكه نويسنده به جاي آنكه به بيان حق و مسائل مهمتر و اساسي تر بپردازد، به طرح مسائل جنجالي و باب طبع مخاطبين و خوانندگان مي پردازد. از نظر من معيار «تعداد بازديد از سايت» همچون بيشتر معيارهاي غربي در مسائل مختلف براي سنجش، بسيار پوچ و احمقانه است و متأسفانه شاهديم كه سايتهاي به شدت مدعي و انقلابي هم جاهلانه درگير اين مسابقه ي پوچ گشته اند و تعداد بازديدهايشان را به رخ همديگر مي كشند.

 

3) تعريف و تمجيدهاي غرورآور، اظهار فضل، ريا و تظاهر

اينها 3 دسته از فراگيرترين آفتهاي اخلاقي بالقوه در فضاي وبلاگي است كه قبح آن بر همه روشن است. تعريف و تمجيدهاي بيجا كه در اكثر موارد هدفي جز خوش آمد نويسنده ندارند و از بي مايگي نظردهنده حكايت دارند و باعث غرور بيجاي نويسنده مي شود كه آفتهاي بعدي آن مشهود است؛ اظهار فضل هاي بي مورد كه فقط براي خالي نبودن عريضه ارائه مي شوند و بيشتر به طبل ميان تهي مي مانند و به سرعت هم رسوايي به بار مي آورند؛ و همچنين نيت ناخالص آميخته به ريا و تظاهر كه به مرور خود را در نوشته نشان مي دهد و تنها به نويسنده يا نظر دهنده امكان مي دهد كه واقعيت وجودي خويش را مدتي زير مشتي اصطلاح و گنده گويي و رياكاي پنهان كند اما به زودي بي مايگي او و فاصله ي خود واقعيش با آن تصوير ساختگي آشكار مي شود.

 

4) فالگوش مجازي

اين اصطلاح را براي عملي به كار مي برم كه متأسفانه آگاهانه يا ناآگاهانه در ميان كاربران وبلاگ رواج دارد. فالگوش مجازي، استراق سمع مجازي است كه با انگيزه هاي فضولي، كنجكاوي هاي بي مورد و بعضاً شيطاني و خاله زنك بازي انجام مي شود. نوعي پرسه زدن وبلاگي كه تنها به هدف سر و گوش آب دادن و اطلاع يافتن از نحوه ي فكر كردن افراد مختلف، موضوعات مورد بحث و نظر افراد مختلف درباره آن انجام مي شود و ارزش ديگري ندارد.

   اين نوع نگاه به نوشته ها باعث مي شود كه اطلاعاتي كه از نوشته به ذهن مخاطب منتقل مي شود به جاي اينكه در حوزه ي موضوع مورد بحث باشد، در حوزه ي شخصيت شناسي محيط اطراف خواننده و به عبارت ديگر پربار شدن انباره ي اطلاعاتي خاله زنكي او باشد. از سوي ديگر اين نوع شخصيت پردازي به علت اينكه تنها بر مبناي چند نوشته انجام شده كاملاً ناقص است و اعتباري ندارد.

   {من شخصاً سوء نيت و بدي اين نوع رفتارها را قلباً باور دارم، اما احساس مي كنم به خوبي و مستدل نمي توانم بد بودن اين رفتار را به گونه اي كه حق آن ادا شود اثبات كنم، پس از اين موضوع مي گذريم}

 

5) روابط دختر و پسر

{متآسفانه در اين قسمت مجبورم به كمي بي پرده سخن گفتن، كه پيشاپيش عذرخواهي مي كنم}

اگرچه در فضاي مجازي دو جنس مخالف حضور فيزيكي ندارند، اما از آنجايي كه مهمترين اثر فيزيكي آنها يعني گفتار وجود دارد پس تمامي مباحثي كه در مورد روابط دختر و پسر در دنياي واقعي حاكم است اينجا هم حاكم است، فقط با قدري تفاوتهاي ظاهري.

   دنياي مجازي نيازمند نظام فقهي نويني است كه لازم است به زودي توسط متخصصين امر تدوين شود. با اين حال وظيفه هرگز از گردن ما ساقط نيست كه «ان الانسان علي نفسه بصيرة». در ادامه مي كوشم بعضي از آفاتي را كه به واسطه ي فهم ناقص خود از دين، در روابط مجازي دختر و پسر درك كرده ام ذكر كنم، انشاالله كه توسط دوستان عالمترم اصلاح و تكميل شود.

    مفاهيمي چون حيا، عفت، حجاب، نگاه حرام، خلوت و... قابليت اينرا دارند كه در فضاي مجازي بازتعريف شوند. در دين اسلام حجاب و عفت به عهده ي زن است و كنترل نگاه به عهده ي مرد. البته حجاب براي مرد و كنترل نگاه براي زن هم واجب است اما ميزان آن از حالت اولي كمتر است. در فضاي مجازي هم مي توان گفت حجاب و عفت به عهده ي زنان است و كنترل نگاه به عهده ي مردان. همينطور در فضاي وبلاگي.

   زن در جهان خارج موظف است زينتها و زيبايي هاي ظاهري خويش را از مردان نامحرم محفوظ نگه دارد و تنها آنها را در برابر مردان محرم خويش آشكار كند. آيا اسلامي كه اين چنين در باره ي زيبايي هاي بيروني زن سخن مي گويد در مورد زيبايي هاي دروني زن، يعني جمال و جلال روحي و معنوي و عاطفي او دستوري ندارد؟ مسلماً زن همانطور كه موظف است جسم خويش را از نگاه نامحرم دور نگه دارد، وظيفه دارد روح خويش را هم از نگاه هاي مردان نامحرم محفوظ دارد. در حاليكه من به مراتب بارها حتي در مذهبي ترين وبلاگهاي دختران حزب اللهي ديده ام كه چگونه نويسنده ظرافتهاي روحي و عاطفي خويش را –البته گاهي سهوي و ندانسته- در معرض ديد نامحرمين قرار داده است و از رفت و آمد مستمر و غير طبيعي جوانان پسر به وبلاگش -كه بي آنكه خود بدانند به آنسو كشيده مي شوند- احساس خطر نمي كند. بر دختران ما واجب است كه حد حجاب و عفت را –كه خود بايد دريابند- در مورد روح و روان و انديشه هاي خود مراعات كنند.

   در مورد مردان و به خصوص جوانان مذهبي هم همين مسائل در مورد نيتهايي كه در خواندن و پيگيري مطالب دختران دارند، وجود دارد. مگر نگاه حرام جز تمتع لحظه اي از زيبايي هاي يك زن نامحرم است؟ آيا علاقه ي من به سر زدن مداوم، مطالعه و نظر دادن در وبلاگي كه صاحب آن يك دختر است نبايد زنگ خطر اينرا براي من به صدا درآورد كه مبادا اينها تنهاي بازيهاي نفس من است تا اندكي شهوت عاطفي و روحي خويش را تسكين دهم؟!

   من به هيچ وجه در اين نوشته مطالعه ي وبلاگهاي پسران و دختران توسط همديگر و حتي نظر دادنشان را رد نكردم، همانطور كه در دنياي واقعي كسي به صورت كلي ارتباط محرم و نامحرم را رد نمي كند، بلكه پرده هايي را از اغواهاي مدرن شيطاني بازگو كردم تا بررسي هميشگي نيتهايمان را به خصوص در بزنگاه هاي اينچنيني فراموش نكنيم.

   در پايان بايد گفت گرچه امكان ارتباط دو جنس وجود دارد، اما براي پيش گيري از ايجاد بسترهاي مناسب براي وسوسه انگيزي شيطان بهترين راه همان شيوه ي معروف است كه «بهتر است ارتباطي نباشد مگر به اندازه ي ضرورت» و ضرورت را هم كسي در نخواهد يافت جز من و تو، بيني و بين الله...

ياعلي

 

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 19:55 | لینک  | 

بالاخره امتحانات ترم 6 هم تمام شد!

6 ترم گذشت... 6 ترم در ميان ديوارهاي سرخ ساختمانهاي 40 ساله ي دانشگاه صنعتي شريف... 6 ترم در ميان 8000 نفر دانشجويي كه بيش از نيمي از آنها رتبه هاي زير 1000 كنكور سال خود بودند... 6 ترم در ميان معتبرترين اساتيد... 6 ترم در ميان نرده هاي سبز... 6 ترم در ميان نگهبانان سفيد... 6 ترم در ميان جزوه ي كپي شده و تمرين كپ زده و پروژه ي دودر شده... 6 ترم در حال كشتي گرفتن، با خود، با فضا... با دانشگاه...

   به تابستان 3 سال پيش باز مي گردم. نتايج كنكور آمد و تنها يك هفته وقت داشتيم كه يك رشته را در آن كاغذ سوراخ سوراخ زشت با مداد سياه نرم علامت بزنيم. 7 روز زمان براي ترسيم آينده اي 4 ساله و شايد 40 ساله! خيلي جالب است نه؟

   از خودم مي پرسم چطور شد كه اينجا آمدم؟ خيلي جالب است كه حتّي سؤالي مثل اينكه «آيا من واقعاً مي خواهم مهندس شوم؟» حتي به ذهنم خطور نكرد. انتخاب ديگري وجود نداشت. همانطور كه پيش از آن هم وجود نداشت وقتي رشته ي رياضي فيزيك را در دبيرستان انتخاب كرديم.

    فكر مي كردم اگر رتبه ي بالايي داشته باشم انتخاب آزادانه اي خواهم داشت اما زهي خيال باطل. نمي دانستم رتبه ي زير 100 مترادف است با «برق شريف»!

   گفتيم جو برق خوب نيست و همه خرخونند و مي رويم مكانيك. اما هيچكس نگفت كه همه اين رشته ها سرو ته يك كرباسند. اگر كِرل ميدان درون يك مسير بسته صفر باشد انتگرال ميدان روي آن مسير بسته صفر است. چه آن ميدان الكتريكي باشد چه ميدان مغناطيسي چه ميدان گرما باشد چه خطوط جريان سرعت سيال باشد چه بردارهاي تنش يك قطعه...

   الآن سال سوم شده است. ديگر كسي نمي پرسد «آيا واقعاً مي خواستم مهندس شوم؟» اكنون باز هم زمانه تنها يك گزينه جلوي راه گذاشته است: ادامه تحصيل. حتي الامكان خارج كشور... اما من 3 سال با اين سؤال بزرگ شدم. 3 سال با همه ي دانشگاه و اعوان و انصارش جنگيدم و كشتي گرفتم تا خود را راضي كنم كه اينجا مي تواند بهتر از اين باشد. دانشگاه چندان هم احمقانه نيست بلكه با ايده آلهايش فاصله دارد. اشكال كار را در كپي ناقص سيستم آموزشي غربي مي دانستم و مثل همه شعار مي دادم كه معضل اصلي ارتباط صنعت و دانشگاه است و كاربردي نبودن درسها و نبودن امكانات آزمايشگاهي و ... امّا اكنون فهميده ام كه چندان با ايده آلهايش فاصله اي نداريم. يك دانشگاه ايده آل همين قدر احمقانه است!

   چند وقت پيش يكي از رفقاي 82 ي را كه امسال درسش را تمام مي كند ديدم. ناگهان از او پرسيدم: «فلاني تو متولد چه سالي هستي؟» جواب داد: «64» گفتم: «مرد مؤمن تو حواست هست 23 سالته؟» يكهو جا خورد! گفت «من بچه كه بودم فكر مي كردم 23 سالم كه بشه دو تا بچه دارم! سال ديگه 24 سالمه. 24 خيلي عدد بزرگيه. خيلي...»

    دانشگاه آدم را پپه مي كند. غافل مي كند. بچه مي كند. استحمار مي كند. مثل طبل توخالي مي كند. دانشگاه انسان را از درون تهي مي كند...

   شايد اينها به نظر توي خواننده خيلي تند و افراطي به نظر برسد امّا واقعيت است. پاي مبارك را كه از درِ اين بنگاه پر رنگ و لعاب آرماني داخل مي گذاري، ديگر زماني براي فكر كردن به انسانيت خود نداري. سيستم آموزشي به گونه اي طراحي شده است كه هيچ زماني براي تآمل در مسائل اساسي حيات خويش نداتشته باشي. اينجا در دانشگاه شريف در هر ترم تنها يك هفته ي اول آن را براي «سگ دو نزدن» وقت داري. به صورت حداقلي بايد هر ترم 5 عدد درس تخصصي داشته باشي. اكثر درسها هر هفته يا يك هفته درميان 5 الي ماشاالله تمرين دارند. هر درس يك يا دو ميان ترم دارد. درسهاي تخصصي دانشكده اي اكثراً پروژه اي براي تحويل در طول ترم دارند. آخر هر ترم 2 هفته زمان امتحانات است و يك هفته فرجه ي امتحانات. در رشته ي ما 2 كارآموزي 240 ساعته را بايد در تابستان بگذرانيم. 3 كارگاه و 6 آزمايشگاه و 2 تربيت بدني و 8 درس عمومي را هم اضافه كنيد. ترم 7 يا 9 را هم بايد كمتر واحد بگيري و براي كنكور بخواني. تابستان آخر هم موعد تحويل پروژه كارشناسي است. يك دانشجوي مكانيكي شريفي غير از ترمي يك هفته ي اول ثبت نام و ترميم و تابستان اولي كه متعلق به خودش است -اگر واحد ترم تابستاني نگيرد- ديگر زمان ديگري براي «خود» ندارد. «خود»ي كه در حالت واقعي آنقدر بزرگ است كه دين، ايمان، معنويت، اخلاق، سياست، خانواده، تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و از همه مهمتر «آرمان» را در برمي گيرد بعد از مدتي آنقدر كوچك و نحيف و لاغر مي شود كه چيزي بيش از «احتياج جنسي» يا «كمبود عاطفه» را در خود جا نمي دهد.

   در اين سه سال هميشه به دنبال زماني كافي براي پرداختن به «خود» بودم. خوب مي دانم كه هرچه مي گذرد اين «وقت» نايابتر مي شود و غيرقابل دسترس تر. بالاخره اين ترم اين زمان را يافتم امّا به قيمت هزينه ي هنگفتي كه براي نمره ي اين چند درس تخصصي بي مقدار پرداخت كرده ام. خوب مي دانم كه هرچه زمان مي گذرد هزينه ي به دست آوردن اين «وقت» سنگين و سنگينتر مي شود. گاهي فكر مي كنم ايكاش از ابتدا وارد اين چرخ باطل زندگي مدرني كه در آن بايد آينده ات را پيش فروش كني و لذت آني را دريابي، نمي شدم و مسيري ديگر را بر مي گزيدم. امّا بعدتر به خود نهيب مي زنم كه راه كمال از متن زندگي رزومره ي مردمان مي گذرد و از اين گريزي نيست و جز اين گزيري. بايد در همين راه ماند و مبارزه كرد و غرقه ي غفلت نشد كه جنود شيطان هم مجهز به آلات مدرن گشته اند. خوب مي دانم كه با ذره اي غفلت همين وبلاگ ظاهر الصلاح هم دشنه اي در قلب الهي صاحبش خواهد بود. تماس با دنيايي كه طراح آن نفس امّاره ي بشري است هر متكبري را بالاخره روزي به زير مي كشد...

 جز او پناهي نيست...

ياعلي

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 13:41 | لینک  | 

اخيراً بحث آسيب شناسي عملكرد نيروهاي فعّال انقلابي و حزب اللهي در محافل مختلف داغ شده است. آنهايي كه سن بالاتري دارند، بعد از سالها فعاليت به اصطلاح انقلابي و در خدمت نظام، دچار خلسه اي فكري شده اند كه چرا اين همه كرديم و هيچ نشد؟! ماها هم كه جوانتريم و كم تجربه تر همگي بعد از چند سال شلوغ بازي و تخليه انرژي در دانشگاه و توهم «سربازي انقلاب» متوجه مي شويم كه يك جاي كار مي لنگد و هرچه مي دويم كمتر مي رسيم و بيشتر درجا مي زنيم. حوزه ي بحث هم همين كساني هستند كه به نوعي و به هر نحوي خود را بخشي از جبهه ي پاسداري انقلاب مي دانند، به صورت خاص فعالان تشكلهاي دانشجويي (البته آنهايي كه هنوز چپ نكرده اند!) و به صورت عام تمام دلسوزان انقلاب چه در مناصب اجرايي، چه در مراكز آموزشي و پژوهشي چه در دولت چه خارج از دولت، چه عمامه اي چه كلاهي و ... مسأله ي مهمتر هم همينها هستند كه ادعا دارند وگرنه از آن بنده خدايي كه هيچ نسبتي بين خود و انقلاب حس نمي كند و به كار تجاري و اقتصادي خويش، مستقل از نوع رژيم حاكم، مشغول است، چه انتظاري است؟ تازه چنين كساني خيلي وقتها سودشان از ضررشان بيشتر است و مثل بعضي از ما دوستيشان با انقلاب و نظام و ولايت دوستي خاله خرسه نيست، كه تا بوده اسلام ضربه هاي اساسي را از همين مدعيان خورده نه از عوام الناس بيچاره!

   پاي صحبتهاي آسيب شناسانه ي هم سنگران كه مي نشينيم، هركس از ديدگاه خود به نقادي اطرافيان – و البته گاهي هم خود!- مي پردازد وسعي مي كند به نوعي ناكارآمدي ها را توجيه كند. مورد آخرش را هم اين دوستان امام صادقي در سرمقاله ي شماره ي آخر «حيات» زحمت كشيده اند و جمع آوري كرده اند. (لینک)

   در اين ميان جالب است كه ما خود را گرفتار آفتهايي متضاد و متناقض مي دانيم. يعني واقعاً هم همينطور است و ما به نحو مسخره اي گرفتار آفتهايي متضاد هستيم.

- هم شعار زده ايم و هم عمل زده.

- هم تنبليم و كم همت و هم مثل اسب كار مي كنيم و به هر بسيج دانشجويي كه سر مي زني هزاران كار تعريف شده دارند و بچه ها صبح تا شب كار مي كنند و اين طرف و آنطرف مي دوند.

 - هم محافظه كاريم و هم تند و بي كله.

- هم سياست زده ايم و هم بي خبر و كم اطلاع از اخبار و سياست و جريانها

- هم متهميم به كار فكري زياد و بي عملي هم متهم به بي فكري و پركاري

- هم متهميم به حمايت از دولت و نديدن اشتباهاتش و هم متهم به نقدهاي بي حساب از دولت و مسئولين و حاكميت

- هم از خودخواهيمان ضرر مي بينيم و هم از ديگرخواهي و غفلتمان از خود

- هم گرفتار معنويت منهاي عدالتيم و هم گرفتار عدالت منهاي معنويت

- هم دغدغه ي جذب داريم و هم دغدغه ي ريزش افراد

- هم رسانه نداريم و هم گوش همه را كر كرده ايم

- هم رهبر نداريم – و اگر داريم منوياتش را ارشادي نه مولوي مي دانيم- و هم صداي «آقا» «آقا» مان هيچوقت قطع نمي شود

- هم تشكيلات نداريم و هم گرفتار تشكيلات بازي و چارت بازي و مسئول تراشيدن و دفتر و دستك راه انداختنيم.

 

اين نتايج نشان مي دهد كه يك جاي اين آسيب شناسي ايراد دارد. يعني جاي درستي را نشانه نگرفته ايم. وقتي به اين نتايج ضد و نقيض مي رسيم معنيش اين است كه بايد آسيب شناسي را يك سطح عميقتر كنيم. يعني به جاي اينكه در سطح رفتارها و آثارمان به دنبال اشكالات باشيم كمي به درون خود رجوع كنيم و به دور از قيل و قالها سعي كنيم كه ريشه را شناسايي كنيم كه امام علي(ع) مي فرمايد: «منشأ درد و دواي درد، هر دو در خود توست.»

   امّا آنچه كه به ذهن منِ ناچيز مي رسد اينست كه تصميم سازيها و تصميم گيريهاي هر انساني از دو ركن اساسي وجود او سرچشمه مي گيرد: «نيت كلي او در زندگي» و «نظام فكري و جهان بيني»

1)    نيت:  اخلاص براي خدا

در هندسه يك اصلي وجود دارد و آن اينكه از هر دو نقطه يك خط مي گذرد. اين به اين معناست كه از هر 3 نقطه «لزوماً» يك خط نمي گذرد، چه برسد به 4 نقطه و بيشتر. حالا چرا اينرا گفتم؟

   در زندگي غير از نقطه اي كه خودمان در آنيم نقاط ديگري هم وجود دارد. نقطه ي مقام، نقطه ي ثروت، نقطه ي احترام، نقطه ي علم، نقطه ي عمامه و همينطور يكي از آنها نقطه ي خدا. اما مشكل اينجاست كه ما فقط مي توانيم يكي از اين نقاط را به عنوان نقطه ي دومي كه خط زندگي ما را مي سازد انتخاب كنيم.

   با اين حساب منِ نوعي كه به وجدانم رجوع مي كنم مي بينم كه هيچجوره نمي توانم از خير مقام بگذرم. از طرف ديگر هم خب يك ادعاي مسلمان بودني هم داريم. پس چه كار بايد كرد؟ بنده خط زندگي خودم را بين خودم و مقام رسم مي كنم و در عين حال سعي مي كنم نقطه ي خدا را هم به زور بكشم و  در اين خط قرار دهم تا خيالم راحت شود. نتيجه چه مي شود؟ همين مسلمانيِ من و امثال من كه به پوسته ي وارونه مي ماند باعث می شودُ حتّي بچه ي خودم را هم نتوانم مسلمان تربيت كنم چه برسد به هم كلاسي دانشگاهيم را، چه برسد مردمان جد و آبائي شيعه ي ايران زمين را، چه برسد كفار هفت خط مغرب زمين را...

   حالا آمديم و اين خطي كه شماي نوعي بين خودت و خدا –بينك و بين الله- رسم كردي از نقاط مقام و ثروت و علم هم گذشت. حلال جانت باشد! امّا بايد با خود و خدا روراست بود. يك موقع سر خودمان را گول نماليم كه بله وظيفه ي من در شرايط فعلي چيزي جز كار اقتصادي در سطح بين المللي براي سرافرازي اسلام و مسلمين نيست و دلمان قيلي ويلي برود كه چه ثروت شيريني! يا مثلاً تا بنده نماينده مجلس نشوم قادر به اداي تكليف نيستم و خود خوب مي دانيم كه همانجا كه بوديم هيچ غلطي نكرديم و فقط هوس له كردن حضرات بوده كه ما را در صحنه ي مبارزه حاضر كرده! يا هزاران مورد كوچك و بزرگي كه روز و شب، نه از بقيه كه از خودمان، سر مي زند. يكي از مهمترين آفتهاي ما بچه حزب اللهي ها بعد از انقلاب همين است كه سوداي مقام و رياست و جاه و جلال را پشت دلسوزي و تلاش براي خدمت بيشتر پنهان مي كنيم.

2)نظام فكري: جامعيت

نقص عميق ديگري كه هميشه در دينداري مردم بوده اما در زمانه ي ما به نحو بارزي نمود يافته است، عدم جامعيت در نظام فكري و جهان بيني ديني ماست. دينداران عمدتاً به سهولت گرفتار جزئي نگري و كوته بيني در ايدئولوژي مي شوند. هركسي به آن قسمتي از دين كه دست يافته دل خوش كرده و باقي را هم كه به بخشهاي ديگري دلبسته اند گمراه و منحرف مي پندارند (اگر كافر و منافق ندانند!) اما در اين ميان آنچه مغفول مانده و به قول معروف شهيد شده است نگاه جامع به كليت دين است كه «كار خويش را ميان خود قطعه قطعه كردند، در حاليكه هرگروهي به آنچه نزدشان است شادمانند» (آيه 53 سوره مؤمنون)

   اينكه ما از ائمه فقط امام حسين(ع) را مي فهميم و مي شناسيم و از امام سجاد(ع) يا امام حسن(ع) چيزي نمي دانيم يك نشانه است. اينكه نماز ظهر عاشوراي حسين بن علي را درك نمي كنيم اما رجز خواندنهاي عباس را خوب مي فهميم يك نشانه است. اينكه آنجايي از صحبتهاي امام خميني را كه در مورد جنبش جهاني بسيجيان و حكومت جهاني عدل و جنگ فقر و غناست را خوب مي فهميم اما از بعد عرفاني شخصيت حضرت امام هيچ نمي دانيم و از اينكه او اينچنين لطيف و ژرف شعر عاشقانه مي گويد تعجب مي كنيم، يك نشانه است. اينكه بعضي وقتها پاي صحبتهاي بعضي از رفقا مي نشينيم و تفاوت عدل اسلامي و عدل ماركسيستي را نمي فهميم و همايش چه مثل چمران برگزار مي كنيم، يك نشانه است. اينكه در نماز به فكر تجمع در جلوي سفارت هلنديم يك نشانه است. اينكه موقع ديدن خبر محاصره ي غزه از تلويزيون به فكر صحت وضوي نماز ديروزيم يك نشانه است. اينكه تعجب مي كنيم از اينكه عالمي (يادم نمي آيد چه كسي بود) فقط به خاطر رضايت پدرش از تحصيل علوم حوزوي صرف نظر مي كند يك نشانه است.

   اينها همه نشان از دينداري ناقص دارد. نشان از نشناختن كليت و جامعيت دين دارد. اينها همه نشانه است كه حواسمان باشد اگر خدمتي نمي كنيم، لا اقل دل امام زمانمان را ريش نكنيم. اينها همه نشانه اند كه «والسّابقون السّابقون. اولئك المقربون. في جنّات النعيم. ثلۀ من الاولين. و قليلٌ من الآخرين...»

فراموش نكنيم كه امروز دينداري اگر واقعي باشد از نگه داشتن ذغال سرخ در دست سخت تر است. من كه با دينداريم راحتم شما را نمي دانم!!!

ياعلي

 

پی نوشت:

زنگ خطر امتحانات پایان ترم به صدا درآمد. دیگر نمی توان بی تفاوت بود!!!

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 15:52 | لینک  | 

«به همين سادگي» مرا به فكر فرو برد. به همين سادگي كارگردان توانست مرا با موضوعي كه خود در سر مي پرواند، درگير كند. موضوعي كه اكثر ما اهميتي به آن نمي دهيم و وجهي براي دقيق شدن و عميق شدن در آن نمي بينيم: موضوع «خانواده»

   ميركريمي در مصاحبه ي خود با نشريه «راه» مي گويد:

   «چرا ما فكر مي كنيم يك اثر هنري، خاصيت درماني دارد؟ البته اين در جمهوري اسلامي رايج است. ما هنوز در حكومت داري و برنامه ريزي حكومتي خودمان به بلوغ كامل و عقلانيت مناسب نرسيديم. هميشه بايد با يك بحران مواجه بشويم و بعد آنرا درمان كنيم. هيچ وقت از خاصيت پيش گيرانه ي فرهنگ استفاده نمي كنيم. يعني الآن ما نمي گوييم كه بر اساس آمار و اطلاعاتي كه داريم ممكن است ده سال بعد با اين مشكل مواجه بشويم، پس شروع كنيم به سرمايه گذاري در فرهنگ و فرهنگ سازي تا بحران در آن تاريخ با هزينه هاي كمتري به سراغ ما بيايد.

   «به همين سادگي» راجع به بحراني است كه هنوز سرباز نكرده است. ممكن است كه منشأ بسياري از اتفاقات در آينده باشد ولي هنوز آن اتفاق نيفتاده است. ولي شما شك نكنيد كه اتفاق افتاده ولي هنوز صدايش درنيامده است، خاموش است. بسياري از ناهنجاريهاي اجتماعي يا حوادث تلخي كه در جامعه مان رخ مي دهد مانند بزه كاري و مسائل ديگر، ريشه و بنيانش را در خانواده جستجو كنيد. اگر نظر مشتركي داشته باشيم خانواده به عنوان يك سلول بنيادي در جامعه ما، از استحكام لازمي برخوردار نيست.»

   خانواده ي ايراني چند صباحيست كه به شدت از سوي افكار و انديشه هاي گوناگوني مثل فمينيسم مورد تهاجم قرار گرفته است. اينگونه تهاجمات نه تنها خانواده ها را با چاشهاي جديدي مواجه كرده است بلكه در شرايط جامعه ي نيمه مدرن از سنت كنده شده ي امروز، شرايطي بوجود آمده كه مسائل كهنه و ريشه دار خانواده هاي ايراني عيان شود.

  در ادامه به چالشهاي موجود و بعضاً در حال تكوين امروز خانواده ها مي پردازم. مسائلي كه همگي زيرمجموعه ي مسائلي است كه تحت عنوان «تقابل سنت و مدرنيته» جاي مي گيرند. من اينجا تنها به طرح اين مسائل مي پردازم و به خوبي مي دانم كه ارائه ي راه حلهاي بومي نياز به تسلط به سنتها و فرهنگ ايراني-اسلامي و هضم دنياي مدرن در آن دارد. «خانواده و چالشهاي جديد فراروي آن» موضوعي است كه بايد در صدر مسائل آتي متفكران انقلاب اسلامي قرار گيرد. هرچند همگي عادت كرده ايم كه مسائل اقتصادي و صنعتي را واقعي بدانيم و ارزشي براي مسائل فرهنگي قائل نباشيم.

1)    بحران عاطفي

خانواده اولين و مهمترين نهادي است كه بايد هريك از افراد جامعه را از نظر عاطفي كاملاً ارضا كند، امّا اين كاركرد خانواده عمدتاً به علت شكل ساختاري پدرسالار خاواده هاي ايراني به درستي انجام نمي شد. خلاً عاطفي قبل از ازدواج و حتي در سالهاي بعد از ازدواج از قديم در مردان و زنان ايراني وجود داشته است امّا در زمان فعلي فرصت آنرا يافته كه بتواند خود را به انحاء مختلف نمايش دهد.

    كمي زندگي در بين دانشجويان و دانش آموزان و دقيق شدن در نوع ارتباطات آنها به خوبي نشان مي دهد كه خانواده براي آنها چيزي بيش از تأمين كننده ي سرپناه، جاي خواب، خوردوخوراك و پول توجيبي نيست و مي توان گفت اكثريت دانشجويان دانشگاه را نه خانه ي دوم، بلكه خانه ي اوّل خود مي دانند.

   مهمترين نمود اين خلاً عاطفي روابط ناشيانه اي است كه بي درنگ و با سرعت زياد بين 2 جنس مخالف در دانشگاه (و به تدريج با توسعه ي ابزارهاي ارتباطي در سنين پايينتر) رخ مي دهد. روابطي كه در اغلب اوقات با يك نگاه يا يك لبخند و كوچكترين جلب توجه ظاهري (قيافه، پوشش و...) و باطني (ادب، احترام، نمره ي بالا، حتي مذهب و...) شكل مي گيرد و به تدريج آنچنان عمق مي يابد كه قطع آن جز با هزينه هاي عظيم روحي ميسر نيست. كمي تحقيق در اين موارد نشان مي دهد كه اكثر نوجوانان و جوانان ايراني به علّت خلاً عاطفي بزرگي كه به خاطر ناكارآمدي خانواده ها بوجود آمده است، از قبل از بروز رابطه به شدت مستعد تشكيل اين ارتباطند و ناخودآگاه يا آگاهانه به دنبال رابطه اي هستند كه بتوانند نقص عاطفي و نياز به محبت روحي خود را از اين طريق ارضا كنند. دختران با اين موضوع به شدت درگيرترند، چرا كه محبت براي زن مثل آب براي تشنه مي ماند. اينطور مي شود كه دختر دبيرستاني كه هيچگاه در خانه مورد نوازش پدر و مادر و برادر و خواهر و بذل توجه و محبت و احترام از سوي افراد خانواده قرار نگرفته است، به خودنمايي روي مي آورد و از همان سنين رؤياي دوست پسري را در سر مي پروراند كه بتواند خلاً شديد عاطفي آنها را –كه عمدتاً از آن تعبير به عشق مي كنند- برطرف كند. نوع حاد اين خلاً در پسران به تازگي به صورت علاقه به ارتباط با دختران بزرگتر از خود بروز كرده است كه حاكي از خلاً محبت مادري در اين افراد دارد.

   اين شايد مهمترين دليل خانواده گريزي در جوانان باشد. بسيار در دانشگاه مي بينيم خوابگاهيهايي كه مدتهاست هيچ علاقه اي به بازگشت به خانه ي خود ندارند و حتي سوداي اقامت دائمي در تهران در سر مي پرورانند. پسراني كه به هر دليل به سوي جنس مخالف نمي روند، اين خلاً را در دل خود دفن مي كنند و خود را به فعاليت مستمر فوق برنامه، رفيق بازي و مسائل ديگر مشغول مي كنند، غافل از اينكه اين خلاً اگر پر نشود به صورت بيماريهاي اخلاقي و رفتاري مختلف بروز خواهد كرد.

   متآسفانه همين عامل باعث مي شود كه ازدواج هاي امروز جوانان، عجله اي، احساسي، كم عقلانه، جوگيرانه و بدون تحقيق كافي (هم از سمت پسران و هم دختران) انجام شود و بعد از مدتي ناكام گردد و به طلاق منجر شود.

2)    زنان خانه دار

   اين همان موضوع فيلم «به همين سادگي» است. در ساختارهاي جامعه ي مدرن، چيزي به عنوان «زن خانه دار» وجود ندارد و اين همان چيزي است كه در سالهاي آينده خانواده هاي ما را دچار مشكل خواهد كرد. نفوذ نامحسوس تفكرهاي فمينيستي در بين زنان ما، كه نفي زنانگي و مرد شدن را كمال خود مي پندارند، باعث شده است كه دختران جوان و نوجوان امروزي قبولي در رشته ي مكانيك، متالوژي، برق و ... را افتخار خود بداند. كار كردن بي محدوديت بيرون از خانه، پذيرفتن همه ي انواع مشاغل و گريز از خانه داري و فرزندداري و شوهرداري را حق طبيعي خود بداند و افقي مردانه در زندگي در برابر خود ترسيم كنند و هرنوع توصيه به بازگشت به زنانگي ذاتيشان را توطئه اي براي پايمال شدن حقشان بدانند.

   سريال بسيار جالب و پرمحتواي «مرگ تدريجي يك رؤيا» ساخته ي فريدون جيراني كه سه شنبه هاي هرهفته ساعت 9:10 از شبكه دو پخش مي شود، از معدود سريالهاي پرمغز صدا و سيماست كه با تيزبيني و بينش عميق به اين معضل اجتماعي پرداخته است.(بد نيست كمي به صداوسيما اميدوار شويم!)

3)    صله رحم

صله ي رحم موضوع مهم ديگري است كه به تدريج با گسترش آپارتمان نشيني، كمرنگ شدن فرهنگهاي سنتي نظير مهمان نوازي و جايگزين شدن فرهنگ غربي سودمحوري و فردگرايي، كمرنگ شدن انگيزه هاي ديني و من جمله صله حرم، شهرنشيني مدرن كه لازمه ي آن پر بودن وقت و ذهن افراد از صبح تا شب است، مصائب رفت وآمد مثل ترافيك و بنزين و بعد مسافت، رواج ابزارهاي وقت گذراني مثل سينما و موسيقي و بازيهاي كامپيوتري، ادامه تحصيل تا 30 سالگي بچه ها كه هيچ وقت بزرگ نمي شوند و عوامل متعدد ديگر به تدريج به محاق مي رود. اگر زماني مادران و پدران ما با پسرعموي مادرشان رابطه ي فاميلي و رفت و آمد داشتند، امروز شرايط به گونه ايست كه بعيد نمي دانم تا چند سال ديگر، اينكه خواهر و برادري سالها همديگر را كه در يك شهر هم هستند نديده باشند، پديده ي عجيبي باشد.

   شايد بد نباشد متوجه اين موضوع باشيم كه ابزارهاي مدرن ارتباطي نه تنها انسانها را به هم نزديك نكرده اند، بلكه برعكس باعث فاصله گرفتن و دور شدن مردمان از يكديگر و انزواي هرچه بيشتر آنها شده است. انزوايي كه نمود كامل آن همان كاندومينيومهاي تك نفره ي حومه ي نيويورك است كه اميرخاني در «بيوتن» توصيف مي كند. اتاقهاي يك نفره اي كه اعضاي تنهاي خانواده هاي از هم پاشيده را در خود جاي مي دهد. اين موضوع ثمره ي خود اين ابزارها نيست بلكه ثمره ي فرهنگي است كه به تدريج با ورود هرچه بيشتر آلات غربي ما را در خود فرو مي برد. و الا همگي خوب مي دانيم كه امروز تنها با يك پيامك مي توان صله رحم كرد و دل انساني را شاد كرد و دستور خدا را هرچند حداقلي برآورد، امّا كو عمل؟

 

ياعلي

 

پی نوشت:

۱) مطلب مرتبط: من قهرمان نیستم!

۲)روایت ۱۶ خرداد ۶۸ -آنروز تکرار نشدنی در تاریخ ایران- از زبان امیرخانی بسیار خواندنی است.

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 0:44 | لینک  | 

رشيدپور

   چندي پيش يكي از حكايتهايي را كه سيد قطب از امريكا در كتاب «امريكايي كه ديدم» روايت كرده، از زبان يكي از روحانيون در محفلي شنيدم. سيد قطب مي گويد در امريكا روز يكشنبه ديدم كه عده ي زيادي از جوانان راهي كليساها شدند. با خودم گفتم پس اينكه مي گويند جوانان غربي دين گريزند چيست؟ اينها كه همه با اشتياق به كليسا مي روند. كنجكاو شدم و به كليسا رفتم. كليسا كم كم پر مي شد تا جاييكه ديگر جايي براي نشستن نبود. برنامه ي دعا شروع شد و همه مشغول مناجات به سبك خودشان شدند. همين كه برنامه تمام شد، يكهو ديدم در يك سمت كليسا پرده هايي كناررفتند و همه ي جوانان به آن سمت هجوم آوردند. آنجا بساط عيش و نوش و رقص و ... راه انداخته بودند و جوانان همگي مشغول شدند!

   اين قضيه حالا حكايت صداوسيماي ماست. حكايت تئوري عملي مسئولين سياستگذاري برنامه هاي تلويزيوني كه به اصطلاح دغدغه ي دينداري جوانان دارند و به فكر جذب جوانان «فهيم» اين كشور به مباني انقلابند. نمونه ي خالص و كامل چنين تفكري هم« جناب آقاي رشيدپور» است و برنامه هاي شب شيشه اي و مثلث شيشه اي.

   خوب است به شما خواننده ي كم اطلاع تذكر دهم كه آقاي رشيدپور يك مجري محبوب و جوان پسند تلويزيوني است! موهايش را ژل مي زند و عقب مي دهد، پيراهن گل بهي با خطهاي نارنجي مي پوشد، با «آقا محمد» پشت صحنه هم خيلي دوست جون است. هنرپيشه ها را با اسم كوچيك صدا مي زند، آمار حواشي «زرد» از زندگي خصوصي بازيگران و بازيكنان فوتبال و خوانندگان و ... را آنچنان دارد كه پرونده اي در مورد «دماغهاي عملي» بازيگران محبوب سينما در مجله ي پرمحتواي خودش، «رويش» چاپ مي كند!

    اوج هنرنمايي ايشان در برنامه ي سال تحويل شبكه پنج بود كه دو ساعت بالا پايين مي پريد كه مردم كانال تلويزيونهايتان را عوض نكنيد كه يك مهمان خارق العاده ي فوق ويژه داريم. كه بعد معلوم شد سوپراستار سينماي ايران و جهان، ناجي گيشه ها، «محدرضا گلزار بزرگ» را دعوت كرده است و بعد از كلي خوش و بش هايي كه اصلا لوس و تصنعي نبود، اعلام كرد كه آقاي گلزار تولدتان مبارك! و آقاي گلزار هم گفت شما از كجا مي دانيد؟ و جناب رشيدپور با چنين ابتكاري توانست هزينه ي يك حج عمره را به عنوان هديه ي استاد از بيت المال عزيز ملت ايران بكند، تا مدير شبكه پنج نشان دهد كه هزارهزار بشكه نفت هم كه بفروشيم به يك تار موي گلزارجان عزيز نمي ارزد!

   (از اينجا به بعد ديگر نمي توانم جلوي فشاري كه اعصابم را مدتهاست به هم ريخته مقاومت كنم!)

   آخر ايها الناس! امت حزب الله! خانواده ي شهدا، مسئولين، ذوي الحقوق، جانبازان، بسيجيان، روحانيان، كسبه ي انقلابي، دانشجويان عدالتخواه! آيا جمهوري اسلامي و انقلاب و آرمانهاي حضرت امام و اسلام و اهل بيت آنقدر به پيسي خورده اند و آنقدر از تبليغ خود عاجزند كه جناب آقاي رشيدپور براي تبليغ دفاع مقدس وردارد يك عكس ريشو نمي دانم از كدام صندوقچه اي، از مهران مديري گير بياورد كه بله جناب آقاي مديري هم زماني در فيلمي در نقش يك آدم ريش دار بازي كرده اند! واي واي، چقدر جالب... و بعد يك عكس ديگر از مديري در كردستان كه مشغول گريم براي بازي تئاتر بود و بعد لبخند پيروزآميز جناب رشيدپور كه بله، جناب مديري هم زماني در جبهه بوده اند و جنگ فقط مخصوص اين يه لا قباهاي بسيجي نبوده، آقاي مديري هم جنگ رفته و چه اعتباري بالاتر از اين براي نظام و انقلاب كه در جنگش مديري ها هم حضور داشته اند... تمام تبليغات ما براي امام زمان و مفهوم انتظار و مهدويت و حكومت عدل همين قدر است كه در برنامه اي كه 90 درصد زمانش به سؤالات زرد جناب رشيدپور از روابط شخصي افراد مي پردازد، كه آقاي بذرپاش حال پدر زنتان چطور است و خانم لاله اسكندري نظر شما در مورد خواهرتان چيست و آقاي مديري، سيامك انصاري را بيشتر دوست داري يا فلامك جنيدي را، تيتراژ آخر شب شيشه اي و اول مثلث شيشه اي را با تصاوير مسجد جمكران پر كنيم تا 420000 نفري كه براي آقاي گلزار پيامك مي فرستند، چشمشان به جمكران هم بيفتد و تسبيح و دست بالا رفته ي دعا يادشان نرود...

    اوج بدبختي آنجا بود كه جناب گلزار در جايي از صحبتهايش گفت كه معلم ديني بوده و رشيدپور طوريكه انگار برق گرفته باشدش با تعجب پرسيد كه شما...ديني؟! و گلزار گفت بله و رشيدپور انگار كه يك كشف بزرگ علمي كرده باشد، برگشت سمت دوربين و لبخندي زد و چيزي گفت كه بينندگان و شنوندگان عزيز توجه فرماييد: جناب آقاي گلزار به دين اعتقاد داردند و حتي بعضي وقتها دعا هم مي كنند!!! و آنجا بود كه همه ي امت حزب الله سجده ي شكر بر زمين گذاردند و بت خانه ها در فرنگ لرزيدند و روي بت پرستان و كافران و صهيونيستها و ... سياه بشد و دل امام زمان شاد گشت و بيرق اسلام درجتي رفعت يافت كه آقاي گلزار هم دين دارند و تازه دين هم درس مي دادند البته در پيش دانشگاهي و براي كنكور!

   و آنجا بود كه من سر خودم را از خحالت بر زمين انداختم و بر اسلام بيچاره اي كه مسخره ي ما شده بسي افسوس خوردم و با خود گفتم: آقاي رشيدپور! جان من شما يكي بي خيال جذب جوانان به دين و انقلاب شو! كه عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري... به من و شما نيامده ترويج ارزشهاي ديني. براي من و شماي مسلمان همان بهتر است كه دين و آيينمان را در شبكه قرآن و مسابقه هاي قرآني بين ريشوها و چادريها و صدساعت در روز آموزش قرائت و صوت و لحن و ترتيل محبوس كنيم، اما دين و ارشهايمان را اينگونه تحقيرشده به نمايش نگذاريم...

ياعلي 

پي نوشت: اين متن طنز را هم كه در همين رابطه در نشريه راه نوشته شده بود بخوانيد.(لینک)

نوشته شده توسط محمد حسین بادامچی در ساعت 21:56 | لینک  | 

  

آيا امروز غرب، فرداي ما خواهد بود؟

بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. بی وقت و بی وطن. حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده، انسانهايي كه از دنياي درون خويش گريزانند. انسانهايي كه آنچنان از هم دورند كه زندگي در يك اتاق كوچك يك نفره را برمي گزينند و در عين آنچنان از خلوت با خويش مي هراسند كه مدام در پي آنند كه در كنار هم جمع شوند و زمان را سپري كنند.

   بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. حكايت مسلماناني است كه راهي جز قدم گذاشتن در راه طي شده ي غرب نمي يابند و در عين حال به سختي خود را با آن تطبيق مي دهند و لحظه به لحظه خود را و خدا را بيشتر فراموش مي كنند. بيوتن حكايت سرنوشت انساني است كه در پايان دوران تجدّد قرار گرفته است. حكايت مرگ معنوي انسانهاي آخرين...

  

*

   بيوتن حكايت «حيرت» انسان شرقي است. اميرخاني در جايي از داستان مي گويد: «انسان غربي آخرالزماني همان گره گوار سامسا (شخصيت اول داستان مسخ نوشته ي كافكا) است. اوجِ جهش ژنتيكي اش اين است كه صبح از خوابي آشفته بيدار شود و تبديل به حشره اي عظيم شود. اما انسان شرقي بسيار پيچيده تر است. او صبح از خواب بيدار مي شود و به جاي يك حشره، به دو حشره تبديل مي شود؛ مدرن و سنتي. شايد هم بيشتر. مثلِ ارميا كه فقط توي سرش هزاران هزار حشره توي سرش مي لولند...»

   اين دوگانگي در تمام شرقي هاي داستان، به غير از ژاپني ها به چشم مي خورد. حتي مياندار كه از لاتهاي قبل از انقلاب است و هم سوزي يا سوسن كه رقاص ديسكوست چمداني دارند در خانه براي روزي كه مي خواهند به ايران بازگردند. اعراب هم نوع خاص و ابلهانه ي زندگي ديني را برگزيده اند. تلفيقي از جاهليت و مدرنيته! براي فخر مسلمين هفتاد و پنج مليون دلار هزينه مي كنند تا ابن شيخكي برود و در كره ي ماه اذان بگويد يا از هر عرب صد دلار به به عنوان زكات و وجوهات شرعي مي گيرند تا با قيمت يك ميليون دلار چراغ قرمز بالاي ساختمان امپاير استيت نيويورك را اجاره كنند و به مناسبت ماه رمضان چراغ سبزي را جايگزينش كنند! اما در مورد ژاپني هايي كه در طول داستان مدام در حال عكاسي و ... با همديگر هستند اين مساله وجود ندارد. شهيد آويني در ابتداي كتاب «فردايي ديگر» عنوان مي كند كه سنت شينتوئيسم ژاپني تنها فرهنگ شرقي بود كه به علت جهان بيني خاصي كه در انسان ايجاد مي كند، زمينه ي پذيرش آيين مدرن را بدون كوچكترين اصطكاكي با سنتهاي ژاپني بوجود آورد. آييني كه ادب، احترام، خضوع در برابر بالادستي ها، وفاداري، تعهد و نظم اصول اصلي آن هستند. آيين شينتو «شریعت» ژاپني هاست و تجدد «طريقت» ايشان و اين دو يكديگر را به خوبي تكميل مي كنند.

   بيوتن حكايت انسانهايي گسسته از تاريخ است، انسانهايي با هويتهاي فراموش شده. مهمترين جلوه ي آن در سياهان امريكا متبلور است. جاني يك جوان سياه امريكايي برگه ي نسب شناسي اش را كه يك شركت تحقيقاتي امريكايي با هزينه ي زياد برايش صادر كرده است، همچون قيمتي ترين چيزهاي زندگي اش به ديوار اتاقش زده است. برگه اي كه نام قبيله و كشوري را كه نياكانش متعلق به آن بوده اند، در آن نوشته شده. يكي از جلوه هاي ديگر اين موضوع عكس حيرت آور دختر و پسر ژاپني است؛ در حالي كه يكي از همان بمبهايي كه در جنگ جهاني دوم بر سر هموطنانشان در هيروشيما و ناكازاكي افتاده است، در نمايشگاهي بغل كرده اند و مي خواهند عكسشان را براي خانواده شان در ژاپن ارسال كنند: «حتماً وقتي بر مي گردند براي مادربزگ و پدربزگشان قيافه خواهند گرفت كه بيا اين هم عكس تر و توله تان با همان بمب اتمي كه روي سر شما افتاده بود!»

     بيوتن حكايت سرگشتگي انسان مدرن است. حكايت انسانهايي كه در عصر جديد لازمان و لامكان گشته اند. يكي از عجيبترين و دردناكترين صحنه ها در كازينوي لاس وگاس اتفاق مي افتد. ساعتهاي مچي افراد را هنگام ورود از ايشان مي گيرند. كازينو مثل ديسكو ساعتي ندارد. بدون پنجره و با نور كنترل شده ي چراغها. قمار همه چيز را ازهم مي پاشاند حتي دختر و پسر ژاپني را هم از هم جدا مي كند. مردم هرچه دارند مي بازند و باز هوس قمار دارند. خشي مي گويد احتمال پرپول بيرون آمدن از كازينو 3 در ميليون است اما... هيجان قمار همه را كور كرده است. ارميا وقتي با كلنجار زيادي كه با خود مي رود از كازينو بيرون مي آيد با نور خورشيد مواجه مي شود. يك شب تمام بي آنكه بدانند در كازينو بودند و نماز صبح ارميا هم قضا مي شود...

   اميرخاني در جاي جاي كتاب ما را به تأمل حقيقي به دور از جار و جنجال، در مظاهر تمدن پر زرق و برق غرب فرامي خواند و ميل دارد كه ما را متوجه غفلت و خودباختگی اي كند كه بر افكار و اعمالمان غلبه يافته است. در جايي از كتاب مي گويد:

«اسكاي تاور يعني آسمان خراش. چه ديده است چشمِ تيزبينِ پارسي گويِ شيريني كه ميان اسكاي تاور و اسكاي اسكريپر دومي را انتخاب كرد و گفت آسمان خراش و نگفت برج آسماني. گويي همه ي عرض بشر نتوانسته است زحمتي بر آسمان بياورد. عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري. اوجِ قدرتِ بشر كه در همه ي قرون زور زده است و باد كرده است و متورم شده است و سركشيده است، خراشي بيش نيست بر هيبت آسمان. عجب لغتي است آسمان خراش.»

در جاي ديگري مي گويد:

«اگرچه صليب به عنوان نماد مسيحيت، از دو خط خشك و صلب ساخته شده است و هلال به عنوان نماد اسلام، از خطي نرم، در عوض طراحيِ زنده گيِ ما مملو مي شود از خطوط خشك مثل خودروِ پيكان و ساختمان مجلس شورا و طراحي زنده گي غرب مي شود مملو از خطوط منحني مثلِ خودروِ لكسوز و سنت لوئيس آرك و ...»

همينطور در مورد پروژه ي نماد سازي و يكسان سازي قبور شهدا در قطعه ي 48 بهشت زهرا از زبان خشي كه يك غربي واقعيست مي گويد:

«بايد احترام گذاشت به يك تمدن. كت و شلوار را اگر قبول كردي، بايد كراواتش را هم بزني... به همان آقاي گاورمنت توي پروژه ي گورستان گفتم كه وسط قطعه، يك اسب بگذارند با دو پاي جلوييِ بلند شده؛ قبول نكردند. گفتند سيمبولِ وسترن سيويليزيشن است... از اين حرفهاي صد من يك غاز! آخرش چه كار كردند؟ آرميتا گفت مجسمه ي يك سرباز را ساخته اند كه دستمالي سفيد و سياه دورِ گردنش انداخته است و سوار موتور سيكلت هونداي 250 سي.سي شده و يك چرخش را هوا كرده است! اين كه غربي تر است، ايزنت ايت؟!»

 

 

 

*

   شخصيت محوري داستان «ارميا معمر» است. او در 19 سالگي به جبهه مي رود و با تصويب قطع نامه همه چيز را پايان يافته مي بيند. ارميا نماينده ي نسل مهمي از انقلاب است. رزمندگان جوان 20، 25 ساله اي كه قطع نامه شوكي بزرگ به آنها داد و يك سال بعد، رحلت حضرت امام در خرداد 68 حيات واقعي بسياري از آنها را پايان داد. در واقع ارميا معمر در 14 خرداد  68 زندگي اش پايان يافت. او نماينده ي نسل سرگشته ايست كه ديگر بعد از جنگ هيچگاه نتوانستند دل از حال و هواي ياران آخرالزماني سيدالشهدا بكنند. آنهايي كه گرچه اينجا با تواند و از همين هوا نفس مي كشند اما در دنياي خود مشغول رقصي مستانه با مصطفي ها و سهراب ها هستند. آنها كه به قول رزمنده اي با همسرانشان نيز بيگانه اند.

   از نظر جامعه شناسي فاصله ي سني تأثيرگذاري بين نسلي را  20 سال مي دانند. ما متولدين 66 ايم. ارميا متولد 46. شايد اگر ارمياها مي ماندند و خود را با زمانه ي جديد تطبيق مي دادند نسل ما شرايط بهتري داشت. نسل ما به شدت نيازمند نفس گرم ارمياهاست.

   ارميا قبل از رفتن به امريكا كار نظارت بر ساختن مناره اي را داشت كه بزرگترين مناره ي جهان اسلام است و نمادي از يك شهر اسلامي.  و بعد مي گويد: «مناره اي كه روح نداشته باشد، عَلَمِ كفر است... اوايل فكر مي كرديم علم فقط علم دين است. بعد كه توي صفين قرآنِ معاويه را بالاي نيزه ها ديديم، مخمان زاييد كه علم هم مي تواند علم كفر باشد... بد زمانه اي شده، نمي دانيم برويم زيرِ علمِ چه كسي سينه بزنيم...» كه بعد از آن سهراب مي گويد خب معلوم است زير علم امام حسين...

   يادم مي آيد رزمنده اي مي گفت: آن زماني كه ما رفتيم جبهه خب خيلي موضوع روشنتر بود. همه عاشق حضرت امام بوديم و واقعاً از او به يك اشاره، از ما به سر دويدن... جبهه هم مبارزه ي روشني بود. دشمن جلوي رويت بود و تو بايد با تفنگ مي زديش. اما امروز اينطور نيست. امروز جنگ خيلي پيچيده تر شده.

   و ارمياها در اين ميانه كم آوردند! البته قصد هيچ جسارتي به رزمندگان عزيز ندارم. امّا نمي دانم معني اين هاي و هوي ها و آه و فغانها براي فضاي جنگ و معنويت و بچه هاي بي ريا و ... چيست؟ بعضي ها طوري صحبت مي كنند كه ديگر جنگ تمام شد و همه چيز تمام شده است و الآن تنها خاطره مانده و حسرت خوردن برای بروبچ باصفاي جبهه و صداي آهنگران و... ارمياها هنوز هم به دنبال علمي مي گردند كه زيرش سينه بزنند. هنوز به دنبال كسي هستند كه خيلي ريز و دقيق و با جزئيات تكليفشان را روشن كند. به دنبال وضوح بي رنج مي گردند اما بايد گفت دريغ كه جنگ سفره ا